جلسه 010 - معرفت نفس
شماره جلسه
10
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 010 - معرفت نفس

اگر يادتان باشد در جلسه گذشته بحثي را در رابطه با رابطه بين دنيا و آخرت داشتيم دنبال مي‌كرديم رابطه دنيا به آخرت مثل رابطه رحم مادرهست به دنيا اين از اين رابطه اين نتيجه را مي‌گيرد كه همان طور چون مي‌گوييم مساوي است با همديگر همان طور كه جنين در تمام مدتي كه در رحم قرار دارد كاري جز تهيه استعداد نمي‌كند يعني از لحظه تشكيل نطفه تا زماني كه تولد پيدا مي‌كند به اين عالم كارش تهيه استعداد است يكسزه تمام وقتش جز تهيه استعداد ندارند يعني آمده توياين دنيا كه يك استعدادي براي آخرت خودش براي زندگي ابدي خودش درست بكند تهيه بكند استعداد را براي ابديت خودش يك نكته اينكه پرداختن به ابديت و به فكر ابديت بودن و به فكر آخرت بودن كه توصيه مي‌شود به خاطر بي زاري از دنيا نيست يعني اين طور نيست كه وقتي مي‌گوييم فلاني به آخرت پرداخت فكر آخرت بود فكر ابديت بود اين فرمول را يا اين توصيه را افرادي مي‌كنند يا افراديكردند كه خودشان از دنيا زده بودند بيزاربودند از زندگي دنيا حال و حوصله زندگي دنيا را نداشتند زده بودند بعد گفتند آقا شما فكر آن طرف را بكنيد بلكه به اين خاطر است كه مي‌داند كه دنيا جايگاه رسيدن انسان به همه خواسته ها نيست يعني انسان توي دنيا هر چقدر عمر بكند و هر چقدر تلاش بكند به آرزوهايش نخواهد رسيد به كمالاتش نخواهد رسيد همه استعدادهاي خودش را شكوفا نمي‌تواند بكند نه اينكه از زندگي دنيا بدشان بيايد بگويد حالا شما فكر آخرت باش بلكه به اين خاطر كه انسان از طرفي نمي‌تواند به همه آرزوهايش برسد نمي‌تواند همه استعدادهايش را شكوفا بكند و از طرفي مسئله عشق به كمال مطلق مطرح است اين است كه انسان را عاشق اين مي‌كند كه از الان به فكر ابديت خودش باشد يعني در زندگي به جاي بازي كردن به جاي مشغول به ابديت خودش بشود از الان همه فكر و ذكرش ابديتش باشد براي همين توصيه شده كه شما برنامه ريزي زندگيتان طوري باشد كه نتيجه اش برگردد به آخرت ببينيد بهترين ها را بخواهيم از خدا دعايي كه مي‌كنند در دعاي مكارم اخلاق مي‌فرمايد( و اكفني ما يشغنن الاهتمام به )‌خدايا من و از كاري كه به خودش مشغول مي‌كند اهتمام به آن پرداختن به آن بي نياز كن كفايت ؟؟‌كاري كه تو مسير هميشگي من نيست تو سير ابدي من نيست در سير انساني من نيست بي نياز كن من را محتاج نشوم كه به خاطر زندگيم بيفتم به دنبال كارهايي كه اين كارها همه هستي من را به باد مي‌دهد همه وقت من را تلف مي‌دهد همه استعداد من ار از بين مي‌برد مي‌فرمايد خدايا من ار بي نياز كن (‌و اكفني مايشغنن اهتمام به )‌كفايت كن من را يعني هي دنبالش نخواهم بروم بدوم بروم دنبالش خود حضرت عليه السلام مي‌فرمايد كه (‌الداعي بلا عمل ؟؟‌بلا و ؟؟‌)‌دعا كننده بدون عمل مثل تير اندازي هست كه كمانش زه ندارد ما وقتي مي‌گوييم خدايا ما را بي نياز كن از چيزي كه ما را به خودش مشغول مي‌كند نبايد بگوييم كه حالا خوب ما دعا كرديم خدا هم بايد ما را بي نياز بكند اين بي نيازي چيزي است كه از درون ما بايد بجوشد يعني قناعت كه من الان نمي‌خواهم اين بحث را بكنم بحث بسيار مهمي است مي‌خواهم اشاره بكنم بهش فقط يعني خود ما هم بايد اين طور باشيم كه زياد محتاج نشويم يعني طوري زندگي كنيم كه در ما اين نيازها ايجاد نشود. بايد پاروي خيلي از ميلهايمان بگذاريم و خيلي از چيزهايي كه ميل به آنها مستلزم صرف وقت است يعني يك دله يا صد دله نشويم چند جور يعني هم دنيا بخواهيم هم آخرت بخواهيم هم خدا را بخواهيم هم بخواهيم مثل همه جوانها زندگي بكنيم بد همه دارند همه كاري مي‌كنند ما هم همان كارها را بكنيم بعد مثلاً‌به سير ابدي ما هم هيچ لطمه اي نخورد سير ابدي همان طور كه لايق است و شايسته است طي بشود بايد اين بي نيازي را خودمان در خودمان ايجاد بكنيم با كم كردن ميلمان با سبك گرفتن كارها با سهل گرفتن كارها حديث داريم (‌المومن يسير المعونه )‌مومن آساني خرج است آسان خرج نه ولخرج آسان خرج يعني در زندگيش تكلف نيست، سخت گير نيست درگذران زندگي ميلهايش نمي‌آيد سراغش اصلاً‌ اجازه نمي‌دهد ميلش را بكشاند به طرفي به كارهايي كه مستلزم صرف وقت باشد حالا من حتماً‌بايد اين لباس را بپوشم مقيد نمي‌كند خودش باز حديث داريم كه خداوند از جواني كه جواني نكند خوشش مي‌آيد خداوند دوست دارد جواني را كه جواني نكند اگر مقيد شدي كه اين حتماً‌بايد اين مثلاً‌اين رنگ باشد اين مدل باشد اتو كرده باشد شلوار بايد چنين و چنان باشد موي من بايد اين طور باشد سرو صورتم بايد اين طور باشد كفشم اين طور باشد كتابم اين طور باشد ماشين نباشد نمي‌شود موتور نباشه نمي‌شود هي به اين چيزها خودمان را وصل كرديم اين عمر مي‌گيرد از انسان وقت مي‌گيرد از انسان حتي اينقدر مهم است مي‌فرمايد كه (‌المومن يأكل به شهوه اهله ‌و المنافق يأكل به شهوه )‌ مومن با ميل ديگران مي‌خورد يعني حتي در جمع هم كه هست سعي مي‌كند كه تحميل نكند نظر خودش را به ديگران بيرون مي‌روند نمي‌گويد مثلاً‌ اين را براي من بخريد يا مثلاً ‌اين غذا را بچه ها بخوريم ميلش مثلاً فرضاً‌ به فلان غذا مي‌كشد غذايي كه خودش ميل دارد سفارش مي‌دهد يا تحميل مي‌كند به بقيه به خاطر ميل يا فلان جا بنشينيم اينجا خوب نيست خراب نمي‌كند كار را خلاصه مي‌گويد حتي مومن در اين جور جاها هم اظهار نظر نمي‌كند اگر رفت بيرون با چند نفر چه با خانواده چه با دوستان سعي مي‌كند نظرات را آنها بدهند اين نظر كه چي بخوريم كجا برويم هر جا همه رفتند ما هم مي‌رويم هر چي خوردند ما هم مي‌خوريم غذا حالا شكم مي‌خواهد سير بشود ديگر حال تكلف ندارد اين تكلفها زندگي را خيلي : تكلف گر نباشد خوش توان زيست. (‌اگر اين تكلف نباشد انسان خيلي راحت مي‌تواند زندگي كند. خوش توان زيست يعني چون تعلق ندارد كمتر به ميلش برخورد مي‌كند كسي كه به انواع ميلها انواع وقتها را دارد خب هميشه در برخورد با افراد اين طور هست كه همه ميلهاي ما ارضاء نمي‌شود همه توقعهاي ما ارضا نمي‌شود اوني كه حالا آمده توقع را توي خودش از بين برده ميل را توي خودش از بين برده به كمترين حد قناعت مي‌كند اين ديگر هي ملها نمي‌آيند سراغش اورا بگيرند اذيت بكنند و اين ديگر به خاطر ارضاء‌ميلهايش وقت صرف نمي‌كند آسان زندگي مي‌كند يعني آل وقتي را كه مي‌خواهد صرف ارضا ميلهاي مختلفش بكند اون وقت را صرف كمالات مي‌كند صرف خود سازي مي‌كند صرف ابديتش مي‌كند حالا كجا بخوابم زير سر من عادت كردم زير سرم اين جوري باشد حالا تشك اين جوري باشد پتوي من بايد اين جوري باشد همه اينها وقت مي‌گيرد ديگر حالا بخواب ما هم مي‌خوابيم ديگر دراز مي‌كشيم مي‌خوابيم يك چيزي زير سرمان باشد درد نگيرد فرقي نمي‌كند حالا اين دستمان را مي‌گذاريم زير سرمان لباس تا مي‌كنيم مي‌گذاريم زير سرمان كفشهايمان را مي‌گذاريم زير سرمان بخوابيم ديگر حالا من حتماً بايد اين زير سرم باشد اين تشك باشد اين پتو باشد شب اين نور باشد اين طوري باشد هي ميلهاي شخصي طبع من نمي‌دانم (‌؟؟من )‌ميلم ،‌عادتم نمي‌دانم رسم ما اين جوري خيلي از اينهايي كه عمرها تلف شود از اين خودمان بايد اين احساس بي ينازي را بكنيم يعني بايد اين بي نيازي را در وجود خودمان ايجاد بكنيم ببينيد شما هر چقدربخواهيد اين ميز را بگيريد اگر از اين زاويه ميز را بگيريد مي‌توانيد بگيريد چون بعدي كه اين ميز دارد با دست شما هر جايي نمي‌تواند برود دقت كرديد اين تو دست مثلاً‌بنده است مي‌توانم بكشمش جلو ،‌عقب ،‌اين ور ،اون طرف يعني وقتي بخواهم بگيرم مي‌توانم بگيرم مثل اينكه بخواهم اين كتابها را بگيرم يا بخواهم از اين طرف ميز را بگيرم من هر چقدر دست دراز كنم است مثل دستگيره است ديگر من بايد يك چيزي بالاخره دستم را به يك جا آويزان كنم به يك جا گير بدهم كه بتوانم بگيرم چيزي را وقتي جايي گرفتن نداشته باشد من هم نمي‌توانم بگيرم اين را ديگر ميلها حكم دستگيره را ندارند براي شيطان حكم دستگيره را دارند براي اون جاذبه هاي خارجي كه ما را مي‌كشند به طرف خودشان ما اگر ميل ايجاد نكرديم اون با چه دستگيره اي مي‌خواهد بيايد ما را بگيرد نمي‌تواند بگيرد عامل درگيري ها بد اخلاقي ها اختلافات وقت تلف كردن ها همه اش به خطر همين ميلهاي افراد ديگر اگر ما توقعاتمان را از بين برديم گير كمتري افتاديم كسي كه مثلاً‌مي تواند تلويزيون نگاه نكند اين شهوت درش هست يك روز بايد همه چيز را بگذارد سر اين ديگر جوان مثلاً‌بزرگ شما فكر كنيد اسلام با توجه به صحبتهايي كه دارند مي‌كنند كه انسان بايد خودش را براي ابديت صرف بكند مي‌فرمايد آيه قرآن كه : آيا ما شما را عمر نداديم كه شما متذكر بشويد بفهميد حضرت عليه السلام مي‌فرمايد اين آيه خطاب به جواناني است كه به سن 18 سال رسيدند و هنوز متوجه لذات خودشان نيستند نگاه كنيد همه اش 3 سال فاصله است از سن تكليف 15 سال تا 18 سال 3 سال حالا تو اين 3 سال بايد فهميده باشند چه بايد بكنند ديگر بايد فهميده باشند كه تو دنيا چه كاره اند و وظيفه شان چيست 3 سال وقت لازم است اون وقت يك جواني كه مثلاً 18 سال 20 سلاش است هنوز وابسته به است به اينكه كارتون نگاه بكند مثال عرض مي‌كنم فيلم سينمايي نگاه مي‌كند وضعش بدتر از اين جمعه ها يك وظايفي دارند مي‌گويند من جمعه حتماً‌بايد بروم استاديوم مثلاً بنشينم فوتبال نگاه مي‌كنم يعني سر وقتشان سر چيزي مي‌گذارند كه ارزش ندارد حالا شما خوب پا شدي رفتي اين قضايا تغيير كرده كه چي آخه مثلاً‌حالا چي عايد شما مي‌شود نمي‌گويم ورزش بسيار مهم خوب ورزش اگر نباشد انسان تو معنويتش هم حتي ممكن لطمه بخورد بدن سالم و بدن قوي تا اندازه اي به آدم كمك مي‌كند خيلي نقش مهمي دارد يك فرد است مي‌بيني كه مثلاً‌ورزشكار با كسي كه ورزشباز است يعني اين جوري ورزش بازي مي‌كند كار نمي‌كند ورزش نمي‌كند براي بدن خودش عمرش را سر اين مي‌گذارد كه اين قضايا را تعقيب كند كه اينها شما فكر كن حالا همين جوان بيفتد بميرد مثلاً‌حالا اين تو قبر اين همه وقت صرف اين چيزها كرده، كدام اينها چي دستش را مي‌گيرد چه چيزي مشت بكني در رأي كسي كه ازصبح پا مي‌شود مثلاً‌فكر اين است كه امروز فلان ساعت مسابقه است نتيجه چه خواهد شد اين ديگر مي‌تواند به قضيه ديگر فكر كند اين ديگر مي‌تواند درست فكر كند اين قضايا را منتها اين چيزي كه اينجا زمان شاه بود اين تيم پيروزي گل خورده بود سكته كرده مُرد از توي خانه سكته كرد مرد يك گل خورده بود خب ارزش آدم اين است اين جوري اين كاره باشه مثلاً‌اين تيم مثلاً‌ مورد علاقه تون مثلاً اصلاً‌ علم جاي اين كارها است مثلاً‌دلش را بسپارد به چي آخه كه مثلاً‌به چه چيز اينها اصلاً لايق علاقه هستند كه انسان عمر كه لحظه به لحظه اش را قيامت سوال مي‌كند مثلاً‌طرف بيايد بنشيند سر چه چيزهايي صرف بكند اين عادتهاي شخصي كار دست آدم مي‌دهد ديگر مي‌فرمايد خدايا من را بينياز كن از آن چيزي كه ؟؟‌را به خودش مشغول مي‌كند من اين كار را نكردم كه حال اپيدا كنم اين كار را دنبالش باشم او كار را بايد دنبالش باشم مومن سهل گير هستش سخت گير نيست سهل مي‌گيرد مومن اصلا را گذاشته براي آخرت خودش اصل را گذاشته براي آخرتش بقيه عمرش فرع يعني شد شد نشدم نشد تا اول حدي كه ضرورت دارد مي‌كند اما اين طوري نيست كه مثلاً‌حالا يك وقت مستقلي مشخصي هم گذاشته باشد مثلاً‌براي يك همچين اموري بي ارزش تمام وقتش صرف آخرت مي‌شود اگر تفريح هم مي‌كند براي آخرتش تفريح مي‌كند اگر گردش هم مي‌رود باري آخرتش مي‌رود با همسرش رفته اينجا با بچه اش رفتن اينجا هر كاري مي‌كند اما جدي يعني واقعاً‌قبول كرده باور كرده آخرت هست باور كرده كه از عمرش سوال مي‌كنند باور كرده كه مسئول به عنوان يك انسان كسي كه اين فكر را مي‌كند تو آخرت بي نهايت سخت گي مي‌شود تو مسائل روحي و آخرتي تو مسائل فوق العاده سهل گير مي‌شود تو چرا من را دعوت نكردي نمي‌دانم چرا اين جنس را آوردي سوغاتي اين چيه اون چيه چرا چرا چرا چرا اصلاً مني وجد ندارد كه به اين من بر بخورد مومن اين طوري است اصلاً‌من ندارد كه بهش بر بخورد بگويد به من برخورد كدام من اون مني كه بهش بربخورد شيطان است ديگر بعد شيطاني اگر كسي اين را قلع و قمعش بكند اصلاً انتظار دارد يان را از بين ببرد حالا چرا جلوي من يك همچين غذايي گذاشتند چرا چاي آوردند چرا چاي نياوردند چرا چاي يخ كرده بود چرا نمي‌دانم اين يكي را دعوت كردند ما را دعوت نكردند خب تا تو بخواهي به اين چيزها فكر كني تمام يشود عمر ترسيدي يهو قطع شد بخواهي اين طوري باش اصلاً‌من ندارد كه بخواهد بهش بربخورد وقتي آدم من نداشت ديگر تو جمع خوش زندگي مي‌كند همه در برخورد با اون شيرين هستند يعني مي‌دانند كه عاملي هست كه بهش بر نمي‌خورد به خاطر او كسي به درد سر نمي‌افتد همه دوستش دارند محبوب مي‌شود و اين محبوبيت خيلي براي مومن خوب است (‌و اعزني في عشيرتي و قومي)‌امام دعا داريم در روز يكشنبه مي‌فرمايد خدايا من را عزيز كن در ميان خانواده ام عشيره ام و قومم من را دريمان خانواده ام و قومم محبوب كن عزيز كن ذليل نباشم خوار نشوم محبوب مي‌شوند و اين محبوبيت خيلي كمك براي آخرتش هست نه زمينه درگيري پيدا مي‌شود نه زمينه غيبت پيدا مي‌شود نه اختلاف ايجاد مي‌شود خوش زندگي مي‌كند چون انتظار ندارد با كمترين چيزي قانع است و اكفني ما يشغلني بايد ساعتها بحث كرد روي همين چيز من مي‌خواستم اشاره كنم رد بشوم بحث وقتي مي‌گوييم وكفني بايد توي خودمان هم اين را ايجاد بكنيم ما اگر هي بخواهيم ميلهاي شخصيمان را توي زندگي تو برخورد با ديگران به كار بگيريم اذيت مي‌شويم همه اين بدبختيها سر همين خودخواهي ها هست مي‌بيني اگر راه خدا را بخواهي بروي راه خدا راهم كه بخواهيم برويم مي‌خواهي با حفظ خود بروي راه خدا را دست از خدا برنمي داري توي انيجاست كه يك وقت اخلاف ايجاد ميشود بقيه هم خود دانند ديگر خدا هر كسي خودش را مي‌خواهد ديگر چون بقيه هم خود دانند در گيري ايجاد مي‌شود اوني كه خود ندارد وقتي تو جمع كه وارد مي‌شود چيزي از حركات و رفتار آنها نيست چون اين ندارد خود ديگر اين نمي‌تواند ايراد بگيرد رفتار بقيه نمي‌تواند دستاويزي در وجود اين پيدا بكند كه به اين بر بخورد اين ندارد اصلاً‌اين قضيه را كه بخواهد بهش بر بخورد مردي كه آمد وظيفه اش را در رابطه با زنش رعايت كرد اسلامي مي‌فرمايد شما حق نداريد انتظار كار از زن داشته باشيد اگر يك نفر اينقدر مرد شد مردها اينقدر شجاعت داشت كه اين را در خودش از بين برد فرد شجاعي بود آمد اين انتظار از خودش برد وي را يك كنيز نديد زن را جزء‌وظايف زن اين نديد كه خب حالا برايش غذا درست بكند ظهر ناهارش آماده باشد شب شامش آماده باشد خب اين وقتي مي‌آيد توي خانه سهل مي‌گيرد زندگي را چون بي انتظار است اصلاً‌زن شعورش مي‌رسد كه بايد اين كار را بكند مثلاً‌حالا شوهرش احترام بگذارد رضايت شوهر رضايت خداست آن كار خودش را مي‌كند اما همينكه زن احساس مي‌كند اين شوهر بي تكلف است بي انتظار ديگر خود من وقتي اين جوري شد ديگر بهش بر نمي‌خورد زمينه اخلاف نيست وقتي آمد خانه ديد غذا كم يا هنوز آماده نشده داد نمي‌زند حيف آدم بخواهد به خاطر اين چيزها حرف بزند حتي حرف بزند به خاطرش چه برسد به اينكه بخواهد موضع گيري هم بكند مثلاً‌يك برخوردي هم بكند فرق بين اين آدم با آدمي كه مثلاً‌من بيايم خانه بايد غذايم حاضر باشد واي به حالت اگر غذا حاضر نباشد اين هنوز دارد و ديگر اين بهش بر مي‌خورد يك موقع كافي غذا حاضر نباشد يك پنج دقيقه دير بشود ببين چه بل بشويي ايجاد مي‌شود زمينه كلي گناه و كلي آتش و كلي فشار قبر و اينها به خاطر يك من به خاطر يك برخورد همين طوري بعد مي‌فرمايد كه (‌و ستعملني بما غسغلني ؟؟‌)‌من را به كاري وادار كن كه از آن كار سوال مي‌كني قيامت يعني عمر من جواني من اوقات من صرف جوابها به سوالهايي بشود كه از من مي‌پرسند صرف تهيه جواب بشود اين طور نباشد كه مثلاً‌حالا مثالي كه هميشه زدم براي دوستان كه مثل اينكه به يك نفر بگويند شما مثال‌يك جاده خطرناكي را بخواهي بروي يك هفته بعداً‌فرصت داري توي اين هفته وسايل مورد نيازت را تهيه بكني زنجير چرخ و مثل مثلاً‌ضد يخ و لاستيك يخ شكن و اين چيزها تهيه بكني اين بيايد برود مثلاً رنگ ماشين را فرضاً‌عوض بكند بيايد بوقش را عوض بكند بيايد تودوزيش را عوض بكند كار هم مي‌كند بعد از يك هفته بخواه از اين سوال مي‌شود به هر حال چه كار كردي براي اين جاده مي‌خواهي بروي اگر كسي هم سوال نكند خود جاده سوال مي‌كند و ديگر خود جاده مي‌طلبد اصلاً‌ازورود به جاده سوال خودش اين جاده اين را مي‌طلبد آوردي يا نياوردي نياوردي سقوط نياوردي مرگ يعني يك چيزي يك سري استعدادها لازم هست كه ما تهيه بكنيم و اينها آن دنيا طلب دارد اصلاً‌محيط آن دنيا مي‌طلبد اين استعداد را ببين كسي كه به دنيا مي‌آيد بچه از رحم مادر كسي بهش نمي‌گويد چشم آوردي يا چشم نياوردي خود محيط دنيا بهش مي‌گيرد چشم آوردي يا نياوردي يعني خود دنيا چشم ميطلبد آورد آورد نياورد وضع يان كوري را بايد بكشد بايد تحمل بكند آخرت يك چيزهايي مي‌طلبد كه عمر بايد صرف تهيه آن چيزها بشود اگر شد كه خب شد نشد خب اين مشكل هستش مشكل طولاني مشكل دردناك مي‌فرمايد وقت من را صرف كاري بكن كه فردا ازش سوال مي‌كني اسن سوالهايي كه مي‌كنند ما جواب داشته باشيم برايش بدهيم آنجا به فكر اين مسائل باشيم 50 هزار سال و هر هزار سالي يك سوال از انسان يك ايستگاه است يك موقب است پنجاه هزار سال است قيامت و پنجاه تا هم ايستگاه دارد و موقب دارد نگه مي‌دارند و سوال مي‌كنند خوش به حال كسي كه جواب را داشته باشد راحت جواب بدهد معطل نشود يكي از حضرت سوال مي‌كند آقا قيامت خيلي سخت هان معطلي زياد دارد دشوار فرمود به مومن آنقدر آسان مي‌گيرند كه به اندازه يك نماز واجبش بيشتر معطل نمي‌شود خدا لذا همه را به اندازه يك نماز واجب مي‌رساند خوش به حال كسي كه گير نداشته باشد يعني سوالها را همين جا جواب داده باشد با عملش مشخص مي‌شود قضيه سوال مي‌كنند از جواني جواني را درست مصرف كرده باشي سوال مي‌كنند از عمر درست مصرف كرده باشي سوال مي‌كنند از پدر مادر از ولايت از ائمه از نماز از اينها سوال مي‌كنند وظيفه اش را انجام داده باشد ديگر اين چه درگيري دارد نگهش دارند كه چي كه چه سوالي بكنند از اين وقتي انجام داده معطلي ندارد كه بعد حضرت مي‌فرمايد كه (و استفرق ايامي فيما خلقتني له )‌با وقت من را براي آن چيزي كه آفريدي فارغ كن من را براي اون هدفي كه آفريدي وقت من را براي آن آزاد كن وقتم را فراقت بده ببين وقتي مي‌گويد فراغت بده باز هم همان مسئله پيش مي‌آيد كه دعا كننده بدون عمل مثل تير انداز بدون زه ايت ما اگر مي‌گوييم وقت من را فارغ كن يعني بايد خودمان وقتمان را فارغ كنيم ديگر يعني خودمان خوراك جبر ايجاد نمي‌كند براي انسان من نخواهم وقتم فارغ شود براي آخرتم بعد خدا وقت من را فارغ بكند مي‌شود خودم سر خودم را شلوغ كنم بعد خدا بيايد سر من را خلوت بكند به من وقت بده اعصاب راحت بده استعداد بده كه من به آخرتم برسد اين نمي‌شود كه وقتي مي‌گويد خدايا من را بيكار كن براي آخرتم يعني بابا خودت را بيكار كن به ما دارد مي‌گويد حضرت اي جوان وقت را بگذار براي آخرتت يك مقدار فارغ كن خودت را براي آخرتت سرت را آن قدر شلوغ نكن كه نرسي با دنيا آنقدر تماس نداشته باشي كه وقتي هم براي آخرتت نماند طوري كه اصلاً‌ فرصت نكني كه سري به آخرتت برسي خودت بايد فارغ كني يعني تو برنامه ريزيت طوري برنامه ريزي كني كه اين فراغت را كه نياز داري به اصطلاح داشته باشي ما مي‌آييم برنامه ريزي مي‌كنيم تابستان وقتمان خالي است بايد چه كار كنيم اينجا اين برنامه را بدهيم آنجا اون برنامه را بدهيم خب مثلاً‌2 سالعت اينجا وقت درايم اين 2 ساعت را مثلاً‌كلاس زبان برويم 2 ساعت ديگر وقت دارمي برويم باشگاه مثلاً‌ 2 سالعت ديگر وقت داريم مثلاً‌چه كار كنيم خب تو اين برنامه ريزي تو آخرت كجاست جا دارد يعني تو گفتي مثلاً‌ اين 2 ساعتش را هم بگذارم براي مسجد اين 2 ساعت را هم مثلاً‌بگذارم پاي جلسه درسي اين 2 ساعت را هم بگذارم براي عبادتي توي اين هفته هفت تا 24 ساعت يك چند ساعتش را گفتي مثلاً‌اين 2 ساعت غروب شب جمعه را بگذارم براي حرم مثلاً‌بروم حرم عبدالعظيم عليه السلام يك زيارت عاشورا مثلاً بخوانم يك ساعتش را مثلاً‌دست زن و بچّه ام را بگيرم بروم مثلاً‌ يك مكاني آنها هم به هر حال انسان هستند آنها هم نياز دارند اين معنويات را برويم مثلاً‌به اين بپردازيم هفته ها ماهها مي‌آيد مي‌رود اصلاً‌هيچ نه برنامه معنوي نه برنامه عبادي هيچ تو برنامه جايي نيست براي اين كارها يك عده هم كه الان من مي‌بينم مثلاض‌وقت مي‌گذارند براي اين كارها وقت دارند مي‌گذارند يعني مي‌گويند حالا كه وقت داريم بگذاريم مثلاً‌ مي‌گويد من اين كلاسها را تا زماني مي آيم كه مثلاً‌درس دانشگاهم شروع نشود خب درس دانشگاه چه منافاتي با اين كلاسها دارد مگر آدم دانشجو شده بايد آخرتش را بگذارد كنار مثلاً‌يعني فرود نرود ديگر دنبال آخرتش كه م يخواهم بروم دانشگاه درس بخوانم آخه اين چه دانشگاهي كه دارد تو را از ابديتت مي اندازد يا مثلاً‌تا وقتي كه زن نگرفتم اين كارها را مي كنم حالا زن گرفتن فكر مي‌كنند كه بهانه هاي شرعي كه اسلام گفته شما به زنتان اهميت بدهيد زود برويد خانه مثلاً شبها بعد نمي دانم حق دارد زن كسي نگفت حق ندارد كه خب تو زن را گرفتي براي چي خب تو براي چي زنده هستي تو زن گرفتي ازدواج كردي كه به رشد برسي يا زن گرفتي كه آخرت را خراب بكني حالا يك 3 ماهي بيكاري مثلاض‌حالا گزينش نشدي 3 ماه ديگر كه مي‌خواهم بروم سر كار اين 3 ماه را وقت دارم بيايم اين كارها را بكنم كه انهو يك كاري مثلاض‌يك مشغله اي اين 3 ماه را مثلاً‌ مي روم سينما مثلاً‌ اين سه ماه را مي روم باشگاه حالا وقت دارد مي‌آيد يك همچين چيزهايي مي‌شنود بعد از آن ديگر وقت ندارند بعد از آن ديگر وقت حيوانيت ديگر من بايد فكر نان و آب و غذا و خواب و خوراك و بچه و همان كارهايي كه حيوان يمي كند وقتش صرف اين چيزهاست ديگر نمي رسد مشكلات زندگي تو بزرگترني مشكل قبرت است بيچاره بزرگترين مشكل آخرتت هست مشكلي كه هر معصومي كه به يادش مي‌افتاد به گريه مي‌افتاد هر كس به يادش مي‌افتاد پايش مي لرزيد آنهايي كه عقلشان مي‌رسيد بينش واقعي داشتند اين مشكل نيست مشكل زندگي تو نيست اصلاً‌تنها مشكلترين كار ما همين است مكلي است كه تنها بايد جوابش بدهيم مشكلي است كه تو قبر هيچكس همراهت نيست تو الان من مشكل دارم اينجا هزار تا الان هر چقدر مشكل داشته باشي 4 نفر دور و بر آدم هستند به هر حال همراه انسان همدرد هستند ولي مشكل قبر را چه مي خواهي بكني برايش مشكل صراط را چه ميخواهي بكني برايش اين مشكل نيست براي تو جزئ زندگي نيست اصلاً‌ طرف خودش را انگار بدي نمي داند كه انگار كه زندگي فقط زندگي دنيا است او ورش ديگر مرگ بعدش زندگي نيست خب اون هم زندگي اون هم زندگي تو است اتفاقاً‌اگر اينجا زندگي تو اون جا هم زندگي تو بعدش هم تو براي هميشه مگر تو پايان پذير هستي تو ابدي هستي اينها مشكل برايت ديگر فكر اين باش كه كردي يا نكردي انسان وقتي فكر مشكل اصلي را مي‌كند ها همه مشكلها برايش راحت مي شود راحت مي گيرد توي زندگي زن آدم هم اگر عقلش برسد بچه آدم هم اگر بفهمد زندگي راحت مي‌شود چون آنها هم مشكلشان مشكل آخرتشان اگر شد ديگر تو زندگي اين قدر گير نمي دهند به آدم آن قدر با تكلف زندگي نمي كنند وقت انسان را نمي گيرند مي دانند كه ما بايد به آخرت بپردازيم انتظارها مي‌آيد پايين كم مي‌شود مي گويد آقا مشكلات زندگي نمي رسيم گراني نمي دانم فلان چيز قيمتش 500 تومان بوده شده 2000 تومان خب حالا اينها كه چي مثلاض‌خبهست حالا كه چي چي مي خواهيبگويي مي خواهي نتيجه بگيري كه بي خيال مثلاض‌آن طرف اين را كه نمي تواني بگويي تو بايد هر چه فشار بهت مي آيد تو دنيا بياوري به خودت ديگر تو از آخرت نمي تواني مايه بگذاري آنجا كه تنها هتي آنجا كه با ابديت با زمانهاي طولاني روبرو هستي اين را چه مي خواهي بكني غرض اين بود كه وقتي حضرت مي فرمايد دنيا به آخرت مثل رحم مادر به دنيا است بايد متوجه باشيم كه ما تو اين دنيا هستيم براي تهيه استعداد همان طور كه جنين براي تهيه استعداد هست كارش تهيه استعداد ما هم كارمان تهيه استعداد بايد باشد يك كار ما تو دنيا داريم تهيه استعداد اگر ما زن مي گيريم به خاطر تهيه استعداد زن مي گيريم يعني به خاطر اينكه آن طرف راحت باشيم اگر بچه دارد مي شويم اگر كار انتخاب مي كنيم فلان رشته تحصيلي را انتخاب مي كنيم با فلان كس رفيق مي شويم فلان جا مي رويم همه شان به خاط آن طرف اصلاً‌ ما كار ديگري نداريم اينجا ما بازي درايم اينجا برنامه ديگري داريم غير از اين تو حالا بگو آقا پس عشق و حال را بگذاريم كنار تو اگر عاشق عشق و حال هم باشي يعني آقا موجودي باشي كه اهل شوهت باشي خب آن طرف كه بهتر است آن طرف هم ابدي هم لذتش خالص تر است (‌كل شيء من الاخره عيانه عظم من سماعه )‌علي عليه السلام مي فرمايد :‌ هر چيزي در آخرتش ديدنش بهتر از عظيم تر از شنيدنش است اين همه قشنگي تو اين دنيا ديدي دل تو را حالا خيلي هم نيست قشنگي مثلاً‌اما مثلاً‌دقت بكن آن طرف چه خبر است اون چيزهايي كه تو الان ديدي دلت را بدره اون طرف را ببين ديگر چه خبر مي تواند باشد خدا خالص كند زيبايي ها را لذت ها را بخواهد خالص كند و اون هم ابدي ته ندارد پايان ندارد تو اگر واقعاً‌هم دنبال عشق و حال باشي كاري با خدا نداشته باشي بايد فكر آن طرف را بكني مگر اين كه اعتقاد نداشته باشي كه اون قضيه اصلاً‌ سوا است اگر اعتقادي هست بايد بدانيم كه انسان اگر دنبال حيوانيت هم باشد اون ور بيشتر بهتر خب ما برنامه ديگري نداريم تو اين دنيا تهيه استعداد حالا اين سوال را جواب بدهند آقايان براي جلسه آينده بنويسند بياورند همه همه بنويسند ها بدون استثنا بنويسند با توجه به اينكه ما كاري جز تهيه استعداد نداريم با توجه به اين كه كاري جز تهيه استعداد نداريم شما اين احساس را بكنيد كه چه جوري داريد زندگي مي كنيد بنويسيد كه احساس مي كنيد عمرتان و جوانيتان اين سري كه الان در پيچ گرفتنيد در راه تهيه استعداد هستيد يا نيستي و بنويسيد كه چه كار به نظرتان بايد چه بكنيم كه به تهيه استعداد منجر بشود و بعد بنويسيد آيا در اطراف خودتان از كساني كه شما باهاشون معاشرت داريد كسي را مي شناسيد كه اين طوري باشد يعني وقتش را صرف تهيه استعداد بكند از وقتش از عمرش درست استفاده بكند اين را ان شاء‌الله فراموش نكنيد دوستان خب درس را بخوانيم يك صلوات ختم بفرماييد. درس يازدهم مدتي اين مثنوي تأخير شد مهلتي بايست تا خوب شير شد پس كاوش و پرسش كه در درس پيش پيش كشيده بوديم هب اين نتيجه رسيديم كه هر آنچه همواره يعني هميشه از حركت به غايت و كمال خود مي رسد چون اتفاقي نيست دين آئيني دارد يعني ما وقتي ببينيم يك چيزي هميشه حركت مي كند از نقص به كمال مي رسد به غايت خودش مي رسد يك كاري كه هميشه تكرار مي‌شود اتفاقي نيست هميشه مثلاً‌اين درخت با اين دانه با اين شرايط به اين درخت منجر مي شود و اين درخت هم مي‌شود مثلاً‌مثل دانه نارنج را كه مثال زد كه مي شود نارنج درخت مو نمي شود تخم نارنج كه مي كاري نارنج مي شود هميشه همين روند بوده مي فرمايد دين و آئيني دارد يعني روش خاصي براي خودش دارد و گفتيم اين خود اصلي است كه در اصول هشتگانه پيش افزوده مي شود پس به طور اصلي جداگانه گوييم اصل نهم هر آنچه كه از حركت به كمال مي‌رسد آئيني دارد اكنون شايسته است كه درباره حركت و متحرك سخن به ميان آوريم حركت را به فارسي جنبش مي گوييم آنچه كه در حركت است بايد فاقد كمالي باشد كه به سوي آن كمال رهسپار است تا آن را تحصيل كند و چون به مقصد رسد حركت به سوي آن معني ندارد پس از رسيدن متحرك به غايت حركت به سوي آن نيست بلكه در آن حال سكون است يعني انسان دنبال آن چيزي مي‌رود كه ندارد يعني موجود حركت مي كند به چيزي كه آن را ندارد ببيند دانه حركت مي كند به سمت اينكه خوشه بشود برسد به آنجايي كه گندم مي دهد حالا وقتي گندم داد حركت مي كند به سمتي كه دوباره گندم بدهد همان طور كه سيرش تمام شد رسيده بهش تا وقتي شد گندم شد اين دانه گندم كه شما كاشتيد آمدش يك خوشه گندم سير چيه اينجا متوقف رسيده به حد خودش مطلوب خودش رسيده كمال خودش رسيده يكي اينكه بيايد مثلاً‌بخواهد سواد ياد بگيرد وقتي سواد ياد گرفت مي رود دنبال اينكه مثلاً ‌با مهر سوار نمي شود من بروم نه باسواد يعني برود نهضت سواد آموزي شركت بكند كه سواد ياد بگيرد وقت يك نفر سواد دارد ديگر احتياج به تازه سواد ياد گرفتن نيست به سمت اون نمي رود پس وقتي رسيد به حد خودش ديگر متوقف آنجا اما حالا كه حركت دارد مي كند تو حركت بايد به يك جا برسد اين دنبال اين هست كه برسد وقتي رسيد به مقصد خودش ديگر توقف مي كند واي مي ايستد حالا ما اگر انواع حركتها را هم مثال بزنيم برايتان من بعضي از انواع حركت را عرض مي كنم يك حركت داريم ما حركت از مكاني به مكان ديگر كه اين حركت وضعي هستش از اينجا مثلاً‌يك چيزي حركت مي كند مي آيد به اينج-ا مي رسيد اگر مقصودش اينجا بود رسيد به اينجا ديگر تو اينجا حركتي ندارد شما از اينجا حركت مي‌كنيد مي رويد مشهد وقتي رسيديد مشهد كه ديگر كاري نمي كنيد كه تو مشهد هستيد ديگر آنجا ديگر باز ماشين نمي رود كه راه بيفتيد برويد اين طرف آن طرف تو خود مشهد ممكن باشيد بگرديد اما ديگر از مشهد رد نخواهيد شد جون مقصدتان مشهد است يك حركت هست حركت كمّي يعني يك چيزي داريم بهش اضافه مي شود كوچك است رشد مي كند مثلاً‌مي آيد بالا كميتّش به تقويت بارش اضافه مي شود يك حركت داريم حركت كيفي هستش مثل حركت جنين جنين حركت مي كند از زماني كه سلول تخم است حركت مي كند تا به حد خودش برسدي يا مثل دانه سيب مثلاً‌تا برسد به سيب شدن اگر سيب باشد ديگر حركتي ندارد مي‌شود سيب ديگر اما دانه استعداد سيب شدن دارد حركت مي كند به سمت سيب قضيه اين هست كه وقتي يك چيزي را ما مي بينيم به صور هميشه معمول تكرار مي‌شود اين مي فرمايد چي دارد دين دارد دين و آئين دارد يعني هميشه دانه سيب را كه مي كاري سيب مي‌شود هر كجاي دنيا كه بكاري هيچ وقت امكان ندارد شما درخت سيب بكاري گندم از كار در بيايد هميشه مي شود سيب اما مي گويد وقتي حركت كرد رسيد به مقصد خودش ديگر دليل ندارد حركت بكند مي گويد اگر چيزي به خاطر تأمين نيازش حركت مي كند چون محتاج است اگر محتاج نبود حركتي نمي كرد انسان وقتي سير باشد فكر غذا هم نيست حركتي براي رفتن به رستوران نمي كند چون ساندويچي هم نمي رويد مثلاً‌ورد هم مي‌شوي از كنار ساندويچ فروشي اما توش نمي روي سيري گرسنه كه شدي مي رويد آنجا حركت به سمت آن زماني حركت به سمت چيزي مي كنيد كه بخواهيدش بطلبيدش و وقتي نخواهي و نطلبي و نياز به اون نداشته باشي با رسيدن به اون چيزي از شما بر طرف نشود نمي رويد طرفش كه خب اصل نهم پس هر آنچه همواره از حرت هر آنچه كه از حركت به كمال مي رسد آئين دارد يعني روش دارد اكنون شايسته است كه درباره حركت متحرك سخن به ميان آوريم حركت را به فارسي جنبش گوييم آنچه كه در حركت است بايد فاقد كمالي باشد كه به سوي آن كمال رخنه خواهد كرد و آن را تحصيل خواهد كرد و چون به مقصود رسد حركت به سوي آن معنا ندارد پس از رسيدن متحرك به غايط حركت به سوي آن نيست بلكه در آن حال سكون است در نظر بگيريد كه شخصي از مبدأ‌ مي خواهد به منتهايي برسد چون به منتها رسيد يان حركت به پايان رسيد و متحرك به مقصود نائل شد و ديگر حركت به سوي همان منتها بي معني است در دروس گذشته دانسته ايم كه كمال از آن وجود است و وجود است كه داراي كمال است بلكه خود وجود كمال است و كمال وجود است ببينيد كمال يعني آن چيزي كه طرف ندارد. متحرك ندارد مي خواهد بهش برسد تأمين بكند آن را حالا اوني كه مي خواهد بهش برسد آيا بايد موجود باشد يا موجود نباشد مثل اينكه من تشنه ام هست بروم جايي آب وجود نداشته باشد يعني دچار سراب شده باشم از اين ور تشنگي من حقيقي است يعني واقعاً‌من تشنه ام خيال نمي كنم تشنم بلكه مطمئن هستم تشنم چون تشنه هستم حتماً‌بايد در خارج يك چيزي باشد كه اين را برطرف بكند اين طور نيست كه نباشد كه به قانون زوجيت كه قبلاً‌عرض كردم هر چيزي جفت دارد حتماً‌يعني زوج دارد قرآن هم مي فرمايد (‌سبحان الذي خلق الزواج كلها )‌خدا هر چيزي را جفت آفريدي عيني براي هر جاذبي يك مجذوب قرار داده يكي جذب مي كند يكي مجذوب مي‌شود هميشه همين طور هست هيچ كششي بي پاسخ نيست هميشه پاسخ دارد وقتي من تشنه هست بايد حتماً‌اين ور چي باشد آب باشد كه من بهش برسم و خودم را سير كنم سيراب بكنم خب اين آب مي‌تواند معدوم باشد يعني عدم باشد و نباشد نمي شود نباشد كه اگر جيزي كمال هست يعني بهش مي رسيم نيازي بر طرف مي شود اين كمال بايد چي باشد بايد موجود باشد پس اين همه موجودات كه حركت مي كند و در اثز حركت به كمال خودشان مي رسند اين كمالات همه موجود است حيوانات گياهان انسان و چون موجود است ما در جلسه قبل گفتيم كه راجع به چي صحبت كرديم راجع به وحدت وجود كه ما يك وجود بيشتر نداريم هر چه هست وجود است و چند وجود ما نداريم ما يك وجود داريم وقتي همه چي وجود است يعني يك جهان داريم كه همه اش يك جهان يعني يك واحد يك چيز واحد انواع موجودات درش هست اما وجودات در شي يك وجود وقتي كمال چيزي حركتي هست در جهان توسط اين جهان حركتي هست به سمت چيزي اون چيز بايد چي باشد موجود باشد يعني اون كمال بايد باشد پس در واقع مي توانيم بگوييم كمال خودش چيه وجود وجود دارد كمال از آن وجود است يعني عدم كمالي ندارد از آن جهت كه به اصطلاح عدم هست يعني عدم نمي تواند مطلوب كسي باشد معشوق كسي باشد كسي به سمت او چه كار كند حركت كند برود به سمت او اگر چيزي كششي ايجاد مي‌كند حتماً‌اون چيز خودش چيه وجود دارد كه كشش ايجاد مي كند ديگر اول كه كشش ايجاد نمي كند كه كمال از آن وجود است و وجود است كه داراي كمال است بلكه خود وجود كمال است و كمال وجود است پس متحرك كه در حركت است با اين كه خود موجود است به سوي چي مي‌رود وجود مي رود يعني ما الان حركتهايي كه در عالم داريم حركت يك موجود است به سمت يك موجود ديگر اين حركت موجود است به سمت وجود چون حرت به سمت عدم كه محال است ديگر چون حركت مي كند به سميت هيچ چيز اگر كششي هست و دارد حركت مي كند و كمالي هست و آنها كمالش را نيازش را برطرف مي‌كند و به آن كمال برسد بايد آن چيز موجود باشد ما بهش برسين ديگر نمي شود كه نباشد ديگر من مي گويم كه من افكارم يك جوري كه مثلاً‌يك چيزي مي خواهم اما نمي دانم آن چيز موجود باشد ما بهش برسين ديگر نمي شود كه نباشد ديگر من مي گويم كه من افكارم يك جوري كه مثلاً‌يك چيزي مي خواهم اما نمي دانم كه آن چيز چيه به هر حال يك چيزي مي خواهي ممكن تو نفهمي كه اون چيز چيه اما يك چيزي هست كه تو را آرام مي‌كند يعني تو را به تعادل خواهد رساند حالا تو نفهمي كه او چيز چيه پس بايد گفت از وجود ناقص به سوي وجود كامل مي رود و از كامل به كاملتر مثل دانه كه از وجود ناقصي است كه به سوي كمال مي رود مثلاً‌سيب بشود ديگر از آن ور ديگر نيم شود اگر از آن رو تجاورز بكند مي گندد كمالش سيب شده است مثلاً‌يك دانش پژوه داراي بينش و استعداد و قوايي است كه همگي در مرتبه خود تمام يعني عقل دارد گوش دارد استعداد دارد درحد خودش كامل ولي به قياس بالاتر از خود نا تمام است يك دانشجو را وقتي مقايسه مي كني با استادش مي‌بيني كه ناقص است حال اين زمانها طي بكند تا برسد به حد استاد خودش اگر استادش حركت نكند و متوقف باشد اين يك زماني فاصله اي هست بايد بپيمايد تا به او برسد اما در حد خودش نه در حد خودش كامل است وقتي مقايسه صورت مي‌گيد مي بيند نه اين با اين فرق مي كند اين نسبت به چيز هميشه در مقايسه است كه ما نقص را پيدا مي كنيم نقص هيچ وقت در مطالعه واحد به وجود نمي آيد يعني شما دست روي هر چيز بگذاري به صورت واحد مطالعه اش بكني كامل اما وقتي آمدي مقايسه كردي اين را با يك چيز ديگر وقتي كار به مقايسه كشيد مسئله نقص پيش مي‌آيد ديگر نه اين اينجاش ناقص اين احتياج به اين دارد احتياج به اون دارد از اين وري دانش پژوه حركت مي كند تا از نا تمام به تمام برسد يعني از نقص به كمال برسد و از آن كمال به كمال بالاتر و آنچه به دست مي آورد همه هستي است چون عدم نيستي است و هيچ است عدم نيستي و هيچ است و هيچ را كسب نتوان كرد دنبال هيچ كه نمي شود رفت كه بگويد من دنبال اين هستم دنبار هر چيز كه بروي طرفش اون چيز حتماً‌بايد باشد كه بطلبيش و به سوي هيچ نتوان رفت و هيچ كه خود هيچ است چگونه غايت و غرفي موجود مي شود وكمال وي مي گردد تپس كمالات همه وجودات هستند پس آقا هر كمالي كه در اين دنيا تصور مي‌شود اون كمال بايد چي باشد وجود داشته باش حال اگر بگوييم دانش هستي است به عبارت ديگر بگوييم علم وجود است درست گفته اين چرا چون به سوي علم حركت مي كنيم به سوي علم حركت كردن علم يكه نمي تواند معدوم باشد كه دانش كه نمي تواند معدوم باشد كه دانش بايد هستي باشد تعبيري كه امام سلام الله عليه به گورباچف نوشت همين بود نوشت از اينكه انسان هميشه طالب علم و هر چقدر هم كه علم به دست آورد طالب علم بالاتر است نشان دهنده اين است كه يك علم مطلقي وجود دارد كه اناسن به طرف آن كشيده مي شود و گرنه انسان به طرف عدم كه نمي تواند برود كه حركت به سمت عدم نمي تواند بكند كه مي گويد دانش هستي است به عبارت ديگر بگوييم علم وجود است درست گفته ايم ژس به دو علت مي گوييم علم وجود دارد يك به خاطر اينكه چي مي تواند واقع بشود علم مقصود من مي خواهم بدانم كه اين گنج از چي ساخته شده خب وقتي به اين رسيدي آرامش پيدا مي كني ديگر چون اين مسئله حل شد برايت اين مقصودت بود وقتي هم فهميدي احساس مي‌كني چيزي درت به وجود آمده است يعني حالت دانستن با ندانستنت يكي نيست احساس كمال مي‌كني انسان هر چقدر يادبگيري احساس رشد مي‌كند احساس كمال مي‌كند احساس مي كند سنگين تر شد و زين تر شد گرانقدرتر شده ارزشش بيشتر شده هر چقدر مي داند دومين علتي كه مي گوييم علم موجود است چون علم چي هستش منشا اثر است اوني كه عالم مي‌تواند اثر بگذارد اوني كه جاهل اثر نمي تواند بگذارد يك پزشك يك مهندس يك عالم و هر رشته اي چون مي داند مي تواند اثر بگذارد ديگر والا كه از جهل كه تأثيري به وجود نمي آيد يعني عدم چون مي داند مي فهمد علمي كه در سينه اين نهفته است منشأ‌اثر مي‌شود يعني مي توانيم چيزي را باهاش مثلاً ‌اختراع بكنيم مي توانيم باهاش يك اسلحه خيلي مهم بسازد كه همه را بترساند باهاش و اين اسلحه تأمين كننده است ديگر ژس اين علمش را داشته كه توانسته بسازد ديگر ژس چرا هر كس نمي تواند بسازد چرا هر كسي اون كار را نمي تواند بكند بس منشأ اثر هستش كه مي تواند كه موجود هستش اين هم دو دليل در اينجا پرسش پيش مي آيد كه اين آحاد اشياء‌و افراد افراد آحاد يعني احدها جمع واحد است يعني تك تك اشياء‌و افراد و موجودات را كه مي بينيم يك يك آنها در حركت هستند به سوي كمال مي روند اگر به فرض موجودي باشد كه واجد كمال جميع هستي ها باشد حالا من نمي گويم يك همچين موجودي هست ها بگوييم بر فرض يك موجودي باشد كه همه كمالات اشياء دراو باشد يعني كمالاتي كه اشياء‌به سمت او مي روند اين همه اون كمالات را داشته باشد يعني خود مطلق وجودات و وجود مطلق باشد آيا باز حركت درمورد او متصور است يا نيست حركت بكند چون حركت به سمت كمال هميشه يعني انسان هميشه حركت مي كند كه اون نيازش را برطرف بكند تلاطم به خاطر برطرف كردن نياز وقتي اين همه چيز را دارد حركت كند به كجا برود دنبال چي بگردد دنبال چيزي كه خودش دارد خب خودش دارد ديگر چيزي خارج از وجودش نيست كه به اصطلاح اين به دنبال اون باشد در جواب بايد گفت حركت در چنين موجودي متصور نيست يعني تصور نميشود كرد كه يك همچين موجودي كه خودش همه كمالات را داشته باشد حركت هم توش وجود داشته باشد اين موجود ساكن هيچ حركتي ندارد زيرا با فرض اينكه او واحد جميع هستي ها باشد واحد جميع هستي ها يعني همه هستي ها ررا داشته باشد بعد از جميع هستي ها چيزي نيست تا همه هستي ها باشد و اجد جميع هستي ها يعني همه هستي ها را داشته باشد بعد از جميع هستي ها چيزي نيست تا همه هستي ها به سوي آن برود چون خودش همه هستي ها است ديگر وقتي خودش همه هستي ها را دارد ديگر بعد از آن چيز ينيست كه بخواهد به سمتش برود همه را دارد ديگر ارسطو يك جمله اي از ارسطو است در رابطه با خدا به عنوان موجود مطلق ارسطو مي گويد :‌خداوند به دوست نياز ندارد دوستي كه ما مي گيريم ها ما اگر تنها باشيم دق مي كنيم ميمير مي‌دوست مي خواهيم يك نفر كه معاشر مي خواهيم يك نفر مي خواهيم كه باهاش معاشرت كنيم همدم باشيم حتي نفر هم نباشد يك موقع است ممكن است كه ما با يك شطرنج خودمان را سرمان را گرم كنيم با يك بازي سر خودمان را گرم كنيم با يك تلويزيون به هر حال يك مونس كه از اين وحشت تنهايي در بياييم البته آنهايي كه به خود رسيدند يعني خود واقعيتشان را شناختند هيچ وقت از تنهايي وحشت نمي كند آنهايي كه ندارند افراد ضعيفي مثل ما هستند همين با يك چيزي بايد ور برويم بالاخره از خود جهان بايد ماده اضافه شود از عدم يعني خارج از جهان كه ماده اي نيست عدم كه هيچ چيز نيست كه بخواهد بهش ماده اضافه شود ماده هم اگر بخواهد از بين برود خارج نمي شود از جهان چون بعد از جهان بعد از وجود چيزي نيست كه بخواهد كم بشود ازش برود كجا م يخواهد برود يك ماده بخواهد نابود بشود يعني چهب خواهد نابود شود پس اين بقاي ماده حالا غير ماده را هم اگر ثابت شد كه تو درسهاي پيش با دو چند استدلال ثابت كرديم در درسهاي بعد هم داريم اين را كه حالا چه ماده چه غير ماده فنا ناپذير هست خب وقتي اين شد ما م يگوييم كه كل هستي وقتي كل هستي است كمالات خراج از هستي ممكن است يا نيست ممكن نيست كمالات خارج از هتس باشد وقتي خارج از هستي نيست يعني تو عدم باشد چون عدمي هم نيست كه بخواهد داراي كمال باشد وقتي كمالات همه كمالات توي هستي است و وجود و هستي مساوي است با همه كمالات پس مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه كل هستي چي هستش بي حركت كلي هستي حركت ندارد جنبش در كل هستي راه ندارد در كل هستي ها نه در جزء‌هستي ما با جزئ هستي مثلاً‌اين قسمت اين گوشه هستي كه زمين انسان كاري نداريم كل هستي بي حركت هستش چون كمال همه را دارد خودشچون وقتي يك چيزي همه چيز را داشت ديگر حركت به سمت چيز ديگري چون همه چيز را دارد ديگر حركت به سمت چيز ديگري نمي كند وقتي گفتيم همه چيز درش هست خب همه چيز را دارد ديگر حالا كجا مي خواهد برود چه حركتي مي‌تواند داشته باشد بعد مي فرمايد كه در اين گفتار بيشتر انديشه بفرماييد يعني روش فكر بكنيد زياد و ببينيد نه چنين است اگر چه در موجودي كه حركت راه ندارد اطلاق سكون هم بر آن درست نيست يعني نمي توانيم بگوييم مجموع هستي حركت ندارد يعني ساكن چون سكون وقتي گفتيم ساكن مثل اينكه شما اينجا يك ماشين را تصور كنيد يك ماشين مثلاً‌‌ اين ماشين كه شما تصور مي كنيد وقتي مي‌تواند حركت بكند مي گوييم الان در حال حركت است وقتي ترمز مي كند مي گوييم چي هستش ساكن است سكون و بي حركتي را براي چيزي مي گويند كه خودش استعداد حركت را داشته باشد وقتي حركت مي تواند بكند و حركتي نكرد مي گوييم ساكن اما چيزي كه استعداد نداشت كه ما نمي توانيم كه بهش بگوييم كه ساكن مثل اينكه ما بگوييم اين پرده مثلاً‌ خوش اخلاق وقتي پرده لياقت گرفتن اخلاق را ندارد اخلاق به اين تعلق نمي گيرد كه ما بخواهيم در موردش حكم بكنيم بگوييم عجب پرده نازي مثلاً‌عجب پرده مثلاً‌ خوش اخلاقي اصلاً استعداد ندارد راجع بهش اين چيز را بگويي چه بگويي بداخلاق چه بگويي خوش اخلاق نيم شود راجع بهش بگويي مثلاً‌ مي گوييم اين صندلي كور است نمي توانيم بگوييم اين صندلي كور چون كور را به چيزي مي گويند كه استعداد بينايي داشته باشد وقتي نديد مي گوييم كور چون كوري كه موجود نيست كوري چيزي است كه در اثر عدم يك وجود به وجود مي آيد يعني يك وجود يك موجوديكه ضعف پيدا كرد كوري به وجود مي آيد اصلاً‌ قابل تصور هم نيست مفاهيم عدمي بدون وجود قابل تصور نيست شما چطور مي توانيد وقتي زيبايي را تصور نكرديد زشتي را تصور كنيد زشت زماني ظهور پيدا مي‌كند كه شما مفهوم زيبايي را فهميده باشيد ضد او بشود زشت ضد كور بينايي اول بينايي را تصور كنيد بعد بگوييد كوري اين مفاهيم اين جوري به وجود مي آيند ديگر مخلوق كه نيستش كه الان ما نمي توانيم بگوييم اين صندلي كور است نابينا است چون اصلاً‌استعداد بينايي ندارد كه بخواهيم نا بينايي بهش بگوييم لذا مي گويد اگر چه در موجودي كه حركت راه ندارد اصلاً‌ حركت نمي كند اطلاق سكون هم بر آن درست نيست (‌كيف كان )‌يعني چگونه مي بينيد شما چه جوري است در اين سوال و جواب خيلي بحث و فحص لازم است كه در پيش داريم بنابر آنچه گفته ايم هر چه در ح ركت است فاقد كمالي است كه از طريق حركت بدان نائل مي شود و اگر موجودي فاقد هيچ گونه كمال نباشد يعني همه كمالات را دارا باشد حركت درباره او متصور نيست و كمال خود وجود است به طور چند اصل جداگانه بگوييم اصل دهم :‌علم وجود است اصل يازدهم: ‌حركت درچيزي است كه فاقد كمال مي باشد اصل دوازدهم : موجودي كه كمال مطلق است حركت در او متصور نيست و يا به عبارت ديگر مجموع هستي بي جنبش و در سكون كامل است اين درس هم رو خوانيش را بكنيم كه برسيم. درس بعد منطق مادس نداريم الان فقط مي خواهيم چند دقيقه مزاحم بشوم كه سوالها را بخوانم برايتان درس منطق كه نداريم امتحان كه نمي خواهيد اينجا بدهيد چون عمومي است من اين درس را هم مي خوانم برايتان در درس پيش دانستيم كه متحرك در حركت خود به سوي كمالي مي‌رود درس دوازدهم در درس پيش دانستيم كه متحرك در حركت خود به سوي كمالي مي‌رود بنابر اين حركت فرع بر احتياج است يان يادتان نرود يكي از اصول حركت فرع بر احتياج يعني متحرك محتاج است كه در حركت است و احتياجش به كمال است تو اخلاقيات هم همين هستش اگر كسي آمد طرفتان پيش شما سر مي‌زد معلوم كه نياز دارد به شما كه دارد مي‌آيد بعد فرمودند هر كس به ديدن برادرش برود نه براي نيازي كه بهش دارد بلكه به خاطر خدا برود يعني برود به عشق خدا برود چون برادر دينيش هست برادر مومنش هست و سر بزند به او برود كه مشكلي اگر دارد حل بكند اگر براي اين رفت مي‌فرمايد (‌كتب من زوار الله )‌اين شخص از زائران خدا محسوب مي‌شود يعني درواقع به زيارت خدا رفته چون كارش را براي خدا كرده اگر كسي رفت به ملاقات برادرش بدون اينكه اون نيازي داشته باشد فقط رفت به خاطر خدا رفت اين تو اخلاقيات هم اين اصول خيلي به كار مي‌آيد حركت فرع بر احتياج است يعني اول احتياج پيش مي‌آيد كه بعد حركت و مراجعه ايجاد مي شود يعني متحرك محتاج است كه در حركت است و احتياجش به كمال است و چون متحرك در حركت است تا تحصيل كمال بالاتر كند تا تحصيل كمال بالاتر كند و كمال چنانچه كه دانستيم موجود است پس بايد گفت كه برخي از موجودات ببينيد چقدر زيبا نتيجه مي‌گيرد برخي از موجودات غايت و كمال موجودات ديگرند و آن موجود با كمال كه غايت آن متحرك است برتر و بالاتر از متحرك است كه متحرك به سوي رهسپار است آيا نه چنين است مثلاً‌يك دانش پژوه كه به دنبال دانشي رهسپار است و در راه تحصيل علم ايت و به سوي همسنگ يعني هم شأن خودش و هم وزن خود در كمال و دانش نمي رود دو نفر كه شاگرد يك كلاس هستند هيچكدام به سمت همديگر نمي روند از همديگر چيز يابد بگيرند. مگر اينكه مباحثه كنند بلكه به سوي كسي مي رود كه از او داناتر و با كمالتر باشد بلكه هر كسي كه در هر كاري به سوي ديگر حركت مي نمايد و به وي رجوع مي‌كند حركت ناقصي به سوي كاملي آيا نه چنين است در اينجا باور دارید که وجود استاد برتر از شاگرد و آن کسی که به وی رجوع شده است بالاتر از رجوع کننده است حالا دامنه بحث را گسترش دهیم و بگفتیم آیا دیگر موجودات که درحرکت هستند به سوی بالاتر از خود که غایط و کمال آنهاست رهسپار نیستند شما همه این نظام جهان که دارید می‌بیند همه در حال حرکت هستند زمین خورشید منظومه شمسی نمی‌دانم همه در حال حرکت هستند اگر حرکت می‌کنند در حرکت اگر مقصد را داشتند و اون مقصد دستشان بود باز هم حرکت می‌کردند دانه اگر درخت بود که دیگر حرکتی نداشت که اگر سیب بود که دیگر حرکتی نداشت که چون نیست دارد حرکت می‌کند دانستید که هستند آای می‌توانیم از اینجا حکم کنیم که حکم موجودات را در درجات و مراتب یعنی فوق رتبه بعضی دیگر است آنچه که درباره حرکت و متحرک گفتیم باید چنین باشد آیا نه چنین است پرسشی دیگر در پیش می‌آید که آیا این ترفیع و درجه بندی رد همه موجودات است یا نه وانگهی همه موجودات مانند همین محسوسات و مشهودات ما هستند از نوع می‌خوانم آیا این ترفیع و درجه بندی در همه موجودات است یا نه وانگهی همه موجودات مانند همین محسوسات و مشهودات ما هستند یا اینکه رتبه بعضی از موجودات از بعضی دیگر برتر است گوهر ذات او هم با اینکه در رتبه پایین اوست تفاوت دارد یعنی وقتی یک چیزی حرکت می‌کند به سمت یک چیز دیگر ذات خودش هم از نظر ارزشی با ذات او فرق دارد یا ندارد آیا ذات اون که کمال را دارد از ذات اینکه این کمال ندارد و به سمت اون کمال دارد حرکت می‌کند ذات این با ذات اون یکی هست یا یکی نیست و باز پرسش دیگر پیش می‌آید که بعضی از موجودات غایط و کمال موجود دیگری هستند همین طور به سلسله مراتب رتبه بعضی بالاتر از دیگری است آیا به جایی منتهی می‌شود یا نمی‌شود و اگر منتهی به موجودی شد باید آن موجود غایت غایات و کمال کمالات و نهایت و منتهای همه هستی ها باشد و هیچ موجودی در هیچ کمالی به او نرسد و چون حرکت فرع بر احتیاج است همه محتاج او خواهند بود و او خود محتاج نخواهد بود این همان بحث امتناع و تسلسل هستش در موارد زیادی در هر جا که شما مطرح بکنید مطرح می‌شود مثل اینکه حرکت متحرک می‌خواهد طبق قانون قانون که خواندیم هر شیء حرکت خودش را اگر در حال قانون نیوتون است اگر ثابت باشد همیشه ساکن است اگر در ح ال حرکت باشد همیشه هم در حال حرکت هستش مگر اینکه نیوریی بهش چی باشد وارد باشه اگر چیزی حرکت کرد ماده را نگاه کنید شما طبیعت ماده چیه سکون دیگر وقتی طبیعتش سکون اگر ماده دیدی حرکت کرد پشتش چیه های نیروست یعنی نیرو آن را وادار به حرکت می‌کند اگر نیرو نباشد که حرکت نمی‌کند که پس اگر نیرو باعث حرکت ماده می‌شود یعنی متحرک قبلش باید چی باشد هان محرک ما بگوییم یک متحرک اینجا داریم قبلش حتماً باید محرک اینجا باشد بعد سوال تو محرک ایجاد می‌شود خود محرک چی خود محرک که این را حرکت داده خودش حرکت داشته یا نداشته بعد سوال تو این به وجود می‌آید یک دو سه محرک اگر تا بی نهایت برویم یعنی قبل از وجود این محرک این باید باشد تا بی نهایت برود اینجا ما حرکتی نداریم به پایین ببینید سوال خیلی ساده است البته غلط طرحش طرح غلطی است ها به جواب می‌شود رسید تو امتحال تسلسل مثل شما راسل را نگاه کنید بشار راسل یک فیلسوف غربی است می‌گوید اگر هر چیزی را خدا ایجاد کرده خدا را کی ایجاد کرده است می‌گوید من تا قبل از اینکه این سوال برایم ایجاد شود موّحد بودم یعنی اعتقاد به خدا داشتم اما از وقتی که این سوال برایم مطرح شد نه دیگر اعتقادی ندارم یعنی که شما اگر قرار شد هر پدیده ای را ببینید یکی علت قانون علیّت قانون علیّت را هیچکس یعنی هیچکدام از دانشمندان ولو یک نفرهنوز رد نکرده جه مادیات چه غیر مادیات همه قائل به قانون علیت هستند یعنی می‌گویند باید حتماً هر پدیده ای علت می‌خواهد اون گفت اگر دنیا جهان علت می‌خواهد خود علت چی مثلاً بگوییم علت این الف الف را هم گفتیم رب این را هم قبلاً گفتم برایتان ب را هم بگوییم ج چج را هم بگوییم دال اگر تا بی نهایت رفتیم جلو یعنی به جایی بند نشد این سلسله رفت به جایی بند نشد البته این را دارم می‌گویم حواستان باشد وقتی من راجع به امتناع تسلسل یا هر جا راجع به امتناع تسلسل صحبت می‌شود همه اش تو زمان واحد ها دقت کنید در یک زمان واحد اما اگر زمانهای غیر واحد در نظر بگیریم هیچ اشکالیندارد که تسلسل محال نیست در زمانهای مختلف اما در یک زمان محال است اگر اینجا الان این علت می‌خواهد خب قبل از یانکه دنیا باشد باید چی باشد الف باشد دیگر یعنی الفی باشد که دنیا را بیافریند خب قبل از این الف چی باشد ب باشد یعنی این الف نبوده کی به وجودش آورده ب به وجودش آورده بعد این ب نبوده ج به وجودش آورده اگر سلسله برود تا بالا اینجا چیزی به وجود می‌آید یا نمی‌آید نمی‌آید دیگر چون خالق این یعنی کسی که می‌خواسته دنیا را ایجاد بکند و خلق بکند خودش باید چی باشد باید خلق شده باشد این هم می‌خواهد این هم همین طور این هم چون این طوری بشود اگر تا بی نهایت برود به جایی بند نمی‌شود اگر ما آمدیم دیدم که وجود دارد دنیا مگر سوفستایی باشیم که قبول نکنیم دیگر یعنی بگوییم نه خیال می‌کنیم که دنیا هست دنیایی وجود دارد ما هم وجود نداریم اگر قرار باشد ما هستیم دوستمان هست خانه هست کشور ما هست خورشید هست ماه هست منظومه شمسی هست یک جهانی هست اگر یک جهانی اینجا قائل شویم که هست معلوم سلسله تو یک جا چی شده قطع شده چون اگر سلسله قطع نشود این وریها همه معدوم هستند ما با یک سلسله با یک سری اموری در تماس هستیم که هیچکدامشان موجود نیستند همه معدوم هستند چون همه مشروط هستند بالاخره نمی‌شود که همه مشروط باشند که یک جایی باید مشروط نباشد دیگر یعنی یکی از این موجودات باید مشروط نباشد گیر جایی نباشد تا بشود بشود به وجود بیاید تو مسائل دیگر هم همین طور الان تو محرک هم این سوالها دارد ایجاد می‌کند می‌فرماید باز سوال و پرسش دیگر پیش می‌آید که بعضی از موجودات غایت و کمال موجود دیگری هستند و همین طور به سلسله مراتب رتبه بعضیبالاتر از دیگری است آیا به جایی منتهی می‌شود یا نمی‌شود و اگر منتهی به موجود شد باید آن موجود غایت غایات و کمال کمالات و نهایت منتهای همه هستی ها باشد و هیچ موجودی درهیچ کمالی به او نرسد و چون حرکت فرع بر احتیاج است همه محتاج او خواهند بود و او خود محتاج نخواهد بود پرسش دیگر متحرک که از نقص به کمال می‌رود مخرج او کیست یعنی چه کسی متحرک را از نقص به کمال می‌کشاند یک دانه را شما می‌کارید چه نیوریی دانه را به رشد وادار می‌کند دانه را شما 20 سال بگیر دستت رشد نخواهد کرد وقتی می‌کاری چه شرایطی هست چه نیرویی وارد می‌شود به این دانه که باعث رشدش می‌شود برای بیان و به این بیان که متحرک خود فاقد کمال است و به واسطه حرکت به کمال می‌رسد آیا آن متحرک به خودی به خود از نقص به سوی کمال می‌رود یا دیگری او را از نقص به کمال می‌رساند در این مقام چگونه حکم می‌کنید یعنی بگوییم هر موجودی که دارد حرکت می‌کند خود به خود دارد حرکت می‌کند یا یک نیرویی او را وادار به حرکت کرده یعنی خودش همین طوری تصمیم گرفت راه بیفتد برود بگردد حرکت کرد و رفت یا بالاخره یک چیزی او را به حرکت در آورده و نیز در درس پیش گفتیم که هر چیز در مرتبه خود تمام است و به قیاس بالاتر از خود نا تمام در این مطلب باید بیشتر سخن به میان آید تا در تمام و کمال موجودات و ناتمامی و نقص آنها بیشتر آشنا شویم اصلاً مفهوم نقص و کمال یعنی بلکه باید در هر یک از مطالب نامبرده این درس پرسشهایی پیش کشیم و در در هر یک کاوش بسزا بناییم تا به خواسته خود دست یابیم پس فعلاً این درس یک دو سه تا اصل را مطرح کردند اما قیام این اصول سوالهای زیادی را مطرح کرده قبل از اینکه خاتمه بدهیم یک مطلب را عنوان کنم برایتان از اینکه ما نتیجه گرفتیم کمال مطلق خودش حرکت ندارد ببینید وقتی گفتیم یک چیزی کمال مطلق یعنی همه کمالات را دارد خب نیازی ماورای خودش وجود دارد یا ندارد نیاز وجود ندارد یعنی هیچ وقت حرکت یا اقدامی نمی‌کند که به خارج از خودش بخواهد دست پیدا کند چون همه چیز را دارد همه چیز را دارد از اینجا یان سوال پیش می‌آید که خدف خلقت انسان چی هست یعنی خدا انسان را برای چی خلق کرده است می‌خواهیم این مطلب را از ذهن بکنیم که خدا نیازی به خلقت انسان ندارد چون خودش کمال مطلق است غایط غایاط است اون چیز است که همه به اون احتیاج دارند او به چیزی احتیاج ندارد به هیچ چیز احتیاج ندارد ما نمی‌توانیم بگوییم که اگر بگوییم خدا خلق کرد الان ممکن ما هی بگوییم خدا این کار را کرد مثلاً ما را خلق کرده که به کمال مطلق برسیم خب آخرش چی حالا با به کمال هم رسیدیم این وسط دست خدا را چی می‌گیرد که چی حلاا مثلاً خدا به چی می‌رسد این وسط حلا گیریم هم این کار شد ما را آفرید و ما هم مثلاً این مسیر را طی کردیم رفت آخرتش چی حالا خدا این وسط چی گیرش می‌آید چیزی گیر خدا نمی‌آید خدا کمال مطلق است و بی ناز است قرآن چقدر زیبا می‌فرماید ( انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید) شما فقیر به سوی خدا هستید همه شما که می‌گوید نه فقط انسان ها همه خلقت فقیر به سوی خدا هستند نیاز به خدا دارند (والله هو الغنی الحمید) خدا غنی هستش یعنی بی نیاز هست غنی یا در نماز می‌خوانیم (الله صمد) صمد می‌دانید یعنی چی صمد به چیزی می‌گویند که توپر است یعنی جای خالی وجود ندارد این تیله را دیدید تیله آهنی یا مثلاً یک چیز بزرگ توش امکان ندارد چیزی را بتوانی جا بکنی مگراینکه خودر را خورد بکنی توپر است جای خالی ندارد برایش ( الله صمد ) یعنی این جچوری خدا چیزی ضعفی نقطه خالی ندارد که بخواهد بهش برسد الله صمد توپر توپر بی نیاز بعد ما اینجا مکن به جواب نرسیم که انسان برای چه خلق شده اما این نکته را می‌توانیم بگوییم که به هر حال از خلقت انسان چیزی گیر خدا نمی‌آید یعنی خدا نیازی به خلقت ما ندارد ضعفی از خدا برطرف نمی‌شود اگر جمله کائنات کافر گردد در دامن کبریا ییش نشیند گرد اگر همه مردم هم کافر شوند ما خودمان می‌دانیم دیگر به خودمان که مراجعه می‌کنیم می‌بینیم که نه عبادت ما به خدا نیازر را زا خدا برطرف می‌کند کمک به خدا می‌کند و نه کفر ما نیاز را برطرف می‌کند یا ضربه ای به او می‌زند.

پس ما باید دنبال هدف خلقت در کجا بگردیم باید به دنبال هدف خلقت درخودمان بگردیم در وجود خودمان یعنی ما باید وجود خودمان را بررسی بکنیم به یک خودشناسی برسیم آنجا به این نتیجه می‌رسیم که ما برای چی خلق شده ایم همان طور که وقتی که یک دانه را می‌شناسیم ما یک دانه نهایت دانه را می‌دانیم که این دانه بالاخره با فلان شرایط به فلان نقطه خواهد رسید و کمال این اون است اگر کسی خودش را شناخهت یعنی بخ خود شناسی رسید می‌فهمد که برای چی خلق شده در واقع این را می‌خواهم بگویم خدا هدفدار نیست فعل خدا هدف دارد ببین خدا را بگذاریم کنار می‌گوییم فاعل یک هدف فعل داریم ما یک هدف فاعل داریم هدف فاعل مثل ما ما فاعلیم از آنجا پاشدیم آمدیم اینجا یک چیزی بخواهیم یا یک چیزی یادبگیریم هان ما فاعلیم کننده کاریم آمدیم به دنبال یک هدفی اما خدا خودش که فاعل هدف دار نیست یعنی نقص ندارد چیزی ندارد چیزی خدا را کمک نخواهد کرد مشکلی از خدا برطرف نخواهد کرد خدا مشکلی ندارد که بخواهد برطرف شود اما فعلش هدف دار است فعل خدا یعنی فعلی که خدا ایجاد می‌کند او هدف دار است یعنی غایت دارد اون فعل خودش برای خودش چی دارد غایت دارد اما خود خدا غایت ندارد این نکته را خواستم همین جا که به اصطلاح این مطرح شده مطرح بکنم بعدها ممکن ما دچار فراموشی بشویم این مطلب باز بیاید تو ذهن ما و تشویش ایجاد بکند برای ما پس ما باید به دنبال هدف خلقت در خودمان بگردیم در وجود خدمان بگردیم در جای دیگر در وجود خودمان به خاطر همین هم قرآن سفارش می‌کند خودتان را بررسی کنید ( و فی انفسکم افلا تبصرون ) آیا به مطالعه خودتان نمی‌پردازید بصیرت ندارید به وجود خودتان خودتان را مطالعه کنید این همه قرآن سفارش به مطالعه ما کرده این همه سفارش به مطالعه طبیعت کرده به مطالعه طبیعت به تاریخ هم که سفارش کرده به خودمان هم که سفارش کرده همه اش به خاطر این است که به این هدف برسیم یعنی بدانیم که ما برای چی خلق شدیم انسان برای چه چیزی خلق شده.