بستگی و پیوستگی برخی از هستی ها با یکدیگر پی برد و شاید همه آنها را با یکدیگر همین گونه پیوستگی را داشته باشند و ما تاکنون نتوانستیم به چگونگی وابستگی آنها با یکدیگر پی ببریم و شاید کم کم بتوانیم به آن دست یابیم که تازه در راه افتادیم و هنوز بیش از گامی برنداشتیم بلکه راه به اندازه ای دراز است که اکنون نمیتوانیم بگوییم گامی برداشته ایم باری در پیرامون همان خواسته درس پیش میگوییم اگر بخواهیم درباره یک تخم نارنج و روییدن و بالیدن و درخت شدن و بهار شدن و میوه دادن آن کاوش کنیم و سخن بگوییم شاید چندین کتاب نوشتیم و هنوز بدان آشنایی درست پیدا نکردیم و دفتر هستی آن را آنچنان که شایسته است ورق نزدیم و یا به شناسایی یک برگ آن دست نیافتیم و سرانجام میبینیم که روزگار ما به سر آمد و ما از راز هستی و زیست یک تخم نارنج سر در نیاوردیم آری این روش کاوش تا اندازه ای ما را به این سوی هستی ها آشنا میکند تا کی به نهاد آنها برسیم چه بگویم بله واقعاً هم همین طور هستش یعنی علم به اندکی از رازهای طبیعت پی برده و اکثرش مجهول برای انسان است یکی از دانشمندان یک مثال زیبایی میزند ایشان میگوید که معلومات انسان در مقابل مجهولاتش نسبت معلوماتش به مجهولاتش مثل قطر دایره است به محیط دایره یعنی این اگر قطر دایره باشد این هم مثلاً فرض بگیریم خود دایره است فرضاً هر چقدر معلوم یعنی قطر زیاد شود محیط یعنی مجهولات هم زیاد میشود یعنی شما اگر یک دایره را قطرش را زیادتر بکنید بعد بخواهید حول آن یک دایره بکشید میبینید که مجهولات چند برابر شده یعنی قطر محیط افزایش زیادی پیدا میکند. شما یک راز از رازهای طبیعت را کشف میکنید بشر این طوری است یک راز را کشف میکند به یک چیز پی میبرد صدها سوال پیرامون اون یک چیزی که کشف کرده برایش مطرح میشود یعنی به مرور زمان که علم اون زیاد میشود مجهولاتش هم بیشتر میشود این طور نگوییم که بشر هیچ چیز نمیدانست الان خیلی چیزها میداند پس اطلاعاتش زیاد شده و از مجهولات کم شده نه چون آن موقع چیزی نمیدانست سوالی هم برایش مطرح نبوده زیاد الان هست که هر چقدر علمش زیاد میشود پیرامون آن ده ها سوال پیرامون یک چیزی که کشف میکند برایش به وجود میآید میفرماید این دانه نارنج هم همین طور هستش چه بسا ما سالها مشغول مطالعه این دانه باشیم و چگونگی رویش آن و ساختمان آن و عمر ما به سر بیاید و ما نتوانیم یک دانه را هم تا آخر عمرمان آن طور که باید و شایسته است بشناسیم باری در رستن یک دانه نارنج اندیشه بفرمایید آیا نه این است که در پی چیزی یا چیزهایی نهفته اند که تا در زیر خاک پنهان شد کم کم از سویی ریشه میدواند و از سویی جوانه میزند از آن سوی به نهاد زمین میگراید و در لابه لای خاک ریشه میتند و در دل خاک فرو میرود و از این سوی سر از خاک به در میآورد و میبالد و به سوی خورشید میگراید و از جایی که سایه است و آفتاب نمیتابد روی بر میگرداند گویی همه رستنی ها آفتابگردانند جز اینکه افتابگردان به این نام شناخته شده چنان که همه جانوران افتاب پرستند جز اینکه افتاب پرست به این نام آوازه یافت ما یک دانه تخم دانه را که در زمین میکاریم اول از این تانکاری که حرکتی ندارد به محض اینکه این دانه را ما در زمین میکاریم بعد از اینکه کاشته شد توی زمین شورع به حرکت میکند و حرکتش شروع میشود یک شکافی توی پوست بر میدارد و ریشه میدواند توی زمین از این طرف هم یواش یواش جوانه میزند و شروع میکند هب رشد تا اینکه درخت بشود بعد از این هم که میآید گرایشش به سمت خورشید است یعنی دنبال نور میگردد میفرماید همه گیاهان وقتی سراز خاک بیرون بیاورند به دنیاب خورشید میگردند همه شان به سمت آفتاب میگردند اما فقط آفتابگردان هست که به این نام نامیده شده و الا همه آفتابگردان هستند یعنی همه رو به سوی افتاب دارند و همه نیاز به خورشید دارند علاقه دارند به خورشید جز اینکه افتاب رست به آفتاب پرست مشهور شده اما همه جانوران در وقاع آفتاب پرست هستند اندیشه نمیکنید که در نهاد تخم نارنج چیست که تا در دل خاک جا گرفت بال و پر در میآورد و به دو سوی در راه میافتد و درخت کلان میگردد یعنی درخت بزرگ و از یک دانه نارنج میلیونها درخت نارنج و میلیارد ها میوه نارنج پدید میآید به گفتار شیخ شبستری درون حبّه ای صد خرمن آمد جهانی در دل یک ارزن آمد این را باید اندیشه کنیم خود ایشان استفهام میکند سوال میکند که اندیشه نمیکیند که چطور میشود یک دانه تخمه که در روی زمین میگذارید بعد مثلاً تبدیل به درخت میشود صدها و هزاران مثل آن دانه را میدهد چه چیزی در تخم نارنج نهفته است و چه چیزی انگیزه ریشه دواندن و جوانه زدن و شاخه شدن و برگ و میوه دادن او شد ایا در وی درخت نارنجی فشرده نهفته است که همان درخت فشرده باز شد و بزرگ گردید یعنی این یک دانه ای که ما کاشتیم خودش یک درخت کوچولو مثلاً این درخت کوچولو را ما در زمین کاشتیم بعد زمین شرایطی فراهم کرده که این درخت کوچک چی شده بزرگ شده از توی زمین در آمده آیا این طوری هستش باور دارین که چون میبالد یعنی رشد میکند چیزی بر او افزوده میشود یک دانه است بعد میشود یک درخت هزاران برابر خودش میشود چه کسی بر او میافزاید و یا خود چه دارد که میگیرد و میبالد آیا نیروهایی در آن دانه تخم هستند که گیرنده اند آیا آن گیرنده ها جان دارند و یا بی جان هستند و این سخن پیش میآید که جان چیست و چرا یکی جان دارد و یکی بی جان جان از کجا میآید ما آن موجوداتی را که حرکت دارند و رشد و نمو دارند اصطلاحاً میگوییم جان دار یعنی جان دارند یعنی چیزی غیر از جسم هم با آنها هست در واقع روح دارند حالا بعد ثابت خواهد شد که هر چیزی که جان دارد یعنی به اصطلاح رشد نمو غذا میخورد رشد میکند نمو دارد میگوییم روح دارد و جان دار هست اکنون چنان درگرداب بی تابی و پراکندگی و سرگردانی افتاده ام که نمیدانم از چه دری سخن بگویم و از چه چیزی کاوش کنم و چه چیزی را بر روی کاغذ بنگارم در اینجا به شگفتی ژرف فرو رفته بودم پس از چندی سر از گریبان سرگشتگی برآوردم و در پیرامون رستن تخم نارنج اندیشه کردم که تمام تخمهای نارنج که از زمین میرویند همه یکنواخت میرویند و در رنگ و بو و برگ و مزه و اندام و چهره چنان اند که اگر آدمی برگ آنها را ببوید میگوید اینها همه درخت نارنج اند و فی المثل اگر یک نهال خورد نارنج در میان صد نهال خورد ترنج باشد به بوی آنها یا به رنگ و روی آنها پی برد که آنها آن صد نهال ترنج است و این یکی نارنج یعنی با بو میشود فهمید که مثل اینکه صد تا پرتقال به شما بدهند با یک نارنگی نارنگی را میتوانید با بو تشخیص بدهید ولی اون چیزی که الان مهم است. این است که ما یاد بگیریم تفکر در خلقت خدا که چقدر سفارش کردند اهل بیت علیهم السلام و خود قرآن چقدر سفارش کرده که در خلقت خدا باید تفکر کرد و از عبادات بلکه بزرگترین عبادات شمرده شده و تفکر در خلقت خدا چه جوری هست یعنی ما چه جوری تفکر کنیم یعنی چه این تفکر این سوالهایی که مطرح میکند به ما یاد میدهد که وقتی خواستیم یک موجود طبیعی را مورد مطالعه قرار بدهیم چه جور سوال بکنیم برای خودمان و چه جور مورد تأمل قرار بدهیم وقتی شروع میکند به جوابگویی وقتی شروع به جوابگویی میکند باز هم دارد یاد میدهد که ما از کجا شروع بکنیم وقتی میخواهیم در رابطه با موجودی که تفکر کردیم یک اطلاعاتی به دست بیاوریم فکر بکنیم چون فکر که بخواهی تعریفی که در جلسات قبل در درس برسیم اما وقتی میفرماید فکر کنید در آثار فکر کنید در خلقت خدا یعنی او را مورد مطالعه قرار بدهید و با توجه به اطلاعاتی که دارید سعی کنید مجهولاتی را پیرامون آن موجود کشف بکنید ببینید اول چند سوال در رابطه با نارنج مطرح میکند بعد میفرماید این سوالها من را به شگفتی وادار کرد. سر در گریبان شگفتی بردم بعد میفرماید پس از چندی سر از گریبان سرگشتگی در آوردم و در پیرامون رستن تخم نارنج اندیشه کردم که تمام تخمهای نارنج که از زمین میرویند همه یکنواخت میرویند این معلوم ما است که داریم میبینیم اینها را از این معلومات باید برای کشف مجهول استفاده کرد یعنی باید پرده را کنار زد ما خیلی خدا برایمان آیت تو طبیعت قرار داده برگ درختان سبز در نظرهوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار فقط فکر کردن بلد نیستیم یعنی از اینها خیلی به راحتی گذر میکنیم خود ایشان هم فرمود که سعی کنید به موجودات چه موجودات طبیعی که خدا آفریده چه موجودات مصنوعی که بشر آنها را ساخته به دیده عادت نگاه نکنید ما عدتاً به این چیزها چون از بچگی وقتی چشم باز کردیم ماه و خورشید و زمین و درخت و این چیزها را دیدیم دور و ور خودمان تعجب نمیکنیم از این عادت کردیم هواپیما را دیدیم تعجب هواپیما برای مردم 200 سال پیش 300 سال پیش اگر 300 سال برگردید به عقب یک همچین جیزر برگردانی بیاری هواپیما را به 300 سال قبل میبینی مردم چقدر تعجب خواهند کرد موتور را برگردان به 200، 300 سال قبل آن موقع میبینی که مردم چقدر تعجب خواهند کرد دوربین عکاسیر را برگردانید دوربین فیلم برداری را برگردانید یعنی باید یاد بگیریم که به طور عادی به مسائل نگاه نکنیم یعنی همان طوری که بچه بودیم و به اینها نگاه کردیم و عادت کردیم الان خیلی برای ما سوال انگیز نیست از این عادت در بیابیم بنشینیم به اینها فکر کنیم اینها عبادت بزرگی هست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلام میفرماید که هر علمی را شما توصیه علوم را اصلاً همین علومی که الان در طبیعت است در جهان است به همه ما توصیه میکند میفرماید که برید تحصیلش را توصیه میکند میفرماید هر علمی را که شما تحصیل کنید آخرش به خدا ختم میشود یعنی این طوری هستش هر علمی را تحصیل کنی آخرش میرسی به مبدأ کار حالا باید یاد بگیریم چه جوری ایشان از یک نارنج شروع میکند و تفکر میکند و بعد سوال ایجاد میکند و بعد اون سوالها را چه جوری جواب میدهد باید یاد بگیریم که چه مطالعه بکنیم هر وقت به بیرون به طبیعت رفتیم سعی کنیم فکر کنیم تمام تخمهای نارنج که از زمین میرویند و همه یکنواخت میرویند و در رنگ و بو و برگ و مزه و اندام و چهره چنان اند که اگر آدمی برگ آنها را ببوید میگوید اینها همه درخت نارنج اند و فی المثل اگر یک نهال خورد نارنج در میان صد نهال خورد ترنج باشد به بوی آنها یا به رنگ و روی آنهایی برند که آن صد نهال ترنج است و این یکی نارنج اینها معلومات ما است حالا ببینیم چه جوری میخواهد کشف مجهول بکند آیا هیچ گاه شد و تاکنون پیش آمد که نارنج از برنامه و سرنوشت سرشت خود سرباز زند مثلاً از تخم نارنج خوشه انگور به بار آید یا اینکه از تخم نارنج با برنامه ای سخت استوار و درست همیشه درخت نارنج و میوه نارنج به بار میآید میفرماید تا بوده همین طور بوده اول تخمی که کاشتیم همان میوه را داده نشده که مثلاً ما نارنج بکاریم مثلاً انگور به بار بیاید این یک نظم حالا میخواهیم از این یک نتیجه بگیریم دیگر (یک صلوات ختم بفرمایید) پس باور دارید که همیشه تخم نارنج به سوی یک چیز رهسپار است دقت بفرمایید پس باور دارید که تخم نارنج چون پیوستگی درخت سیل آورده و آن دو سنگ است که در پیش گفتیم یعنی سیلی آمد و درختی کند و این را انداخت روی دو قطعه سنگ دو صخره پلی درست شد تصادفاً یک همچین پیوستگی ایجاد شد میگوید آیا پیوستگی اندامهای درخت نارنج هم مثل این پیوستگی هست آیا میتوان گفت که رسیدن تخم نارنج به هدفی که در پیش دارد و بدان هدف میرسد که همان میوه نارنج است یکنواخت نیست و آنچه که همیشه یکنواخت است آیا از روی نظم و ترتیب نیست چه میفرماید میفرماید همیشه همین طور بوده که تخم نارنج یک مسیر را طی کرده و همیشه شده درخت نارنج یک هدف را داشته پس وقتی هدف دارد نتیجه میگیریم که چی دارد نظم حاکم است هدفدار است پس محکوم نظم و قانون است یعنی نمیتواند سر باز بزند از مسیر خودش این طور نیستش که یک موقعی شما ناراحتی بکاری یک چیز دیگر از کار دربیاید محکوم است باید همین روال را برود همیشه یعنی تخم نارنج است همیشه این سیر را اگر توی شرایط مناسب بکاری این سیر را انجام میدهد تا برسد به درخت نارنج شدن آیا از روی نظم و ترتیب نیست چه میفرمایید همین سخن در دانه گندم نیست در دیگر دانه ها نیست پس آنچه که یکنواخت است و همیشه در همه جا به سوی یک هدف و کار رهسپار است پیداست که در کار خود به گزاف نیست و این برنامه همیشگی او که سرسوزنی از آن به در نمیرود ما تبدیل شدن درخت سیل آورده بر دو سنگ نیست که آن یکبار چنان شد نه آن نه آنگاه که هر بار سیل بیاید درختی را از جای برکند و بر روی دو سنگی پل قرار دهد نه این چنین است یعنی روند کار طور نیست که همیشه وقتی سیل میآید درخت را به طور منظم بکند و بگذارد ببرد بگذارد سر دو تا قطعه سنگ تصادفاً این طوری میشود اما نارنج این طور نیست شما هر دفعه که بکاری همان سیر همیشگی را طی خواهد کرد یک مسئله است وقتی ما از این روند پی میبریم که این درخت نارنج گندم جو و همه نهالها همه نوزاد، جنینها حویانات هم همین طور انسان هم همین طور همه اینها در برای همیشه این طور بودند که یک سیر را انجام میدادند بچه آدم میشده آدم نطفه انسان به آدم تبدیل میشده دانه گندم به گندم دانه جو به جو دانه نارنج یعنی هر کدام یک سیر مشخص دارند از اینجا چند تا چیزی را میتوانیم بفهمیم یکی هدفدار بودنشان را هدف دارند و دوم این هستش که محکوم ترتیب و نظم هستند خب ما هر جا امر منظم را ببینیم قرآن از این ترتیب و نظم به تصفیه یاد کرده (و اذا سویتهو و نفخه فیه من روحی فقعوا له ساجدین) سو یتهوا معین اول انسان را از آل ماده خام خودش (من سلسال من جمع مصنون) انسان را از این خلق کرده از کوزه از گل و از لجن انسان را از یان خلق کرده بعد میفرماید وقتی (واذا سویتهوا) سو یتهوا یعنی او را نظم و ترتیب خاص خودش را دادم آنجایی که چشم باید باشد چشم گوش گوش از روحم در او دمیدم شما به او سجده کنید ببینید ما هر جا که ترتیب و نظم را ببینیم به یک چیز دیگر پی میبریم و اون این هستش که قبل از اینکه نظم و ترتیب باشد یک چیز دیگر بوده آنجا حاکم بوده چی بوده عقل یعنی یک تدبیر بوده پشت قضیه نظم شما الان این پنکه را نگاه کنید دارد کار میکند نگاه به پنکه شما الان دو چیز را متوجه میشوید در نگاه به پنکه یک با ماده پنکه سر و کار دارید همین این فلز و اون چیزی که دارد میچرخد و بقیه چیزها سیم و دستگاه و دکمه ها اما یک چیز دیگر هم بلافاصله شما میفهمید و اون نقش سازنده این هست یعنی پی میبرید که عاقلی کسی مدیری این را این طوری تنظیم کرده یعنی قضیه چون تصفیه است تصفیه به این معنا به معنای ترتیب و نظم یک نفر خیلی منظمش کرده بر حسب تصادف شما اگر این را نظم قطعاتش را بر هم بزنید دیگر این کاری که دارد میکند برای شما نخواهد کرد این که کار مشخص میکند شما این را به برق میزنید به طور مکرر همیشه هم این دکمه را فشار خواهید داد و همیشه هم این کار را برای شما خواهد کرد به محض اینکه دست به دستگاهش ببرید به اجزایش ببرید تغییر بدهید آن را میبینید اون کاری که همیشه برای شما میکرد دیگر نیمی کند یعنی کاری که ازش انتظار دارید دیگر برای شما انجام نخواهد داد این مشخص کننده است که یک کسی این را این طور تنظیم کرده برای هدف مشخص تنظیم کرده یا این ضبط صورت را نگاه کنید همین طور هستش هر جا شما نظم را میبینید هر جا شما ترتیب را میبینید و این ترتیب برای همیشه است تکرار میشود قبلش حتماً به عقل میرسیم یعنی حالا که این ترتیب و نظم دارد یک عقل یک شعور یک اراده آگاهانه ای پشت این قضیه است که این دارد به این صورت همیشه طی خواهد کرد بر حسب تصادف که نمیشود که یکبار تصادف مثل اینکه مثال میزند سیل بیاید درخت را بکند ببرد تصادفاً پل بشود یکبار شما اگر دیدید که درختی کنده شد آمد روی دو سنگ قرار گرفت پلی ساخته شد نمیتوانید بگویید. حالا کسی آمده این کار را کرده حالا دفعه اول که دیدید یا اصلاً تصادفاً ممکن که شده باشد اما وقتی همیشه یک کاری تکرار میشود یا یک روند پیش میرود از برنامه خودش هم سرباز نمیزند تخلف نمیکند به هیچ وجه برای همیشه این نظام برقرار است میتوانی بگویی تصادفاً این جوری شده بر حسب تصادف بوده آیا همین شیوه در جانواران نیست و آیا همین روش در آغاز بود انسان تا انجام او نیست اندیشه بفرمایید اندیشه بیشتر بفرمایید و آنگاه سخن گویید گویا باور داشتن آنچه که گفته ایم نیاز به کاورش بیشتر دارد خواستیم در پیوستگی هستی ها با یکدیگر سخن بگوییم و بررسی کنیم اندکی از موضوع دور شده ایم ناگزیر درس یا درسهای دیگر در این باره باید پیش کشید درس دهم : از کاوش و پرسش در درس پیش گویا بهره ای به سزا برده ایم که هر چیزی در راه و روش خود همیشه در هر جا و در هر گاه یکنواخت و یکسان است و برنامه ای از آغاز تا انجام کار خود دارد و همواره با قاعده ای درست و استوار به سوی یک هدف میرود که از آن هدف به در نمیرود اتفاقی نیست و راه و روش او بیهوده نمیباشد اینک سخن به اینجا رسید چنین شایسته دیدم که ببینم بهره کار ما تاکنون چیست و ز این پرسش و کاوشها چه یافته ایم ببینید از شروع درس که شروع کرد درس یک همه اش با سوال شورع کرده ولی از خود همین سوالها ببین چه نتایجی عالی به دست آورده به صورت اصول همان نتایج را میخواهد مطرح کند از درس اول یافته ایم که هر چه هست تنها وجود است و عدم هیچ است و هیچ هیچ است و هر چه پدید میاید از وجود است و هستی ها را گوناگون یافته ایم و برخی را از دیگری برتر و بالاتر و بالاتر ببینید نتیجه اول نه تا درسی را که خواندیم در درس دهم به صورت اصول در میآورد برای ما اصل هم چیزی است که قبولش باید داشته باشیم به اصطلاح خلاف بردار نیست لذا اگر برادری کسی اینجا این اصول واقعاً باریش قاب نشده یعنی به عنوان اصل نمیتواند اون را زودتر بیان کند که رویش بحث بشود به اندازه کافی از درسهای دوم یافته ایم که نیروی در ما است که بدان نیرو تمیز میدهیم و مییابیم از درس سوم و چهارم یافته ایم که نیرویی در ما است که بدان نیرو تمیز میدهیم و مییابیم از درس سوم و چهارم یافته ایم که حقیقت و واقعیتی داریم و حقیقت و واقعیت همه چیزها هستی است و پندار سوفسطایی نادرست است که برای چیزی حقیقی قائل نبود از درس پنجم یافته ایم که چون ازهستی بگذریم نیستی است و نیستی در خارج نیست و واسطه ای میان وجود و عدم نیست و گفتار حالی ها گفتاری تباه است حالی ها کیا بودند اقراری که میگفتند بین وجود و عدم یک واسطه ای است به نام حال این را میفرمایند که گفتار حالی و گفتار حالی و میفرماید که از نیستی چون از هستی بگذریم نیستی است و نیستی در خارج نیست چون واقعش خب اگر خوب تصور بکنیم ما در این جهان هر چقدر پیش برویم به هر سو که پیش برویم نمیتوانیم بگوییم که یک تهی دارد یک انتهایی دارد که بعد از آن عدم است و از درس ششم و هفتم و هشتم یافته ایم که هستی با هم بی پیوستگی نیستند از درس نهم یافته ایم که آنچه در رفتار خود برنامه ای همیشگی دارد اتفاقی نیست و به سوی هدفی میرود بهتر آن است که این یافته ها را به عنوان اصول در عباراتی کوتاهتر و رساتر تعبیر کنیم که اگر گاه نیاز پیش آید از این اصول یادآور شویم و سخن را بدانها بازگشت دهیم و شاید پی از این اصول بر بسیاری بر آنها افزوده شود اصل اول : هر چه هست و جود است اصل دوم : پدید آمده از وجود پدیده آمده از وجود پدید آمده است. اصل سوم : نیرویی داریم که در مییابد و تمیز میدهد. اصل چهارم : سرای هستی بی حقیقت و بی واقعیت نیست اصل پنجم: واقعیت و حقیت هر چیز هستی است. اصل ششم : واسطه ای میان وجود و عدم نیست اصل هفتم : هستی ها با هم بی پیوستگی نیستند بلکه هستی ها با هم پیوستگی دارند. اصل هشتم : آنچه اتفاقی نیست هدفی دارد و رفتار او بیهوده نیست خوب دقت بفرماییدها آنچه اتفاقی نیست هدفی دارد و رفتار او بیهوده نیست گفتیم که یک دانه تخم نارنج چون که در زمین پنهان شود کم کم از دو سوی میطلبد هم از زمین ریشه میدواند و هم از زیر و هم از زمین سر در میآوردو در فضا م یبالد. اکنون میپرسیم که اگر آن زمین خشک باشد باز آن را تخم نارنج ریشه و جوانی میزند میبینیم که چنین نیست پس آب در روییدن آن دانه سهم بسزا دارد و اگر آن دانه را در آب تنها بگذاریم گیاه سبز میشود باز میبینیم که چنین نیست بکله تباه میشود پس خاک هم در روییدن آن دانه با آب انبار است انباز یعنی شریک و اگر آب و خاک باشد و نور بدان تخم کاشته نرسد سرسبز میشود میبینیم که نمیشود پس نور هم در روییدن آن باید باشد و اگر هوا به آن نرسد میبالد و به بار مینشیند میبینیم که چنین نیست پس هوا هم در سبز شدن و درخت شدنش با آب و خاک باشد و نور انباز است آیا چیزهایی که در بالیدن آن دانه دخیل هستند تنها همین چند چیز هستند که گفتیم یا شاید هزاران به توان هزاران چیزهای دیگر باشد که ما آگاهی به آنها نداریم و نامی برای آنها گذاشته نشده زیراکه به آنها دست نیافته ایم تا نامی بر آنها نهاده باشند میفرماید چه بسا عوامل و شرایط دیگری است است برای روییدن یک دانه که ما اصلاً اطلاعی نداریم از آنها هیچ خبری نداریم چه بخواهیم اسم گذاری بکنیم (ومالیتیهم من العلم الّا قلیلا) به شما علم ندادیم مگر اندکی و باور داریم که آن دانه تخم نارنج غذا گرفت تا بالید ببینید اینها استفاده از معلومات ها از معلومات خودمان استفاده میکنیم برای کشف مجهولات و باور داریم که آن دانه تخم نارنج غذا گرفت تا بالید و بزرگ شد و آن چیزها که در رستن و بالیدن و بار دادن آن دخیل هستند غذای وی میشوند آیا همه رستنی ها چنین نیستند باور دارید که هستند و آیا از جنبیدن و حرکت از جوانگی به بوته شدن یا درخت شدن نرسیدند باز باور دارید که چنین است میفرماید آنچه که باعث شدن اینها به تکامل خودشان برسند در چی هستش در حرکت است یعنی به وسیله جنبش و حرکت توانستند به آن چیزی که باید برسند برسند آیا جانوران و انسان نیز چون رستنی ها در جنبش نیستند مثلاً نطفه انسان از نطفگی تا انسانی بزرگسال شد آیا به غذا و جنبش نبالید باز هم باور دارید که چنین است میفرماید جانوران و انسان هم همین طور هستند آنها هم اگر به کمال خودشان میرسند به وسیله حرکت است که میرسند و غذا خوردن و بالیدن و حرکت کردن پس باید گفت رستنی ها و جانوران چه انسان و چه جز آن همه به گرفتن غذا و داشتن جنبش میبالند و بزرگ میشوند آیا همین سخن را در جز آنها میتوان گفت مثلاً بگوییم خاک در جنبش است و یا سنگ در جنبش است که آ«ها هم جوری غذا میگیرند و جوری در جنبش هستند جز اینکه در غذا گرفتن و جنبش با رستنی ها و جانوران فرق دارند حالا یک سوال مطرح کرده و آن این هست که آیا غیر از گیاهان و جانوران و انسان خاک و سنگ هم این طوری هست تغذیه دارد رشد و نمو دارد یک هدفی دارد از حرکتش سنگها آیا این چنین هستند گویا در این جا نمیتوانیم زود نظر دهیم شاید چه شاید چه یعنی زیرا چه شاید در جنبش نباشند و شاید باشند و ما به آن دست نیافته ایم زیرا که ممکن است و میشود در حرکتشان کند باشند و انسان به ظاهر گمان کند که جنبش ندارند و ارام هستند و میبینیم که یک بوته کدو در چند روزی از کنار کهنسال میگذرد آیا باید گفت که بوته کدو در جنبش است و درخت چنار در جنبش نیست بهتر این است که راه کاوش و پرسش در پیش گیریم آیا کانی ها چون پیروزه و الماس و زر و سیم در زهدان کوهها به بار نمیآیند کانی ها یعنی معدنی ها اول چیزهایی که در معدن هستند کان یعنی معدن منبأ زهدان هم یعنی رحم پیروزه یعنی فیروزه که ما میگوییم فارسی ایشان نوشته میفرماید فیروزه و الماس و طلا و اینها آیا اینها در خاک در دل سنگ در دل کوه این نمیشوند یا از اول این هستند حالا آنهایی که کار کردند و یک مقداری زمین شناسی خوانده اند میدانند که اینها به مرور زمان این میشوند یعنی الماس کربن هستش دفعتاً که به وجود نمیآیند که اینها به مرور زمان با تغییر و تحولاتی و با حرکاتی چی میشوند این تبدیل به این جواهر میشود تبدیل به این سنگهای قیمتی میشوند آیا کانی ها چون پیروزه و الماس و زر و سیم در زهدان کوهها به بار نمیآیند و مگر این گوهر ها و کانی های دیگر چون نطفه در زهدان جفت جانداران به گذشتن روزگاری کم کم و تدریج پرورده نشدند و نه این است که هر خاکی و هر کوهی کان هر گوهر و جز آن نمیگردد ناچار از چگونگی ناچار از چگونگی این کان شبرنگ به بار آمد و از آن دیگر زغال سنگ و مگر این کانی ها در آغاز سنگ و خاک ساده نبودند تا کم کم در زهدان کان با دست در کار بودن هزاران چیزها بر سر آنها چنین گوهرها شده اند میگوید خب در یک خاکی میبینید که شما شبرنگ به وجود میآید شبرنگ به اصطلاح همان سنگی است که درخشش دارد در شب هم درخشش دارد شاید دیده باشید شما خوب است مطالعه کنید این چیزها را بعد نیستش من خودم گاهی تو دانشگاه که فرصت میکنم سری به دانشکده علوم میزنم و همان جا همان تو محوطه دانشکده علوم هم که شما بروید دهها نوع سنگ را سنگهایی که خارج کردند از دل کوه با زیبایی های بسیار زیاد توی ویترین گذاشتند هر کس میتواند برود تماشا بکند آنها را آزاد هم هست خودم من گاهی وقتها که میرسم میروم آنجا آنها را مطالعه میکنم میفرماید که بعضی وقتها در دل کوه شبرنگی به وجود میآید در یک خاکی بعضی وقتها هم زغال سنگ به وجود میآید بعضی وقتها یک سنگ بسیار درخشان بعضی وقتها سنگی که اصلاً درخششی ندارند پس سنگ و خاک ساده در زهدان کان زهدان که گفتم کان هم که گفتم زهدان کان یعنی در رحم معدن در دل زمین از راه جنبش گوهر شدند نه چنین است باور دارید که آن سنگ ساده اگر در جنبش نمیبود و غذا نمیگرفت رنگ وی بر نمیگشت و سرشت وی دگرگون نمیشد و گوهری گرانبها میگردید پس فعلاً به یک مقطع بسیار مهم رسیدیم این را بعدها که تو فلسفه وارد میشود پرده های زیادی از جلوی چشم مانسان کنار خواهد رفت و آن این هست که فعلاً به این نتیجه رسیدیم که جمادات یعنی اون چند موجودی که در درس اول خواندیم اینها هر کدام به رشد خودشان از راه حرکت میرسند یعنی اگر حرکت نکنند به رشد خودشان نخواهند رسید خداوند تبارک و تعالی اینها را طوری خلق کرده که باید حتماً حرکت بکنند و جنبش کنند و از راه حنبش به اون چیزی که باید برسند این را فراموش نکنید مطلب بسیار مهمی است چون بعدها که رفتیم تو بحث حرکت تو چند درس دیگر میرویم روی حرکت رفتیم رو حرکت و کشف کردیم که حرکت ناشی از چه چیزی میشود بعد به حقایق زیادی خواهیم دست یافت تا اینجا بهره گرفتند که رستنی ها و جانوران از انسان و جز آن همه در جنبش هستند و از جنبش بالیده اند و دگرگون شده اند آیا نه چنین است و آیا از این بهره ای که گرفته ایم و به وابستگی بسیاری از هستی ها پی نبرده ایم و به دست داشتن بسیاری از آنها در کار دیگران بهتر آگاه نشده ایم یعنی همه در حرکت هستند و حرکت هر کدام در دیگری هم تأثیر میگذارد در زندگی دیگری تأثیر میگذراد انسان را نگاه بکنید احتیاج به آب دارد احتیاج به خورشید دارد احتیاج به هوا دارد احتیاج به گوش دارد احتیاج به سبزی دارد اینها همه تو زندگی ما تأثیر دارد احتیاج به زمین دارد برای رویش برای خرودن غذا برای خاک برای تغذیه خودش احتیاج به خاک دارد درس قبل پیوستگی را خوب بیان کرد و در برابر اصل هفتم بیشتر سر فرود نیاورده ایم و اصل هشتم استوارتر نشد و یا خود اصل دیگری بر اصول هشت گانه نامبرده اضافه نمیشود که بگوییم هر چه از راه جنبشی به هدف خود میرسد چون اتفاقی نیست دین و آئین دارد از اینجا بهره بگیریم که کانی ها و رستنی ها و جانوران از انسان و جز آن دین و آئینی دراند و یا هنز باید بیشتر سخن به میان آوریم تا این اصل روشنتر شود میفرماید از این همه بررسیهایی که کردیم به یک نتیجه خواهیم رسید خوب دقت بفرمایید میفرماید که هر چه که از راه جنبش به هدف خود میرسد چون اتفاقی نیست دین و آئینی دارد از راه جنبش معین ما میبینیم که این حرکت میکند جامدات یک عنصر در عنصر حرکت میکنند در طی زمان همیشه هم همین طور هستش یعنی الان به صورت یک اصل ثابت شده تبدیل میشوند مثلاً به الماس نبات یک دانه مشخص برای یک مدتی زمان هم دارد زمان دار هستند دقت بفرمایید هر کدامشان در یک زمان مشخصی تبدیل به یک چیز میشوند یک دانه دیگر همین زمان برایش کافی نیست زمان دیگری میطلبد دانه ها هر کدام زمان ویژه خودشان را دارند برای شدنشان یا یک حیوان همین طور حیوانات هم همین طور تخمهایشان به یک اندازه نیست که مثلاً همه شان باید مثلاً فرضاً سه هفته یا چهار هفته همیشه باید باشند نه یکی سه هفته است یکی بیشتر تبدیل به چی میشود یکی کمتر تبدیل به آن حیوان خواهد شد تخمهایشان زایمانهایشان ولی تو هر کدام از آنها این تکرار میشود برای همیشه تغییری صورت نخواهد گرفت انسان هم همین طور میفرماید این که از راه حرکت و جنبش به هدف خودش میرسد حتماً روش دارد آئین دارد یعنی محکوم چیه محکوم یک برنامه است یعنی یک برنامه ویژه برای این ریخته شده که همیشه همین را باید انجام بده چرا یکبار کسی ندیده اینها تخلف بکنند از خودشان به قدری مسئله مسلم است که انسان با استفاده از همین قوانین میتواند اختراعات بکند انسان اگر قانون یعنی یک امر کلی را کشف نکند که نمیتواند اختراع بکند هیچ کدام از علوم بشر جزء نیستند همه کلی هستند یعنی علوم بشر از هر رشته ای از رشته ها که بخواهید شما سوال بکنید و مطالعه بفرمایید. این مطلب خواهید رسید که توی کتابهای درسی و در هر رشته میبینید که آنها با چی سرو کار دارند با قانون با فرمول کلی با اون هم هست که میتوانند تدریس بکنند یک دفعه استاد به یک قانون پی میبرد که میتواند همان را به شاگرد درس بدهد که شاگرد روی آن کار بکند به امر جزئی که آنها کاری ندارند که اینها قوانین خداوند در طبیعت گذاشته و به خاطر همین قوانین کلی است که بشر میتواند اختراعات بکند ببینید دقیقاً کشف شده که این قانون مثلاً فرضاً این سلول تخم این هم مثلاً اسپرم لقاح پیدا میکنند توجه شرایطی بعد این تخمک و این هم اسپرم که یک سلول تخم بوجود میآید الان ببینید عین این قضیه را در بیرون رحم شر دارد انجام میدهد یعنی در بیرون رحم اسپرم را با با تخمک لقاح میدهد و همان بچه هم به وجود میآید عین یک بچه معمولی همان جوری که در رحم به وجود میآید خب چرا بشر میتواند این کار را بکند چون این همیشه همین جور یعنی قانون و این کسب کرده بشر این را برای همین میتواند انجام بده این را این قانون را کشف کرده اگر این قابل تخلف بود بشر یک همچین اقدامی میتوانیست بکنه مثلاً بگوید حالا من میتوانم یک لقاح مصنوعی انجام بدهم خیر بشر الان اگر موفق به لقاح مصنوعی است به خاطر اینکه قانون را کشف کرده شرایط اون قانون را در خارج از رحم ایجاد کرده الان هم میتواند لقاح مصنوعی بکند مثلاً کسانی که نمیتوانند باردار بشوند اینها را میروند تو یک شرایط مثلاً رحم یک مثلاً زنی آمادگی پذیرایی به اصطلاح با اسپرم همسرش لقاح میدهند در خارج از رحم میپروراننش بعد انتقال به رحم میدهند بعد هم بچه رشدش را میکند چرا همچین کاری بشر میتواند بکند چون قانون که خدا گذاشته بشر این قانون را چه کار کرده کشف کرده قانون بشر قانون را نساخته کشفش کرده کشف کرده برای همین هم همیشه میتواند تکرار بکند این کار هر چه که از راه جنبش به هدف خود میرسد چون اتفاقی نیست دین و آئینی دارد یعنی روش دارد محکوم یک برنامه است. در اینجا پرسشها و کاوشها در این پرسشها و کاوشها اندیشه کنید و آنها را سرسری نگیرید و تنها آمدن و نوشتو و رفتن نباشد که اینها بسنده نیست و باید اندیشه کرد و ورزش فکری داشت این رشته سخنان ما پایه کاخ بلند دانش پژوهی است یا به کاخ بلند دانش پژوهی ما است و باید بنیان این کاخ سخت استوار باشد خوب دقت کنید اونچه که من بارها به دوستان در جلسه معرفت 2 عرض میکردم آنها هم به هر حال به این خطی که شما خواندید قبلاً رسیدند سالهای گذشته بعضی هایشان دقت نکردند از دوستان بعضی از آنها که من الان دارم به شما میگویم که یک زمانی دچار حال امروزی آنها نشوید شما و آن این است که آنها این پاسخها در این پرسشها و کاوشها اندیشه کنید و آنها را سرسری نگیرید و تنها آمدن و نوشتن و رفتن نباشد آنها این جوری بودند یعنی نه به پرسشها فکر کردند نه به کاوشها فکر کردند درس را هم سرسری گرفتند آمدند نشستند سرکلاس ظاهراً هم خوب گوش میکردند دست به قلمشان هم خوب بود مینوشتند بعد از اینکه از کلاس خارج میشدند بسته میشد کتاب میرفت تا هفتة دیگر سر ساعت 5/4 کتاب را از روی طاقچه شان یا از کتابخانه بر میداشتند میآمدند سر کلاس مینشستند دلم خوش کرده بودند که دارند میایند درس معرفت نفس مثلاً دارند میشنوند میخواهند به حقایقی هم مثلاً برسند در رابطه با جهان یا در رابطه با الان با مشکل روبرو هستند یعنی سرسری رگفتند درس را خوب یاد نگرفتند چند تا شرط را باز من الان برای شما میگویم این را حتماً باید دقّت بفرمایید و الّا موفقیت چندانی در این سیرتان نخواهید داشت از ما گفتن بود این را هم به عنوان وظیفه ام باید خدمت شما این را عرض کنم که مسئولیتی در قبال شما نداشته باشم. 1 پیش مطالعه حتماً داشته باشید درس را یعنی وقتی میآیید این درسی را که قار خوانده بوشد خودتان پیش مطالعه کنید مرحوم بهشتی آیت الله بهشتی رحمت الله علیه میفرمود من هیچ وقت درس استاد برایم درس تازه ای نبوده بلکه همیشه درس استاد برایم رفع اشکال بود چون درس را قبلاً خودم خوانده بودم سر کلاس که میرفتم نه برای اینکه درس جدیدی بگیرم برای این میرفتم که رفع اشکال بکنم این رمز موفقیت که یک متنی را که شما بهش آشنایی ندارید الان آمدی سر کلاس من دارم میخوانم شما باید درچند جبهه مبارزه کنی مبارزه ذهنی و فکری یکی اینکه این متن را خوب بفهمی یعنی این کلمات را باهاش آشنا بشوی یکی اینکه درس را بفهمی و فکر بکنی دیگر کی فرصت میکنید این تأثیر را در خودمان داشته باشید و بشنوید اصلاً مباحثه یعنی همان پس مطالعه یعنی بعد از اینکه درس را گرفتی مباحثه بکنید با هم دو نفر یک نفر را انتخاب کنید وقت بگذارید با هم آقا اینها ارزش دارد اینها جزء عمر ماست ما اصلاً برای همین زنده هستیم این را بارها به دوستان گفتم بعضی از دوستان متأسفانه بی توجه هستند یعنی به قدری سر خودشان را شلوغ میکنند که اهمیت نمیدهند اگر ما ایمان داریم که امیرالمومنین علیه الاسلام میفرماید (انفعل المعارف) است معرفت نفس یعنی واقعاً حضرت راست گفته یا راست نگفته این را باید دقت بکنیم رویش اگر راست گفته که انفعل المعارف است نباید توش کوتاهی بکنیم برادری که برای درسهای مدرسه اش اون همه ارزش قائل است که حاضر است خیلی از کارهایش را تحت الشعاع قرار بدهد حتی این جلسه انفعل المعارف هم حاضر تحت العشاع قار بدهد یعنی نباید موقعهایی که مثلاً امتحان دارد نیاید مثلاً یک ساعت ها احساس میکند بهش لطمه میخورد چیزی که انفعل المعارف هستش با یک نفر که آمزوش زبان و خیلی مهم و مداند میرود زبان یاد میگیرد چقدر اهمیت میدهد بهش غالباً میگویند پول دادیم باید مثلاً برویم درس بخوانیم شهریه دادیم به خاطر شهریه که دادیم زورشان میآید نروند میروند به خاطر اینکه اون شهریه ای که دادند تلف نشود ما عمر داریم میدهیم دوستان ما با ارزش تر از هر چیز داریم میدهیم ما داریم جوان داریم میدهیم داریم ساعت عمرمان را میدهیم که هرگز بر نخواهد گشت هیچ وقت بر نخواهد گشت عمری را داریم میدهیم که در قبال دقیقه به دقیقه اش مسئول هستیم اون وقت چرا از این استفاده نکنیم سر سری نگیرید این را چرا چون میآیید به یک نتایجی هم خواهید رسید که دیگران که نیامدند نخواهند رسید اما با شما عملاً با آنها هیچ فرقی نخواهد کرد چون به خاطر سرسری گرفتن تأثیری نخواهد گذاشت در واقع دانستن این حرفها بدون کار جدّی قساوت میآورد برای انسان چون انسان را مسلح میکند به این مسائل کار جدّی هم نکند تنبلی پیشه بکند واقعاً به فکر اجرای اینها نباشد پیاده کردن خوب اینها نباشد خسته میشود بعداً وقت بگذارید جدیّت کنید اگر نرویم وقت بگذاریم پیش مطالعه بکنیم قبلش و پس مطالعن کنیم این درس را معلوم است یامان قلبی نیاوردیم که حضرت فرموده این مهمترین معارف معرفتی است که یک نفر میتواند در عمرش به دست آورد برایش مایه نمیگذارد شما چطور برای یک امتحانی که دارید چقدر پیش مطالعه دارید چند روز پیش مطالعه دارید چند روز برنامه ریزی میکنید برای یک کاری که دارید چقدر تهیه و آماده میکنید سستی نکنید خوب یکی از خوبیهای این درس همان طور که در اول درس نهم گفت همین هستش در اول درس نهم میفرماید که و هنوز پیش از گامی بر نداشت بکله راه به اندازه ای دراز است که اکنون میتوانیم بگوییم گامی برداشته ایم خوبی این این هستش که اون کسانی که قرار بمانند و واقعاً کار جدّی بکنند طول میکشد و اون کسانی که رفتنی هستند میروند خلاصه به این فرمایش استاد توجه کنید که فرمود که در این پرسشها و کاوشها اندیشه کنید و آنها را سرسری نگیرید و تنها آمدن و نوشتن و رفتن نباشد که اینها بسنده نیست کافی نیست سوال باید در ذهنمان ایجاد شود سوال معین میدانید یعنی چی سوال یعنی چیزی که خواب را از چشم آدم بگیرد یعنی به قدری مهم باشد که مشغولیت بکند یعنی همچین قبضه کند همه وجودت را این باید سوال بشود اینها این سوال سوالی است که شکهای این طوری هم شکهای خوبی است شکهایی که همه وجود را میگیرد و انسان را به تحقیق وادار میکند سوالی که انسان را به پرسش وادار میکند دوست دارد بپرسد میکشد میگیرد آی بنشین برای من بگو این مسئله برای من مسئله مهمی است و مسئله را حل کن برای من ذهن من را مشغول کرده باید برای ما سوال ایجاد شود واقعاً تا سوال ایجاد نشود شیفته نشویم این طوری نخواهیم رسید اینکه حالا مثالً کلاسی هست و معرفت نفسی هستش حتی به این هوا که امیرالمومنین علیه السلام هم گفته شما بیایید این هم فایده نخواهد کرد برای ایشان ما باید به چرایی این قضیه پی ببریم چرا انفعل المعارف هست یعنی دقیقاً چرا میروید پزشک چرا ناهار میخورید چرا صبحانه میخورد چرا مدرسه میروید چرا کار میکنید چون ضربت آنها را با تمام وجودتان در زندگیتان احساس کردید اگر بخواهید رشد و تعالی داشته باشیم باید این را به همه وجودمان احساس بکنیم با همه وجودمان ضرورت این تحصیل در اینجا لازم است به مطلبی اشاره کنم و آن اینکه هر کس اثرش را دوست دارد زیرا که اثر هر کسی آئینه داریی آن کس است و از اینجا است که مهر پدر به فرزند بیش از مهر فرزند به پدر است و همچنان که پدر به فرزندش مهر میورزد استاد نیز به شاگردش مهربان است که شاگردان فرزندان وی هستند و آئینه دارای او میباشند لذا گفته اند (الولد سرالابی) و همچنان که پدر میخواهد نشانه از خود به نام فرزند داشته باشد و عقیم نباشد دانشمند نیز آنچنان بلکه دو ؟؟ چندان است واقعش هم همین طور است انسان عاشق اثر خودش است عاشق خویشید صنعت کرد خویش قرآن هم میفرماید : (کل حزبٍ بمالدیهم فرهون) یعنی هر گروهی به آنچه که دارند به آن دلشاد هستند دلشان خوش است دارند این کار را میکنند یعنی هر کس هر وادی که دارد به آن وادی دلخوش است و بقیه را که تو وادی خودش نیستند به اصطلاح تعجب میکند از حال آنها اینها چه حالی دارند حال را ما داریم میکنیم هر کسی آنهایی که تو وادی ریاضیات هستند مثلاً میگوید دنیا یعنی همین آنهایی که تو وادی پزشکی هستند میگویند دنیا یعنی همین آنهایی که مثلاً تو وادی فلسفه هستند همین هر کسی تو وادی خودش همین هستش (کل حزب بمالدیهم فرحون) علتش هم این هست که انسان چرا انسان به آنچه که دارد عشق میورزد به اثر خودش عشق میورزد چون انسان عاشق خودش است در اصل انسان حب ذات دارد عاشق خودش است که به اثر خودش هم عشق میورزد خیلی این مطلب قابل تأمل هست در رابطه با پدر هم داریم میفرماید (الاباء ثلاثه) پدرها 3 تا هستند پدری که باعث تولد تو شده پدری که باعث ازدواج تو شده پدری که وقتی ازش فرزندش را به عنوان همسر گرفتی پدرشوهر مثلاً برای خانمها یا پدر زن برای آقایان میفرماید اون هم پدر هست (و اب الیعلمک) پدری هم که باعث تعلیم تو شد باعث تربیت شد اون هم پدر هست میفرماید اینها همیشه همانطور که پدر به فرزندش علاقه دارد دانشمند و استاد هم به شاگردانش عقاقه دارد چون آنها اثر او هستند و حتی این هم یک شرایطی دارد که الان نمیتوانم عرض کنم ان شاءاله تو بحث تغذیه اگر رسیدیم خواستیم بحث کنیم آنجا خدمتتان عرض میکنم که با چه شرایطی یک همچین عشق و محبتی هم ایجاد میشود اما به طور عموماً حداقل یک چیزهایی هست یعنی حالا یک حد پایین هم هست که استاد به شاگردش علاقه دارد به اثر خودش علاقه دارد یکی از دوستانمان خدا رحتش کند از بچه های شهری بوده شهید شده البته دوست بنده نبود دوست دوست بنده بود ولی حب فرقی نمیکند تعریف میکرد که من میخواستم جبهه بروم مادرم مخالف بود با جبهه رفتن من نمیگذاشت بروم جبهه میگفتم خب بابا جبهه است مهم بگذار برویم جبهه وظیفه است اینها این هم به نقاشی علاقه زیادی داشت کار هنری گفت یک روز ساعتها نشسته بودم یک نقاشی را کشیده بودم و با چه عشقی این را ساخته و پرداخته میکردم و خیلی روش زحمت کشیدم خیلی دیگر اون آخرش دیدم مادرم آمد یک خودکار آورد کشید روی نقاشی برداشت همه اش را خط خطی کرد تمام آن نقاشی را من دادم در آمد از این طرف احترام قائل بود برای مادرش مثلاً نمیگذاشت بی ادبی کند از این چه طرف خب ناراحت بود گفت مادر چرا این کار را کردی براش میدانی چقدر زحمت کشیدم گفت ببین تو چند ساعت روی یک کاغذ نقاشی کردی من خط کشیدم اعصابت خورد شد ناراحت شدی تو نمیفهمی من چقدر پای تو زحمت کشیدم احساس من را درک نمیکنی که به تو میگویم مثلاً جبهه نرو مثلاً جبهه نرو مثلاً حالا کشته خواهی شد تو درک نمیکنی حال مادر را که اثر خودش همه وجود خودش البته استدلال مادرش قسمت اولش استدلال قشنگی است و ان این است که مادر سوز دارد باید درک بکنید که ما میگوییم میرویم جبهه کشته میشویم یک دلتنگی و علاقه به مادر دارید اما مادر به ما یک علاقه دیگری دارد پدر یک علاقه دیگری دارد فرق دارد پدر مرده فرق دارد تا فرزند مرده این را باید دقت کرد یعنی همه وجودش همه اثرش از بین رفت و قسمت دوم استدلالش هم غلط بوده مادرش چرا چون مادر فکر میکرده اگر پسرش برود کشته بشود از دست رفته علتش هم همین است که ما گاهی وقتها یادمان میرود که انسان ابدی است این وقتی فراموش بشود مشکل آفرین هست برای همه هر کس بخواهد در برخورد اخلاقی که دارد یعنی در برخوردی که با انسانهای دیگر دارد با همسرش با فرزندش با پدر و مادرش با دوستانش دچار حق نشود باید به این نکته توجه بکند یعنی برخورد مناسب بکند باید او را به صورت موجود ابدی ببیند یعنی موجودی که از عالم رحم شروع شده به دنیا آمده مرگی است و بعد به سمت ابدیت پیش خوهاد رفت و او را به صورت یک موجود ابدی ببیند و با او برخورد بکند چون اگر ما تا اینجا افراد را دیده ایم برخوردمان تا اینجا اجازه داد این و ؟؟ ظلم کردیم بهش مثل مادری که نمیگذارد بچّه اش به جبهه برود و از این سعادت این طرف ابدیت مانع میشود این استدلال این قسمت مادر غلط از کار در آمد که فکر میکرد بچّه اش را اگر رفت و شهید شد مثلاً به نفع خود مادرم هست هر چند سوز دارد و زجر میآورد اما در مجموع به نفع ابدیت خود مادر خود مادر اگر خودش را ابدی ببیند خیلی گیر ندارد اهل بیت علیهم السلام نگاه کنید شما حضرت زینب را سلام لله علیها نگاه کنید اون همه شدت دیده روز عاشورا بعد تو مجلس یزید که آمد وقتی خیلی شماتت کردند سرزنش کردند حضرت را دل حضرت را شکستند که خدا با شما این کار را کرد مردهایتان را کشت اسیر شدید اینها حضرت میفرماید (و ما را ینا الا جمیلا) ما هیچ چیز جز زیبایی ندیدیم اصلاً همه قضیه از اولش قشنگ بود تا آخرش قشنگ همه اش زیبایی چرای چون آنها به دنیا که به چشم همه کمال انسان که نگاه نمیکنند که آنها ابدیت را دارند میبینند پس چون دارند به این نگاه میکنند و به کمال واقعی انسان نگاه میکنند میفرماید کشته شدن داداشم قشنگ بود کشته شدن بچه ها قشنگ بود کشته شدن ابوالفضل علیهم السلام زیبا بود ببینید این را زیبا دارد میبیند چون دیدش دید ردستی است اونی که دید درستی ندارد یک چیز زیبا را زشت میبیند یعنی مادر اگر خودش هم خودش را ابدی ببیند توجه به ابدیت داشته باشد نمیگوید نرو یا زنی اگر دید ابدی به خودش و همسرش داشته باشد به شوهرش نمیگوید نرو یا مردی اگر دید ابدی داشته باشد به خودش و همسرش به خاطر از رفتن به جبهه و جنگیدن کوتاهی نمیکند قصور نمیکند میبینید که یک باغبان تا چه اندازه به درختها و نهالهایی که کاشته و تربیت کرده عشق میورزد و از اثرش که به بار نشسته چگونه خوشحال و شاداب است و یک نویسی نویسا نوشته خود را تا چه اندازه گرامی دارد و از آن خشنود است و یک نگارنده از نگاشته خود و یک درودگر از ساخته خود و همچنین هر کسی از اثر خود مادر سقراط ما ما بوده است و سقراط میگفت من مانند مادرم پیشه مامانی پیش گرفتم او کودکان را در زادن کمک میکرد و من جانها را یاری میکنم که زاده شوند یعنی به خود آیند و از راه کسب معرفت راه کسب معرفت را بیابند این بود گفتار سقراط استاد افلاطون استاد ارسطو پس بنابر این چگونه خرسند نباشم این را حضرت آیت الله حسن زاده (حفظه الله تعالی) میفرماید بنابر این چگونه خرسند نباشم که پیشه با اوج مامائی را که چون سقراط پیشه خود کرده بود پیش گرفتم و یاد ارم باغبانی میکنم اگر آن باغبان نهال میپروراند این باغبان کمال میپروراند یعنی کمک میکند به فکر البته این را شما الان شاید به صورت مسئله عاطفی احساس کنید یا یک مسئله ای که ایشان دارد مثلاً شعر میگوید مثلاً یا یک حرف حرف احساسی دارد میگوید یا یک شمار دارد میگوید که مثلاً تشبیه کرده اما قضیه این طوری نیست اصلاً این طور نیست بعدها که ان شاءالله رسیدیم به خود مراحل نفس متوجه خواهید شد که ما دقیقاً چند رحم داریم تا وقتی بخواهیم به کمال نهایی برسیم و همه اینها تولد دارد یعنی ما واقعاً با تولد سرو کار داریم انسان در طول زندگیش باید چند بار متولد بشود تولد دارد یعنی چند مرحله دارد که باید تولد پیدا بکند از اینها و کار هر کدام از اینها یک مرحله تولدش از رحم را ماما انجام میدهد تولدهای بعدیش را حتماً احتیاج به استاد دارد یعنی استاد باید او را متولد بکند تا برسد به آن مقامی که برایش آفریده شد باید به آن مقام برسد برای هر مرحله اش احتیاج به استاد هست که اون را از رحمی که هست در بیاورد و خارجش بکند بکشش بالا تا ببردش به آن مرحله بعدی عینی به یک دنیای دیگر منتقلش بکند این 3 دنیایی را که ان شاءالله بعداً شرح خواهیم داد این 3 دنیا را باید بهش متولد بشویم و احتیاج به ماما داریم حتماً سخنی دیگر در خویش نهفته دارم که فاش کردن آن را بهتر از پنهان کردنش میدانم و آن این است که فروردین 1354 هزار رسیده است حالا شما ها شاید اکثرتان یادتان است که 54 راستی دارم از آئین و روش ناپسند و عادات و رسوم خسته کننده و بی ریشه و بی اندیشه این مرز و بوم فرار میکنم بیوژن را دیدم که در میان روز با فانوس روشن میگردید سبب پرسیدم گفت انسان میجویم عارف رومی در این بیت نظر به وی دارد که فرمود دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ ـ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست یعنی روز با چراغ داشت میگشت گفتم الان روز چرا چراغ آوردی گفت آوردم دنبال آدم میگردم آدم پیدا بکنم بیوژن را اسمش را مسلمانها یوجانس یا یوجانس میگویند یعنی مسلمانها به این اسم بیوژن را مینامند و نیز وقتی مردم شهرش او را تبعید کردند کسی به طعن گفت همشهریان تو را از شهر راندند گفت نه چنین است من آنها را در شهر گذاشتم آنها قابل نبودند که با من باشند من آنها را رها کردم تو شهر من دارم از دست آنها فرار میکنم باری دین من درباره دوستان نو سفرم که بمادا دین من درباره دوستان نوسفرم هست که مبادا در این روزها دست خوش ناشایستها شوند یعنی فساد زمان شاه را میگوید البته الان باز در رابطه با خیلی از ج وانهای ما این مسئله است یعنی آنها هم جواتنهای زیادی را شما تو محلات چشم باز کنید میبینید جوانهای زیادی هستند که اسیر همین مسائل هستند عین همان زمان دینهای مزخرف لباسهای ناجور سیگار مواد مخدر خدایی نکرده مشروب این چیزها هست باید برای این قضیه ناراحت بود باید برایش فکر کرد دل سوزاند فعالیت کرد خرد خودتان را داور بگیرید و از وی بپرسید که آیا آدمی برای بیهوده کاریها و ولگردیها و یاوه گوییها و هرزه گیها و نوشخوار کردن از رام تا شام و از شام تا دل شب است آیا پوششهای گوناگون لباسهای گوناگون مایه پیشرفت و بزرگی کسی خواهد بود آیا در مرز و بومی که از سویی با پوشاکهای رنگارنگ چون بوقلمون و طاووس از کوچه و برزن به در آیند و از سوی دیگر همسالان و ابناء نوع و وطنشان و در برابر آنها چون بوتیمار سر به زیر پر گرفته به آنها مینگرند مردم آل مرز و بوم روی رستگاری را خواهند دید دوستان دانش پژوه و دانش پرورم این سرای هستی یک کتابخانه بزرگ است و این همه هستی ها هر کی کتابی از این کتابخانه است دید کتابها را تهویده ورق بزنید ببینید آیا یک خطا خطا هستی یک کلمه ناروا در آنها پیدا میشود آیا درکارهای گوناگون این همه هستی ها آیا در کارهای گوناگون این همه هستی ها یک کار بیجا دیده میشود و نکته را بگویم و خاتمه بدهم یک نکته که میفرماید آیا آدمی برای بیهوده کاریها و ولگردیها و یاوه گوییها و هرزه گیها و نوشخوار کردن از بام تا شام و از شام تا دل شب است یک دفعه نروید تو سال 1354 بیاییم توی خودمان یعنی همان یاوه گوییها خدایی نکرده نوشخوارکردنها و لگردیها و هرزگیها نسبی است برای همه انسانها ماها هم دچار این چیزها هستیم وقتی دارد میگوید این حالت ها را به دیگران نگاه نکنیم بگوییم که مثلاض آنها این جوری هستند نگاه مثلاض به بجه محلهایمان به خودمان نگاه کنیم که ما چقدر اسیر این همه مسائل هستیم خود ما چقدر گرفتار این مسائل هستیم این را توجه کنیم و ببینیم که آیا ما درایم درست زندگی میکنیم آیا اسیر نیستیم آیا هرزه گیر نداریم توی زندگییمان عمرمان تلف نمیشود به چیزهایی که نباید بپردازیم نمیپردازیم کارهایی که نباید بکنیم نمیکنیم این یک نکته نکته دوم که خیلی مهم هستش ان شاءالله در الان اولا آمادگی در دوستان نیت که من مطرحش کنم باید در بحث سنخیت ؟؟ کنم اینجا به صورت مقدمه خدمتان میگویم تا بعد ان شاءالله دررابطه اش مفصل فکر بکنیم و او این هستش که وقتی این سوال را بروید جواب بیارید برایش آیا یک خط خطا حتی یک کلمه ناروا را در آنها پیدا میشود یک کلمه ناروا در آنها پیدا میشود یعنی یک خط خطا میگوید آیا شما وقتی طبیعت را و جهان خلقت را مطالعه میکنید اشتباه تو جهان خلقت میبینید یا نمیبینید یا خط خطا میبینید یا نمیبینید یعنی زشتی تو طبیعت در خلقت میبینید یا نمیبینید یعنی آیا وقتی شما دارید دنیا را مطالعه میکنید عالم تکوین را عالم خلقت و یا عالم تشریع یعنی قانون دین را مطالعه میکنید آیا به چرا میرسید آیا نمیگویید ای کاش! برای چه؟ این نقش مهمی توی تعالی ما دارد یعنی نوع جوابی که شما به این میدهید نشان دهنده این است که مادر کجای مسیر هستیم الان سربسته عرض میکنم خدمتتان ما الان نظراً یعنی وقتی میخواهیم جواب بدهیم لفظاً میگوییم خیر هیچ خط خطایی در این آفرینش نیست اما ما در زندگی عملاً بله میگوییم یعنی عملاً میگوییم که هست یعنی در عمل که وارد میشویم تو زندگی ایراد میگیرم یعنی به نظام آفرینش شکایت داریم دوست نیستیم با نظام آفرینش عاشق نظام آفرینش که هست نیستیم اگر بگویند تو خدا بودی طرحت چیه خدا الان بیاید بگوید شما یک طرحی بدهید برای نظام آفرینش یک تغییراتی که دوست داشتی من به نفع تو یا هر جوری که خوشت میآید انجام میدهم چه کار کنم مثلاً فرض بگیرید بسیاری از ما طرح داریم یعنی نظام را مطالعه میکنیم طرح میزنیم یک طرح جدید درایم کمتر هست که بگوییم خدایا هیچ طرحی ندارم من هیچ طرحی ندارم یا خداوند بفرماید حالا دست شما بود نظام تشریع خواستید قانون اسلام را بگذارید از این خمس و زکات و جهاد و نماز و رابطه با والدین و رابطه با همسر و ازدواج و معامله این همه هست شما چیزی تغییر میدهید یا تغییر نمیدهید دست شما باشد مشا جایی اینجا به این احکام اعتراض دارید یا ندارید الان لفظاً ممکن بگوییم نه اما جاش که بیفتد یعنی وقتی مبتلا به قضایا میشویم میگوییم مثلاً ای کاش خدا اینجا را مثلاً یک جور دیگر کرد این قانون را یک جور دیگر مر کرد که چی مثلاً حالا این حالا فعلاً بماند فقط خواستم که یک ورزش فکری کرده باشید در این زمینه جرقه ای ان شاءالله ایجاد شده باشد که روی این مسئله فکر بکنید اما سربسته جواب را عرض میکنم تفسیرش میماند برای بعد و آن این هست که انسان اگر بخواهدرشد بکند اولین پله اش این هست که اعتراض نداشته باشد اعتراض نداشته باشد نه اینکه من الان بگویم شما از من یاد بگیرید بگویید خب ما دیگر اعتراض نداریم اگر خدا از ما پرسید نه میگوییم نه منظور این نیست منظور این هست که واقعاً هم اگر در نظام تشریع یعنی قانون اسلام قانون گذاری و یا نظام تکوین خلقت با دردسر با مشکل روبرو شدیم تمنّای تغییر او را نداشته باشیم عملاض نباید این تمنّرا را داشته باشمی تا وقتی کسی بتواند به خدا اعتراض بکند اون نمیتواند به سمت خدا برود خدا نمیتواند معشوق کسی باشد که به او اعتراض میکند همان طور که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیم هالسلام هم نمیتوانند محبوب کسی باشند که به آنها اعتراض دارد عملاً یا قولاً نمیتواند ما کسی را که بتوانین بهش اعتراض حتی استاد این را هم بعدها مفصل خواهم گفت حتی استاد اگر شما توانستید ایراد بگیرید نمیتوانید شاگرد مناسبی برای او باشید یعنی مطمئن باشید از آن درس چیزی گیر شما نخواهد آمد ممکن است اصطلاحاتی یاد بگیری اما هیچ وقت ؟؟ نخواهید داشت ممکن پای درس اون استاد بروید بنشینید و یک اصطلاحی چهار تا کلمه ای چیزی یاد بگیرید اما این را مطمئن بدانید که شما نخواهید شد یعنی اون حرکتی را که ما باید داشته باشیم به عنوان یک جنین در رحم اون حرکت را نخواهیم داشت یعنی تبدیلی در ما صورت نخواهد گرفت ما از اونی که هستیم خارج نخواهیم شد شرح این و اثبات علمیش را ان شاءالله باید برسیم حالا حالا ها کار درایم و ان شاءالله این را رویش بحث میکنیم.
جلسه 009 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 009 - معرفت نفس