در درس 33 خوانديم كه اگر ناقص بخواهد به كمال برسد بايد منقاد كامل باشد يعني تسليم او و در اختيار او باشد، از خود مقاومتي نشان ندهد تا بتواند به كمال برسد، آيهاي در اين زمينه از قرآن مجيد عرض ميكنيم، ميفرمايد: ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا أمَّرَ الله و رَسولُهُ أنْ تَكونَ لَهُما خِيَرَةْ، ميفرمايد: براي هيچ مرد مؤمن و زن مؤمن اين حق نيست كه وقتي خدا و يا رسولش دستوري ميدهند آنها اختيار داشته باشند كه انجام بدهند يا ندهند، هيچ مرد يا زن مؤمني در مقابل دستور خدا اختيار ندارد البته انسان مختار است كه كاري را انجام دهد يا ندهد، مختاريم نماز بخوانيم يا نخوانيم، مختاريم اينجا بياييم يا نياييم، ما در همه كارها اختيار داريم ميتوانيم انجام ندهيم امّا وقتي قرار شد انسان مؤمن باشد و به كمال برسد اينجا اختيار تعارف ميشود نميتواني بگويي كه انجام بدهد يا ندهم، اينان در مقابل دستور خدا يا رسولش ديگر اختياري ندارند و بايد تسليم شوند، احكامي هم كه خدا ميدهد يعني احكام تكليفي پنج قسم است: واجب، مستحب، حرام، مباح و مكروه، ما در رابطه با دو تا از آنها كه واجب را بايد انجام دهيم و در حرام هم كه بايد ترك كنيم توضيح ميدهيم بقيه را هم كه انسان هرچقدر به خداوند قرب داشته باشد انجام ميدهد يا نميدهد، مثلاً مباح كه البته نحوه استفاده از مباحات مهم هم هست، اينطور نيست كه وقتي گفتند مباح است ما بگوييم كه هر استفادهاي و به هر مقداري و در هر زماني ميتوانيم بكنيم، اگر كسي دنبال كمال باشد حتي در رابطه با مباحات هم تنظيم رابطه بايد بكند، مستحبات را هم كه هر چقدر بتواند خوب است انجام دهد، مكروهات هم كه هر چقدر ميتواند انجام ندهد امّا دو تا، كه حداقل آنها اين است كه يعني دو مورد واجب و حرام هست كه بايد كاملاً تسليم باشد يعني آنجايي كه كاري واجب شد حتماً انجام دهد و آنجايي كه كاري حرام شد حتماً انجام ندهد. نبايد يك مؤمن اعم از زن و مرد اجازه دهد كه مسائل ديگري در تبعيت از دستورات خداوند دخالت كند خودش اختيار ندارد اينجا بايد تسليم باشد، مسائل عاطفي، ميل و طبع و سليقه خودش، مسائل خانوادگي، مسائل قوم و خويشي و مسائل ديگر نبايد بگذارد، كسي كه مانع شود از اينكه واجبي را انجام دهد يا حراميرا ترك كند در مقابل دستورات خداوند هيچ مرد و زني را كه مؤمن هستند اجازه نداده كه به اختيار خودشان عمل كنند بايد كاملاً تسليم باشند، هر چه خدا گفت واجب است انجام دهد و هر چه خدا حرام كرد انجام ندهد. درسوره توبه ميفرمايد: بگو اي پيغمبر قُلْ إنْ كانا آبائُكُمْ، اگر پدران و فرزندان و همسرانتان و خانههايي كه درست كرديد، شغلتان و كارهاي ديگر و همه آنچيزهايي را كه با آن اتباط داريد أحَبُّ إلَيْكُمْ مِنَ الله وَ رَسولِه وَ جَهادَ فِي سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُ حَتّي يَعْطِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ إنَّ اللهَ لايَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينْ، ميفرمايد: اگر پدر و مادرتان، بچههايتان، همسرتان، دوستانتان، اموالتان، خانههايتان، شغلتان، كار و كسبتان از خدا، از زسول خدا، از جهاد في سبيلالله پيش شما محبوبتر است شما فاسق هستيد منتظر باشيد كه خدا امرش بدهد يعني كسي كهاينها در نزدش محبوبتر از خداوند و رسول و جهاد في سبيلالله باشد اين شخص را خداوند فاسق ميداند، نبايد محبوب باشد همين چيزها باعث ميشود كه انسان نتواند دستورات را انجام بدهد و موقع حلال و حرام از امتحان خوب بيرون نيايد به خاطر زنش مثلاً جبهه نميرود رسول خدا و خدا و جهاد في سبيلالله در نظر او آنقدر عظمت ندارد كه از خانواده و بچه اش يا شغلش بكَند خيلي علاقه دارد و نميتواند رها كند و جبهه برود، اين ملاك خوبي براي فسق است يعني اگر بخواهيد تسليم باشيد اول خداوند و رسول و دستورات آنها بايد در نظر تو مهمتر و محبوبتر باشد، از همه آن چيزهايي كه تو به آن تعلق داري يا آنها به تو تعلق دارند، علاقه تو به چيزي حتي به خودت باعث نشود كه دستور را انجام ندهي، مثلاً بعضيها مشكل طبعي دارند فرضاً غرور نميگذارد كه مثلاً پدر از در مي آيد بايستد، اين مشكل شخصي است تسليم نيست، ميداند وظيفه اش است بلند شود، ميداند كه دستور است: قُمْ أَنْ تَجْلِسِكْ لِمُعَلِمِكَ وَ أَبيكْ وَ إِنْ كُنْْتَ أميراً غرور دارد و زورش مي آيد بايستد، ميداند كه حق ندارد از همسرش چيزي بخواهد يعني او را وادار كند كه كاري بكند امّا تسليم نيست، فكر ميكند مرد آن است كه زنش خيلي از او حساب ببرد، مردي كاذب دارد، ظلم ميكند او ظالم است نميتواند به خودش بقبولاند كه حق ندارد به زنش امر و نهي كند و زن را در جهت كارهاي شخصي خودش به كار ببرد، زور ميگويد نميتواند قبول كند، روحاني كه داشت راجع به همسر سخن ميگفت يك مردي كه مداح اهل بيت بود و خيلي هم ادعا داشت كه مسلمان قديمي است و مبارز قبل از انقلاب است و با ساواك درگيري داشته و چقدر زندان بوده و... وقتي آن روحاني داشت بيان ميكرد كه وظيفه ما در مقابل همسرانمان چيست از جلسه بلند شد و با اعتراض بيرون رفت كه پس ما زن را براي چه ميخواهيم يعني تسليم نيست. به او ميگوئيم رسول خدا چنين فرموده است اسم خدا و آيه قرآن كه مي آيد به جاي اينكه تسليم باشد شروع ميكند به توجيهاين قضيه، طبع و سليقه و ميل شخصي و غرورش نميگذارد كه قبول كند وقتي ميگويد كه شما حقي نداري كه از همسرت كاري بخواهي ميگويد پس زن را براي چه ميخواهيم، متوجه نيستند و بي حيايي ميكنند در محضر خداوند و امام زمانعجلاللهتعالیفرجهالشريف با پررويي تمام ميگويد كه زن را براي چه ميخواهيم اين ضعف عقيده و ايمان است دقيق تسليم خدا نيست يعني اين مسئله را حل نكرده است كه قانون خدا قانون حيات بخش براي انسان است مجموعه اش در جهت اين است كه انسان را به طرف كمال و سعادت و رشد كمك كند فكر ميكند اگر اينها را انجام بدهد نقطه ضعفي مي آورد ميگويد كه نميخواهم رعايت كنم يعني يك مقدار دين را ميخواهد شخصي كند، يك مقدار از وظايفش را با مصلحتي كه خودش سراغ دارد ميخواهد انجام دهد، يك راه از دين را قبول ميكند يك مقدارش را با آموزشهايي كه از پدرش ياد گرفته، با آموزشهايي محلي و قومي است ميخواهد انجام دهد مثلاً ما براي فلان شهرستان يا براي تهران هستيم، تهرانيها اينطور رسم دارند، اگر اين رسم خلاف خدا باشد كه نميتوانيم بگوييم رسم داريم، اين معني ندارد كه پدرم گفتهاينطوري كن يعني نميگذارد كه خدا برايش تصميم بگيرد، يك مقدار از مسائل كه خيلي هم به او كاري ندارد قبول ميكند بقيه اش را نمي پذيرد تسليم نيست. حالا اي كاش اظهار عجز و ناتواني كند كه گناهكاريم و نميتوانيم، خدايا عاجزيم نفس ما نميگذارد تازه وقتي ميشنود در مقابلش شروع به استدلال ميكند كه حالا اين كار را چه فايدهاي است؟ به چه كار مي آيد؟ و كم نيستند از اين افراد، زيادند، بهترين و راحتترين كار اين است كه انسان از اول پنبهاين قضايا را بزند يعني به خودش يا به كسي ديگر يا عاملي ديگر اجازه بدهد در اين رابطه تصميم بگريد، از اول آن را حل كند، به خصوص جوانان در زندگي نگذارند همسر و پدر و مادر يا خودشان تصميم بگيرند آنچه كه واجب است خدا تصميم گرفته و تصميم من و همسرم و هيچ كس ديگر مهم نيست، بايد انسان اين قضيه را در خودش حل كند بنشيند به همسرش بگويد كه من آنچه را كه خدا واجب كرده انجام ميدهم، در حين علاقهاي كه به شما دارم اما خدا و آخرت را بيشتر دوست دارم، آنچه كه حرام كرده نبايد در زندگي من باشد، وقتي زن مردش را شناخت كهاينقدر مرد يا اهل عمل است نميگذارد حرام در خانه باشد و انجام شود يا واجبش را انجام ميدهد او هم سكوت ميكند او هم نميتواند مقابله كند. خيلي اوقات است خانمها اينطور هستند يعني خيلي مرد هستند و شجاعت دارند به قانون خدا تن ميدهند ولي مردها اينطور نيستند، اما وقتي اين حل شد ديگر نه نظر من است نه پدرم و نه همسرم نظر هيچ كس نيست، اينجا ديگر حرف كسي نيست و سكوت ميكنند چون خدا فرموده و وقتي خدا فرمود ديگر كسي حق ندارد حرف بزند، خوب است انسان مستحبات را طوري انجام دهد كه به اشخاص و آزادي ديگران لطمه نزند، ديگران را محدود نكند، امورات مباح هم مرد خوب است به دست همسرش بسپارد مثلاً امور خانه را دست همسر بسپارد و خود را از دكوراسيون خانه، اينكهاين لباس بهتر است يا آن لباس راحت كند خوب نيست مرد در اين كارها دخالت كند خيليها هستند كهاينجا نميتوانند قبول كنند ميگويند كه پس من كي ميخواهم ظهور پيدا كنم آنجا كه خدا و رسولش ميگويند ظهور پيدا ميكند آنجا هم كه امور را به دست همسر بدهد پس من كي ظهور پيدا كنم اين من نميگذارد به هر حال ما هم يك اظهار نظري كنيم يا تحميلي كنيم، براي بعضيها سخت است كه بخواهد نظري نداشته باشد، فقط يك صورت است كه انسان ميتواند اينگونه تسليم شود و آن اينكه انسان پاداش بگيرد يعني لذّت ببرد از اينكه در اين كارها دخالت نميكند يعني به قدري با ارزشها و كمالات معنوي و بالا و واقعي سر و كار دارد كه اصلاً برايش اُفت دارد كه خيلي بخواهد در اين كارها حرف بزند يا خودش را مشغول كند يا در اين كارها دخالت كند آنهايي كه لذتي از غير از دنيا نميتوانند ببرد خيلي با معنويات سر و كار ندارد نميتوانند خودشان را نشان بدهند به هر حال بايد يك خودي نشان دهند چون به هر حال بعضيها از اينكه خود دارند لذت ميبرند و نظرشان مطرح ميشود و نظرش بر نظر ديگران غلبه ميكند يا نظر آنها دارد اجرا ميشود و دستورات او دارد اجرا ميشود لذت ميبرند شخصيتهاي كاذب، رئيس بودن و... استبداد راي و خيلي چيزهاي ديگر مي آيد. آنهايي كه اهل كمالات هستند يعني سر و كارشان با كمالات واقعي و معنوي است اصلاً برايشان افت دارد كه بخواهند در اين كارها دخالت كنند و حرف بزنند. براي همين داريم المومن يأكل بشهوه اهله و المنافق يأكل بشهوه. مومن هميشه هر كجاست ما ميل ديگران ميخورد نه فقط ميخورد بلكه كارهاي ديگر هم همين طور. در اموري كه واجب و حرام نيست يعني آنجايي كه فرمان خداوند نيست خداوند انسان را آزاد گذاشته خداوند ميفرمايد كه مومن آنجا خودش را آزاد نميگذارد و خيلي هم اظهار نظر نميكند. با ميل دوستانش كه تنها چگونه ميخواهند چگونه خوش هستند. خودش را تحميل نميكند بر ديگران. با ميل بقيه كار ميكند مثلاً شما الان دوست داريد چكار كنيد؟ چه چيزي بخوريد؟ او ميگويد دوست دارم چاي بخورم او ميگويد پس من هم چاي ميخورم نميگويد كه نه حتماً بايد نوشابه بخورم. دعوا نميكند يا خيلي اظهار نميكند كه به ذوق بقيه هم بزند. غذا چه بخوريم ميگويد. هر كس هر چيزي خورد ما هم همان را ميخوريم. نمي آيد در جمع نظر خود را تحميل بر ديگران كند با خانواده هست. ميبيند كه خانواده چگونه راحتتر هست همان طوري براي خانواده اش. هرطوري كه بچه اش راحت است. هر جوري كه زنش راحت است همان طور رفتار ميكند. اصلاًگير خودش نيست. كه بخواهد سليقه و ميلش را تحميل كند. بعضيها لذت ميبرند از اينكه نظر خودشان را تحميل كنند. مثلاً اين بايد همين جا باشد. همينكه من گفتم. بعضي ها منتظرند كه ببينند كه بقيه چه دوست دارند. اين بايد اين جا باشد ميگويد باشد هر جوري كه تو بگويي. او گير اين مسائل مادي و نيايي نيست حالا چه ميشود كهاين اينجا باشد؟ اين را بايد براي خودمان در زندگي حل كنيم آن وقت راحت ميشويم يعني واقعاً واجبات و مستحبات را همه را تقسيم بندي كنيم. آنهايي كه حرام است به طرفش نرويم. يعني نگذاريم كه ميل خودمان يا ديگران بهاين دو چيز كار داشته باشد حرام كه حرام است خداوند فرموده است ديگر نبايد به هيچ وجه ميل كسي باشد و كسي اظهار نظر كند و ما را به حرام بكشاند مثلاً بعضي ها ميخواهند جبهه بروند ميروند اظهار نظر ميكنند كه بروم ببينم پدرم اجازه ميدهد. مادرم اجازه ميدهد. خوب بعضي اوقات لازم است ولي جبهه كه لازم نيست. چون جمهوري اسلامي نياز دارد. همان را بهانه ميكند. همسرش راضي نيست ميگويد همسرم گريه ميكند كه اگر بروي چنين و چنان ميشود. زنها يك مقدار راحتتر هستند چون وقتي به خانه شوهر ميروند اگر خودشان درآمد شخصي نداشته باشند درست در اختيار شوهر هستند و خودشان خيلي دستشان باز نيست كه كاري كنند بخاطر همين مشغولياتشان كمتر است و راحتتر هم هستند بيشتر به معنوياتشان ميرسند اما مرد اينطور نيست ما داريم كه اگر بداني برادرت نياز دارد نبايد اجازه بدهي كه او به تو بگويد نياز دارد واجب است خودت بروي نيازش را برطرف كني مثلاً ميداني كه او نياز دارد و تو هم داري كه به او كمك كني. بايد بروي بدهي. نبايد حتماً او بيايد كه بگويد. نهاينطوري نيست خودت بايد بروي بدهي. وظيفهات است كه بروي بدهي. بداني برادرت نياز دارد. اينجا ممكن است كه خيلي ها زنهايشان نگذارند ميگويند نميخواهد پول بدهي. اين ديگر دست زن نيست. مورد كمك و مساعدت به برادر ديني مورد حريم خداست يعني خدا واجب كرده كه مومن نبايد دست تنها بماند. نبايد با مشكل بماند. اگر كسي بتواند كمك كند بايد كمك كند. وظيفه شرعي است كه كمك بكند. من توانايي داشته باشم برادرم نياز داشته باشد نروم. اين فردا مشكل ميشود در قيامت بدهي داشته باشد از نيروي من بخواهد استفاده كند بايد به كمكش بروم. همسايه ام كمك بخواهد. كسي بيايد چيزي بخواهد. ماداريم اگر مومني بين خودش و مؤمن ديگر فاصله بياندازد يعني كاري كند كه آن مؤمن ديگر نتواند بيايد مشكلش را بگويد مثلاً بگو نيست اين طوري. حالا يك وقت است كه واقعاً وقت ندارد. به كار ديگري مي پردازد و واقعاً نميتواند. تنبلي ميكند يا هواي نفسش غلبه ميكند خداوند بين او و بين بهشت هفتاد هزار ديوار فاصله ميگذارد كه هر ديواري 70 هزار سال فاصله است حالا مومني هيچ يك مسلمانش را هم ما موظفيم كه اگر بتوانيم كمكشان كنيم. اينجا حالا من بگويم كه زنم گفته نرو. نميخواهد بروي اين كه نشد كار. برادرديني ام است و موظفم. همان كسي كه گفته تو همسر من هستي و من همسر تو هستم همان او هم گفته كه بايد بروم به برادر ديني ام ياري بدهم. اينجا همسر نيست كه بايد تصميم بگيرد . اينجا خدافرموده كه بايد اينطوري كني پس بايد كرد. اين را بايد حلش كنيم كه تصميم بگيريم كه آنچه كه خداوند تصميم گرفته و واجب كرده است انجام دهيم و هر جا كه نهي كرده به طرفش نرويم بقيه امور هم مثل مستحبات و مكروهات تا آنجايي كه خداگفته رعايت كنيم. مباحات را هم بگذاريم ديگران تصميم بگيرند. ببينيم كه ديگران و نزديكان ما چگونه دوست دارند ماهم همان طور بخواهيم و نظرمان را بر ديگران تحميل نكنيم. ما كان لمومن و لامومنه اذا الله و رسوله ان تكون لهما خيره مومن نه زن و نه مرد وقتي با دستور خدا رو به رو ميشوند ديگر اختياري از خودشان ندارند كه بخواهند تصميم گيري كنند يا بخواهند بگذارند ميل و سليقه و طبعشان بيايند مقابله بدهند با دستور خدا به محض اينكه با دستور خداوند رو به رو شدند اختيار نبايد داشته باشند قرآن اينطور ميفرمايد هر چه فرمودند بايد مطيع باشيم تامطيع هم نباشيم انسان به كمال نميرسد و اين. اين را ميطلبد كه هم براي همسر و هم خود انسان قضيه حل شده باشد كه دستور خدا. غذاي الهي. به نفع هر دوي ماست. به نفع بشريت و انسان است اين بايد حل شده باشد كه متاسفانه ما براي خيلي ها حل نشده است يعني خيلي جاها حاضرند كه به جاي اينكه دستورات خدا را انجام بدهند صلاح ديد بقيه را عمل كنند. همين لباس پوشيدن را نگاه كنيد. خيلي ها موقع لباس پوشيدن آنچه كه خدا ميگويد عمل نميكنند با ميل بقيه كار ميكنند ببينيد كه بقيه چه چيزي دوست دارند همان را مي پوشند و لو اينكه خلاف هم باشد اين يعني اينكه آن چيزي كه خدا صلاح دانسته است من صلاح نميدانم بعضي ها در آرايش سر و صورت خود نگاه ميكنند كه الان چه چيزي مد است جوانها الان چطوري مي پوشند چگونه خودشان را درمي آورند. او هم همان جوري در مي آورد آن قيافهاي كه خدا و رسولش دوست دارند او دوست ندارد. بعضي اوقات عارشان مي آيند از اينكه تشبه به مومن داشته باشند. عارشان مي آيد كهاين دستور را انجام دهند. خجالت ميكشند كه تشبه به يك مومن با يك مسلمان داشته باشند و اصرار هم دارند كه يك تفاوتي با مومنان يا حزب الهيها داشته باشند يعني آن چيزي كه خدا صلاح ميداند براي بشر او صلاح نميداند. يعني مشكل. مشكل عقيدتي است. هركاري ميكند دلش راضي نميشود كه هر چه خدا ميخواهد آن خوب است. مگر خدا بهترين را براي بندههايش نميخواهد براي كمال بندگانش. خوب ما هم همان را ميخواهيم ما هم همان را داشته باشيم مطلب اين است كه ميگويند كه چه كسي اين چنين است او هم باشد. او چگونه است همان گونه باشد از ديگران الگو ميگيرد و تشبه به ديگران دارد و به جاي اينكه تشبه به خداوند داشته باشند ديگران برايش الگو هستند. ديگران برايش عظمت دارند. رضايت ديگران برايش مهم است كه ديگران برايش به به و چه چه بگويند و از او راضي باشند و تعريفش را بكنند اينكه ما به هر حال ببينيم كه خدا چه ميخواهد ما خودمان بايد از همين مسائل جزيي شروع كنيم كه كجا تطبيق دارد با آنچه كه خدا ميخواهد و كجا تطبيق ندارد. بعضي ها از همين مسائل جزئي شروع كنيم كه كجا تطبيق دهند. سنخيت ندارد كه بخواهد. در همين مشكل دارد. حتماً بايد ريش را بزند سبيل باشد يا اينكه اگر ريش و سبيل بايد كلفتتر از ريشش باشد. تشبه به غير پيدا ميكند. ما در روايت داريم كه كساني كه آن زمان بودند همين گونه بودند كه مثلاً سبيل را كلفت ميگذاشتند يكي را كوتاه ميگذاشتند يا اصلاً كامل مي زدند الان بعضي ها در همين مسائل ظاهري مشكل دارند. هنوز نميتواند حريف خودش شود حالا بگير تا مسائل ديگر. وقتي به مسائل باطني مي آيي ميبيني كه خيلي خبر هست انسان تصديق نميكند يا بنايش بناي مخالفي است اين را در جلسه قبل گفتم كه ما به ميزان سنخيتي كه داريم تسليم هستيم. هرجا ديديد كه مطابقت نميكند يعني سنخيت نيست. يعني از آن جهت قضيه برايش حل نشده است. سؤال مفهوم نيست. گويا قضيه ازدواج بوده است كه حضرت دستور ميدهد كه شخصي را صلاح نميديد با كسي ازدواج كند او نميخواست برود ازدواج كند حضرت به او فرمود كهاين آيه آمد كه وقتي خدا دستور ميدهد شما اختيار نداريد و بايد برويد انجام دهيد. ما اين مشكلات را در مسائل سياسي هم داريم در مسائل سياسي امام(ص) بعضي جاها دستور ميداد با توجيهات مختلف دستور را زير پا ميگذاشت الان آقاي خامنهاي بعضي جاها رهنمود ميكند ميفرمايد كهاين كار نشود مثلاً الان ميفرمايد كه خيانت است كسي كه راجع به دولت حرفي بزند اگر بخواهد بين دولت و مردم فاصله بياندازد دست ميگذارد روي ضعفها و نارسائيها و بين مردم و دولت فاصله بياندازد و مردم را بدبين كند به دولت و نظام و سرد كند مردم را. ديگر از اين صريحتر كه خيانت كه اگر كسي اينكاررابكند. خيليها نميتوانند به خودشان زود بياورند و حرف نزنند و لال شوند بايد نق بزنند و غر بزنند. الان براي خيلي از آقايان اين غر زدن را كمال ميدانند سرشان را هم بالا ميگيرند و غر مي زنند و فحش ميدهند. خوبيها را كه اصلاً نميتوانند ببينند مثل مگس كه جز كثافت را نميتواند ببيند فقط ضعفها را ميبيند و غالبشان هم كساني هستند كه بيسوادند يعني درست و حسابي سواد ندارند و هيچ چيزي حالي آنها نميشود نه مسائل سياسي نه اجتماعي و فلسفي اسلاميرا ميدانند نه شرايط جهاني را درك ميكنند فقط همين ظاهر را ميبينند بعد هم شروع ميكنند اظهار نظر كردن. نهاينكه ضعف و انتقاد نباشد. منظور اين نيست منظور اين است كه آنقدر نق بزني كه مردم را بدبين كني به اسلام. سرد كني از اينكه فعاليت و حضور در اجتماع داشته باشند مثلاً آنقدر حرف مي زند كه طرف ديگر نماز جمعه هم نميرود. ميگويد براي چه كسي بروم بعضي اوقات هم آنقدر زياد است كه در روابط شخص با خدا هم تاثير ميگذارد و با خدا هم مسئله پيدا ميكند در نماز و اجتماع و بسيج تاثير ميگذارد كه ديگر به بسيج نميرود بعد هم خودشان را عاقل حساب ميكنند يعني فهميد. حساب ميكنند مثلاً از مسائل سياسي خوب سر در مي آورند تشخيصهاي خوبي دادند ما يكي از آقاياني كه خيلي برو و بيا داشت سالهاي سال جبهه بوده است مجروحيت دارد فعاليت داشته در جنگ و چنين و چنان يك وقت دعوتش كرديم به يكي از اين مجالس مذهبي ضرورت داشت كه گفته بودند ايشان هم بيايد گفت من كه خل نيستم بيايم آنجا بسيجي مي آيد اين حرف را مي زند اينها يك مشت بيكار هستند كه براي سرگرمي آنجا رفتند و خودش را هم اهل عقل و درايت ميداند كه حالا من عقلم رسيده كه چه بايد بكنم. خيليها هستند كه مثلاً ولي فقيه برايشان سخنراني ميكند و دستور ميدهد كه بايد در انتخابات اينجوري باشند همه مردم راي خودشان راميدهند ولي ايشان ميفرمايد كه نه و به ميل خودش شركت نميكند. غرور دارد چند سال جبهه بوده مثلاً يا درس خوانده يا چهار تا تظاهرات شركت كرده حق آب و گل براي خودش قائل هست بعد جلوي ولي فقيه هم ميرود. نميتواند خودش را نگهدارد. تسليم نيست. مسائل سياسي هم همين طور است و غير مسائل سيا سي مثل مسائل عبادي. مشكل همهاينها مشكل عقيدتي هست. كه قضيه آنها حل نشده است. يعني حاضر نيست كه براي مسائل اسلام سكوت كند يا براي مصلحت خودش براي اينكه به كمال برسد سكوت كند. حاضر نيست. بايد حرفش را بزند. نق بزند. متلك بياندازد زياد هستند دوستاني كه نادانند و آب به آسياب دشمن ميريزند. ابتدا درس را توضيح ميدهيم بعد ميخوانم. حالا درسهاي مفصلي داريم كه خيلي ها معتقدند علميكه ما ياد ميگيريم در مغز ما هست و اصلاً روحي وجود ندارد كه بخواهد اين علوم در آن باشد. ظرف علم با ظرف غذا يكي است هر دو ماده است ظرف غذاي ما معده ماست و ظرف علممان هم مغزمان است حالا روح باشد يا نباشد عامل علم آن نيست ظرف علم مغز است البته با استدلالهايي كه در دروس اوليه و درس 19و20 و21 خوانديم يا در بحث خواب گفتيم اين مسئله حل شد كه مغز نميتواند اين طور باشد استدلالي هم كرديم از درس 24 كه خيلي از مسائل علميكه ما ياد ميگيريم مسائل كلي و مطلق هستند جز بردار نيست كه بخواهد در مغز جا بگيرد. مفاهيم كلي هستند مادي نيستند كه بخواهند جا بگيرند. در اين جلسه هم پيرامون همان مطلب صحبت ميكنيم دانسته شد كه انسان داراي وفائي است كه با علم سنخيت دارد يعني با هم متشابه و متجانسند و چنانكه در آخر درس پيش نتيجه گرفتهايم تا اندازهاي بهاين وعاء آشنا شدهايم و هر اسميبخواهيم براي اين وعاء بگذاريم مختاريم. كسي در نامگذاري و قرار داد اصطلاحي با ديگري ستيزه ندارد تا ببينيم اين وعاء را به چه اسم و رسم بخوانيم و فعلاًبه همين لفظ وعاء اكتفا ميكنيم اكنون پرسشهاي بسيار دربارهاين مطلب از شش جهت به ما روي ميآورد يكي از آنها اينكه ممكن است ظرف علم عضوي از اعضاي درون و بخصوص دستگاه مغز بوده باشد كه آن عضو يا مغز مانند نوار ضبط صوت و علم را نوار بگيرد و چنانكه نوار ضبط به گرفتن و ضبط كردن صوت و حرف چيزي بر حجم و وزن و طول و عرض او خلاصه بر ابعاد و اوزان او اضافه نميشود ذرات مغز مثلاً همچنان علم را نوار بگيرند و ضبط كنند. يكي ميگويد ما كه چيزي ياد ميگيريم وزنمان كه زياد نميشود پس معلوم است كه مادي نيست ميگويد خوب ضبط صوت هم همينطور است چيزي كه به ضبط انوار انتقال پيدا ميكند وزن و حجمش تغيير نميكند پس مغز هم. چنين است و به همان حجم و حد و ترتيب و تنظيمش در جمجمه قرار گرفته باشد بنابراين فرقي در ميان ظرف علم و ظرف نان در انسان نخواهد بود. و هر دو ظرف را طول و عرض و عمق و ديگر اوصاف ساير ظروف متعارف است پس ظرف علم وراي اين ظرفهاي متعارف نيست. در جواب اين شبه گوئيم هر عضوي از اعضاي بدن خواه قلب و خواه مغز و خواه ديگر عضوها هريك را حجم معين و وزن مشخص است و هر يك آنها آنچه را كه پذيرفتند در همان حد و حجم آنها خواهد بود و هر چه عارض محل ميشده است حكم آن عارض همين است كه در حد محل است مثلاً سفيدي كه عارض بر ديوار است و اگر در درس پيش تامل و دقت بيشتر شود جواب اين شبه داده ميشود زيرا گفتيم كه يك سلسله از معلومات ما معاني و حقايق بسيطه است ميگويد كه اگر چيزي بخواهد عارض چيزي باشد خصوصيات آن چيز را بايد داشته باشد كه بتواند عارض آن چيز باشد اگر نداشته باشد كه نميتواند عارض آن چيز باشد و مثل او شود. يك سلسله معلومات ما معاني و حقايق بسيطه اند يعني امور كلي هستند مثل مفهوم محبت و عشق و تنفر. اين مفاهيم كه ما داريم هيچ كدام مادي نيست يعني خواص ماده را ندارند. نه با متر ميشود اندازه آنها را گرفت نه جاي به خصوصي ميگيرند. اينها اگر بخواهند روي مغز بيايند مغز مادي هست مثلاً ميخواهد بيايد روي يك عضو مغز در 10-2-1 سلول يك قسمتي از مغز ميخواهد حاكم شود اين معاني. اين ميخواهد كجاي مغز قرار بگيرد. معني حرفي كه ماميدانيم. معني محبت كجاي مغز قرار ميگيرد وقتي ميخواهد بيايد روي سلول سوار شود قابل تجزيه است چون سلول قابل تجزيه است يعني سلول ماده است ايا اين معاني هم قابل تجزيه هستند يانيستند. جز بردار هست يانيست؟ يعني ما اگر آن قسمت مغز را بر داريم يعني تيكه كنيم مثلاً آن قسمتي كه فرضاً مفهوم ترس رويش نشسته است مفهوم محبت نشسته است اگر آن را نصف كنيم ديدگاه شخص هم نسبت به محبت نصف ميشود يعني فهم طرف از محبت نصف ميشود زيرا كه گفتيم يك سلسله از معلومات ما معاني و حقايق بسيطهاند و از قيد و حد و حجم مبري هستند و مطلق و منصر از جماتند اگر آن معلومات مطلقه را قلب و دماغ مثلاً نوار بگيرند بايد به تبع محل به جهات گوناگون تقسيم گردد و تجزيه و تقسيم در آنها راه يابد. و حال اينكه مفروض اين است كه معاني كليه و حقايق بسيطه را ادراك كردهايم كه به هيچ وجه تجزيه و تقسيم در آنها راه ندارد. آنجا كه ميگويد معلومات مطلقه را قلب و دماغ نوار بگيرند يعني گيرنده قلب يا مغز باشد ميگويد اگر اينها نوار بگيرند و روي اينها معلومات بخواهند سوار شوند چون آن معلومات حقايق كلي هستند قابل تجزيه و تقسيم نيستند نميتوانند روي يك چيز مادي قرار بگيرند. اينكه قابل تجزيه نيست كه نميتواند بيايد روي اين قرار بگيرد مثلاً شما با يك دستگاه ضبط صوت چيزي را انتقال ميدهيد روي نوار مثلاً محبت و حقيقت را ميخواهيد انتقال بدهيد ترس و تنفر را انتقال بدهيد شما آيا ميتوانيد؟ آيا قابل اين هست نوار ضبط صوت؟ اين هم مثل مغز است ديگر. حالا يكي ميخواهد حقيقت و محبت را انتقال بدهد در اين. كجاي اين نوار ميخواهد سوار شود ديگر اينكه نوار ضبط مثلاً به ضبط كردن صوت و حرف دانا نيست. علم در او جا نكرده است و هيچ صنعتي قابليت ندارد كه علم را ضبط كند و عالم بوده باشد چون گفتيم كه علم موجود است اگر كسي علم داشت صاحب كمال ميشود از او كار بر مي آيد. منشاء اثر ميتواند باشد. ضبط صوت يا كتابي كه در آن نقاشي كرده اند يا يك چيز مهمي مثلاً آيات قرآن را در آن نوشته اند اين كتابي كهايات قرآن را در آن نوشته اند با يك كتابي كه درآن در اول نوشته باشند ضبطي كه در آن آيات قرآن خوانده شده با ضبطي كه مثلاً ترانه در آن خوانده شده است هيچ كدام منشاء اثر نيستند هيچ كدامشان عالم نيستند به آن چيزي كه دارند اينها فقط روي يك سري ذرات مادي قرار گرفتهاند. هيچ صنعتي قابليت ندارد كه علم را ضبط كند و عالم بوده باشد. آيا ما به كتاب عالم ميگوئيم. نقش و كتاب و ضبط صوت و حرف علم نيست علم درهيچ دفتري نيست در دفترها نقش در كتابت منقوش و مكتوب است نه علم و در دروس پيش دانستيم كه صوت و حرف و نقش و كتاب و استاد و بحث و فحث و اعضاء و جوارح همه براي تحصيل علم از معدات هستند يعني اينها وسيله هستند، وسيله كمكي، كتابي را كه ميخوانيم عالم نيست اگر چه واسطه كسب علم است، عالم آن كسي است كه دانا است كتاب و دفتر دانا نيستند هيچ صنعت و هنري دانشمند نيست چون گفتيم علم كمال است و افرادي كه علم بيشتري دارند منشأ اثر بيشتري هستند وانگهي حقيقتي داريم كه ميگويد من علم دارم و من سر و پيكر و قلب و دماغ دارم. شما يك انساني را كه يك سري معلومات خاص دارد را نگاه كنيد، مثلاً عالم فيزيك با يك نفر كه مثلاً عالم قالي بافي است اينها ارزشهايشان يكي هست يا نيست؟ مساوي نيست، مثلاً آن كسي كه فيزيك ميداند، مسائل حياتي و مسائلي كه خيلي بشتر در زندگي به كار مي آيد را ميداند مثلاً يك نفر طبيب و پزشك است با يك نفر كه مثلاً نساجي يا آهنگري بلد است ما اينها را يكي نميدانيم اينها از آن جهت كه علم دارند ارزششان يكي در اجتماع نيست يك جور هم توجه نميشود. حال دو كتاب داشته باشيم كه معلومات را انتقال داده باشند بگويد اين كتاب معلومات دكتر است اين يكي كتاب معلومات نقاش است آيا ما يك ارزش براي اين دو قائل هستيم چه بسا كتاب نقاشي از كتاب طب هم گرانتر باشد، پس ما وقتي ميخواهيم كتاب يا نوار را ارزيابي كنيم در واقع به محتوا ارزيابي نميكنيم به آن مادّه اش ارزيابي ميكنيم كاري به محتوايش نداريم مثلاً ممكن است يك كتاب قرآن 700 تومان باشد يك كتاب نقاشي ممكن است 5000 تومان باشد امّا آيا عالم به قرآن با عالم به نقاشي يكي هستند؟ از نظر اجتماع يك معنا و ارزش دارند؟ يك جور منشأ اثر هستند، علم در كتاب نيست؟ آنچه ما در كتاب و نوار ميبينيم صوت و نقش است كه مثلاً با قلم چيزي نوشته و چاپ كرده است، وانگهي حقيقتي داريم كه ميگويد من علم دارم و من سر و پيكر دارم و من قلب و دماغ دارم و اينكه ميگويد من اينها را دارم، يك من است و داراي اينهمه، پس آن كس كه مغز دارد همان كسي است كه علم و شعور به علم خويش دارد و به ضبط آن دانا و گويا و نويسار ميشود و اگر بگوئيم كه علم در مغز است و آن من كه ميگويد من علم و مغز دارم علم را به راستاي مغز داند، جواب همان است كه چيزي كه داراي ابعاد و اوزان باشد قابل نيست كه وعاي تحقق است و وعاي حقايق بسيطه گردد مغز كه محدوديت و ابعاد و وزن دارد نميتواند چيزي را كه غير مادّي است بپذيرد، و ديگر اينكه آن گيرنده دانش به فراگرفتن دانش روشن ميشود و دانا ميگردد و دانستيم كه وسعت وجودي پيدا ميكند و هيچ عضوي از اعضاي ظاهر و باطن تن انسان را اين قابليت نيست و در دروس پيش معلوم شده است و در اصل 23 تلخيص را بازگو نموديم كه آن گوهري كه به لفظ من و أنا و مانند اينها اشارت ميكنيم موجودي غير از بدن است پس قول بهاينكه وعاي علم مغز و يا عضو ديگر بدن است سخني بي مغز است و تنها همين دليل در ردهاين گفتار نيست بلكه ادله بسيار در ردّ آن اقامه خواهيم كرد تا به خوبي معلوم شود كه وعاي علم بايد با خود علم سنخيت داشته باشد و اكنون كه در اوايل بحث سير و سلوك علمي علمي هستيم بايد ساده و آسان بگذريم و اكثر اصول و دروس گذشته دوباره با قرآن قويتر و دليل متين تر تفهيم ميشود. در غرب خيلي سر و صدا هست حقايق فقط همانهايي است كه در ماده مغزي قرار دارد و خارج از آن چيز ديگري نداريم، دلايل زيادي ما از اطلاعاتي كه داريم، ادراكات مختلفي كه داريم وقتي ارزيابي ميكنيم ميبينيم كه خصوصيات زيادي دارند كه ماده آن خصوصيات را ندارد و لذا مغز نميتواند جايگاه آن مدركات ما باشد.
والحمدللهربّالعالمين