مقداري از نصيحت شاه به طوطي را خوانديم كه قبل از رفتن طوطي به جزيره شاه چند نصيحت ميكند: يكي ميگويد كه من در جزيره يك پيري را قرار دادم كه هر چه من ميگويم او ميگويد، حرفهاي من است پيرو او باشد و از او جدا نشود. بعد راجع به پير توضيح ميدهد كه بالاي آن حديث: مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ فَقَدْ ماتَ بِالْجاهِليَّةِ، هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است نوشته شده است، يعنی به اين نرسيده باشد كه الان تحت ولايت يك امام قرار دارد كه امام چيست و توجه نكند، اين خيلي مهم است و براي همه ما اين مسئله يعنی توجه به امام زمان وجود دارد چون الان در زمان ما هست. ما بايد توجه كنيم، اين خاطره تكان دهنده را شايد قبلا" گفته باشم كه خواب ديدم قيامت شده بود و در قيامت ما را به جهنم محكوم كردند و بعد ما را بردند كه عذاب دهند جاي خيلي ترسناك و وحشتناكي بود طوري كه ما از حالت عادي خارج شديم و شروع به فرار نموديم، همينطور كه فرار ميكرديم و اينها دنبالمان ميكردند پيش خود ميگفتيم كه حالا كجا برويم؟ چگونه از اينجا فرار كنيم؟ آنها مأموران خدا بودند از دست آنها كه نميشد فرار كرد، به هر حال اين شدت عذاب و وحشتناكي عذاب به قدري بود كه تصور اينكه ما را به اينجا برگردانند مشكل بود و به هرحال بايد يك دست و پايي ميزديم. اين به طور طبيعي هست، انسان دوست دارد و ميخواهد گير نيفتد يعنی طوري كه انسان نميتواند با پاي خودش به آنجا پا بگذارد يعنی بگويند شما بفرمائيد جهنم و ما هم خودمان پا بگذاريم و برويم، واقعا" بايد انسان را بگيرند و به زور در آنجا پرت كنند هيچ كس نيست كه شجاعت داشته باشد و آن قضيه را ببيند و در آنجا پا بگذارد، خيلي ناراحت كننده بود براي همين در همين هول و هوش ما فكر ميكرديم كه كجا ميتوانيم پناه ببريم به چه كسي ميتوانيم توسل كنيم؟ ياد سيد الشهداعليهالسلام افتاديم كه به هرحال ايشان دست ما را بگيرد و نجات بدهد بعد با همان شدتي كه داد ميزديم و اشك ميريختيم و ناراحت بوديم با آن گريه شديد شروع كرديم آقا را صدا كرديم بعد قطعاتي از زيارت عاشورا را خوانديم ديگر آنها هم به احترام سيدالشهدا كاري با ما نداشتند، آنها بالاي سر ما ايستاده بودند و ما هم قضيه استغاثه را ادامه بدهيم زيارت را بخوانيم، حال به آنها خبري رسيده بود يا چگونه بود نميدانم كه به ما گفتند بلند شويد و برويد بخشيده شديد، بعد ما از اينكه آدم محكوم جهنم باشد بعد به او بگويند كه بخشيده شدي به انسان شك دست ميدهد، ما هم با خوشحالي گفتيم كه ميتوانيم برويم مطمئن نبوديم كه ما را رها كردند، گفتيم شايد كلك بزنند گفتيم كه ما ميتوانيم به بهشت برويم گفتند: كه برو، بعد يك بنده خدايي آنجا بود و مرا صدا كرد و گفت: بيا بگويم كه چه كار كردي، گناهت چه بود كه ميخواستي به جهنم بروي؟ حداقل بفهمي به چه خاطر جهنمي شدي؟ يك نامه عملي بود كه دست همه ميدادند دست ما هم دادند باز كرديم كه همين يك مورد را در آن نوشته بود كه اين مورد خيلي سنگين بود و آن بي توجهي به امام زمانعليهالسلام بود و نخواندن دعاي فرج براي امام زمان (عج) بود كه اصلا" خودمان هم به آن فكر نميكرديم. به هرحال به صرف اينكه بگوئيم ما امام زمان داريم اين كافي نيست، امام زمان داريم تحت ولايت ايشان هستيم و نسبت به ايشان مسئوليتي داريم يك وظيفهاي نسبت به ايشان داريم همينكه دوشنبه و پنج شنبه نامه عملمان به دستش ميرسد اين خودش يك مسئوليت است يعنی حداقل كار اين است كه از ما ناراحتي به حضرت نرسد اين بزرگترين لطفي است كه ما فعلا" ميتوانيم بكنيم كه از حالت دشمن بودن، از آزار در رفتار و اخلاق با حضرت در آئيم اين كار خوب و بزرگي است اگر كسي بكند طوري باشد كه دروغ نگويد كه: سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ، سلم به كسي ميگويند كه در آشتي و صلح باشد و طرف از او چيزي نبيند كه اذيت شود، اگر قرار باشد كه او اذيت شود پس اين چه دوستي است؟ چه نوع محبت و سلمي است كه ما حضرت را آزار دهيم؟ لذا همینکه بتوانم دوشنبهها و پنج شنبهها نامه عملمان به دست حضرت ميرسد به جايی گره لبخند بر لبانش بنشیند و به جان ما و برا توفیق و سعادت ما دعا كند، اين خودش خيلي است. اولين كاري كه ميكنيم بايد حضرت را از دست خودمان نجات دهيم و از ناحيه خودمان مشكلي براي حضرت درست نكنيم. دروغ ميگويد كسي كه ادعاي مبارزه با دشمنان حضرت دارد و خودش دشمن حضرت است با عملش حضرت را آزار ميدهد. ما اگر بخواهيم كمك حضرت كنيم درجه اوّلش اين است كه ما رابطه خودمان را از اين رابطه منفي كه داريم در آئيم و با او دوست باشيم و او را درد سر ندهيم، ديگر اين دروغ نيست كه ما با حضرت دوست شديم و ميگوئيم كه آقا حالا ميخواهيم باري هم به عهده بگيريم، كمكي كنيم، خدمتي اگر از دست ما بر آيد بكنيم، مثلا" در راه انقلاب جهاني شما ميخواهيم قدميرا برداريم ولو كوچك، يك باري ولو خيلي كم از روي دوش شما برداريم بعد ميخواهيم بياييم سرباز آقا شويم، يعنی تحت فرماندهي ايشان، فرمانده هيچ گاه تحت سرباز نبايد تهديد شود، اگر سربازي فرمانده را تهديد كرد ديگر او دشمن است، به جاي اينكه فرياد بر سر آمريكا و شوروي و اسرائيل و جنايتكاران و مفسدين و مستكبران و اين چيزها بزنيم اوّل بايد داد سر خودمان بزنيم تا بتوانيم كمي رابطه خودمان را خوب كنيم، رابطه كه خوب شد بعد قدمهاي بعدي را هم بر ميداريم. ولي من بارها خدمت خواهران عرض كردم كه اگر بخواهيد به جنگ شيطان برويد آنچه كه خيلي به انسان كمك ميكند و واقعا" شيطان را ميشود كنار زد آن عشق و محبت است يعنی محبت و عشق به انبياء طيبه و خداوند مي باشد كه ميتواند كنار شيطان بنشيند. اينكه خودمان با استمداد از درسهايي كه ميخوانيم با سوادمان و اين چيزها بخواهيم جلو برويم شيطان اعلم مردم است، از جهت علم بخواهي جلو بروي تو را زمين مي زند، هر چقدر علم داشته باشي به اندازه او نيست ما داريم كه شيطان به قدري زرنگ است و طراحي اش خوب است كه يك موقع كه ميخواهد يك نفر را به گناهي دچار كند اوّل 99 كار خير برايش درست ميكند كه انجام دهد يعنی اينگونه نيست كه يك دفعه او را به كار بد بكشاند، يك كار خير برايش درست ميكند اين كارهاي خير او را جلوتر ميكشاند 99 تا موضع و كار خوب برايش درست ميكند و انجام ميدهد كه روي 100 بتواند اين گناه را انجام دهد. ما وقتي به عمل خودمان نگاه كنيم مي بينيم كه اينگونه است يعنی ارزيابي ميكنيم مي بينيم كه حالا عيبي ندارد اين يك مورد هم اينجوري شد در عوض اين موارد ميارزد غافل از اينكه اين مواردي هم كه ميارزيد همه اش به فرمان جناب ابليس بوده است كه اينها را انجام داديم تا به اين مورد كه بايد از ما سر بزند رسيديم يعنی در آن يك مورد جرأت كرد، بعد حاضريم كه آن گناه را با بازدهي كميدر كارهاي خوب انجام دهيم يعنی اگر اين عمل صدميكار زشتي بود پشتوانه اش 99 تا عمل خير بود، دفعه ديگر با 90 عمل خير هم حاضريم آن كار زشت را انجام دهيم يواش يواش عمل خير هم كه كم شود باز ما آن كار را انجام ميدهيم يك وقت مي بيني كه اصلا" عادت شده كه بدون اينكه پشتوانه عملش عمل خيري هم باشد گناه را انجام ميدهيم و ناراحت هم نيستيم از اينكه پشتوانه آن عمل خيري نيست، آنچه خيلي به ما كمك ميكند اين است كه ما عشق داشته باشيم و با عشقمان و علاقه خود از عالم بالا كمك بگريم، با علاقه خود به اهل بيتعليهالسلام جلو برويم اين كمر دشمن را خوب ميشكند واقعا" اگر كسي عاشق امام زمانعليهالسلام شود محبت حضرت در دلش بيفتد در روز ياد حضرت باشد، صبح كه از خواب بلند ميشود به ياد حضرت بلند شود نيم روز، شب، غروب، چيزي كه ميخواهد بخورد به ياد حضرت باشد، در تك تك لحظه ها ياد حضرت باشد كه او كجاست؟ چگونه است؟ همه جا ياد حضرت كند، يواش يواش دلش به ياد حضرت زنده شود بعد خود حضرت همينطوري هدايت قلب را به عهده ميگيرد و قلب را هدايت ميكند و انسان از خيلي از گيرها نجات پيدا ميكند. حال ميگويد: وقتي شاه به طوطي اينگونه گفت:
گفت پير جمله پيران جهان
آن امين حق امام مردمان
هر كه پير وقت خود را پي نبرد
آن به موت جاهليت جان سپرد
پير نبود آنكه مويش شد سفيد
پير نبود آنكه بالايش خميد
پير نبود آنكه پوشد كهنه دلق
يا برو جمع آيد انبوهي ز خلق
پير نبود آنكه خلقش پير خواند
يا فضولي چند او را بر نشاند
گر تواند كس كسي را پير كرد
جان خود را بايدش تدبير كرد
آنكه او را پيري از پيش تو است
پيري او لايق ريش تو است
آنكه تو سازي امام اي بوالهوس
تو روي از پيش و او آيد ز پس
پيشوا كي ميتواند شد ترا
فضله كس كي شود كس را غذا
پير آن باشد كه پيرش از خداست
نور حق او را بهر جا رهنماست
پيريش از نص يزداني بود
علم او الهام رباني بود
پير آن باشد كه ايمان پير داشت
ني كه مو چون شير و دل چون قير داشت پير آن باشد كه ايمان پير داشت يعنی از اوّل ايمان داشته باشد اينطور نبوده كه اوّل كافر باشد بعد ايمان آورده باشد، اينها شرايط امام را ميگويد
چيست آن ايمان پير اي حق پرست
آنكه همره باشدت روز الست
زاده از نور خدا روز ازل
ني به دنيا زاده از كفر و دغل
كرده باشد پاكش از كفر و ضلال
روز اول پادشاه بي زوال
ني كه چون ايمان آن بد حالها
زاده بعد از كفر و ايمان سالها
بلكه ميرد هر دم از عصيان تو
آنچه بود و زايدش ايمان تو
چون قرين معصيت شد آدمي
روح و ايمان ميرود از وي همي
چونكه توبه كرد و كرد او بازگشت
با وي ايماني ز نو انباز گشت
چون حيات مستقر نبود از آن
زايد ايمان و بميرد هر زمان
پير را كي باشد ايماني چنين
إنَّ عَهْدي لايَنالُ الظّالِمينْ
بر سر راه است طوطي بيقرار
شاه اگر عهدي دگر داري بيار
اين شعر واقعا" يك داستان است امّا يك هبوط است كه ميايد در يك جزيره يعنی وقتي انسان ميايد بايد از اوّل وقت كند كه دنبال چه كسي و چه چيزي باشد، اصولي را كه يك انسان در طريقش به سمت كمال نياز دارد يعنی در سير نزولي و بعد به سير صعودي از: إنّا لِلّه وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونْ، چه در سير نزولي و چه در سير صعودي آن چيزي كه نياز دارد اينطوري مي فهمد يعنی بعد از اينكه به پائين آمدي احتياج به پيري داري يعنی در درجه اوّل وجود يك انسان در روي زمين اولين چيزي كه به آن نياز داريم و از همه چيز ضروري تر هست اين است كه به محض هبوط و نزول در روي زمين بايد برويم دست خود را به دست پير و راهنما بدهيم. حال كسي كه در زمين زندگي ميكند 10 سال از عمرش ميگذرد راهنما و امام خود را نميشناسد بدون راهنما زندگي كرده است، اين حياتي را كه مورد رضاي خداست را نكرده است يعنی اگر زندگي انساني بخواهد شروع شود از اوّل بايد تحت ولايت يك راهنما و طبق دستور او باشد، مطابق فرمايشات او باشد. هر چقدر از عمر انسان در غير از اين مسير و طريق گذشته باشد باطل است. بايد راهنما داشته باشيم و اين علّت دارد كه بر ميگردد به جهل يعنی جاهل است، خيلي از كارهايي كه بايد انجام دهد بايد تحت ولايت راهنما انجام دهد، نماينده آن شاه كه پير است يا نماينده آن خدا كه ميگويد:
كانچه او گويد همه گفت من است
هر نصيحت گستري جفت من است
يعنی عين من است، عين من خيرخواه است. در درجه اوّل به آن احتياج داريم چون انسان براي پيمودن راه احتياج به علم دارد و خودش هم ذاتا" اين علم را ندارد نياز به راهنما دارد، اول راهنما، لذا اوّلين انساني هم كه پائين آمد ــ حضرت آدمعليهالسلامــ احتياج به پيغمبر داشت، براي همين هم اوّلين انسان خودش پيغمبر است اينطور نبود كه حضرت آدم را پائين بفرستد و بعد بگويد حالا به دنبال پيغمبرت برو، خود اوّلين انسان را خداوند پيغمبر قرار داد، خداوند نميتواند انسان را بيافريند و پائين بفرستد بعد بگويد حالا دنبال كار خودت برو، يعنی ايجاب ميكند كه اوّلين انسان خودش پيغمبر باشد، هم انسان است هم پيغمبر يعنی هم عَلَّمَ الْآدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها است همه چيزها را ميداند و هم اينكه پائين آمده و در زمين نزول پيدا كرده است و انسانها بايد پيرو اين پيغمبران باشند لذا ما از اول نياز داريم. ما داريم كسي كه عبادت كند بدون اينكه تحت ولايت امامي باشد عبادتها بدون امام از او قبول نيست، بدون امام بر حق عبادت هيچ كس قبول نيست براي همين است كه حضرت فرمود اسلام در 5 پايه استوار است و پايه پنجم را كه ميفرمايد ولايت، ميفرمايد كه: وَ ما نُودِيَ بِشَئٍ كَما نُودِيَ بِالْوِِلايَةِ، هيچ چيزي بيشتر از ولايت به كارش نميايد يعنی اوّل ولايت بعد طريق را و بعد عمل. عمل و راه افتادن بدون سرپرستي كسي و سرپرستي راهنما باطل است، حال اينكه: رُبَّ مُتَنَسِّكٍ لَيْسَ لَهُ الدّينْ، چه بسيار عبادتكنندهاي كه دين ندارد. همين گونه است يعنی ما هر چقدر اشتباه ميكنيم براي اين است كه ما آن دستوراتي كه حضرات دادند را نميدانيم، واقعا" عامه مردم از دستورات ائمه و امامشان بياطلاع هستند، در خيلي از كارها، ميخواهد ازدواج كند طريق شرعي را نميداند فقط فكر ميكند كه آقا بيايد يك صيغه اي بخواند و تمام شد ديگر از اين به بعد هر طور زندگي كردم و با زن و بچه ام رفتار كردم، خدا به او بچه ميدهد نميداند كه بايد چگونه تربيت كند، موارد مختلف پيش ميايد دستور را نميداند اينها يعنی اينكه بدون ولايت داريم كار ميكنيم تحت تدبير او كار نميكنيم، در اجتماع وارد ميشويم همين طور با هر هويت، هويتهاي مختلفي كه داريم مي بينيم كه مشكل داريم و نميدانيم براي همين در آنجاهايي كه بر طبق دستور ائمه و قرآن نيست ما به گناه ميرسيم. اين جهل ماست كه كار دست ما ميدهد اينكه ميگويد بچسب به پير و او را داشته باش يعنی در همه زمينهها براي شما دستور و آداب دارد. همه را مطالعه و دنبال كن بعد راجع به شرايط پير ميفرمايد كه: پير را ميگويد اوّلا" به سنّ نيست به اين نيست كه مردم انتخاب ميكنند چون مردم جاهل هستند نميتوانند راهنما را پيدا كنند، تشخيص راهنما يعنی تشخيص راهنما به سنّ و قيافه نيست، راهنما به عملش است به آن چيزي كه دارد، وقتي من خودم ندارم چطور ميتوانم به كسي ديگر كه بالاتر از خودم است را امتحان كنم و تشخيص بدهم كه اين امام است؟ من بايد علم او را بسنجم، فرضا" من ديپلم دارم بخواهم از دكترا امتحان بگيرم ببينم كه دكتري لايق است يا نيست؟ من با چه سواد و علمي ميخواهم او را بسنجم كه او راهنماي خوبي است؟ لذا خود مردم جمع شوند و يك نفر را امام بگذارند نميتوانند، حق اين را ندارند چون مردم علمش را ندارند كسي بايد امام را تعيين كند كه امام را با همه وجودش بشناسد يعنی بداند كه چه كسي صلاحيت رهبري را دارد. اين تعيين امام است با كار اجتماعي اشتباه نگيريد، در كار اجتماعي ولو امام معصوم هم باشد رأي مردم لازم است مردم بايد به او رأي بدهند وقتي رأي ندهند حكمش درست نيست، از طرف خدا امام هست براي خودش، اميرالمؤمنين امام بود امّا مردم به او رأي نداده بودند كنار رفت. امام هست امّا رأي نياورده است و در اجتماع هم رأي مردم لازم است، ما كاري با اجتماع در اينجا نداريم با امام بودن شخص كار داريم اينكه ميگويد:
پير نبود آنكه پوشيد كهنه دلق
يا برو جمع آيد انبوهي ز خلق
يعنی اينكه حال مردم جمع شوند و بگويند اين امام ماست آن پير نيست. پير نبود آنكه خلقش پير خواند يعنی مردم بگويند كه پير است راهنما است. يا فضولي چند او را در نشاند، چهار نفر كه نادان و جاهل هستند فضولي كنند و روي هوا بيايند همانطور كه نبايد در كاري فضولي ميكردند و كردند. بعد ميگويد: پير آن باشد كه پيريش از خداست، و دليلش هم مشخص است كه چرا راهنما و امام پيريش بايد از طرف خدا باشد؟ بعد ميفرمايد كه: پيريش از نفس يزداني بود، خداوند صريحا" اعلام كرده است كه اين امام است، همانطور نبي اكرم صليالله عليه و آله و سلم و امام بودن حضرت و فرزندانش نسل داده كه بعد از آن امام حسن عليهالسلام بعد امام حسين عليهالسلام اسم آورده تا دوازده امام كه اينها بعد از من براي شما امام هستند. دهها بار حضرت اين را فرمودند. بدون اينكه بخواهيم از كتب شيعه استفاده كنيم در كتب اهل سنت به وفور اين را مي يابيم كه خود آ نها اعلا م كردند كه حضرت اينها را آورده است، راهنما اعلام كرده است. بعد از شرايطي كه ذكر كرده است براي امام ميفرمايد كه ايمان امام قبلا" آميخته با كفر نبوده است يعنی امام قبلا" اينطور نبوده كه كافر باشد ايمان را از اول با خودش آورده است. بعد مثال مي زند كه:
ني كه چو ن ايما ن آن بد حالها
زاده بعد از كفر و ايمان سالها
آنهايي كه رفتند جاي پيامبر نشستند قبلا" كه مؤمن نبودند قبلا" سابقه مشروبخوري و سابقه خيلي جنايات ديگري داشتند كارهاي ديگري داشتند بعد اينها آمدند جاي معصومين نشستند به عنوان نماينده خدا خليفه خدا نشستند. بعد ميفرمايد: پير را كي بود ايماني چنين يعنی همان ايماني كه گفت يعنی توبه كند و باز توبه كند و باز توبه را بشكند و باز توبه كند و الي آخر. اين كه ايمان نشد، إنَّ عَهْدي لايَنالُ الظالِمينْ، آنجايي كه خداوند ابراهيم را امتحان كرد در موارد متعددي و همه آن امتحانات را هم موفق بيرون آمد، فرمود كه: حال تو را به عنوان امام براي مردم قرار دادم حضرت ابراهيم عرض كرد: خدايا از خانواده من؟ فرمود كه إنَّ عَهْدي لايَنالْ الظالِمينْ. يعنی عهد به ظالم نميرسد يعنی گنهكار نميتواند امام باشد، سؤال مفهوم نيست؟ نه اينطور نيست كه خداوند كسي را به راهنمايي بفرستد كه خودش گناه كند. درس 36 سخن درباره علم و وئاي علم پايان يافت و دانستيم كه وئاي علم ظرفي غير از بدن است و بدن و هر چه را كه همانند اوست طبيعت ميگوئيم. و از آ نها به عالم طبيعت و عالم ماده و عالم جسماني تعبير ميكنند، پس ظرف علم از ماورا ء طبيعت است. در زبان فرانسه طبيعت را نيكر ميگويند، و نيكر و طبيعي و مادي جسماني را فيزيك مينامند و ماوراء طبيعت را به اضافه پيشوند متا بر آ ن، متافيزيك مينامند و چون اين واژه فيزيك و متافيزيك در سر زبانهاست خواستيم كه به مناسبت با بحث اين دو لغت را اشارتي كرده باشيم تا اگر در نوشته ها به آن برخورديد آگاهي داشته باشيد. در كتابهاي فرهنگ فرانسه واژه متافيزيك را به اين عبارات ترجمه كرده اند: حكمت، ماوراء الطبيعه يعنی الهيات، معقولات، شناسايي علل و اصول اوليه و مجرد و مطلقو معنوي و مانند اين عبارت. و ما از چند درس اخير نتيجه گرفتيم كه علم و ظرف آن هر دو از موجودات ماوراء طبيعت و از هستيهاي عالم متافيزيك هستند. در درس اوّل از سبر و تقسيم و بحث و فحثي كه پيش كشيده بوديم به اين مطلب رسيديم كه دانش محور جميع محاسن است و چراغ فرا راه انسان است و همه اختراعات و اكتشافات از دانش است و انسان نادان تابع و محكوم انسان داناست و جماد و نبات و حيوان و خلاصه عالم طبيعت مسخّر اوست، و اشرف از ديگر موجودات مشهود ماست و بر زمين و زمينها استيلا و سلطنت دارد و شايد قدرت وي بيش از اين حدّ مشهود ما باشد كه رشته بحث ما هنوز به آن نرسيده است. آري آنچه انسان بدان عوض مي يابد و پيرايه اي بهتر از دانش براي انسان نيست و نوري فروزنده تر از نور دانش نيست، آنچه لقاح روان است دانش است و آنچه مايه پيشرفت آدمي است دانش است كه آب حيات جامعه و سبب ارتقاء آثار وجودي انسان است، به قول حكيم ناصر خسرو علوي:
گفته دانا چو ماه نو فزوني است
گفته نادان چنان كهن شده ارجان ارجان را گفتيم كه بعضي ها كه شاخه خرما را ميكنند قسمتي كه روي درخت مي ماند بعد خشك ميشود را ارجان ميگويند. فرض به تبر خون ميافت سنجد هرگز گر كه به ديدن چو سنجد است تبر خون، تبر خون يعنی عنّاب كه شبيه سنجد است.
اهروم از علم شد ثمر به جهاندر
گر تو بياموزي اي پسر توئي اهروم
و حكيم ابوالقاسم فردوسي فرموده است:
ز دانا بپرسيد پس دادگر كه فرهنگ بهتر بود يا گوهر
چنان داد پاسخ بدو رهنمون
كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
كه فرهنگ آرايش جان بود
ز گوهر سخن گفتن آسان بود گوهر بي هنر كار و زار است و سست
ز فرهنگ باشد زبان تندرست
فرستاده را موقن شاه گفت
كه اي مرد هوشيار بي يار و جو
چه داني تو اندر جهان سودمند
كه از كردنش مرد گردد بلند
فرستاده گفت: آنكه دانا بود
هميشه بزرگ و توانا بود
تن مرد نادان ز گل خوار تر
به هر نيكويي نا سزاوار تر
ز دانش فزون در جهان هيچ نيست
تن مرده و جان نادان يكي است
ابن يقين فرموده است:
پيروي خردت روي ظفر بنمايد
كه خرد بر هستي تو هست يزك
يزك يعنی جلو دار.
رو هنر جمع كن از تفرقه و مال و منال
مرتضي را تفاوت كه عمر برد فدك
اذن دادند به ابليس و به قارون زر و سيم
شد يكي فوق سماوات و دگري تحت سمك
مولوي فرموده است:
ملكش وحسنش سوي رندان كشيد
ملكش آنكه علمش سوي ايوان كشيد
شه غلام او شده است علم و هنر
ملك علم از ملك خود آسوده تر
آري از دروس گذشته نتيجه گرفتيم كه وئاء علم موجودي ماوراء طبيعي است و بدن و اجزاء و اعضا آن ظرف علم نيستند و نيز در دروس پيشين فرا گرفتيم كه ناقص چون به سوي كمال ميرود او را مخرجي بايد كه وي را از قوّه به فعل رساند و از نقص به كمال كشاند و آن مخرج خود بايد واجد كمال باشد كه معطي شئ فاقد آن نتواند بود. در قرآن مجيد 5 نوع حركت را از نقص به كمال اسم مياورد و مخرج همه آنها را هم خدا ميداند كه اين حركات پنجگانه مثل حركت اشياء در آسمان، حركت اشياء از آسمان به زمين، حركت اشياء از زمين به بالا و روي زمين يعنی از زير زمين به روي زمين، حركت اشياء در زير زمين، اينها را و 5 حركت انسان جهل به علم يعنی از ناداني به علم اين 5 حركت است كه شمرده شد، خداوند خود را در قرآن مخرج اينها را از نقص به كمال ميداند، سؤال مفهوم نيست؟
چون حركت فرع بر احتياج است پس همه محتاج هستند همه حركات از نقص به كمال است. ثابت گرديد كه حركتي نيست مگر اينكه ضعفي باشد، اوّل ضعف است بعد حركت. بعد كليه حركاتي كه در جهان است به 5 نوع تقسيم ميكند و سپس اين 5 قسمت را همه محركها را خودش معرفي ميكند ميفرمايد كه: همه اينها را خداوند از نقص به كمال مي برد. اينك گوييم كه آن مخرج كيست و چگونه نفس انساني از نقص به كمال ميرسد؟ آيا آن مخرج هم از موجودات ماوراء طبيعت است يا از عالم طبيعت؟ و در هر دو صورت بايد كه قاهر و مستولي بر نفس باشد تا مكمل وي بود و نيز خود بايد واجد علم باشد تا معطي وي بود، آيا صحيح است كه بگوييم آن مخرج يكي ... هر دو از ماوراء طبيعتند. وقتي ثابت كرديم كه علم و وئاء علم و ظرف علم هر دو از ماوراء طبيعتند پس چيزي كه ميخواهد به چيزي علم دهد و از نفس و نقص و جهل به دانايي برساند آنكه خودش نميتواند از عالم ماوراء طبيعت و از جنس طبيعت باشد اگر ظرف علم و خود علم از ماوراء طبيعتند آنكه علم را ميدهد و در ظرف ميريزد نميتواند خودش ماوراء طبيعت نباشد، پس مخرج هم موجودي از ماوراء طبيعت است. پس تا كنون با دو موجود فوق طبيعت... و هيچ كتابي بهتر از اين راهنماي انسان نيست، يعنی وجود خودمان، تا آخر هم كه ميرويم مي بينيم كه شواهد و دلايلي كه ميارود و نتيجه گيريهايي كه راجع به خودمان و كلّ هستي و موجودات ديگر ميكنيم مي بينيم كه اين دلايل را از وجود خودمان گرفتيم، بهترين آيه و بهترين نشانه. لذا دانشمندان معرفت نفس را مرقات معارف ديگر دانسته اند، پس مرقات يعنی نردبان، در روايات داريم كسي كه معرفت نفس خود را نشناخته باشد و معرفت نفس نداشته باشد هيچ معرفت ديگري را هم ندارد يعنی جنبه اساسي دارد يعنی پيمودن راه از غير نردبان، راهي نداريم چون آسانترين و آرامترين راه راه نردبان است، اگر شما اگر شما بخواهيد طناب بياندازيد يا قلّاب بگيريد و برويد مي بينيد كه همه اش راههاي سست و توأم با سقوط است و معلوم نيست كه به نتيجه برسد و آرامش هم در آن نيست لذا افرادي كه ميايند و بدون معرفت نفس شروع ميكنند به علوم ديگر مي پردازند، تاريخ فلسفه را بخوانيد ببينيد كه چقدر مكتبها و روشها به انسان پيشنهاد شده و همه هم ضعيف و سست هستند، وضعيت كنوني غرب را ببينيد كه چقدر اوضاع آنها نابهنجار است و به چه راهي كشيده شده اند. لذا دانشمندان معرفت نفس را مرقات معارف ديگردانسته اند پس هر يك از ما... اين مطلب كه درباره شناسايي خودمان است اهميت بسزا دارد، يعنی ما ضمن اينكه مادّي، طبيعي هستيم مافوق طبيعي هم هستيم يعنی اگر جسمش را و مسائل ذهني را در نظر بگيري اينها را اعتبار كني ميبينيم كه موجودي طبيعي هستيم يعنی در طبيعت زندگي ميكنيم امّا به علم و عقلش و به اين مسائل اگر نگاه كنيد ميبينيد كه اينها فوق طبيعي هستند، پس بسته به اين است كه ما از چه ديدي به انسان نگاه كنيم از هر ديدي نگاه كنيم ميبينيم كه اعتبار ويژهاي از انسان داريم. اين مطلب كه درباره شناسايي خودمان است اهميّت بسزا دارد و تا كنون دار هستي را به طبيعت و ماوراء طبيعت... كه شايد آن كوره را مِرْاةُ الله گردد. ميگويد در عالم خارج دو چيز پيدا كرديم: طبيعت و ماوراء طبيعت، در خودمان هم كه فكر ميكنيم ميبينيم كه خودمان هم اين چنين هستيم هم مرحله طبيعت داريم هم مافوق طبيعت، اينكه ميگويد ما در خودمان دو مرحله شناختيم در طبيعت هم دو مرحله يعنی انسان هم مانند طبيعت دو مرحله دارد. سؤال مفهوم نيست؟ از عالم خارج در تمام موجودات عالم هر نوع كه دست روي آن بگذاري يك نمونه در انسان وجود دارد انسان نمونه كلّ جهان خلقت است.
و الحمد لله ربّ العالمين