به پايان ماه مبارك رمضان رسيديم توصيهای كه به دوستان میكنم اين است كه قبل از پايان ماه يعنی روز آخر يك نگاهی به صحيفه شريف سجاديّهعليهالسلام بفرمائيد و آن دعای وداع حضرت سجاد را با ماه مبارك مطالعه كنيم، آن دعا ميزان صدقی كه ما در خواندن آن دعا داريم نشان دهندهی آن است كه ما چقدر از اين ماه بهرهبرداری كرديم يعنی وقتی اين دعا را میخوانيم ببينيم آيا واقعاً از صميم قلب اين دعا را میخوانيم يا نه، اين ميزان صداقتی كه ما در خواندن آن دعا داريم نشان دهنده ميزان بهرهبرداری ما از ماه مبارك است ميزان تشبه ما به حضرت حقّ است، ميزان غلبه خود ما بر ناخود ماست. و از ملاكهای ديگری كه میشود برای ارزيابیمان در ماه مبارك رمضان از آن استفاده كرد اين است كه ببينيم حال ما در بعد از ماه و قبل از ماه تغيير میكند يا نمیكند، علاقه ما به معنويات چقدر میشود؟ انس ما با خداوند تبارك و تعالی و با عبادت چقدر است، ميزان بيزاری ما از چيزهايی كه ما را غافل از خدا میكند چقدر تغيير كرده است؟ اين نشان دهنده اين است كه آيا ما جزء كسانی هستيم كه واقعاً میتوانيم عيد بگيريم و در ضيافت شركت كرديم يا نه؟ اين نشان میدهد.
در صفحه 102 درس 37 آن قسمتی كه 3 خطّ به آخر مانده است فرموده است كه: اين هيولا چنانكه گفتهايم قوّه محض است كه پذيرای صورتهای جسمانی است و جسم و جسمانی همه مادّیاند، صورت را گفتيم يعنی آنچه كه اشياء به وسيله آن تشخيص داده میشوند، جسم را هم گفتيم كه عبارت است از چيزی كه پذيرای ابعاد سهگانه باشد يعنی قابل ابعاد سهگانه باشد. جسم عبارت است از جوهر امتداد داری كه پذيرای ابعاد سهگانه باشد يعنی طول و عرض و عمق و دارای شكل و وضع و مكان است، صورت و جسمانی را تعريف كرديم حالا تركيب اين دو با هم صورت جسمانی میشود، كه يعنی همان امتداد جسمانی يك چيز است آن را كه امتداد دارد صورت جسمانی میگويند صورت نوعی هم يعنی آنچه كه به وسيله آن اجسام و اشياء به انواع مختلفی تقسيم میشوند آن را صورت نوعيه میگويند، نتيجهای كه از درس 37 گرفتيم اين بود كه: «شِيْئَةُ الْشِئ بِصُورَتِهِ لابِمادَتِه» يعنی شئ بودن هر چيزی به صورتش است به مادّهاش نيست. اين بسيار مهم است كه در بسياری از موارد قابل استفاده است.
جوهر عبارت است از چيزی كه قائم بر خودش باشد و نياز به چيز ديگری در مقام تحقق نداشته باشد، مثل يك كتاب كه قائم بر خودش است به چيز ديگری در وجودش وابسته نيست الآن هست به اين جوهر میگويند عَرَض چيزی است كه در مقام تحققش نياز به چيز ديگری دارد محتاج است و قائم بر خودش هم نيست مثل رنگ يك كتاب اين رنگ را میشود از كتابهای ديگر جدا كرد يا نمیشود يعنی ما نمیتوانيم بگوئيم كه ما يك كتاب داريم كه جسمش اين طرف است و رنگش هم آن طرف است بعد اين جسم با اين رنگ تركيب میشود كتاب زرد میشود، عَرَض هميشه احتياج به جوهر داردكه با يك جوهری باشد مثل بوق، رنگ، اين چيزها را عَرَض میگويند. پس عَرَض عبارت است از چيزی كه قائم به خود نيست يعنی وجود مستقل ندارد.
شيخالرئيس در فصل سيزدهم مقالات نخستين فنّ نخست طبيعت شفاء گويد ذیمقراطيس و پيروان او بر اين رأی هستند. ذیمقراطيس را دِمُكريتوس هم گفتند يعنی همان دمكريتوس است كه ما به آن به واژه لاتين دمكريت میگوئيم، كه مبادی عالم به طور كلی، مبادی يعنی مبدأ يعنی علل و آغاز هر چيزی را مبادی میگويند، مادّه چيزی را مبادی میگويند، مبادی عالم هم يعنی آن آغاز عالم آن مادّهای كه عالم از آن درست شده است، مبادی عالم به طور كلی يعنی عالم به كليّه جرمهای كوچك و سفت و سختی هستند كه بر اثر صلابت و نداشتن خلأ تجزيه نمیشوند، خلأ يعنی خالی بودن، يعنی اينكه يك مكانی خالی باشد از هر چيزی كه آن مكان را اشغال كند پس خلأ يعنی خالی بودن مكان از هر مادّه جسمانی كه آن را اشغال كند، و عدد آنها پايان ندارد و در فضايی به حسب مقدار بیپايان پراكندهاند و همه آنها درطباع جوهرشان، طباع يعنی ذات وسرشت، در طباع و سرشتشان در طباع جوهرشان مانند هم و در شكلهای گوناگونند و هميشه در فضا در حركتند و اتفاق میافتد كه يك گروه از آنها با هم برخورد میكنند و از آن عالمی درست میشود و عالمهايی مثل اين عالم كه بیشمار بینهايتاند در فضای بیپايان هستند، و با اين رأی خود كه در پيدايش كلی عالم از تصادم و تراكم اجرام خُرد مذكور به اتفاق قائل است در پيدايش امور جزئی چون حيوانات و نباتات قائل به اتفاق نيست، اتفاق يعنی تحقق چيزی بدون علت يعنی تحقق پيدا كند و به هيچ علتی هم اتّصال نداشته باشد، تقريباً آغاز فكرهای فلسفی آنطور كه تاريخ نوشته و در تاريخ ضبط شده است قبل از آن هم شايد بوده است و بعيد هم نيست كه بوده باشد امّا آنچه كه ضبط شده از حدود 5 و 6 قرن قبل از ميلاد مسيحعليهالسلام است، در آن موقع افراد در پی اين بودند كه يك تفسيری از جهان داشته باشند و جهان را تفسير كنند. تالس نظر داد كه مبادی عالم از آب تشكيل شده است، شخص ديگری به نام آنِسكْسيمس گفت كه: نه، از هواست، آنكسيماندر گفت كه: نه، اين مبادی عالم يك امر نامشخص و نامعيّنی هست. ايفِدُكْلِسْ گفت كه: عناصر اربعه را همان اجرام بسيط هم میگويند، در كتاب هم نوشته است در صفحه 104 در اوّل سطر نوشته كه به عقيده حكمای ما مادّهی عناصر اربعه هم يكی است، عناصر اربعه را همان اجرام بسيط را میگويند اينها خودشان عنصرند ديگر به چيز ديگری كه كوچكتر است تقسيم نمیشود. ايفدكلس گفت كه عناصر اربعه است، ايفدكلس را در كتابتان هم أنْبازُقْلِسْ ذكر كرده است بعد لوكرتيوس آمد و نظری داد، لوكرتيوس استاد ذیمقراطيس است ايشان نظر داد كه مبادی عالم چيزهايی هستند كه ازلی هستند، مخلوق نيستند يعنی كسی اينها را خلق نكرده است اينها از ازل بودند و اينها از اتمها تشكيل شدند كه اجرام كوچكی هستند كه به هيچ وجه قابل تجزيه نيستند، بعد از آن ذیمقراطيس آمد اين نظر را داد، ذیمقراطيس گفت: آن اجزاء ثابت هستند تغيير نمیكند، ذاتشان تغيير نمیكند امّا جايشان در فضا تغيير میكند يعنی در فضا كه دايرهای شكل دارند احتمالاً در فضا به هم میخورند و عالمهای مختلفی از اينها درست میشود اين نظريه را همان موقع به دلايلی قبول نكردند همان موقع ارسطو قبول نكرد و بعد هم بودند خيلی از افراد كه اين نظريه را قبول نكردند، ابن سينا هم اين را قبول نكرد، امّا تبيين اين نظريه به صورت علمی در قرن 19 توسّط شخصی به نام جاندالتُن صورت گرفت كه دالتُن ثابت كرد كه همه اجسام از ذرات كوچكی به نام مولكول تشكيل شدند واين مولكولها هركدامشان از 2 يا چند اتم تشكيل شده كه اين اتمها با هم اختلاف دارند، يعنی يك نوع نيستند يعنی ما در واقع يك نوع جزء نداريم، اجزاء مختلفی داريم كه تركيب اينها با هم اجسام را درست میكنند موادّ ديگری را درست میكنند. به هرحال ايشان در قرن 19 با استفاده از نظريهی نيوتون كه در رابطه با گازها اين تئوری را داد كه مولكولها از 2 يا چند اتم ساخته میشوند كه اين اتمها هم انواع مختلفی دارند، وزنهای مختلفی دارند كه برای استفاده از وزن اينها از همان نظريه قاعده آوْ و گادْ استفاده كردند و میكنند.
درصفحه 107 قسمت سوّم اينكه شيخالرئيس در نقل قول ذیمقراطيس گفته است كه آن اجزاء تجزيه نمیشوند يعنی كسر و قطع و تجزيه در خارج نمیشوند نه اينكه به حسب وهم و فرض قابل تجزيه نباشند يعنی ذرّات كوچك خودشان دارای طول و عرض و عمق كوچكی هستند. در رابطه با قطع و كسر قُدمای ما، فلاسفه قديم از جمله خود مرحوم ابنسينا قائل بودند كه اگر قرار باشد در جسمی تجزيه صورت بگيرد، انقسام سه قسم است: يكی انقسام آن انقسامی است كه خيلی به راحتی انجام میگيرد میتوانيم مثلاً جسم را به چند قسمت تقسيم كنيم، پس قابل تجزيه هستند(به راحتی) مثل كاغذ كه مثلاً شما میتوانيد كاغذ را خيلی راحت به چند قسمت تقسيم كنيد يك وقت است كه اجسام قابل انقسام هستند امّا به سختی قابل انقسام هستند مثل اينكه شما میخواهيد يك تكه آهن يا سنگ را قسمت كنيد، خوب اين سختتر از كاغذ يا مثلاً موم است. يك سری هستند كه غيرقابل تجزيه هستند مثل عنصر فلك يا عنصر افلاك، قائل بودند كه افلاك، زمين از عناصر اربعه تشكيل شده است قائل به اين چيزی كه الآن ما هستيم نيستند، اينكه الآن عناصر 107 میشناسيم و میدانيم كه ممكن است بعداً هم زياد شود آنها قائل به اين نبودند، آن زمانی كه ما دبيرستانی بوديم يادم است كه 104 تابود حالا 107 تا شده و شايد بعدها زيادتر هم بشود امّا آن وقت قائل به عناصر اربعه بودند، آب و خاك و باد و آتش، ولی میگفتند كه عنصر افلاك يعنی آنچه كه روی زمين نيست. عالم بالا از اينها تشكيل نشده است اينها قابل تجزيه و انقسام هستند، عنصر افلاك از عنصری تشكيل شده كه قابل تجزيه به هيچوجه نيست و به آن میگفتند طبيعت خامسه، يا طبيعت پنجم، پس به عقيده فلاسفه قديم اجسام سه نوع انقسام ممكن است داشته باشد:
ـ انقسام آسان ـ انقسام سخت ـ غير قابل انقسام كه مثل فلك و اجزاء فلك است، به قسم اوّل كسر میگويند، قسم دوّم را قطع و قسم سوّم را انقسام وهمی و فرضی میگويند، انقسام فرضی را انقسام عقلی هم میگويند. فرق بين وهمی و عقلی اين است كه در قسم انقسام وهمی يعنی شما با قوّه واهمهتان وقتی داريد يك شئای را تقسيم میكنيد مثلاً الآن شما اين خودكار را تقسيم میكنيد، دَرِ خودكار را میتوانيد به دو قسمت در وهم خودتان تقسيم كنيد و آن دو قسم را هم هركدام به دو قسمت، تا يك مقدار ذهنتان با شما میآيد يعنی وهم شما با شما در تقسيم میآيد بعد كه تقسيم ادامه پيدا میكند ذهن نمیداند همه آن قسمتها كه جمع كرده حاضر كند به اين انقسام وهمی میگويند مثلاً من میگويم كه اگر اين خودكار را به دو قسم تقسيم كنيم دو تا میشود، باز اگر هركدام را به دو قسمت تقسيم كنيد بعد از چند مرحله میبينيد كه ذهن شما قادر نيست كه همه آن تعداد تقسيمی كه انجام داده است همه را جمع كند اين را انقسام وهمی میگويند، در انقسام فرضی اينطور نيست، شما به هيچوجه توقّف نداريد، پس فرق بين انقسام وهمی و فرضی اين است كه در جريان انقسام، در انقسام وهمی توقّف حاصل میشود امّا در انقسام عقلی توقف حاصل نمیشود، عقل شما به شما میگويد كه اين میتواند خيلی تقسيم شود همينطور تقسيم شود تا به تعداد زياد بالا برود، يعنی كسر و قطع و تجزيه در خارج نمیشود نه اينكه بر حسب وهم و فهم قابل تجزيه نباشد يعنی ذرّات كوچك خودشان دارای طول و عرض و عمق كوچكی هستند زيرا كه اگر نقطه بودند و هيچ امتداد نداشتند از تركيب آنها اجسام كبير حاصل نمیشد و به بيان ديگر اگر ـ توضيح خط و نقطه را بگويم ـ خط عبارت است از نهايت و پايان سطر، حال اگر آن خطی كه ما در هندسه فرض میكنيم يك مقدار قابل تجزيه باشد يعنی يك مقدار سطح داشته باشد آيا میشود به آن گفت خط؟ پس نمیشود چون آن موقع به آن سطح میگويند ولو آن موقع خيلی هم كوچك باشد. خط يعنی چيزی كه اصلاً به هيچوجه قابل تجزيه نباشد، نقطه از همان چيزی كه خط از آن تشكيل شده است تشكيل شده است يا محلّ برخورد دو خط را نقطه میگويند، به عبارت ديگر اگر بخواهيم بگوئيم نقطه چيست میگوئيم نقطه چيزی است كه طول و عرض و عمق و جزء نداشته باشد اين را نقطه میگويند. سؤال مفهوام نيست؟
قابل انقسام از نظر رياضی نيست چون وقتی شما سطح را مطالعه كرديد سطح را داريد كه از نظر رياضی تعريف شده است اگر شما اين سطح را بینهايت كوچك كنيد به طوری كه ديگر سطحی نباشد آن آخرين حدّش را سطح میگويند و اگر آن خط را بینهايت كوچك كنيد كه به هيچوجه امتداد نداشته باشد نقطه میگويند. پس اين در ذهن چنين وجودی دارد در خارج ندارد، پس گفتيم كه نقطه طول و عرض و عمق ندارد يعنی نه در خارج است و نه در ذهن. میگويد كه اين ذرّات ذیمقراطيس اگر قرار باشد هيچ امتدادی نداشته باشند آنقدر كوچك باشند كه اصلاً امتداد نداشته باشند زيرا اگر نقطه بودند و هيچ امتداد نداشته از تركيب آنها اجسام كبير حاصل نمیشد به بيان ديگر اگر سه فرد از آن اجزاء را پهلوی هم قرار دهيم ناچار فرد ميانه حاجب به دو فرد طرفين خود است از تلاقی و برخورد خواهد بود، يعنی اگر سه جزءرا پهلوی هم بگذاريم اگر قرار باشد كه اجسام از آنها تشكيل شود بايد وقتی اين سه جزء را بغل هم میگذاريم جسم سمت راست و چپ با هم هيچ برخوردی نداشته باشند و جزء وسط مانع آنها میشود و اگر قرار باشد كه اين اجزاء اصلاً امتداد نداشته باشند آيا میشود اينها را بغل هم بگذاريم دو طرف اينها با هم تماس نداشته باشند؟ پس تماس پيدا میكنند چون هيچ كدام بُعد ندارند، و گرنه بايد قائل به تداخل اجزاء باشيم، تداخل عبارت است از داخل شدن چيزی به چيزی بدون اينكه به حجم و مقدار جسم دوّم چيزی اضافه شود و به نظر فلاسفه تداخل در جواهر محال است، حال به خاطر اين محال است چون تداخل كه به حجم و وزن جسم چيزی اضافه نشود اگر قرار باشد دو تا جوهر كه خودشان وجود مستقل دارند تداخل كنند به طوری كه هيچ كدام به حجم و وزنشان اضافه نشود پس میشود كه همه عالم كه از اين جوهر تشكيل شده است همه عالم میتواند در يك جزء كوچك جای بگيرد و اين هم محال است كه در عين حالی كه عالم است در يك جزء كوچك جای بگيرد پس اين نمیشود، محال است. ما گفتيم كه تداخل يعنی دو چيزی كه در هم داخل شوند به طوری كه به حجم و مقدار جسم دوّم چیزی اضافه نشود. اگر قرار باشد جواهر، جوهرها يا اجسام را مثال میزنم، جسم كه تداخل پيدا میكنند آيا اين تداخل ممكن است يا نيست؟ اگر قرار باشد جسمی در جسمی تداخل پيدا كند بدون اينكه جسم دوّم بر مقدارش اضافه شود میشود همه عالم كه جسم است همه بيايند در هم تداخل پيدا كنند بدون اينكه به يك جزء كوچكی چيزی اضافه شود يعنی همه عالم بيايد جزء كوچكی شود پس اين محال است و نشدنی است، اين بعدها در علم حضوری و حصولی و تعريفی كه از اينها میكنيم و ملاك علم حضوری خيلی مهمّ است.
به هرحال از اين درس اين نتيجه را میگيريم كه اجزاء اجسام همه از يكديگر غائب هستند يعنی هيچكدام از يكديگر خبر ندارند هيچ جسمی ذرّات آن پيش يكديگر نيست يعنی هر جسمی و هر جزئی در يك جسم جای مخصوص خودش را دارد و به جای جسم ديگری تجاوز نمیكند يعنی جسم مكانگير است و به هيچوجه هيچ جسمی نمیتواند جای جسم ديگری را بگيرد مگر اينكه جسم قبلی جای خودش را تغيير دهد، اگر قرار شد اين كتاب را من بگذارم به جای درست در مكان اين جای قلم بايد اين قلم جای خودش را خالی كند و گرنه نمیشود اين بيايد جای آن را بگيرد، ممكن است روی آن بيايد ولی جای او را نمیگيرد آنجا مكان جدايی دارد فوق آن امّا اگر بخواهد جای اين بنشيند آن كنار میرود، اينها شايد الآن برايتان مهمّ نباشد امّا بعد كه رفتيم در قضيه علم حضوری، علم حصولی و شناخت و كار قوّه خيال و اينها در آنجا خيلی ارزش پيدا میكند. و در صورت تداخل حجمی پديد نمیآيد و جسمی صورت نمیگيرد و عالمی به قول ذیمقراطيس درست نمیشود و چون فرد ميانه حاجب طرف اين از تلاقی شد يعنی از برخورد آن مانع شد كه آن مانع شد كه آن دو طرف با هم برخورد كنند پس به حسب وهم و فرض به سه قسم تجزيه شد: يكی آن سو كه مماس با آن جزء است و يكی اين سو كه مماس با آن جزءاست و يكی ميانهی آن دو سو و بعضی جزء «لايَتَجَََََزّی» را به هيچوجه قابل انقسام نمیدانند نه كسراً و نه قطعاً و نه وهماً و فرضاً.
اينان گويند كه خود آن جسم نيستند ولی اجسام از آنها تعريف میشوند چنانكه واحد عدد نيست ولی اعداد از آن تعريف میشود، ولكن از بيان مذكور دفع رأی آنها دانسته میشود يعنی وقتی اينها میگويند كه اجزاء ذیمقراطيس يا اجزاء لايَتَجَزّی و جوهر فرد اينها خودشان جسم نيستند ولی اجزاء از اينها تشكيل میشود اين حرف درستی نيست چون اگر قرار باشد كه اينها خودشان جسم نداشته باشند يعنی اينها بُعد ندارند وقتی هم بُعد نداشته باشند يك ميليون از آنها را هم كه كنار هم بگذاری جايی را اشغال نمیكند يعنی چيزی از آنها درست نمیشود، جسمی درست نمیشود چون جسم از ذرّاتی تشكيل شده كه هر كدام از ذرّات خودشان امتداد و حجم دارند و گرنه درست نمیشد ما وقتی دَه تا از اين خودكار روی هم بگذاريم يك حجم بزرگی از خودكار درست میشود امّا اگر خودشان حجم نداشته باشند كه چنين چيزی نشدنی است. پس واحد يعنی يك، كه عدد نيست پايه عدد است اين نظريه است وقتی شما عدد داريد میگويند كه واحد باضافه خودش عدد تشكيل میدهد كه میشود يك، كه دوباره باضافهی واحد میشود دو، يعنی اعداد از واحدها تشكيل شدند يعنی دو واحد شده دو، باز اين دو باضافه يك واحد میشود سه يا سه واحد شدند كه میشوند سه، اعداد از واحد تشكيل شدند امّا واحد خودش عدد محسوب نمیشود.
اين جزء لايتجزی را اتم میگويند و اتم لفظ يونانی است و ذیمقراطيس آن را بكار برده است و آن را جوهر فرد نيز گويند، شعر حافظ اشاره به اين معنی دارد:
بعد از اين هم نبود شائبه در جوهر فرد
كه جهان تو بر اين نكته خوش استدلالی است
و اين مضمون در اشعار تازی هم آمده است، شيخالرئيس در نقل قول ذیمقراطيس دو چيز بیپايان را نامبرده است يكی به حسب مقدار، يكی به حسب عدد امّا به حسب مقدار خلأ غير متناهی است كه از آن تعبير به فضا كردهايم يعنی يك فضاست ولی اين فضای واحد از شش سو ابعاد او غير متناهی است كه اندازهای برای بُعد مسافت آن نمیشود گفت، امّا به حسب عدد عالمهای غير متناهی كه عدد آنها به حساب نمیآيد و نمیشود شماره كرد وجود دارد. در كتب فلاسفه شرق بینهايت مقداری را به غير متناهی مدّت و بینهايت عددی را بینهايت مقداری را به غير متناهی مدّت و بینهايت عددی را به غير متناهی عِدّت تعبير میكند. اينكه شيخ در نقل قول ذیمقراطيس گفته است كه همه آنها در طباع جوهرشان مانند هم هستند در اين عبارت سه مطلب است: يكی جوهر و يكی طباع و يكی مانند هم بودن آنها.
«و الحمدلله ربّ الْعالَمين»