درس 49: صورت كليه علميه را در كتب فلسفه صورت معقوله و عقليه معقوله گويند و دارندة آن را عاقل و عقل و قوةعاقله فعل عاقل را كه ادراك صورت معقوله است تعقل ميگويند، اينجا تعقل فعل عاقل است و فرموده است كه: قوه عاقله و فعل عاقل را كه ادراك صورت معقوله است تعقل گويند پس صورت علميه كليه يعني همان معقول و عالم بدان يعني عاقل. صورت علميه كليه را مثال زديم مثل جزء از كل كوچكتر است اين يك صورت علميه است كه كليه يعني هميشه و همه جا جاري است كه كل از جزء بزرگتر است و جزء از كل كوچكتر، پس صورت علميه كليه يعني همان معقول و عالم بدان يعني عاقل و عقل و ادراك صورت كليه علميه يعني تعقل. شايد در ميان موجودات مشهود ما تعقل فقط فعل انسان باشد ممكن است در دروس آتيه فحث و بحث در اين موضوع نيز پيش بيايد و دليل ما را به حكم قطعي بكشاند در برهان دوم مد نظر صورت عقليه بود كه معاني و مفاهيميبطور مطلقه و كلي و بسيطه با قيد اطلاق و كليت ظرف تقرر و ثبوت آنها فقط و فقط موجودي است كه از ماده و احكام ماده برّي استو اينجا صورت علميه كليه دو قيد آورده است يكي قيد اطلاق و يكي قييد كليت، اطلاق با كليت فرق دارد وقتي ميگوييم چيزي مطلقه است در مقابل نسبيت ميآيد يعني وقتي مييگوييم 4=2×2 يعني قطعاً مساوي با 4 است اينطور نيست كه پس از مدتي مثلاً قابل تغيير باشد اين زماني مثلاً در اثثر پيشرفت 5=2×2 شود يك چنين چيزي نميشود، وقتي ميگويد اطلاق دارد يعني اينها مطلق هستند علوم نسبي نيستند، يكسري علوم هستند كه نسبياند بشر يك مقرارش را درك كرده يك و مقدارش را درك نكرده است شك دارد در اينكه آيا همه حقيقت اين است يا غير از اين چيز ديگري هم هست؟ اما بعضي از علوم اطلاق دارند يعني داراي اين خصوصيت اطلاق هستند يعني بشر به اين علم ميرسد و مطمئن هم هست كه اين علم مطابق با واقعه است دقيقاً همينگونه است و غير از ايين هم نيست پس وقتي ميگويد اطلاق دارد دارد يعني ديگر تغيير پذير نيست يعني به فعليت محض رسيده است يعني ديگر قوهاي ندارد كه بخواهد حركت كند و ببه فعليت برسد، فعليت محض را در درس 50 بيشتر توضيح ميدهم، و كليت يعني قابل صدق بر افراد بيشماري است و افراد بيشماري را در برميگيرد پس بدانيم كه اين دو قيد را براي چه براي صور علميه ميآورد كه با هم فرق بگذاريد، اطلاق و كليت، و معلوم شد كه اين حقايق كلية بسيطه با قيد اطلاق و كليت ظرف تقرر و ثبوت آنها فقط و فقط موجودي است كه از ماده و احكام ماده بري است و به عبارت كوتاه وراي ماده و طبيعت است، فلاسفه از چنين موجودي تعبير به مجرد ميكنند يعني موجود عاري و برهنه از ماده و اوصاف و احوال آن و به عبارت ديگر مجرد و مفارق است جز خودش. مفارق يعني تنهاست و چيزي با خودش نيست وقتي ميگوييم مجرد است يعني مادهاي با آن نيست، و از برهان مذكور نتيجه ميگيريم كه معاني كليه و صور عقليه با قيد اطلاق و كليت در خارج از وئاء تحقق آنها كه عقل است در هيچ جاي جهان مادي نميتواند ثبوت و وجود داشته باشد. پس صور كليه جايشان در عقل است در قوه عاقله انسان است و جاي ديگري ندارد زيرا آنچه در خارج وجود دارد همه اشخاص جزئي مادي آن معاني كلي است، پس در عالم خارج ما چيز كلي نداريم آنچه در خارج است مصادق جزئي هستند، مثلاً مفهوم جسم معنايي است كه اين معنا در همه افراد جسم خارجي وجود دارد و آن معنا همان است كه به تحقق آن در خارج جسم متحقق ميشود. جسم يك جوهر يا مادهاي است كه بُعد دارد يعني داراي ابعاد سه باشد ماده داشته و شكلي دارد اين را جسم ميگويند، اين يك صورت كلي است كه ما اين را درك كرديم، وقتي ميگويند جسم ميتوانيم بگوئيم اين پارچ، اين ليوان، اين ضبط و ميكروفون، كتابها، صندليها همه اينها جسم هستند يعني اين مفهوم كلي از جسم داريم كه ميتوانيم به افراد بيشماري تطبيق دهيم. اما معني جسم با قيد كلي صورت عقليه است كه در خارج از ظرف و عقل وقوع آن صورت پذير نيست پس بايد گفت كه بين ظرف و مظروف اين نحو مناسبت و مشابهت و سنخيت وجود دارد چنانكه غذا با مغتذي اين چنين است يعني بين آكل با مأكول او يك نوع مشابهت وجود دارد البته اين مطلب اكنون بصورت اشاره عنوان ميشود تا وقت تشريح و تفضيل آنها فرا رسد، آكل يعني خورنده و مأكول يعني آنكه ميخوريم و خورده ميشود، اينهم يك اصول مهمي است كه بايد مدّ نظر باشد اينها از اصول اصلي درك معارف الهي است و پايههاي آن معارف را ميسازد از اصولي است كه اگر كسي تسلط پيدا كند ريشه خيلي از معارف دستش ميآيد، چون در تقرير براهين و توضيح مطالب احتياج به دانستن اصطلاحات منطقي و فلسفي پيش ميآيد بايد كمكم بدانها آشنا شويم اكنون به مناسبت بحث در كليه لازم ديديم كه به معاني لفظ كلي آشنا شويم. اينجا ميخواهيم بگوييم كه كلي چيست و چند نوع داريم و به چه معاني آمده است. بدان همچنانكه در زبان پارسي واژة بار به چند معني است كه معنايي غير از معناي ديگر است لفظ بار غالب و حامل همه آن معاني است مثلاً ميوه درخت بار است، باربر اسب و استر بار است اجازه و رخصت بار است، مثلاً ميگويند فلاني بار يافت يعني اجازه پيدا كرد كه به آنجا برود، مرتبه و دفعه بار است همچنين لفظ كلي در اصطلاح منطق و فلسفه به اشتراك لفظي بر چند معني اطلاق ميشود ميگويد لفظ معني هم اينگونه است يعني يك لفظ كلي داريم كه به معاني مختلف آمده است، از آن جمله كلي منطقي و كلي طبيعي و كلي عقلي، اين قسمت را بايد خوب توجه توجه داشته باشيم بيانش اينكه هر لفظ كه مفهوم آن اقتضاء شركت نميكند آن را جزئي گويند. بعضي الفاظ هستند كه وقتي انسان ميشنود مفهومشان نميگذارد كه چيز ديگري با آنها در ذهن آيد وقتي من ميگويم امام خمينيسلاماللهعليه شما فقط شخصيت امام خميني در ذهنتان ميآيد هيچ كس ديگري با شما در ذهنتان نميآيد اينگونه مفاهيم و الفاظ را كه مفهومشان نميگذارد و مانع از شركت مفاهيم ديگر در ذهن ميشوند همراه خود آن به آن جزئي ميگويند، مثلاً سعدي، حافظ، شهر تهران، كشور ايران، اينچنين چيز، امور جزئي، هر لفظ كه مفهوم آن اقتضاء شركت نميكند يعني وقتي فكر كردي و آن لفظ معنياش در ذهنت آمد با خودش يك عالم مفهوم آورد وقتي من ميگويم سنگ، همينكه لفظ سنگ را گفتم همراه مفهومش همه سنگهاي عالم در ذهن شما ميآيد سنگ بخصوصي نميآيد، وقتي گفتيم زيد يا مثلاً حسن جعفري يا آيتالله خامنهاي وقتي اينها را ميگوييم تنها اين نفر در ذهن ميآيد. و اگر اقتضايي شركت كند آن را كلي خوانند، اقتضايي شركت كند يعني وقتي مفهوم آمد با خودش مفاهيم ديگري را هم مثل خودش به ذهن آورد، وقتي ميگوييم حيوان و لفظ حيوان را بكار ميبريم مفهومش و لفظش طوري است كه همة حيوانات را به ذهن ميآورد آن را كلي خوانند مانند انسان، به عبارت ديگر اگرر مفهوم فرض صدق آن بر كثيرين ممتنع باشد جزئي است وگرنه كلي است «المفهوم إن المتعنّ فرض صدقه علي كثيرين فَجُزئيٌّ و الا فكلّي» تعريفي است كه در رابطه با كلي و جزئي ما داريم، فرض صدق آن، يعني تصور صدق آن برافراد بيشمار، ممتنع باشد جزئي است، يعني اگر تصورش كردي و نگذاشتي كه چيز ديگري بيايد آنجا جزئي است مثل ابوعليسينا اما نه اگر تصور كردي و تصورش بر افراد زياد، كثيرين يعني افراد بيشمار صدق كرد ميشود كلي، كلي به اين معني را در كتب عقلي، كلي منطقي گويند طبايع اشياء چون طبيعت انسان كه در افراد انسان خارج متحقق است و طبيعت حجر كه در اشخاص حجر كه در اشخاص حجر موجود است و طبيعت آب و خاك وآتش و بياض و سواد، يعني سفيدي و سياهي كه هم در افراد خودشان موجودند آن را كلي طبيعي خوانند كلي طبيعي در وجود خرد هم صادق است يعني يك فرد مشخصات جزئي خودش را كنار بگذارد آن امر كلي را دارد در هر شخصي حيوانيت و نطق وجود دارد يعني هر شخصي از كلي طبيعي تشكيل شده است يعني حيوانيت و نطق باضافه خصوصيات فردي خودش يعني هر كدام از ما را كه دست روي آن بگذاريم ميتوانيم بگوئيم انسان است يعني تمام آن چيزي را كه انسان بايد داشته باشد هر كدام از ما داريم باضافه يكسري مشخصات فردي و شخص اين را ميگويند كلي طبيعي پس كلي منطقي مفهومي است كه وقتي تصورش ميكنيم قابل صدق بر افراد بيشماري باشد و كلي طبيعي همان طبيعت اشياء است كه در افراد خارجي يافت ميشود، كلي طبيعي موصوف به كلي منطقي را كلي عقلي گويند مانند انسان كلي، حال اين دو را اضافه كرديم به يكديگر صفت و موصوف شدند يعني كلي طبيعي داشتيم در يك فرد در خارج كلي طبيعي پيدا كرديد انقضاء كه كردي، در ذهنت هم قابل صدق بر افراد بيشمار هم شد اين را ميگويند كلي عقلي، سؤال مفهوم نيست؟ جزئي طبيعي همان خود شخصي كه هست اگر مثلاً گفتي كه اين پارچي كه اينجا هست اين ميشود جزئي اما اگر فقط گفتي پارچ اين مفهوم كلي است، سؤال مفهوم نيست؟ حالا مثلاً وقتي داريم صحبت ميكنيم اول بايد در صحبت مشخص كني كه كدامشان هست اگر مشخص نشود كه بخاطر اشتراك لفظي گير ميكني، حال اين مشكل شما را ميگوييم كلي، كدام كلي است؟ چون فعلاً با سه كلي آشنا شديم طبيعي و عقلي و منطقي با اين كلي هم كه الآن معرفي ميكند ميشود 4 تا. وئاء تحقق كلي منطقي كلي عقلي ذهن است يعني خارج از ذهن وجود ندارد يعني در صقع آن گوهر ماوراء طبيعت بنام عقل ثبوت دارد، صقع به معناي گوشه، ناحيه و كناره است. اما كلي طبيعي در خارج از ذهن موجود است عين وجود افراد خارجي خود است باضافه مشخصات افرادي كه در ذاتيات دخيل نيستند مثلاً آب طبيعتي است كه هر كجا آن طبيعت تحقق يابد صورت نوعيه آب پيدا ميشود اما رنگ و طعم و بوي و ديگر عوارض آبها جزء حقيقت آب و داخل در طبيعت او نيستند صورت نوعيه را كه توضيح دادهام كه صورتي بود كه از خواص اشياء مشهود ميشود اين را ميگويند صورت نوعيه يعني منشاء تمايز اشياء از يكديگر ميشود. آنكه آب را از الكل جدا ميسازد صورت نوعيه آب است مثلاً آب را از نفت جدا ميكند صورت نوعيه است. اينها را قبلاً مفصل توضيح داديم. آب اگر گرم باشد آب است و اگر سرد باشد آب است حرارت جز ذاتيه آب نخست وگرنه آب سرد بايد آب نباشد و همچنين برودت ذاتيه آب نخست وگرنه آب گرم بايد آب نباشد و همچنين عوارض مشخصه افراد هرنوع. تبصره: كلي را جز معاني سهگانه فوق. معني ديگري است كه در كتب حكمت متعاليه بكار ميبرند و آن كلي به معني احاطه شمولي وصعه وجودي است ما در دروس ابتدايي عرض كرديم كه آنچه كه منشا اثرات وجود است و آنكه مال بالاتري دارد يعني وجود بالاتري دارد هرچه كه بيشترمنشاء اثر باشد بيشتر از وجود بهره بردار است و برخوردار است. در جهان وجود كه ما ميبينيم. ميبينيم كه بعضي از وجودات نسبت به بعضي از وجودات ديگر يا بعضي از موجودات نسبت به موجودات ديگر كاملتر هستند. بيشتر منشاء اثر هستند يعني بعضي از موجودات خلاصه ميشوند در موجودات ديگر به عبارت ديگر بعضي از موجودات علاوه بر اينكه كمال موجودات پائينتر از خودشان را دارند داراي كمالات بالاتري هم هستند يعني وجودي كه كليتر است كاملتر از وجودي است كه ناقصتر است و آن كلي به معني احاطه شمولي وصعه وجودي است يعني بيشتر از وجود برخوردار شده است. تا ديگري مثلاً وجود علت نسبت به معلول خود وجود كلي دارد چون گفتيم فاقد شي معطي شئ نيست پس اگر چيزي. چيزي را تحقق داد هميشه آن را دارد صعه وجودياش بيشتر است براي مثال صعه وجودي استاد نسبت به شاگرد در آن موضوعي كه شاگرد پيش او درس ميخواند صعه وجودياش بيشتر است چون استاد آن چيزهايي را كه انتقال ميدهد باضافه اين چيز بيشتر از شاگرد دارد ميگوئيم در اين موضوع صعه وجودي استاد بيش از سعه وجودي شاگرد است وجودش كليتر است يعني سعه وجودي و احاطه شمولي دارد كه آن سعه و احاطه را وجود معلول ندارد و كلي به اين معني از جريحه مفاهيم دور است اصلاً مفهوم نخست و ذهن نميآيد و ظرف تحقق آن فقط متن خارج است چنانكه كلي عقلي و كلي منطقي وئاء ثبوت آنها فقط صقع ذهن است و به هيچ وجه در خارج ذهن وقوع نمييابد. يعني اينكه يك موجودي از يك موجود ديگر كاملتر باشد در ذهن نيست بلكه در عالم خارج. سعه وجوديش تحقق پيدا ميكند واضع علم منطق معلم اول حكيم عظيمالشان ارسطو است كه آن جناب را ارسطا طاليس گويند كه درقرن 4 قبل از ميلاد ميزيست. اسكندر كبير زقرني شاگرد ارسطو بود و ارسطو به حسب تقاضا و خواهش اسكندر منطق را تاليف كرده است اسكندر درازي تاليف منطق به ارسطو 500 هزار دينار انعام كرد و هر ساله 120 هزار دينار به معلم تقديم ميداشت لذا پشينيان علم منطق را ميراث اسكندر ميگفتند حتي علم منطق به ميراث ذيالقرنين لقب داده شده فيلسوف بزرگ ملاهادي سبزواري در منطق منظومه گويد علفهالحكيم راسطاليسي ميراث ذيالقرنين القديسي راجع به شخصيت ذيالقرنين كه در قرآن آمده است يسلونك ذيالقرنين راجع به شخصيت ذيالقرنين اي پيامبر از تو سؤال ميكنند بگو چنين و چنان. اختلاف است كه اين ذيالقرنين كه بوده است ذيالقرنين چون صفت است گويا به معني كلاهي بوده كه بر سر ميگذاشتند و 2 تا شاخ روي كلاه داشته است چون در تاريخ نام اين شخص درست عنوان نشده كه. كه بوده و كي بدنيا آمده است وكي از دنيا رفته است اينها متاسفانه ثبت نشده است. يكي ميگويد كه ذيالقرنين همان كوروش است. كوروش را ذيالقرنين ميدانند كه در قرآن پيرامونش چند آيه آمده است بعضيها با اين نظر موافق نيستند و ميگويند كوروش اين آدم استعمارگري بوده است و روحيات استعماري داشته است مثلاً مرحوم مطهري اصلاً اين را نميپذيرد. بعضيها ميگويند همان اسكندر مقدوني بوده است بالاخره اختلاف بوده بر اينكه واقعاً اين ذيالقرنين كيست؟ اينجا همان اسكندر را گفته است و ذوالقرنين عالم دوست. علم پرور را تمجيد ميكند كه قديس بود ملاحظه بفرمائيد كه چگونه پادشاهان نيك سرشت پشين در بحث معارف و بزم دائم و ترويج علم و تكريم عالم ساعي بودند و نام نيكو از خود به يادگار گذاشتند و پس از قرنها به زبان امثال حكيم سبزواري به صفت قديس تقديس ميشوند. كوتاه سخن ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟ ارسطو منطق را به منزله مقدمه و مدخل فلسفه قرار داده است زيرا كه طريق استدلال مباحث فلسفي بايد در علم منطق دانسته شود و نتيجه سقيم يا صحيح يا درست يا نادرست هر نظر و فكري به واسطه علم منطق بايد شناخته شود لذا آن را آلت علوم نظري و علم ميزان مينامند ولي ناگفته نماند كه علم منطق اختصاصي به دورهاي ندارد بله با طبيعت بشر عجين است و هيچگاه فطرت بشر از آن خالي نبوده است معلم يعني ارسطو مبتكراصل آن نبود بله آن را از قوه به فعل درآورده است يعني فكر كه مخصوص همه افراد انسانها است همه انسانها فكر ميكنند. مقدمه ميچينند و از مقدمات پلي ميسازند براي رسيدن به مجهولاتشان همه هم همين طور هستند كه ميآيند در مقابله كردن از معلوماتشان به مجهولاتشان ميرسند ولي قانون اين فكر كردن را مرحوم ارسطو كشف كرده و به صورت علم درآورده است ايشان گفته كه سازمان فكر را برداشته نوشته است به صورت علم منطق نه اينكه هركس منطق ندانست نميتواند فكر كند و نميتواند افكار خطا را تشخيص بدهد خيليها هستند كه منطق هم ندارند خوب هم ميتوانند افكار خطا را تشخيص دهند وفكركنند اما علم منطق ميزان است يعني دست كسي كه منطق را مسلط است هست هر فكري و هر استدلالي برخورد كرد ميتواند آن را با منطق بسجده و تشخيص دهد كه اين فكر درست است يا درست نيست مغلطه است يا يك برهان صحيح است بعد از اين ايشان ميخواهد بفرمايد كه همانطور كه بدون علم منطق هم خيلي از انسانها فكر ميكنند و هيچ مشكلي هم ندارند اين مثال مثل مثال علم عروض است در شعر. خيليها علم عروض قافيه را بلد نيستند يعني قاعده وزن را بلد نيستند اما شعرهاي خيلي زيبا و خوبي هم ميگويند بدون اينكه علم عروض بدانند اينگونه تشبيه ميكند كه همانطور كه عدهاي بدون اينكه علم عروض و قافيه بلد باشند شعرهاي خيلي خوبي ميگويند همانطور عده زيادي هم از مردم همينطور هستند عوام الناس همينطورند كه منطق نميدانند اما فكر ميكنند استدلال ميكنند از اين به بعد ارتباطي با بحث ما ندارد بهتراست خودتان مطالعه كنيد تا درس 50 كه انشاء الله به آن ميرسيم .
والحمدللهربّالعالمين