جلسه 046 - معرفت نفس
شماره جلسه
46
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 046 - معرفت نفس

در جلسه گذشته يعني درس 47 اين داستاني را مولف محترم از ابومحمد غزالي درباره ايشان نقل مي‌كند كه مسافرتي مي‌رفت و وسائل اورا دزدها. دزديدند و او به دزدها گفت كه از وسايل من كتابهايم را به من برگردانيد. آنها را نيازدارم كه دزد هم به او گفته بود علمي را كه دزد ببرد فايده‌اي ندارد اين سخن در غزالي اثر گذاشت و غزالي به حول كتاب در پي آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد و قبل از آن هم جمله‌اي ازسقراط نقل كرد كه شاگردانش از او خواسته بودند كه براي ما دانشت را در دفتر بنويس كه سقراط هم گفته بود من دانشم را در پوست ميش تباه نمي‌كنم. لازم است كه توضيح دهم كه نبايد از اين داستان اين برداشت را بكنيم كه كار علمي. كاري است كه با نوشتن ارتباط ندارد. با يادداشت برداري ارتباط ندارد بلكه برعكس اگر علمي بخواهد در دفتر دل نگاشته شود در مقدمه‌اش اين است كه در همان ورقها نوشته باشد سه روايت را ازحضرت صادق‌عليه‌السلام را مي‌نويسم كه در رابطه با آداب علم‌آموزي است و كار علمي. مي‌فرمايد كه اكتبوا فانكم تحفظون حتي تكتبوا. بنويسيد چون تا ننويسيد حفظ نمي‌كنيد و نمي‌توانيد حفظ كنيد البته كلي نخست استثناء پذيراست ولي قاعده اين است معمولاً اينطور است غالب اوقات اينطوري است كه انسان بايد بنويسيد تا چيزي در قلبش بماند. مثل مثلاً حروفي كه از اول ابتدايي به ما ياد مي‌دهند كه بنويسيم ماحتي آن دوران طلبگي را مي‌گفتند كه آن مسائل رساله را بنويسيد يا مثلاً مسائل اخلاقي را كه مي‌شنويد بنويسيد و يادداشت كنيد و حتي سفارش مي‌كردند به نوشتن اينها. حضرت مي‌فرمايد تا ننويسيد حفظ نمي‌توانيد بكنيد. نوشتن نقش زيادي در اينكه بماند در حافظه و خارج نشود و به قول معروف در دفتر دل نوشته شود دارد در روايت دوم حضرت نقش نوشتن را در تحصيل علم بيان مي‌كند كه القلب يتكل عي الكتابه. دل به نوشته اطمينان دارد يعني اگر بنا باشد انسان مطلبي را از حفظ بخواند و مطلب را حفظ كرده باشد اما نوشته آن مطلب را همراه خودش داشته باشد با آرامش خاطر بيشتري مي‌تواند آن مطلب را ازحفط بيان كند اما اگر همان نوشته هم همراهش نباشد اضطراب دارد كه مبادا يادش برود با كوچكترين حادثه‌اي. با تغيير كيفيتي در حالت او ممكن است مطلب يادش برود اما همينكه مطلب جلويش باشد و او نگاه هم نكند يك آرامشي در قلبش هست. كساني كه مي‌خواهند كار علمي‌ كنند يا حفظ كنند بايد اين را بدانند كه نوشته همراه خودشان داشته باشند كه آن مطلب علمي را ثابت در دلشان كنند پس نوشتن مهم است و در روايت بعدي مي‌فرمايد كه اين نوشته‌هاي خودتان را حفظ كنيد احتفظوا لكتبكم فانكم سوف تحتاجون اليها نوشته‌هاي خودتان را حفظ كنيد زيرا در آينده به آن نوشته‌ها نياز پيدا خواهيد كرد مي‌بينيد كه سوف آورده است بر سر فعل يعني براي آينده دور است يعني شخص نبايد بگويد كه من الان كه نياز ندارم مطلب را بنويسم نوشته‌اي و ياد هم گرفته‌ام حالا كه نوشته‌ام و ياد گرفتم پس اين مطلب را دور بيندازيم چه بسا يك ماه ديگر با دو ماه ديگر بر سر حوادث روزگار آن مطلب از ياد شما برود و ديگر در ذهن شما نماند و بعد ناراحت شود كه چرا آن نوشته خودم را حفظ نكردم بعضي اوقات انسان اعتماد مي‌كند به اينكه فعلا حفظ است. احتمال نمي‌دهد كه در آينده از ذهنش برود يا غرور مي‌گيردش كه من ديگر در ذهنم مي‌ماند و از يادم نمي‌رود وآن نوشته‌ها و يادداشتهايي كه برداشته از مطالب علمي آنها را از دست مي‌دهد يا دقت در نگهداري آنها نمي‌كند. آنها را از دست مي‌دهد بعداً كه به آنها نياز پيدا مي‌كند به زحمت مي‌افتد آنها را پيدا نمي‌كند و يا اگر بخواهد دوباره حفظ كند بايد دوباره كارهاي قبلي‌اش را تكرار كند تا دوباره در ذهنش جا بگيرد لذا نوشته‌ها را بايد خوب حفظ كرد هر چقدر انسان نوشته دارد از مطالب علمي هر چقدر يادداشت برمي‌دارد بايد خوب از آن نگهداري كند و خود اين حديث خيلي حرف دارد اينكه خوب نگهداري كند يعني طرف بايد اهل نوشتن و كارهاي كتابتي باشد اهل تحقيقات اين چنيني بايد باشد و وقتي مي‌گويد كه احتفظو حفظ كنيد يعني هميشه بهترين روشها. بهترين چيزها. بهترين امكانات را براي حفظ نوشته‌هاي خود انتخاب كنيد. ورق خوب انتخاب كنيد. قلم خوب انتخاب كندي كه وقتي مي نويسيد پاك نشود. كاغذ خوبي انتخاب شده باشد. مكان خوبي انتخاب شود. براي نگهداري نوشته‌هايتان كه اين نوشته‌ها از بين نرود. به سادگي قابل دسترسي نباشد كه هركسي آن را دست بزند. ازبين برود. اين آداب را ما خود به خود از مفهوم روايتها كه فكر مي‌كنيم مي‌بينيم كه خيلي مطلب در همين روايت است كه "احتفظوا لكتبكم فانكم سوف تحتاجون اليها" تا علم براي انسان خوب جا بيافتد البته فرقي هم هست بين علمي‌ كه به اين معنا كه نويسنده گفته است با حفظ حتي حفظي كه از ياد انسان نرود. يعني بعضي اوقات انسان مطلبي را حفظ مي‌كند و صرفاً به حافظه مي‌سپارد و مي‌ماند در ذهن او اما درك مطلب نمي‌كند وجودش با مطلب ارتباط برقرار نمي‌كند كه انشاء ا‌... در روس تغذيه توضيحش را خواهم داد و شايد هم در دروس تغذيه توضيحش را خواهم داد و شايد هم در درس 49 اين مقدار پرده از روي اين كلام برداشته شود. بعضي اوقات هم افرادي هستند كه مطلب با جانشان آميخته مي‌شود يكي مي‌شود مثل كسي است كه مثلاً فرض كنيد شخصي درس اخلاقي را از روي كتابي حفظ كرده است مي‌خواهد بيايد اخلاق بگويد يا در درس اصولي را حفظ كرده از روي كتاب و مي‌خواهد براي ديگران اصول دين بگويد با كسي كه اعتقاد توحيد با وجودش يكي شده حالا مي‌خواهد بيايد حرف بزند. مي‌خواهد از وجود خودش حرف بزند دليلش از وجود خودش بلند مي‌شود نه از اطلاعاتي كه درحافظه دارد از روح او بلند مي‌شود اين دليل اين دو با هم فرق دارند تا كسي كه مي‌خواهد اخلاق بگويد يامثلا اعتقادات بگويد ياچيزي را بگويد آيا صرفاً به خاطر اينكه در حافظه‌اش خوب توانسته نگهدارد و تكرار كند يا اينكه نه متخلق به آنها هم شده و اتحاد پيدا كرده با آن. اين نكته را هم در اين كلام ظريف استاد نبايد فراموش كنيم كه نفي اين كلام حضرت صادق‌عليه‌السلام ‌نخست درس 48: از دو برهاني كه در اين دو درس آورديم نتيجه گرفتيم كه صورت كليه علميه يعني علم به آن حيث كه علم است حقيقي است جز ماده و حتي عارض بر ماده هم نخست صورت علميه كليه را گفتيم كه يعني صورتي كه به فعليت رسيده است ما مثل اينكه 4=2+2 را مثال زديم. از برهان حكم قطعي يقيني بدون شك و ترديد حاصل مي‌شود و حكم وي يعني حكم برهان ثابت شد ديگر وقتي ثابت شد با برهان نمي‌شود اعتراض كرد. يعني برهان صحيح كه اگر ثابت شد ديگر نمي‌شود اعتراض كرد وقتي دليل آمد ديگر كسي نمي‌تواند انكار كند مي‌گويد ما با برهان ثابت كرديم كه صورت علميه كليه نه خودش مادي است و نه عارض بر ماده مي‌شود در واقع مي‌خواهد بگويد كه خودش مادي نخست و ظرفش هم مادي نخست پس هيچ اندامي بر پيكر آدمي جاي علم نخست زيرا همه اعضاء جسمند آن استخوان را كه ستون بدن و بزرگترين عضو اين است پيكر است جسم است و آن رگهاي موئي بلكه به مراحلي باريكتر از مو و ذرات ريز بسيار خرد ديگر كه به چشم ديده نمي‌شوند و در اين پيكر بوالعجب در كارند هم جسمند و جسم ماده است حال تصديق فرموده‌ايد كه دماغ يعني مغز جاي علم نخست و علم در ياخته‌هاي دماغ جايگزين نيست. ياخته واژه فارسي است كه به فرانسه سلول گوينه و آن را موجود زنده و حساس و متحرك و عنصر اصلي مواد زنده مي‌دانند كه بدن كليه موجودات زنده از نباتات و حيوانات از اجتماع سلولهاي بي‌شمار تشكيل شده است و چون بسيار ريزند با چشم ديده نمي‌شوند. اين يافته‌ها هر اندازه ريز باشند باز قابل انقسامند ولو انقسام وهمي. يعني ممكن است كه انسان دستگاهي نداشته باشد كه بتواند ذرات بسيار بسيار ريز را تقسيم كند اما به هرحال چون ماده است ماده قابل تقسيم است ولو ديگر ما با هيچ دستگاهي هم نتوانيم تقسيم كنيم ولي با انقسام وهمي هم قابل تقسيم است در ذهن و وهممان مي‌توانيم اين ماده‌اي كه بسيار ريز است را تقسيم كنيم هر چقدر هم كه ريز باشد مي‌بينيد كه وهم توقف نمي‌كند كه در جلسه قبل گفتيم در دروس كه درباره اجزاء لايتجزي و انديشه ذي‌مقراطيس خدمتتان عرض مي‌كردم. اما شما نمي‌توانيد صورت علميه كليه را تقسيم كنيد نه با دستگاهي مي‌توانيد تقسيم كنيد ونه با انقسام وهمي ‌شما بگوئيد 4=2+2 اين صورت علمي كلي است چگونه مي‌توانيد تقسيمش كنيد. جز از كل كوچكتراست. اجتماع ضدين محال است. اجتماع نقيضه محال است. ارتفاع نقيضه محال است. صورت علميه كليه قابل تقسيم نيست نه در ذهن قابل تقسيم است و نه در خارج قابل تقسيم است. چنانچه قابل اشاره حسي‌اند يعني موجودات مادي و همچنين ديگر احكام و اوصاف ماده بر آنها صادق است و دانستيد كه صورت علميه كليه حقيقي كه اباي از احكام ماده دارد و هيچ اين آنها بر او صادق نخست. آري دستگاه مغز آلت و ابزار اداراك علوم و كسب معارف است. همچنانكه گوش آلت شنيدن و چشم آلت ديدن و ديگر اعضاء هر يك آلت و ابزار كاري است اين را هرچقدر جلوتر برويم واضح‌تر مي‌شود كه نفس در ارتباطش با امور طبيعي و مادي بايد از جسم استفاده كند جسم را در استخدام مي‌گيرد براي ارتباط برقرار كردن با امور مادي پس اگر بخواهد طول موج را كه اين امر مادي است درك كند بايد با چشم درك كند در خارج در غير خارج هم مي‌تواند درك كند احتياج به چشمي هم ندارد صدا را خارج اگر بخواهد بشنود بايد از فركانس استفاده كند. از گوش استفاده كند فركانسي كه در خارج وجود دارد و همينطور بقيه چيزها همچنانكه در دستگاه چشم به حسن تركيب و اعتدالش باشد آدمي بهتر مي‌بيند يعني هر چه كه اعتدال بيشتري چشم داشته باشد قدرت بيشتري چشم داشته باشد انسان بهتر مي‌بيند دستگاه مغز نيز هر چه تركيب آن بهتر و اعتدالش بيشتر و مجهزتر بوده باشد كار علمي آدمي بهتر خواهد بود در حظ ولظ آمده است حظ ولظ كتابي است كه مرحوم نائيني نوشته‌اند ملامحمد حسن نائيني كه در پاورقي هم ذكر شده است گويند مقياس در عقول انسانيه ميزان دماغي است كه در كاسه سي هر فردي است پس هر دماغي كه وزن او بيشتر است عقل صاحب آن بيشتر است و وزن متوسط دماغ درنوع انسان 286 مثقال است و در مرد اعلي مرتبه آن 310 مثقال و در زن 270 مثقال است در دماغ نيزحزال اليتمن يعني لاغري و چاقي و جواني و پيري عارض مي‌شود مثل بدن و هر كس دماغ او از 215 مثقال كمترباشد در جريحه ابلهان بايد محسوب شود، چون كللمة عقل پيش آمده است توضيحي كه مي‌خواستم در درس 49 بدهم مجبورم جلوتر بگويم، در درس 49 نيز با عقل و معقول و اين چيزها سر و كار داريم، ما يك تعبير و تعريفي از عقل در دين داريم كه آن اين است: "العقل ما يعبد به الرّحمان و يكتسب به الجنان" عقل چيزي است كه خداوند بوسيله آن عبادت مي‌شود و بهشتها بوسيلة او بدست مي‌آيد و در آيين اسلام كساني كه به خدا نزديك‌ترند عاقل‌تر هستند هرچقدر شخص قربش بيشتر است دليل است كه عقلش بيشتر است چون مي‌فرمايد كه: عقل چيزي است كه خداوند بوسيله آن عبادت مي‌شود پس هرچقدر انسان اطاعت او بيشتر باشد معلوم است عاقل‌تر است، اين تعريفي از عقل است. امام علي‌عليه‌السلام مي‌فرمايد: "أعقلكم أطوعكم" عاقل‌ترين شما مطيع‌ترين شما است يعني بين ميزان عقل و ميزان اطاعت رابطة مستقيم وجود دارد يعني هرمقدار كه عقل انسان بيشتر است اطاعتش هم از دستورات خدا بيشتر است هرمقدار مقاومت در مقابل احكام الهي بيشتر است شخص از جهل و حماقت بيشتري برخوردار است لذا نبي اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله فرمود: "إنّ العاقلة من أطاع الله و إن كان ذميم المنظر حقير الخطر" عاقل كسي است كه اطاعت خدا را كند حتي اگر زشت قيافه باشد شغل پستي هم داشته باشد رتبه اجتماعي پستي هم داشته باشد "إنّ الجاهل من عصي الله و إن كان جميل المنظر عظيم الخطر" شخص جاهل كسي است كه به معصيت خدا را كند حتي اگر خوش قيافه زيبا باشد و داراي شغل پستي اجتماعي بالايي هم باشد، پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله عقل را با اطاعت نامبرده است و جاهل و احمق بودن را با معصيت آورده است، يك ظرافت هم هست كه جهل را در مقابل عقل آورده و در مقابل علم نياورده است بعضي‌ها جهل را در مقابل علم مي‌آورند اما اسلام اينگونه نيست اسلام جهل را در مقابل عقل مي‌آورد لذا ما در كتاب شريف كافي و قرآن و در بقية روايات و جاهاي ديگر هم در ديگر كلام اهل بيت‌عليهم‌السلام هم ما اين را مي‌بينيم كه هميشه جهل در مقابل عقل بكار برده شده است "كتاب العقل و الجهل". اين را بايد دقت كنيم آن علم به معناي اطلاعات و آگاهي فرق دارد يعني همين دريافت‌هايي كه ما با اين مغز دريافت مي‌كنيم، سواد، لذا فرق است بين عقل و آن اطلاعات كه از آن تعبير به ميزان يا درصد هوش افراد مي‌كنند لذا ممكن است كه افرادي خيلي عالم و باهوش باشند اما انسان‌هاي احمق و جاهلي باشند، "رُبَّ عالِمٍ قد قتَلَهُ جهلٌ" چه بسيار علمايي كه جهلشان آنها را كشت يعني عقل، علم با جهل قابل جمع است، اما عقل با جهل قابل جمع نيست اين البته بحث بسيار مفصلي دارد كه من حدود 13 جلسه فقط در رابطه ببا عقل و جهل در ارتباط اطاعت خدا گفتم كه اينگونه است لذا آنجايي كه مي‌بينيد خداوند از افرادي كه مطيع نيستند مي‌خواهد انتقاد كند مي‌فرمايد:«أفَلا تعقِلُونْ» آيا تعقل نمي‌كنيد، يا جهنمي‌ها را اينگونه معرفي مي‌كند: «لَوْ كنّا نسْمَعُ أو نعقلُ مَا كُنّا في اَصْحابِ السَّعير» اگر ما مي‌شنيديم يا تعقل مي‌كرديم الآن اهل جهنم نبوديم، اينجا عقلي كه مي‌خوانيم آن عقل نيست كه تعبيري شرعي و ديني يعني الهي دارد اين عقلي كه اينجاست و مي‌گويد ميزان اينچنين است منظور كارآيي مغز و هوش طرف است يعني طرف بتواند از خارج درك مطلب كند، به خودمان سواد كسب كند.

در هر مطلبي برهان مقتدي و متبع است نه قول اين و آن وگرنه اقوال و آراء بسيار بلكه بي‌نهايت است. سواد و علم را نبايد بي‌رابطه با عقل دانست. اين اصل مسلم است كه افرادي مي‌توانند به عقل يعني به اطاعت خدا برسند كه از اطلاعات و علم بيشتري برخوردار باشند لذا به علم في نفسه ارزش داده شده است: "أكثر الناس قيمةً أكثرهم علماً أقلّ النّاس قيمةً أقَلَهُم عِلْماً" با ارزش‌ترين مردم عالم‌ترين آنهاست و بي‌ارزش‌ترين آنها كم علم‌ترين آنها است. يا در رابطه با عقل داريم كه عقل غريزه‌اي است كه بوسيله علم تقويت مي‌شود يعني سواد مي‌تواند يكنفر را زياد كند يعني شخص را به خدا نزديك كند يعني اگر با يكنفر خواستي صحبت كني كه او را قانع كني كه بهترين راه اطاعت است او اگر سواد داشته باشد راحت‌تر مي‌شود با او حرف زد و راحت‌تر هم مي‌فهمد تا يكنفر كه سواد كمتري دارد يا اطلاعات كمتري دارد، اين براي او مشكل است تا بخواهي به او بفهماني كه بايد مطيع خدا باشي لذا اينهم تأثير دارد نمي‌خواهيم كه ازز هم بدگويي كنيم علم ارزش دارد، علم يكيي از ملاك‌هايي است كه اشخاص با آن ارزيابي مي‌شوند، بعد مي‌فرمايد: در هر مطلبي برهان مقتدي و متبع است نه قول اين و آن وگرنه اقوال و آراء بسيار بله بي‌نهايت است بخصوص در اين عصر كه شهوت تأليف و تصنيف در كلّه‌هاي عجيب جوش مي‌زند گويا حكيم عظيم‌الشأن ناصر خسرو علوي درباره اينان گفته است هركس هر چيزي همي گويد ز طيب رأي خود، تا گمان آيدت كو اُسسايبن لُقاس. حالِ ايشان هم شخصي بوده كه از دانشمندان قديم بوده است. به بحث مذكور رجوع كنيد اكنون كه به برهان معلوم شده است صورت كليّة علميه ماده و عارض بر ماده نيست و بديهي است كه موجود است نه معدوم بلكه شايد شريف‌ترين موجود باشد ناچار بايد او را در موطني تقرر و تحقق باشد.

اينجا دو مطلب را بايد عرض كنم يكي اينكه چرا مي‌گويد الآن كه به برهان ثابت شده صورت كليّة علميه ماده و عارض بر ماده نيست و بديهي است كه موجود است چرا بديهي است كه موجود است؟ چون منشأ اثر است، صورت علمية كليه منشأ اثر است و گفتيم كه از معدوم اثري ايجاد نمي‌شود چون صورت‌ علمية‌كلي منشأ اثر هستند(درخارج)، پس معلوم است موجود است ولي چون ماده نيستند جاي آنها در بدن نيست و وقتي هم كه جاي آنها در بدن نيست، صورت كليّة علميه جا مي‌خواهد، جا هم كه مي‌خواهد به اين معنا نيست كه احتياج به مكان مادي دارد كه اينجا فرموده ناچار بايد او را موطني تقرر و تحقق باشد منظور مكان مادي نيست ولي رها هم نمي‌تواند باشد يعني اين موجودي كه مثلاً براي خودش مستقل روي هوا باشد يعني اين صورت علمية كليه صاحب مي‌خواهد، اين را چه كسي دارد؟ صورت علمية كليه كه ذاتاً نمي‌تواند بيايد منشأ اثر باشد چيزي بايد از صورت علمية كليه در خارج استفاده كند يعني صورت علمية كليه ببه استخدام چيزي بايد دربيايد تا منشأ اثر باشد، قانون 4=2×2 كه وجود ندارد(درخارج) پس كجاست؟ مادي هم كه نيست، چه اينكه آن را دارا شده است و مي‌گويد من ايين مطلب را فهميدم و اين علم را دارم، مي‌گويد دليلش هم اين است كه كسي كه صورت علمية دارد مي‌گويد من آن را الآن دارم و پيش من است4=2×2، جزء از كل كوچكتر است، اجتماع ضدين محال است پس پيش ما هست اما ماده نيست در بدن ما نيست يعني تقربش در بدن ما نمي‌تواند باشد چون مادي نيست، من اين مطلب را فهميدم و علم دارم، آنكه مي‌گويد من دارم دارنده اوست و پيش ازز تحصيل آن آن را نداشت و اكنونن كه دارنده است و موطن او ماده نمي‌تواندد باشد پس بايد گيرنده و دارنده علم موجودي غيرمادي باشد پس انسان را حقيقتي وراي پيكر مادي هم هست كه به هيچ‌وجه ماده و اوصاف و احوال آن ررا در آن مقام راه نيست و آن حقيقت گيرنده و دارندة دانش است و در دروس گذشته نيز دانستيم كه در اين مطلب بحث كرديم، مثلاً اين بچه سوم ابتدايي مي‌آيد پاي درسي مي‌نشيند ديگر در دوران سوم ابتدايي يواش يواش ضرب كار مي‌كنند و با عمل ضرب آشنا مي‌شوندآن روز معلم درس مي‌دهد 4=2×2 اين ديگر ياد مي‌گيرد كه هرجا دو تا دوتايي داشته باشد مي‌شود 4 تا، بصورت اين قانون كلي در او وجود دارد پس چون اين قانون كلي كه الآن در وجود او هست و اين بچه صاحب آن شده است خصوصيت ماده را ندارد احكام ماده بر آن عارض نمي‌شود پس در جسم بچه نخست بايد در جاي ديگر دنبالش گشت. پس از مباحث مذكور نتيجه حاصل شد كه دو موجود يافتيم كه هيچ اين مادي نيست يكي صورت علمية و ديگري دارنده آن كه به تعبير ديگر بگوييم ظرف علم. پس تا اينجا با دو چيز آشنا شديم: يكي اينكه فهميديم ما نفسي داريم شخصيتي داريم كه درك مي‌كند و مي‌يابد و مي‌فهمد كه آن مادي نيست و دوم فهميديم آنچه را هم كه درك مي‌كند آن هم مادي نيست پس به عبارتي صورت علمية كليه و ظرفش هيچ كدام مادي نيستند، به دو موجود غيرمادي رسيديم يكي صورت علميه و ديگري دارنده آن كه به تعبير ديگر بگوييم ظرف علم بايد فحث و بحث شود كه اين ظرف و مظروف چگونه ظرف و مظروفي خواهند بود يعني ظرف در اينجا به چه معنا اسست آيا اطلاق ظرف در بردارنده علم به حقيقت است يا به مجاز و يا اينكه ظرف را معاني متعدد باشد ولي يكي در طول ديگري، پس قطعاً كه ظرف مادي نمي‌تواندد باشد پس بايد بگوييم ظرف معاني ديگري دارد وقتي مي‌گوييم ظرف فقط اينطور نيست كه بايد يك ظرف مادي باشدچزي در چيزي بصورت مادي قرار بگيرد ممكن است ظرف وجود داششته باشد ولي حالت مادي هم نداشته باشد.

و باز مطلبي را كه در اينجا بسيار مهم است اين است كه انسان چگونه به كسب معارف و حقايق دانا و داناتر مي‌شود و اصلاً چگونه علوم را كسب مي‌كند و در اين مسير تكامل مي‌يابد چون هنوز چندان ورزش فكري نكرده‌ايم اين مباحث را موكول به دروس بعد مي‌كنيم. اين خوشه چين خرمن حقيقت كتابي در اين مطلب تأليف كرده است و به عللي چند چندان مايل به طبع آن نيست شايد پس از كوچ كردنم طبع شود و مطبوع ارباب علم قرار گيرد اميد است، كَيْفَ كانَ، كه مطالب آن را كوتاه و روان در چند درس براي شما تحرير و تقرير كنم يا تحت عنوانين دروس آتيه اصول و مهمات آن را بازگو كنم بناي ما اين است كه فقط با نور عرفان از ظلمتكده جهل رهايي يابيم و اگر رهزني پيش آمد تنها با سلاح منطق و دليل نبرد كنيم تا كارواني را كه طالب حق و حقيقت‌اند بر منزل مقصود برسانيم، بسيار مفتخريم كه بتوانم انسان‌هايي را به راه تعالی و تكاملشان راهنمايي كنم سقراط مي‌گفت من مانند مادرم فن مامايي دارم او كودكان را در زادن مدد مي‌كرد من نفوس را ياري مي‌كنم كه زاده شوند يعني به خود آيند و راه كسب و معرفت را بيابند.

والحمدلله ربّ العالمين