جلسه 018 - معرفت نفس
شماره جلسه
18
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 018 - معرفت نفس

حدیثی از امام کاظم ( ع ) است قبلاً توضیح آن را داده ایم . برخی از روایات هست که این روایات کلیدی است یعنی این خصوصیّت ائمه و اهل بیت ( ع ) هست که می تواند عالی ترین مضامین و بیشترین معانی را در الفاظ کوچک بکار ببرد . رسول خدا ( ص ) فرمود : أوتیتُ جوامع الکلم ، به من عطا شده جامع همه کلمات هر چه هست کامل به من عطا شده است . یعنی خصوصیّات را دارند اینها که در یک جمله بسیار کوتاه معانی که می شود سالها در موردش صحبت کرد می توانند بیان کنند کار هر کسی نیست خود این نشاندهندة تأیید اینها از جانب خداوند می باشد یعنی اگر کسی با انصاف باشد بخواهد به دنبال اعجاز هم بگردد کلام اینها خودش معجزه است خود کلام اینها ، هیچ کس نمی تواند مثل اینها صحبت بکند هیچ کس و در این حد و این وسعت کسی نمی تواند صحبت کند . 2 جور جمله دارند اینها : 1- جمله هایی که بسیار کلیدی است یعنی اگر یک نفر اند فرمولش را بلد نباشد این فرمول ها را بلد نباشد این اصول را بلد نباشد ممکنه ، ممکنه که نه حتماً دچار خسران زیادی در زندگیش می شود مثل همین جمله ای که از امام کاظم ( ع ) نقل شده است یک موقع است یک روایتی راجع به شرب خمر است . یک روایتی راجع به زناست یک روایتی راجع به مثلاً صدقه است . بسیار خوب ، بسیار مفید مؤثر است اما یک موقع اینها در یک جمله تمام راه سعادت را چه باید کرد را بیان کرده اند . حالا ممکن است اگر کسی فرضاً یکی از روایتهای را که این بزرگواران فرموده اند در باب یکی از کارهای خیر و اعمال صالح انجام ندهد ضرری کند اما این ضرر شاید آنچنان نباشد که به همه هستی او هویت انسانی او لطمه بزند . اما بعضی از جملات هستند که اگر مورد بی توجهی قرار بگیرند . انسان دچار خسران بزرگی خواهد شد از جمله اینجمله که : لانجاه الّا بالطاعه الطاعه بالعلم والعلم بالتعلّم البته این قسمتی از روایت هست قسمتی را که منظور بود لازم بود صحبت شود گفتیم اما روی این لانجاه الّا بالطّاعه باید خیلی کار شود خیلی ، نزدیک به ( 200 صفحه ) در رابطه با همین مطلب من توضیح نوشته ام که این لانجاه الّا بالطّاعه یعنی چه ؟ یعنی چرا اما اگر بخواهیم رستگار بشویم فقط وفقط باید دستورات الهی را تبعیت بکنیم . ببینید دانستن این یک مطلب است که ما این را بدانیم که واقعاً جز خدا کسی صلاحیّت ندارد که انسان از او دستور بگیرد . اینکه این مطلب مثل خون در همه وجود ما جاری شود و مورد قبول واقع شود مطلب دیگری است . یعنی اینکه یک نفر افتخار بکند به اینکه مقلّد خداست مقلّد اهل بیت ( ع ) است یعنی خدا را شناخته باشد . اهل بیت ( ع ) را با آن عظمت شناخته باشد به عنوان اسوة حسن ، نمونه کامل ، مثل اعلی اینها را شناخته باشد . بعد افتخار کند که پیرو یک چنین انسا نهایی است یک چنین رهبرانی است کسانی که عملشان از جانب خداست . کسانی که معصوم هستند اشتباه نمی کنند . در راهنمایی بشر حتّی فکر اشتباه هم به سرشان نمی زند . کسانیکه هیچ نقطه و نکتة مجهولی که انسان در زندگی به دردش بخورد در ذهن آنها نیست در علم آنها شما پیدا نخواهید کرد همه چیز آ«ها می دانند هر چیزی که ما برای رسیدن به سعادت نیاز داریم آ«ها می دانند . از یک چنین رهبرانی انسان به جایی برسد که افتخار کند مقلّد اینهاست پیرو آنهاست . مثلاً می گویند شیعة جعفری ( ع ) با افتخار یاد کند که این انتساب به اوست . خیلی ها هستند . الآن مقلّد یک سری انسان ها هستند که آنها مثل خودشان عاجز ، نفهم ، بی سواد جاهل و افتخار هم می کنند و حتّی در راهش هم کشته می شوند . روزنامه نوشته بود که یکی از مسئولان بلند پایه شوروی گفته ، مارکسیس عامل عقب افتادگی شوروی شده است . چیزی که 70 سال به آن افتخار می کردند که اجرا بکنند ، به خاطرش چه خون ها ریخته شد چه جنایت ها صورت گرفته حالا همه شان رهبرانشان اعتراف می کنند که عامل عقب افتادگی بوده است . این یک مطلب دیگر است که انسان به این برسد و با افتخار یاد کند . این باید در عمل هم تجلّی و تبلور پیدا کند ظهورش در عمل باشد یعنی انسان که پیرو اهل بیت ( ع ) است باید خیلی با شخصیّت برخورد بکند در اجتماع و زندگی بکند . سرش را باید بالا بگیرد با افتخار از ائمه اش یاد بکند . وقتی از او سؤال می شود فلان کار را چرا می کنی ؟ یا چرا کردی ؟ این بتواند با افتخار بگوید که من به این که این بزرگواران چنین فرموده اند دارم این کار را می کنم و این کم است . ما خیلی ها حاضرند برای اهل بیت ( ع ) خون بدهند تلاش بکنند زحمت بکشند . اما خود این باور یک چیز دیگر است یعنی که ما در برخورد با آراء مخالف ، سرمان را بالا بگیریم . با افرادی که مقلّد کسان دیگر هستند با عزّت زندگی بکنیم . هیچ وقت تحت شعاع عقاید دیگران قرار نگیرد . به قدری خودمان را مهم بدانیم و واقعاً هم مهم هستیم . خداوند به خاطر خلقت انسان است که خودش را وقتی معرّفی می کند می فرماید : و تبارک الله احسن الخالقین . اگر خداوند احسن الخالقین است هم احسن المخلوقین است . به این احسن المخلوقین خودش توجّه داشته باشد . خودش را مهم بداند . بداند خدا او را برای چه هدف مهمّی خلق کرده است و دیگران را اصلاً صلاحیّت برایشان قائل نباشد که بخواهند او را راهنمایی بکنند غیر رهبران الهی ، دیگران را اصلاً صالح برای این کار ندانند . وقتی من 14 تا رهبر الهی دارم همه معصوم همه عالم چه نیازی دارم اینقدر تقلید از این و آن بکنیم . اما ما متأسفانه در زندگی چنین نمی کنیم یعنی زود تحت تأثیر دیگران قرار می گیریم زود از این و آن تقلید می کنیم . خیلی جاها می ترسیم ، آن وظیفة شیعی خودمان را ابراز بکنیم حتی در میان آشنایان یا در میان فامیل و خانواده . این مال ( به خاطر ) این است که ما کم به این مطلب رسیدیم خوب برای ما جا نیفتاده است . که ملامت ملامت کنندگان و مسخره آنها در ما تأثیری نگذارد . ما آنها را خوار ببینیم که عمل نمی کنند به دستورات اهل بیت ( ع ) ما آنها را ذلیل و عقب افتاده بدانیم ما آنها را مرتجّع و بدسلیقه بدانیم ما آنها را پخمه و احمق بدانیم که از دستورات حیات بخش آنها عقب افتادند نه اینکه خودمان احساس خجالت بکنیم و در خودمان ضعف احساس کنیم بخاطر اینکه دستورات آنها را داریم اجرا می کنیم . ما وقتی می خواهیم تظاهرات عاشقانه بکنیم برای آنها با افتخار تظاهرات عاشقانه بکنیم . با افتخار سیاه بپوشیم با افتخار گل به سرمان بمالیم با افتخار برایشان سینه بزنیم . از سینه زدن برایشان خجالت نکشیم . توجه به عظمت اینها داشته باشیم . از آوردن نام آنها ، از فعالیت هایی که نشاندهندة این است که ما برای اینها عظمت قائل هستیم . مقلّد اینها هستیم . عشق داریم به آنها ، جانمان را در راه آنها می دهیم . باید دست از تقلید برداریم . ائمه ( ع ) هیچ چیزی را که بدرد انسان بخورد را فروگذار نکرده اند . ما نیازی نداریم بعد از کلام اهل بیت به کلام دیگران ، حرفی نگفته نگذاشتند آنها که ببینیم غیر از آنها چه گفتند . چونکه صد آمد نود هم پیش ماست . همه اش را دارند همه چیز را فرموده اند . هر چه که شما در زندگی احتیاج داشته باشید هر چه که بشر نیاز داشته باشد آنها فرموده اند . دیگر نیازی نداریم که از دیگران تقلید کنیم ولی حالا خیلی ها هستند که مسلمان هم هستند اما به خاطر ضعف شناختی که دارند تحت تأثیر دیگران زود قرار می گیرند . دیگران زود برایشان مرجع تقلید می شوند . یک فیلم سینمایی می بیند از آرتیست فیلم رنگ می گیرد . چیز یاد می گیرد . می خواهد یاد بگیرد با بچه اش چطور رفتار کند از کسی که اصلاً مقیّد به آداب دینی نیست یاد می گیرد . مدیریت را می خواهد یاد بگیرد از آنها می خواهد یا بگیرد .

نباید مقهور شد نباید خود باخته شد . باید با افتخار یاد بکنیم از اینها شما امام سلام ا. . . را نگاه کنید . در وصیّت نامه شان چقدر با افتخار از این بزرگان یاد می کند می فرماید ما مفتخریم که باقر العلوم که بزرگترین شخصیّت تاریخ است که هیچ کس جز پیغمبر و ائمه ( ع ) قدر او را نشناختند امام ماست ، به فقه جعفری افتخار کرده به صحیفه سجادیه افتخار کرده به نهج البلاغه افتخار کرده به قرآن افتخار کرده ما باید دقّت کنیم اگر این برای ما خوب جا بیفتد ما هم می توانیم به همان گرمی امام افتخار بکنیم به همان صمیمیت و اخلاص امام افتخار بکنیم . ما قرآن داریم ما صحیفه داریم ما نهج البلاغه داریم . ما هزاران کلمات حیات بخش از اهل بیت ( ع ) داریم . این را باید دقّت بکنیم .

که وقتی می فرماید : لانجّاه الا بالطّاعه یعنی طاعت خداوند که به رهبری اهل بیت ( ع ) به الگویی آنها صورت می گیرد . دیگر بعد از آنها کسی نیست که بخواهد حرفی داشته باشد که بزند . برای ما مگر رهبران الهی مگر روحانیون مگر علمایی که شرح کلام آنها را بکنند و گر نه چیزی خودشان ندارند . هیچ کس چیزی ندارد . آنها هیچ چیز را کم نگفتند . هیچ چیز را ضعیف نگفتند . اگر ما پای صحبت روحانیونمان می نشینیم گوش می کنیم برای این است که شرح کلمات آنها را کنیم . و گرنه هر چه هست دست آنها ست کاملش در کلام آنهاست .

ببین جمله چقدر وجیز و کوتاه است . لانجاه الابالطّاعه ، 3 کلمه ، اما معنی اش چقدر وسیع و عالی است . این را باید دقت بکنیم که تقلید نکنیم . نکته بعد این است اگر حرف کامل را اینها دارند اگر حرفی در مخالفت اینها بود آن ما را به نقض خواهد کشاند . ما را به بدبختی خواهد کشاند . اگر چیزی با کلام اینها در تقابل بود آن مایة بدبختی ماست ولو از هر کس باشد ما نباید تحت تأثیر شخصیّت علمیشان یا شخصیّت سیاسی شان یا قدرت مالی افراد قرار بگیریم . چیزی را که خلاف راه آنها ست خلاف فرمایش آنهاست تبعیّت بکنیم . اگر چیزی خلاف گفتة آنها باشد توش رشد نیست توش کمال نیست توش سعادت نیست توش بدبختی است . به حرف هیچ کس نباید گوش کرد . از عمل هیچ کس نباید تقلید و تبعیت کرد . لذا امام جواد ( ع ) می فرماید کسی که به حرف یکی گوش می کند او را دارد عبادت می کند می پرستد . اگر یک نفر را می نشیند با دقّت حرف یک نفر را گوش می کند او دارد گویند را می پرستد پرستش می کند عبادت می کند او را .

بعد می فرماید که اگر گوینده از خدا بگوید شنونده دارد خدا را می پرستد . خدا را عبادت می کند . اگر گوینده ، از شیطان بگوید شنونده دارد شیطان را می پرستد . یعنی اگر ما نشستیم به حرف کسی غیر حرف خدا را دارد می زند گوش دادیم اگر خواستیم الگو بگیریم از کسی که خودش الگویش خدا نیست ما داریم تبعیت شیطان را می کنیم . چیزی که مطابق اینها نباشد به درد ما نمی خورد . نه تنها سعادت بخش نیست بلکه خسران آفرین هست برای ما ، لذا باید با قدرت عمل بکنیم با جرأت عمل بکنیم با افتخار عمل بکنیم با عزّت عمل بکنیم و این را هم نشان بدهیم در عمل که ما واقعاً افتخار می کنیم پیرو اینها هستیم . شما ها بیچاره اید شما ها ضعیف هستید شما ها عقب افتاده و مرتجّع هستید . این طور نباشد که خانمی بخاطر اینکه حجاب دارد ، خودش را محدود بداند عقب افتاده بداند و اونی که بی حجاب است ، بی حجاب هست یعنی بی کمال است ، بی حجاب هست یعنی از دستور خدا تبعیّت نکرده یعنی از رشد سر پیچی کرده یعنی به طرف نقص می رود یعنی به طرف پستی می رود به طرف انحطاط و انحراف دارد می رود . بعد او را ما مترّقی و با تمدّن ببینیم .

هیچ نباید افرادی که مخالفت می کنند برای ما شخصیتی داشته باشند ولو ظاهر قشنگی داشته باشند . خیلی ها هستند ظاهر خیلی قشنگی ممکنه بهم بزنند ظاهری داشته باشند که پر هیبت باشد . آرایش سبیلی آرایش ریشی کیفی کتی ، شلواری ، پستی ، ماشینی ، ولی باید در نظر ما خیلی کوچک به نظر بیایند . رسول خدا ( ص ) می فرماید : الجاهل من عصلّا و ان کان جمیل المنظر و عظیم الخطر . آدم جاهل ( نفهم ) کسی است که معصیّت خدا را می کند یعنی سرپیچی از دستورات خدا را می کند ولو ان کان جمیل المنظر حتی اگر خوشگل باشد آدم قشنگی باشد و عظیم الخطر آدم با شکوهی با فرّ و جلالی باشد به قول معروف به قول امروزی ها خیلی با پرستیش باشد نباید پرستش اینها ، این مسائل ظاهری اینها پول اینها مدارک تحصیلی اینها به چشم ما بزند . خیلی ها هستند بچه حزب الهی هستند بندگان خدا وارد دانشگاه که می شوند یکدفعه محیط می گیرد آنها را حواسش نیست خودش چی هست کی هست ، پیرو چی هست ؟ می گیردشان ، یک مشت آرای باطل ممکن است غلبه کند به دل او ، استاد می آید هیچ مقیّد نیست اصلاً مؤدب به آداب نیست . چهار تا اصطلاح یاد گرفته ممکنه 10 سال هم خارج درس خوانده باشد . 4 تا هم مدرک دارد یکدفعه می بینید عقیدة طرف بر می گردد . اصلاً ضعیف می شود . تو او را حقیر حساب بکن ، تو او را حقیر ببین که از راه خدا منحرف هست . مگر بعد از حرف خدا حرف دیگری هم هست مگر کاملتر از حرف اولیاء حرف دیگری هم هست که کسی رفت پیروی کنه ، محال است کسی از این خط منحرف شود و سعادت را ببیند ، به خوشبختی برسد . اصلاً حرفی ندارد کسی برای گفتن ، هیچ کس حرفی ندارد . ما باید به علمایمان افتخار بکنیم که راه رشد را انتخاب کردند و مبّلغ آن راه هستند آنها باید بزرگ در چشم ما جلوه بکنند و هر کسی تبعیّت می کند . با چهار تا دوست برخورد می کنید مواظب باشید که در موضع ضعف قرار نگیرید . دوست که می گویم ممکنه بعضی وقت ها ما دوستهایی هم داشته باشیم که اون وری باشند حتّی این وری هم نیامده باشند . نباید بگذاری یعنی طوری باید برخورد کنی که اونها با حسرت به تو نگاه بکنند .

نه اینکه با دیدة حقارت به تو نگاه بکنند همه ما داریم از این فامیل ها داریم . تو خانواده ها ممکنه باشند . دوستهایی از قدیم ممکنه باشند یک ارتباطی سلام و علیکی هم با ما دارند .

این حالت مستلزم شناخت است یعنی باید شناخت پیدا بکنیم روی کلام اهل بیت روی وضعیت اینها روی علم اینها . راجع به اهل بیت اگر مطالعه نداشته باشیم این گنجینه ها مایة افتخار ما نیست اینها مایة افتخار ما نیستند . و چون غیر از اینها هم کسی حرف کاملی ندارد ما ممکنه یک عمر در جهل مرکب باشیم یعنی از کمال دور باشیم . و خودمان را اهل کمال بدانیم . و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً ، قرآن می فرماید : افراد زیانکار اینها خیال می کنند دارند خوب عمل می کنند . هیچ کس جز تابع اهل بیت ( ع ) خوب عمل نمی کند . یعنی هر وقت خواستی ارزیابی بکنی به کسی که غیر راه اهل بیت را دارد می رود خوش به حالش نباید بگویی . هیچ وقت غبطة حال غیر پیروان آنها را نباید بخوری ، هیچ وقت آرزو نکنی که ای کاش من جای آنها بودم . یا خوش به حالش ، آرزو نکنی که ای کاش این دوست من بود یا توجهی به من می کرد ، نه کسی که گمراه است چه افتخاری دارد چه عزّتی دارد ؟ چه امتیازی دارد ؟ که ما نگاهش بکنیم . مگر توجهی اگر قرار است صورت بگیرد توجّه برای هدایت این افراد باشد . نه اینکه دل اینها بدست بیاید راضی بشوند . توجّهی به ما بکنند این در عمل باید پیاده بشود باید بهش برسیم . پس وقتی لا نجاه الّا با لطاعه باید دقیقاً این نکته را دقّت بکنیم که جز حرف خدا کسی حرفی ندارد که بزند .

درس 26 را آغاز می کنیم . در درس پیش دانسته شد که انسان با اینکه کالبد دارد در واقع یک حقیقت است . به این معنی که یک شخصیّت دارد و او را بیش از یک هویت نیست .

و جمیع آثار وجودیش را و همه اوضاع و احوال گوناگونش را چه آنها را که مستقیماً از نفس اند چون اندیشه کردن ، و چه آنهایی که به دخالت بدن اند چون راه رفتن ، همه به یک شخصیّت و هویت نسبت می یابد . و در همة آنها می گوید من چنین و چنان کردم . پس می توانیم بگوئیم که انسان موجودی ووتد است یا انسان موجودس ممتدی است که از مرحلة اعلی تا به انزل مراتبش همه یک شخصیّت است . هیچ گسیختگی در میان اجزاء و جوارح او نیست و حتّی یک رگ مویی او از کلّش جدا نیست ( توضیح این نکته در درس های بعدی ) به اینکه انسان یک موجود ممتد است باید خیلی توجّه داشته باشیم . یک موجود ممتد است یعنی از بدن بگیر تا عالی ترین مراتب نفسش یک موجود است دو تا نیست ما دوئیتی در انسان نداریم . لذا کار خیر کار شر ، خوابهایی که ما می بینیم هر چی که اتفاق می افتد برای جسممان برای روحمان همه منتسب به یک شخصیّت هست . این موجود ممتد بودن را در مورد انسان باید خوب دقّت داشته باشیم ( توضیح ان شاء ا . . . بعدها ) اکنون به برخی از احوالی که تاری انسان می شود تاری یعنی عارض ، تذکری می دهیم تا کم کم بتوانیم از عنوان این گونه مسائل و دانستن آنها انتقالات علمی و سیرهای معنوی پیدا بکنیم و به گمشده هایی دست یابیم . انتقالات علمی و سیرهای معنوی به این دو جمله دقّت کنید ، التفات بفرمائید در نظر بگیرید پاره سنگ خارایی را وزن کرده اند و وزن آن بدست آمد . در یک ساعت بعد همان سنگ را در همان جا وزن کنند . وزن آن همان است و در یک سال بعد ، بلکه در یک قرن بعد آن را در همان جا وزن کنند باز وزن آن همان است . اگر با گذشت زمان چیزی از وی کاسته گردد آنقدر ناچیز است که در وزن نمودی ندارد . مثلاً دچار فرسایش شود .

بعضی جاها هست که وزن زیادی هم واقعاً کاسته می شود . باران ، باد ، عوامل فرسایش دهنده هستند که فرسایش می دهند . حالا یک سنگ را جایی بگذارید هزار سال که بگذارید اینجا تغییر محسوسی در وزنش احساس نمی کنید . در موزه دیده اید یک شیء را محفوظ نگه می دارند چیزی از آن کاسته نمی شود . تغییر محسوسی ندارد . حالا بار در نظر بگیرید که یک شخص انسان را وزن کرده اند وزن آن مقداری خواهد بود و این انسان دارای این وزن معلوم می تواند مقدار معیّن راهی برود و یا باری ببرد که بیش از آن از عهدة او خارج است . و از پذیرفتن کاری که بیش از قدرت اوست ابا می کند و سرباز می زند . دقّت بفرمائید مثالی هست که قبلاً هم در دروس معرفت نفس روی این کار کردیم . گاهی وقتها هست در حالت عادی شما می خواهید کاری را انجام بدهید و نتوانید انجام بدهید اگر حالتی بر شما عارض شود .

مثل اینکه عصبانی شوید یا عشقی به سراغ شما بیاید همان کار را می توانید انجام بدهید که نمی توانستید در حالت عادی انجام بدهید . مثال : می خواهید فرضاً این زیپ را ببندید ، گیر کرده جلو نمی رود . در حالت عادی فشاری می دهید جلو نمی رود . یک موقع ممکن است عصبانی شوید و ناراحت شوید چنان فشاری بدهید که زیپ مانع از سر راهش برداشته شود . به هر حال مانع کنده می شود یا طوری می شود که و این مشکل رفع می شود . ویا یک جا هم اصلاً خود زیپ پاره می شود . اینقدر فشار می دهید ، یک موقع در حالت عادی با کسی می خواهید مبارزه ای بکنید نمی توانید ، زورتان به او نمی رسد . یک وقت در حالت عصبانیت با طرف روبرو می شوید ، اگر 2 نفر دیگر هم کمک او باشند ، به راحتی او را شما می زنید می توانید مبارزه بکنید ، این ترفند را در ورزش هم بعضی از مربّی ها استفاده می کنند یعنی نیرویشان را یک حالت شور یا عصبانیت به آن می دهند ، بالاخره تشری به او می زنند که عصبانی بشود ، که در ورزش بتواند زورش چند برابر بشود ، ویا اینکه یک حالت شوقی در او ایجاد می کنند که او مبارزه را بتواند خوب انجام بدهد . همیشه چنین است انسان در حالت عادی یک مقدار توان دارد ، اما وقتی شور ، هیجان ، عشق یا خشم بر او غلبه می کند اون کار را به راحتی می تواند انجام بدهد همان کاری را که نمی توانست انجام بدهد . سؤال : این بدن مگر همان بدن اوّل نیست ؟ توان نداشت این بار را بلند بکند ، می گفت من بیشتر از این نمی توانم ، چطور شد وقتی عصبانی شد با را به راحتی تکان داد ، از جا کند . این نیرو از کجا آمد ؟ اگر نیروی بدن بود که بدن قبلاً توان خودش را اعلام کرده ، پس این نیرو از کجا آمده ؟ مثلاً می گوید من نمی توانم این شاخه درخت را به تنهایی بشکنم و یا این مقدار را به تنهایی بردارم و یا این مسافت را در این مقدار زمان بپیمایم و یا اینکه از این سوی جو بدان سویش بجهم . ولی همین انسان مفروض اگر خشم به او دست دهد و یا عشق و شور به او روی آورد . آن شاخه بلکه شاخة قوی تر از آن را به تنهایی می شکند . و آن مقدار با بلکه بیشتر از آن را حمل می کند و آن مسافت بلکه بیشتر از آن را در آن مقدار زمان بلکه کمتر آن می پیماید ، و از یک سوی جوی به سوی دیگرش به خوبی می جهد ، بلکه به عرض بیشتر از آنها می تواند بجهد و در آن حال غضب چند نفر اگر بخواهد او را از جایش حرکت دهند دشوار است ، با اینکه آن مقداری که وزن او بود یک نفر از آنها می تواند آن را از جایش بردارد . گاهی می بینی با چه جستی و چابکی به کاری اوست گاهی با چه کاهلی و گرانی با اینکه کالبد تن همان است و به یک وزن است این احوال و اطوار گوناگون مثلاً آن سبکی و این سنگینی از کیست ؟ و از کجا پیش می آید ؟ چطور وقتی یک نفر می خواهد بچه ای را بلند کند بغل کند یک بچه ای را نمی تواند در حالت عصبانیت در حالت عادی ممکنه بتواند بغلش کند مثلاً وقتی بچه ای خندان است دارد شوخی می کند می خواهید دستش را از یک دستگیره جدا کنید می توانید اما موقعی که خشم است شما هر چقدر فشار می آورید نمی توانید بکنید . یک نفر را می خواهید بلند بکنید مثلاً حالت عادی زورتان به او می رسد . ولی موقع عصبانیت می خواهد کاری را انجام دهد ما نمی توانیم جلویش را بگیریم از کیست و از کجا پیش می آید و چگونه به او دست می دهد ؟ اگر از بدن باشد این بدن که در هر2 حال یک پیکر است و یک جسم معلوم است ، اگر از نفس ناطقه است آن نفس ناطقه که موجودی جز بدن و با بدن است . بلکه نفس و بدن با هم یک شخصیّت و هویت است ، از جسم همین بدن باشد یا دو جسم مقرون و با هم را در هر حال وزن کنیم باید به یک وزن باشد پس این اختلاف احوال چگونه خواهد بود ؟ مسلماً باید این احوال از ناحیة آن نیرویی بنام نفس باشد . زیرا ما را بدن و نفس است . و هر دو یک شخصیّت ما را تشکیل می دهند . و جا دارد که بدن را به عنوان مرتبة نازلة نفس بدانیم . یعنی بدن هم عضو نفس باشد ، نگوئید ما یک بدن داریم و یک روح داریم این طوری نه ، ما یک شخصیّتیم که از مرحلة پایینمان بدن شروع می شویم تا مراحل عالی ادامه داریم . دقّت بفرمائید به این نکته ، زیرا آنچه که از آثار وجودی در بدن می بینیم همه از نفس به او می رسد و شاید به تشبیهی تا اندازة موافق و تمثیلی تا قدری مطابق توان گفت که نفس چراغ است .

و بدن چراغدان یعنی تا وقتی چراغ نفس در آن هست از خودش توان دارد ، سوخت در آن هست ، این شعله هست در آن ، وقتی این سوخت تمام شد شعله هم از بین می رود ، این گرما و این حرارتی را که ما داریم می بینیم بخاطر آن سوخت است آن سوخت که از بین رفت این هم از بین می رود . می گوید شاید این تشبیه را می توان بکار برد . و شاید که این تمثیل چندان مناسب نباشد و نسبت نفس با بدن برتر از چراغ و چراغدان باشد .

فعلاً سخن ما این است که همة شئون و اطواری که از بدن مشاهده می شود از گوهر نفس صادر می شود و مبدأ پیدایش اینها اوست . چنانکه می بینیم انسانی که به تعبیر مردم مرده است . کالبد تن جمادی است افتاده و نمی توان گفت که بدن اوست چه آنگاه بدن اوست که در او تصرّف و بدان تعلّق داشته باشد و آثار وجودیش را در آن پیاده کند و گرنه چگونه بدن او می تواند باشد ، همان طور که موجودات دیگر را که جدا و بیگانه از نفس اند نفس نمی نامید و نمی دانید بلکه بدنس یعنی بدن او آن است که در تصرّف می کرد . و در شخصیّت و هویت او دخیل بود و افعال و آثار بارز ظاهر از وی را به خود نسبت می داد که از این رو وی را مرتبة نازلة نفس گفته ایم مگر نه این است که بدن مرده متلاشی می شود ، و طراوت و تازگی و توازن و تعادل و تناسب اجزاء و جوارحش را از دست می دهد ، پس آن سبکی و سنگینی و فرمان جستن و پریدن و این تازگی و زیبایی و این بستگی و پیوستگی و همة احوال و اطوار تاری بر بدن و کارهای گوناگونش از کار کارخانة مغز و دستگاه گوارش و ضربان قلب و جذب و دفع و قبض و بسط و همة ادراکات باید از نفس باشد . که در ظاهر و باطن بدن ظهور و تجلّی می کند و مطابق هر موطن و موضعی اسمی خاص پیدا می کند .

در معنی مقصود ما ملّای رومی را در دفتر اوّل مثنوی چند بیتی ، بسیار زیبا و دلنشین است که مناسب است این درست را به گفتار بیند وی خاتمه دهیم یعنی نفس بخاطر کارهایی که می کند در هر موقعی دارد کاری را انجام می دهد به یک چیز نامیده می شود ، نام بخصوصی برای خودش پیدا می کند ،

گر چه آهن سرخ شده ، او سرخ نیست پرتوی عاریت آتش ز نیست

گر شود پر نور رو زن یاسرا تو مدان روشن مگر خورشید را

ور درو دیوار گوید روشنم پرتوی غیری ندارم این منم

پس بگوید آفتاب ای نارشید چون که من غالب شوم آید پدید

سبزها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندان و بس زیبا خدیم

فصل تابستان بگوید که ای عمم خویش را بینید چون من بگذرم

تن همی نازد به خوبی و جلال روح پنهان کرده فرح و پر و بال

گویدش که ای مزبله تو کیستی ( به جسم می گوید ) یک دو روز از پرتوی من زیستی

گنج و ناز و می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان

گرمدارانت تو را گوری کنند کشان کشانت در پی گو رافکنند

تا که شد در گور یارانت کنند طعمة موران و مارانت کنند

بینی از گند تو گیرد آن کسی که به پیش تو همی مردی رسی

پرتوی روح است مرغ و چشم و گوش پرتوی آتش بود در آب جوش

پایان

(( به نام خدا ))

یک روایتی را برای دوستان توضیح دادیم از امام کاظم ( ع ) حدیث این بود که هیچ راه نجات و رستگاری برای شخص نیست مگر از راه طاعت ، طاعت هم به علم هست . علم هم به این است انسان برود یاد بگیرد به تعلّم است . پس در واقع علم اینجا ارزشش به خاطر این است که انسان به عمل تبدیل کند یعنی ما دنبال علم ( علوم دینی ) می رویم تا تبدیل به عمل شود می رویم یادبگیریم که وظیفه مان در مقابل مثلاً در مقابل خدا چیست ؟ در مقابل دیگران چیست ؟ در مقابل خودمان چیست ؟ اینها را ما بدانیم تا عمل بکنیم ، حالا اگر کسی رفت یاد گرفت و عمل نکرد . بعضی ها هستند ها بعضی ها که نه البتّه ، شاید تعارف باشد خیلی ها هستند می روند می نشینند یاد می گیرند به علل مختلف مسلّط به علوم می شوند اما خیال عمل ندارند یا کمتر عمل می کنند خیال درگیر شدن با خودشان را ندارند جّدی نمی روند یاد بگیرند ، این سؤال را رسول خدا ( ص ) این جور افراد را معرّفی می کند می فرماید : من تعلّم العلم لغیر العلم فهو کالمستهزه بربّه عز و جل ، هر کس علم را برای غیر عمل یادبگیرد مانند کسی است که خدا را مسخره کرده ، یعنی برود یاد بگیرد اما برای غیر عمل ، مانند کسی است که خدا را مسخره کرده است .

این است که باید دقّت بکنیم نیّتمان را درست بکنیم ، اگر می آئیم که یاد بگیریم خیال هم داشته باشیم عمل بکنیم . و واقعاً چیزی را که یاد می گیریم سعی به عملش هم بکنیم ، نکنه خدایی نکرده تاجر کلام بشویم بیاییم فقط به جهنمّان زیاد بکنیم ، چون کسی که می داند و عمل نمی کند فقط یک سری اصطلاحات یاد می گیرد . در واقع می آید یکسری کمالات را به خودش اضافه می کند . علم به هر حال کمال است ثابت کردیم علم وجود است وجود هم مساوی بود با کمال ، به هر حال یادگیری علوم اسلامی بدون اینکه انسان به آن عمل بکند ، برای انسان کمال می آورد ، برای انسان یک قدرتی می آورد . این کمال چون عمل هم به آن نمی شود یعنی برای عمل ما یاد نگرفتیم خود به خود انسان را به وادی عجب و تکبّر می کشاند . یعنی یک انسانی که اهل عمل نیست ولی مسلّط است به علوم اسلامی خیلی هم مسلّط است ، خیلی خوب شرح می کند خیلی خوب بحث می کند ، خوب ثابت می کند ، اما این تاجر است ، فقط تجارت می کند خود فروش می شود . دین فروش می شود ، کمالش را می فروشد به دیگران ، حدیث را پس آویزة گوشمان کنیم گوش جانمان که من تعلم العلم لغیر العمل فهو کالمستهزه بربّه مثل کسی است که خدا را مسخره کرده ، مسئولیت سنگینی دارد نشستن و یاد گرفتن ، نیّتمان باید این باشد که ما بیاییم یاد بگیریم برای عمل ، بحث ها جوری چیده شده است ایمان تقلیدی برخی مواقع کم می آورد . ایمان تقلیدی را با استدلالی می خواهیم قوی بکنیم ، هم خودمان اینگونه باشیم هم با دیگران وقتی صحبت می کنیم کم نیاوریم . در تبلیغ اسلام کم نیاوریم ، لااقل بدانیم خودمان مطمئن باشیم راهمان درست است و به دیگران هم بتوانیم ثابت بکنیم راهمان درست است ، نه که ، انها هولاء لضالّون اینها آدم های گمراهی هستند یعنی وقتی ما را دیدند بگویند اینها پخمه هستند گمراه هستند ، گول خوردند آدم های منطقی نیستند ، نه ، اینها را هم قشنگ یاد بگیریم که بتوانیم اگر نیاز شد ، باید این طور باشد مثلاً باید بتواند از عقیدة خودش دفاع بکند ، این خیلی مهم است اگر کسی بخواهد دفاع نکند ، یعنی مثلاً بخواهد دیگر چیزها رد بکند باید خودش پایش محکم باشد ، جای پایش خیلی محکم باشد تا آن دیگری ها را رد کند ، حال اگر ما بیاییم روی ایمان تقلیدمان دیگر چیز ها را رد بکنیم اما خودمان نتوانیم آن چیزی را که خودمان داریم اثبات بکنیم این در واقع تبلیغی نتوانستیم بکنیم .

درس 27 : نتیجه ای که از درس پیش بدست آمد این که بدن به عنوان شأنی از شئون حقیقت شخصیّه و هویت واحدة انسان است و جمیع آثار بارز و ظاهر در بدن همه از اشراقات و افاضات نفس است ، شایسته است که این مطلب به صورت 2 اصل تقریر شود و ما آن را بدین صورت تقریر کردیم .

اصل 24 : انسان از مرتبة نفس تا مرحلة بدنش ، یک موجود متشخّص ممتد است و به عبارت دیگر انسا ن موجودی ممتد است که از مرحلة اعلی تا به انزل مراتبش همه یک شخصیّت است یعنی ما از فوق عقل که بگیریم ان شاءا . . . ثابتش می کنیم در جلد 3 و 2 تا پایین ترین مرتبه نازلترین مرتبه که بدنمان است یکی است .

یک موجود است ، یک موجود ممتد جلسة قبل تأکید کردم ( که این را خوب بخاطر داشته باشید ) و به آن توجّه داشته باشیم انسان موجود ممتد است ، اصل 25 : جمیع آثار بارز از بدن همه از اشراق و افاضة نفس است ، هر کاری که بدن می کند از کجاست ؟ از نفس است ، بدن مثل چی می ماند ؟ بدن با اینکه خودش از مراتب نفس است . ولی حکم مثل این قلم را دارد که من اگر این قلم یا اون گچ را بخواهم نوشتم جوهر ، جسم ، جسم نامی ، حیوان ، انسان اگر من قلم را یا گچ را تکان دادم نوشتم که جوهر حرکت دادم او فقط می نویسد جوهر ، کسی می تواند گچ را بگوید چرا تو نوشتی جوهر ، جوهر تقصیر ندارد کننده کیست ؟ من بودم یا کسی بیاید دست مرا قطع کند یا شلّاق بزند که تو چرا نوشتی جوهر ؟ کننده این نیست ، این هر چی باهاش بنویسی می نویسد مثل زبان است ، فحش بدهی می دهد حرفهای خوب بزنی می زند ، دست این نیست اونی که پشت این هست گردانندة این بدن است ، عامل همة این کارهاست تصمیم گیرنده کیست اون است برای این همه در قیامت اینکه شبهه کرده اند ، شبهة آکل و مأکول ، که بدن ما الآن که می میریم تجزیه می شود گیاه می شود حیوانات آن را می خورند ، ما آن حیوانات را می خوریم . بدن یک انسان جزء بدن خیلی از انسانهای دیگر به مرور زمان می رود . قیامت خدا اینها را چگونه از هم سوا می کند ؟ کاری با بحث های استدلالی این قضیّه نداریم ان شاءا... به آن می رسیم ، اما این است که خدا اصلاً احتیاجی به ندارد برای اینکه نفس ناطقه را آن شخصیّت حقیقی انسان را تنبیه بکند تا به بهشت ببرد ، احتیاجی ندارد که حتماً همان بدن باشد از یک ماده هم یک جسم برایش درست بکند کافی است ماده هم که کم نیست ، خدا ماده کم نمی آورد یعنی الآن واقعاً برای ما مهم نیست الآن این شخصیّتی که داریم برایمان مهم نیست چشمانمان آبی باشد یا سیاه ، اصلاً این چشم را در بیاور یک چشم دیگر بگذار ، این پوست سر را در آور یک پوست سر دیگر بگذار ، هیکل عوض شود قیافه مان ، جراحی بکند ما یک شخص دیگر بشویم ، از نظر شخصیّت هیچ فرقی برای ما نمی کند کاره ای نیست جسم ، یعنی پاداش و عقابی که در قیامت هست گیر جسم را ندارد آنجا مشکلی ندارد ، شیخ الرئیس ابن سینا گوید : مردم از جذب آهن ربا آهن را تعجّب می کنند و از جذب و تصرّف و تسخیر نفس در بدنشان را بی خبراند الآن بهش رسیدیم که روح غیر مادی است . چگونه این غیر مادی ماده را استخدام کرده ؟ و با آن اتحاد دارد ؟ با هم چگونه جمع شده اند ؟ ماده با غیر مادی چگونه است ؟ اولاً ماده ظرف است و نمی تواند غیر ماده بیاید و در آن برود ، پس روح توی بدن که نیست بیرونش هم که باشد هیچ ارتباطی با آن نداشته باشد که کاری نمی تواند بکند با آن پس نه بیرونش است نه تویش ، چگونه می تواند این را ( بدن را ) اتحاد دارد با آن یکی حساب می شوند ، تازه خود بدن هم با روح یکی حساب می شود ، این خیلی جای شگفتی است خیلی روی این باید فکر کرد ، خیلی ما از این قضیّه غافلیم فکر هم نمی کنیم ، این سخن شیخ را نقل به معنی کردم و عین عبارت آن را اکنون در خاطر ندارم و بسیار تفحص کرده ام ولی بدان دست نیافته ام ، در پاورقی ایشان اشاره کرده اند که پیدا کرده ام ، بدنش را دیگر ، همان بدنش را واقعاً نکته ای بسیار دقیق و حرفی در خور و شایان تحقیق است ، التفات بفرمائید ، اقتضای جسم ، قبل از این که بگویم ، شما در دوران راهنمایی با یک قانون آشنا شدید با اینرسی اجسام ، در دوران دبیرستان اسمشان را گذاشته اند قانون اول نیوتن ، قانون اول نیوتن این است که به اصطلاح جسمی که ما داریم حرکت حالت سکونش را یا حرکت مستقیم الخط یکنواخت خودش را ادامه می دهد . یعنی این مادامی که اینجا است هیچ نیرویی به آن وارد نشود ، ده هزار سال هم باشد همینجا می ماند تکان نمی خورد ، یا این کتاب یا این میز ، انتظار نداریم یکسال اگر این میز اگر کسی نیاید آن بیرون تو هال ، ما انتظار نداریم سال دیگر که بیاییم بروند خودشان آنجا ، انتظار داریم این سر جایش باشد . اگر یک چیزی هم حرکت می کند باید همیشه حرکت بکند ، جای ایستادن که ندارد مگر اینکه نیرو بدان وارد شود ، اگر الآن این حرکت می کند و بعد می ایستد بخاطر این است که جذب نیروی جاذبه می شود ،به آن نیرو وارد می شود نمی گذارد که برود . حال اگر این کتاب را من بردارم به بسترش ادامه می دهد یا نه ؟ اگر این میز نباشد ادامه می دهد یا نه ؟ اگر این زمین را ما بکنیم ده هزار متر بکنیم این ادامه می دهد یا نه ؟ برو تو از آن طرف کرة زمین در بیا ادامه میدهد یا نه ؟ ادامه می دهد به حرکتش ادامه می دهد ، هیچ وقت نمی ایستد ، پس اگر جسمی در حال حرکت است همیشه در حال حرکت است و اگر حالت سکون دارد همیشه در حال سکون است . اگر می بینیم یک جسمی که متحرک است می ایستد یا در سرعتش تغییر وارد می شود ، تغییر پدید می آید یا یک جسمی که ساکن است حرکت می کند قطعاً یک نیرویی دارد آن را حرکت می دهد ، بعداً اگر جسم است دیگر ، ماده است ، اقتضای ماده چیست ؟ یک جا همیشه باشد ماده جسم اقتضایش این است که همیشه سر جایش باشد ، بدن ما این است چه نیرویی این را حرکت می دهد از این طرف به آن طرف می برد ؟

یعنی باید یک نیرویی غیر از ماده باشد دیگر که می تواند حرکت بدهد این را ، چون هر چی که ماده باشد ، خود مغز ما خود اعصاب ما ، ماده است ، اقتضایش این است که همیشه یک جا باشد .

یکی پا می شود این طرف و آن طرف می رود این بلاخره باید یک نیرویی به آن وارد شود ، آن نیرو چیست ؟ کجاست این نیرو ، که باید رویش کار بکنیم ان شاءا... التفات بفرمائید اقتضای جسم این است که در یک جا قرار گیرد و اگر او را حرکت انتقالی از جایی به جای دیگر و یا حرکت وضعی و یا هر دو بوده باشد . باید به جز طبیعت جسمیّه و صورت طبیعیّه آن امری دیگر باشد که وی را به حرکت در آورد ، بدن جسم است و او را وزن جسمانی است و بر زمین قرار دارد و باید اقتضای طبیعتش در یک جا افتاده باشد ، اما نفس اراده می نماید و او را از جایش بلند می کند و وی را به این سو و آن سو می برد ، راستی بدن که در تکاپو و جنب و جوش است خیلی تماشایی است که این مقدار جسم چگونه در تحت تصرّف و تسخیر نقس است ؟ و آن چه نیرویی است که بر وی مسلّط است که گاهی وی را با چه شتاب و فرزی به سویی می برد و گاهی ناگهان فرمان ایست می دهد و یا او را می نشاند و یا وی را برمی خیزاند و به دیگر احوال و اطوار گوناگون که وی را بدانها وادار می کند . همچنین حیوانات کوه پیکر و پرندگان بزرگ اندام و نهنگ ها و وال های شگفت آور می بینیم که در هر یک آنها نیرویی است که بر بدن وی حکومت می کند و او را تحت تصرّف خود می دارد . و بدان تعلق خاصّی دارد و چون آن نیرو از آنها برود ، پیکر جسمانی آنها متلاشی می شود و قدرت بر هیچ کاری ندارد و آن هیبت و ترسی و بیمی که از آنها مشاهده می شد نیز زایل می گردد .

یکی از نویسندگان پیشین داستانی از مرد عرب و شترش را حکایت می کند که شاید این داستان افسانه باشد ، ولی زهر افسانه حرفی می توان خواند ، زهر بازیچه رمزی می توان یافت و یا به قول ملّای رومی ، ای برادر در قصّه چون پیمانه است ، معنی اندر وی بسان دانه است ، دانه معنی بگیرد مرد عقل ، ننگر پیمانه را گر گشت نقد ، برا ی همین بزرگان رسمشان است اگر مطلبی را شنیدند ولو واقعیّت نداشت ، از آن پند حکیمانه را می کنند ، غالباً هم در نعلیم و تربیت اگر مثالی داستان و چیزی هم مطرح شد خیلی توجه به واقعیت آن ندارند بلکه می خواهند که معنی آن به اصطلاح ، حرف حسابی را حرف حکیمانه را از داخل آن در بیاورند ، ممکنه داستانی باشد که کسی نوشته باشد . اما حرف داشته باشد این داستان ، مقصودی از آن باشد منظور باشد از آن، داستانش این است که عربی به شترش سوار بود و به جایی می رفت شتر در اثنای راه تب کرد ، تب کردن شتر همانا و مردن و افتادنش همانا مرد عرب گردا گرد شتر می گشت و یک یک اعضاء و اندامش را می نگریست و بدو می گفت سرت که سالم است ، و دست و پایت هم که درست ، از اندام تو که چیزی کاسته نشد همه هم به جای خود برقرار است . چرا از جای خود حرکت نمی کنی ؟ چرا نهیب مرا نمی شنوی ؟ چه چیزی از تو گرفته شد که اینچنین افتاده ای ؟ و هیچ توان و نیرویی نداری ، و دم بر نمی آوری ، همینکه نفس انسانی یا حیوانی از بدنش قطع علاقه و ارتباط کرد ، بدن جمادی بیش نیست ، چنانکه می بینیم ، او را هیچ نیروی رستن جنبیدن و دانستن نیست ، بلکه یک یک اندامش از یکدیگر گسسته می شود ، پس بایدحس و حرکت و فهم و شعور همه از آن گوهر نفس بوده باشد و او بود که حافظ اعتدال و تناسب و زیبایی اندامش بود و او را می پروراند ، پس ما از مرده انتظار هیچ چیزی را نداریم ، اکنون جا دارد که در کار و تصرّف و تدبیرش در بدن تأمل کنیم .

التفات بفرمائید ، الآن که من حرف می زنم و شما می نویسید ، هر یک از شما هم می نویسد و و هم می شنود و هم می بیند و هم نفس می کشد و هم می بوید و هم لمس می کند و هم فکر می کند و هم به معانی این حرفهایی می برد و همینکه مواظب احوال و اوضاع خود است.

اینها همه از پرتوی فروغ نفس است باز می بینیم در عین حال این همه سرگرمی و مشغله دارد حافظ بدنش هم هست آن هم هر عضوی از بدنش را شکل خاص و مزاج خاص است باید به همه غذا بدهد و اعتدال حال هر یک را در نظر بگیرد ، مثلاً در عین حال که با دستگاه گیرنده اش در کار است دستگاه گوارشش را نیز در کار دارد و تمام رگهای مویی را باید غذا بدهد و تناسب و اعتدال آنها را نگاه بدارد .

شما زمانی به فکر بنشینید و کتاب وجود خودتان را با دقت مطالعه بفرمایید ، ببینید این چگونه موجودی است که شأنی او را از شأن باز نمی دارد و کاری او را از کاری مانع نمی شود ؟ جدّاً توجّه کنید نفس در یک زمان چقدر کار انجام می دهد خود شما الآن نگاه کنید چقدر کار در یک زمان انجام می دهید ؟ یا من لا یشغله شأن عن شأن ، ما وقتی خدا را خطاب می کنیم در دعا می گوئیم ، ای خدایی که هیچ کاری تو را از کار دیگر باز نمی دارد یعنی در یک آن می توانی چند کار هزاران کار را انجام بدهی ، وقتی نفسمان را مطالعه می کنیم می گوئیم نفس ما هم ، همین طور است . یعنی در یک آن می تواند خیلی کارها بکند ، اینجاست که من عرف نفسه قد عرف ربه یعنی اگر نفس را شناختی و فهمیدی که نفس هم می تواند در یک آن هزاران کار را انجام بدهد بعد دیگر تعجّب نمی کنیم از اینکه خداوند بتواند در یک آن به دعای همه گوش بدهد همه را مستجاب بکند یا نکند ، به همه روزی برساند ، در عین حال که ما داریم دعا می کنیم او به ما توجه دارد دعای یک نفر دیگر را توی آن ور دنیا هم توجه دارد ، رزق آن ماهی را توی دل آب را هم می رساند دیگر تعجّبی نمی کنیم از این کار وقتی خودمان داریم این را این جوری می بینیم که خودمان اینچنین هستیم چه تعجبّی داریم از خدا ، بخاطر همین است که انسان می تواند نمایندة خدا بشود در روی زمین ، اگر انسان این استعداد را نداشته باشد چطر می تواند خلیفة خدا بشود ، چطور می تواند جانشین خدا بشود . نفس ، نفس ناطقه خیلی کارها ازش بر می آید که نباید تعجّب کرد هر چی میبینیم هر چه می شنویم . چرا نباید تعجّب بکنیم ؟ چون این موجودی است که خداوند به عنوان خلیفة خودش در روی زمین انتخاب کرده ، نمایندة ، وقتی چنین قدرتی دارد که بتواند جای خدا روی زمین حکومت بکند خلیفه ا... بشود حجت ا... بشود ولی ا... بشود ، چرا نتواند کارهای دیگر را بکند چرا تعجّب بکنیم ؟ چطور در آن واحد با این همه احوال و اوضاع و افعال گوناگون مخالف با یکدیگر با همة آنها سر و کار دارد و جواب همه را می دهد ، و نظم آنها را حفظ می کند ، راستی چه تدبیر بوالعجبی در ساختار بدنش بکار برده است و مجموعه آنها با یکدیگر با چه تناسب موزون پیوند داده است ؟ که هر یک از اجزاء و اندام را به شکلی خاص به شکل خاص و با اسلوبی حیرت آور مهندسی کرده است ، و به نکوترین وجه آراسته است بسیار دربارة این موجود دقّت باید کرد ، و در کار او و سرشت او مطالعه باید نمود ، یک چنین مانی چیره دست و ... مهندس ماهر فنّان ، چگونه موجودی باید باشد ؟ باز فکر می کنم که از راه پرسش و پاسخ راه کاوش و جستجو پیش بگیریم تا مکر بشود با او آشنایی پیدا کرد ، خیلی باید در خودمان مطالعه بکنیم خیلی فکر باید بکنیم در حالات خودمان ما جداً اگر کسی به این برسد ، یعنی اگر خوب در حالهای خود مطالعه بکند به قول شمس مغربی ، مرا به کتاب دیگر حواله مکن که من وجود خود را کتاب می بینم ، اصلاً احتیاج نداریم از جای دیگر چیزی بگیریم ، خود به خود ، خودش تعلیم دهنده است ، در وجود ما خداوند خودش گذاشته است .

پایان