آخرين درس از جلد 1 درس 50 را ميخوانيم و اگر فرصت شد پيش درسهاي گذشته را ادامه خواهيم داد از طريق برهان نتيجه حاصل شده صور معقوله. فعليت محض و مبراي از ماده و اوصاف و احوال ماده است يعني همان صوركليه علميه اصل 44 وعاي تحقق صور معقوله موجودي مبرا از ماده و اوصاف و احوال ماده است گفتيم كه ظرف و مظروف بايد با هم سنخيت داشته باشند و چون صور معقوله خودشان مبراي از ماده و خواص ماده است ظرفشان هم همين طور است در اين درس سخن ما اين است كه همه معلومات ما. صور و معاني كليه نيستند بلكه اين سلسله معلومات ديگر هم هست كه بايد بدانها نيز آشنا شويد و درباره ظرف ثبوت آنها هم كاوش كنيم التفات بفرمائيد يك وقت معني و مفهوم محبت مطلق را مثلاً ادارك ميكنيم كه اضافه و معيد به چيزي نيست اين همان صورت كليه علميه است كه دانستهايم و آن را به اسم صورت معقوله و عقليه شناختهايم اين سري مسائل هست كه مابه صورت كلي ميفهميم مثل برداشتي كه از محبت نفرت. عشق. غضب اينگونه برداشت كه ما ميكنيم كلي هستند اين را ميگويند صورت معقوله مقيد به چيزي نيست امّا گاهي اوقات همين چيز را ما درك ميكنيم باضافه اين قيد ديگر مثلاً شما ميبينيد كه شخص قرآن را بوسيد از بوسيدن آن شخص چه چيزي را ميفهميد ميفهميم كه قرآن براي آن شخص تقديس دارد يا آن شخص به قرآن عشق ميورزد و احترام براي آن قائل است پس اينجا مقيد است احترام اين صورت كلي و يك معقول كلي است امّا احترامي كه فلان شخص براي فلان شخص قائل است ميشود مفهوم جزئي مفهوم محبت و مهرباني را ميدانيم اينها مفاهيم كلي هستند امّا مثلاً وقتي شخصي ميآيد ما را ميبوسد اين محبت اين شخص حالا يا پدر يا برادر كوچكتر را درك ميكنيم اين محبت هست امّا محبت كلي نيست اين محبت جزئي است لفظ صورت در اينگونه موارد به معني حقيقت شئ است نه صورت به معني شكل و صورت هندسياش و آن را معاني متعدد است كه هر يك در موضع خود دانسته ميشود در كتب عقليه قوه مدركه كليات مرسله يعني صور عقليه را عاقله و آن صور ادارك شده را معقوله و عمل قوه عاقله را تعقل گويند. كتب عقلي يعني مكتب فلسفي يا كتبي كه بحث معقولات دارد آن قوهاي كه كليات را درك ميكند ميگويند قوه عاقله آن چيزي كه درك ميشود به وسيله قوه عاقله به آن ميگويند معقول و عمل به قوه عاقله را تعقل گويند و يك وقت محبت فلان شخص را درباره خود ادارك ميكنيم معني محبت در اين فرض مطلق نيست بلكه مضاف و مقيد به فلان شخص است و به لحاظ جزئي است و در كتب عقليه معاني جزئيه ادراك شده را موهوم و متوهم و قوه مدركه آنها را واهمه و متوهمه ميگويند اينها واسطه بين معقولات و تخيلات هستند آنهايي كه ما تخيل ميكرديم صورت داشت و ماده نداشت آنهايي كه تعقل ميكرديم نه صورت داشت نه ماده هيچ كدام اينها را نداشت معقولات ما. كليات ما كلياتي بودند كه قابل صدق بر افراد بيشماري بودند يعني چيزي كه صورت ندارد و قابل صدق بر افراد بيشمار است موهومات ما چيزهايي هستند كه صورت ندارند و ماده هم ندارند امّا قابل صدق بر افراد بيشمار نيستند يعني جزئي هستند عمل قوه واهمه را كه ادارك معاني جزئي است توهم ميگويند در مباحث و دروس آتيه محققاً دانسته ميشود كه وهم گويا عقل است كه از مرتبه خود ساقط شده است و همچنين موهوم گويا معقول است كه از مرتبه خود ساقط شده است فرق موهوم با معقول چيست؟ معقولاتي كه مادرك ميكرديم مثلاً معني كلي محبت. عشق. نفرت. دشمني وقتي مثلاً دشمني را به صورت كلي درك ميكنيم اين قابل بر صدق برافراد بيشمار است هر جا كه ميبينيم كه زد و خوردي است ميبينيم كه اينها باهم دشمني دارند ما اين را درك ميكنيم چون اين مفهوم از دشمني با ماست محبت به معني كلي را ميفهميم موهوم امري جزئي است يعني اين مورد شخص است يعني ما ميبينيم كه فلاني بافلاني دعوا ميكند ميگوئيم كه اينها دشمن دارند اين را ميگويند موهوم و همچنين اين وقت معني و مفهومي شجر مطلق را مثلاً ادارك ميكنيم كه همان عقليه است گاهي اوقات اين مفهومي كه از درخت در ذهن ماست مفهوم كلي است هرجا اين صورت را ببينيم ميگوئيم كه درخت است يا مفهوم قلم كه اگر ما اين را به هركسي نشان دهيم ميگويد قلم است يا مداد همين طور پس ما يك مفهوم كلي از مداد داريم كه هر وقت هر مدادي را ميبينيم تشخيص ميدهيم كه مداد است ويك وقت فلان شجر مخصوص خارجي را ادارك ميكنيم فرق بيان اين ادراك شجر جزئي و آن محبت جزئي اين است كه محبت جزئي از معاني است و شكل و طول و عرض ندارد در اينجا ما فرق بين معني و صورت را فهميديم كه معني طول و عرض و عمق و شكل ندارد امّا صورت دارد و صورت شجر جزئي ادراك شده از معاني نيست بلكه از صور است كه وي را شكل و طول و عرض ميباشد در كتب عقليه قوهاي را كه اشياء جزئي مشكل و مصور با طول و عرض و ارتفاع و شكل آنها را ادراك ميكند قوه خيال و متخيله و آن صور مدركه متخيله و خيال هم ميگوئيد و فعل قوه خيال را كه ادراك صورت و شكل جزئي است تخيل ميگويند لفظ صورت در اينگونه موارد به معني شكل و هيأت هندسي است اگر چه خود حقيقي از حواس است اين وقت شما همين خودكار را ادراك ميكنيد بعد ديگر از ديد شما مخفي است و ديگر نميبينيد و باز وقتي كه دوباره ميبينيد احساس ميكنيد كه قبلاً ديديد چون اين صورتي از اين در شما وجود داشته است اين صورت را كه در شما وجود داشته ميگويند مخيل يعني تخيل كرديد اين قوهاي كه اين را تخيل كرديد قوه خيال ميگويند پس قوه خيال صورتهايي راكه شكل دارند امّا ماده ندارد را ادراك ميكند وقتي ميگوئيم خيال عبارت است از صورت بدون ماده خيال همان متخيل در اينجا به منظور شكل هندسي كه داراي ابعاد است ميباشد امّا آنجا كه در ادراك محبت جزئي ميگفتيم كه صورت جزئي است آنجا منظور از صورت اين معني بود كه واردي ابعاد نبود متعدد افعال سهگانه تعقل و توهم و تخيل. ايجاب ميكند كه مباديشان يعني قوهاي عاقله و واهمه و خيال نيز متعدد باشد ميگويد اين سه نوع كاري كه انجام ميدهيم خودش سه تا قوه نياز دارد كه اينها را انجام دهد همچنانكه افعال متعدد ابصار و استماع. استشمام يعني ديدن و شنيدن و بوئيدن مثلاً مستلزم تعدد قواي آنهاست كه باصوه و سامعه و شامعه است ما از شامه اين انتظار داريم مثلاً از چشم انتظار نداريم كه بشنود يا از گوش انتظار نداريد كه ببيند هر كدام از قوا يك كاري انجام ميدهد بيني فقط بو را ميفهمد. ذائقه فقط مزه. چشم فقط طول موج. گوش فقط فركانس را ادراك ميكند ميگويد همانطور كه حواس هر كدام اين كاري انجام ميدهند اگر ما سه نوع كار داريم توهم. تخيل و تعقل است براي هركدام از اينها بايد يك قوه وجود داشته باشد ادراكاتي بالاتر از تعقل و پائينتر از تخيل هم داريم كه در وقت بيان هر يك از قواي باطنه و ظاهره بيان ميكنيم پس در درس 50 در اينجا به تخيل. توهم و تعقل رسيديم كه يك بالاتر از عقل هم داريم كه فعلاً ميگوئيم فوق عقل يك پائينتر از تخيل هم داريم كه اسمش حس و احساس است پس تا به 5 نوع ادراك داريم اينك سخن ما اين است كه بجز مدركات عقلي مدركات ديگري داريم كه آنها را مثل وجود خارجي شان مثال و شكل است و طول و عرض دارد و به عبارت ديگر صورت خيالي دارد يك صورتگر چيره است اشكال اشياء را چنان ترسيم ميكند كه هركس آنها را ببيند بيدرنگ حكم ميكند كه اين شكل فلان چيز و آن شكل فلان چيز است استادم علامه شعرانيرحمةاللهعليه ميفرمودند: نسخه خطي اصيل در كتابخانه مشهد رضوي ديديم كه در وي عكسهاي حيوانات و گياهان بسيار شگرف و شگفت به قلم توانايي ترسيم شده است عكس كرمي را چنان تصوير كرده است كه آدمي در برخورد اول تصور ميكند كه كرمي زنده در هامش كتاب به راه افتاده است هامش يعني حاشيه پوشيده نخست كه صورتگري قوه خيال به مراتب قويتر از كار آن صورتگر چيره دست است وقتي كسي نقاشي ميكند و چيزي را ترسيم ميكند اگر ترسيم كرد ما تنها چيزي كه ميبينيم اگر طرف هم خيلي استاد باشد ما ميگوئيم كه خيلي شبيه به واقعيت است امّا قوه خيال از آن قويتر است مثلاً ميتوانيم ما همان عكس را كه ميبينيم مثلاً شيري را ميبينيم ماري را كه ميبينيم يا پرندهاي كه ميبينيم آن را باقوه خيال ميتوانيم به پرواز درآوريم قوه خيال اينقدر قوي است وحتي ميتوانيم قبل از اينكه اصلاً عكسي ببنيد مثلاً همين الان عكس پرندهاي را تصور كنيد در حال پرواز يا پدرمان را تصور كنيم كه ميخندد يا چيزهاي ديگر ميگويد قوه خيال از نقاش صورتگر كارش خيلي قويتر است علاوه اينكه آنچه كه صورتگر ترسيم ميكند در حقيقت اول اروي الگوي لوح خيال است يعني اول قوه خيال چاوك دست و زبردست. صورتگري ميكند وسپس مطابق آن در خارج پياده ميشود و به عبارت ديگر صورت اين درخت مثلاً از خارج به داخل و از داخل باز به خارج دور ميزند مثلاً الان شما بگوئيد كه آقا بيا الان اين پرنده را نقاشي كن حالا آيا كسي كه تا به حال پرنده را نديده آيا ممكن است كه پرنده را نقاشي كند پس اول بايد اول پرنده را ببينيد و بعد در قوه خيالش صورتگري كند و بعد از آن صورتي كه در ذهن دارد دوباره به خارج انتقال دهد كسي كه نديده باشد كه نميتواند نقاشي كند يا مثلاً به يكي از شما بگويند كه قوه را نقاشي كن آيا تا قوه را نديده ميتواند برايش نقاشي كند؟ خير اگر هم به فرض اين شكل وحشتناكي را بكشد اين شكل وحشتناك گرفته شده از چيزهايي كه قبلاً تصور كرده است (چشم، شاخ، دندان تيز، گوش) و همه اين چيزهايي را تصور كرده است را با هم مخلوط ميكند و يك شكل درست ميكند به همه ما بگويند جوجه بكش يا مار بكش ميتوانيم بكشيم شبيه به هم و نزديك به هم امّا اگر به همه ما بگويند كه اين غول بكشيد قطعاً غولهاي ما با هم متفاوت است چون ما در خارج كه غول را نديديم كه تصويرش كنيم پس دقت كنيد كه ازخارج به داخل و از داخل به خارج پس بيگزاف صورت مرتسمه در لوح خيال. اصل و آنچه به وزان او در خارج ترسيم ميشود فرع و نمودار اوست پس آن چيزي را كه ظرف نقاشي ميكند فرع است. فرع همان اصلي است كه در خيال خودش وجود دارد آيا در واقع صورت خياليه را مانند صور مرتسمه بر سطوح خارجي بايد دانست يا آنطوري است و اينطور ديگر البته اين سئوال گنگ مينمايد بهتر است كه در ضمن مثالي آن را روشن گردانيم، فرض بفرماييد درخت كهنسال يا كوه بلند و دشت پهناور و يا درياچه و يا دريايي را و يا صفحة دلگشاي آسمان و ستارگانش را و يا انسان سالخورده يا كودك شيرخوار و يا همة آنها و جز آنها را ادراك كردهايم و فرضاً عكس و شكل آنها را به روي كاغذ 35×35 سانت ترسيم كردهايم اكنون اگر شخص خبرهاي آن صفحة كاغذ را ببيند با اينكه همه طول و عرضش به آن حد است ميگويد اين درخت خيلي كهنسال است و بايد محيط تنة آن در حدود 3 الي 4 متر و ارتفاع آن بيش از 100 متر باشد و همچنين در ديگر عكسها به پهنايي و بزرگي و كوچكي و نسبت هريك به ديگري حكم ميكند با اينكه همه در اين صفحة كاغذ محدود و مذكور نقش شده است، مثلاً عكس امّام يا اين يك عكسي كه در يك كاغذ به ديوار است را وقتي شما تصور ميكنيد ميبينيد كه اين دو نفري كه دارند به خانه ميروند مثلاً قد اين خانمي كه دارد ميرود با قد كودكي كه در پيش اوست چقدر است، ارتفاع اين خانه چقدر ممكن است باشد، يا طول اين قايقي كه لب آب است چقدر است، اين سنگهاي اينجا چقدر هستند، يا آن پرندهاي كه پرواز ميكند، كل اين تصويري كه روي ديوار است يك تصوير 2×2 است مثلاً ولي ما الآن ميتوانيم بگوييم مثلاً اين دريايي كه كشيده و ما ميبينيم مثلاً صد متر است، يا اين قايقي كه اينجاست 2 متر طول دارد 70 الي 80 سانت عرض قايق است، اين را ميتوانيم تشخيص دهيم، اين چه چيزي است كه ميآيد و اندازة واقعي را براي ما بيان ميكند به هرحال ما آن عكسي را كه ميبينيم يك عكس كوچك بيشتر نيست. البته اين تمثالها هريك با حفظ تناسب اشياء نامبرده موزون و نامتناسب ترسيم شده است و شك نيست كه هيچيك از آن صور مرتسمه به بزرگي و پهنايي و بلندي و گودي آن اشياء خارجي نيست. اگر اين دريا به اين بزرگي را قرار بود بكشيم كه در اين اتاق جاي نميگرفت، يا آن خانهاي كه در عكس ميبينيم به آن اندازهاي كه هست كه نيست آن را كوچك كرده و كشيدند امّا اگر هر چيزي كوچك شده به تناسب كوچك شده است يا مثلاً عكسي كه از امّامسلامّاللهعليه در روي ديوار ميبينيم كوچك شده است، يك عكسي است در حدود 25،20 سانت در 30 سانت، اينكه ما الآن از صورت امّام داريم ميبينيم همه چيز به اندازه مناسبي به تناسب مساوي همه با هم كوچك شده است، و اگر به همان تناسب تعادل اشكال و عُكوس در صفحههاي خيلي خيلي كوچكتر از صفحه مذكور ترسيم شود همانگونه حكايت ميكند كه در صفحه مذكور حاكي بوده است، اگر از همان عكسي كه روي ديوار است شما از آن يك عكس 15×10 بگيريد همان نظراتي كه قبلاً راجع به طول قايق، اندازة خانه، طول درياچه، قد افراد، ارتفاع را كه ميداديد در همان عكس كوچك دوباره همان نظرات را ميتوانستيد بدهيد هيچ فرقي نميكند. حالا ببينيم صور منقوش اشكال در قوة خيال هم به همان مصابت و منزلت صور اشياء مرتسمه بر صفحههاي كاغذهاي نامبرده است كه بگوييم آن اشكال و اشباح اشياء با حفظ تناسب و تعادل و توازنشان منتها خيلي خيلي كوچك و جمع شده در سلولهاي دماغ مثلاً منتقش و منطبق هستند براي اينكه فرعي در ميان است. مثلاً الآن شما حضرت امّامسلامّاللهعليه را تصور كنيد آيا حضرت امّام را كه ما تصور ميكنيم كوچك تصور ميكنيم يا به اندازه واقعي تصور ميكنيم؟ يا مثلاً ميدان آزادي آن برجش را كه تصور ميكنيم به اندازه واقعياش تصور ميكنيم يا نه كوچك شدة آن در ذهن ماست؟ ما ميتوانيم به همان بزرگي كه در قوه خيال ماست تصورش كنيم يا نه؟ يا حتي ميتوانيم ده برابر تصورش كنيم يا نميتوانيم؟ پس اين كار را ميتوانيم كنيم. التفات بفرماييد آيا نه اين است كه در عالم خواب اشياء را با همان وضع و هيأت و شكل و قد و قامتشان ميبينيم و يقين داريم كه آنچه را كه در خواب ميبينيم اين نحو از ادراكات ماست و آن اشباح و اشكال را در خودمان ميبينيم نه در ظرف خارج موطن ادراكات خود، يعني وقتي ما داريم خواب ميبينيم خودمان هستيم كه خواب ميبينيم در وجود خودمان است، و آنچه را در عالم بيداري خود ميبينيم نيز آنچنان است كه در عالم خواب يعني اشياء را با همان طول و عرض و عمق و وسعت آنها ادراك ميكنيم و صدق گفتار ما با فيالجمله تعمق و دقت براي هركسي به خوبي معلوم است و آن را تصور ميكند آيا كسي كه در عالم خواب آنهمه اشكال و اشباح را ادراك ميكند مثلاً ميبيند كه در كشتي اقيانوسپيما نشسته و در اقيانوس سفر ميكند و يا در اقيانوس سفر ميكند و يا در طياره برفراز آسمان پرواز ميكند و اينهمه با ابعاد و اشكالشان در اين سلول دماغ كه از نهايت خردي بايد آن را با چشم مسلح ديد منطبق است يعني مانند آن صفحه كاغذ كه گفتيم بسيار كوچك شده است و باز حاكي از واقعيت خارجي جسم ميباشد، مثلاً اين خوابي كه ما داريم ميبينيم يك دريايي كه خواب ميبينيم يا همان عظمت و بزرگي كشتي يا يك درخت، حيوان، شخص، كوه، آيا اينكه ما داريم خواب ميبينيم اينها كوچك كوچك شوند در يكي از سلولهاي مغز ما جاي گرفتهاند؟ وقتي ما خواب ميبينيم اين براي ما بزرگ ميشود، توجه بفرماييد من وشما همگي كوه دماوند را به خوبي ميشناسيم زيرا كه در دامنه سبز و خرّم آن بزرگ شديم و به بزرگي و وسعت دامنه و ارتفاع و قرّاء و محلات و چشمهها و رودها و ديگر اوضاع طبيعي و جغرافي آن كم و بيش آگاهيم، اين دو بيت را از پدرم به يادگار دارم امّا از كيست نميدانم، وقتي در خردساليم با وي سخن از يك كوه باشكوه به ميان آوردم در جوابم گفت:
سهند و سبلان و كوه الوند
ميان كـوهها كـوه دمـاونـد
هزاران چشمه دارد دامن او
ري و مـازنـدران پيراهن او
سهند بر وزن سمند كوهي است مشهور در ولايت آذربايجان نزديك ببه تبريز، سبلان به فتح اول و ثاني بر وزن و معني سبلان است و آن كوهي باشد نزديك اردبيل، الوند به معني و وزن الوند باشد كه نام كوهي است در نواحي همدان چشمههاي بسيار از دامن آن كوه برميآيد هم اكنون كوه دماوند را با پيرامون آن در نظر بگيريد از يك سو سلسله جبال البرز كه به بوستان دلستان بيشة مازندرانش آيين بستهاند و در بين او و درياچه خزر سدّي سرتاسري كشيده و استوار در ميان است كه سدّ اسكندر در برابر آن اضافه است و از سوي ديگر رشته دراز كوه ماس كه به گياهان رنگارنگ مشكفام عطرآگين شده است همچو ديوار قلعهاي سهمگين سر به آسمان بر افراشته است رودخانه هراز هم با هزار بار پيچ و خم و چم به چَمَش چون اژدهاي دمان جوشان و خروشان بسان طنين فلك بر گرد كوكب قطبي جديْ بر او حلقه زده است. چَم يعني حركت با پيچ و ناز كسي كه تلوتلو ميخورد و راه ميرود ميگويند اين حالت چَم دارد يا حركت پيچي رودخانه را چَم ميگويند. دمان يعني همان اژدهاي خروشنده، طنّين هم يعني اژدها؛ قلّهاش را برف فراگرفته است و بر زيبايي او افزوده است. بر اثر درهها و شعبههاي هولناكي كه در سرتابه پايش به هر سو منشعب هستند همچو مخلوط مُضلعي كه مشهورش نامند به نظر ميرسد از دور چنان نمايد كه گويي شيخي سالمند ولي نوراني و تنومند كه عمّامه تميز شير شكري بر سر دارد و عباي پشمين خاكستري بر دوش، بسيار با وقار و خويشتندار، مربع بر زمين نشسته است و كوههاي ديگر خرد و كلان بسان بستگان جناب شيخ ديده بر چهره پدر دوختهاند. ببينيد كه چگونه كوه دماوند را تشبيه ميكند و آن كوههاي اطراف و رودهايش را، حال اينچنين شما كه به اين شكل تصورش ميكنيد، تصديق ميفرماييد كه اين چند جمله كه در وصف كوه دماوند شرحي است از هزاران كَندر عبارت آمده حرف ما اين است كه آيا اوصاف و احوال را در خواب و بيداري ادراك ميكنيم و يا نه؟ يعني همانگونه هستند البته هيچ كس نَه نميگويد، يعني اثر دارد ما همانگونه كه ميبينيم در خواب هم ميبينيم مثلاً از ديدن صحنة وحشتناك ميترسيم، يك حيوان درنده يا يك حيوان موذي ميترسيم، ما در واقعيت هم ميترسيم، از خوردن يك غذا در خواب لذّت ميبريم يعني همانگونه كه هستند استفاده ميكنيم. حال كه ادراك ميكنيم بفرماييد آيا كوه دماوند را با اوصاف مذكور از ابعاد و اشكال و ارتفاعات و كوههاي ديگر كه در خواب و بيداري ميبينيم به اين بيان كه اشياء مذكور خارجي به تناسب واقيتشان كوچك شدهاند و بر سلولي منطبعند و ما آن همه اجسام و مقادير و هيأت و اوضاع را از اطباع بر سلول دماغ پي ميبريم راستي اينطور است يا اينكه ما آن اجسام را با اوصاف مذكور ادراك ميكنيم ميگويد اينكه به هرحال ما از كوه دماوند ادراك ميكنيم آيا اين عكس شده و به يكي از سلولهاي مغز ما آمده است كه هروقت ما ميخواهيم تخيل كنيم مراجعه ميكنيم به آن سلول مغزي و بعد با همان عظمت آن را درك ميكنيم، اينگونه است؟ چون وقتي ما عكس را مثل اين منظره ميبينيم يا مثلاً عكس امّامسلامّاللهعليه را ميبينيم به بزرگي ميتوانيم ياد كنيم يعني يادمان ميآيد تخيل ميكنيم امّا وقتي چيزي را خيال ميكنيم يا به خواب ميبينيم آيا آنها اينطوري هستند كه كوچك شدند و در ذهن ما جاي گرفتند يا اينكه نه ما واقعاً با همان بزرگي با آنها در ارتباط هستيم. نميبينيم كه هيچ بخردي در اين واقعيت كه آن اجسام با بزرگي و اوصافشان ادراك ميشوند شك و شبهه كند علاوه اينكه چنين شبههاي شبهه در بديهيات است كه مقبول و مصنوع نخست، اينك ميپرسيم كه اينهمه اشكال و صور خيالي با چنان ابعاد و اوضاع كه ادراك ميشوند وعاي تحقق آنها چيست؟ كوه دماوند را با اين بزرگي حال ما درك ميكنيم يا اقيانوس را يا درياي خزر را يا مثلاً يك رشته كوه مثل رشته كوه البرز را يا مثلاً بُرج آزادي، ايفل يا شهر تهران را با همه بزرگياش داريم ياد ميكنيم، آيا ما با اينها با همان بزرگي در تماس هستيم يا اينكه نه اينها كوچك شدند و در ذهن ما آمدند و ما از طريق همان سلول كوچك شده آنها را با اين بزرگي ميبينيم، ادعا اينگونه است كه نَه، اينها اينگونه نيستند كه عكس اينها درر ذهن ما كوچك شده باشد بله ما واقعاً با همان بزرگي با آنها ارتباط برقرار ميكنيم. بديهي است كه اگر هرعضوي از اعضاء پيكر آدمي باشد مثلاً بجاي سلول دماغ جمجمة سر را نام ببريم باز انطباع صغير در كبير لازم ميآيد و اين غلط است. انطباع صغير در كبير يعني يك چيز بزرگي بيايد نقش ببندد بر يك چيز كوچكي با همان بزرگي، در عكس مثل عكس امّامسلامّاللهعليه را كه ميبينيم حضرت امّام خودش كوچك نشده كه به اين عكس برود ما داريم آن عكس را همينقدر ميبينيم با همين حد امّا وقتي شما تخيل ميكنيد داريد آن را با آن واقعيت بزرگش تخيل ميكنيد نميشود آن چيزي را كه داريم تصور ميكنيم به اندازه خودش و حتي صدها برابر خودش در يك چيز كوچك بيايد جاي بگيرد اگر هر دو ماده باشند انطباع صغير در كبير محال است ما بگوييم آن تصوير تصوير مادي است مغز هم مادي است چطور ميشود چيزي را كه ما صدها برابرش را داريم تصور ميكنيم بيايد در يك چيز مادي كوچك جاي بگيرد يك چنين چيزي نيست. و اين غلط است و چون ميگويي من آنها را اين چنين ادراك كردهام و دارا و دانايم پس بايد دارنده تو باشي يعني ظرف ثبوت آنها تويي و چون اعضاي مادي تو نميتواند باشد پس آنكه داراست موجودي غير از اعضاي ظاهري و باطني و مادي توست يعني بايد موجودي باشد وراي ماده تا انطباع صغير در كبير لازم نيايد، پس نتيجه گرفتيم كه وئاي صور خيالي هم موجودي است وراء ماده يعني قوه خيال هم منطبع در ماده نيست. سؤال مفهوم نيست؟ اينكه محسوسات مادي نيستند را بعداً صحبت ميكنيم، سؤال مفهوم نيست؟
ما ميبينيم ولي داريم با واقعيتش تماس برقرار ميكنيم، پس مخيل را مثل كوه دماوند را تصور كرديم بزرگ است مثل يك رشته كوه كه تصور ميكنيم اگر بخواهد در ذهن جاي گيرد چون مخيل بسيار بزرگتر از مغر ماست پس اگر بخواهد جاي گيرد غيرمادي است ظرفش هم بايد غيرمادي باشد تا انطباع صغير در كبير صورت نگيرد، چون ثابت كرديم كه ماده محدوديت دارد مثلاً يك ظرف يك ليتري بيشتر از يك ليتر جاي نميگيرد سلول مغزي اگر مادي است و چيزي كه در سلول مغز قرار ميگيرد اگر قرار باشد كه مادي باشد بايد اندازه خودش باشد كه ما يك چنين چيزي در مخيلات خودمان نداريم.
در جلسات گذشته اين بحث كه پيرامون عُجب بود گفتيم كه يكي از اثراتي كه عجب دارد يكي از آفاتش كبر است و طريقة پيدايش كبر به اين صورت است كه انسان در درجه اول در خودش كمالي را مييابد و يا توهم ميكند يعني بعضي اوقات كمال واقعاً در شخص وجود دارد بعضي اوقات هم وجود ندارد و شخص خيال ميكند كه آن كمال را دارد بعضي اوقات هم اصلاً آن چيزي كه توهم كرده براي كمال اصلاً كمال نيست يك چيزي ضد كمال است و اين شخص فكر ميكند كه كمال است وقتي در خودش توهم كرد اين برايش بزرگ جلوه ميكند و آن كمال را از خودش ميداند و به آن دلشاد ميشود. يك مرحله بالاتر از آن را هم گفتيم اين است كه شخص منّت بر سر خدا يا بر سر معصومينعليهمالسلام ميگذارد يا بر مردم منّت ميگذارد كه من اين كمال را دارم انتظاراتي بخاطر داشتن آن كمالش دارد يعني يادش ميرود كه اين كمالات را خداوند به او داده است و هديه و نعمتي است از طرف خداوند و شخص ذاتاً چيزي ندارد، در اين مرحله وقتي اين حالت به شخص دست ميدهد اگر مقايسه كند خودش را با ديگران وقتي در مقايسه خودش را برتر ديد آن كمالي را كه در او وجود دارد و يا خيال كرده كه وجود دارد بالاتر است ديد اين حالت را كبر ميگويند يعني شخص فكر ميكند كه ايمانش از ديگران بيشتر است اخلاقش از ديگران بهتر است و يا چيزهاي ديگر اين كبر ممكن است به دو واسطه در شخص ايجاد شده باشد يكي اينكه واقعاً كمالي را كه خود شخص دارد بالاتر باشد يعني شخص به وجدان خودش درك كند كه سواد و عملش بيشتر از ديگري است، مثلاً نماز شب ميخواند، اهل انجام طاعات هست ولي يكي نيست و يا اينكه شخص از يكنفر همرديف خودش ميبيند كه او هم اهل سواد و علم و عبادت هست با اين حال شخص خودش را بالاتر از اين ميداند اينگونه جاها بيشتر آنچه كه عامل است حبّ ذات است يعني علاقه شخص به خودش اعمال خودش را خيلي قشنگتر جلوه ميدهد قوة واهمه يكي از كارهايش همين است كه براي خودش كمالات را خيلي رنگينتر و بالاتر جلوه ميدهد لذا اگر به افرادي برخورد كند كه آن افراد اصلاً داراي آن كمالات نباشند خوب خيلي راحتتر تشخيص ميدهد كه بالاتر هست و امّا اگر به همسنخهاي خودش برخورد كند مثلاً آنها هم طلبه باشند، دانشجو، درسخوان، اهل عبادت، جبههاي و عملياتي باشند اين قوة واهمه و حبّ نفس و حبّ ذات است كه به هرحال يك برتري در عمل خودش ميبيند گاهي اوقات شخص خودش را بالاتر از ديگران ميداند امّا غلبه بر نفسش ميكند با تواضع با ديگران رفتار ميكند، خودش را در عمل بزرگتر از ديگران نشان نميدهد امّا گاهي هست كه طاقت ندارد يعني علاوه بر اينكه خودش را بالاتر ميبيند در خارج هم ظهور دارد انتظار دارد كه جلوي كه جلوي پايش بلند شوند يا زودتر به او سلام كنند يا انتظارهايي كه به هرحال از اين خود برتربينيها در شخص ايجاد ميشود، پس كبر از مقايسه ايجاد ميشود كه نتيجه مقايسه است يعني اول توهم يا ديدن كمالي در خود و بعد مقايسه خود با ديگران بعد از قياس تكبر است، كبر هم مثل عجب كه همان مراتب ششگانه را دارد و مراتب ديگري هم دارد كه ظهورش بيشتر از عجب است يعني كبر بواسطه ايمان و عمل صالح و عقيده حق كبر بواسطه كفر و عقايد باطله كبر بواسطة اخلاق نيك و فضائل اخلاقي، كبر بواسطه اخلاق زشت و رذايل اخلاقي، كبر بواسطه اعمال صالح و كبر بواسطه اعمال زشت يعني هركدام از اينها ممكن باعث تكبر كسي شود و خودش را بالاتر ببيند، كبر بواسطه مقام، علم، زيبايي، پولداري، سواد، مدرك تحصيلي و چيزهاي ديگر، يعني هر چيزي را ممكن است كه انسان بواسطة عبادات و كثرت عبادات و گريه، تأليفات، بواسطه عمليات رفتن و جنگ و جهاد و تعداد عملياتها فداكاريهايي كه كرده است هرچيزي ممكن است كه باعث شده باشد كه شخص خودش را بالاتر از ديگران ديده باشد يا يك وقت كه با ديگران برخورد ميكند خودش را يك سر و گردن بالاتر از ديگران ببيند كبر از آن جهت كه به يك چيزي انسان تكبر بورزد بزرگان اخلاق اين را به چهار قسمت تقسيم كردهاند يكي كبر به خداوندتباركوتعالي است كه افراد به خود خدا تكبر ميكنند مثل فرعون كه خودش را خدا ميدانست، يكي تكبر به پيغمبران و اولياء خدا و رهبران الهي كه زير بار آنها نروند كه در قرآن بارها داريم كه پيغمبران ميگفتند: "ما أنتَ إلا بَشَرٌ مِثْلُنا"، تو چيزي نيستي جز انساني مثل ما، چه فرقي بين ما و شماست؟ "يا قال الّذين لايرجون لِقائِنا لولا أُنزلَ علينا ملائكة أوْ نري ربَّنَا"، چرا ملائكه بر ما نازل نشدند به جاي شما يا چرا ما خدا نميبينيم؟ تكبر در برابر انبياء و اولياء گرامي اينهم به كبر خدا برميگردد؟ چه كسي ميداند كه چرا اينگونه است يعني چرا وقتي شخص در مقابل شخص متديني يا يك رهبر الهي يا مبلغ الهي يا پيغمبر تكبر ميكند زير بار نميرود و نسبت به آن تنفر دارد؟ چرا اين نتيجه كبر به خدا است؟ يعني چرا از آنجا ناشي ميشود و به آن برميگردد؟ مثلاً يك فرد حزباللّهي را فاسق و ضد انقلاب كه ميبيند يعني وقتي يك فاسق، يك حزباللّهي را ميبيند بدش ميآيد، يك آخوند را كه ميبيند بدش ميآيد، اين به كجا برميگردد؟ چرا اينچنين است؟ البته مرحله پايينتر كبر كبر به بندگان خداست كه آن مراتبي دارد امّا يكي از همينها كبر به مؤمنين خداست يعني افراد خالص يا افرادي كه رنگ و بوي ديني دارند وقتي شخص آنها را ميبيند ياد خدا ميافتد، چرا فُسّاق كه اينها را ميبينند در مقابل اينها تكبّر ميكنند و زير بار نميروند؟ نداشتن سنخيت است، يعني از خود شخص و مادة شخص و از قيافة شخص بدشان نميآيد از محتوا بدشان نميآيد يعني اينكه آنكه حاوي آنگونه پيام است اينها چون سنخيت با او ندارند هرچيزي كه آن پيام را داشته باشد اينها بدشان ميآيدمثلاً از پيغمبر بدشان نميآمد پيغمبر شخص معروفي بود دوستش داشتند، محمد امينصلياللهعليهوآلهوسلّم بود امّا هيچ كس هم با او كاري نداشت به محض اينكه ادعاي رسالت كرد تنفّرها به سوي او برگشت ميگفتند ما هيچ كاري با تو نداريم ما بهترين دختران را به تو ميدهيم، ثروتمندترين خودمان ميكنيم، سرور و آقاي خودمان ميكنيم فقط اين حرف را نزن و نگو كه: لاالهالاالله، اين جمله را كنار بگذار، با بتها كار نداشته باش آنچه باعث تكبر و زير بار نرفتن و دشمني و جنگ و اين چيزها ميشود، اين محتوا هست، چيزي هست كه مؤمن حامل اوست، پيامبر حامل اوست و اينها چون با آن سنخيت ندارند از خود شخص هم بدش ميآيد، يك وقت مثلاً امّامسلامّاللهعليه ببينيد كه دشمنان چقدر از جنبههاي مختلف تعريفش را كردند امّام عليعليهالسلام و ائمه را نگاه كنيد كه چقدر از جنبههاي مختلف تعريفشان ميكردند معاويهعليهلعنة چقدر از حضرت امير تعريف ميكرد، تعريفهاي خوب امّا چون آنچه كه حضرت عليعليهالسلام داشت باب او سنخيت نداشت لذا با او دشمن بود. بعضي اوقات انسان از يك فرد حزباللّهي و روحانی آنقدر خوشش ميآيد ميگويند اين چقدر با وقار است، چقدر زيبا صورت است، چقدر نور دارد، چقدر خوشبيان است، چقدر خوش اخلاق است، امّا از او تنفر دارد چون محتوا چيزي است كه با روح او سنخيّت ندارد، دوستش دارند امّا فقط كافي است كه او دست از اين حزباللّهي بودنش بردارد همه دوستش دارند، تمام لاتها و ضد انقلابها و تمام اهل فساد دوستش دارند در خودشان راهش ميدهند ولي به محض اينكه اين سنخيت برقرار نشد دوستي هم قطع ميشود، چهار تا لات و عوضي و ضد انقلاب و بيخود، چهار تا بيكمال وقتي يكي از آنها نور ميگيرد محتوايش عوض ميشود، روحيهاش عوض ميشود، يواش يواش از اينها طرد ميشود (درست برعكس جمله قبلي كه وجود داشت اين هم وجود دارد) يعني با او دشمن ميشود، به او ميگويند كه تو نامردي، تو پشت پا به ما زدي، تو مردش نبودي كه تا آخر خط بايستي يا خيلي حرفهاي ديگر، لذا اين برميگردد به آنكه سنخيت كه با خدا نباشد، اولياء خدا هم همينطورند لذا در زيارت ائمهعليهمالسلام داريم كه: "مَن أحبّهُ فقد أحبّ الله"، هركسي كه شما را دوست داششته باشد خدا را دوست داشته "و مَنْ أبغضهُ فقد أبغضَ الله"، يا در زيارت كه خطاب به امّام زمانعجلاللهتعالیفرجهالشريف ميخوانيم، در زيارت آل ياسين: "اَلحق ما رضيتموه و الباطل ما اسخطتموه"، حق چيزي است شما راضي هستيد از آن و باطل آن چيزي است كه بدتان ميآيد، "المعروفُ ما امرت بِهِ"، معروف چيزي است كه شما امر كنيد، ""، منكر چيزي است كه شما از آن نهي كنيد، اين فرق نميكند چون: "المؤمن مِرآتُ المؤمن"، يعني اينكه آيينة آن است، آن را كه نشان ميدهد آنها از آن تصوير بدشان ميآيد با محتواي آينه سازگاري ندارند و برميگردند مثل كشور خودمان، آمريكا و كشورهاي جنايتكار و مستكبرين همه دوستش داشتند، با مردم ايران خوب بودند ولي به محض اينكه محتوا عوض شد اينها دشمن شدند. مرتبه بعد تكبر به بندگان خدا است اين هم از دو جهت به تكبر خدا برميگردد كه يكي را بعدها توضيح ميدهم كه انشاءالله در جلد2 به آنها ميرسيم، اين جهت ديگرش هم اين است كه در بعضي از موارد شخص از طرف خداوند مأمور به اطاعت از بندگان خدا است و بخاطر تكبر زير بار نميرود و گاهي اوقات هم بخاطر اينكه در خودش چيزي ميبيندد مأمور به اطاعت هم نخست ولي باز متكبر است و باز خودش را بالاتر ميبيند در آن قسمتي كه كه مأمور از طرف خدا است كه بايد اطاعت كند مثل اطاعت از پدر، مادر، استاد، ولي فقيه، اطاعت از رهبر، اين طاعتها مثلاً اطاعت خانم از شوهرش ميبينيد كه اينها را بخاطر اينكه خداوند فرموده شخص بايد اطاعت كند امّا بخاطر تكبرش زير بار نميرود يا به مرد ميگويند كه حق نداري از زن خود كار بخواهي اگر به زور كار خواستي ظالم هستي، زن وظيفهاي ندارد كه در خانه شوهر كاري انجام دهد، لباسي بشويد، غذايي درست كند، بچّه داري كند، اين وظايف را ندارد اگر ميكند لطفي در حق مرد ميكند حال اگر مردي آمد و اين را حق دانست و قلدري كرد و به همسرش فخر گرفت و زير بار فرمان خدا نرفت ضالم است به او ميگوييم حكم خدا است ميبينيم كه اخمهايش را در هم ميكند من فراموش نميكنم كه يك بنده خدايي وقتي پاي حقوق همسر رسيد گفتيم كه زن مجبور نيست كار كند با خشم بلند شد و از جلسه رفت من گفتم: نبياكرمصلياللهعليهوآلهوسلّم فرموده است: معصومين اينگونه فرمودهاند، فرمودند كه: زن وظيفهاي ندارد جز دو وظيفه وظيفة ديگري در مقابل شوهر ندارد يكي اينكه بياجازه بيرون نرود و يكي اينكه حق تمكين جنسي يعني امتناع از تمكين جنسي را حق ندارد يعني هر وقت شوهر ميلي به ميل جنسي پيدا كرد زن نميتواند امتناع كند همين دو تا وظيفة زن است، خيلي به او برخورد، گفت پس من زن را براي چه ميخواهم، به چه درد ميخورد يعني وقتي حكم خدا را براي او ميخواني به او برميخورد كه تو به زور نميتواني از زنت كار بخواهي زن در حق تو لطف دارد مديون زنت ميشوي كه خانهات را تميز ميكند، بچّه داري ميكند، لباست را ميشويد، غذا برايت درست ميكند، خانه را تميز نگه ميدارد هميشه مديون همسرت هستي، نميتواند بپذيرد، اين تكبر است، اين تكبر مرحله چهارم است تكبر در مقابل اوامر الهي، مثلاً امر كرده نماز بخوانيم طرف نميخواند، امر كرده روزه بگيري خيلي به او برميخورد، امر كرده خمس بدهي برايش سنگين است، امر زكات كرده است برايش سنگين است، جهاد بروي زورش ميآيد شانه بالا مياندازد، پس زن و بچّه را چه كار كنم مگر جانم را از سر راه آوردم و... كه اينهم مرحله چهارم تكبر است. از حضرت عليعليهالسلام است كه ميفرمايد: "ايّاك و الكبر فإنّه أعظم الذنوب و الغم العيوب و هو حيلةُ إبليس"، بپرهيزيد از تكبر به درستيكه تكبر بزرگترين گناهان و دردناكترين عيبها است. عيب به همان روح برميگردد همان جايي كه ــ توضيح ميدهيم راجع به عذاب تكبر در جهنّم كه در جلسات بعد ميگوييم ــ دردناكترين عيبها يعني چه؟ و آن روش شيطان است كه در رابطه با اين هم جلسات بعد توضيح ميدهيم.
والحمدلله ربّ العالمين