حدیثی را از امام کاظم )علیه السلام) که روی آن کار می کردیم بعضی از رفقا نشانی این روایت را خواسته بودند که من داتم آن احادیثی که 7-8 ،10سال پیش علامت زده بودم مطالعه می کردم روایت را در کافی دیدم ، جلد یکم از امام باقر )علیه السلام) نقل شده بود این اخیره که دیدم در کتابی غیر از کافی از امام کاظم )علیه السلام) نقل کرده بود اما خود در کافی که به اصطلاح اعتبارش بیش از هرکتاب دیگری هست از امام باقر )علیه السلام) نقل کرده بعضی هم داریم روایت هایی که از ائمه متعددی نقل شده، منافاتی ندارد همان حدیثی که راجع بهش صحبت کردیم. «لانجاةَ الا بالطاعةَ والطاعة بالعلم.والعلم بالتعلیم» صحبتی که امروز پیرامونش خواستم بکنم برایتان. من تو این جلسه خیلی به اصطلاح فشار نمی آورم که وارد مسائل تخصصی اش بشیم یا وارد مسائل غیردینی اش بشم بیشتر فشار تو جلسه های سه شنبه است آنجا بیشتر کار می کنیم با دوستان راجع به همین روایت و پیرامون مطالبی که گفت می شود به رفقا هم عرض کردم که سه شنبه ها ان شاءالله تشریف بیاورید اینجا برای جلسات یک نکته ای را لازم است که خدمتتان عرض کنم بعضی از دوستان که سال های قبل در بحث تغذیه شرکت کردند بحثی در آداب تغذیه داشتیم در رابطه با جسم و روح آنجا عرض کردم که اگر 2نفر از یک منبع تغذیه بکنند شبیه هم می شوند در واقع یک غذا همیشه یک اثر دارد دیگر اثر مختلف که ندارد یعنی یک خاصیت را دارد حالا کاری نداریم وقتی این غذا وارد یک معده می شود وارد یک روح می شود، غذای روحانی آنجا خیلی بلاها ممکن که سرش بیاید خراب بکند اما واقعاً خودش به تنهایی یک اثر دارد دیگه مثلاً ترشی برای یک نفر ترشی یک اثر دارد حالا توی معده اشخاص مختلفی که می بینی اثرات مختلف دارد با اون اثری که خودش دارد. بحث این چنینی یعنی وقتی همه افراد در یک محیط دانستند که»لانجاةالا بالطاعة«وقتی همه قبول کردند که هیچ راهی برای سعادت جز طاعت خداوند نیست همه پذیرفتند که طاعت به علم است همه پذیرفتند که علم به تعلم است همه یکنواخت می شوند چون از یک منبع دارند تغذیه می شوند همه می دانند بعد همه ی افرادی که در یک محیط جمع اند جمع هستند بدانند عمل آنها شباهت به هم پیدا می کند یعنی در عمل هم به هم شبیه می شوند اختلاف شما نمی بینید در عمل، آنجایی که در یک محیط اختلاف عمل می بینید شما. اختلاف بینش باعثش شده باید برگردیم به اینکه اینها اختلاف بینش دارند مثلاً در یک کجکوعه می بینید دارند کار می کنند، ظهر که میشه 5نفر وضو می گیرند اول وقت به نماز می رسند می بینید که مثلاً 3نفر دیگر کار می کنند هنوز یعنی بینششان یکی نشده هنوز یعنی اگر همه برسند به اینکه نماز اول وقت لازم است بی اعتنایی به نماز انسان را از شفاعت معصومین علیهم السلام محروم می کنند وقتی همه این را دانستند هیچ کس که موقعی که نماز شروع شد کار دیگری که نمی کند که یارشتاب می دود به سوی نماز. ولی می بینیم که نه این طور نیست یارو در جبهه می بینید که برخوردها فرق دارد در کلیات شباهت به هم دارند اما در مسائل جزئی یا مسائل اخلاقی خیلی با هم شباهت پیدا ممکن نکنند در یک بسیجی در یک کارخانه ای در یک اداره ای در یک مرکزی، جایی، همیشه همین طور هستش اونجایی که اختلاف هم ایجاد میشه افراد با هم اختلاف پیدا می کنند به خاطر اینکه بینشون فرق می کند دارد با هم. اگر بینشون با هم فرق نکنه اختلافی هم ندارد چون همه چیز واقعیت را. ببین امام )سلام الله علیها( فرمود وقتی که همه انبیاء در یک شهر اگر جمع شوند با هم دیگه اختلافی پیدا نمی کنند اگر همشون جمع بشوند چون همشون از یک جا تغذیه شده اند، یک چیز بر آنها حاکم هست اما افراد براساس شئونات مختلف نفس که بر او حکومت می کند روش های مختلف دارد یکی بدنش بر او حکومت می کند یعنی اصل در زندگی شکمش هست یکی اصل در زندگی شهوتش هست یکی اصل در زندگی قوه ی خیالش است یعنی قوه ی خیال همه وجود او را تسخیر کرده هر مرتبه ای از نفس که انسان را حاکم شود به انسان، انسان همان شخصیت اونچنینی می شود لذا وقتی افراد در یک جا جمع می شوند همه تحت یک قوه نیستند اگه همشون آمدند تحت قوه یعقل همه آمدند تحت خدا، تحت قوه ی فوق عقل آمدند همه آنها خدا برایشان حکومت کرد می بینید که رفتارشان با هم تفاوتی ندارد دعوا نمی کنند سرامور، شما می بینید سر یک سفره اختلاف هست وقتی می نشینید افراد بهترین غذا را برای خودشان می خواهند اگر دو نان باشد سر سفره یکی تازه باشد یکی یک مقدار مانده باشد می بینید که مثلاً این طور نیست که اگر همه یک جور باشند این است که همه وقتی شروع می کنند از آن نان بیات شروع می کنند به خوردند نه از نان تازه اینکه این بلافاصله دستش می رود روی نان تازه بلافاصله دستش می رود روی بهترین جای غذا اینها یکی نیستند با هم یعنی این خودخواهی دارد این یکیشون خودخواهی حاکم هست بهش حالا ممکن است اون یکی هم دستش هم به بهترین جای غذا نرود اما نه از این جهت که روحیه ی انسانی دارد بلکه چون بهش نرسیده اون یکی سبقت گرفته زودتر پاچه ی مرغ را کنده مثلاً این هم خوب چکار کنه مجبوره که جای دیگرش را بخورد اما اگر یک روح بر اینها حکومت کرد یعنی اینها با هم یکنواخت شدند سر سفره اصلاً درگیری ندارند لذت می برند شما ببینید وقتی امیرالمؤمنین )علیه السلام( می فرماید: کریم از اطعام خوشش می آید برعکس لعیم و پست که از طعام خوشش می آید یعنی بعضی ها پستند از طعام از اینکه خودشان بخورند و لذت ببرند خوششان می آید بعضی ها کریم هستند از اینکه به دیگران بخورانند خوشحال می شوند و لذت می برند حالاشما نگاه کنید همه افراد کریم باشند وقتی سر سفره می نشینند بیتشر لذت می برند که دیگران هم بخورند دیگران هم بخورانند درگیری ای پیدا نمی شود در یک محیط هم همین طور وقتی همه یک روحیه به آن ها حاکم بود یعنی از قوه ی خیال درآمدند در یک اراده یکی نمی گوید آن تلفن که بهتر است بگذارید روی میز من. فرقی نمی کند می گیم بهتره را بگذارین اونجا خوب می خواهیم کار بکنیم دیگر حالا چه فرقی می کند این اینجا باشد یا اونجا باشد. این پرچم روی میز من باشد، این دوتا فایل در اتاق من باشد این موکت بهتر را زیر پای ما بیندازید. این تخته اینجا گچی تخته وایت پرت را در اتاق ما بگذارید ما می خواهیم استفاده کنیم. کلاس ما این باشد اینکه همش حرف از ماهست و بهترین ها را برای خودمان می خواهیم نشان دهنده ی این است که چیزی غیر از خدا بر ما حاکم است و دارد حکومت می کند. ما تحت سلطه او هستیم حالا اگر همه یکی شوند یعنی از یک جا تغذیه شدندهمه فهمیدند که»لانجاةالا بالطاعة والطاعة بالعلم« این فرمول های کلی است. همه می روند دنبال یادگیری همه مردم یکی می شوند واجب می دانند که بروند یاد بگیرند همه واجب می دانند که بروند سر کلاس بنشینند پای نوار بنشینند پای سخنرانی بنشینند بالآخره خودشان را بسازند اختلافی نیست همه با هم یک جور می شوند اینکه در اعمال مردم شما اختلافات فاحش می بینید اختلافات خیلی وسیعی می بینید این به خاطر این است که شئونات مختلف نفس بر اینها حکومت می کند اینها از جاهای مختلف تغذیه شدند وقتی هم تغذیه شدند روحشان همان جوری می شود دیگه حالا شما وقتی می خواهید باهاش مبارزه بکنند به عنوان یک مریض باید با او مبارزه بکنید اگراز جای بدی تغذیه شده یعنی خوراک هایی که خورده باید بریزه بیرون ازش دیدید مثلاً کسی که غذای بدخورده پرمنگناتیچیزی بهش می دهند بخوره که بیاره بالا وقتی آورد بالا معده اش را شستشو می دهند با همان پرمنگنات یا با ماده ی دیگر شستشو می دهند می گویند حالا تو می توانی غذای خوب بخوری مثلاً این غذا مسموم بوده تو خوردی فاسد ب.ده خوردی حالا وقتی یک نفر چنین است برخورد ما نباید برخورد خشن است ما یک بدحجاب را که می بینیم نمی توانیم او را با خشونت چادری اش بکنیم می توانید و لازم است که خیلی جاها خشونت. یعنی شمشیر برای اینکه او یک سری چیزها را می فهمد و خلاف چیزی که می فهمد دارد عمل می کند و آن این است که حفظ عفت عمومی جامعه لازم است و اگر خواست جامعه را به فساد بکشد این را می فهمد که ما نباید این کار را بکنیم اگر کرد اینجا باید با شمشیر با او برخورد کرد با حدید برخورد کرد اما اگر خواست بگوید خودت چادر سرت بکن. وقتی خواستی چنین بکنی که اون چادر را بپذیرد این را با عصبانیت نمی شود یک لاتی یک مشروب خوری یک نمی دونم قماربازی یک کسی و هرکس که بر هر چیز دچاراست و شما ناراحت هستید ازش. این را باید بریزی بیرون آن چیزهایی را که خورده و غذای جدیدش به او بدهید اگه او هم آن چیزهایی که ما می دانیم می دانست مثل ما عمل می کرد دیگر یعنی اگر همون غذایی که ما می خوردیم مثلاً بنده آب هویج می خورم چشمم پرسو می شود یکی نمی خورد چشمش کم سو می شود حالا اگر او هم آب هویج بخورد چشمش چی می شود، پرسو می شود مثال حالا. لذا مردم براساس آموزش هایی که می بینید براساس علمی که پیدا می کنند چه از راه چشم فیلم نگاه می کنند از راه گوش چیزی می شنوند شخصیتشان از این راه بدست می آورند خوراک روحشان از این راه است. اگر کسی خواست که عملی ببیند از کسی. باید به او خوراک مطابق با آن عمل را هم بدهد. حالا یک موقع است که شما خوراک را می دهید به شخص شخص چیزهای دیگری هم دارد در شکمش که این خوراک تأثیری نمی گذارد مریضی های دیگری دارد این تأثیری نمی گذارد آن مداوایی دارد برای خودش. اما چه خوب است که مثلاً در یک جمع همه یک جور بفهمند اختلافی نباشد صفا برافراد حکومت بکند صمیمیت حکومت بکند همه فهمیده باشند رئیس بازی کار خوبی نیست همه فهمیده باشند یعنی همه از حب ریاست درآمده باشند بدانند هیچ ارزشی ندارد بدانند »تلک الدارُالآخرة تجعلها للذین لایریدون فی الارض علواولافسادا« ما اینبهشت را گذاشتیم برای کسانی که روی زمین اراده یبرتری و فساد ندارند. اراده ی برتری یعنی اینکه خیال اینکه آرزوی اینکه من از یک بالاتر باشم به یک نفر دستور بدهم یک زیردست داشته باشم. به یک نفر پزی بدهم اگر از یک نفر به هر جهتی بالاتر باشم. وقتی همه چنین شدند در یک مجموعه وقتی همه آمدند کار کردند با یکدیگر هیچ کس نمی زند که خودش بیاید بالا. اونی هم که بنا به مصالحی بالا است خودش را بالا نمی بیند لذا می بینی یک مجموعه کل می کند خوب کار می کند خداوند برکت می دهد به آنها. رشد به آنها می دهد چون که در آنها نفسانیت نیست اما آنجایی که نفسانیت آمد یعنی آنجایی که حرف مَن آمد کار خراب می شود اختلاف ها شروع می شود همه ی اختلاف ها برای همین است که انسان از تحت تصرف خدا درمی آید از تحت سلطه خدا درمی آید کس دیگری می آید و حکومت می کند به انسان شیطان می آید و حکومت می کند و چقدر صفا دارد وقتی همه می فهمند یعنی همه از یک جا تغذیه می شوند وقتی در یک مجموعه این طوری وارد می شویم یک عمل هماهنگ می بینیم یک عمل می بینیم که همه گانه هیچ اختلافی بینشان نیست همه عاشق همدیگر هستند همه همدیگر را مؤمن می دانند و چون مؤمن می دانند همدیگر را مؤمن هم از نظر عظمت از نظر احترام از کعبه بالاتر احترامش، حرمت مؤمن از حرمت کعبه بالاتر است طبق فرمایش امام صادق)علیه السلام( بعد همه در چشم همدیگر حرمت دارند هیچ کس حرمت دیگری را خراب نمی کند لگدمان نمی کند احترام دارند در چشم همدیگر، همه عاشق همدیگر هستند همه همدیگر را دوست دارند وقتی کسی به کس دیگر نگاه می کند این را سرباز امام می داند و به خاطر امام زمان این را دوستش دارد، این را جزء حزب اللهی می داند حزب خدا هستش دوستش دارد و یعنی به این خاطر عاشق همدیگر هستند فدای همدیگر می وشند نوکری همدیگر را می کنند خدمت همدیگر را می کنند در خدمت به همدیگر سبقت می گیرند یعنی او می داند که با چه کسی سروکار دارد. لذا می دود که به اینها خدمت بکند تا با خدا دارد معامله می کند با اشخاص که معامله نمی کند دیگر مزدش را هم چی بخواهد از اینها بخواهد بگوید آقا ما این همه داریم کار می کنیم این همه داریم زحمت می کشیم هیچ کس نیست که قدر بداند انتظاری از دیگران ندارد که آنها چطور رفتار می کنند، دارد معامله با خدا می کند و آنچه که خیلی مهم است این است که ما باید یاد بگیریم این اصل بسیار مهمی است شاید جداً عرض بکنم سال ها مبارزه بخواهد، سال ها ریاضت بخواهد که انسان به اینجا برسد به این نکته، که تصمیم بگیرد که بنای برخوردش با دیگران را خدا قرار بدهد یعنی به هیچ وجه کسی غیر از خدا را عامل رفتار نداند انگیزه ی رفتار نداند اگر چنین شد که ما غیر از خداوند کسی را انگیزه ی رفتار خودمان قرار ندادیم چیزی را انگیزه ی رفتار خودمان قرار ندادیم از دیگران هم هیچ انتظاری نداریم. از دست کسی ناراحت نمی شویم چون وقتی داریم با خدا معامله می کنیم ما توی کارمون یعنی آن اخلاقی که از خودمان نشان می دهیم آن زیبایی را که به نمایش می گذاریم با خدا داریم معامله می کنیم و از خدا هم می خواهیم دیگر نمی گوید آقا من این جوری کردم اونها در مقابل این جوری نکردند من این جوری هستم دیگران چرا این جوری نیستند شما برای خدا باش و طرفت را خدا بدان، بدان این کار خدایی و سنجیده است، این کار را خدا دوست دارد و همان کار را انجام بده و با دیگران کاری نداشته باش البته این از این شاخه به آن شاخه پریدن بود صحبت های من همین جوری امروز دلم تنگ شده بود یک چیزی بگویم برای اینکه خودمان یک مقدار بشنویم یعنی خودم بشنوم خودم و در خودم هم تأثیر بگذار و این مسأله و وارد جزئیاتش نمی شود حالا شد و اگر هم وارد جزئیاتش بشویم با توجه به همین فرمول ها واردش بشویم و به نتیجه برسم اما خدا کند انسان وقتی ما به سمت خدا داریم می رویم و ملاک همه چیزمان تطبیق این عمل با آخرت هست با شرایط زیستی مناسب با آخرت هست ما از همه ی کارمان را همین جوری تنظیم بدهیم یعنی در تصمیم گیری، در عمل، در رفتار خدا را در نظر بگیریم در برخورد با همسر نگو که مثلاً رسم هست کهمردسالاری باشد رسم اینه که مرد چنین و چنین باشد مرد چیه زن کدومه این حرف ها چیه،، بنده باش بنده بودن بهتر از این است که انسان بخواهد مردی بکند مثلاً اگر خدا راضی هست که معذرت بخواهی معذرت بخواه حالا اشتباه کردی اگر خدا راضی که تو کوتاه بیایی کوتاه بیا اگر خدا فرموده به زنت هیچی نگو، نگو، نگو من خلاف مردی است وقتی این جورها جاها ما می آییم رفتار می کنیم بین دو چیز قرار می گیریم بین اون چیزی که خدا می خواهد و آن چیزی که رسم است، آن چیزی که اجتماع به ما یاد داده، آن چیزی که ما از فیلم گرفتیم آن چیزی که ما از فلان کس داریم تقلید می کنیم دوتا مسأله است این جورجاها انسان خیلی وقتی هم هست که وقتی می خواهد عمل الهی بکند به تنهایی می افتد کسی نیست که از آن عمل ها بکند الآن شما کمتر مردی را گیر می آورید که از زنش انتظار کار نداشته باشد خشم نکند اگر زنش کوتاهی کرده در کار، کی گفته که زن باید همیشه کار بکند ما اصلاً همچین وظیفه ای برای زن نداریم اما چند نفر مرد وقتی وارد زندگی می شوند این جوری هستند بی توقع هستند یعنی بدانند که این زن دارد کار می کند لطف دارد می کند در حق ما، حالا مونده که من انتظار داشته باشم اینجا چایی دیر شده غذاها حاضر نیست اصلاً غذا درست نکرده من داد بزنم که غذا کجاست اگر نزنم یعنی اینکه یک موقع است می گوید من حالا خدا فرموده که انتظاری ندارد وقتی خداوند فرموده هیچی بیا بشین گرسنگی بکش یا پاشو خودت یک چیزی درست بکن و بخور یا نانی بردارو بخور بالآخره یک جوری شکمت را سیر بکن یک موقع هست می گوید مگر می شود بالآخره زن وظیفه اش است که غذا درست بکند دیگر مگه می شود مرد بیاید خانه و هیچی نباشد اینکه مرد بیاید خانه و هیچ نباشد اینکه مرد بیاید خونه باید غذا حاضر باشد این چیزی است که دیگران به ما تعلیم داده اند. ما از جای دیگر داریم می گیریم اما در آموزش های الهی همچین چیزی نیست که تو آمدی خانه غذا حاضر نبود داد بزنی انتظار داشته باشی که برایت کار بکند نه و خیلی مونده تا ما بیایم هرکاری که می کنیم ببینیم که برای ما آنجا چه جوری فرمودند رهبران الهی ما علیهم السلام چه جوری فرمودند ما چه جوری باید رفتار بکنیم ما غالباً الآن داریم قومی رفتار می کنیم. جمعی رفتار می کنیم رفتار ما عامل اساسی که بر او حکومت می کند تقلید از دیگران هست اما آنکه خدا چه می پسندد نه کمتر هست متأسفانه وقتی همه دانستند که»لانجاة الا بالطاعة«همه دیگر تبعیت می کنند چون می دانند که این بهترین راه است اینجا که اختلاف پیدا شد بین من و آنچه که خداوند فرموده اینجا به ضرر من تمام خواهد شد در نهایت، این آدم را آرام می کند اگر همه فهمیدند»لانجاة الا بالطاعة« در یک جمع، همه سعی می کنند خودشان را با آنچه که خداوند فرموده تطبیق بدهند لذا اختلاف ها کم می شود، محبت بیشتر می شود، جمع مستحکم می شود کاری که می کنند ارتباطشان هم همین طور چون هیچ کس نمی خواهد اخلاق فردی خودش را نشان دهد هیچ کس نمی خواهد اونی را که از دیگران یاد گرفته، از اجتماع یاد گرفته نشان بدهد همونی که خدا می خواهد اعمال بکند انجام بدهد و خداوند طوری برنامه ریخته در اخلاق و ارتباط و معاشرت بین افراد که هیچ وقت اختلاف پدید نمی آید. همیشه تو آن رفتار صفااست همیشه در آن رفتار محبت است مودت است عاطفه است عشق است نزدیکی است معنویت است آرامش قلب است که ارتباطی که خداوند برای افراد مشخص کرده در نحوه ی معاشرتی است که خداوند مشخص کرده است آنجایی که یک تنش بوجود می آید اینجاست که بالآخره یک یا دوتای آنها رفتار و عمل نمی کنند بنابراین وقتی دو نفر یک زن و شوهر هردو به رفتارشان از اول زندگی عمل کردند تا آخر عمر می بینید که از گل کمتر به همدیگر نگفتند 50سال، 60سال با هم ازدواج کردند یک دونه درگیری بینشان ایجاد نشده باصفا بودند با صمیمیت بودند چون جفتشان به وظیفشان آگاه بودند، نه مرد از زن انتظار داشته از آن ور زن هم می دانسته که وظیفه اش چیست یعنی وظیفه ای که خداوند به گردنش گذاشته به شوهرش برسد، احترام بگذارد، شوهرش را خلاصه سرپا نگهدارد از این ور به مرد می گوید تو انتظار نداشته باش اما از اون ور به زن می گوید که تو اطاعت امر شوهرت را بکنحرف نزن رو حرف شوهرت، شوهرت اگر ناراضی شد باید بروی رضایتش را جلب بکنی، دو طرفه ست قضیه، از این ور به مرد می گوید مواظب باش زور گونشوی در خانه، مواظب باش یه طوری ترس ایجاد نکنی در خانه که بترسد ازتو، به خاطر ترس از تو چون هیبت بی جا ایجاد کنی هیبت کار خداست خدا باید ایجاد بکند، بزرگی کار خداست برای خودت یک وقت بزرگی درست نکنی برای خودت یک جوری که دورو ورت چند نفر جمع بشوند به هیبتی ببرند یک حسابی ببرند، مرد خودش را کوچک می گیرد خادم می داند، هم خودش را خادم می داند هیچ وقت اختلاف نیست هیچ وقت درگیری نیست توی محیط اداره هم همین طور در یک مدرسه همین طور، در یک جمع دوستانه همین طور همه هرکس خودش کوچک تر از بقیه فر می کند لذا می بینید که خیلی صمیمیت هست صفا هست، خوبی هست بابت این درس من نمی خواستم چیزی بگویم امشب برایتان من عرض کردم خدمتان می خواستم یک برداشت را از این روایت را خدمتتان عرض کنم که اگر ما اختلاف می بینیم برمی گدد ریشه اش به اینجا حالا اگر همه مردم بفهمند که»لانجاة الا بالطاعة« همه در صدد این هستند که چی رو برخودشان حاکم کنند دستورات خدا را لذا اختلاف کم می شود برکت می دهد خدا به او، وقتی فروشنده فهمید که نباید گران بفروشد حرام است نباید احتکار کند حرام است نباید در وزن خیانت کند حرام است وقتی همه فهمیدند که نباید به همدیگر دروغ بگویند به همدیگر خدعه بکنند، نباید سر همدیگر را کلاه بگذارند، خداوند برکت می دهد »ولو لاهلنا القری ءامنواواتقوا لفتحنا علیهم برکت من السموات والارض« اگر اهل قری یعنی اها دنیا تقوایپیشه کنند و ایمان بیاوریند خداوند می فرماید»افتحنا علیهم برکت من السموات والارض«خداوند از آسمان و زمین برای آنها برکت می فرستد، برکت به آنها می دهد، گرانی دیگر نیست دیگه کمبودنیست وضع اقتصاد خوب می شود خیلی ها اشتباه می کنند که وقتی می خواهند اقتصاد را درست کنند شروع می کنند به عمل واقعاً اقتصادی خوب است باید عمل بشود باید کارهای بنیادی صنعتی بشود اما آنچه که اقتصاد را هم درست می کند اخلاق است. اگر همه ی مردم ایمان به خدا بیاورند همه مردم اهل تقوی باشند همه در برخورد با همدیگر بترسند، همه همدیگر را عائله خدا اعیال خدا بدانند »الخلق عیال الله«بدانند همه حرمت دارد مسلمان بداند انسان حرمت دارد بداند ظلم حرام است بداند دروغگویی حرام است بداند احتکار حرام است گران فروشی حرام است ببینید چقدر خدا برکت می دهد، می فرماید آسمان هم با اینها آشتی می کند زمین هم آشتی می کند با اینها برکات خودش را می دهد بیرون آسمان هم برکات خودش را می دهد بیرون قحطی نیست کمبودی نیست گرانی نیست تضادی نیست و هرچه ما مصیبت می بینیم برای این است که اختلاف داریم ما، اعمالمان البته با دستوران خدا، اگر همه مردم بخواهند دستورات خدا را اجراء بکنند، همه جا خوب می شود همه جا بهشت می شود در خانواده همین طور اگر اختلاف است می بینی همه از یک جا نمی خواهند تغذیه بشوند یعنی وقتی می خواهند برای همین است که به دوستان عرض می کنم وقتی خواستید ازدواج بکنید عهد کنید با خدا اول بعد با همسرتان شرط بکنید که آنچه که در زندگی ما حاکم باشد خداوند هست یعنی از این به بعد هر وقت تصمیم قرار شد که بگیریم چه بکنیم خدا چه را دوست دارد نه اینکه توچی دوست داری بابات چی دوست دارد من چی دوست دارم ننم چی دوست دارد نه، اینکه خدا چی دوست دارد در مرحله از یک موقع می خواهی یک تصمیمی بگیری در زندگیتان چی خدا دوست دارد اگر قرار شد خدا را حاکم بکنید در خانواده می بینید که هیچ وقت در خانواده بحث نیست درگیری نیست همیشه شیرینی است همیشه لذت است همیشه صفا هست توی جمع هم همین طور، توی جمع یکی به نفسش اجازه ندهد که بخواهد او تصمیم بگیرد بگوید حالا اینجا چی خدا تشخیص می دهد که ما تو این مجموعه خدا چی می خواهد بگوید همان کار را کردیم دیگر درگیری نیست، حوب این هم یک بحث همین جوری دوستانه بود با هم کردیم امشب من واقعاً تصمیم نداشتم هیچ صحبتی در این زمینه بکنم می خواستم درس را شروع کنم به خواندن همین طوری غروبی داشتم فکر می کردم، گفتم حالا که این حدیث مهم را گفتم یک مقدار اتز اثراتش هم اگر اجراء بشود خدمتتان عرض کرده باشم. درس 28، از کارهای بوالعجبی که انسان در ساختمان پیکرش می نگرد اینکه همه اعضا در کمال نقشه و مهندسی و در نهایت استوا و آرایستگی و در عایت متانت و استواری و در منت های ارتباط و پیوستگی قرار گرفته اند که اگر کسی در تشدیح یک یک آنها وارد شود و علت نقشه مهندسی و سبب نحوه ی صورتگری را در یک یک آنها بدست آورد انگشت حیرت به دندان می گیرد و سر به گریبان شگفتی فرو می برد. خداوند تبارک و تعالی در قرآن سفارش کرده دعوت کردهما را به مطالعه ی طبیعت یعنی صنعت خدا از بزرگترین عبادت و بلکه بزرگترین عبادت را مطالعه و تفکر در صنعت خدا شمرده است یعنی کسی به قصد اینکه بخواهد شناختی پیدا کند شروع کند به تباعر وشناسایی کند مطالعه کند گوش را مطالعه کند چشم را مطالعه کند ابرو را مطالعه بکند، بینی را مطالعه بکند، زبان و دهان و دندان را مطالعه بکند، درون بدن را مطالعه بکند، این عبادت بزرگی است یعنی مطالعه در خلقت لازم است که ما کتاب هایی را در این زمینه مطالعه بکنیم یالااقل جلساتی را شرکت بکنیم که در این زمینه، انسان وقتی واقعاً شروع می کند یک قسمتی را مطالعه می کند یک درخت و مطالعه می کند یک دانه را مطالعه می کند تماماً انگار احساس می کند که این دانه شعور دارد، می داند دارد چه کار می کند الآن دقیقاً انگار که این احساس می کند که اینها مثلاً یک موجوداتی هستند که همه چیز را می فهمند دارند چه می کنند، ذره ذره قسمت های بدن را که مطالعه می کنی توش این را خواهید دید سفارش کردند که مطالعه کنید من اتفاقاً در این ماه اخیر که رفتم کتاب تهیه کنم برای فروشگاه رزمنده ها بیشتر سعی من این بود که کتاب هایی را انتخاب کنم که هرکس می خواهد بخواند وادار بر تفکر در این خلقت بشود کتاب فروشگاهخ رزمنده ها زیاد دارد در این زمینه بگیرید از ستاره ها من انتخاب کردم برایتان از آسمان از زمین از حیوانات از گیاهان از خود انسان مطالعه کنید واقعاً لذا دارد و ما را راهنمایی می کند یعنی هرچقدر اینها را مطالعه بکنی بیشتر به خدا نزدیک تر می شوی و این مطالعه را قرآن به ما سفارش کرده که مطالعه داشته باشیم در طبیعت و باز می بینیم که این ابوالعجبی اختصاص به ساختمان پیکر انسان ندارد بلکه همه حیوانات هر یک طوری دلربایی می کنند و همه آنها در عالم خود شگفت آوردند و زندگی هر یک از آنها سخت موجب حیرت است دانشمندانی که در زندگی حی.انات کتاب ها نوشته اند باید گفت که شرحی از هزاران را در عبادت آورده اند در حقیقت انسان واله می شود یعنی حیران می شود که این هوش ها چیست و این تدبیرها را از کجا آموخته اندو با خودشان از کجا آورده اند چه خوب است که شما دوستان گرامی هم به کتاب هایی که در شرح زندگانی جانوران از قدیم و جدید نوشته اند سری بزنیم و در پی تحصیل آنها بوده باشیم و به مطالعه ی آنها انس بگیرید و خو کنید این خیلی مهم است. انس و خو ما برای مراحل بعدی کتاب هم به این احتیاج داریم یعنی اگر رفقا قبلاً مطالعه نداشته باشند من به همه سفارش می کنم که لااقل این 4جلد کتاب زیست شناسی دوران دبیرستان را مطالعه کنید به این قصد که عبادت بزرگی هم هست یا کتاب های سبک تر دوران راهنمایی علوم تجربی اش را. آنجا که از موجودات صحت می کند آنجا که از یک قطره آب صحبت می کند آنجا که از یک ترکیب شیمیایی صحبت می کند مطالعه کنید اگر خدا نگیریم و انس نگیریم برای بعدها با مشکل روبرو هستیم تا در این رهپیمای سفر دانش که پیش گرفته ایم بهتر گام برداریم این شرط هست اگر بخواهید بهتر گام بردارید باید همچین مطالعاتی را هم داشته باشید و کامیاب بشوید و باز چون به عالم رستنی که می رسیم در آنها چه عجایب مات کننده ای می بینیم هر بوته ای کتابی از دانش بلکه هر بندی دفتری از معرف است، برگ درختان سبز درنظر هوشیار، هرورقش دفتری است معرفت کردگار و باز در مجموعه نظام جهان هستی و زیبایی و دل آرایی موجودات عالمموجود و نفرد و نظم دلربای آنها و رفت و آمد هریک را با روشی دلنشین و شیوه ای شیرین و برنامه ای سخت، محکم و متین می نگریم تا چه اندازه موجب شگفتی است نزد یعنی ترتیب در این همه هستی ها یکی نیست که در آن اتقانشون به کار نرفته باشد اتقانشون یعنی محکم کاری یعنی خوب کاری در آن ضعف نمی بینید یعنی وقتی شما یک دانه را مطالعه می کنید می بینید که دانه از آن جهت که دانه است واقعاً حسابی کار شده روی آن، یک برگ درخت را وقتی می بینید یعنی خودش را مطالعه می کنید به همین صورت چیزی کم ندارد یک گل را در طراوات و در لطافت می بینید، می بینید که همین طور است یک خار را وقتی مطالعه می کنید می بینید که در تیزی در سختی محکم است کار خودش را می کند وظیفه اش را انجام می دهد خداوند می خواسته که خار بسازد که نبرد که پاره بکند که دردآور باشد می بینی که وظیفه اش را خیلی خوب دارد انجام می دهد گل ساخته که روح را طراوت بدهد که می بینی که کار خودش را خوب انجام می دهد هرچی را که نگاه می کنی می بینی که در خودش در ساختمان خودش پیکرش به قول امروزی ها حرف ندارد، اتقانسون به کار رفته در آن و گویا حق داریم که بگوییم حیات و قدرت و علم و شعور و ارداه و اختیار و تدبیر و مهندسی و نزد و نظم و تربیت و ارتباط الفت است که در سرای هستی حکمفرما است واقعاً چقدر ذلت دارد انسان وقتی به عالم نگاه می کند اینها را در آن ببینید یک طبع داشته باشد این هم طبع می خواهد یعنی باید واقعاً انسان جدی بنشیند فکر بکند تا به این برسد خیلی ها هستند الآن در زبیعت هم دارند زندگی می کنند اما متوجه نیستند دقت نمی کنند می گفتند این بنده خدا شاعری را برده بود درباغش بخواباند حالا یک آدمی را که فکر می کرد طبع دارد طبع شعری دارد گفت بیا امشب در باغ ما بخواب تا این طبعت گل بکند صبح جنبه در وصف ما شعر بگو خلاصه این را برد درباغش خواباند صبح شد صبح رفت به او سر زد که مثلاً خوب حالا بفهمد که این در باغ جای باصفا، بلبلی و گل و درختی و آبی و اینها صفا کرده تا صبح الآن دیگر حسابی مست است و وقتی بروم شروع می کند به شعر گفتن گفت خوب چه خبر خوب بابا تا صبح زرزر بلبل و شرشر آب و بوی تند گند گل نگذاشت که بخوابیم حالا تو از من شعر می خواهی این مبلغ ندارد اصلاً یعنی دقت نمی کند زیبایی نمی بیند اون تو خودش است اون می خواهد کر باشد که برود بخوابد هیچ سروصدایی نباشد اصلاً صفا نمی کند حالا خیلی ها هستند در طبیعت هستند کور هستند نمی بینید چقدر قرآن به اینها اشاره دارد که شما این همه، همه جای دنیا را ما آیه گذاشتیم »فایتما تولوفثمَ وجه الله« شما هرجا برگردید وجه خداست یعنی شما محال در دنیا به چیزی نگاه کنید که خدا را نتوانید در آن پیدا کنید به هرچه که نگاه کنید خدا هست می شود پیدا کرد دست روی هرچه محال شما چیزی را پیدا کنید و بخواهید مطالعه کنید و خدا را گیدا نکنید در آن، اصلاً خدا از درو دیواراین جور دارد می بارد نظم، ترتیب حکت زیبایی دلربایی محکم کاری می بارد ولی خوب خیلی ها کور هستند نمی توانند»لهم ءاذان لایسمعون بها« اینها گوش دارند با آن نمی شوند چشم دارند با آن نمی بینید قلب دارند »لا یفقهون بها«اصلاً درک نمی کند بنده ما. من با یکی از آنها بحث می کردم می گفت راجع به نظم می گفت: اصلاً دنیا نظم ندارد، می گفتم اینکه دقیقاً خورشید، ما مثلاً به دور آن هر 365روز دقیق می گردیم این نظم نیست می گفت نه شاید بی نظمی باشد اصلاً از کجا معلوم که این نظم باشد می گفتم اینکه الآن شما پشت شب انتظار دارید فردا روز بشود درست سر فلان ساعت انتظار دارید طلوع آفتاب بشود، دقیق قابل محاسبه است این نظم نیست این دانه که می کارید اگر گندم بکارید گندم می روید از جوبکارید جو می روید اینها نظم نیست یعنی وقتی انسان بخواهد تو دنده ی لج بیفتد همه چیز را انکار می کند می گفت نهاینها بی نظمی است کی گفته که اینها نظم است خیلی واضح خیلی باپررویی می گفت من اصلاً نظم نمی بینم در دنیا نظمی نیست مهم این است که الآن که تو سوار ماشین شدی داری می روی این نظم نیست خودش این دستگاه ماشین دارد کار می کند دیگر این اگر روی مهندسی ویژه ای ساخته نشده باشد کار می کند؟ اینکه الآن شما می خواهید از خونه حرکت بکنید مسافت دور بروید سوار یک وسیله ای می شوید این چیست یک قانونی ریخته شده دیگر از قوانین طبیعت گرفته شده دیگر قبول نمی کرد آخرش گفت می دانی که چرا من حرف تو را قبل نمی کنم؟ گفتم چرا، گفت من می دونم ت می خواهی نظم را به من ثابت بکنی بعدش بگویی که خدا هم هست و من چون می دانم که می خواهی این را بگویی از اینجا هم قبول نمی کنم بس اینکه خودش دارد این را می گوید، می گوید من چون می دونم تو می خواهی من را به خدا برسانی من به خاطر آن قبول نمی کنم از همین جا، بعد می گوید نمی تواند حالا که خیلی هم پرت بگوید مثلاً می گفتم الآن این را که شما در طبیعت می بینید چیست؟ بعد می گفت خوب این آره منظم است ترتیب دارد بعد یک ذره که می آمد بالا می گفت نه نیست می گفتم مگه پنج دقیقه پیش نگفتی هست یعنی وقتی انساننخواهد قبول کند چه کار می کند به چه جنونی دچار می شود اکنون که خودم در گوشه ی خانه ام به خلوت نشسته ام و به اندیشیدن این امور و نوشتن این کلمات اشتغال دارم یکپارچه چترم و بیش از هرچیز از خودم در میان این همه موجودات صاحب قوا و ساتعداد و هوش و بینش انسان را که با آن ها که می سنجم می بینیم که انسان از همه آنها باهوش تر و زیرک تر است و تفاوت میان او و دیگر چیزها در هوش و بینش بسیار است بلکه کسی را رسد، رسد یعنی سزاوار است شایسته است که کسی ادعا کند که هیچ گونه مناسبتی با آن ها ندارد، یکی از دانشمندان پیشین را سخنی دلنشین در این باره است. سخنی است از مرحوم ملا عبدالرزتق لاهیجی )رحمة الله علیه( در کتاب گوهر مرادش یکی یک کتابی است کتاب خوبی هم هست آن کتاب گوهرمراد. حالا این جمله از اون هستش. من اول توضیح می دهم که چی می خواهد بگوید ایشان بعد یک مرتبه با هم می خوانیم می خواهد بفرماید که ما وقتی انسان را مطالعه می کنیم مقایسه اش می کنیم با بقیه ی موجودات می گوییم آن چه که باعث شده اون خمیر مایه آن جوهره ای که باعث شده انسان از بقیه ی حیوانات برتر باشد و فرق داشته باشد آن جوهره باید در حیوانات دیگر وجود نداشته باشد یعنی اگر آن چه در انسان هست و انسان را انسانی ترو ملاک برتری انسان است و انسان را به این حد رسانده اگر این هم در حیوانات بود حیوانات هم به همین رشد می رسیدند می خواهد بفرماید که در انسان چیزی است که جوهره ای است که در حیوانات دیگه ای وجود ندارد در هیچ موجود دیگری نیست. اگر در نوع انسان جوهری نبودی که از جنس جواهر، جواهر یعنی جوهرهای اجسام محسوس خارج بودی در آینه او را فضیلتی بر سایر موجودات جسمانی حاصل نبودی چه یعنی زیرا، کمالات معدنی و نباتی و حیوان در این انواع بیش از نوع انسانی ظهور دارد. ببینید انسان از نظر رشد از خیلی از موجودات عقب تر است از نظر ماده از خیلی از موجودات عقب تر است از نظر توان حیوانی هم از خیلی از حیوانات عقب تر است از نظر هوشش ضعیف تر از خیلی از حیوانات است از نظر بینایی ضعیف تر از خیلی از حیوانات هست پس انسان از این جهت به حیوانات برتری ندارد پس معلوم است آنچه که در حیوانات است آنچه که در انسان است یک تفاوتی دارد، یعنی آنچه که باعث شده انسان فرق باید داشته باشد با بقیه ی حیوانات و فضیلت پیدا بکند برآن هاچیزی است که قطعاً در حیوانات وجود ندارد . لذا برتری انسان به حیوان نه مربوط به جسمش است نه ماده است نه مربوط به غریزه است و هیچ کدام از این حالت حیوانی نیست. پس اگر جوهر انسان از جنس جواهر اجسام بودی این اجسام یعنی موجودات دیگر حالا غیر از انسان کمالات وی نیز از جنس کمالات ایشان بودی و کمتر از آن، بله دیگرالآن اگر بگوییم که انسان هیچ فرقی با حیوان ندارد یعنی هیچ چیزی در انسان نیست که از حیواناتبرتر باشد و انسان در جوهره و در خمیر مایع با حیوانات هیچ فرقی ندارد تفاوتی ندارد. انسان که فضیلتی پیدا نمی کند به دیگر بقیه حیوانات اگرانسان ناطق نبود، اگر انسان خلیفه الله نمی توانست بشود، اگر انسان عقل نداشت با بقیه حیوانات چه فرقی داشت از خیلی جهات کمتر بود دیگر. اصلاً نابود می شد انسانی نمی ماند که تو مبارزات طبیعت یعنی تنازل بقا. مشکل بود انسان به حیاتش بتواند ادامه دهد، عقل را شما از انسان بردارید. و بر تقدریری که کمتر نبودی تفاوت وی بر آنها از جنس تفاوت یکی از انواع بودی بر سایرانواع. مثلاً از جنس تفاون فرس بودی بر حماریعنی اگر انسان آن چیز را نداشت یا کمتر از بقیه حیوانات بود یا اگر می خواست برتری بر حیوانات داشته باشد برتری اش چی بود؟ برتری اش مثل برتری مثلاً سیاه پوست به سفید پوست بود سر قوت بدنی سیاه پوست ها خوب قوه ی بدنی آنها بیش از سفید پوست ها هست به خاطر پوست بدنشان تأثیر دارد یک برتری است اما این برتری خیلی مهمی نیست می گوید اگرهم قرار بود انسان آن چیز کار آلان جوهره را نداشته باشد یا کمتر بود یا اگر قرار بود برتر باشد یک همچین برتری این طوری داشت. برتری های صنفی نه برتری اساسی. می گوید مثل تفاوت اسب برچی، الاغ مثلاً یا تفاوت نخل بر بید، یا تفاوت لعل بر سنگ، جواهرات بر سنگ ها یا از جنس تفاوت حیوان بر نبات یعنی گیاه و نبات بر جماد و حال آنکه معلوم است که تفاوت انسان بر سایر موجودات نه از مقوله ی تفاوت های مذکوره است بلکه هیچ گونه مناسبتی با تفاوت های مذکوره ندارد. مگر بر سبیل تسبیح و تمثیل و تغییر مقوله به محسوس چنانچه در مجازات متعارف است. مگراینکه ما بیاییم شباهت همین طوری بدهیم یعنی تو استعاره، در شعر، در تمثیل در تشبیه بخواهیم استفاده بکنیم. والا اصلاً قابل مقایسه نیست، تفاوت و برتری که انسان دارد با تفاوت و برتری با آن حیوانات دیگر. و این نباتی که نموده شد اگر چه دقیق است یعنی حرفی که ما زدیم حرفی دقیق است واقعاً اگر انسان خودش بیاد کلاهش را قاضی کند این مقایسه را انجام بدهد یک ذره فکر بکند راجع به این قضیه و فطرتاً هم این را می داند خودش می فهمد که بابا انسان از حیوان برتر است و آن چیزی هم که باعث برتری انسان بر حیوان شده چیزی است که در حیوانات وجود ندارد، اگر حی.انات داشتند آن چیی که انسان داشت، آنها هم مثل انسان می شدند. می گوید این احتیاج به عرض علمی ندارد. عرض علمی یعنی چی؟ عرض یعنی اندازه در قرآن هم آمده »سابق الی مغفرة من ربکم وجنة عرضها السموات والارض« سبقت بگیرید به مست خدا به سمت به سو بهشتی که اندازه ی آن به اندازه ی آسمان و زمین هست عرض یعنی اندازه می گوید این احتیاج به عرض علمی ندارد. یعنی احتیاج به اندازه زیادی از علم ندارد یعنی فهمیدن این مطلب خیلی سواد زیادی نمی خواهد هرکس می فهمد یا طول بحثی. طول بحثی یعنی چه؟ یعنی احتیاج ندارد خیلی ها بنشینند با هم حرف بزنند مثلاً از الآن که آمدم جلسه با هم دیگر صحبت بکنیم که ثابت بکنیم که بابا انسان از حیوان برتر است می فرماید هرکسی این را می فهمد که بابا انسان از حیوان برتر است نیازی به، نه سواد خیلی زیادی می خواهد نه طول بحث و این بیانی که نموده شد اگر چه دقیق است اما نه وقتی که فهم آن موقوف، موقوف یعنی مستلزم، وابسته ی به عرض علمی یا طول بحثی باشد، بلکه هر صاحب ذهن مستقیم، صاحب ذهم مستقیم یعنی تعصب نداشته باشد دیگر بخواهد واقعاً آن چیز را که درک می کند عمل بکند نه اینکه بخواهد پرت و پلا بگوید مثل این شخصی که من عرض کردم بلکه هر صاحب ذهن مستقیم که تأمل و ملاحظه در خواص آثار انواع مذکوره نماید این معنی بر او نیک روشن خواهد شد. این جوهر را یعنی آن چیزی که ملاک باعث برتری انسان از حیوان شده این جوهر را به روح و نفس ناطقه تعبیر می کنند مقصود اثبات مبانیت، مبانیت یعنی جدایی، فرق داشتن مقصود اثبات مبانیت میان ، مبانیت این جوهر با سایر جواهر محسوس است.
جلسه 020 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 020 - معرفت نفس