جلسه 002 - معرفت نفس
شماره جلسه
2
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 002 - معرفت نفس

ما هر جلسه قبل از اينكه مطالعه كتاب را شروع كنيم، چون اين نسبت نسبت خيلي مهمي است دركش با يكي دو جلسه ممكن نيست هر جلسه مقداري توضيح خواهيم داد، از دوستان مي‌خواهم كه خودشان هم سعي كنند ابعاد مختلف اين فرمول را كه حضرت باقرعليه‌السلام ذكر كردند يعني نسبت دنيا به آخرت مثل نسبت رحم مادر هست به دنيا، روي اين كار كنيد و اگر فكر كنيد حتماً قطعاً نتايجي بدست خواهيد آورد. عرض كرديم كه اين فرمول فرمولي است كه هضم آيات، اكثر آيات و رواياتي كه در مورد قيامت آمده بدون آن تقريباً مشكل است گفتيم چند برداشت از اين فرمول مي‌كنيم كه امروز دو برداشت را بيان مي‌كنيم و بعد درس دوم معرفت نفس را شروع مي‌كنيم.

يكي از نتايجي از اين فرمول بدست مي‌آيد در شناخت آخرت مسألة نعمتها مي‌باشد، ببينيد جنين وقتي در رحم قرار دارد از يك نوع غذا يعني خون استفاده مي‌كند بعد وقتي كه به دنيا مي‌آيد به مرور زمان توانايي‌اش بالا مي‌رود مي‌تواند از انواع غذاها استفاده كند، صدها نوع ميوه و صدها نوع غذا هست كه خدا آفريده است و غير از اينهمه خوراك‌هايي كه خدا آفريده خودِ بشر در طبيعت دست بُرده و براي خود غذاهاي مختلفي به گونه‌هاي ديگري غير از آنكه در طبيعت هست دُرُست كرده است مثلاً براي خود بيسكويت درست كرده، بيسكويت چيزي نيست كه طبيعي باشد كه بشر خود با مخلوط كردن چند چيز بيسكويت ساخته است، مثلاً پفك و كاكائو ساخته است، اين خوراكي‌هايي كه صدها نوع از اين غذاها درست كرده و مي‌تواند از اينها استفاده كند. ببينيد در يك عالم قبل از اين عالم يك نوع غذا استفاده مي‌كرده بعد از انتقال به اين عالم از صدها نوع غذا مي‌تواند بهره‌برداري و استفاده كند، چشم هيچ كارايي برايش نداشت در رحم اما اينجا كه مي‌آيد از چشمش استفاده مي‌كند و اين كارها كه به هيچ‌وجه آنجا از او برنمي‌آمد از او دارد مي‌كشد، گوشش همينطور، بو و انواع بوها را استشمام مي‌كند، انواع صداها را درك مي‌كند، اشياء مختلفي را لمس مي‌كند، از همه جهت مي‌بيني كه تنوع دارد غيرقابل مقايسه است يك نوع غذا، يك نوع چيزي كه مي‌شود از آن استفاده كرد با غذاهايي كه در اين دنيا خيلي بي‌شمار هست در آخرت هم همينطور است يعني از دنيا به آخرت منتقل مي‌شويم تنوع نعمت آنطرف بسيار زياد است و قابل مقايسه با نعمت‌هايي كه ما در دنيا داريم استفاده مي‌كنيم نيست، انواع خوردني‌ها، پوشيدني‌ها، لباس‌هاي مختلف، صداها، موسيقي كه در بهشت هست مثلاً در مورد خوراك در سوره محمّدصلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم چهار نوع نهر را اسم مي‌آورد كه در بهشت هست، يك نهر از آب هست؛ از آب خالص، يك نهر از شراب هست، در بهشت يك نهر از شير هست، يك نهر از عسل هست كه نهر جاري هست و بهشتي‌ها مي‌توانند از آن استفاده كنند. كاخ‌هاي بسيار و خيلي بزرگ و خيلي وسيع مثلاً هر كدام يك كاخ داريم، در روايت هم آمده كه اندازه اين دنيا است كاخي كه ما داريم از آن استفاده مي‌كنيم تختش چقدر طولاني است، چقدر مثلاً مرفّه و مزيّن است، مثلاً به جاي يك همسر 800 همسر و حوري بهشتي دارد استفاده مي‌كند، ميوه‌ها و خوراك‌هاي مختلف همينطور. در روايت داريم: "اعْدَدْتُ لِعباديَ الصّالحين ما لاعينٌ رَأَت و لااُذُنٌ سَمِعَتْ و لاخَطُر علي قلبِ بَشَر"، آماده كردم براي بندگان صالحم، چيزي كه هيچ چشمي نديده است و نه هيچ گوشي اين را شنيده و به قلب هيچ انسان هم خطور نكرده است،آنچه كه من در بهشت براي بندگانم آماده كردم. آنچه من آماده كردم اين شرايط را دارد نه هيچ چشمي واقعاً ديده است و نه هيچ گوشي شنيده و نه به قلب هيچ كس خطور كرده است، به مغز كسي خطور كرده كه واقعاً آن چيست بهشت كه آمده و خدا خلق كرده است.

مطلب دوم ، روي اين فكر كنيد حال اين كلي آن است در جزئيات كه مي‌آيم در روايات و آيات ذكر شده جزئياتش تنوع در آيات و روايات مراجعه كنيد الي ماشاءالله هست. مسأله دوم مسأله قدرت بهره‌برداري هست، ميزان بهره‌برداري كه جنين قدرت بهره‌برداريش در رحم فوق‌العاده كم هست كم مي‌تواند بهره‌برداري كند اما وقتي بدنيا مي‌آيد قدرت بهره‌برداريش زياد مي‌شود، مي‌تواند خوب استفاده كند. چشمش مي‌تواند ميليون‌ها كيلومتر راه را ببينيد وقتي به آسمان نگاه مي‌كند به زمين هم نگاه مي‌كند مسافت زيادي را تشخيص مي‌دهد مي‌بيند، گوشش صداهاي بسيار با راه دور را تشخيص مي‌دهد درك مي‌كند انواع بوها ذائقه‌اش غذاهاي مختلف را مي‌تواند، تا يك مدتي كه بچه است شير مي‌خورد يعني خون تبديل به شير مي‌شود كيفيت بالا مي‌رود و بعد غذا يواش يواش سفت‌تر مي‌شود تا به قدري كه آماده مي‌شود مي‌تواند صدها و هزاران نوع غذا را بخورد ككش هم نمي‌گزد همه را هم مي‌خورد هيچ‌طوري هم برايش نيست يعني قدرت بهره‌برداريش واقعاً زياد مي‌شود؛ آنطرف هم همينطور است وقتي ما وارد روايات مي‌شويم مثلاً غذا و خوراكي در بهشت هست كه 150 هزار مزه دارد اين150 هزار مزه را مؤمن در آن واحد 150 هزار مزه را درك مي‌كند يعني 150 هزار مزه را متوجه مي‌شود كه دارد مي‌خورد مثل اينكه شما داريد معجون مي‌خوريد 10 تا 20 تا مزه را در ذائقه‌تان مي‌آيد آنجا مي‌فرمايد 150 هزار مزه را مثلاً مؤمن در ذائقه‌اش مي‌آيد و مثلاً مي‌تواند از آن كاخ‌ها استفاده و بهره‌برداري كند. براي مؤمن محدوديت ديد در بهشت نيست تمام ملك خودش را با اينكه وسيع و بزرگ است مي‌تواند ببيند از زمين هم بزرگ‌تر است اما هيچ كدام از چشم مؤمن دور نيست اينطور نيست كه شما الآن پشت اين تخته را نبينيد پشت ديوار را نمي‌بيني آنجا اينطور نيست ما در خانه خودمان به تمام اوائد خانه خودمان احاطه نداريم اما مؤمن در بهشت اينطور نيست قدرتش بسيار زياد است مي‌تواند همه آنچه در مايملك اوست ازش بهره‌برداري و استفاده كند، ببيند صداها را بشنود و... .

در جلسه اول گفتيم كه ما هرچه در اطراف خود مي‌بينيم موجود هست و وجود دارد، ما سر وكارمان با وجود است، وجود فارسي‌اش همان هستي بود و در مقابلش عدم است كه به معني نيستي است، عرض كرديم نيستي به معناي عدم واقعاً وجود ندارد، يعني اگر عدم و نيستي وجود داشته باشد، جايي بنام عدم داشته باشيم وادي و سرايي بنام سراي عدم و وجود باشد خوب اين ديگر وجود است عدم نيست! مي‌شود موجود و ديگر اسم آن را نمي‌شود عدم يعني نيستي گفت گفتيم نيستي و چيزي بنام عدم وجود ندارد. نكته بعد تقسيم‌بندي موجوداتي كه در اطراف ما بود گفتيم هر اثري هست از موجود است از عدم و از معدوم اثري پديد نخواهد آمد هر چه اثر هست از هستي و وجود است وقتي كه هر چه هست اثر هست از وجود باشد آنجايي كه ما اثر بيشتري مي‌بينيم درك مي‌كنيم كه پشت اين‌اثر وجود بيشتر هست يعني هر چقدر وجود بيشتر باشد اثرش هم بيشتر خواهد شد پس هر چه ما اثر داريم مي‌بينيم از وجود است در يك كلام وجود است كه منشأ اثر است، بعد آمديم موجودات يعني آنكه در اطراف ما وجود دارد را بررسي كرديم ديديم به چهار دسته تقسيم مي‌شوند، يك دسته از موجودات ما جمادات هستند كه هيچ حركتي ندارند و ثابت هستند مثل سنگ و چوب. بعضي‌ها را ديديم اثر بيشتري از اين جمادات دارند رشد و تغذيه مي‌كنند، اثر بيشتري دارند كه گفتيم اينها نباتات يعني گياهان هستند.دستة ديگري از موجودات كه اثر بيشتري از اينها دارند يعني كارهايي مي‌كنند كه گياهان نمي‌كنند: حس دارند، حركت دارند، هرجا بخواهند مي‌روند نخواهند نمي‌روند و به هرحال حركت اختياري دارند؛ اين دستة حيوانات مي‌شود و اثر بيشتري نسبت گياهان دارند. دستة ديگر انسان بود كه بر حيوان هم غلبه دارد علاوه بر كارهاي كه حيوان مي‌كند: مُدرك هست درك مي‌كند، تشخيص مي‌دهد و قدرت دارد كه بر آن سه نوع ديگر يعني حيوان، نبات و جماد تسلط داشته باشدو هرچه كه باشد سر تسخير خود دربياورد گفتيم به آن موجود انسان مي‌گويند. بعد در ميان انسانها هم بررسي كرديم ديديم بعضي از انواع انسان از بقيه انسانها اثر بيشتري دارند يعني تحرك اثر بيشتري دارند از آنها اثر بيشتري بوجود خواهد آمد و آنها افراد عالم بودند، گفتيم آنها كه علم‌شان بيشتر هست اثرشان هم بيشتر است، مثال: فرضاً شما دو برادر دوقلو را در نظر بگيري يكي را بگذاري همينطوري رشد حيواني و نباتي كند يعني به او غذا بدهيم بزرگ شود و كار كند، ديگري را بگذاري برود تحصيل كند و درس بخواند بعداً كدامشان بيشتر مي‌تواند تأثير بگذارد او كه علم بيشتري دارد.

باز اگر در افراد اين نوع بحث و كاوش كنيم مي‌بينيم كه آثار وجودي دانا بيشتر از نادان است و همة اكتشافات و اختراعات از دانشمندان است و نه از نادان و انسان نادان محكوم دانا و تابع اوست و حقيقت دانش است كه محور جميع محاسن است پپس انسان دانا اشرف از انسان نادان و حيوان و نبات و جماد است پس در حقيقت علم موجود اشرف است. چرا گفتيم علم موجود است يعني چه؟ چون منشأ اثر مي‌شود و بعد گفتيم كه اثر هميشه از چيست؟ از موجود است نه از معدوم. اينكه علم مي‌تواند تأثير بگذارد پس معلوم است موجود است و در رتبه فزونتر از همه است تا زمان بحث در گوهر علم فرا رسد كه ببينيم چگونه گوهر است. درس دوم، در درس اول دانستيم هرچه مشهود ما است وجود دارد يعني موجود است بلكه خود وجود است يا خود وجود است و تا حدي در مشهودات خود كاوش كرديم و آنها با يكديگر سنجيديم و نتيجه گرفتيم انسان دانا اشرف از اقسام ديگر است اكنون گوييم كه اين كاونده و سنجنده و نتيجه گيرنده كيست؟ يعني بالاخره يك تقسيمي صورت گرفت، كِي تشخيص داد موجودات چهار قسمت و انساان دانا از انسان نادان برتر است؟ علم موجود اشرف است، چه كسي اين را تشخيص داد؟ آيا اين تشخيص اثر هست يا نيست؟ اين تشخيص بالاخره به وجود آمده يا نيامده است؟ و به‌عبارت ديگر آنكه تميز؛ تميز يعني تشخيص، آنكه تميز بين آن اقسام داد و ترتيب مقام در آنها قائل شد و حكم كرد كه اين نوع اشرف از آن نوع است چيست؟ بالاخره در وجود ما يك كسي اين حكم را كرده است يعني ببا بحثي كه ما داريم هيچ كدام نمي‌گوييم: نه آقا سنگ بهتر از انسان است. همه قبول كرديم كه مثلاً گياه بهتر از سنگ است، حيوان بهتر از گياه است و انسان ارزش بيشتري نسبت به حيوان دارد، آنچه كه ما قبول كرديم، اين حكمي كه كرديم اين باوري كه داشتيم و برايمان بوجود آمد چه كسي به اين باور رسيده است؟ چه كسي اين حكم را قبول كرده است؟ آيا نه اين است كه آن تميز يعني تشخيص و آن حكم از آثارند و همة آثار از موجود است نه از معدوم؟ پس آنكه تميز داد و حكم كرد موجود است چون الآن ما به اثرش رسيديم گفتيم كهه وجود هست كه منشأ اثر است الآن ما به يك اثر رسيديم و در خودمان اين اثر را احساس مي‌كنيم كه ما به اين نتيجه رسيديم قبلاً نمي‌دانستيم متوجه نبوديم الآن به اين نتيجه رسيديم كه موجودات چهار قسمت هستند قسمت چهارم يعني انسان از همه‌شاان فضيلت بيشتري دارد، بالاتر است. پس آنكه تميز داد و حكم كرد موجود است و نه اين است كه اين مميز(تشخيص‌دهنده) و حاكم(حكم‌كننده) منم و توييم يعني ما حكم كرديم بالاخره من حكم كردم شما هم حكم كرديد، همة ما الآن در اين مسأله مشترك هستيم اختلافي هم نداريم كه موجودات اين نوع تقسيم‌بندي بر آنها حاكم است آيا چنين نيست؟ حلا كه وجداناً و عياناً مي‌دانيم كه اين مميز و حاكم هر يك از ماست و هر يك از ما داراي اين چيز تميز دهنده است كه در هرحال و در هرجا و در هروقت داراي آن است مي‌پرسيم كه ذات آن چيز يعني گوهر و سرشت آن يعني گوهر و سرشت آن چيست و چگونه موجودي است؟ بالاخره يك نفر در وجود ما تشخيص داده است، او تشخيص داده ذاتاً از چه تشكيل شده است؟ چه گوهري دارد؟ ماده است ماده نيست؟ بالاخره چه كسي تشخيص داده است و او كه تشخيص داده خودش چه نوع موجودي است؟ و اگر گفتيم در بيرون ماست ـ بالاخره آن يا در ماست يا بيرون ماست ـ و اگر گفتيم در بيرون ماست چگونه با ما ربط دارد؟ وانگهي ما كيستيم كه او بيرون ما است؟ و اگر گفتيم در ما است در كجاي ماست؟ و اگر گفتيم عضوي از اعضاي پنهان يا پيداي ماست كدام عضو است؟

پس چند سؤال مطرح شد:1- آن موجودي كه تشخيص داده خودش، ذاتش و سرشتش از چيست؟ 2- ما مي‌گوييم ما تشخيص داديم و داراي آن قوه هستيم، آن قوه اولاً ذاتش از چيست؟ دوم از اين ما كيستيم كه آن قوه را داريم؟ دقت كنيد ما مي‌گوييم ما تشخيص داديم قوه تشخيص دهنده داريم پس معلوم است وقتي مي‌گوييم ما قوه تشخيص دهنده داريم ديگر از كسي كه قوه تشخيص دهنده ندارد انتظار تشخيص نيست. اگر مي‌گوييم ما فهميديم، ما حكم كرديم، ما تشخيص داديم پس معلوم است ما اين قوه را داريم. پس اينجا دو تا سؤال مطرح است: آن قوه ذاتش از كيست؟ ما كيستيم كه آن قوه مال ما است؟ آن قوه چه نوع ارتباطي با ما دارد؟ آن قوه بيرون ماست يا درون ماست؟ اگر درون ماست و عضوي از اعضاي ماست كدام عضو است؟ به اين سؤالات بايد دانه به دانه جواب دهيم كه به هرحال قضيه چيست؟ آيا انسان مُرده كه تمام اعضاء و جوارح ظاهر و باطن او صحيح و كامل است داراي آن چيز است؟ انسان مُرده هم مميز است؟ مي‌بينيم كه نيست؟ يعني واقعاً آيا آدم مُرده تميز(تشخيص) مي‌دهد؟ ما از مُرده انتظار داريم كه بفهمد مثلاً با يك مُرده‌اي صحبت كنيم كه حالا به نظر شما موجودات چند دسته‌اند؟ كدامشان اشرف از ديگري است؟ انتظار داريم از مُرده كه چنين چيزي به ما بگويد يا نگويد! مي‌بينيم كه مُرده اين كار را نمي‌كند. يعني براي ما تشخيص نخواهد داد. و اگر آن چيز هيچ‌يك از اعضاء و جوارح نيست پس به مردن، انسان چه شده است؟ در واقع بهتر است بگوييم به مُردنِ انسان چه شده است؟ يعني اين كاما را از كتاب برداريم مضاف و مضافٌ‌اليه بگيريم بگوييم به مُردنِ انسان چه شده است، چرا؟ چون اگر ما بگوييم آن چيز تشخيص دهنده عضو است پس وقتي مُرد عضو كه از او كم نمي‌شود پس چرا نمي‌تواند تشخيص دهد؟ از او سؤال كنيم، اگر عضو نيست پس با مُردن انسان چه شده كجا رفته؟ اگر عضو نيست غير از عضو است؟ وقتي انسان مُرد آن قوة تشخيص دهنده كجا رفته است؟ آيا معدوم شده است يا باز موجود است؟ مي‌بينيد چند سؤال مطرح مي‌كند و اگر معدوم شده است آيا خودش نابود شده است و ذات خود را نابود كرده است يا ديگري او را نابود كرده است؟ آيا آقا معدوم است؟ خوب حالا معدوم است، چه كسي نابودش كرده؟ خودش؟ بايد جواب داده شود، ديگري نابود كرده؟ اينهم بايد جواب داده شود. و دربارة ديگري مي‌پرسيم اين ديگري كيست كه او را نابود كرده؟ اگر ديگري او را نابود كرده خودِ آن ديگري كيست؟ آنقدر قوّت داشته كه آن را نابود كرده و چرا او را نابود كرده است؟ به چه دليل؟ و او چرا از خود دفاع نكرده است؟ چرا قوه عاقله، قوه تشخيص دهنده از خودش دفاع نكرده؟ و اصلاً نابود كردن بود چه معنا دارد؟ اين اصلاً به چه معني است اينكه مايه بودي را نابود كنيم؟ و چگونه بود نابود مي‌شود؟ آيا مي‌توان باور كرد كه خودش نابود شده و يا خودش ذات خود را نابود كرده است؟ و اگر باز موجود است به كجا رفته است و به مردن چه شده است؟ چرا او را با چشم نمي‌بينيم؟ اصلاً خود مردن يعني چه؟ فرق آن با زيستن چيست؟ موت چيست؟ حيات چيست؟ آيا مردن به معني معدوم شدن است يا معناي ديگري دارد؟

توضيح در مورد فرمايش ايشانحفظه‌الله‌تعالی: اصلاً نابود كردن بود چه معنا دارد؟ اگر يك چيزي بود يعني وجودداشت ـ‌ فعلاً در اجسام كار داريم‌ـ اين جسم، اين كتاب وجود دارد، هست، آيا مي‌شود واقعاً اين كتاب را نابود كرد به اين معني كه اين را به وادي عدم فرستاد يعني جايي كه هيچ ماهيتي از اين كتاب نماند، اثري از اين كتاب نباشد؟ مثلاً اگرر بخواهيم اينها را نابود كنيم يا خداوندتبارك‌وتعالي بخواهد اين را نابود كند كجا بفرستد اين را؟ آيا يك وادي و سرزميني به اسم عدم وجود دارد كه وقتي بخواهند اين كتاب را نابود كنند از وجود بردارند و در عدم بگذارند؟ چنين جايي هست يا نه؟ نه، عدم اصلاً معنا ندارد، عدم وجود ندارد، نيستي وجود ندارد كه ما بخواهيم موجود را عدم كنيم. معدوم كنيم به اين معنا كه هيچ چيزي از آن نماند يعني اين از وادي وجود از سراي هستي خارج شود و به نيستي برود چنين چيزي محال است وقتي بود هست چون چيزي بنام نيستي و عدم وجود ندارد اين نمي‌تواند از سراي وجود خارج شود، ما هر بلايي هم سر اين بياوريم باز هم در وجود هست يعني در وجود. ممكن است آن بسوزانيم خاكسترش هست، ممكن است بدهيم خميرش كنند اگر داديم خميرش كردند باز خميرش هست، هر بلايي سر اين بياوريم اين وجود دارد و معدوم نمي‌شود. معدوم به اين معنا كه به نيستي ملحق شود يعني برود در نيستي بگوييم ديگر در سراي هستي چيزي بنام اين كتاب يا چيزي بنام اين شخص وجود ندرد، هرچه فكر كني به جواب نخواهي رسيد يعني نمي‌توانيد بگوييد مي‌رود و نابود و معدوم مي‌شود معنا ندارد چيزي كه هستو موجود هست يعني وجود دارد برود در نيستي چون گفتيم نيستي وجود ندارد، اينكه مي‌گويد اصلاً نابود كردن بود چه معنا دارد؟ مي‌گوييم اين معنا را ندارد كه وقتيي بود نابود شود به سراي عدم برود و ديگر هيچ درر وجود نباشد يعني در جهان هستي نباشد چنين چيزي محال است. يعني اينطور نيست كه ما بگوييم اين جهان جهان وجود استبعد از اين جهان كه ما در آن هستيم با اين كهكشان‌ها و ستاره‌ها و كيهان‌ها آنطرفش يك جايي هست بنام عدم. اگر خدا بخواهد يك چيزي را نابود كند مثلاً آن را مي‌فرستد آن‌طرف، يا اگر چيزي بخواهد معدوم شودبرود آن‌طرف. آنطرف آيا بايد وجود داشته باشد يا نداشته باشد؟ بايد وجود داشته باشد، اگر وجود داشته باشد ديگر عدم معنايي ندارد پس اين را متوجه شدند. اسم اين قانوني كه ما فهميديم (آنچه در دوره راهنمايي خوانديم) اصل بقاي ماده ـ كه سال‌ها بالاتر بنام اصل بقاي انرژي مي‌خوانيدـ يعني ماده بوجود نمي‌آيد از بين هم نمي‌رود يعني نه عدمي هست كه ماده از عدم بوجود بيايد يعني چيزي به هستي اضافه شود، چيزي به وجود اضافه شود و نه باز هم نيستي و عدمي هست كه چيزي از هستي به عدم برود پس آنچه كه هست نه نابود مي‌شود به اين معنا كه به عدم برود و نه به وجود مي‌آيد يعني از عدم بيايد در دايره وجود وارد شود. در رابطه با اجسام فعلاً اين نتيجه را گرفتيم. گفتيم هيچ چيز بوجود نمي‌آيد، انرژي يا ماده بوجود نمي‌آيد يعني مجموعة جهان داراي يك انرژي و مادة ثابت است نه چيزي بوجود مي‌آيد و نه چيزي معدوم مي‌شود، اين ثابت است.

گفتيم موجود معدوم نمي‌شود يعني موجود به اين معنا كه معدوم شود و به سراي نيستي برود؛ اگر اين باشد ما در رابطه با انسان كه بحث بحثِ معرفت نفس است ثابت كنيم انسان نفس دارد يعني چيزي بنام روح يا همان قوة عاقله(قوة تشخيص دهنده) كه گفتيم نمي‌تواند عضو باشد اگر عضو باشد با مردنِ انسان، مردن بايد بتواند اينكار را بكند. حال بعد نمي‌گوييم كه اينطور هست اگر آنطور كه آقايان مي‌گويند و مي‌فرمايند كه ما چيزي بنام روح داريم و اين روح موجودد است ماده هم نيست. از جلسات بعد انشاءالله وقتي اين فرمول خوب يك مقدار به آن رسيديم برايتان شروع مي‌كنيم به اثبات اين قضيه. اصلاً كتاب براي همين قضيه است، ما كتاب مي‌خوانيم كه اين مطلب براي‌مان روشن شود مثلاً روح شناس شويم اما جلوتر هم براي اينكه مباحث ديگرمان لَنگ نماند استدلال‌هاي ديگري را داريم كه بعد به مرور زمان از روي كتاب هم جلو خواهيم رفت.

اگر ما چيزي بنام روح داشته باشيم، روح يعني چيزي كه مجرد است مجرد يعني آنكه ماده نيست، مادي نيست، اگر ثابت كرديم چنين چيزي وجود دارد و ماده نيست و بسيط است؛ وقتي ماده نباشد ماده يعني آنكه عنصر داشته باشد ماده يعني قابل اببعاد ثلاثه يعني طول و عرض و ارتفاع داشته باشد ماده يعني چيزي كه مكان‌گير باشد اينها ماده مي‌شوند. اگر ما ثابت كرديم چنين چيزي وجود دارد و مادي نيست و بسيط است قابل انتكاف نيست ماده نيست كه بشود تقسيمش كرد مثل اينكه شكستش، اصلاً ماده نيست، اگر سؤال كرديم چنين چيزي وجود دارد و ما هم داريم آن چيز را طبق اين اصلي كه قبلاً خوانديم آيا ممكن است اين چيز معدوم شود يعني يك قدرتي بيايد اين را معدوم كند، خوب دقت كنيد، روح، آنچه كه ما داريم اگر وجود داشته باشد ممكن است به نيستي برود يعني معدوم شود، هييچ اثري از آن نباشد؟ اين شخصيتي كه ما داريم الآن اگر ثابت شد كه ما روح داريم و ما اصلاً اين شخصيت هستيم كه مادي هم نيست آنوقت چه كسي مي‌تواند آن را نابود كند؟ چه كسي مي‌تواند آن را معدوم كند؟ اصلاً معدوم شدن اين چه معنايي مي‌تواند داشته باشد يعني اين ملحق شده به وادي عدم؟

مطلب بعد، بعد از مُردنِ ما كجا مي‌رود؟ يعني آيا واقعاً شخيصت بنام من، هركدام از ما من را داريم، منِ ما بعد از مرگ كجا مي‌رود چه اتفاقي مي‌افتد؟ آيا وقتي در قبر واردش كردند تمام است يا تمام نيست؟ به اين نكته بسيار فكر كنيد اين همان است كه اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام فرمود: "الآخرة ابدٌ"، آخرت يعني ابديت، يعني در واقع ما با اين بحث جاودانگي را مي‌توانيم ثابت كنيم كه معدوم شدن محال است يعني چيزي از سراي وجود خارج بشر از دايره وجود هر چيزي كه در وجود هست هميشه هم موجود خواهد بود در اينجا و اگر هم ثابت شد ما روح داريم و اين روح مادي نيست و شخصيت ما همان است آنوقت كجا مي‌رويم؟ اينهم همان قانون به آن حاكم است يعني ما از اين وجود خارج نخواهيم شد يعني شخصيتي بنام من بوده و هست و خواهد بود يعني ما زندگي ابدي داريم، حضرت فرمود: "خلقتم للبقاء لاللفناء"، شما براي باقي ماندن خلق شديد نه براي فنا، نيستي و نابودي.

و باز سؤال پيش مي‌آيد كه من كيستم كه داراي آن چيزم؟ يعني خود من چه كسي هستم كه آن چيز را دارم آيا من غير از آن چيزم يا عين آنم؟ من خود آن شخصيت دهنده هستم يا نه آن يك چيز ديگر از من است؟ و اينكه مي‌گويم من تميز دارم يعني من تشخيص دارم و من سنجيده‌ام آيا گوينده اين مطلب يعني حاكم و مميز و مقايس، مقايس يعني مقايسه كننده، غير از آن من است يا همان من است و اگر گوييم عين من نيست ما مي‌گوييم آقا آن كه تشخيص داده عين من نيست چيزي غير از من است، اگر چيزي غير از من باشد معنا ندارد بگويم من تشخيص دادم ما داريم كارمان را به خودمان نسبت مي‌دهيم، مي‌گويد من فهميدم، من تشخيص دادم مثل كارهاي ديگرمان، من ترسيدم، من بوسيدم، من دوست دارم، من تنفر دارم همه را به خودمان نسبت مي‌دهيم، آيا او كه اين كار از او برمي‌آيد آن غير خود واقعي ماست غير از ماست يا خود ماست اگر غير از ما باشد هيچ كس كاري كه ديگران مي‌كند به خودش نسببت نمي‌دهد يكي يك كار ديگر كرده بگويد من كردم. ما همه مي‌گوييم ما كرديم، من كردم من اين كار را انجام دادم، پس آن چيز غير از من نيست. اگر گوييم عين من نيست و جز من اسست يعني غير از من است چگونه كاري را كه ديگري يعني آن چيز كرده است به خود نسبت مي‌دهم كه من كرده‌ام. به همين منوال سؤال‌هاي زيادي پيش مي‌آيد آيا نبايد در يك‌‌يك آنها بحث كرد؟ آيا نبايد اهل‌حساب بود؟ آيا نبايد بدانيم كيستيم؟ چگونه حكم مي‌فرماييد؟ اينك در اين درس تنها مطلب بي‌دغدغه‌اي كه بدان اعتراف داريم اين است كه هريك از ما داراي چيزي هست كه بدان چيز تميز مي‌دهد و مقايسه مي‌كند و حكم مي‌نمايد و نتيجه مي‌گيرد آن چيز را بايد به نامي بخوانيم به هر اسمي بخوانيم مختاريم در نامگذاري دعوا نداريم خواه قوة مميزه‌اش خوانيم خواه قوه عاقله‌اش ناميم خواه نفس ناطقه‌اش دانيم خواه به روح يا عقل يا به خود يا به جان يا به روان يا به نيرو يا به من يا به أنا، أنا همان عربي است يعني من يا به ديگر نامها بدان اشارت كنيم و آنچه در اين مقام اهميت بسيار دقت كنيد اهميت بسيار بسزايي دارد اين است كه بايد كتاب وجود خود را فهميده ورق بزنيم يعني از خودمان نگذريم اين خيلي مهم است از خودمان نگذريم؛ و كلمه كلمة آن را ادراك كرده و يافته و رسيده پيش برويم كه اين قوة مميزه چيست و اين انسان كيست و كجايي است و به كجا مي‌رود و آغاز و انجامش چه خواهد بود آيا آطل و باطل است؟ آطل يعني بيهوده، بي‌پيرايه و تركيب و مزاجي اتفاقي است يعني اتفاقاً چهار سلول بهم خورد و چهار عنصر اين شده است؟ چگونه است؟ مزاج يعني چيزي كه با چيز ديگر آميخته شود اين مزاج مي‌شود و يا تراكم ذرات اتم‌ها و نوترون‌ها و پروتون‌ها به چنين صورتي پديد آمدند و مردن اضمحلال و انحلال و از هم گسيختگي آنهاست و با ويران شدن بدن و خرابي آن ديگر انساني نيست و كسي باقي نمانده است. چنانچه كوزه‌اي اتفاقي پديد آمد و پس از چندني شكست ديگر كوزه نيست ببينم از روي منطق دليل و برهان به كجا مي‌رسيم و چه نتيجه مي‌گيريم.

پاسخ به سؤالات:

اگر زمين بوده قبلاً هم بوده است از عدم به وجود نيامده است هيچ وقت هم از بين نمي‌رود به اين معنا كه اثري از آن نباشد، ديگر بايد بحث كنيم سر اينكه اولاً از آن استدلالتان كه غلط است، من جواب قسمت دوم‌تان را مي‌دهم و آن اين است كه نابود ما در درس اثبات كرديم به معناي معدوم به اين معنا كه هيچ اثري از آن نباشد نيست نابود كردن به اين معناست كه تخرّب اجزا دارد، يعني چه؟ يعني از شكل اوليه‌اش خارج شود مثل اينكه بنده اين را بسوزانم بگويم كتاب نابود شد واقعاً كتابي نيست؟ كه بشود از آن استفاده كرد يا اين ضبط را بنده منفجر كنم آتش بگيرد نمي‌گويد ضبط نابود شد؟ نابود شد واقعاً ما ديگر ضبطي نداريم به صورت اوليه كه قابل استفاده ماست چيزي به اسم ضبط ديگر نيست اما وجودش يعني ماده‌اي كه دارد وجودي كه داشته از بين نرفته است.

حال قضية ازل بماند به اين معنا كه چيزي از ازل بوده، ما آيات قرآن را هرجا دقت كرده باشيم وقتي كلمه خلق آمده پشت آن مِنْ آمده يعني خلق كرديم از فلان چيز انسان را، از فلان چيز خلق شده وقتي كلمه خلق هست پشتش ازي هم هست يعني چيزي بوده كه خلق شده است. فرقي ندارد اما خلق به چه معناست؟ آيا اگر خدا ما را مثا ماده اوليه مي‌گذاشت ما خلق شده بوديم؟ ما بوديم؟ يعني شخصيتي بنام شما وجود داشت؟ احدي نبود، بله اينطوري است خالق به اين معنا كه مثلاً ما فكر مي‌كنيم نيست كه مثلاً از عدم بوجود آورده است.

جنين هرطور رشد كند آزاد است فقط فرقي كه در اين نسبت هست اين است كه جنين به دنيا مختار نيست انسان به آخرت مختار است. جنين هر بلايي سرش بيايد از ناحيه پدر و مادر و محيط و كسان ديگر است بعداً هر بلايي در دنيا سرشش بيايد گردن پدر و مادر است يا آنها كه سرش آوردند اما در دنيا نه در دنيا انسان مختار است مي‌تواند كاري كند مي‌تواند نكند ولي آنطرف هر كاري كرد خواهد ديد يعني هرطور برخورد كرد آنطرف همانطور خواهد شد مثل اينكه منن تازماني كه دستم را آتش نزدم مختارم مي‌توانم بزنم مي‌توانم نزنم اما ديگر اگر زدم اثري كه از آتش به من منتقل مي‌شود ديگر دست من نيست زدم بايد بسوزد تا وقتي نزدم نه، راه انتخاب با ماست حوادثي كه در راه براي ما اتفاق مي‌افتد دست به اصطلاح قوانين جهان است، ديگر آن ولي خودم انتخاب كردم.

"كان الله و لم يكن معه شئ"، خدا بود و با او چيزي نبود.

از اين جلسه ريشه بحث بسيار طولاني و عميقي را گذاشتيم خلاصه بايد حسابي كلنجار برويم تا قضيه حل شود.

حيات عبارت است از يك شرايط زيستي يعني شرايطي هست كه اگر آن شرايط فراهم شود حيات هم حاصل هست، آن شرايط گرفته مي‌شود يعني آن شرايط از بين مي‌رود و حيات گرفته خواهد شد. راجع به زمين هم: "يوم تبدَّلُ الأرض غير الأرض"، روزي كه زمين غير از اين كه هست مي‌شود؛ نمي‌گويد زمين هيچ مي‌گويد زمين هست اما غير از اين زميني كه هست. قيامت است يعني روزيي كه غير از اين است مي‌شود، ببينيد مي‌فرمايد: "يوم تبدَّلُ الأرض غير الأرض"، زمين مبدل مي‌شود به چيزي كه قبلاً نبوده غير از اين زميني كه هست، بعد از آن انفجاري كه حاصل مي‌شود.

هستي هست هستي كه نيست نمي‌شود، حال خود ما مي‌نشينيم فكر مي‌كنيم يعني چه كه نيست يعني معدوم مي‌شود به اين معني كه هيچ چيزي از آن نمي‌ماند؟ عين اول يعني چه؟ خوب قبول است عين اول نمي‌شود. اول بوده كه به هرحال هست اول يعني در سراي وجود بوده است. خدااوند بوده چيزي با او نبوده است. خدا عقل داده براي اينكه محال است از عدم يعني از نيستي چيزي به وجود بياوريم، آخر نيستي چيزي بايد باشد يا نباشد؟

والحمدلله‌ربّ‌العالمين.