بحث بر سر اين بود كه اگر موجودي به سمت كمال حركت مي كند در درجه اول يك تصوري از آن كمال دارد تا بعد بتواند به سوي حركت كند. قاعده اين بود كه طلب مجهول محال است.
در اينجا بايد انديشه كرد كه چگونه اين تصور اجمالي براي انسان پيش مي آيد و به چه راهي؟ در همين راه باريك و تصور اجمالي مقصودش را به دست مي آورد و پس از آنكه در طلب آن كوشش مي كند چگونه از راه كوشش مي يابد؟ يابنده كيست و دارنده اي كه دهنده است كيست؟ و نحوه گرفتن آن و دادن؟
در رابطه با انسان، در اين رابطه كه چگونه تصور اجمالي به وجود
مي آيد و حركت ايجاد مي شود كه حتما" از نوع كمالي كه مطلوب است بايد يك چيزي در انسان باشد كه اين انسان با آن كمال يك سنخيّتي داشته باشد كه به سمت آن كمال حركت كند، اگر با وجود ما سنخيّتي نداشته باشد حركت هم قطعا" نخواهد بود، در واقع اينكه مي فرمايد چگونه اين تصور اجمالي براي انسان پيش مي آيد. امّا اينكه انسان به سمت هر كمالي كه حركت كند از آن كمال حتما" نمونه اي در خودش وجود دارد يعني يك سنخيّت با كمالهايي كه مي طلبد دارد. آن چيزي را كه اصلا" كمال نمي داند كه به سمتش حركت نمي كند، سنخيّتش را نسبت به آن از دست داده است،نه اينكه قوّه اش را نداشته باشد. راجع به انسان عرض كردم، انسان عصاره عالم است، تمام عالم، تمام موجودات عالم، از خداوند تبارك و تعالي گرفته تا پايين ترين موجودات انسان نمونه دارد، در انسان نمونه هست، عصاره همه مخلوقات امّا اينكه به سمت چيزي از كمالات حركت نمي كند اين است كه با آنها سنخيّت ندارد، البته توانش را دارد. پس توانش را گفتم دارد سنخيّت ندارد، نه اينكه توانش را ندارد، قوّه اش نيست، قوّه اش در او وجود ندارد. چرا بعضي از كمالات واقعي براي بعضي ها كمال نيست؟ يعني برخي اين كمالات واقعي را كمال نمي دانند علاقه اي هم به آن ندارند، حركتي هم به سمتش ندارند، چرا چنين است؟ چرا برخي يك چيزي را كمال مي دانند لذت هم از آن
مي برند به سمتش هم حركت مي كنند، برخي اصلا" هيچ لذتي نمي برند نه تنها نمي برند بلكه از آن كمال تنفر دارند، چگونه اين ممكن است؟ اين چگونه است و تمييز بين آن دو از چه روست؟ و چگونه يابنده رشد
مي كند(رشد نفساني) يعني كمال و دانشي كه فراگرفته به چه نحو عائد او مي شود و در تكميل او به كار مي آيد؟ در دروس گذشته دانستيم كه گفت و شنود و استاد و تعليم و تربيت و كتاب و خواندن و از اين گونه امور همه معدّاتند و هيچ يك از آنها علّت تامّه نيست كه كمال بِه باشد و مي بينيم هرچه داناتر مي شويم آماده تر براي فراگرفتن بيشتر مي شويم و گرايش ما به كمال افزونتر مي شود يعني به سوي علم بيشتر مي رويم. آيا علم قائم به ذات خود و اصيل در هستي بايد باشد كه به فراگرفتن دانش به سوي او پيش مي رويم يا نه؟
طبق اصل ثابت كرديم علم مساوي با كمال ديگر است، كمال است و منشأ اثر و مساوي است با وجود چون باز هم منشأ اثر است، پس اگر ما داريم علم ياد مي گيريم آرام آرام به يك منبع ازعلم داريم نزديكترميشويم، به هر حال در ما كه علم نيست ما داريم علم را از خارج، از يك جايي به دست مي آوريم، هر چقدر تحصيل مي كنيم بيشتر علم به دست مي آوريم، اين علم كجاست كه ما داريم به دستش مي آوريم اين كمال كجاست كه به آن داريم نزديك مي شويم؟ اين كمال قطعا" در كتاب و شاگرد و استاد و اين چيزها نيست چون اينها هم يك زماني نداشته اند، همان حديثي كه از حضرت علي(ع) خدمتتان عرض كردم، مي فرمايد: عالم جاهل را خوب مي شناسد به خاطر اينكه خودش قبلا" جاهل بوده، هميشه همينطور است، به هرحال از يك جا بايد اين علم شروع شده باشد، از كجا شروع شده؟ اين منبع علم كجاست؟ كجا قرار دارد كه ما داريم به آن نزديك مي شويم؟ بعد هر چقدر انسان علم ياد بگيرد به آن منبع نزديكتر مي شود.
در اصول گذشته دانستيم دهنده بايد خودش دارنده باشد و گرنه ندار چگونه مي دهد؟ اسكندر از استاد خود ارسطو115 مسئله پرسيده، از آن جمله گويند، گفتم معدن ما از كجاست؟ گفت: از آنجا كه آمديم، گفتم: از كجا آمديم؟ گفت: آنجا كه اوّل كار بوديم، گفتم: به چه داني كه از كجا آمديم؟ گفت: زيرا كه چون علم آموزي بيشتر مي داني. هم اين پرسش بسيار بلند است هم اين پاسخ. ارسطو در جواب اسكندر يك امر فطري را بازگو مي كند كه هر چه داناتر مي شويم بيشتر به سوي علم مي رويم يعني بايد مخزن علمي باشد كه از او فرا بگيريم. اين قاعده مخزن علم مي باشد. سؤال اين است كه اين مخزن علم كجاست؟ چون كمال را كه ياد مي گيريم، علم را كه ياد مي گيريم در واقع به يك وجود داريم نزديك مي شويم، به يك وجود نزديكتر مي شويم، اگر وجود نبود صاحب علم بايد منشأ اثر نمي بود.
و از اينجا بايد پي ببريم هرچه دانا تر مي شويم به او نزديكتر شديم و اين نزديكي جسمي به جسمي باشد و اگر اين نزديكي را تعبير به مشابهت و مسانخت نماييم سزاست، يعني هر چه انسان با كمال تر شد سنخيّت او با آن امر بيشتر است. يعني شما يك منبع داريد، منبع علم يا هر كمالي، يك منبع داريد، هر چقدر انسان كمال را از آن منبع كسب كند، شباهتش به منبع چه مي شود؟ بيشتر مي شود يعني همانطوري كه از نظر علم شباهت پيدا مي كند، يكي مي شود كه مثل استادش درس مي دهد، تدريس كند. البته اين در علوم نظري همينطور است در علومهاي معنوي هم همينطور، اگر كاملا" از يك نسخه تبعيت بكنند و همه رفتار و وظايف را دقيقا" انجام دهند، مي بينيم كه همينطور خواهد بود، دقيقا" عين هم خواهند شد، يعني نزديك است كه چيزي را ياد بگيرد، همه چيزش شبيه او خواهد شد اين به خاطر اين است كه از يك منبع مي گيرد وشبيه به او مي شود حالا ما هر چقدر علم بيشتر بياموزيم يا هر كمال ديگري را كه كسب كنيم به منبع آن كمال شباهت بيشتري پيدا مي كنيم، شباهت و مسانخت بيشتري پيدا مي كنيم يعني با آن امر با آن كمال هم سنختتر يعني شبيه آن مي شويم. با همين كه نزديك مي شويم به او قرب پيدا ميكنيم، وقتي به او بيشتر نزديك شويم – نزديكي نزديكي جسمي نيست- ممكن است دو نفر نوارهاي يك استاد را گوش كنيد آن استاد در يك شهرستان ديگر باشد اينهم تهران، اين به مرور زمان به استادش نزديك مي شود يا نمي شود؟ با هم ديگر نزديكتر مي شوند، با هم قرب بيشتري پيدا مي كنند امّا نزديكي جسمي ندارند، پس اين قرب غير از قرب جسمي است. پس نزديكي يعني مشابهت و مسانخت غير جسمي است.
يك اصلي در فلسفه است، اصل مهمي است: السِّنْخيَّةُ عِلَّتُ الْإِنْضِمامْ، سنخيّت علت انضمام است، انضمام دو چيز به هم ديگر. وقتي دو چيز به هم انضمام پيدا مي كنند مثل اينكه من اين دو را به همديگر منضم كردم، ضميمه كردم علت انضمام و نزديكي در اين دو چيز به همديگر سنخيّتي است كه در هر دو وجود دارد يعني هر وقت يك چيز با يك چيز سنخيّت پيدا كند خود به خود قربشان هم بيشتر مي شود، به هم نزديكتر مي شوند. نزديكي در لغت تازي به قرب تعبير مي شود كه عالِم قرب به علم پيدا مي كند،اين درس بسيار بسيار عميق است و درهايي از معارف و حقايق به روي انسان مي گشايد، بايد به درس و بحث آن درجه به درجه پيش برويم و درسهاي بسيار در رسيدن به عمق اين درس عنوان كنيم، به قوا عارف رومي:
گر بگويم شرح اين، بي حدّ شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود
نتيجه درس پيش اين شد كه طلب مجهول مطلق محال است و انسان به دنبال چيزي مي رود كه در آغاز كار از آن بويي برده باشد و چيزكي يافته است يعني علم اجمالي از آن دارد سپس به علم تفضيلي آن دست مي آيد و آنرا مشروحا" طلب مي كند و ديگر نتيجه اي كه حاصل شد اينكه انسان هرچه كمال مي يابد به اصلي نزديكتر مي شود. آن اصل حالا هر نوع كمالي باشد به آن اصل نزديكتر مي شود.
و درجه تقرب به او پيدا مي كند و هر چه بيشتر پيشرفته است، تشابه و سنخيّت او با آن اصل بيشتر مي شود. اجازه دهيد در توضيح نتيجه نخستينْ مثالي عنوان كنم تا بهتر به دو درجه علم كه اجمالي و تفضيلي است نائل شويم. البته انشاءالله پس ازپايان كتاب در دروس تزكيه شرايط، چون الان براي ما كمالات معنوي كمالات انساني مهم است قرب ما هم مشخص است، چه نوع قربي بايد باشد، آنجا بگوئيم چه كار كنيم كه رفته رفته سنخيّت پيدا كنيم.
در نظر بگيريد كه در داد و ستد روزانه از كسي در چند مدّت كالاهايي خريده ايد و در هر نوبت هم به او بهايي پرداخته ايد و آنچه را گرفته ايد و داده ايد همه را در دفتري ياد داشت كرده ايد سپس مي خواهيد بدانيد آيا به آن شخص بدهكاريد يا نه؟ براي اين دانستن دفتر را مي گشاييد و آنچه را در دفعات از او گرفته ايد يكجا با چرتكه يا غير آن جمع مي كنيد و همچنين آنچه را داده ايد جمع مي كنيد پس از آن حاصل آن دو را با هم مي سنجيد، اگر برابرند كه سر به سر شده و اگر يكي بيش از ديگري است، به يك عمل تفريق به دست مي آوريد كه بدهكاريد يا بستانكار. در اين كار سه چيز مورد نظر است: يكي اينكه در ابتدا خواستيد بدانيد بدهكاريد يا نه، دوّم اينكه هر يك از داده ها و گرفته ها را جمع كرديد و با هم مقايسه نموديد و نظم و ترتيب بخصوصي داده ايد، سوّم اينكه نتيجه حاصل كرده ايد و به خواسته خودتان رسيده ايد و بدان علم يافته ايد، حالا مي بينيم كه آنچه را كه در آخر بدان علم يافته ايد همان بود كه در آغاز آن را طلب مي كنيد. يعني وقتي شروع فعاليّت شما بود چيزي را مي خواستيد كه در آخر به آن رسيديد، از اوّل هم به دنبال همان بوديد يعني از اوّل شما نسبت به آن يك حالت طلب و آگاهي داشتيد بعد هم در نهايت به آن رسيديد.و درباره آن چيزكي بو بُرده ايد امّا به تفضيل نميدانسته ايد. مثل اينكه حالا شما مي خواهيد درس ديگري بخوانيد، مثلا" مي خواهيد بدانيد حاصل ضرب پانزده در دوازده چند مي شود؟ الان چيز را
مي خواهيد؟ حاصل را مي خواهيد، يعني مقصود شما چيست؟ حاصل است، پس از اوّل آنچه را دنبالش هستيد همان حاصل جمع است، حاصل ضرب است. خوب چه كار مي كنيم؟ يك: از اين حاصل شروع مي كنيم بر مي گرديد به معلومات خودتان، معلومات خودتان را مي سنجيد، ببينيد چگونه حل مي كنيم؟ خوب از عمل ضرب استفاده مي كنيم ضرب مي كنيم جواب كه به دست آمد به همان كه از اوّل مي خواستيد دوباره رسيده ايد، پس همان كه در اوّل مطلوب بود در آخر هم شما به همان چيزي كه مطلوب بود رسيديد. پس مطلوب شما در اوّل و آخر يك چيز است جز اينكه در اوّل معلوم به اجمال بود و در آخر معلوم به تفضيل. لذا درباره مطلوب مي توان گفت: هُوَ الْأَوَّلُ وَ هُوَ الْآخِرْ يعني مطلوب ما، هُوَ ضميري است كه به مطلوب برمي گردد، مطلوب هرچه مي خواهد باشد اوّل با انسان است آخر هم انسان به آن مي رسد، پس هماني كه اول هست آخر هم هست. نكته اي كه لازم است اينجا دانسته شود اين است كه مطلوب ما، معشوق ما و محبوب ما اگر در اوّل با ما باشد ما در آخر اگر سير كنيم به همان مطلوب و معشوق مي رسيم. نكته مهم اين است كه نمي شود مطلوب اوّل باشد آخر هم باشد امّا وسط نباشد، يعني كسي نمي تواند در مسيري تحت جاذبه كمالي حركت كند بعد در طول مدّت حركت به سمت آن كمال رابطه اش قطع شود، پس آن كمال همان طور كه در دل طالب از اوّل جاذبه داشت تا آخر هم جاذبه را حفظ مي كند تا انسان به آن چيزي كه مي خواهد برسد يعني دقيقا" به مقصود خودش برسد. حالا اگر كسي طالب يك چيزي شد به سمت آ ن حركت كند، بعضي از افراد هستند طالب يك چيزي مي شوند امّا آن سنخيّتي با آن چيز مي خواهند يا آن جاذبهء مطلوب آنقدر نيست كه اينها را بكشد فقط طلب در اينها ايجاد مي شود، ميل دارند امّا مثلا" دوست دارم يك خط ياد بگيرم، خطّ خوشنويسي، و خيال دارم در آينده اگر زماني فرصت كردم كلاس بروم، پس الان وقتي مي گويد آينده مي خواهم كلاس بروم يعني آن الان آنقدر جاذبه در دل آن ندارد كه او را همين الان ببرد سر كلاس خوشنويسي بنشاند و آنقدر هم او را با علاقه نگه دارد كه او به مقصدش برسد.
پس اگر مطلوب جاذبه اش كم بود يا سنخيّت طالب با مطلوب كم باشد حركتي انجام نخواهد شد، به قول معروف يك حد نسابي دارد، آنقدر بايد باشد، مطلوب بايد آنقدر جاذبه داشته باشد كه جاذبه وجود طالب را بگيرد، بتواند او را به حركت در بياورد، آنقدر كه بتواند روي اراده او تسلّط پيدا كند و اراده را در او به وجود بياورد و او حركت كند حالا اگر خواست حركت كند حركت دو نوع است: اگر حركت افقي باشد اين وقتي مي خواهد به سمت مطلوب حركت كند تا وقتي مطلوب اول هست آخر هم هست، پس معلوم است وسط هم هست، نمي شود نباشد، اول باشد بعد برود و بعد آخر باشد پس وسط هم هست مطلوب بايد در كنار طالب باشد. اين وقتي حركت كرد بايد در طول مسير عشق به مطلوب را حفظ كند يعني همانطور كه اول عشق داشت حركت كرد تا آخر عشق و محبّتش را به مطلوب خودش حفظ كند اگر در حركت افقي وقتي داريد حركت مي كنيد رابطه با مطلوب قطع شود، يعني چه رابطه قطع شود؟ وقتي اين رابطه قطع مي شود يعني چه؟ چه طور ممكن است اين رابطه قطع شود؟ يعني همان عاملي كه باعث حركت شده بود همان عامل از بين برود؟ علّتهاي مختلف دارد يك علّتش اينست كه شخص وقتي حركت مي كند سختي نبيند يعني عشقش غلبه بر سختيها نكند، سختيها را تحمّل نكند:
در ره منزل ليلي كه خطرهاست به جان
شرط اوّل آن است كه مجنون باشي
اين مجنون نباشد يك مقداري طالب باشد خوب عاشق نشده باشد وقتي يك ذره سختي ببيند رها مي كند. يكي از عوامل توقف چه بود اين كه سنخيت خيلي قوي نباشد جاذبه خيلي زياد نباشد جاذبه ممكن است حركت ايجاد بكند حالا وقتي مثال بزنيم بيشتر متوجه ميشويد اما در راه ممكن است موانع ايجاد بشود چه جاذبه كم شود چه معشوق ديگري پيدا شود خوب دقت كنيد معشوق ديگري پيدا بشود يعني دارد حركت ميكند به
سمت مي رود، مثلا به سمت يك مطلوبي، يك معشوق هم اينطرف پيدا
مي كند مي بيند اين هم مثلا اينطرف به آدم چشمك مي زند، آنطرف هم
به آدم دارد چشمك مي زند، اين چشمكها زياد مي شود، يكي از اين نيروها دلش را به دست مي آورد، يك دلبري پيدا مي شود دل طرف را مي برد، وقتي دل را برد ديگر به سمت معشوق اوّل حركت نمي كند راهزن مي شود يعني يك راهزني پيدا ميشود كه قوه و جاذبه او بيش از جاذبه مطلوب اوليه است ديگر اين حركت به سمت مطلوب اوليه نخواهد داشت. خيلي ظرافت در اين قضيه هست يعني اينكه اولاً به سمت مطلوب اوليه حركت كرد چون به هر حال سنخيّت به دست آورده بود، اينكه در طول مسير جاذبه اش از بين رفت يعني در حركت خود سرد شد، اين به خاطر اين است كه قطعا" با آن مطلوبي هم كه به عنوان رهزن سراغش آمده با آن هم سنخيت داشته كه باعث شده به سمت آن برود. محال است انسان در حركت خود يك چيزي را به عنوان هدف در نظر بگيرد و در طول مسير به دنبال هدف ديگري برود مگر اينكه با آن سنخيّت نداشته باشد كه حتما" هم با آن يك سنخيّت داشته كه به سمت آن رفته است، پس به هر علّت كه عرض شد، چه معشوق ديگري به وجود بيايد چه معشوقهاي ديگري، چه جاذبه به خاطر سنخيتهاي راه كم شود، در حركت افقي توقف حاصل شود، مثلا" كسي مي خواهد به دنبال سواد برود، دنبال علم مي رود، مي بيني مثلا" پنج سال درس خوانده است، مي خواهد كه ديپلم بگيرد يك مانع پيش مي آيد ديگر درس نمي خواند، به هرعلت آنقدر كشش ندارد كه با وجود آن دنبال درس برود اگر كشش داشته باشد يا با آن درس كه مي خواند سنخيت داشته باشد هر عاملي هم كه باشد جلو مي رود يعني مشكلات را به خودش تحميل مي كند ولي درس را رها نمي كند عاشق درس است، تشنه درس است،تشنه علم است، هرعلمي، حاضر است از شكمش، از خوابش بزند، انواع و اقسام سختيها را تحمل كند ولي از علم نگذرد، اين به خاطر اين است كه سنخيت او با علم بيشتر است، جاذبه اي كه علم در دل او ايجاد كرده بيشتر است، اما بعضيها نه، مي خواهند بروند درس بخوانندمي بينيد بايد يك مقدار از كارهايشان، ازخوراك خود، ازخواب خود، از بازي و تفريح و استراحت خود بيفتند مي گويند نه اينقدر هم جاذبه ندارد، ديگر نمي رود، حركت نميكند، دنبال علم نميرود بيسواد ميماند. امّا وقتي هفت كلاس از دوازده كلاس خواند، وقتي اين هفت كلاس توقف كرد از بين مي رود، هفت كلاس را دارد فقط توقف كرده است، ممكن است بعدها يك سري از معلوماتش را از دست بدهد امّا باز يك چيزي برايش ميماند، سوادش را از دست نمي دهد. مثلا" در رابطه با عـلـم داريم: لـِكُـلِّ شَئٍ آفَـتٌ وَ لِـلْـعِـلْـمِ آفـاتْ، مخصوصا" در راه علم، براي هرچيزي آفتي است امّا براي علم آفــات اسـت. خيلي آفت دارد. آنقدر رهزن پيدا مي شود كه افراد به دنبال علم ، دنبال سواد نروند، به دنبال فهم و كمال نروند، خيليها رفتند امّا هزارو يك عامل سراغشان مي آيد، وسوسه ها، چشمكها و خيلي جاذبه هاي ديگر شخص را نمي گذارند درس ياد بگيردــ حرف در اين زمينه زياد است، ما فقط كلي گويي مي كنيم ــ اين مثلا" الفباي قضيه است.
امّا اگر حركت عمودي باشد، در حركت عمودي وقتي رابطه قطع شود چه حاصل مي شود؟ سقوط، يعني شخص سقوط مي كند، تا جايي كه حركت كرده سقوط مي كند يعني ممكن است شخصي مثل كوهنوردها پله پله سقوط كند ــ كوهنوردها وقتي بالا مي روند يك ايستگاه دارند چند دقيقه استراحت مي كنند بعد حركت مي كنند بالا مي روند، حال اگر سقوط كنند اينطور نيست كه منزل اوّل بيايند، مي آيد روي منزلي كه حركت كرده، آخرين جايي كه حركت كرده(مثال عرض مي كنم) بعضي اعمالشان حداقل همينطور است، مثل اينكه انسان كلاس نهم ــ سوم راهنمايي ــ را مي خواند مي خواهد اوّل نظري را شروع كند بخواند، در اوّل نظري مي برّد، رد مي شود، اين نمي آيد اوّل دبستان مي آيد همان نهم، همان جا مي ماند امّا به هرحال سقوط است.
فرقي كه حركت افقي با عمودي دارد اينست كه در حركت عمودي فقط توقف نيست يك مقدار سقوط هم هست و اين سقوط گاهي اين طور نيست كه فقط انسان را به آخرين منزل بياورد بلكه ممكن است به اوّلين منزل برگرداند. پس انواع سقوطها در اين قضيه هست، يكبار به منزل آخر سقوط ميكند، يكبار سقوط مي كند به منزل اوّل اوّل و يكبار هم ممكن است سقوط كند نه تنها به منزل اوّل بلكه پائين تر برود. بعضيها از يك چيز حركت به سمت معشوقي را شروع مي كنند بعد از مدّتي نه تنها رغبت خود را از دست مي دهند بلكه رفته رفته در ايشان تنفر ايجاد مي شود، دقت كنيد يعني معشوق منفور مي شود، ديگر از اين بدش مي آيد، ديگر سنخيتش را از دست مي دهد كم كم برايش منفور مي شود، حالا هر نوع كمالي. زماني عشق انسان يك چيزهايي مي خواهد حال اين چيز ممكن است خدا هم باشد، يكي عاشق خدا باشد به سمت خدا حركت كند، و يك موقع مي شود كه همين عاشق از خدا، از معنويت، از علم بدش بيايد. افرادي بودند كه مي گفتند: ما چه ساده بوديم يك زماني نماز مي خوانديم، يعني نه تنها نماز نمي خوانند بلكه تنفر هم برايشان ايجاد شده، از نماز بدشان مي آيد، بودند افرادي كه بعد از مقدمه چيني بسيار در جواب اينكه چرا نماز نمي خواني گفته است: من خوشم نمي آيد، علنا" مي گويد من خوشم نمي آيد از اين كار بدم مي آيد، يعني از مسجد و مظاهر ديني تنفر دارد، وَ إذا ذَكَرَالله، قرآن مي فرمايد: موقعي كه خدا در مقابل اينها ذكر مي شود، در نزد اينها اسم خدا مي آيد إشْمَئَزّتْ الْقُلُوبْ ألَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِالله قلبهايشان تنفر پيدا مي كند، وقتي اسم خدا مي آيد حالشان به هم مي خورد چه بسا اينها يك زماني هم دوست داشته اند امّا سقوط، علائم سقوط كردن براي اينكه عكس رفتند و پائين كشيده شده اند، حركتي عكس و اوّليّه يعني از مظاهر ديني بدشان مي آيد، كساني در بسيج بودند كه الان ضدّ بسيج اند، كساني كه در روحانيّت بوده اند و ضدّ روحانيّت اند، افرادي كه با حزب اللهي ها بودند الان از بچه حزب اللهي ها، از مظاهر حزب اللهي خوششان
نمي آيد، در ظاهرشان تأثير دارد، لباسشان، قيافه شان، صورتشان، آرايش مو و ريششان عوض مي شود و تغيير مي كند. در كمالات ديگر هم هست دركمالات خيالي هم اينها هستند يعني وقتي انسان كمالات خيالي ــ اصلا" اينها كمال نيست، نسبي عرض مي كنم، واقعا" كه كمال نيست ــ در آنها هم هست. بعضيها كه عاقل تر مي شوند، سر عقل
مي آيند كمالات واقعي، كمالات سرابي را مي شناسند كه اينها سراب بوده و من تمام عمر خود را پاي اينها تلف كردم، اين واقعيّت است.
«لايُؤْمِنُونَ حَقٌّ شَيْئا"» چيزي به درد من نمي خورد، كاري براي من نمي كند. مطلب بعدي اينست كه در حركت به سمت محبوب فقط كساني تا آخر راه مي توانند بروند كه چشمشان هم به همان محبوب باشد يعني تا آخر پائين نيفتد اگر در طول مسير جاذبه از دست بدهد معشوقهاي ديگر پيدا شود اين خلاصه ممكن است منحرف شود. يك زمان شخص در مقامات سلوكي كه سلوك مي كند يك مقاماتي را داراست، در عرفان به آن مقام مي گويند. مي گويند در عرفان مقام دارد، پله و درجه آمده، مثلا" از درجه هفتم مي خواهد به درجه هشتم ايمان برود آنجا موانع نمي گذارد، گير مي كند، مي برّد، در هفتم مي آيد ديگر سقوط نمي كند. ولي گاهي اوقات در همين حركات معنوي يعني حركتهاي غير مادي، همانطور كه ممكن است به پله آخر سقوط كند يعني آخرين درجه كه داشته، فقط آن درجه را نمي تواند بالا برود و الا درجاتي را كه طي كرده دارد. ولي نه، گاهي اوقات ممكن است سقوط كند و چند درجه پائين بيايد يا حركتي ضدّ حركت اوليّه داشته باشد.
اگر معشوق، مطلوب ما خودش يك موجود باشد يعني معشوق مطلق، مطلوب مطلق، كمال مطلق، خداوند تبارك و تعالي يا نه انسانها هم همينطورند، وقتي كسي به سمتشان مي آيد امتحانش مي كنند،
مي خواهند ببينند چند مَرده حلّاج است، بالاخره راست ميگويد اينكه من طالب تو هستم؟ چقدر حاضر است در حركت به سمت مطلوب مايه بگذارد؟ از چه چيزهايي حاضر است بگذرد؟ تا كجا مي آيد؟ امتحانات همينطورند. مي گويد امتحان مي كنيم، چندين مرتبه خداوند در قرآن فرموده: حَتّي نَعْلَمُ الْمُجاهِدينَ مِنْكُمْ وَ نَعْلَمُ الصّابِرينَ، به خاطر آن كمالي كه داريد، به خاطر عشقتان به كمال آيا شما را به جهاد هم مي كشاند كه در حفظ معشوق خودتان جهاد هم بكنيد؟ حاضريد جانتان را، پايتان را، دستتان را هم بدهيد؟ حاضريد از مالتان بگذريد؟ حاضريد از زن وبچه دست برداريد؟ اينها به هرحال حركتند، در اين حركت مي خواهيد تا كجا برويد؟ امتحان مي شويد، خيليها ادّعا دارند امّا در حركت امتحان مي شوند و چه بسا خود مطلوب معشوقهايي را هم سراغ انسان بفرستد، معشوق سراغ انسان بفرستد ببيند بالاخره انسان طرف معشوقها مي رود يا نمي رود، زرنگ كسي است كه تا آخر چشمش به معشوق اصلي باشد.هُوَ الْأوَّلُ وَ الْأخِرْ.
و همه چيزهايي را كه در راه طلب او هستيم اين چنين مي گويند، يعني همه كمالات اينطورند، و شايد در اين اشارات اسرا نهفته باشد كه در وقتش آشكار شود. اين كار انسان را كه از معلوم به معلوم به اجمال به سوي اموري كه اسباب روشن شدن آنند رفتن و از نظم و ترتيب خاص آنها دوباره به مطلوب مشروحا" رسيدن، در كتب منطق و حكمت (فلسفه) به زبان تازي فكر مي گويند و به زبان فارسي انديشه و به عبارت ديگر فكر حركت به نفس ناطقه است، از مطلب اجمالي به سوي اموري معلوم كه از ترتيب و نظم خاص آنها مطلب مطلوب معلوم و مكشوف مي شود و آن امور را مبادي آن مطلب مي گويند، پس فكر يك حركت صوري نفس است از مطلب به مبادي و از مبادي به همان مطلب. مثلا" شما اول با مشكل روبرو مي شويد، مي خواهيد آن را حلّ كنيد از مشكل بيرون برمي گرديد با آن چيزها و معلوماتي كه خودتان داريد معلومات را پيش هم مي چينيد دوباره سروقتش مي آيد مشكلتان حلّ مي شود.
حكيم سبزواري(ره) در منطق منظومه گويد: ألْفِكْرُ حَرِكَةُ مِنَ الْمَبادي وَ مِنَ الْمَبادي إلَي الْمُرادْ، نتيجه دوّم درس پيش اين بود كه انسان هرچه عالم تر و كامل تر مي شود به اصلي كه علم و كمال است نزديك تر
مي شود و بدان تشابه و تجانس يابد و بوي تقرب مي جويد و به رنگ او در مي آيد و به قول ارسطو در جواب اسكندر: چون علم مي آموزي پيش تر مي روي. ببينيد مي گويد به رنگ او در مي آيد يعني شباهت پيدا مي كند، پس نمي شود ما عاشق چيزي باشيم بدون اينكه بخواهيم با آن سنخيت پيدا كنيم و به آن نزديك شويم واين در درجه اول، باز از امورهايش است كه درامر تزكيه هم مهم است. بايد اگر مي خواهي با آن سنخيت پيدا كني آن شرط سنخيت را اجرا كني، اينجا اگر ميل خودت را هم مي خواهي دخالت بدهي نمي تواني حركت كني. هميشه در درجه اول سالك اولين چيزي را كه بايد به سمت كمالش قرباني كند خودش است يعني اميال شخصي خودش، اظهارات خودش است آنها را بايد كنار بگذارد، همانطور كه وقتي يك نفر مي خواهد دانشگاه برود، شايد يك نفر نخواهد دانشگاه برود اينهمه راه را طي كند گرما و سرما و كرايه ماشين و ترافيك، ولي مطلوبش اين است بايد تحمل كند لذا وقتي يك دانشجو به سمت دانشگاه حركت مي كند از خير خيلي از ميلهاي خودش گذشته و رفته آنجا نشسته است، پا روي خيلي از خواسته هاي خودش كه با طلب آن علم منافات داشته آنها را كنار گذاشته كه آمده براي درس. هروقت يك چيزي را كه مي خواهيم بايد موانعي را كه در راه رسيدن به آن هست برداريم.
پس چه مي داني كه انسان هر چه داناتر مي شود و به كمال نزديكتر
مي گردد آثار وجودي او بيشتر مي گردد و كارهاي عجيب و شگفت از او پديد مي آيد و اخترعات و اكتشافات حيرت آور از فكر او ظهور
مي كندازايماواشاره او اسراري ابوالعجب بروزمي كند . شيخ الرئيس ابوعلي سينا راكتابي است بنام اشارات كه درد وعلم ومنطق وحكمت تنظيم كرده است . حكمت را درده خط نوشته است وخط دهم آن دراسرارآيات است يعني درآيات وامورغريب وعجيب كه ازانسان صادرمي شود درچند فرع درظهورغرائب وبروزخوارق آداب ازانسان سخن مي گويد ودربعضي ازفصول مي گويد ازشنيدن اينگونه چيزهاي شگفت استنكاف نداشته باشيد كه آنها رادرمذاهب وطرق طبيعت اسباب معلوم ونمونه هاست واز راه امورطبيعي وپيشامد احوال واوضاع دارد برطبيعت اثبات مدعاي خود مي كند مثلا" درفصل پنجم آن است كه مي گويد : اگربه توخبررسيد كه عارفي به نيروي خود كاري كرده است وتحريكي يا حركتي نموده است كه ازوسع مثل اوخارج است آنرا به استنكاف تلقي نكنيد كه درمظاهرطبيعت مي توانيد راهي به سبب آن پيداكنيد .
يعني اگركارعجيبي شما ديديد ازكسي سرزد كه براي شما عجيب بود . غريب بود نتوانستيد هضم بكنيد نبايد انكارش كنيد . قطعا" يك راهي يك فرمولي دارد كه مانتوانسته ايم به آن برسيم . ولي مي شود رسيد مي گويد درمظاهر طبيعت اين هست يعني مي شود پيدا كرد فرمولي كه اين كارعجيب راهم انجام داد مانمي دانيم . دليل نيست كه نداشتن مايا ماسنخيت با آن نداريم انكارش كنيم . ماسنخيت نداريم نمي فهميم حضرت عباسي مثلا" اگردستگاهي مثل ويدئو رادرايران نياورده بودند براي اولين بارمي آوردند به شما مي گفتند همچنين كاري مي كند كسي باورمي كرد . قبل ازاينكه بياورند . يامثلا" هزارسال پيش مي گفتند انسان مي تواند زماني با هواپيما برود تاكجاها پروازكند يامثلا" سيمي رابطي باشدكه با شناخت هزاران كيلومترآنطرفترباكسي حرف بزند . خوب اينها كاربشراست ديگر. اينها رابشردرست كرده است . خوب كسي باورنمي كرد كه مي گويد يك وقتي هرچيزي راعجيب شنيدي رونكنيد مابا آن مسائل و راههايش آشنا نيستيم والا راه دارد درمسائل قيامت هم ماهمين بحث را داريم . تمام مسائل كه درقيامت مطرح شده . ائمه ما ( سلام ا... ) هروقت ازايشان سئوال شده يك نمونه دنياي براي آنها آورده اند . مثال زده اند كه آقا آنجا قيامت چرا اينطوراست مي فرمايد كه خوب مثل اينجا كه دردنيا اين نمونه را داريم . هرچه سئوال كرده اند جواب آورده اند يعني ازآنها يك نمونه خداوند دردنيا گذاشته كه عبرت بگيريم . بدانيم كه مي شود . خداوند تادرهست ميتواند هركاري رابكندحالا اگرانساها اين كارها راهم توانستندبكنند كسي نبايد تعجب بكند .دريك كلام حالا جلسه بعد من الان اينجا قطع مي كنم ادامه اش بماند براي جلسه بعد كه راجع به خوارق واينها صحبت بكنيم بعد آن بحثي را مي خواستيم انجام بدهيم راجع به حركت به سمت كمال . ممكن است موانعي بيايد سرراه انسان ايجاد شود .
ببنيد انسان راكلا" ازآن جهت كه خليفه خداست مي تواند جانشين خداوند در روي زمين باشد . هيچ كاري ازاو بعيد نيست كه بتواند انجام بدهد . ميتوان آنكاررا انجام بدهد چون مي خواهد جانشين خدا باشد وگفتيم كسيكه خليفه است كارمستخلف درامررا انجام بدهد .اصولا" كسي مي تواند جانشين كسي باشد كه قدرت جانشيني را داشته باشد . قدرت كاررئيس را داشته باشدكه ميگذاردش براي جانشيني . پس همه كارهايي كه خداوند تبارك وتعالي ميكند انسان هم ميتواند به آنجا برسد واينكارها را انجام بدهد . با راه خودش . پس حالا اين چيزهايي راهم كه مي بينيم . خيلي هم عجيب نيست . درست است ما تعجب مي كنيم . اما اين بخاطراينست ه مابه مقام انسان آگاهي نداريم . والا انساني كه خداوند آفريده است براي اينكه خليفه خودش در روي زمين بشود . خيلي كارها دارد . يعني انسان مي تواند محدودبه زمان نشود . محدود به ماده نشود . محدودبه مكان نشود . همانطوركه خدا محدودنيست .نه محكوم به زمان است . نه محكوم به مكان است . نه محكوم ماده است . يعني يك انسان مي تواند به جايي برسد كه گذشته راخبربدهد كه چه اتفاقي افتاده . گذشته يك نفررا ببنيد . هيچ محدودبه زمان ومكان نباشد خودش هم محدود به زمان ومكان نباشد دريك لحظه اينجاهست . دريك لحظه ديگرآن سر دنيا باشد . آنطرف يك شهر ديگر . كشورديگر. قاره ديگر. انسان مي تواند برسد . وقتي خدا آفريده اش براي مقام جانشيني سپس اين قدرتش را داشته كه انتخاب كرده اينرا توانش را داشته كه مي توانسته . ميتواند جانشين شود . پس هيچ كاري نيست كه ما بخواهيم راجع به انسان فكربكنيم ونتواند انجام بدهد . به اذن خداوند ازآن جهت كه خليفه خداست وميتواند شباهت پيدا بكند با خداوند ميتواند اين كار را انجام بدهد .
" الحمد لله رب العالمين وصل الله علي سيدنا ونبينا محمد خاتم النبيين وعترة الطاهرين .