جلسه 003 - معرفت نفس
شماره جلسه
3
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 003 - معرفت نفس

درس 3 راجع به سوفسطائيان است من اين تذكر را در مقدمه درس منطق خدمت دوستان عرض كردم و راجع به اينكه منطق از كجا پيدا شد كه باز منشأش از سوفسطائيان است. اينجا به مناسبت بحث معرفت نفس چون وارد سوفسطايي شديم يك مرتبه ديگر به صورت مختصر از يك جنبه و كامل از جنبه ديگر توضيح مي‌دهم.

عرض كردم كه انسان از آن جهت كه انسان است بطور طبيعي و ذاتي انسان فكر فلسفي دارد يعني بخاطر قوة عقلي كه دارد اطراف خود را بشناسد: راجع به اينكه جهان از كجا آمده است؟ آغاز و انجام دارد؟ اين زمين كه ما در آن هستيم چگونه است؟ مثلاً كسي ما را خلق كرده ما بي‌علت خلق شديم، همينطوري بصورت خودرو آفريده شديم و خيلي از سؤالات ديگر كه در ذهن است يعني انسان از روز اول كه پا به عرصه وجود گذاشته است اينطوري بود و اين سؤالات برايش مطرح بوده است اما بطور مدوّن در تاريخ اگر بخواهيد مطالعه كنيد از 6 قرن قبل از ميلاد مسيح‌عليه‌السلام يك چنين چيزي داريم يعني فكر فلسفي آنجا بصورت مدوّن از زمان تالس نوشته و مطرح شده است. تالس همان رياضيداني است كه در كتابهاي درسي‌تان قضايايش را خوانديد قضاياي تالس از آن زمان مطرح شده است آن زمان اين سؤال مطرح بوده كه جهان از چه چيز ساخته شده است؟ يعني عنصر اصلي جهان از چيست؟ اين دنيا از چه ساخته شده است؟ ماده اصلي آن از چيست؟ كه خود تالس آمد گفت عنصر اصلي جهان از آب است، از آب يعني آب ما در قرآن هم داريم: "و جعلنا مِن الماءِ كلَّ شئٍ حيٍّ"، ما هر چيز را از آب زنده قرار داديم يعني هر چيزي كه زنده است حتماً يك چيزي از آب دارد يعني آب هست كه ماية حياتِ همه موجودات زمين است. اما عنصر جهان يعني اين جهان كلاًًّ همه چيزش از آب باشد آب عنصر اصلي باشد اين را تالس مطرح مي‌كند پس تالس عنصر اصلي را آب مي‌داند بعد آناكسيمنس مي‌آيد، آناكسيمنس عنصر اصلي را از هوا مي‌داند مي‌گويد جهان از هوا تشكيل شده است، همه چيز. بعد از آن (اين در كتاب نيست اما براي اطلاعات عمومي‌تان خوب است چون مي‌خواهيم نتيجه‌گيري اجتماعي سياسي كنيم.) آناكسيمندر هست مي‌گويد آن عنصر اصلي جهان يك امر نامعيّن است، اينها به مرور زمان آمدند كه در رابطه با عنصر اصلي جهان صحبت كردند. بعد اِنفِ‌توكلِس آمد گفت: آب، هوا، خاك و آتش عناصر اصلي جهان هستند آمد گفت جهان از يك عنصر ساخته نشده از: آب، خاك، هوا و آتش ساخته شده است. بعد از آن لوكپ توئيس و دموكريتوس آمد آنها مسأله اتمي است نظرية اتمي‌شان را مطرح كردند گفتند كه جهان از اتم ساخته شده، اتم هم اينجا از اصطلاح آنها يعني جزء، يعني جزئي كه جدا نمي‌شود، غير قابل تقسيم، لايتجزّا. ذي‌مقراطيس و افراد ديگر آمدند اين مسائل را مطرح كردند. خوب مردم زماني دانشمند داشتند مثلاً تالس مطرح كرده كه جهان از آب تشكيل شده بعد از آن آناكسيمنس مي‌آيد مي‌گويد هوا ديگري مي‌گويد از امر نامتعين، آن يكي مي‌گويد چهار عنصر مي‌تواند عناصر مختلف مي‌داند. رفته‌رفته مردم گفتند اگر قرار بود عقل بشر بتواند اين را كشف كند بزرگان و عقلاي ما ديگر اختلافي با هم نداشتند اگر واقعاً بشر حقيقت را كشف كرد بايد همه به يك نتيجه برسند، چرا با هم اختلاف كردند؟ چرا به اين نتيجه نرسيدند؟ بعد گفتند كه اساساً نمي‌شود حقيقت را شناخت حقيقت قابل شناختن نيست چرا؟ چون اگر قابل شناختن بود بزرگان ما اختلافي نداشتند، وِلِش كن هيچ حقيقتي خارج وجود ندارد اصلاً انسان قادر به شناختن حقيقت نيست حتي آنهايي كه اين حرفها را زدند از خود عامي نبودند آنها افراد دانشمندي بودند اما اختلاف اين علما باعث شد كه بگويند نمي‌شود، به اين افراد سوفيست يا سوفسطائيان كه منكر قدرت ادراك انسان براي شناخت حقيقت شدند، چون انسان قادر به شنااختن حقيقت نيست كه بعد سقراط آمد با اينها مبارزه كرد بعد شاگردش افلاطون آمد بعد هم شاگردش ارسطو آمد كه ارسطو ديگر مبارزه را خيلي تحكيم بخشيد و با وضع علم منطق جلوي آنها گرفت يعني منطق را وضع كرد كه ديگر اينها قادر به مغلطه نباشند.

چون ما از الآن مي‌خواهيم معرفت شناسي كنيم بعداً نبايد شك كنيم چون مي‌خواهيم يك كاخ مهمي از معرفت بسازيم اگر بعداً يكي آمد چيزي گفت نگوييم نكند اينهم درست مي‌گويد، مي‌خواهد بگويد مهمترين حرفي كه زدند اين است كه ديگر انسان نمي‌تواند يعني بالاتر از سياهي رنگي نيست اين است كه مي‌گويد اصلاً انسان قادر به شناختن حقيقت نيست ديگر انسان خيلي بخواهد سخت بگيرد اين را بگويد حالا آن سخت‌ترين حرف مطرح كرده كه الآن جواب آن را بدهيم كه از اين بعد هرچه جلو رفتيم نگوييم كه نكند اشتباه كرديم نكند انسان اصلاً قادر به شناخت نيست نگويد داريم خيال مي‌كنيم؛ ما خيالاتي شديم، اينطور نباشد. افراطي‌ترين گروهي كه در تاريخ آمده سوفسطائي‌ها آمدند كه گفتند انسان قادر به شناخت چيزي نيست اما نتيجه سياسي و اجتماعي و ديني كه مي‌خواستند بگيرند اين است كه ببينند ما عين اين شك‌گرايي كه الآن در 6 قرن قبل از ميلاد مسيح داريم در رنسانس هم داريم يعني حدوداً قرن پانزدهم و در هفدهم و هجدهم و نوزدهم هم نهضت‌هاي شك‌گرايي داريم يعني در اروپا مكاتبي به وجود آمد كه آنها هم مي‌گفتند انسان قادر به تشخيص نيست يا يك نوع ارجاف را نفي مي‌كردند مي‌گفتند كه انسان نيست. چيزي كه باعث شد اين سوفسطائي‌گري در 6 قرن قبل از ميلاد بوجود بيايد باز مي‌بينيم در اروپا چند دوره همين مسأله بوجود آمد، عامل اصلي آن اين بود كه مسيحي‌ها يعني بزرگان كليسا آمدند يكسري از عقايد فلسفي را بجاي دين قالب مردم كردند. حرف‌هايي كه فلاسفه زده بودند و نظرات كلي كه فلاسفه راجع به جهان زده بودند اينها را به اسم دين قالب كردند، فيلسوف يعني كسي كه اين را كشف كرده يا مطرح كرده به خودش مطرح كرده است چه‌بسا اين يك موقع اشتباه از كار دربيايد اگر اين را رنگ ديني به آن بدهي، اگر اين نظريه تزلزل پيدا كند در واقع دين تزلزل پيدا كرده است مثل نظرية‌بطلميوس. نظرية كيهاني بطلميوس همان مثلاً زياد است نظريات بطلميوس مفصّل است يا نظريات ارسطو كه اشكال داشت،مثلاً يك نظريه اشتباه ارسطو اين بود كه مي‌گفت اگر يك جسم سبك و سنگين را رها كنيم كداميك زودتر به زمين مي‌رسد؟ جسمي كه سنگين است زودتر به زمين مي‌رسد به اصطلاح خلأ‌ را در نظر نگرفته بود كه بعد هم گاليله و ديگران آمدند امتحان كردند كه گفتند اگر خلأ نباشد همزمان يا نزديك به هم به زمين مي‌رسد، بطلميوس هم راجع به جهان نظريات زيادي داده بود(نظريات كيهاني)، نظرية كيهاني بطلميوس معروف است در زندگينامه امام صادق‌عليه‌السلام، داريم حضرت صادق در پنج سالگي نظرية بطلميوس را رد كرده بود كه خود حضرت ماكت كرة زمين را درست كرده بود بعد خورشيد را درست كرده بود بعد از آن حضرت مي‌فرمايد: من نمي‌دانم چرا بطلميوس نفميده كه زمين متحرك است، راجع به زمين. مثل همين قضيه كه زمان ثابت است بعدها كُپِرنيك و افراد ديگر يواش‌يواش آمدند نظريات بطلميوس را رد كردند و چون كليسا قبلاً به نظريات بطلميوس جنبة ديني داده بود اين نظريه كه رد شد مردم نسبت به دين متزلزل شدند يعني گفتند نه مثل اينكه شايد بقيه دين هم اساس درست حسابي نداشته باشد لذا نهضت عليه دين درست شد و بعد هم كه آن ماركسيسم و مادي‌گري رشد كرد و آمد. در 6 قرن پيش از ميلاد مسيح اختلافي كه مردم از نظر عقيدتي يا از نظر علمي يا از نظر سياسي به آنها اتّكا دارند باعث شد كه مردم متزلزل شوند و ما هميشه از الآن تا آخر تاريخ اين انتظار را داريم هرگاه بزرگان و افراد مهم يك مملكت كه مردم به آنها تكيه دارند حال چه از جنبة سياسي، چه عقيدتي، چه از هر جنبة ديگر به آنها تكيه دارند آنها با همديگر به اختلاف بپردازند مردم سرد و متزلزل مي‌شوند وقتي بزرگان يك جا اختلاف دارند مردم خودشان دچار يأس مي‌شوند. قاعده اتحاد اين است كه پیروان متحدند قاعده اختلاف بين بزرگان اين است كه پيروان را هم به هم مي‌اندازد؛ اين را بايد داشته باشيم خودمان هم بايد اين را رعايت كنيم هم در تحليل سياسي و در مسائل اجتماعي اين قضيه را داشته باشيم.

اكنون ببينيم آنچه (درس سوم) مشهود ماست آيا واقعيتي دارد يا نه؟ به عبارت ديگر آيا هستي و حقيقتي است يا اينكه هيچ چيز حقيقتي ندارد؟ في‌المثل همة اين جهان هستي چون سرابي است كه بصورت آب مي‌نمايد آيا اينطور است؟ مثل سراب است واقعيت ندارد ولي خود را واقعيت نشان مي‌دهد و چون نقش دومين چشم لوچ است، چشم لوچ يعني چشمي كه انحراف دارد بطوري كه يك چيز را دو چيز مي‌بيند، دو بيني دارد. به هرحال كسي كه چشمش دو تا مي‌بيند يكي از صحنه‌ها حقيقت دارد، ديگر آن يكي حقيقت است؟ يكي حقيقت دارد و ديگري واقعيت ندارد كه به شكلي در آمده است كه در نتيجه حق و واقع مطلقاً انكار مي‌كنيم و مدعي گرديم كه وجود موجود نيست و سراي پنداري و خيالي از ماست. گويند برخي از پيشينيان كه ايشان را سوفسطايي مي‌گويند بر اين عقيدت(عقيده) بودند كه منكر حسيّات و بديهيّات و نظريات وخلاصه مبطل حقايق بودند، اينها منكر حسيّات هم بودند، حسّيّات يعني اموري كه ما با حواس پنج‌گانه درك مي‌كنيم. حسّيّات را منكر بودند مي‌گفتند حس اشتباه مي‌كند قابل اعتماد نيست يعني وقتي يكي چيزي را سفيد مي‌بيند نمي‌توانيم بگوييم حتماً آن چيز سفيد است مثل كسي كه خودشان هم مثال دارند مثل كسي كه زكام مي‌گيرد بوي عطر را بوي بد استشمام مي‌كند از بوي عطر خوشش نمي‌آيد يا خيلي‌ها هستند از بوي غذا بدشان مي‌آيد تنفر دارند يا مثلاً چشم اشتباه مي‌كند يا گوش يك صدا را اشتباه مي‌شنود، مي‌گويند. بديهيات، بديهيات يعني اموري كه احتياج به فكر و اثبات ندارد مثل اينكه خورشيد گرم است يا برف سرد است اين را ديگر هركسي قبول مي‌كند اين امر بديهي است. يا مثل اينكه كل از جزء بزرگتر است، هركس مي‌داند كه كل از جزء بزرگتر است اين بديهي احتياج به اثببات ندارد، حال شما بيا اثبات كن كه برف سرد است خوب دست خود را بگذار سرد مي‌شود، يا آتش داغ مي‌سوزاند يا دو دو تا چهار تا. نظريات عكس اين است اموري كه احتياج به فكر و اثبات دارد مثل اينكه زمين كروي است يا زمين متحرك است يا روح وجود دارد، اثبات خدا، كاري با فطرت ندارم كسي از قضيه فطرت اشكال نكند، انسان فطرتاً طرف خدا مي‌كشد و مي‌رود دنبال خدا مي‌گردد با آن كاري نداريم. حال كسي كه فطرتش مرده است مريض وآلوده است احتياج به اثبات دارد يا مثلاً يك فرمول رياضي را بخواهيم اثبات كنيم به اين نظري مي‌‌گويند

مي‌گويد سوفسطايي‌ها منكر حسيات و بديهيات و نظريات و خلاصه مبطل يعني باطل كننده حقايق بودند و مي‌گفتند همچنانكه سوار در كشتي ساحل را متحرك مي‌بيند و در حركت ساحل جاذم(ساكن) نيست سخن در بديهيات و نظريات مثل اين است يعني همانطور كه ما داريم در خيابان حركت مي‌كنيم درختها را مي‌بينيم كه دارند از كنار ما رد مي‌شوند در واقع درختها حركت نمي‌كنند كسي هم بخواهد در مورد بديهيات و نظريات صحبت كند اينگونه است آنها هم قابل شناخت نيستند زيرا كه عقلا بر اين عقايد اختلاف كردند، اختلاف عقلا منشأ شده است دقت كنيد ريشه‌يابي نماييد؛ عقلا بر اين عقايد اختلاف كردند. هركس و هركس به حقيقت قول خود جاذم است، مي‌خواهد بگويد انسانها همه عقل دارند، به تعداد افراد عقل هست همه اينها هم به نتايج مختلف رسيدند آن كسي هم كه اين نتيجه را گرفته درست است هركس فكر مي‌كند آنچه خودش فهميده است درست است بقيه هم حرف او را قبول ندارند وقتي هم معتقدند حرف خودشان درست است هيچ كس حرف ديگري را قبول ندارد پس معلوم مي‌شود حقيقت و واقعيت قابل شناختن نيست به اين دليل مطرح كردند چون هركس قول خود را قبول دارد و هركس به حقيقت قول خود جاذم است يعني يقين دارد. صناعي در حديقه گويد:

آنكه در كشتي است و دريا نظرش كج بود چو نابينا

زن چنان آيدش به خيره شناس

ساكن اويست و ساحل است روان

مي نداند كه اوست در رفتن ساحل آسوده است از آشنا

يكي از ادله سوفطاييان در اين‌باره اختلاف ادراك هواس در محسوسات است كه گويند براي ادراك راهي جز حواس نيست و يك بيننده چيزي را از دور كوچك مي‌بيند و همان چيز را از نزديك بزرگ و چشنده‌اي در هنگام سلامت مزاج حلوا را شيرين مي‌يابد و در وقت ديگركه تب صفرابي كه در اثر كثرت صفرا مثلاً به او تب غلبه كرده در وقت ديگر كه تب صفرابي دارد تب و بر اين قياس ادراك حواس اوست خوب واقعاً همينطوري است انسان يك موقعي مزه‌اي را شيرين درك مي‌كند همان مزه شيرين را يك موقع ديگر تلخ. مثلاً بوي جگر بوي خوبي است بعضي‌ها از همان بوي جگر تنفر دارند، بعضي‌ها مي‌گويند فلان چيز خوشمزه است همان چيزي كه خوشمزه مي‌دانند يك عده حالشان بهم مي‌خورد. و ديگر از ادله ايشان اينكه انسان آنچه را در خواب مي‌بيند با اينكه حق نيست در حق بودن آن شك ندارد مثلاً خواب مي‌بيند در شهرهاي دور بوده است با اينكه نبوده است ـ بعد انشاءالله در درسهاي بعد ثابت مي‌كنيم كه آنچه را در خواب ديده حق است و باطل و معدوم نيست، البته اگر كسي خوب به درس دقت كرده باشد هم‌اكنون مي‌تواند جواب دهد ـ حال چنين سزاوار مي‌بينيم كه كم‌كم به كتاب نزديك شويم و با نويسندگان آشنا گرديم، با كتاب سير حكمت در اروپا نگارش محمدعلي فروغي كم و بيش آشنايي داريم. سوفسطاييان را از آن كتاب بيان مي‌كنم تا به برخي تا به برخي از دليل‌هاي ايشان، دليل‌هاي ديگر ايشان نيز آگاه شويد و در رسيدن به نظرشان روشن‌تر گرديد تا پس از آن به درستي و نادرستي گفتارشان نظر دهيد و در حق يا باطل بودن پندارشان حكم بدهيد. در اواخر معة(سدة) پنجم پيش از ميلاد جماعتي هم از اهل نظر(اهل علم و فكر) در يونان پيدا شدند عقل بي‌سواد و عامي و دهاتي نبودند افرادي بودند كه به اصطلاح خودشان هم متبحّر بودند كه جستجوي كشف حقيقت را ضروري ندانسته يعني لازم ندانستند كه انسان بگردد و حقيقت را بله آموزگاري فنون را برعهده گرفته شاگردان خويش را در فن جدل و مناظره ماهر ساختند تا در هر مقام خاصه در مورد مشاجرات سياسي بتوانند بر خشم غالب شوند اين جماعت بواسطة تتبع و تبهر در فنون شتّاع(فنون ديگر) يعني نه تنها هنر بحث كردن داشتند بله بقيه امور هم بلد بودند هميشه در امور ديگر دستي داشتند، بلد بودند باعث مي‌شد كه در موقع مشاجره و جدال آدم‌هاي به اصطلاح عالمي آدم‌هاي چيز فهمي جلوه كنند بتواند بر خصم غالب شوند اين جماعت بواسطة تتبع و تبحر در فنون شتاع كه لازمة معلمي بود يك سوفيست(دانشمند) معروف شدند و چون براي غلبه بر مدعي يعني طرف مقابلش در مباحثه به هر وسيله‌اي متبحس بودند لفظ سوفيست كه ما آن را سوفسطايي مي‌گوييم علم شد براي كساني كه به جدل مي‌پردازد و شيوه ايشان سفسطيه ناميده شده است. افلاطون و ارسطو در تقبيح(كار شمردن آنها و رد مطالب ايشان) سوفسطائيان بسيار كوشيدند وليكن در ميان اشخاصي كه به اين عنوان شناخته شده است. مردم دانشمند نيز بودند يعني همه اينگونه نبودند كه حالا كلَك بزنند خودشان را جا بزنند بلكه افراد دانشمند هم در سوفيست‌ها بودند از جمله يكي افروگيدوس است و او از حكماي بدبين بود يعني بهره انسان را در دنيا درد و رنج و مصائب و بليّات يافته بود و چارة آن را شكيبايي و استقامت و بردباري و فضيلت و متانت اخلاقي مي‌دانست ـ شايد رأيش را جا گذاشته‌ـ ديگري گرگياس نام دارد كه با استدلالاتي شبيه به مباحثات زِنون و برمايندِس مدعي بود كه وجود موجود نيست. برمايندِس نام ديگرش آرميندس است، عقيدة آرميندس اين است كه: (استاد زنون بوده زنون هم يكي از دانشمندان ديگر است پس نوشته شبيه مباحث زِنون و بَرماايندس؛ زِنون شاگرد بَرمايندس يا همان آرميندس است.) ما وجود دو تا نداريم ما يك وجود بيشتر نداريم يعني قائل به وحدت وجود است. وجود يعني هستي، هستي يكي بيشتر نيست ما چند هستي نداريم. هستي كثرت ندارد، در اين هستي تغيّر، تغيير و حركتي هم وجود ندارد حس هم اشتباه مي‌كند.

مواردي كه پارميندس معتقد است: اول راجع به وحدت وجود، اگر ما اين يك دنيا را داشته باشيم اين جهاني كه ما الآن داريم بگوييم اين دنياي وجود است اين جهاني كه ما با آن سر و كار داريم آنچه كه هست يك جهان ديگر هم اينجا باشد، يك جهان هم اينجا در نظر بگيريم، چند جهان دنياهايي از هم جدا، ما بين اين جهان‌ها يا بايد عدم باشد يا بايد وجود باشد. اگر همين استدلالي كه دارم مي‌كنم استدلال زنوني يعني زنون هم همينطور استدلال است، مي‌گويد مباحثات زنون، با همين استدلالي هم كه من مي‌كنم و با شما بحث مي‌كنم ياد گرفتيم منظور از مباحثات زنون چه نوع مباحثاتي بوده است، مي‌گويد گرگياس كه يك سوفسطايي است با همين استدلالات، شبيه به اين استدلالات نه؛ عين اين استدلالات شبيه به اين مردم را گول مي‌زد و ثابت مي‌كرد كه موجود وجود ندارد يا وجود موجود نيست، مي‌خواهد بگويد بين جهانها يا عدم هست يا وجود اگر عدم باشد كه گفتيم عدم موجود نيست، عدم نيستي است چون عدم نيست است پس نمي‌توانيم بگوييم بين اينها عدم هست چيزي بنام عدم بين جهانها و وجودها هست بين وجودها نمي‌توانيم بگوييم چيزي بنام عدم هست چون اگر آن چيز باشد پس وجود دارد. پس اگر وجود دارد اينجا وجود است، اينجا هم وجود است، اينجا و اينجا هم وجود است همه‌اش مي‌شود وجود، يك وجود متصل يعني يك وجود است، ما يك وجود بيشتر نداريم يعنيي جهان مجموعاً يك وجود است ما چيزي بنام دو هستي نداريم، ما يك هستي داريم يعني هستي يكي است. حال پارمنيمسم ضمن اينكه معتقد به است مطرح مي‌كند: ـ هستي واحد است، قائل به اين است. ـ در هستي كثرت نيست، در هستي حركت نيست، حس در ادراك حركت اشتباه مي‌كند، مي‌گويد اين حركتها واقعاً وجود ندارد حس اشتباه مي‌كند اين مجموعه يك مقدار از نظريات فارميندس است. شاگردش زنون از نظريات استاد خود دفاع مي‌كند بعد با فيثاغورثي‌ها كه آنها هم نظرياتي راجع به جهان داشتند درگير مي‌شود. اين مباحثه كه من با شما راجع به عدم و وجود كردم با همين قالب زنون مباحثاتش شبيه اين بود همينطور طرف خود را محكوم مي‌كرده يعني وادار به پذيرش مي‌كرده است همانطور كه ما واداريم الآن جهان يكي است چند دنيا جدا از هم نداريم. همانطور طرف خود را وادار مي‌كرد كه بپذيرد كه آن نظري كه خودش مي‌خواهد بپذيرد. ديگري گرگياس نام دارد كه با استدلالاتي شبيه به مباحثات زنون و برمايندس بنويسيد همان پارمنيدس مدعي بود كه وجود موجود نيست و نمونه آن اين است كه ــ حال ببينيد زنون و پارمنيدس نيستند گرگياس دارد اين حرف را مطرح مي‌كند، گرگياس سوفسطايي بود دارد مطرح مي‌كند وجود موجود نيست حال مي‌خواهد ثابت كند كه چرا وجود موجود نيست خوب كنيد يك ادعا كرده وجود موجود نيست و نمونه آن اين است كسي نميتواندد منكر شود كه عدم عدم است پس اولي‌اش اصلي است كه مي‌گويد عدم عدم است، عدم الآن موضوع ماست عدم و سوم رابط است مي‌گويد عدم، عدم است كسي نمي‌تواند اين را اعتراف كندكه عدم عدم است يا بعبارت ديگر لاوجود، لاوجود است عدم يعني همان لاوجود آنچه وجود ندارد وليكن همينكه اين عبارت را گفتيم يعني همينكه گفتيم عدم عدم است به محض اين را گفتيم و به همين مسأله تصديق كرديم يعني اعتراف كرديم ناچار تصديق كرده‌ايم به اينكه عدم موجود است، دقت كنيد مي‌گويد اگر گفتيم عدم عدم است مساوي است با عدم موجود است، به اين مغلطه مي‌گويند، در توجيح‌شان مي‌گويد وقتي ما مي‌گوييم عدم عدم است اگر عدم واقعاً مساوي عدم(نيستي) باشد نيستي كه چيزي نيست كه ما بتوانيم به آن فكر كنيم، نيستي يعني ما چگونه توانستيم به چيزي كه معدوم نيست حكم كنيم، راجع به چيزي كه معدوم است مي‌گويند معدوم نيست، راجع به چيزي كه معدوم است و اصلاً وجود ندارد چگونه توانستيم حكم كنيم كه اين اين است؟ پس حتماً آن عدم يك چيزي هست كه ما توانستيم بگوييم عدم عدم است؛ البته ما مي‌دانيم كه اين نظر اشتباه است خيلي هم ساده است اما به هرحال با اين استدلال كه اگر عدم عدم بود يعني نيستي بود نيستي محض بود قابل فكر كردن نبود، نمي‌توانستيم ما راجع به آن حكم بدهيم اينكه ما موفق شديم حكمي، خبري راجع به عدم بدهيم ايين معلوم است موجود است كه توانستيم راجع به آن رأي دهيم پس عدم عدم است، مي‌گويد همينكه اين را گفتيم مساوي است با عدم موجود است چوا توانستيم راجع به آن حكم و خبر دهيم.ــ ناچار تصديق كرده‌ايم به اينكه عدم موجود است پس يكجا تصديق داريم كه وجود موجود است و جاي ديگر ثابت كرديم عدم موجود است بنابراين محقق مي‌شود كه ميان وجود و عدم يعني لاوجود فرقي نيست پس وجود نيست. انواع وجودات: وجود خارجي، وجود ذهني، وجودكتبي و وجود لفظي، وقتي ما كلمة وجود بكار مي‌بريم خالصه وجود است يعني وجود با همه چيزش، وجود به معني هستي در همة نيروهايش در مقابل نيستي يعني عدم، وجود يعني هستي در مقابل نيستي؛ عدم. ما يك وجود خارجي داريم خارجي منظورم خارج از ذذهن خودمان مي‌بينيم كه الآن اينها وجود دارند جهاني كه هست اتم‌ها وجود دارند اين يك وجود است، يك وجود ذهني داريم يعني در ذهن وجود دارد، در عالم خارج وجود ندارد. يك وجود كتبي داريم مثل وجود همين كلمات، يك وجود لفظي داريم اينكه من با دارم با شما صحبت مي‌كنم مثلاً مي‌گويم لولو، غول فرضاً غول و لولو در لفظ من وجود دارد اگر هم شما وقتي گفتم لولو يك موجود خيلي وحشتناك است مثلاً آدم را مي‌خورد بعد يك موجود ذهني هم براي شما بوجود مي‌آيد. از ميان اين چهار وجود دو از آنها واقعاً وجود دارديعني در مقابل نيستي و عدم قرار دارند هم ما وجود خارجي داريم هم وجود ذهني، وجود كتبي و لفظي چيزي نيست كتاب است نوشته شده در لفظ گفته است.

ما گفتيم اگر قرار باشد ما قبول كنيم يك چيز موجود باشد شرط دارد، گفتيم در عدم به معناي نيستي هيچ اثري به وجود نمي‌آيد محال است ما عدم داشته باشيم بعد از درون آن اثر بوجود بيايد يعني اصلاً عدم كه نداريم كه اثري داشته باشد عدم به معناي نيستي هيچ اثري ندارد آنچه هست از وجود است، وجود ذهني چون منشأ اثر است پس وجود دارد مثل كسي كه لولو را تصور مي‌كند مي‌ترسد. ما بحث تلقين را در اخلاق يا روانشناسي، تلقين دزد، لولو، غول و... اينها را تصور مي‌كند بعد هم مي‌ترسد يا كسي خودش براي خودش تصور مي‌كند مثلاً يكنفر دارد از در مي‌آيد او را بكشد همين تصور را كه بكند مي‌بيني گذاشت و فرار كرد يا بچه كوچكي كه در تاريكي با شتاب مي‌دود بخاطر اينكه تصور مي‌كند كسي پشت سر او مي‌آيد فرار مي‌كند.

اين دو منشأ اثر هستند اگر وجود كتبي مثل يك نقاشي، تابلو، فيلم سينمايي يا وجود لفظي اثر هم روي انسان مي‌گذارد نگوييم اينها هم اثر ندارد بخاطر اين است كه از كتابت به وجود ذهني منتقل شويم يعني مي‌آيد در ذهن كه اثر دارد انسان تا با خيال نگيرد برايش دركي هم حاصل نخواهد شد. اولين مرحله‌اي كه انسان مي‌گيرد از طريق حواس به خيال مي‌دهد، تصور مي‌كند بعد شروع مي‌كند به اثر يعني از اثر گذاري شروع خواهد شد.

آن بحثي مطرح شد عدم عدم استبه اعتبار وجود ذهني است چون ما قبول كرديمكه حرف او راست و درست است كه عدم به معناي متعلق به فكر باشد، ما نمي‌توانيم راجع به نيستي يعني راجع به هيچي نظر بدهيم اگر ما راجع به چيزي نظر مي‌دهيم و يا حكمي صادر مي‌كنيم به هرحال نوعي وجود دارد، اگر ما مي‌توانيم بگوييم وجود نيستي است يا عدم عدم است به اين خاطر است كه عدم اولي براي ما وجود ذهني دارد يعني به هرحال هر انساني از نيستي و عدم يك وجود و شناختي دارد اگر قرار باشد ما هيچ شناختي نداشته باشيم، او هيچ نوع وجودي نداشته باشد ما چطور مي‌توانيم راجع به آن حكم كنيم يعني معدوم مطلق باشد؟ اينكه نمي‌شود راجع به آن حكم كرد، دستوري داد، خبري داد چرا ما مي‌توانيم بگوييم عدم عدم است؟ چون ما از عدم يك وجود داريم، واقعاً عدم موجود است در كجا موجود است؟ در ذهن موجود است، اينكه مي‌گوييم عدم نيست، عدم عدم است يعني ما چيزي بنام عدم نداريم منظورمان در عالم خارج است يعني ما در خارج از خودمان چيزي بنام عدم نداريم چون اگر بود كه مي‌شود وجود ديگر معناي عدم معنا نداشت اما اينكه ما خود عدم را درك مي‌كنيم، برايش اسم مي‌گذاريم يعني از باب تسميه برايش اسم مي‌گذاريم ـ اين حرف ايشان را متوجه شويم كه قضية مغلطه كه ايشان بكار برده كجاست ـ كه عدم عدم است مساوي است با عدم موجود است درست است عدم عدم است مساوي است با عدم موجود است اما فقط در ذهن نه در عالم خارج. ايشان مغلطه‌اي كه آقاي گرگياس بكار مي‌برد اينجاست كه عدم عدم است مساوي است با عدم موجود است كه در ذهن اسن بعد در نتيجه متوجه مي‌شويم او را در عالم مي‌آورد.

والحمدلله‌ربّ‌‌العالمين