جلسه 053 - معرفت نفس
شماره جلسه
53
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 053 - معرفت نفس

ادامه درس پنجاه و دوم، در اينجا بعنوان توضيح و مقدمه بُعد ديگري از رشد از يك مرحله تا مرحله ديگر را عرض نماييم يعني عنوان آن شرايط رشد و ارتقاء از يك مرحله به مرحله ديگر است ، حال اينجا منظور انسان است اما براي چيزهاي ديگر هم اين مسأله هست ولي فعلاً موضوع انسان است. براي رشد از يك مرحله به مرحله ديگر سه شرط عمده وجود دارد ــ قبل از بيان اين سه شرط عرض شود كه انسان حد يقف ندارد يعني به هيچ وجه رشد و كمالش توقف ندارد يعني جايي انسان تمام شود و توقف كند، منزل دارد، در سير استكمالي‌اش مقام دارد اما انتها ندارد براي هميشه بي‌نهايت است، در اين بي‌نهايت منزل‌هاي مختلفي است، به هرحال وقتي سير بي‌نهايت است منزل هم همينطور است. براي ارتقاء يكي اينكه شخص نسبت به مرحله بالاتر شناخت داشته باشد يعني بداند مرحله بالاتري وجود دارد كه بخواهد مرحله را برود، چون هوس، عشق، ميل، علاقه فرع بر شناخت هست در دروس گذشته در يكي از اصول داريم كه طلب مجهول مطلق محال است، چيزي كه مجهول است بصورت مطلق هيچ كس هوسش را نمي‌كند، اگر در كسي هوسي، ميلي، گرايشي، عشقي نسبت به چيزي به وجود مي‌آيد قطعاً از آن چيز يك شناختي را بصورت نسبي و اجمالي دارد كه هوس مي‌كند به آن سمت رشد كند و برود چيزي كه مطلقاً مجهول است مورد علاقه و هوس و گرايش قرار نمي‌گيرد، پس يكي از شرايط ارتقاء از يك مرحله به

ديگر اين است كه مرحله بالا شناخته شده باشد يعني وقتي شخص مي‌خواهد قدم بگذارد به مرحله بالا بداند كه مرحله بالايي دارد، در فراي اين مرحله‌اي كه قرار دارد مرحله‌اي وجود دارد. شرط دوم اينكه براي رسيدن به آن مرحله يا براي رسيدن به آن مرحله عشق و علاقه داشته باشد كه به آن مرحله برسد. عشق يعني علاقه چگونه به وجود مي‌آيد؟ از لحاظ نظري اين است كه آن شناخت قبلي كه بيان شد يعني شناخت اولي شرطش اين است كه آن شناخت بايد عميق باشد يعني شناختي باشد كه با آن بوجود شخص و با جان شخص گره خورده و آميخته شده باشد، شناخت ذهني براي علاقه به يك چيز كافي نيست. وقتي مي‌گوييم شناخت واقعي باشد عميق باشد يعني فقط شناخت در سطح ذهن نباشد، خيلي‌ها مي‌دانند سيگار بد است يعني در ذهنشان اين را دارند اثبات شده هم هست برايشان از نظر علمي حتي خودشان هم مي‌توانند اثبات كنند كه سيگار مضر است، مي‌دانند مشروب مضر است، مي‌دانند خوردن فلان چيز مضر است ولي مي‌خورند، مي‌دانند پر خوري هم از نظر معنوي مضر است هم از نظر مادي اما نمي‌توانند سر سفره جلوي خودشان را بگيرند، بهرحال يك چيزي غلبه بر شناخت دارد و آن علاقه‌اي است كه به پرخوري است، عشقي است كه به سيگار است، عشقي است كه به مشروب است و شخص را بطرف آنها مي‌كشاند؛ پس وقتي مي‌گوييم شخص بايد به مرحله بالاتر علاقه داشته باشد يعني يكي از شرايط علاقه اين است كه شناختش شناخت عميق باشد يعني با وجود شخص گره خورده باشد شخص وقتي اسم مرحله بالاتر مي‌آيد طوري شناخت داشته باشد كه درونش جاذبه ايجاد شود، شناخت ايجاد شود. چرا مي‌گوييم شناخت طوري باشدكه جاذبه ايجاد كند، آيا هر شناختي جاذبه ايجاد مي‌كند؟ و آيا شرط جاذبه شناخت براي هر چيزي است؟ نه، براي كمال اينطور است يعني چيزي كه كمال است يا توهم كمال داشته باشد چون مرحله بالاتر است خود به خود وقتي شناخت حقيقي باشد عشق هم بوجود مي‌آيد، اگر بخواهيم استثناء بگذاريم كه هر شناختي در همه جا عشق و علاقه ايجاد نمي‌كند اين مطلب را مي‌دانيم كه حداقل آنچه كه نسبت به مرحله بالاتر مسلم است عشق ايجاد مي‌شود يعني وقتي انسان مرحله بعد را شناخت چون مرحله بالاتر است و كامل‌تر است و انسان ذاتاً كمال طلب و بالاتر طلب است، خود به خود وقتي چيزي بهتر بور و انسان او را شناخت به او علاقه پيدا خواهد كردو درونش گرايش بوجود مي‌آيد. آنچه بايد در طول بحث عرض كنم و شايد مجبور شوم تكرار كنم اينكه آنچه عرض مي‌كنم پوسته‌اي از عرايض است فعلاً بصورت نظري و سطحي مطالبي بيان مي‌شود.

مرحله بعد اين است كه شخص بتواند به تمام كشش‌هايي كه در مرحله فعلي نگه داشته غلبه كند چون اگر شناخت داشته باشد و عشق باشد نتواند با علاقه‌اي كه دارد بر اين كشش‌ها غلبه پيدا كند اگر نتواند غلبه پيدا كند هرگز پا به مرحله بالاتر نمي‌گذارد. چون او را را نگه مي‌دارد. نكته‌اي كه قابل تذكر است اينكه گاهي اوقات شخص به خاطر شرايط ويژه‌اي قدم به مرحله بالاتر مي‌گذارد مثلاً در اثر رفاقت با شخصي كه داراي معنويت است اهل مقام بالاتر است شخص خود به خود در اثر رفاقت با اين به مرحله بالاتر پا مي‌گذارد در اثر ميادين قوي معنوي وارد شدن به ميادين قوي معنوي انسان ممكن استيك يا دو مرحله يا چند مرحله را طي كند و بالا بيايد، چند مرحله منظور خاصي از آن داريم يعني از سطح خيلي پستي به سطح بالا بيايد مثلاً شخصي هست كه گرايشات پست حيواني دارد به جبهه كه مي‌رود جبهه تأثير بسيار زيادي درونش مي‌گذارد و زيرورو مي‌شوند و يا اينكه مثلاً به يك زيارتگاه مي‌رود، توفيقي حاصل مي‌شود و به مكه يا مشهد يا كربلا يا به حرم يكي از اولياء الهي مشرف مي‌شود، يك سفر معنوي برايش پيش مي‌آيد آنجا يك مرحله بالاتر مي‌آيد اما بايد بداند كه اين مرحله بالاتر اين نيست كه شخص وصل نشده باشد يا به اين مرحله رسيده باشد بطور موقت است نبايد حضور داشتن در يك حالي انسان را گول بزند و فكر كند كه كيست در آنجا، اين را اصطلاحاً در عرفان حال مي‌گويند يعني انسان مي‌آيد برقي به دلش مي‌زند، نوري به دلش مي‌زند حالا اين برق ممكن است دو يا سه ماه يا يكسال طول بكشد ولي بعد كه آن شرايط از بين رفت شخص ديگر در آن نگه نمي‌دارد و سقوط مي‌كند و پايين مي‌افتد، مثلاً حال جبهه كجا؟ اگر شما حال جبهه را بعد از جبهه نگه داشتيد معلوم است كه در مقام هستيد، در مقام آن بسيجي كه تفكرش مقدس بود امام دستش را مي‌بوسيد و به قول يكي از اولياء خدا كه فرمود: من در صورت اين بسيجي‌ها نور مرحوم قاضي‌رحمة‌الله‌عليه را مي‌بينيم، اين بسيجي 20 ساله 19 ساله چطور يك چنين نوري را از ازرش دارد كه مثلاً يكي از اولياء خدا اين نور را مي‌بيند. شخص نبايد گول بخورد كه من الان مقام دارم يا حالم اين است اين خيلي خطرناك است مخصوصاً با توجه به آن مباحثي كه عرض كردم كبر يا عجب ممكن است منشأ فساد براي شخص شود. اينكه شخص خودش را در مرحله‌اي مقيم بداند، مقيم نه، ممكن است حالي باشد در اثر يك ارتباط بعد با يك ازدواجي با يك رفاقت جديد با يك شغل جديد با پذيرش در دانشگاه يا رشته تحصيلي جديد با يك پست جديد كه به شخص پيشنهاد مي‌شود مي‌فهمد در مقام نبوده است آنجا هم كه بوده به بركت عوامل ديگري در آنجا او را نگه داشتند و حالا ارتباطات قطع شده شخص سقوط مي‌كند، لذا وقتي مي‌گوييم كه همه كشش‌ها غلبه كند واقعاً غلبه كرده باشد، يك موقع هست كه خود شخص غلبه كرده باشد و رفته باشد، يك موقع نه، در اثر عوامل خارجي ارتباط موقتاً قطع مي‌شود شخص به يك مرحله‌اي قدم مي‌گذارد آن عوامل كه رفع مي‌شوند يعني علت‌هاي خارجي از وجود شخص است، شخص را مي‌آورد و به يك مرحله مي‌رساند؛ آن عوامل كه ارتباطشان با انسان قطع مي‌شود به مراحل پايين برمي‌گردد، ممكن است از مرحله‌اي كه داشته به پايين‌تر هم سقوط كند، اينكه حالا ما فعلاً در يك مقامي هستيم دليل نمي‌شود، ما در اينجا اقامت داريم يعني مقام هست. اما اگر شخص ارتباطش را خودش قطع كرد يعني به همه كشش‌هاي خودش در وجود خودش غلبه كرد ديگر به آنها بازنگشت مي‌گويند در آن مرحله بالا شخص مقام دارد، ديگر حال نيست به او مي‌گويند مقام دارد يعني محل قيام شخص است كه شخص اينجا اقامت مي‌كند از آنجا بايد شروع به مرحله بالاتر كند. پس شرط سوم اين بود كه بايد به همه كشش‌هايي كه در مرحله پايين هست غلبه كنيم، حال اگر به اين سه شرط دقت كنيم درك مي‌كنيم و مي‌يابيم كه اين سه شرط ارتقاء از يك مرحله به مرحله بالاتر عبارت است از: شناخت عميقي كه موجب عشق شود. چون وقتي عشق آمد غلبه بر كشش‌هاي ديگر ي هم خود به خود مي‌آيد انسان به ميزان عشقي كه دارد مي‌تواند بركشش‌هاي ضد معشوق خودش غلبه كند هر چقدر عشقش به معشوقش زيادتر باشد بر كشش‌هاي ضد معشوق بيشتر مي‌تواند غلبه كند. حال به اين نتيجه رسيديم كه يكي از عوامل ايجاد عشق و صعود انسان از يك مرحله به مرحله ديگر شناخت عميق است. طبق اصل ثابت كرديم كه طلب مجهول مطلق محال است يكي از عوامل ديگر عشق، غير از شناخت چيز ديگري كه اين را بعنوان تكليف بيان مي‌نمايم. انسان به مرحله بالا قرب پیدا كند بديهي است، به خاطر اينكه اگر غلبه پيدا نكند پايش گير است و هميشه يك چيزي انسان را از بالا به پايين مي‌كشد يعني آخر هست، آنچه مهمتر از قدم نهادن در يك مقام است قدم نهادن در يك مرحله كمالي است اين است كه انسان بتواند آفتهاي آن مرحله را بشناسد يعني چيزهايي كه در آن مرحله بر ضد انسان تمام شود باعث مي‌شود كه انسان در آن مرحله دچار نقص‌هاي زيادي شود. مثلاً دانشگاه رفتن حوزه رفتن كار علمي كردن كمالي كه نصيب هركسي نمي‌‌شود، كمال علمي در انسان ايجاد مي‌شود، حال اگر كسي آفتهاي اينها را نداند وقتي رفت به مراحل قبلي ارتباطش را قطع نكرده باشد وقتي اين قطع نكرده بود در اثر بعضي كشش‌ها توفيق حاصل شده است مثلاً حوزه يا دانشگاه رفت، وقتي دانشجو شد، طلبه شد از او يك انتظارهايي مي‌رود كه از ديگران نمي‌رود حال اگر اين شخص به تمام كشش‌هاي مراحل پايين غلبه نكرده باشد يعني ارتباطش را با بعضي از كشش‌ها حفظ كرده باشد و بعد در حوزه يا دانشگاه برود چقدر خطرناك مي‌شوديعني قدرت بيشتري به دستش آمده، موقعيت بيشتري پيدا كرده، محبوبيت بيشتري پيدا كرده و بعد ارتباطش را با مراحل پايين‌تر و پست‌تر كه افرادي از اهل حوزه و دانشگاه نيستند اهل هستند حفظ كرده است، اين مي‌شود عالم دنيايي يعني مثلاً شما فكر كنيد ميزان علاقه‌اي كه به غير حوزويان و دانشگاهيان دارند مثلاً برنامه‌هاي تلويزيون از اول تا به آخر را مثل فيلم سينمايي، فيلم‌هاي كودكان و چيزهاي ديگر، ميزان علاقه به بازيها و سرگرمي‌ها و... ضروري و...، حال اگر كسي با همين ميزان نياز وارد حوزه شد يك طلبه كه از او انتظار ديگري مي‌رود او وارد آن مرحله ولي كشش‌هاي او قطع نشده همانطوري هست اينهم باعث آبروريزي دين و روحانيت مي‌شود يا باعث آبروريزي متخصص دانشگاهي مي‌شود هم براي خودش بدتر هست. چون درگير آفتهاي بالاتري شده و اين بسيار خطرناك است هنر اين است كه انسان قبل از ورود به يك مرحله آفتهاي آن مرحله بشناسد. يكي از آن مراحلي كه انسان در آن پا مي‌گذارد و اگر آفتش را نشناسد به ضررش تمام مي‌شود مرحله كار علمي است يعني مراحل كار مطالعاتي، منظور حوزه و دانشگاه نيست منظور كار مطالعاتي است يعني كسي كه اهل علم مطالعه و علم باشد، الآن در كلاس دوستاني داريم كه طلبه نيستند دوستاني كه دانشگاهي هم نيستند اما اهل اين كلاسها هستند اهل مطالعه و علم هستند، كار علمي كردن، ياد گرفتن اصطلاحات و.... اگر انسان نداند كه اين ممكن است بعداً برايش چاه شود خطرناك است بايد بداند وقتي من دارم اين را تحصيل مي‌كنم و ياد مي‌گيرم فردا يك شرايطي هم دارد كه بايد آن را مراعات كند. اينطور نيست كه من فقط بيايمو آنها را ياد بگيرم و خطرناك نباشد يك خطراتي براي انسان درست مي‌كند آنها بايد انسان بشناسد كه خداي نكرده دچار آفتهاي بزرگ‌تر نشود.

اول اي جان دفع شر موش كن وانگهي در جمع گندم كوش كن

اين مختصر و سطحي راجع به شرايط رشد از يك مرحله به مرحله ديگر بود كه عرض كردم، حالا ايشان هم يكي ديگر از مراحل رشد از يك مرحله به مرحله ديگر را مي‌خواهد بگويد يعني همان عرايض بنده اما بصورت كلي است يعني اول سه شرط را كه عرض كردم ايشان در يك شرط فرمودند چون ايشان نمي‌خواستند فقط انسان را بگويند همه موجودات را بيان كردند بنده بيشتر توجهم روي انسان بود سه شرط را باز كردم.

{نطفه انسان مانند (سطر7 اول بند دوم) ...تا... نباتي است. (سطر5، بند دوم، ص165)}، يعني فقط رشد گياهي مي‌كند هيچ رشد ديگري نمي‌كند فقط شأنش شأن گياه است. { اما نباتي كه قابل است (ادامه همان سطر ...تا... عاقل شود. (سطر5)} يعني از نباتي بيايد و به مرحله عقل برسد، وقتي بخواهد وارد مرحله عقل شود يعني بعد از مرحله نباتي بايد به مرحله حيواني وارد شود و بعد وارد مرحله عقل شود. { ولي چون طفره (سطر5 بند دوم، ص165)... تا ...آخر بند دوم} طفره يعني صعود به مرحله بالاتر بدون اينكه انسان مراحل مقدماتي را طي كرده باشد، طفره يعني جهش يعني چند تا پله را جا بگذاري بروي در مقام چندم بايستي، بايد شرايط تمام مقام‌ها را بدست بياوري. يك بحث هم در انسان داريم كه به آن عادت مي‌گويند. آيا خداوند اسير است و نمي‌تواند يك موجود را از يك مرحله‌اي به مرحله بالاتر بكشاند بدون اينكه مقدمات را طي كرده باشد؟ چرا خداوند مي‌تواند چنين كاري بكند خداوند مي‌تواند تمام استعداد مراحل مقدماتي را در يك آن به يك كسي بدهد، اين را اصطلاحاً خرق عادت مي‌گويند يعني اين قضيه قضية عادي نيست كه مثلاً يك نفر از يك جا به جايي مي‌رسد و چند تا پله را مي‌گذارد و در سنين كمي مي‌تواند پا جاي يك علو بگذارد خداوند مي‌تواند اين كار را بكند، براي زمان موقت يا دائمي در حق يك نفر چنين لطفي كند اما بناي خداوند هم بر خرق نيست بناي خداوند بر اين كه كار با اسباب طبيعي خودش انجام شود لذا اين انتظار كه ما بدون اينكه مراحل مقدماتي يك مرحله را طي كنيم به مراحل بالاتر راه پيدا كنيم انتظار بيهوده و جاهلانه‌اي است اينكه از خداوند هم بخواهيم خداوند هم اين كار را نمي‌كند زيرا از اين كار ابا دارند، ابا دارند نه اينكه اصلاً نمي‌كنند يعني بطور طبيعي اين كار را انجام نمي‌دهند مگر يك شرايط ويژه و يا يك ضرورت ايجاب كند كه اين كار را بكند يا يك تحول عظيمي بخواهد صورت بگيرد مثل تحولي كه در ملت ايران ايجاد شد كه دفعاً مردم يك چنين حالتي را پيدا كردند، تحولي كه در بسيجي‌ها پيدا شد تحول عظيمي بود، مثلاً مردم را به كجا رساند، آن بسيجي‌ها به كجا راه پيدا كردند به چه خلق‌ها و معنويت‌هايي رسيدند اينها لطف و تفضل الهي است، از هر كدام از بسيجي‌ها سؤال كني يا آنهايي كه در جمع ما بودند اگر بگويند اينها را خودتان كسب كرديد همه جوابشان منفي است، اين لطف خداوند سبحان است كه مردم اينطور شوند و هم بسيجيان بواسطه امام سلام‌الله‌عليه مردم روحياتشان اينچنين شود كه يك همچو معجزه‌اي را در طول تاريخ باعث شوند. اينهال خواستهاي ويژه‌اي است مه در شرايط ويژه نصيب مي‌شوند اما شرايط عادي چنين چيزي نيست. اگر كسي خواست مرحله‌اي را طي كند بايد مرحله‌ به مرحله‌ طي كند و شرايطش را كسب كند پس طفره محال است. بعد مي‌فرمايد: طفره در حسيات، حسيات يعني مثلاً شما انتظار داشته باشيد يك نطفه يك انسان شود نه، بايد مراحل 9 ماهه‌اش را طي كند يا لااقل 7 ماهه‌اش را طي كند، به قول امروزيها يك ماكسيمم و مينيممي دارد كه بايد طي شود پس در حسيات ما نمي‌توانيم طفره برويم مثلاً يك دانه يك شبه درخت شود ولي خداوند مي‌تواند اين كار را بكند، اولياء الهي اين كار را مي‌كنند مثلاً به يك گياه اين لياقت و قابليت را مي‌دهند كه يك شبه اين يك درخت شود اما اين در موارد خاص است و رويش حساب باز نمي‌شود در معنويات هم همينطور است در مسائل معنوي و كمالات روحي هم همينطور است مثلاً شخصي بخواهد بدون اينكه رياضيات سال اول و دوم و سوم را فهميده باشد برود چهارم ابتدائي. بدون اينكه مراحل ابتدائي را رد كرده باشد برود در توان را كه در كلاسهاي راهنمائي هست بخواند. بدون اينكه دوران راهنمائي را طي كند برود جبر و مثلثات بخواند اين مسائل علمي هستش ولي مسائل روحي و معنوي هم به معناي ديني هم محال است بعد مي‌فرمايد صعوداً و نزولاً باطل است. صعوداً و نزولاً يعني چه؟ يعني كه يك موجود برتري بخواهد تماس بگيرد با يك موجود پايين‌تر كه چند مرحله پايين‌تر هست او بايد پله پله بيايد پايين تا ارتباط برقرار كند و اگر موجودي از پايين هم خواست با موجودي كه چند پله از خودش بالاتر است تماس و ارتباط داشته باشد بالا پله پله به بالا برود و تماس برقرار كند مثالي كه قبلاً عرض كردم خيلي ساده است كه عرض مي‌كنم خدمتتون سير نزولي در استاد و سير صعودي شاگرد هست و استاد بنابراين اصل كه اي برادر تو همان انديشه‌اي، جسم نيست استاد انديشه است فكر است چيزي است كه اتحاد پيدا كرده است حالا مي‌خواهد اين مطلب را بيايد و براي شاگرد بيان كند. وقتي مي‌خواهد آن مطلب را كه ثابت كرديم تو جسم نيست تو مغز هم نيست. ثابت كرديم در ظرف غير مادي است. فشار درس يكم همين بود كه صور كليه علميه ظرفي غير از بدن دارند. حالا اين استاد مي‌خواهد از غير از بدن تماس بگيرد مي‌خواهد از يك مرحله اي استفاده كند كه مادي نيست . حالا آن چيزي كه هست اول بايد نزديك به ماده كند چون مي‌خواهد به ماده منتقل كند. ماده يعني گوش شاگرد . اولين جايي كه مي‌شنود گوش است. آدمي فربه شود از راه گوش. وقتي اين هست آن بايد باره و نزديك به ماده اش كند همين طوري وقتي نشسته نمي‌تونه انتقال بدهد به شاگرد به طور طبيعي دارم عرض مي‌كنم. وقتي خواست انتقال بدهد بايد از آن عالم عقل بياردش تبديل كند آن را به ماده .

آن مخير را بايد تبديل به ماده كند يعني تبديل به صورت مي‌كند تبديل به فركانس مي‌كند بعد اين فركانس را مي‌زند به گوش شاگرد يعني اين مراحل را بايد بيايد و بعد شاگرد وقتي مي‌خواهد ببرش تا آن مرحله آن هم همان طوري هست شاگرد هم بايد اول به گوش بگيرد يعني ماده و بعد به خيال بدهد يعني بتواند تصور كند آن حرفي را كه استاد مي‌زند اگر نتواند تصور كند حرف استاد را به صرف خوردن به گوش ما من الان فارسي مي‌گويم يا انگليسي، زبان اگر اينجا نشسته باشد مي‌شنود حرفهاي بنده را، اما چون قادر به تخيل نيست به بالاتر از آن هم نفوذي پيدا نمي‌كند. بايد هم سنخ باشد با بنده يعني اگر گوشش مي‌گيرد قادر به تخيل باشد. يعني بتواند آن را به خيال بدهد صحبت بنده را از حالت ماده درش بيارد و اين يك توان مي‌خواهد يك سنخيت مي‌خواهد يك مقدمات و يك آمادگي مي‌خواهد كه بتواند آنرا بفهمد كه طرف دارد چه مي‌گويد وقتي تخيل كرد بعد مي‌تواند چه كار كند؟ با يك شرايطي آن هم يعني آنطور نيست كه آمدن از حس به خيال بي شرايط باشد. آمدن از حس به خيال شرايط لازم داشت اين كه شما اين چيزها كه من مي‌گويم سواد داشته باشيد با اين كتاب مانوس باشيد. با بحث هاي مقدماتي بنده آشنا باشيد با زباني كه بنده با آن صحبت مي‌كنم يعني فارسي آشنا شده باشيد و اينها شرايط است بعد مي‌توانيد چه كار كنيد همين كه به گوشتان خورد به تخيل بدهيد براي انتقال از حس به تخيل چند شرط لازم هست براي انتقال از تخيل به عقل هم و به بالاتر از آن همين شرايط لازم است. پس به صرف شنيدن مطلبي ولو انسان تخيل كند ولو انسان بفهمد آن مطلب را، شخص آن كاره نمي‌شود. يعني شخص فكر نكند كه مثلاً اگر ما نشستيم پاي درس معنوي آمديم شخص از اولياء خدا اومد برايمان مسائل معنوي را برايمان فرمود ما حتماً همان شويم ما اگر آن شرايط را فراهم كرديم مي‌توانيم آن سير را با شنيدن تبديل به خودمان كنيم. يعني يك شاگردي هست وقتي مي‌نشنيد پاي درس استاد طوري اين راههاي حسّ به خيال را و خيال به عقل و عقل به بالاتر را پاك كرده و تميز كرده كه وقتي سخن استاد مي‌آيد به راحتي تمام مراحل را در همان لحظه شنيدن طي مي‌كند، طي مي‌كند و بجاي خودش مي‌نشيند، شاگرد تبديل مي‌شود يعني از يك مرحله به مرحله بالاتر قدم مي‌گذارد، تبديل مي‌شود و شباهتش با استاد بيشتر مي‌شود، بعضي‌ها خير، در مرحله خيال نگه مي‌دارند يعني حرف را مي‌فهمند كه طرف چه مي‌گويد اما به بالاتر نمي‌توانند بدهند به بالاتر نمي‌توانند بدهند يعني همان شناخت عميق ديگر ايجاد نمي‌شود آن شناخت عميقي كه عرض كرديم با عمق وجود انسان بايد گره بخورد. عمق وجود يعني خيال نه بالاتر از خيال حتي بالاتر از عقل يعني با شخص اتحاد برقرار كند براي همين خيلي از چيزها را مي‌دانند اما چون از خيال به آن طرف‌تر نرفته فقط شخص فهميده قادربه عمل نيست، چون انسان دقيقاً عملش بر اساس چيزي است كه باهاش اتحاد دارد نه بر اساس چيزي كه مي‌داند، جزء انسان شده انسان با او يكي است. در واقع اگر بخواهم با تعبير ديني عرض كنم: إنّمَا الاعْمال بالنيّات،‌ نيت يعني عين انسان يعني چيزي كه در وجود انسان يكي شده شخص با آن يكي مي‌شود. پس انسان عملي كه دارد در خارج مي‌كند براساس چيزي هست كه باهاش اتحاد دارد نه چيزي كه مي‌داند خيلي چيزها هست كه ما مي‌دانيم ولي عمل ما با دانسته‌هايمان يكي نيست. {چون طفره مطلقاً (سطر5 ، بند دوم،ص 165)... تا ... آخر بند دوم} يعني اين مرحله را طي خواهد كرد. والحمدلله ربّ العالمين