اينكه شيخ در نقل قول ذیمقراطيس گفته است كه همه آنها در طباع جوهرشان مانند هماند در اين عبارت سه مطلب است يكی جوهر و ديگر طباع و ديگر مانند هم بودن آنها، امّا جوهر بودن آنها همان ذرّات كوچك اجرامی هستند كه دارای طول و عرض و حجم میباشند؛ نقطه چيزی است كه طول و عرض و عمق ندارد، نه بالفعل و نه در وهم، در وهم هم ندارد چون اگر كسی بتواند نقطه را تصوّر كند، نقطهای را كه دارای طول و عرض و عمق باشد ديگر آن نقطه نيستـ تعريف هندسیاش را میگويمـ يا اينكه نقطه محلّ برخورد دو خط استـ خط هم به معنای هندسی خودشـ میگويد اين اجزاء جوهریاند، جوهریاند يعنی به هرحال قائم به ذات هستند چيزی هستند كه قائم به ذات هستند نه نقاط هندسی و فلسفی كه طرف خط باشند، طرف خط باشند يعنی نقاطی كه در مقابل خط میآيد زيرا نقاط هندسی كه مقصودم همان نقاط فلسفی است كه طرف خط است عرض است و جوهريّت ندارد يعنی نقاط هندسی چيزی نيستند كه وجود داشته باشند يك امر فرضی است و تقسيم جسم به نقاط هندسی به اين معنی غلط است چون اگر ما بگوئيم جسم از نقاط و ذرّات بسيار ريزی تقسيم میشوند و منظورمان نقاط هندسی باشد چون نقاط هندسی خودشان جوهر نيستند چيزی ندارند يك ميليون هم از آنها بغل هم بگذاری چيزی درست نمیشود چون اصلاً جوهر ندارند، طول و عرض و عمق ندارند از هيچی كه جسم پديد نمیآيد و تقسيم جسم به نقاط هندسی به اين معنی غلط است زيرا اين نقاط هر اندازه جمع شوند از تركيب آنها جسم حاصل نمیشود و به قول شيخ در فصل سوّم مقالات، سوّم طبيعت شِفاء «قَدْ أجْمَعَ العُلماء عَلی...» كه علما اجماع كردند بر اين عقيده هستند كه نقطهها نقاط هندسی هر چقدر هم كه جمع شوند بر حجم يك نقطه چيزی اضافه نمیشود. امّا اينكه در طباع مانند هماند يعنی مانند آن اجزاء متحدالطبيعه هستند و طبيعت همه يكی است اگر چه در اشكال مختلفاند چنانچه كه خود گفته است در شكلهايشان گوناگون است مثلاً بعضیها پنج ضلعی، بعضی مثلث هستند امّا طبيعتشان يكی است مثل اين است كه شما يك قطعه كاغذ را به صورت مثلث بِبُرّی يك تعداد را به صورت پنج ضلعی بِبُرّی همه اندازهشان يكی نيست ولی همه جسمشان يكی است، كاغذ است مثلاً امّا اندازهها مختلف است و برخی آنها را دارای طباع مختلف میدانستند، گفتند نه، بعضیها گفتند از يك جنس نيستند از جنسهای مختلفی هستند و بنا بر رأی ذیمقراطيس و پيروان وی مثل اين است كه سنگی را خرد كنی و اجزاء خرده ريز سنگ همه در طبيعت يك چيز است، مثلاً قند را شما خرد میكنيد به دانههای ريزی تقسيم میشود همهشان در طبيعت از نظر مادّه يكی هستند فرقی نمیكند اگر چه آن اجزاء شكلهای گوناگون دارند و يا اينكه شيشهای را بكوبی و ريز ريز كنی كه همه اجزاء در طبيعت يكیاند و در شكل متفاوتند.
استاد نامبرده ابوالحسنشعرانیرحمةاللهعليه در يكی از مخطوطات ديگرش ـ مخطوطات يعنی نوشتههايشـ كه نيز به خط آن جناب در نزد اينجانب محفوظ است فرموده است اتم لفظی است يونانی كه ابتدا ذیمقراطيس استعمال نمود و فرق آن با اتم جديد اين است كه ذیمقراطيس آنها متّحدالطّبيعة فرض كرده بود ولی امروز برای هر جسم بسيطی اتم مخصوصی ثابت میكنند كه طبيعتاً با ديگری متفاوت است، جسم بسيط منظور مولكول است يعنی برای هر مولكولی اتم مخصوص دارد كه طبيعتاً با ديگری متفاوت است، مثلاً مولكول كربّن با مولكول هيدروژن و مولكول اكسيژن متفاوتند، مؤسس نظريه اتمی لوكريتوس هست كه قبل از ذیمقراطيس بود.
طباع و طبيعت يك فرق مختصری دارند كه اينجا از كتب گذشتهها ذكر فرموده امّا آنكه ذیمقراطيس گفته است اشكال آن اجزاء گوناگون است و حركت و اتّفاق و ديگر قيود كه در تعريف جزء اخذ شده است.
اكنون اين درس را به گفتار فروغی دربّاره ذیمقراطيس و رأی وی خاتمه میدهيم، وی اوائل سير حكمت در اروپا میگويد: يكی ديگر از بلند قدترين حكمای آن دوره در معه پنجمـ سده ـ پيش از ميلاد ذیمقراطيس هست كه در جميع حقايق غور كرده و در آفاق و انفس سير كامل بعمل آورده، آفاق و انفس يعنی در طبيعت و روح يعنی سير طبيعی در جهان و مطالعات روحی داشته و آثار بسيار از خود گذاشته ليكن چندان چيزی از آن باقی نمانده، از جهت تبحّر در علوم او را در معه پنجم همان مقام دانستند كه ارسطو در معه چهارم داشت و شيرين زبانیاش را مانند افلاطون گفتهاند و بر خلاف هرقليتوس، همان هراكليتوس است، طبعاً خوشبين و شاد بوده و حكيم خندان ناميده میشده، باری آن دانشمند جهان و همهاجسام را مركب از ذرّات بسيار كوچك بیشمار دارای ابعاد ولیكن تجزيه ناپذیر میداند (تجزيه ناپذير در پاورقی يعنی اتم) و معتقد است ذرّات همه يك جنساند و تفاوت آنها و تنوع اجسام همانا از اختلاف شكل و اندازه وضع و ذرّات آنها نسبت به يكديگر است وجود ذرّات ابدی است و به يك حركت مستدير دائمی، مستدير يعنی دايرهای شكل كه جزء ذات آنهاست متحرك هستند، اين ذرّات در جهان ملأ را تشكيل میدهد و جنبش آنها در خلأ است، ملأ يعنی پُری يعنی جايی كه چيزی باشد میشود ملأ ضدش خلأ بود يعنی در واقع نقيضش خلأ بود. خلأ يعنی خالی بودن مكان از هر مادّه جسمانی كه آنرا اشغال كند، اگر مكان خالی از امر جسمانی نبود ملأ گفته میشود، میگويد اگر ذرهای در عالم هست جهانی است، عالمهايی است مثل مثلاً كُره زمين، مشتری، مريخ چيزی هست اينها ملأ هستند ديگر چيزی هستند اين از آن اجزاء لايتجزّی تشكيل شده حركت آنها در خلأ هست يعنی جايی كه هيچ شئ نيست اينها میآيند آنجا را پر میكنند و ملأ درست میكنند. و بنابراين سراسر جهان از خلأ و ملأ صورت گرفته است ارواح و ارباب انواع نيز از ذرّات مركبند، ارباب انواع يعنی همان ربّالنوعها، ربّالنوعی كه شما میپرستيد، ربّالنوع چيزهايی بوده كه در عهد باستان برای هريك از مظاهر طبيعت يك ربّالنوع خدا يك چيز كلی قرار میدادند مثلاً خدای باد، خدای باران، زلزله، امور طبيعی را هر كدام برايشان يك دانه خدا قائل بودند. ارباب انواع يعنی ربّالنوعهای مختلف. میگويد ارواح و ارباب انواع از ذرّات مركبند ولی ذرّات آنها كوچكتر و پُر حركتتر از اجسام میباشند، فكر كنيد چرا بين ارواح و ارباب انواع فرق گذاشته است؟ زيرا آنها ذرّاتشان كوچكتر و پُر حركتتر هستند چون به هرحال بايد بين روح و جسم يك فرقی باشد ربّالنوع قویتر از موجود مادّی است به اصطلاح خداست و يك موجود قویتر است پس بايد يك فرقی داشته باشد اگر قرار باشد ربّالنوعها و يا ارواح اينها از همين مادّه تشكيل شدند با همين صورت فرقی ندارد لذا برای اينكه بيايند اين فرق و تمايز را توجيه كنند آمدند يك توجيهی در نوع جسم آنها، يك تفاوتی در نوع مادّه اينها قائل شدند، ذیمقراطيس به بخت و اتّفاق قائل نيست يعنی چيزی بدون علت ايجاد شود و همه امور را علت و معلول يكديگر و وقوع آنها را ضروری و جبری میداند به عقيده او منشأ ادراكات حس است و حس ناشی از آن است كه اشياء و اجسام چيزهايی صادر شده در فضا سير نموده و به اعضاء حساس انسان میرسد و آنها را متأثر و متحس میسازد مثلاً يكی از نظريات اين است كه شما وقتی يك جسم را میبينيد از جسم يك نوری يك شعاعی به چشم میخورد و بعد چشم آنرا میبيند يعنی اينطور نيست كه فقط چشم آنرا ببيند بلكه يك تأثيری هم چشم روی ما میگذارد و يا داريم در بعضی از فلاسفه بعد از رنسانس برای ابصار و ديدن و ادراكات حسی قائل هستند كه فقط انسان نيست كه با محسوسات تأثير دارد بلكه محسوسات هم يك تأثيری بر انسان میگذارند. از همين نظرياتی كه خودشان دادهاند اين نتيجه را گرفتند كه وقتی ما با اجسام و محسوسات تماس داريم چون فقط ما فاعل شناسايی نيستيم آنها هم در ما تأثير میگذارند پس هيچوقت اجسام و محسوسات را ما بطور واقعی نمیشناسيم آنطور كه بايد باشند چون آنها هم يك تأثيری روی ما گذاشتهاند ما با تأثيری كه پذیرفتيم آنها را داريم به صورت خالص میشناسيم لذا هيچوقت يك چيز موجود، يك شئ به صورت واقعی و قطعی خودش مورد شناسايی ما قرار نمیگيرد، اين يك نظری هست كه بعضی از فلاسفهای كه بعد بعد از دوران رنسانس در اروپا آمدند به اين مسأله قائل بودند، اين بود گفتار فروغی در كتاب نامبرده، پيداست كه بعضی از گفتار وی با گفتار شيخ در شفاء مغايرت دارد؛ چرا مثلاً شيخ فرمود ذیمقراطيس در كل عالم قائل به اتّفاق است ولی فروغی میگويد به بخت و اتّفاق قائل نيست و میبايستی عدم اتّفاق را به امور جزئی چون نبات وحيوان مثلاً اختصاص دهد چنانكه رأی ذیمقراطيس براين بوده علاوه اينكه اطلاق جبر در اينگونه مواقع صحيح نيست، چنانكه در بعد روشن خواهد شد، در كلامی كه فروغی از ذیمقراطيس نقل میكند و همه امور را علت و معلول يكديگر و وقوع آنها را ضروری و جبری میداند ايشان میگويد كه: اولاًـ به گفتار فروغی ايراد میگيرد ـ گفتارش با گفتار شيخ تطابق ندارد چون به هر حال فروغی اين حرفها را از قدما گرفته، مرحوم ابنسينارحمةاللهعليه فرمود كه: قائل به اتّفاق و بخت هست. مرحوم فروغی میگويد: نه، از اين طرف اينجا كلمه جبر را بكار برده، علاوه اينكه اطلاق جبر در اينگونه موارد صحيح نيست و ديگر اينكه بجای ابدی میخواست ازلی بگويد و يا هر دو را جمع كند، در بالا خوب دقت كنيد، آنجا لفظ ابدی را به كار برده، وجود ذرّات ابدی است، نبايد ابدی را به كار میبرد چون ازلی را بايد بكار ببرد؛ ابد مال بعد از قضيه است ما میگوئيم: ما موجود ابدی هستيم يعنی بعدها ما به ابدیت منتقل میشويم و يا زندگی ما ابدی است و پايان ندارد، ابد به پايان و ازل به ابتدای يك چيز مربوط است، اينها مثل نظريه لوكريتوس قائل هستند. لوكريتوس میگفت واقعيت جهان ازلی است يعنی از اول بوده، پس وقتی صحبت از ازل میشود يعنی اول يك چيزی را ما در نظر میگيريم وقتی از ابد شد يعنی پايانش را در نظر میگيريم اينكه میگويد وجود ذرّات ابدی است پس به اين معنا ممكن باشد كه ازلی نباشد در حالی كه اصلاً منظورشان همين بوده كه اصلاً ذرّات ابدی هستند، يعنی لوكريتوس میگفت اين ذرّات و اتمها مخلوق نيستند، پس به جای كلمه ابدی بهتر بود ازلی بكار میبرد. میگويد ديگر اينكه: به جای ابدی میخواست ازلی بگويد و يا هر دو را جمع كند يعنی هم بگويد ازلی هم بگويد ابدی، چون واقعاً نظرش اين است كه اينها ابتدا و انتها ندارند، و قسمت عمده گفتار فروغی بايد ناظر به شفا باشد يعنی بايد از روی شفا اين را گرفته باشد چنانكه از مقايسه آنها با يكديگر به خوبی معلوم میگردد و فروغی شفا را به فارسی ترجمه كرده و به چاپ رسيده است اگر چه من خود ندارم و از كمّ و كيف آن بیاطلاعم ولكن در خاطر دارم كه روزی استادمعلامه جناب محمّدحسين فاضلتونی(رضواناللهعليه) در درسی كه به محضر مباركش در منزل آن جناب در تهران افتخار تشرف میيافتيم اظهار داشتند كه فروغی شفا را در نزد من خوانده است پس فروغی اين گفتهها را از شفا و به تقرير و املای من به فارسی ترجمه كرده است و استاد ديگرم علامه جناب ميرزا مهدی الهی قمشهای رضواناللهعليه میفرموند كه فروغی بسيار با علمای روحانی انس داشت و همراه و ملازم محضر و تدريس و تعليم آنها و خوشه چين خرمن دانش آنها بود.
درس 39: در درس گذشته دانسته شد كه اجزاء ذیمقراطيس جواهر فردند و دارای طول و عرض و عمقند و نقاط هندسی نيستند پس جوهر هستند و نقاط هندسی نيستند و دانستی كه بعضی از قائلين به جزء آنرا به هيچوجه قابل انقسام نمیدانند، قائلين به جزء يعنی كسانی كه معتقدند جزء لايتجزّی وجود دارد میگويد بعضی از آنها قائل شدند كه جزء به هيچوجه قابل انقسام نيست يعنی ذرّات بسيار ريزی هستند كه شما به هيچوجه نمیتوانيد نه قطعاً و كسراً اينها را تجزيه و جدا كنيد، اين آنرا مثبتين جزء دانند يعنی قائل معتقد. پس هرگاه صحبت از مثبتين جزء شد میگوئيم منظور كسانی هستند كه قائل هستند كه اجسام از ذرّات ريز لايتجزّی به نام اتم تشكيل شدهاند.
خواجه طوسیرحمةاللهعليه در شرح فصل نخستين اشارات گويد كه در نزد اصحاب اين رأی مسلم است كه اجزاء را چهار عضو است پس میخواهد كلّ اين درس گذشته را چهار خصوصيّت نظر اينها را بيان كند: يكی اينكه اين اجزاء اجسام نيستند يعنی خودشان جسم نيستندو گفتيم اين باطل است چون اگر خودشان جسم نباشند از تركيبشان جسم حاصل نمیشود، دوّم اينكه اجسام از آنها تأليف میشود، سوّم اينكه اين اجزاء اصلاً و به هيچوجه قابل انقسام نيستند، چهارم اينكه در ترتيب اجزاء جزء ميانگی حاجب دو جزء طرفين خود است. الآن ما سه جزء داريم اگر قرار باشد اينها در هم تداخل پيدا كنند جسمی حاصل نمیشود، اولاً میگويد جسم نيستند، نظرات كاملاً همديگر را ردّ میكنند ولی اجزاء از اينها حاصل میشود، نظريه چهارمشان میگويد در ترتيب اجزاء، جزء ميانگی يعنی وسطی حاجب دو جزء طرفين هستند يعنی نمیگذارد اين اين دو جزء به همديگر بچسبند اگر اينها جزء جسم نيستند چطور میتواند يك جزء وسطی مانع شود كه اين دو تا ديگر به همديگر برخورد بكنند، خوب خود اين نظر سخيف است.
علامه شعرانی در يكی ديگر از تأليفاتش كه نيز به خط آن جناب در نزد اين جانب محفوظ است، در بيان اجزاء ذیمقراطيس گويد: ذیمقراطيس يكی از حكمای يونان میگفت: هر جسمی مركب است از اجزاء كوچك كه در خارج به واسطه صلابت و كوچكی قابل تقسيم نيستند اما هر يك امتداد كوچكی دارند كه عقلاً تصور تقسيم آنها را میتوان نمود و بايد ملتفت بود كه ذرات ذیمقراطيس غير از جزء لايتجزّی هست چون جزء لايتجزّی به هيچوجه نه در عقل و نه در خارج قابل انقسام نيست. پس الآن به چند جزء قائل شديم، فعلاً به دو جزء میگويد، يكسری قائل به اجزای ذیمقراطيس كه به هيچوجه نه در فكر و نه در خارج، نه كسراً و نه قطعاً و نه وهماً و نه فرضاً قابل انقسام نيست. میگويد آقايان مثبتين جزء میگويند اينها يك امتدادی دارند و در خارج قابل تقسيم نيستند ولی در ذهن قابل تقسيم هستند، دارد نقل قول میكند میگويد آقای علامه شعرانی اينچنين فرموده: مقصودم اين است كه مثبتين جزء اگر چه جزء را جسم نمیدانند ولی اجسام را مؤلف از اجزاء میدانند يعنی تشكيل شده، و جزء را جوهر فرد میخوانند و آنرا به هيچوجه قابل تجزيه وتقسيم نمیدانند، پس جزء و اجزائی را كه مثبتين آن از قديم قائل به آن بودند آنها را نقاط فلسفی و هندسی ندانستند و گرنه دانستن كه از اجتماع نقاط به معنی فلسفی كه طرف خط است حجم وجسم صورت نمیگيرد میگويد نظريه مثبتين جزء اين نيست كه اينها نقاط هندسی هستند بر خلاف قبلی كه خوانديم، قائل بودند كه خودشان جسم نيستند البته وقتي میگويند جسم نيستند در واقع جزء ندارند يعني از آنها جسم تشكيل نمیشود ولی خوب میگويند با اينكه خودشان جسم نيستند جسم از آنها تشكيل میشود. در درس پيش گفتيم كه بعضی از جزء لايتجزّی را به هيچوجه قابل تقسيم نمیدانند نه كسراً و نه قطعاً و نه وهماً و فرضاً، كسر يعنی شكستن چيزی چون شكستن سنگ وشيشه و قطع، بريدن چيزی است مانند بريدن چوب، وسعت ميدان فرض بيش از وهم است اگر دانه خردلی را دو نيم كنند و سپس هر دونيمه را به دو نيم تقسيم كنند و همچنين چندين بار هر نيمه را دو نيم كنند وهم تا حدّی همراه است يعنی میتواند تا حدی قسمتهای تقسيم شده را در خودش حاضر كند و بعداً آن را نمیپذيرد به خلاف فرض كه هر اندازه خردل خُرد و ريز شود باز همراه است وهماً و فرضاً، دو قيد هر يك از كسر و قطعاند يعنی چهار صورت نيست، قطع و كسر و وهم و فرض دو قسمت تقسيم داريم يا قطع يا كسر هر كدام از اينها به دو قسم وهمی و فرضی تقسيم میشود، میگويد وهماً و فرضاً دو قيد هر يك از كسر و قطعاند يعنی نه كسر به حسب وهم و فرض، نه قطع به حسب وهم وفرض، خلاصه قائلين جزء میگويند: جزء به هيچوجه قابل تقسيم نيست و دانستنی كه اين رأی ناصواب است زيرا در ترتيب سه جزء پهلوی هم جزء ميانگی حاجب طرفين است كه وهماً و فرضاً قابل تجزيهاند اگر يك دانه جسم يك جزء بتواند واسطه شود بين دو جزء وسطی از اجزاء ريزتر ممكن باشد و قابل تجزيه است.
ملا احمد نراقی و پدرش ملا مهدی نراقی اين پدر و پسر هر دو از دانشمندان نامور و ذوالفنون بودند ـ صاحب فنهای مختلفـ و هر يك دارای تأليفات و تصنيفات مختلف در هر يك از علوم گوناگونند و در همه رشتههای علوم رسمی و غير رسمی زمان خود دست داشتهاند و در حقيقت از دانشمندان بزرگ بلكه از نوابغ گمناماند. پدر در سنه 1209 هجری.ق. در گذشت و پسر در سنه 1245 هجری.ق. درگذشت. مهدی نراقی جنگی به نام "مشكلاتالعلوم" دارد كه سفينه حامل مثقلات است، جنگ يعنی كتابی كه مطالب مختلفی در آن نوشته شده به نام مشكلاتالعلوم يعنی در رابطه با علوم مختلف مباحثی صحبت كرده و مشكلات آن علوم را در آن كتاب حلّ كرده كه میگويد خود اين يك سفينه حامل مثقلات است يعنی يك كشتی حامل مسائل سنگين است، فرزندش ملا احمد نراقی نيز به همان روش كتابی به نام "خزائن" دارد كه صندوق مهمات است يعنی مسائل و مطالب مهمی را در آن كتاب آورده، اين دُرچ گوهر يعنی صندوق گوهر در سال 1380 هجری.ق. در تهران به تصحيح و تحشيه اينجانب به تبع رسيده است در اين كتاب دليلی بر مبنای مثبتين جزء عنوان شده است كه اگر از خود آن جناب و يا از ديگران است در نظر من ناتمام است و در هامش آن تعليقهای ادرم كه متن و حاشيه را هر دو را بازگو میكنيم میگويد هم دليلی كه در خزائن آمده میآورم و هم تعليقه خودم را میآورم بخوانيم. مثبتين جزء را حجتی قویتر از اين نيست كه كرهای بر سطح مستوی نهاده شود چه اگر موضع ملاقات منقسم شود از هر دو طرف آن به مركز خط وصل میكنيم تا مثلثی متساویالساقين حادث شود و نيز از آنجايی كه قاعده مثلث با سطح مستوی مماس است عمودی بر مخرج اخراج میكنيم بايد اين سه خط خارج از مركز به محيط مساوی باشند و حال اينكه هر يك از دو ساق مثلث اطول از عمود است زيرا هريك وتر زاويه قائمه است، ما اين كره را اگر روی يك خطی قرار دهيم در يك نقطه بايد با خط تماس داشته باشد اگر اين نقطه كه نبايد قابل تجزيه هم باشد اگر ما از اين نقطه تا مركز كره يك خط از دو طرف وصل كنيم تا مثلث متساویالساقين بوجود آيد و چون قاعده مثلث با سطح كه صاف هست مماس است عمودی به مخرج اخراج میكنيم بايد اين سه خط خارج از مركز به محيط مساوی باشند، میخواهد بگويد اگر در خطی كه ما میكشيم اين يك جزء باشد، اين دايره و اين كره يك جزء باشد كه قابل انقسام نباشد ـ نقطه هندسی را میگوئيمـ آن نقطه اگر قابل انقسام نباشد پس يعنی يك جزء ميانگی نتوان واسطه بين دو جزء ديگر باشد در هم میروند، اگر اينچنين كرديم بُعد دارد اگر قرار شود بُعد نداشته باشد توی هم میروند قابل تقسيم نيست، اگر بتواند يك جزء مانع دو جزء ديگر شود به هر حال اين جز هرچقدر هم كوچك باشد در يك نقطه با هم تماس داشته باشند به هر حال بايد ببينيم كه آن ذره قابل انقسام هست يا نيست میگويد اگر قابل انقسام نباشد اين سه خط چون روی هم میافتند بايد هر سه خط روی هم قرار بگيرند و مساوی باشند ولی میبينيم مساوی نيستند، چرا میگويد چون هر كدام از اينها يك مثلث قائم الزاويه هستند مثلث متساوی الساقين را نصف كرديم، وقتی اين شد طبق اصل اقليدس داريم كه مربع وتر مساوی است با مجموع مربع دو ضلع ديگر، يعنی به هر حال هميشه مربع از دو ضلع ديگر به تنهايی بزرگتر است. لذا اگر وسط حايل بين دو طرف نباشد اينها روی هم بيايند بايد هماندازه شوند يعنی بايد باهم مساوی شوند، همچنين است تماس دايرتين يعنی دو دايره كه بيش از يك نقطه نتواند بود چنانكه در شكل 12 مقاله سوم اصول اقليدس ثابت شده است و همچنين از تماس دو كره كه باز بيش از يك نقطه نتواند بود به استوانه همين شكل يعنی به مشابهت همين شكل كه صحبت شد و اطول بودن هر يك از دو ساق يعنی طولانی بودن هر يك از دو ساق در جهت مذكور در شكل 19 مقاله اولی اصول مبرهن شده است و لكن اين حجت مدعی مثبتين جزء را اثبات نمیكند زيرا كه موضع ملاقات در فرض مذكور نقطه است و نقطه عرض است گفتيم محل برخورد در خط نقطه طول و عرض و عمق ندارد وقائلين جزء آن را جوری دارای تمام ابعاد میدانند و از عدم تجزيه نقطهی عرض عدم انقسام محل آن كه جوهر فرداست لازم نمیآيد. اينها آمدند برای بيان افكار خودشان از اين شكل استفاده كردهاند يا آقای حسنزاده میگويد كه با اين نمیتوانيم نظر آنها را تبيين بكنيم چرا چون با اين شكل كه شما داريد می"ويند از شكل هندسی داريد استفاده میكنيد در شكل هندسی نقطه داريم در تماس خط با دايره يا در تماس دو دايره با همديگر نقطه هم امر عرضی است و دارای طول و عرض و عمق نيست و نمیشود از آن يك مثلث درست كرد و لكن اين حجت مدعای مثبتين جزء را اثبات نمیكند زيرا كه موضع ملاقات در فرض مذكور نقطه است و نقطه عرض است و قائلين جزء آن را جوهر دارای ابعاد میدانند و از عدم تجزيه نقطه عرضی عدم انقسام محل آن كه جوهر فرد است لازم نمیآيد و تصوير حجت مذكور به حسب تصديق بدين صورت نموده میگردد، يعنی نقطهی هندسی گفتيم قابل تقسيم نيست من قائلم كه جوهر فرد وجود دارد يعنی چه جوهر فرد يعنی با اين نظری كه اينجا فرموده دارای ابعاد هست اگر ما قائل شديم كه نقطه هندسی قابل انقسام نيست اگر من از اين نقطه برای بيان نظريه خودم استفاده كردم مبنی بر جوهر فرد كه قابل تجزيه نيست میگويد شما اين كار را نمیتوانيد بكنيد شما اصلاً حق نداريد از اين شكل استفاده كنيد چرا چون اين شكل، شكل هندسی است و نقطه تماس دايره با خط يك نقطه هندسی است و قابل تجزيه نيست شما میخواهيد اين را برای جوهر فرد استفاده كنيد كه آن قابل ابعاد است، اگر آن ابعاد را داشته باشيد پس شما میتوانيد مثلث را رسم بكنيد در نقطه وقتی مثلث را رسم كرديد اگر قرار باشد كه آن خودش جزء جسم نباشد تداخل حاصل میشود دو ساق با ارتفاع مثلث برابر میشوند و اين محال است يعنی برابر نيست اگر نقطه جوهر فرد امتداد دارد كه شما میگوييد امتداد دارد، برابر باهم نيستند، شيخ رئيس در چند فصل اوائل مقاله سوم از فن اول طبيعيات شفاء و در فن ثالث آن نيز همه اقوال و ادله قائلين به جزء و اختلاف آرائشان را در آن به تفصيل نقل كرده كه حكايت شرح و بسط آنها را موجب تضييع وقت میبينيم اكنون در بيان اشكال اجزاء سخن به ميان میاوريم و پس از آن برخی از آن اقوال و آراء و پارهای از آراء متأخرين را برای مزيد اطلاع و آشنايی بيشتر در پيرامون اجزاء عنوان میكنيم، اشكال اجزاء كه میخواهد بگويد يعنی نظريه آقايان چه هست و آقايان به چه صورت میگويند اين اشكال اين جزاء خودشان لايتجزی يا اجزاء ذی مقراطيس اينها شكلهای مختلف دارند و از آنها جسم درست میشود كه در جلسه آينده میخوانيم كه اينها بعضیشان به صورت مثلث هستند و بعضیها اجسام را تشكيل میدهند.
والحمدلله ربّ العالمين