درس 31 ازمهمترين درسهايي است كه ميخوانيم. چون مبناي بسياري از عملها ميتواند قرار بگيرد احتمالاً چند جلسهاي را روي اين درس توقف داريم تا خوب جا بيفتد يعني يكي ازدرسهاي مهم نظري ماست . اين جلسه فقط درس را ميخوانيم و توضيح مختصري ميدهيم . البته چيزي نيست كه دوستان ندانند اما منظور اين است كه معناي اين درس وارد قلب ماشود يعني باور قلبي داشته باشيم اين باور قلبي بينشهايي است كه خيلي از جاذبهها را دفع ميكند. خيلي از جاذبهها كه سراغ انسان ميآيد چشمكهايي كه زده ميشود دفع ميكند . انسان به هر مقدار از هر لحاظ كه رشد كند ممكن است مورد توجه قرار گيرد حتي مسائل ديني ومعنوي هرطوري كه رشد كند اين قضيه هست كه مورد توجه قرارميگيرد مورد توجه قرارميگيرد . مورد استقبال قرارميگيرد . به سراغ آن ميرود دردرس 31 وقتي بحث كمال مطلق ميشود ماهرگزبه كمترازآن قانع نشويم بدانيم كه غيركمال مطلق همه چيزسراب است ولو درديدگاه اجتماع بزرگ بشد ولو درديدگاه مسلمين بزرگ باشد ولو درديدگاه خيلي ازمومنين بزرگ باشد چه بسابزرگان ومؤمنيني كه آنها هم اسيرقوه خيال هستند به صرف اينكه افرادي استقبال كردند . يا چشمكها . به اسم دين بايد مواظب باشيم كه طوري عمل كنيم ازحركت به سمت كمال مطلق نيفتيم ميخواهم بگويم كه وقتي به مفهوميتوجه ميكنيم بايد دقيقاً ارزش داشته باشد وبالاترين ارزش راهم داشته باشد بعضيها هستند كه ارزشها راميشناسند ووقتشان راهم صرف ارزشها ميكنند امامعلوم نيست كه همه كس موفق شود كه وقتي وقت خود را صرف ارزشها ميكند .خودش راصرف بهترين ارزشها كند . اما آيا اين ارزش بالاترين ارزش است . بهترن كاري است كه انسان ميتوان بكند ؟ كاري كه خوب شد جامعه پذيرفت. اسلام هم تائيد كرد ميآرزد كه انسان تمام عمر و استعدادش را به زير پا بگذارد به صرف اينكه خوب ازكاردرآمد. ما با مفهوم اين درس ميفهميم كه بالاترين ارزش چيست؟ قله ارزشها كدام ارزش است؟ بعد همت كنيم براي آن. اگراين درس خوب جابيفتد ديگرخيلي از چشمكها نميتواند ما را اسيركند. و با چشمكها گول نميخوريم . ازدروس واصول گذشته دانستيم كه قوه مصوره به تنهايي صورتگر نطفه نيست وانسان كه ازنقص به كمال ميرسد بايد وسر را مصوري غيرازقوه مصوره باشد ونيزمخرجي ميخواهد كه خود واجد كمال باشد تا بتواند نفس ناطقه را از قوه به فعليت رساند گفتيم كه ماخودمان (نفس ناطقه) يا قوه مصوره كاريي قدرت آن صورتگري و تصويرگيري بود يعني همه آن علوميكه در رابطه با تحصيل كرده نطفه لازم است را داشت الان كه ما بزرگ شديم بايد آن كمال را درآن يعني درخومان ببينيم. احساس كنيم. علم به آنها را بايد داشته باشيم. نداريم پس حالا كه نداريم معلوم است كه ما نكرديم. ما نميدانيم. اگرنفس را (نطفه را) حركتي حاصل شد به سمت به وجود آمدن . به سمت پيدا كردن آن كمالات. بايد ببينيم چه كسي آن راحركت داده است ؟ مخرج اوازنقص به سمت آن كمالات چه كسي بوده است ؟ اكنون سخن ازچند سوي روي ميآورد و درهاي پرسشهاي گوناگون به روي انسان بازميشود ونقدهاي بسيارپيش ميآيد . پسنديده است كه چند نمونه ازسخنان را به ميان آوريم. اگردرست بينش خود را بكارببريم خواهيم دانست كه انسان به دنبال چيزي كه به كلي وازهرچهت برايش گنگ ونامعلوم باشد نميتواند برود وبه عبارت ديگرهيچ كس طالب مجهول مطلق نتوانسته است ومجهول مطلق را طلب كردن. آب درغربال ريختن است والبته كسيكه به دنبا چيزي ميرود ناچار يك راه آشنايي با او به دست آورده است كه ازاين راه به سوي او ميرود تا بتواند به واقعيت وهويت او برسد و به كُنه ذات او دست بيابد و چيزي را كهخواهد بجويد . اگرماچيزي را كهدنبالش ميرويم ( اولاً كه انسان وقتي دنبال چيزي ميرود يك نفعي . يك سودي درآن ميبيند كه دنبالش حركت ميكند . اين اصل مهمي است ماتاوقتي چيزي را براي خودمان مفيد ندانيم حركت به سمت آن نداريم . ميلي هم به آن پيدا ميكنيممگراينكه براي مامفيد باشد . جالب باشد .اگرداشته باشيم چيزي را كهديگررفتن به سوي آن معنا ندارد پس نميرويم چون داريم . مثل كسي كه سواد دارد حركت نميكند به سمت نهضت سوادآموزي كه سواد ياد بگيرد . رغبتي هم ندارد چون سواد دارد. پس ما چيزي را كهداريم هيچ رغبتي وهيچ حركتي درما به سمت اوايجاد نميشود چون داريم. پس حركت زماني است كه ما اولاً ميدانيم كه ضعف داريم يعني به ضعف خودمان آگاه هستيم. ميدانيم كه كمبودي داريم. به چيزي نياز داريم. ثانياً ميدانيم كه آن چيزبه چيزي هست كه ميخواهد مشكل مارا برطرف كند. نيازمان را برطرف كند به هرحال يك شناخت اجمالي نسبت به آن داريم. ما اولاً اگراحساس درد نكنيم. احساس نيازنكنيم. رغبتي هم به سمت چيزي كه حركت كنيم نداريم. مثلاً خيلي ازجوانها كه ترك تحصيل ميكنند چون به اين نقطه رسيده كه اين درس خواندن هيچ تاثيري درزندگي او ندارد. درس خواندنش بيهوده است. وقت تلف كردن است. خيلي ازلذتها وچيزها را ميخواهد دنبالش برود. خيلي مسائل جالب را ميخواهد به سمتش رود اين درس مزاحمش است. باري هم از روي دوشش برنميدارد ميگويد مثلاً شيمي وفيزيك خواندم اينها به چه درد من ميخورده. نيازي احساس نميكند لذا خيلي راحت درس را كنارميگذارد و به دنبال چيزي كه برايش جالب است ميرود مثلاً فوتبال ميرود. وقتش را صرف فوتبال ميكند. صرف شنا ميكند. صرف ورزش ميكند يا صرف سرگرميهاي ديگرميكند. آنها به هرحال براي اويك تازگي دارند يك لذتي دارند به هرحال به نوعي براي او جالب هستند. اينكه درس را ضرورتش را احساس نميكند حركت هم نميكند. رغبتي هم ندارد. اين همه دانش آموز را ميبيند كه به مدرسه ميروند ولي دراوهيچ رغبتي ايجاد نميشود چون نميداند كه نياز دارد. و نميداند كه اين درس ميتواند اين نياز او را بر طرف كند. همين شخص وقتي ازدواج كرد. جايي مشغول شد. فشار زندگي روي دوشش آمد . خرج ومعونه زندگي بردوشش آمد. ميبيند كه درس نقش خوبي دارد اگرسواد خوبي داشت فشارمالي ازاوكم ميشد. معونه زندگي بارش را از روي دوش اوكم ميكرد مثلاً ديپلم داشت. فوق ديپلم داشت. كارشناسي داشت. كارشناسي ارشد داشت. اينجا احساس ميكند. بعد مينشيند حساب ميكند ميبيند كه اگر بخواهد 20 سال آن ادامه دهد بدون مدرك. بايد اين 20 سال درسختي باشد اگر2 سال 3 سال زحمت بكشد برود تحصيل كند ميبيند كه فشاركمتري به اووارد ميشود بعد ميبينيم آن درسي را كه هيچ عْلاقه اي وهيچ رغبتي نداشت مينشيند وميخواند ميداندكه اين حالا نيازي ازنيازهاي او را برطرف ميكند حركت شروع ميشود رغبت شروع ميشود اما اگرانسان احساس نيازنكرد حركت نميكند . ثانياً اگراحساس نيازكرد آنچه كه نيازش را برطرف مي ند نشناسد به سمت چه چيزي ميخواهد حركت كند . دست وپا ميزند چون نميداند كه نيازش چيست؟ يك چيزي دروجودش او را اذيت ميكند. احساس ضعف ميكند. تحريك ميكند. اما آن چيست را نميداند. بيرون ميآيد. دركوچه پرسه ميزند. گاهي پاي تلويزيون مينشيند. گاهي باشگاه ورزشي ميرود. گاهي كارهاي ديگر ميكند. به هر حال بازهم تشنه است اگرنداند كه آن چيزي كه دنبالش است چيست سرگردان مي نماند عمرش تلف ميشود. بايد ببيند كه چه ميخواهد. چه چيزي راطلب ميكند. كه اين خودش خودشناسي لازم دارد. بايد بشناسد كه چه موجودي است وچه چيزي اورا به آرامش ميرساند . به كمال ميرساند اين مهم است . اگرآنچيزي كه مشكل مارا برطرف ميكند نيازمان را برطرف ميكند را نشناسد ما چطور ميتوانيم به سمتش حركت كنيم . پس حركت 2 مقدمه دارد: شناخت نياز. احساس نياز.شناخت آن چيزي كه نيازمان را برطرف ميكند . يعني اول نقص وضعف را بايد بشناسد . علم به نقص وضعف را داشته باشد بعد بداند آنچه كه نقص وضعف را برطرف ميكند چه چيزي هست بعد حركت به سمت آن كند . چيزي كه كاملاً براي اومجهول است وهيچ آگاهي نسبت به آن نداريم هيچ وقت هم ميلي به آن پيدا ميكنيم. هيچ وقت هم طرفش نميرويم . اگرچيزي براي ماجالب بود ماعلميبه آن داشتيم به دنبالش ميرويم مثلاً يك وقت حوصله شما سرميرود وهيچ جا سرتفريحي را سراغ نداريد كه برويد. بيرون ميآيي ازخانه و وقتت را تلف ميكني . به هرحال دنبال جايي ميگردي كه روح خسته ات را درمان كني . اگرپيدا نكني همين طور اين مابين مي ماند. به هرحال مجبوري خودت راباچيزهاي پست تري قانع كني ولي آن طوركه بايد برطرف نميشود اما اگرشما جايي را سراغ داشته باشي . ممكن است وقتي كه نيازنداشته باشي به سراغش نروي چون نيازي نداريد . چون حركت دوتامقدمه راباهم ميخواهد . هم احساس ضعف واحساس نقص وهم اينكه بدانيد آن چيزچه چيزي هست؟ ممكن است آن چيز رابشناسي كه چيزجالبي است اما الان براي توهيچ ضرورتي ندارد . نيازي به آن احساس نميكني. يك وقت ميرسي به آن كه نيازش را احساس ميكني ؟ مثلاً حوصله ات سر ميرود ميگويي يك باشگاهي هست كه يك استخرشنايي هست . سالن بسكت بالي هست بازي ميكني حوصلهات سرجايش ميآيد كسالت را ازتنت ميگويي كه درميآورد ميداني كه چه چيزي هست؟ بلند ميشويد وميرويد سراغش . يكي ازمداحان تعريف ميكرد ميگفت كه من مدتها مشكل فكري داشتم . مشكل روحي داشتم. ميدانستم كه كجا بايد حل كنم بعد برحسب تصادف آن دوست ما. ما را دعوت كرد. ميگفت نه من ازمداحي خوشم ميآمدنه طرفش ميرفتم نه آشنايي با آنداشتم . رغبتي هم به آن نداشتم يك روز برحسب تصادف ما را برداشت و به مسجد جمكران برد. گفت نشستم ديدم مداحي كه دارد ميخواهند طوري شروع به خواندن كردن كرده كه تمام مشكلات روحي من درمقابلش بود انگاراوهم مشكل مرا داشت راجع به من صحبت ميكرد بعد حلال معرفي ميكرد من ازآنجا احساس كردم كه هلاك ميشوم ازآن به بعد روي آوردم به اين. سالها هم هست كه من اورا ميشناسم هميشه هم نشاط دارد. كه به هر حال آنچه را كهميتواند درمشكلات به آن پناهنده شود را پيداد كرده است اما چيزي كه مجهول بود. مطلقاً مجهول بود ما هيچ وقت نه ميلي. نه رغبتي به آن نداريم نه ميشناسيم كه بخواهيم به سمتش برويم. به هرحال حركت بايد هدف داشته باشد. بيهدف به هيچ جايي ختم نميشود مثلاً ميوه اي كه جديداً وارد شده مثلاً كيوي كه من نخوردم فقط ديدم ممكن است شما هم نخورده باشيد اما همينكه ما نخورديم و زير دندان ما نيامده هيچ وقت هم ميلي به آن پيدا ميكنيم كه بخواهيم برداريم و بخوريم ممكن است يك روز بگوئيد كه حالا تفنني برداريم. بخوريم. ببينيم كه حالا چه چيزي هست؟ نعمت خداست. نعمت خدا را هم دستورداريم كه يك مرتبه هم كه شده ازآن استفاده كنيم . خوب است چون نعمت خواست و هرنعمت خدا اثري دارد براي بدون مشكل را حل ميكند. به هرحال براي بدن سودي دارد ميرويم استفاده ميكنيم يا تعارفي كسي جلوي ما ميگذارد و ميگويد كه بفرما ميل لكن. ماهم مثلاً ميخوريم. اما تا نخورديم هيچ وقت هم نميرويم ببينيم كه چگونه است ؟ شما ممكن است وقتي يك ضعفي احساس ميكنيد بگوئيد حال مرايك چاي خوب ميكند. ميل پيدا ميكنيد كه يك چاي بخوريد چون ميشناسيد چاي را ميدانيد كه يك مايعي است معجوني است كه وقتي ميخوريد خستگي را درميكند چون مثلاً ماده كافئين دارد. خستگي را برطرف ميكند. يا شيريني را شما ميشناسيد يك وقت احساس ميكني كه بدنت نيازدارد ميروي شيريني ميخوري اما چيزي كه نخوردي وهيچ مزهاي ازآن رانچشيدهايد. ميلي هم به آن پيدا ميكنيم. اما اگرخوردن ومزه آن زيردندانتان آمد چه بسا بعدها دنبالش بروي. ميگويي حالا مثلاً امروز اين را بخوريم. چيزي را كه به آن شناخت نداري هيچ وقت هم طلبش نميكني حتي خوابش راهم نميبيني چه برسد كه بخواهي فكركني كه حالا نيازانسان را برطرف ميكند يا نه؟ درخواست هم نميآيد. درآن پيشه وانديشهاي كه دارد تا در آغاز كار از آن بويي نبرده باشد محال است كه به سمت اوحركت كند و تا جهت وغرض ومقصد حركت معلوم نشد انسان به راه نميافتد شما دوستان گرامي هم درهمين آمدن به منزل خودتان تامل بفرمائيد آيا ميشود كه بدون تعيين جهت حركت وغرض ازحركت بدين جا آمده باشيد؟ حال ازشما مي پرسيم كه ازاين آمدن چه ميخواهيد؟ و براي چه دست ازكارهاي ديگركشيده ايد ويا ازاستراحت روي برگردانيدهايد و دراينجا گرد آمدهايد درجواب خواهيد فرمود: براي تحصيل كمال وطلب علم. بازميپرسيم: كه آيا كمال وعلم را تصور كردهايد و ادراك نموده ايد كه براي اوآمده ايد وياهيچ چيزانديشه نكرده و تصورننموده جمع شده ايد كه اگر از شما بپرسند كه براي چه جمع شديد وبراي چه آمديد وبراي چه ميخواهيد؟ بگوئيد نميدانم و يا درجواب بگوئيد براي هيچ مسلماً قسم دوم نيست يعني وقتي انسان از منزلش حركت كرد ميداند كه كجا ميروي اينطور نيست كه بگوئيد ما كجا داريم ميرويم. از در حياط كه بيرون ميآيد نميگويد كه حالا راست برويم چپ برويم. مستقيم بروم. كجا بروم؟ به هرحال يك هدفي را مشخص كرده و ميرود. يك شناختي در او هست كه حالا كجا ميخواهم برود و همان قسم اول ست كه چيزكي ادراك كرده ايم و تصويرنموده ايد كه براي رسيدن به حقيقت وكنيه آن آمده ايم .يعني انسان اگر در جلسهاي حاضرميشود پاي جلسه اي ميرود. مسجدي ميرود. اول نيازي احساس ميكند بعد ميداند كه آنجا براي رفع نيازش مناسب است بعد هم به سمت آن حركت ميكند خلاصه هركسي خواستهاي اجمالي دارد اجمالي يعني يك چيزكي ميداند. ميداند كه به هرحال اين يك تاثيري دارد در زندگياش. در روحيهاش. يك مشكلي از اوحل ميكند. يك نيازي از اوبرطرف ميكند. يك شناخت اجمالي ازآن دارد. لذا خيلي ازاينها كه وارد جلسه قرآن ميشوند. خيلي ازكساني كه پاي درس قرآن ميآيند اگربپرسي كه براي چه وقرآن چه نقشي درزندگي دارد. دقيقاً آن نيازي را كه قرآن برطرف ميكند به عنوان كتاب انسان. حتي به عنوان يك انسان. همه مراتب نفس يك انسان است يك كتاب معرفت نفس است. نميتواند بيايد اين را بيان كند اما به هرحال ميداند كه قرآن يك فايدهاي دارد مثلاً خواندن آن ثواب دارد. كتاب ديني است. كتاب خداست. براي آخرت ثواب دارد به هرحال يك فايدهاي پيدا كرده است كه پاي جلسه قرآن ميآيد ممكن است حالا تفضيل آن را ندارد. تمام آن را كامل نداند. اما به هرحال يك سودي پيدا كرده است كه آمده است خيليها هستند كساني كه ميآيند تمام عمرشان را در لفظ قرآن صرف ميكنند و لفظ قرآن هم آنها را ارضاء ميكند اما اينها به كنه قرآن كه پي نميبرند. به باطن كه نميرسند. به معنا نميرسند درهمان پوسته مي مانند. صوت و لحن و لفظ و تجويد و قرائت. ميبينيد كه تاآخرعمرهم دراين مي مانند اما آن قرآن شايد نقشي دراخلاقشان. درعملشان نداشته باشد ولي به هر حال يك نيازي برطرف كرده است. اين طور نيست كه هر وقت ما حركت كنيم به سمت يك هدف. تمام آن فوائدي را كه دارد ما بفهميم. به هرحال ما يك اجمالي ميدانيم كه اين يك مختصرسودي براي ما دارد .ممكن است سودهاي ديگري هم داشته باشد حتي ممكن است كه ما بدانيم كه سودهاي زيادي دارد اما ندانيم كه آن سودهاي زياد چه چيزي هست يعني دقيقاً ندانيم كه آن چيست؟ فقط ميدانيم كه آن خيلي مهم است و حركت ميكنيم به سمتش. بعد به مرورزمان با اهميتش آشنا ميشويم . خلاصه هركسي خوانند اسم اجمالي دارد و درپي تحصيل . تفضيل آن ميرود و اين مطلب اختصاص به انسان ندارد بلكه حيوانات نيزدراين جهت با انسان شريكندوهركس خواهان هرچه هست به سوي او ميرود وآن چرا انديشيده طلب ميكند تاخواهان كه باشد وخواسته چه باشد.
اي بسا كس رفته تا شام وعراق او نديده هيچ جز كفر نفاق
اي بسا كس رفته تا هند وعراق اونديده جزمگربيع وشراب
بيع و شراب معني هستند كه هردوبه معني خريد وفروش هستند .اي بسا كس رفته تا تركستان وچين . او نديده هيچ جز مكر و كمين . طالب هرچيزاي يارجزهمان چيزي كه ميجويد . نويد . چون ندارد مدركي جزرنگ وبوي . جمله اقليمان راگو بجوي . گاه دربغداد آيد ناگهان . بگذرد ازاين سران تا آن سران . ازهمه عيش وخوشيها ومزه . اونبيند غيرقشر خربزه . گه بود افتاده درره ياهشيش . لايق طيران گاوي يا هريش . آنچيزي كه انسان دنبالش ميگردد . يعني مطلوب انسان است اولا "انسان نيازي به آن احساس كرده مشكلي ازانسان برطرف ميكند . انسان با آن چيز هم سنخيت دارد ( حتماً) وفقط هم آن را ميجويد .
چيز ديگري دنبالش نيست يعني يك گاو در شهر بغداد خوب نيست يا عالي نيست مسئله هاي زيادي نيست ديدنيها و شنيدنيها يا خوردنيهاي خوب نيست. براي يك گاو كه مثلا بغداد را مثال ميزند كه كلا شهر خوبي است شهري است كه علم و كمال و فضل و شنيدني و ديدني و جاهاي خوش آب و هوا و همه چيز دارد اما براي يك گاو فقط از همه اينها قشر خربزه خوب است پوست خربزه خوب است او چيز ديگري نميفهمد.
پس بنابر آنچه كه گفته ايم هيچ كس طالب مجهول مطلق نتواند بود يعني بدون اينكه مطلوب خود را به وجه اجمال تصور كرده باشد آن را طلب نتواند كرد. و اين مطلب كه طلب مجهول مطلق محال است خود اصلي است كه بايد در اصول گذشته افزوده شود و آن را عارف جاميبسيار نيكو به نظم آورده است
مرادي را زاول تا نداني كجا در آن فلك جستن تواني.
ولي اين حرف نقش هر خيال كه نادانسته را جستن محال است. و اكنون كه در آغاز سير علمي و سلوك نفساني هستيم ..... چگونه اين تصور اجمالي براي انسان پيش ميآيد؟ يعني انسان چگونه ميفهمد كه چنين چيزي مشكلش را بر طرف ميكند. وقتي انسان به سمت چيزي ميرود از كجا ميفهمد كه اين نيازش را برطرف ميكند؟ مثلا همينكه چاي به درد من ميخورد حالا همه كه چاي ميخورند نميدانند كه چاي كافئين دارد و كافئين از مخدرات است و خستگي را در ميكند حالا همه كه اين را نميدانند و با اين علم سراغ چاي نميروند اما همه مردم كارگر بي سواد هم ميداند كه چاي خستگي را در ميكند. يا خيلي از چيزها كه وقتي انسان به سمت آن حركت ميكند از كجا ميداند كه اين آن نيازش را برطرف ميكند؟ ميتواند با آن چيز نيازش را برطرف كند؟ آيا هميشه هدف گيري انسان درست است؟ يعني وقتي حركت ميكند درست تشخيص ميدهد كه آن چيز چيست؟ اصلا خيلي اوقات ما نيازي در خودمان احساس ميكنيم در خودمان ما به ازاء نميبينيم. در آنجا به جاي بر طرف كردن مشكلشان دنبال فرار از مشكل ميروند يعني يك كاري ميخواهند بكنند معادل پيدا نميكنند، با اين بحراني كه در غرب است و در خيلي از جوانان مملكت ما هم هست اينكه معادل پيدا نميكنند، اول مشكل را در وجود خودش پيدا ميكند كه نوع مشكل را هم نميداند فقط تشنگي را احساس ميكند، چيزي او را اذيت ميكند اما چون در بيرون معادل پيدا نميكند، چون سراغ ندارد بايد كاري كند كه اين مشكل فراموش شود، يك طوري مشغول شود كه متوجه نيازش نشود اين حال همه مردم است لذا دست به سرگرمي مثل ويدئو، تلويزيون، فوتبال، ورزش، دوستان، سيگار، به هرحال يك چيزي كه او را از اين نياز در آورد يعني يك مقدار فكرش را راحت كند كه او اين نياز را ندارد ولي وقتي نياز هست چون ذاتي است مرتب از درون اذيت ميكند. از يك طرف ورزش كن از آن طرف سيگار بكش 2،3،5،10 سال ميكشد ولي رها نميكند، اگر نياز واقعي باشد ميطلبد
ما اين قضيه را با چه چيزي ميخواهيم پر كنيم؟ و به چه راهي؟ همين راه باريك و تصور اجمالي به مقصودش را بهدست ميآورد، پس چگونه تصور مشكلش را ميكند و بعد چگونه مسيررا از راه باريكهاي پيدا به سمت هدفش پيدا كند. و پس از آنكه در طلب آن كوشش ميكند چگونه از راه كوشش مييابد؟ شما تاريخ را بخوانيد ببينيد كه چقدر افراد كوشش كردند كه مشكلشان را حل كنند هيچ كس نبود كه به اينها بگويد كه مشكل شما چيست؟ دست خود را نياورده است بگذارد در دست حلال مشكلات و همين طور هم پيش ميروند.
يا بنده كيست و دارنده اي كه دهنده است كيست و نحوه گرفتن آن و دادن آن، اينها چگونه است؟ اين چگونه است و تمييز بين آن دو از چه روست و چگونه؟ يا بنده رشد نفساني ميكند يعني كمال و دانش كه فراگرفته است به چه نحو عائد او ميشود و در تكميل او به كار ميآيد.
در دروس گذشته دانستيم كه گفت و شنيد واستاد و تعليم و تعلم و كتابت و خواندن و از اين گونه امور همه معدّاتند و هيچ يك از آنها علّت تامّه نيست كه چون شما هر استادي را ببينيد كه داريد از او چيزي ياد ميگيريد كه چند دقيقه قبل هم خودش اين چيزها را نميدانسته، خودش نداشته، از ذاتي خودش نيست او هم اينها را از جايي ياد گرفته است، سراغ استاد استادتان ميرويد او هم همين طور بوده است، او هم يك زماني نميدانسته او هم از جايي ياد گرفته است. به هرحال اين كمال را ما در دروس گذشته ثابت كرديم كه كمال مساوي وجود است، وجود هم كه از مردم نيست بالاخره اين كمال جايي وجود دارد، اين كجاست؟ استاد ما كه نيست استاد علّت معدّه است، واسطه است، كمكي است، استاد استاد ما هم همينطور، اساتيد آنها هم همينطور. بالاخره اين كمالي كه ما دنبالش هستيم و از استادمان گرفتيم مركزش كجاست؟ اصلش در كجاست؟ ما كه ن ميتوانيمانكار كنيم كه وجود دارد چون كمال بايد موجود باشد كه ما دنبالش هستيم ما ميآييم ياد ميگيريم و احساس كمال و احساس وجود ميكنيم، اصل كمال كجاست؟
و ميبينيم كه هرچه داناتر ميشويم براي فراگرفتن بيشتر آمادهتر ميشويم و گرايش ما به كمال افزونتر ميشود يعني به سوي علم پيشرفت ميكنيم آيا علمي قائل به ذات خود و اصيل در هستي بايد باشد كه به فرا گرفتن دانش به سوي او پيش ميرويم يا نه؟ ما تشنه علم هستيم آيا علمي مطلق وجود دارد كه به سمت علم برويم شما هر فني را كه ببيني انسان تشنه است ميخواهد ياد بگيرد.
در اصول گذشته دانستيم كه دهنده بايد خودش دارنده باشد و گرنه ندار چگونه ميدهد؟ اسكندر از استاد خود ارسطو 115 مسئله پرسيد از آن جمله گِويت گفتند: معدن ما از كجاست؟ گفت: از آنجا كه آمديم، گفتم: ازكجا آمديم؟ گفت: از آنجا كه اوّل كار ما بود، گفتم: به چه داني كه از كجا آمديم؟ گفت: زيرا كه چون علم ميآموزيم بيشتر ميدانيم. هم اين پرسش بلند است، هم اين پاسخ. ارسطو در جواب به اسكندر يك امر فطري را بازگو ميكند كه هر چه دانا تر ميشويم به سوي علم بيشتر ميرويم. پس بايد مخزن علميباشد كه از او فرا بگيريم و از اينجا بايد پي ببريم كه هرچه دانا تر شديم به او نزديكتر شديم و اين نزديكي هم بايد وراي نزديكي جسميبه جسميباشد و اگر اين نزديكي را تعبير به مشابهت و مسانخت نمائيم سزاست. بعدها ميرسيم به اين كه اين دو تعبير از بهترين تعبيرهايي است كه حضرت آية الله حسن زاده انتخاب فرمودند(مشابهت و مسانخت).
يعني انسان هر چه با كمال تر شد سنخيّت او به اصل آن بيشتر ميشود. نزديكي در لغت تازي به قرب تعبير ميشود، كه عالم به علم قرب پيدا ميكند. اين درس بسيار بسيار عميق است و درهايي از حقايق و معارف به روي انسان ميگشايد بايد به فحث و بحث آن، درجه به درجه پيش برويم يعني الان يك كپسولي است كه ما خورده ايم بايد مدتها بماند تا باز شود و آن مراحل هضم و جذب و تبديل را انجام دهد و درسهاي بسيار در رسيدن به عمق اين درس عنوان كنيم، به قول عارف رومي:
گر بگويم شرح اين، بي حدّ شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود.
و دوستي به دانش به كار برد تا توان به جايي رسد و به خواسته خود پيروز شد. اين ديروز در غزلي درباره خود گفتند:
منم آن تشنه دانش كه گر دانش شود آتش
مرا اندر دل آتش هميباشد نشيمنها.
امام سجاد يا امام صادق(ع) است كه ميگويد: دوست دارم كه بر سر اصحابم تازيانه بزنم تا اينكه حلال و حرام را بدانند، يا ميفرمايد: دنبال علم باشيد ولو به خوردن خون دل و فرو رفتن در گردابها، يعني هركس بخواهد دنبال علم بگردد بايد از خيلي چيزها بگذرد، خيلي از لذتها را بايد كنار بگذارد. از طرفي انسان بايد طوري پيشرفت كند كه از هم سنّهاي خودش سبقت بگيرد لازمه آنهم اين است كه مثل هم سنهاي خودش رفتار نكند، مثل آنها بازي نكند، وقت تلف نكند، ميلش را كم كند و دست از خيال بردارد دنبال چيزهايي كه خيال است نرود، مطالعه در گذشتگان كه چگونه زحمت كشيدند و به علوم دست پيدا كردند انسان را قوي ميكند.
از فيلسوف عرب ابو يوسف يعقوب ابن اسحاق كنزي به يادگار است كه دانش پژوه به شش چيز نياز دارد تا دانا شود كه اگر يكي از آنها كم بود تمام نگردد، هوش سر شار، دوستي پيوسته به دانش، بردباري نيكو در برابر پيشامدها و دانش پژوهي، يعني هر حادثه اي كه اتفاق ميآفتد او را از مطالعهاش باز ندارد، سختيها او را به زانو در نياورد مخصوصاً اينكه بِكُلِّ شَئٍ آفَتٌ لِلْعِلمِ آفاتْ براي هرچيزي آفتي است امّا براي علم آفات زيادي است يعني يك ضد ندارد دشمن زياد دارد، هوسهاي زيادي است، پيشنهادهاي زيادي است، چشمكهاي زيادي است، خلاصه يك طوري انسان ممكن است كه گول بخورد و رها كند. دلي تهي از آرزوها كه رهزن است. اين خيلي مهم است كه انسان بتواند از موقعيّتهايي كه دارد بكَند اگر موقعيت خوبي است يا اگر موقعيّتهاي خوب به او چشمك ميزنند دنبال علم برود، علم انسان را اجير ميكند. گشايندهاي دريافت دهنده يعني استاد و روزگاري دراز يعني عمر دراز داشته باشد.البته مثلاً هوش سرشار و عمر دراز دست ماست نگوئيد كه معلوم نيست عمر دراز يا هوش سرشار داشته باشيم، ما با نشان دادن عرضه ميتوانيم اينها را از خداوند بگيريم، هوش سرشار را ميتوانيماز خداوند بگيريم، روزگار دراز را هم ميتوانيم بگيريم، اين روزگار دراز به معني عمر طولاني نيست بلكه اين است كه انسان وقت داشته باشد كه اين وقت بهدست ماست. ما بايد خودمان را از خيلي چيزها خارج كنيم ما بايد دنبالش نرويم يعني دنبال خيلي چيزها نبايد برويم كه دلمان مثل خيابان شود همه بيايند از درون آن رد بشوند.در دل ما فقط يك چيز رفت و آمد كند، به هر سو نرود، به سمت علم و آگاهي و معرفت برود اگر چنين شد ما وقت دارميشويم چون مثل بقيّه ديگرنميخواهيم دنبال خيلي از كارها برويم و خداوند هم اگر كسي نشان دهد كه اهلش است بركت ميدهد.
و السّلام عليكم و رحمة الله و بركاته