جلسه 036 - معرفت نفس
شماره جلسه
36
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 036 - معرفت نفس

درس 36 : در درس گذشته چنانكه گفته‌ايم تا حدي به تعريف مادّه و صورت و مفهوم قوه و فعل آشنا شده‌ايد در اين درس نيز به دنباله درس گذشته سخن مي‌گوييم مي‌دانيد كه به سبب ارتباط اقوام و ملل به خصوص در جهان كنوني اصطلاحات و لغات فني زباني در زبان ديگر رايج شده است به ويژه زبان غربيها در شرقي‌ها كه در كتابهاي تازي يعنی عربي و فارسي نيز بسياري از واژه‌هاي رغربي به كار رفته است اكنون برخي از لغات آنان را در اين مطلب «أعني» مادّي و مادّه كه در كتابهاي علمي به كار رفته است معرّفي مي‌كنيم.

«أعني» يعنی منظور من اين است يا اينكه در زبان زبان فرانسه مادّه را ماتير می‌گويند و در لغت‌نامه فرانسه به فارسي ماتير را ترجمه به مادّه، هيولا، پيكر، مايه، عنصر، چيزهاي جسماني، سبب، مطلب، انگيزه، مرفوعات، به اين چيزها ترجمه كرده‌اند و مايه نخستين را: ماتير پريمير، پريمير يعنی همان ابتدا، نخستين. مثلا" مقطع اوّلي كه انسان درس مي‌خواند می‌گويند پريمير اسكول، يعنی مقطع ابتدايي يعنی آغاز، و طرفدار آن را كه فقط به وجود مادّه اعتقاد دارد و غيرآن را قائل نيست ماترياليسم گويند و آن را ترجمه به مادي، دهري و معتقد به وجود مادّه، لاغير، يعنی اين فقط مادّه را قبول دارد چيز ديگري را قبول ندارد، دهري هم به اين خاطر گويند كه فقط براي اين دنيا است، اين روزگار است و غير از اين ما روزگار ديگري نداريم و ماترياليسم يعنی عقيده بر اينكه هرچه هست مادّه است و چيزي ماوراء مادّه نيست يعنی غير از مادّه چيز ديگري وجود ندارد حتي روح، مثلا" مادّه است خلاصه اينكه عالم مادّه است عقيده دارند و برخي از اصطلاحات و لغات متأخرين را نيز پس از اين درباره مادّه عنوان خواهيم كرد. شيخ‌الرئيس در فصل سيزدهم مقالد نخستين فنّ، نخست طبيعيات شفاء گويد، ذی‌مقراطيس و پيروان او بر اين رأيند كه مبادي عالم به طور كلي يعنی عالم به كليه جرم‌هاي كوچك سفت و سختي هستند كه بر اثر صلابت و نداشتن خلأ تجزيه نمی‌شوند و عدد آنها پايان ندارد و در فضايي به حسب مقدار بي‌پايان پراكنده‌اند.

وقتي فكر فلسفي شروع شد در2000 سال پيش كه فقط ما تاريخچه آن را سراغ داريم تمام سعي آنها اين بود كه جهان را بشناسد و معرّفي كنند، عده‌اي گفتند كه اين جهان از آب ساخته شده يعنی مايه نخستين آب بوده بغضی‌ها گفتند هوا بوده بغضی‌ها بي‌عناصر چهارگانه قائل بودند گفتند آب و هوا و خاك و آتش و اين چيزهاست هركدام در اين رابطه چيزي بيان كردند يكي از كساني كه در رابطه با جهان نظر داده است كه اين جهان از چه ساخته شده است، مبادي عالم چيست، ذی‌مقراطيس است، ذی‌مقراطيس به اين قائل است كه می‌گويد دنيا، اين جهان از يك سري موادّ بسيار ريز و تجزيه ناپذیر تشكيل شده يعنی وقتي مواد را بشكافي در نهايت به يك مادّه‌اي مي‌رسي كه ريز است و قابل تجزيه هم نيست به آنها اتم می‌گويند، يعنی نظريه ذی‌مقراطيس و كساني كه بعد از او آمدند را اتميست‌ها می‌گويند چون قائل به اتم بودند.

ذی‌مقراطيس و پيروان او بر اين رأيند كه مبادي عالم به طوركلي يعنی عالم به كليه جرمهاي كوچك و سفت و سختي هستند كه براثر صلابت و نداشتن خلأ تجزيه نمی‌شوند يعنی چيزي در آنها نمي‌تواند برود كه اينها را تجزيه كند قابل تجزيه نيست و عدد آنها پايان ندارد يعنی تعدادشان بي‌نهايت است و در فضايي به حسب مقدار بي‌پايان پراكنده هستند يعنی در فضايي كه اصلا" برايش انتها نيست و همه آنها در طباع جوهرشان مانند هم و در شكل‌هايشان گوناگونند و هميشه در فضا در حركتند و اتّفاق مي‌افتد كه يك گروه از آنها با هم برخورد مي‌كنند و از آن عالمي درست می‌شود، يعنی اعتقاد داريم كه عناصر عالم، اين عناصري كه براي عالم ساخته شده در طبيعت يكي نيستند يكي اكسيژن داريم و يكي هيدروژن، يك مس داريم، يك گوگرد داريم، آهن، كلسيم، فسفر داريم از تركيب اينهاست كه مواد درست شده است (مواد مختلف) كه مواد اجسام از جهت مواد با هم اختلاف زيادي ندارند، اما صورت نوعيه هست كه به اينها خاصيت خودشان را می‌دهد، او می‌گويد كه: نه، اينها يكي بيشتر نيستند ولي شكلهاي مختلف دارند كه از اينها مواد تشكيل می‌شوند و اينها هم با همديگر قابل تجزيه نيستند، جدا نمی‌شوند، ذرات ريز به هيچ‌وجه قابل تقسيم نيستند می‌گويند گاهي اوقات اينها می‌آيند و به يكديگر می‌‌خورند و از آنها عالم‌هاي مختلف ساخته می‌شود مثل كهكشانها، سيّارات، می‌گويد: اين مواد به يكديگر می‌‌خورند و از برخورد اينها با هم عالم‌هاي مختلفي درست می‌شود. و با اين رأي خود كه پيدايش كلي عالم از تصادم و تراكم اجرام خُرد مذكور به اتّفاق قائل در پيدايش امور جزيي است چون حيوانات و نباتات قائل به اتفاق نيست، می‌گويد عالم‌ها مثلا" كره زمين در اثر اتّفاق به وجود آمده يعنی اجرامي بودند و اين اجرام لايتجذی به هم خوردند و كره زمين شده است، اتفاقي است، اما امور جزيي و مشخص مثل حيوانات اينها را قائل به اتّفاق می‌گويد كه نيست ولي خود عالم‌ها اتّفاقي به وجود آمدند.

در توضيح گفتار ابن سينا و تقويم بغضی از مطالب گوئيم كه ذی‌مقراطيس يكي از حكماي به نام يونان در 5 سال پيش از ميلاد است يعنی 5 قرن پيش از ميلاد مسيح(ع) بوده است، چون وي در نظر نامبرده دانشمندي بنام بود، نامبرده يعنی ابن‌سينا، دانشمندي بنام بود و اهميتي به‌سزا داشت اجزاي «صغار صُلْب لايَتَجَزّي» را اجزاء ذی‌مقراطيس گويند. پس هرگاه می‌گويد اجزاء ذی‌مقراطيس يعنی اتمها كه غيرقابل تجزيه هستند.

استادم علامه جناب ميرزا ابوالحسن شهراني در يكي از تأليفاتش بنام تاريخ فلسفه كه اصل آن نسخه به خط مبارك آن جناب در كتابخانه محقّر اين حقير محفوظ است آورده است كه يكي از فلاسفه فرانسه در قرن 19 موسوم به بُريسيل در كتابي كه در تاريخ فلسفه نوشته گويد كليه عقايدي كه بين يوناني‌ها در فلسفه معروف بود قبلا" در هند قائل داشته است و يكي يكي اسامي آن حكما را ذكر و اشاره به ابعاد آنها مي‌نمايد، مِن جمله «وَيزِشي كا» كه يكي از دانشمندان هندي است معتقد است كه عالم و وقت واتّفاق از ذرّات صغار يعنی كوچك كه در فضا پراكنده بوده است تشكيل يافته و اين عقيده، عقيده ذی‌مقراطيس است.

البته اختلاف است، عده‌اي گفتند كه فكر فلسفي دقيقا" بدون سابقه از همان يونان باستان شروع شده است و بغضی‌ها می‌گويند كه نه، آن موقع كه در يونان بوده در هند هم بوده است يك چنين افرادي در هند هم بوده كه چنين ابعاد با فائده‌اي مختلف داشتند كه شباهتي هم با عقايد يونانيها داشته است. اين دروس كه من ترديد دارم بخوانيم براي همين است كه بيشتر دعواي لفظ است كه چه كسي؟ چگونه؟ و چه كسي چه می‌گويد؟ و خيلي با بحث معرفت نفس ارتباط ندارد امّا از آن جهت كه شايد مقدمه‌اي براي بررسي مكتب مادّيّت قرار بگيرد ممكن است مفيد باشد. اين بود سخن آن نويسنده فرانسوي كه به ترجمه جناب استاد نقل كرده‌ايم، ولكن آنچه در پايان گفتار وي است اينكه «اين عقيده عين عقيده ذی‌مقراطيس است با آنچه شيخ‌الرئيس در شفاء نقل كرده وفق نمی‌دهد» زيرا شيخ در همان فصل مذكور شفاء برخي از اصحاب وقت را در مقابل اصحاب اتّفاق آورده است و اين سخن را بعدا" بحث و توضيح می‌دهيم چنانكه درباره خود ذی‌مقراطيس اختلاف آرا و انظار دانشمندان نيز اشارتي می‌دهد.

اين جناب فرانسوي فيلسوف در قرن 19 گفت: كه وَيْزِشيكا هم يك چنين عقيده‌اي مثل عقيده ذی‌مقراطيس داشته است يك چنين وضعيتي، قائل به وقت و اتفاق بوده است. جناب مؤلف می‌فرمايد كه درست است اين عقيده كه جهان از ذرات صغار كه در فضا پراكنده هستند تشكيل شده است امّا بُرسيلسين می‌گويد كه: از وقت و اتفاق و شيخ‌الرئيس می‌گويد ذی‌مقراطيس از اصحاب اتّفاق است، بعد خود شيخ‌الرئيس می‌آيد بين وقت و اتفاق فاصله مي‌اندازد و می‌گويد اينها با هم اختلاف دارند اصحاب وقت يك گروه هستند، اصحاب اتفاق هم يك گروه هستند امّا الان اين سيلسين می‌گويد كه وَيْزِشيكا از اصحاب وقت و اتفاق است يعنی وقت و اتفاق يك چيز شدند، مي‌خواهد بگويد كه يك چنين اختلافات جزيي هست.

اينكه شيخ‌الرئيس در نقل و قول ذی‌مقراطيس گفته است كه آن اجزا تجزيه نمی‌شوند يعنی كسر و قطع و تجزيه در خارج نمی‌شوند، نه اينكه به حسب وهم و فرض قابل تجزيه نباشند. می‌گويد منظور شيخ‌الرئيس در نقل قول ذی‌مقراطيس كه قائل به اين اجزا يا صوت بوده يعنی همين اتمها قابل كسرـ يعنی شكستن‌‌ ـ و قطع شدن و تجزيه در خارج نيستند، منظور اين است كه اينها در خارج تحقق پيدا نمي‌كنند يعنی در واقع مي‌خواهد بگويد منظور شيخ‌الرئيس اين بوده كه وقتي ذی‌مقراطيس می‌آيد و می‌گويد كه اتمها تجزيه نمی‌شوند يعنی در خارج تجزيه نمی‌شوند نه اينكه ما ذهنا" نتوانيم تجزيه‌اش كنيم، ممكن است در ذهن آن را بشكافيم و نصف كنيم، نه اينكه به حسب وهم و فرض قابل تجزيه نباشند يعنی ذرات كوچك خودشان داراي طول و عرض و عمق كوچكي هستند زيرا اگر نقطه بودند و هيچ امتداد نداشتند، از تركيب آنها اجسام كبير حاصل نمي‌شد يعنی همان تعريف نقطه و خط در هندسه كه ما وقتي نقطه را بيان مي‌كنيم مي‌گوييم كه چيزي است كه طول و عرض و عمق و ارتفاع نداشته باشد اين نقطه می‌شود، شما با هر وسيله‌اي ولو هرمقدار ريز باشد اثري كه بگذاري به هرحال آن اثر داراي طول و عرض و عمق هست ولو خيلي كوچك باشد پس در واقع نقطه هندسي در عالم وجود ندارد، در هندسه بحث اين است. خطي هم كه شما در هندسه مي‌خوانيد می‌گويند خط از تعداد بي‌نهايت نقطه تشكيل شده يعنی همان نقطه‌اي كه طول و عرض و عمق ندارد بي‌نهايت پيدا كند و كنار هم قرار بگيرد می‌شود خط، باز ما در خارج چيزي به نام خط نداريم چون روي هرچيزي دست بگذاريم طول و پهنا و عرض دارد، می‌گويد اگر اجزاي ذی‌مقراطيس قرار باشد كه به معناي هندسي خودشان نقطه باشد يعنی طول و عرض و عمق نداشتند شما بي‌نهايت از اينها را هم كنار همديگر بگذاري چيزي را تشكيل نمي‌دهند هرچقدر هم كه ريز باشند به هرحال داراي طول و عرض و عمق هست مثلا" اين گچ كه در دست من است، دست من هم گچي شده شده است كه ذرات ريز آن است امّا قبول داريد كه اگر همين ذرات به همديگر بچسبند گچ می‌شود يعنی بنده مي‌توانم اين گچ را در دستم بچرخانم و به مرور زمان اين تمام می‌شود، پس ما نمي‌توانيم بگوئيم آن اجزايي كه ذی‌مقراطيس می‌گويد به هيچ وجه طول و عرض و عمق نداشتند، اگر قرار باشد نداشته باشند كه هرچقدر كه جمع می‌شود چيزي در آنها درست نمی‌شود به هرحال آن چيزي كه ذی‌مقراطيس می‌گويد قابل اين است كه ما تصورا" قطع كنيم و تقسيمش كنيم. ذرات كوچك خودشان داراي عرض و طول و عمق كوچكي خواهند بود زيرا كه اگر نقطه بودند و هيچ امتداد نداشتند از تركيب آنها اجسام كبير حاصل نمي‌شد و به بيان ديگر اگر سه فرد از آن اجزا را پهلوي هم قرار دهيم ناچار فرد ميانه حاجب به دو فرد طرفين خود از تلاقي برخورد خواهد بود. يعنی اگر اين سه جزء ولو كوچك باشند وقتي كنار هم بيايند اين وسطي نمي‌گذارد كه اين دو به هم بخورند اگر قرار بود كه اين يعنی هر كدام از اينها طول و عرض و عمق نداشتند وقتي بغل هم مي‌گذاشتي اينها در هم داخل مي‌شدند و با هم مخلوط مي‌شدند در صورتي كه اين محال است اگر قرار باشد اينطور جسم باشد كه هيچ طول و عرض و عمقي نداشته باشد كه اجسام بزرگتر از آن حاصل نمي‌شد پس بالاخره الان كه جسم بزرگتر ساخته شده نشان دهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي اين است كه ذرّات كوچكش هر كدام اندازه‌ي بخصوصي براي خودشان داشتند كه وقتي سه جزء از آنها را كنار هم مي‌گذاشتي جزء ميانه مانع مي‌شده كه اين جزء طرفين با همديگر تماس داشته باشند. ناچار فرد ميانه حاجب به دو فرد طرفين خود از تلاقي برخورد خواهد شد و گرنه بايد قائل به اجزاء ـ تداخل اجزاءـ شد، يعنی اجزا در يكديگر تداخل می‌شوند، و در صورت تداخل حجمي پديد نمی‌آيد و جسمي صورت نمي‌گيرد و عالمي به قول ذی‌مقراطيس درست نمی‌شود و چون فرد ميانه حاجب طرفين از تلاقي شد پس به حسب وهم و فرض به سه قسم تجزيه شد، چون وقتي بغل هم باشد مي‌توانيم تصوّر به سه قسم كنيم، درست است كه الان يك جسم شده امّا به هرحال از اجزاي ريزتري تشكيل شده است پس ما اين را مي‌توانيم در تصورمان به اجزاء مختلفي تقسيمش كنيم، يكي اين سو كه مماس با اين سو و اين جزء است و يكي آن سو كه مماس با آن جزء است يعنی يكي سمت چپ و يكي جزء سمت راستي و يكي هم جزء ميانه، و بغضی جزء لايتجزي را به هيچ وجه قابل انقسام نمي‌دانند، نه كسرا"، يعنی نه شكسته شود و نه قطعا" اينكه قطع شود و نه وهما" و فرضا"، اينان گويند كه خود آن جسم نيستند ولي اجسام از آنها تعريف می‌شوند چنانكه واحد عدد نيست ولي اعداد از آن تعريف می‌شود ولكن از بيان مذكور دفع رأي آنها دانسته می‌شود، يعنی همانكه ما گفتيم، به هرحال اگر قرار باشد جسمي تشكيل شود بايد اجزاي آن جسم حتما" هر كدام از جزءهاي آن ولو هر چقدر ريز باشد بالاخره بايد طول و عرض و عمق داشته باشند كه توانسته جسم را تشكيل دهد اينكه اينان می‌آيند و می‌گويند اينها مادّه و جسم نيستند امّا اجسام از آنها ساخته شده آيا چنين چيزي می‌شود؟ می‌گويد همينكه ما ثابت كرديم جسم اگر هست نشان دهنده‌ي اين است كه اجزايش ولو هر مقدار هم ريز باشند طول و عرض و عمق داشتند اين جزء لايتجزي را اتم گويند و اتم لفظ يوناني و ذی‌مقراطيس آن را بكار برده است و آن را جوهر فرد نيز می‌گويند يعنی اين يك فردي كه ما داريم جوهرش اتم است يعنی ما الان اين را ريز كنيم به اتم مي‌رسيم كه جزء لايتجزي است و قابل قطع و كسر و تجزيه نيست، شعر حافظ اشاره به اين معني دارد:

بعد از اين هم نبود شائبه در جوهر فرد

كه جهان تو بر اين نكته خوش استدلالي است

و اين مضمون هم در اشعار تازي هم آمده است، شيخ‌الرئيس در نقل قول ذی‌مقراطيس دو چيز بي‌پايان را نام برده است يكي برحسب مقدار و يكي به حسب عدد، يعنی گفت اينها بي‌نهايت اتم هستند كه بي‌نهايت عالم را در يك فضاي بي نهايت ساختند.

اما به حسب مقدار خلأ غير متناهي است كه از آن تعبير به فضا كرده‌اند يعنی يك فضا است ولي اين فضاي واحد از شش سو ابعاد او غير متناهي است يعنی فضايي است كه از بالا و پائين و از اين سمت و از آن سمت و از داخل و اين بُعد و آن بُعد بي‌نهايت است مثل فضاي كلاس، بالا، پائين، شرق، غرب، شمال و جنوب مثلا" بي‌نهايت اينها بُعد دارد، حالا اگر قرار شود كه فضاي اين كلاس اين شش بُعدي كه در اين كلاس قرار داريم شش بُعد از هم بي‌نهايت فاصله بگيرند يك فضاي بي‌نهايت هم داريم، ولي اين فضاي واحد از شش سو ابعاد او غيرمتناهي است كه اندازه‌اي براي بُعد مسافت آن نمی‌شود گفت امّا به حسب عدد عالم‌هاي غير متناهي كه عدد آنها به حساب نمی‌آيد و نمی‌شود شماره كرد وجود دارد در كتب فلاسفه شرق بي‌نهايت مقداري را به غير متناهي مدّت و بي‌نهايت مقداري را به غير متناهي مدّت و بي‌نهايت عددي را به غير متناهي مدّت تعبير مي‌كند، پس الآن از قول شيخ‌الرئيس ذی‌مقراطيس به دو بي‌نهايت قائل است يكي عالم‌هاي بي‌نهايت، كه اين عالم‌هاي بي‌نهايت از بي‌نهايت ذرّه تشكيل شدند در فضای بي‌نهايت.

اينكه شيخ در نقل قول ذیمقراطيس گفته است همه‌ی آنها در طباع جوهرشان مانند هم هستند در اين عبارت سه مطلب است: جوهر، طباع، مانند هم بودن. امّا جوهر بودن آنها همان است كه به تازگي گفته‌ايم كه آن ذرات كوچك اجرامي هستند كه داراي طول و عرض و حجم مي‌باشند و جسم كه تقسيم به آن اجزا می‌شود اين اجزا جوهري هستند نه نقاط هندسي و فلسفي كه طرف خطّ باشند.

می‌گويد اين اجسامي كه ما مي‌گوييم اين اجسام درست كه ريز هستند اما اين اجزا در مقابل جوهرند يعنی قايم به ذات هستند. جوهر يعنی چيزي كه خودش هست، ولو هرچقدر هم كوچك باشد ولي خودش هست مثل اينكه ما مي‌گوييم اين ذرّاتي كه روي دست ما هست خودشان به تنهايي هستند، بغضی چيزها هستند كه خودشان نيستند اگر خودشان بخواهند اگر خودشان بخواهند باشند نياز به غير دارند مثل رنگ كه اگر بخواهد باشد نياز به مادّه دارد يا مثلا" اين پرده را نمي‌توانيد بگوئيد رنگش جدا پرده‌اش هم جدا، نمي‌توانيم چنين كاري كنيم يا مثلا" آبي را جدا برداريم خود پرده بماند، آن چيزها كه خودشان مي‌توانند باشند براي خودشان سرِپا باشند، وجود داشته باشند و وجودشان هم وابسته به ديگري نباشد جوهر می‌گويند، كه گفتيم كه اين اجزاي ذی‌مقراطيس بايد جوهر باشند يعنی هر كدام از اينها بايد داراي طول و عرض و حجم باشند و بايد براي خودشان باشند، وابسته نباشند، ايشان می‌فرمايد كه: اين اجزا جوهريند نه نقاط هندسي و فلسفي كه طرف خط باشند چون گفتيم كه نقاط هندسي طول و عرض و عمق ندارد كه در مقابل خط هست كه خط هم در مقابل بي‌نهايت نقطه است زيرا نقاط هندسي مه مقصود همان نقاط فلسفي است كه طرف خط است عرَض است و جوهريّت ندارد، يعنی در عالم خارج وجود ندارد و تقسيم جسم به نقاط هندسي به اين معني غلط است زيرا نقاط هر اندازه جمع شوند از تركيب آنها جسم حاصل نمی‌شود، منظور از اين نقاطي كه اينجا می‌گويند نقاط هندسي است و به قول شيخ در فصل سوّم مقالات سوّم طبيعي شفاء، «قَدْ أجْمَعَ علماء عَلي أنَّ اللغة كَمْ إجْتَمَعَ لاتَجيدُ عَلي حَجْمٍ نُقْطَةٍ واحِدَةً». يعنی همه علما اجماع دارند قبول دارند كه نقاط هندسي هرچقدر هم كه جمع شوند به حجم نقطه اضافه نمی‌شود حالا جوهر مشخّص شد اما طباع، اما اينكه در طباع مانند هم هستند، طباع هم يعنی همان طبيعتشان كه يعنی در طبيعتشان يكي هستند مثلا" عناصر اكسيژن همه در طبيعتشان عين هم هستند، اما اينكه در طباع مانند هم هستند يعنی آن اجزاء متّحدالطّبيعه هستند يعنی طبيعتشان واحد است و طبيعت همه يكي است اگر چه در اشكال مختلفند مثل اينكه شما با يك كاغذ يك مثلث، مربع، دايره ببُريد همه طبيعتشان كاغذ است اما شكلشان با هم فرق مي‌كند، چنان‌كه خواه خود گفته است در شكل‌هايشان گوناگونند و برخي آنها را داراي طبايع مختلف دانسته‌اند، يعنی وقتي می‌گويند كه طبايع مختلف يعنی مثل عناصر ما دارد می‌شود يعنی يك سري عناصر هستند طبيعتشان ئيدروژن است يكي طبيعتشان كربن است يك سري مثلا" آهنند، فسفرند، گوگردند و... و بنابر رأي ذی‌مقراطيس و پیروان وي مثل اين است كه سنگي را خُرد كني كه اجزاء خُرد سنگ همه در طبيعت يكي هستند، مثل همين گچ كه در دست من است هر چقدر خُردشان كنم طبيعتشان گچ است و يكي است، اينطور نيست كه يكي از آنها از جنس ديگري باشد پس همه از نظر جنس يكي هستند اما اگر گچ بود يك مقدار هم خاك طلا، يك مقدار هم خاك آهن بود اينها در طبيعت يكي نيستند و فرق دارند. و بنا بر رأي ذی‌مقراطيس و پيروان وي مثل اين است كه سنگي را خُرد كني كه اجزاء خُرد سنگ همه در طبيعت يكي هستند، اگر چه كه آن اجزا شكلهاي گوناگون دارند و يا اينكه شيشه‌اي را بكوبي و ريز ريز كني كه همه اجزا در طبيعت يكي‌اند و در شكل متفاوت.

استاد نام بردم آقا ميرزا ابوالحسن شرباني(رحمة‌الله) در يكي از مخلوطات ديگرش، مخلوط يعنی نوشته‌ها كه نيز در خط آن جناب در نزد اينجانب محفوظ است فرموده است: اتم لفظي است يوناني كه ابتدا ذی‌مقراطيس استعمال نموده و فرق آن با اتم جديد اين است كه ذی‌مقراطيس آنها را متحدالطبيعة فرض كرده بود ولي امروزه براي هر جسم بسيطي اتم مشخص ثابت مي‌كنند كه طبيعتا" با ديگري متفاوت است.

»والحمدلله ربّ العالمين«