بسم اللّه الرحمن الرحیم
سلسله دروس معاد، جلسۀ 184 تاریخ 25/10/76 استاد شجاعی
«اعوذ با... من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد اللّه رب العالمین و صلی ا... علی محمد و اله اطاهرین (صلوات) و لعنت ا... علی اعداء اجمعین من الان الی قیام یوم الدین»
صفحۀ 278بند پنجم،بحث سراین هستش که عنوان بحثمان این بود که گذشتن از برازخ منافاتی با حضور فرد تنها ندارد، اگر کسی در زمان حیاتش د ردنیا برازخ را طی بکند و بالاتر برود دلیل نمی شود که دیگر حضوری در برازخ نداشته باشد، مثل چی؟ مثل جنینی که وقتی متولد می شود میاید اینجا دیگرحضوری در رحم ندارد و یا ما از این مکانی که می رویم در یک مکان دیگر حضوری نداشته باشیم در مکان قبلی، خیر اینطور نیست و مثالهایی خدمتتون عرض شد و در مورد تواناییها هم مطالبی عرض شد. آنچه که باعث استبعاد و باور نکردن این قدرت روحی هست در انسان نشناختن روح انسان هست و آنهایی که افکار هم بکنند، اینها معلوماتشان ضعیف است، نمی شناسند روح را و این نشناختن باعث می شه که افکار هم بکنند، برایشان سخت باشد، باور این قضیه، فهم این قضیه خیلی مهمه، ما حتی داریم کسانی را که بعد از انتقال به قیامت فهمشان اصلاح نمی شود، یعنی این قضیه خیلی مهمه، ما حتی داریم کسانی که بعد از انتقال به قیامت هم فهمشان اصلاح نمی شود، یعنی در برزخ که هیچی، بعد از برزخ هم در قیامت فهمشان نسبت به روح و اصلاً ساختار خودشان اصلاح نمی شود. آنچه که من خیلی تأکید می کنم دوستان توجه بکنند بهش، این هستش که ما باور کنیم که مرگ فوت نیست وفات است، فوت نیست که یک چیز تمام بشود برود پی کارش، بلکه وفات است یعنی فقط یک انتقال از یک جا به جای دیگر است همین،در محاصرۀ برزخ هستیم، از اینجا فقط در یک لحظه، یک چشم بهم زدن ما منتقل می شویم به آنجا، ما منتقل می شویم به آنجا همۀ هستیمان، آنچه که هستیم. تمام شاکله ای که الان شما نشسته اید به من نگاه می کنید، فکر می کنید، می شنوید همین شخصیت با شدت وضعفش منتقل می شود به کجا؟ به آنجا، یعنی ما باید دقت بکنیم، ما یک خط مستقیم داریم تا بی نهایت مثل اینکه الان شما می دانید که مثلاً اگر یک یک کسی مجرد است. می گید؛خوب من اگر بنا باشد زنده باشم؛یک زمانی ازدواج می کنم . بعد از ازدواج کیه؟ باز هم خودتانید. می گید اگر زنده باشم؛ سربازی میروم، اگر زنده باشم مثلاً مدرک تحصیلی چنان می گیرم، اگر زنده باشم مثلاً دکتر می شوم، مهندس می شوم، آیت ا... می شوم، چی می شوم، چی می شوم.... خب، این چه فکری هست ما داریم نسبت به آینده مان در دنیا؟ وقتی می گوییم مثلاً ما پزشک می شویم، ما مهندس می شویم، ما آیت ا... می شویم، ما نمی دانم فارغ التحصیل می شویم، ما ازدواج می کنیم، ما سر بازی می رویم، دید گاهمان نسبت به از آن چیه؟ این هستمش که بعد از این مرحله هم اصل شخصیت مان چیه؟ ثابته. در مرگ هم همینجوری هست. این یعنی؛ خوب دقتکنید که ما همینجوری که داریم مسیر را ادامه می دهیم داری زندگی ات را می کنی، 50 سال، 60سال، 70 سال، 90سال، 100سال، می رویم، یک لحظه فقط انتقال پیدا می کنیم، دوباره هم ادامه پیدا می کنه، ولی این انتقال مساوی با چی هست؟ مساوی هست با رها کردن این بدن و گرفتن بدن جدید متناسب با شرایط زیستی برزخ، دوباره آنجا ادامه می دهیم، مهم این هستش که، مسئلۀ مهم این هست که در آن شرایط جدید اونی که می تونه به اصطلاح به شما کمک بکند که در آن شرایط جدید زندگی بکنید، عبارتست ازعلم وعمل، عمل صالح و ایمان؛« الّا الّذین امنو و عمل الصالحات » همین عملت وایمانت روحت را آنجا کمک می کند و عملت هم چیه؟ بدنه همیشه برای شما، بدن برزخی و شما این مسیر را ادامه خواهید داد. دقت فرمودید؛ پس مرگ چه معنایی دارد، مردن یعنی چی؟ یعنی اینکه ما فقط یک تغییر زندگی داریم از یک شرایط زیستی وارد یک شرایط زیستی دیگری می شویم، درست؟. حالا اینکه می گوییم بعضی ها نمی فهمند؛ آیات الهی را نگاه بکنید؛ «ربّ ارجعونی لعلیّ اعمل الصالحاًفی ما ترک» خدایا من را برگردان، تقاضا می کند که چیه؟ برگردون، در این باره بعداً ما صحبت می کنیم که چرا تقاضای برگشت می کند، یک ظرافتی دارد، چندین آیه در آیات قرآن مسئلۀ آرزوی بازگشت را ذکر می کنند؛ که اینها چرا آرزوی بازگشت می گنند؟ سئوال اساسی این هستش که اینها چرا نمی گویند خدایا اینجا این کارها را انجام بدهیم؟ همین جا دارد اصرارمی کند که خدایا فرصتی به ما بده که... فرصت نمی خواهد از خدا، فرصت نمی خواهد از خدا، چی می خواهند همه؟ بازگشت می خواهند، این مسئلۀ مهمی هست. کاری هم نداریم، بعد که اینها می روند توی جهنم می گویند آقا کّلا، نمی شود، اینها را توی جهنم می برند، چند جا قرآن در آیاتی دارد که به اینها فشار می آید؛«ویقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا» ای کاش خاک بودم، ای کاش خاک بودم، نکتۀ خیلی لطیفی هستش که اینها می گویند که خدایا ما را بکش؛ برای اینکه ما چی بشویم؟ برای اینکه ما نجات پیدا بکنیم؛ به مالک می گویند، حدیث داریم که به مالک می گویند؛ مالک، به خدا بگو ما را بکشد، نمی تونیم اینجا رو تحمل کنیم، خیلی اذیت می شویم، به خدا بگو ما را بکشد.
این نشاندهندۀ این هستش که شخصی که وارد جهنم شده هنوز بعد از اینکه برزخ را طی کرد و وارد جهنم شده، هنوز نتوانسته، شرایط زیستی را چیه؟ بفهمد. کشتن یعنی چه؟ این طبق اعتقاد دنیایی اش می گوید، طبق اعتقاد دنیایی اش اینجوری بوده است که وقتی یک نفر مرد تمام می شود، دیدید افرادی خود کشی می کنند می گویند؛ راحت می شویم، ها؟ این مثلاً خودش رو دوباره، باید ادامۀ حیات بده، طرف، خود کشی عبارتست از چی؟ تغییر بدن، تغییر وضعیت، این هنوز متوجه نیست، اینهایی که خود کشی می کنند دیدید اینکه می گه خب خودمو بکشم، راحت شم از این وضعیت نمی دونه به مراتب وضعیت را خیلی بد تر می کنه، چون خود کشی گناه کبیره ای است که در بعضی از روایت ها مژدۀ عذاب جاوید دادن به که؟کسی که خودش را بکشد، به هیچ وجه کسی مجاز نیست خودش را بکشد این طبق افکاری که داشته، فکرمی کردهمثلاً من وقتی می میرم(تو دنیا که اینجوری بوده) خبری نیست دیگه،راحت می شیم، به او نور که اعتقادی نداشتم که لذا الان هم که می گه خدایا مرا بکش خب؛ حالا امدیم و خدا خواست اجابت بکند، ها؟ خدا هم بگه میشه، باشه حالا من شما را می کشم، کشتن یعنی چه؟ کشتن نداریم، اصلاً مرگ وجود نداره، چیزی بنام مرگ، اصلاً فوت نیست. این آرزوی فوت می کنه در حالیکه نمی دونه که روح چیه؟ روح جاودانه است، ووفات داره نه فوت. متوجه شدید تفاوت کار کجاست؟ هان؟ اینه که می گه خدایا من را بکش. هنوز هم اونی که تو جهنمه، چیه؟ این غافله که چیه؟ یه مرگی هست که اون مرگ چیه؟ نیستی است هنوزم که تو جهنمه ها اعتقادش درست نشده. هنوز هم نمی فهمد، بعد از گذشتن از این همه برزخ و بعد خود قیامت و بعد رفتن به کجا؟ تو جهنم. دقت فرمودید چه جوری شد؟ این عدم فهم خیلی مسئله است کسی که نمی فهمد همۀ رفتارهای انسان، تصمیم گیریهای انسان، ارتباطاتی که انسان برقرار می کند با خودش، تصمیم هایی که در ارتباط با خودش می گیرد، بر اساس نوع فهمش از خودش هست، خودش را چه جوری بشناسد، روحش را چه جوری بشناسد. اینها چون می گفتن که ما بعد از مرگ همه چی تمام می شود، مرگ عبارتست از فوت، این اندیشه هنوز ازش جدا نشده، جزو چی شده؟ جزو شاکله اش شده، باوری شاکله اش شده. تو قیامت هم هنوز متوجه نیست که فوتی وجود ندارد، میگه خدایا مرا بکش. قر آن هم می فرماید که «لا یموت فیها ولا یحیی» این مثال را زدم برای چی؟ برای اینکه فهم حقیقت روح و اصلاً اینکه چی هستش این؟ یک حقیقت ممتد از دنیا تا بی نهایت هست و فوتی برایش وجود ندارد.
فوت شدنی نیست، ما ها هیچ وقت فوت شدنی نیستم. ما همیشه هستیم، فوتی برای ما نخواهد بود. د راینجاهم اگر کسی نفس را خوب بشناسد، نمی تونه اعتقادی پیدا بکند که نفس در یک زمان می تواند چند جا باشد، چرا؟ چون خود نفس را نمی شناسد، تا وقتی هم معر فت نفس پیدا نشوداین چیزها د رباورانسان نخواهد آمد، می فرماید؛ اگر ما حقیقت انسان را تا حدودی بشناسیمو بدانیم که حقیقت انسان یعنی حقیقت روح او چیست؟ وچه می تواند باشد؟ قبول این امر که روح انسان در مرتبۀ اصلی خویش از همۀ این قیود و حدود آزاد بوده و محکوم به احکام مادی و برزخی نیست و بلکه حاکم بر آنهاست و از سعۀ وجودی خاصی برخوردار است، برای ما بسیار آسان بوده و اصولاً قبول عکس آن برای ما محال خواهد شد. یعنی اگر بگویند روح، دقت کنید، باور نمی کنیم که روح در برزخ تسلط نداشته باشد، بر برزخ حاکم نباشد، به دنیا حاکم نباشد، اگر کسی نفس را نشناسد نمی تواند، خواندم از مرحوم سید حیدر آملی(رحمة علیه) یه جملۀ معروفشان را 3یا 4 جلسۀ پیش اگر همۀ دریا ها مرکب بشوند و همۀ درختان قلم بشوند و همۀ جن وانس نویسنده بشوند یک صدمی را که من ادراک کرده ام نمی توانند بنویسند، اصلاً، یک انسانه دیگه رحمة علیه، این بجای خود یک حقیقت بسیار دردناک و خسران بار است که انسان نه تنهاحقیقت خود وصورت اصلی خود را از دست داده است بلکه آنرا فراموش هم کرده و اصلاً توجهی به این امر ندارد که چه بوده؟ «یاد کن از ما واز ایام ما» یعنی این ایام چی بوده؟ و الان که این تنزلات را کرده داره اصل خودش چی می شه؟ یادش می ره، فراموش میکند که چی بوده، کاشکی طاقدیس بود براتون اینجا داستان طوطی وشاه را می خواندم براتون که؛ یاد کن از ما واز ایام ما از عنایتها ما از اشخاق ما «یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله وگل آشیانی داشتیم»این خیلی اهمیت داره که انسان یاد اصل خودش باشد که چی بوده، چه حقیقت عظیمی بوده، حقیقتی برتر از ملائکه، انسان اگر کرامت خودش را نشناسد، شرافت خودش را نشناسد که چی هست، خودش را آلوده می کند، زود، خیلی راحت آلوده می کند. فقط کسانی افسوس می خورند که آلوده بشوند و اصلاً جلوی خودشان را نگه می دارند که؛ اون کرامت خودشان را سراغ دارند، می شناسند و می داند که چه گوهری هست، نمی آوردش پایین، سر هر چیزی آلوده اش بکند، اصلاً «من هانت علیه نفسه فلا یا من شره«کسی که پیش خودش ذلیل است ها، از شّرشدر امان نیست، و در مقابل داریم«من کرمت علمه نفسه» کسیکه نفسش پیش خودش عزیز است مصیبتهای دنیا و گناهها خیلی بایش ناچیز و کوچک می شود، اصل را اگر کسی یادش بیفتد که چی بود ها آن موقع وقتی بخواهد دعا بخواند یک حال دیگری دارد، وقتی می خواهد مناجات بخواند حال دیگری دارد، وقتی بخواهد نماز یک گونۀ دیگری است. یادش بیاید چی باشد، که تو این کثرات به کجا افتاده، به چه بدبختیها و گرفتاریها و حجابهایی افتاده و کجا باید برسد و چه جوری باید صورت اصلی خودش را چه کار بکند؟ پیدا بکند و بدست بیاورد. یکی از مناجاتهایی که خیلی زیبا جمعه شبهای جمعه است، امشب مناجات الزاهدین گله ای هستش که یک انسان از مکرو حجابهای دنیا می کند؛« الهی اسکهتنا داع استکهت نادار»خدایا ما را در خانه ای ساکن کرده ای که حفرۀ بدی هست«محفوفة» پیچیده شده با انواع خدعه و نیرنگ و حجاب و گرفتاریها. خیلی دعای امشب دعای خوبی هست، مناجات زاهدین را بخوانید در مورد همین وضعیت ماست که ما کجا بودیم و الان در کجا قرار گرفته ایم و گله هست از این وضعیتی که در آن قرارگرفته ایم . آقا بدون توجه به نفس و حقیقت اصلی و صورت اصلی نفس کسی نمی تواند حرکتی بکند، انسان تا یادش برود که کی بوده و مقصدش کجاست راه را گم می کند، به محضی که اون جایی که بود، اون حقیقت نورانی خودش، اون صورت اصلی خودش یادش برود، خودش را با دنیا عوض می کند، می افتد تو لجن زار، تنها چیزیکه می تواند انسان را بکشد بالا به سمت خودش و انسان را روز بروز شبیه حقیقتت اصلی خودش بشنود تا کاملاً جذب بشود این هستش که این دائماً تو ذهن انسان و در فکر انسان تلؤ لؤ خودش را، حقیقت اصلی خودش را داشته باشد، یعنی دائم متذکربشود، یک ذره که غفلت بکنیم یک کمی که فراموش بکنیم، یادمان برود این قضیه، دوباره خودمان را آلوده می کنیم، اما کسیکه حقیقت اصلی خودش یادش هست که چی بوده، چی باید باشد، کجا باید برود وچقدراز حقیقت اصلی اش دور افتاده اون دائم مثل کسیکه از وطن خودش دور هست ناراحت هست. توجه به حقیقت اصلی اش باعث می شود که انسان از هیچ پیروزی سرمست نشود، شادیها دل او را نبرد یک طوریکه غافل بشود،غم ها هم او را به زانو نمی توانند در بیاورند. توجه فرمودید، چون توجه به صورت اصلی است، وقتی توجه به صورت اصلی است شما هر کاری بکنید ها، همین الان که می نشینی نگاه می کنی به خودت می بینی که خیلی فاصله داری با آن، می بینی خیلی کار داری، دیگه نه غرور می آید سراغت، نه عجبی می آید سراغت، نه از عبادتهایت دل خوش می شوی که آی ما چه کردیم، نه عجب می آید راحتی دامن تو را بگیرد نه کبر ورزی به بندگان خدا، نه چی؟ نه این مصیبت بزرگ که؛ لا مصیبتک الستها نتک بالذّم و رضاک بالحالت الّتی کنت علیها»هیچ مصیبتی برای تو بالاتر از این نیست که گناه را سبک بشماری و به حالیکه خودت داری راضی باشی. من وقتی می دونم صورت اصلی خودم چیست و حقیقت من چی هستش، تا وقتی که به لقاء اون نرسم و وارد وادی ایمن نشم و اون وادی این رو در یافت و درک نکنم، آرامش ندارم. به خودمم مغرور نمی شوم، نه خیالها، نه توهمات می تونه چیکار بکنه؟ من رو از جدیت در حرکت بیندازه. ممکنه دیگران بیایند به شما بگویند؛ آقا خیلی آدم موفقی هستی، الحمدا... شما آقا، ما از شما التماس دعا داریم.شما نمی دونم چنینی، شما چنانی، شما موفقی، شما... آقا باور نکنید. غرور نگیرین چون ما ملحق بشیم به اون، صورت اصلی خودمون- خدا ما را آفریده از اونجا داره صدامون می کنه، کجا رفتیم، ما جلوی بینی مون رو هم به زور می بینیم، کجا رفتیم که ما دل خوش بکنیم . اون وقت نگیم چرا پیامبر مثلاً خوابش نمی برده، چرا امیر المؤمنین علیه السلام، اینها خوابشان نمی برده، چرا اینها حریف در عمل بودند؛ چرا اینها دائم در تکاپو بوده اند؟ خدا رحمت کند آمیرز جواد آقا(رحمة علیه) را. میگه یک نگاهی به این حال اولیاء خدا بکند، به حال این انبیاء بکنید، ببینید اینها چه ناله هایی از ترس جهنم داشتند و چه اشتیاقی به بالا داشتند؟ تو چرا اینجوری نیستی؟ تو بهت امان نامه دادند از جهنم؟ وعده کردند که تو نمیری؟ یا اینکه نه به چیزهایی رسیدیکه اونها نرسیدن، کارهایی کردی که اونها نکردن که اینقدر آرومی؟ شور نداری، جلّز و ولز نداری، دلهره نداری، دلواپسی نداری، چرا اینقدر آرامی، اونها آروم بودند مگه؟ اونها اینقدر این دلهره بوده که کمترین خاطرات اینها را به گریه می انداخته. قبرستان می رفتند منقلب بودند. یه روضه می شنیدند منقلب بودند. یه مرده می شنیدند منقلب بودند، یاد معاد و آخرت می افتادند منقلب بودند. یاد وطنشان می افتادند منقلب می شدند. پر پر میزده دلشون برای اونجا، نه از ترس، از شوق خیلی شوق داشتند. ما چرا اصلاً اینجوری نیستیم.این و لوله ای که در دل این بزرگان بوده، در دل ما چرا نیست؟ ما چرا اینقد رالکی خوشیم؟ چقدر اوهام و خیالات ما رو محاصره کرده که ما آروم می شینیم نقشه هایی می ریزیم. برنامه هایی داریم، نمی دونم .... این شبها به این عزیزی از 5/5-6 غروب تاریک می شه هوا تا سحر، ما چیکار می کنیم؟ چیکار می کنیم؟ دلهره داریم، شوق داریم، این شبها را هی رو بریم؟ مسیری رو طی بکنیم؟ شبها که خلوت هست و«انّ النّاس اتئ اللّیل اشتّ وتعاً عقل مغیلا» سرعت خیلی زیاد است. میشه یا نه؟ ما هم اینجوری هستیم، شوقی داریم به به اصل خودمون، ما اصلاً آیا حس رقابت مون افتاده، حس سرعت، سرعت می دونی یعنی چی؟ یعنی بدوید، عجله کنید. بعد هم آیا روحیه سبقت چی؟ اونی که از ما خواستن؟ سابقون؛ امر کرده که شما سبقت بگیرین. چیکار می کنین؟ شبهامن بعضی وقتها می نشینم فکر می کنم، همه باید فکرکنیم یعنی، میگم الان هر چی آدم حسّابیه خودشون رو یواشکی از تاریکی شب استفاده کردن رسوندن به یه محفلایی تو یه مجلسی دارن شرکت میکنن. امام زمان از همه جلوتر. اولیاء خدا تو گوشه و کنار این مرز و بوم، بیرون از این مملکت و داخل، همه زرنگی کردن، غافلا خواب شدن. خوابیدن- اونهایی که محفل داشتند همه پا شدند رفتند یواشکی، بقیه رو جواب کردن دِ برو که رفتی. خوبا کجایند؟ زیرکها کجایند؟ آدم حسابیها کجایند؟ باید چیکار بکنیم. اونوقت ما چیکار بکنیم؟ چرا ما تو دلمون رغبت ایجاد نمی شه که آقا ما رو هم راه بدن تو مجالس- بریم یه جوری خودمون در بزنیم بالاخره اینجا چقدر اصرار می کنی که یه بزرگی رو ببینیم یه دقیقه باهاش حرف بزنی، چند دقیقه اون با ما حرف بزنه، چرا بزرگترها رو رغبت نمی کنی شرکت بکنی؟ وقتی می نشینی به دعا حواست باشه، وقتی می ایستی به نماز حواست باشه که رفتی توی محراب ایستادی به نماز غیر از تو خیلی آدم حسابی های دیگه ای هستند از اولیاء خدا، الان با تو همنوا هستند. با تو همنوا هستند و اونها هم دارن این ارتباط رو برقرار می کنن، جمع دیگه ای را دوست نداشته باشیم. اگر برای وظیفه در یک جمعی شرکت می کنیم ها سر جای خودش، وظیفه اقتضا می کند. ولی حواسمون باشه از اونجا نیفتیم، از اون جمعه ها، از اون محفلها ما دور نشیم. همنوایی و همراهی با امام زمان(عج)، با اولیاء خدا، همه سر به آستان خداوند تبارک و تعالی گذاشتند و رازو نیاز کردند، مناجات کردند، حرف زدند، خب، خودمون که عرضه نداریم حرف بزنیم که خب این مفاتیح را باز می کنیم، این صحیفه را باز می کنیم بینیم. اونهایی که از همه زیرکتربودند. زیرک تر از همشون، گل سر سبد شان که زین العابدین هست سلام ا... تعلی علیه. اون چه جوری حرف زده؟ زرنگها چه جوری با مولای خودشان حرف میزدنند؟ یاد بگیریم، یواش یواش ما هم یه چیزهایی بگیم. خداوند تبارک و تعالی به عقب مونده ها، به ضعفا، به اونهایی که زیر دست وپا موندن خیلی رحم می کنه، خیلی توجه داره، عرض می کنیم که خدایا ما نمی تونیم مثل بزرگان، مثل دوستان تو با تو حرف بزنیم.این عرضه را اصلاً نداریم، ما خیلی بدبخت و گرفتارهستیم. تا اینجاش هم به زور خودمون رو رسوندیم که بیاییم از نظر ظاهر شبیه دوستان تو بشیم، از نظر ظاهر سجاده ای جلومون باشه. مثل اونها وضو بگیریم، مثل اونها وایسیم به نماز، ولی خب ما کجا و اولیای تو کجا؟ خدایا اونها این توان را دارن، اونها متمکن هستند، ما مستضعفیم، ما بدبختیم، ما ضعیف هستیم؛«الهی به قدرتک علیّ تب علیّ» خدایا حال وروز ما را، بپوشان، و راه ما را باز کن.« یا لطیف ارحم عبدک الضّعیف، یا من له الدّنیا ولا خرة ارحم من لیس له الدنیا والاخرة» اینجا کسی که مسکین هست و فقیر هست و ستون فقراتش شکسته و زمینگیر شده و هیچ کاری نمیتونه بکنه، نه عرضه از دنیا ی خودش داره و نه برای آخرت خودش کاری می تونه بکنه، عین عجز، عین وابستگی، عین مسکنت. این به جای خود یک حقیقت بسیار دردناک و خسران بار است که انسان نه تنها حقیقت خود وصورت اصلی خود را از دست داده بلکه آن را فراموش هم کرده و اصلاً توجهی به این امر ندارد که چه بوده و در پشت پرده چه هست؟ و اگر حجابها را کنار بزند چه می تواند باشد و بالاتر از همه، همۀ اینها باور نکردن اوست به این که او ازحقیقت برتر و از جوهرۀ قدسی برخوردار است و اگر حقیقت خود را بیابد به اذن ا... حاکم بر ماده و زمان و مکان میگردد وچنین وچنان می شود. پیداست که او در اینصورت آنچه از آثار وجودی حقیقت واز آثار وجودی آنان که حقیقت انسانی خود یافته اند می شود به دیدۀ انکار یا تردید د رآنها می نگرد و قبول آنها برای وی مشکل میگردد و پیداست که چنین کسی هرگز به فکر یافتن حقیقت خود نخواهد افتاد و در طلب گمشدۀ خویش نخواهد بود. آقا، این مطلب ها و این دنبال گمشده گشتن خیلی عجیب است. علی (ع) یک جملۀ خیلی جالبی داره میفرماید: عجبت من تعجب می کنم از کسیکه دنبال گمشده خودش می گردد در حالیکه خودش رو گم کرده و به دنبال خودش نمی گردد، آقا، انسان یاد خودش بیفته خیلی خوب است، یعنی قرار نگیره، آروم نداشته باشه که دنبال خودش باشه.بخواد پیدا کنه این گمشده رو، این حقیقت رو، بگرده. این گشتن میدونید یعنی چه؟ گشتن! یه کسی دیدید دنبال یه نفر مثلاً مجهول تو یه شهری میخواد پیدا بکند یه عزیز، می خواد پیدا بکند یه عزیزی رو، چه جوری میگرده هر جا شو شده سر می کشد؟ همّ وغمّ اصلی اش پیدا کردن اونه. یه کسی این جا بیفته براش، اینقدر برای خودش ارزش قائل باشه، انقدر عاشق خودش باشه، انقدر خودش رو دوست داشته باشه که واقعاً بیفته تو دلش، دنبال خودش بگرده، راضی نشه به چیزی. خود فروشی نکنه، واقعاً بطلبه خودش رو، باید پیدایش بکنم و انسان تا پیدا نکنه، به اون وادی امن نخواهد رسید. کما این که سابقاً این بیان رو، از حضرت سید الاولیا امیر المؤمنین صلوات ا... و سلام علیه نقل کردیم که فرمود:«تعجب می کنم برای کسیکه هر چیزی را گم کرده، به دنبال آن و در جستجوی آن میباشد تا آنرا بیابد،در حالیکه او خود را گم کرده است و هرگزدر طلب آن نیست.»خود گم کردگی خیلی چیز عجیبیه آقا. ببینید اگر قرآن میفرماید:«آنانی که هیچوقت خودشان را پیدا نکردند «افئدتهم توا» خالیه، قلب پوک پوکه، وقتی منتقل میشه اونجا، اصلاً هیچچیزی نداره، نداشته که بهش برسه اصلاً، هیچی نداره عرضه کنه اونجا. وقتی«ولوزن یو مئذ الحق» روز قیامت وزن با حق است، ما رو با حق می سنجند، فقط به اندازه ای که حق را با خودمون بردیم و پیدایش کردیم اونجا بهش می سنجد والاّ کفاره که نمی گردند که، کفاره رو میفرماید که چیه؟ وزن نمی کنند«فلانقیم لهم یومئذ وزن وزنا» اصلاً وزن نمی کنیم اینها رو چون اینها هیچ چیزی ندارن- تطییقی با حق نداره، همه یه سره میرن جهنم. وزن مال کیه؟ مال کسیکه درصدی از حق را با خودش بیاره- اونی که خودش را گم می کند ها و خودشو گم شده،اصلاً متوجه خودش نیست، نمی دونه من کیستم! ونمی تونه اصلاً با حق پیوندی بخوره چون گم شده، چیزیکه گمش کرده نمی تونی حق بارش بکنی و انس به حق بهش بدی و باردارش بکنی. شاکله سازی بکنی، کدوم شاکله؟ اصل خودتو گم کردی، طبیعت را تا تونستی بار کردی از باطل گرفتاری بیشتر خواهد شد. ونیز پیداست که وقتی کسی به وجود حقیقت بالاتر خویش اذعان نداشت و در خود به وجود چهرۀ بالاتری باور نکرد و خود را همینکه می بیند، دانست. و طبعاً حرکتی د رجهت یافتن حقیقت بالاتر خود نکرد به مقتضای – اینو می فهمند طبعاً دیگه، وقتی پیدا ش نکنیم، وقتی پیدا نکنی بهره برداری ممکن نیست، حرکتی در جهت یافتن حقیقت بالاتر خود نکرد به مقتضای تمایلات پست خویش حرکت کرده و در جهت سقوط و هلاکت و خسران ابدی پیش خواهد رفت. کما اینکه در غرر و درر از آن حضرت نقل می کنند که فرمود:«من لم یعرف نفسه بعدعن سبیل النّجات و جنت الضلال و الجهالت» می فرماید: کسیکه خودش را، کسیکه حقیقت وجود خودش را نشناسد از طریق نجات بدور افتاده در گمراهی و جهالتها خواهد رفت.» تا وقتی که خودمون را پیدا نکنیم، داریم عوضی می رویم راه را، تا وقتی که خودمون رو پیدا نکنیم و نشناسیمش اشتباه می گیریم و یک چیز دیگه ای به جای این که باید بهش بدیم می دیم. به همین جهت باید گفت جهل انسان به حقیقت پشت پردۀ خود از همۀ جهل ها بالاتر است، و در حقیقت بزرگترین جهالت است، که همۀ جهالتها را در بردارد و هر خسران و هرمان و هلاکتی را به دنبال خود می آورد. چون فقط خود هست که در قیامت می تواند سر پا باشد. اگر تطبیق با حق داشته باشد. اگر بخواهی تطبیقش دهی اول باید پیدایش بکنی آقا، تا پیدایش نکرد ه ای نمی توانی تطبیقش بدهی. باید بگیریش، سفت بگردی دنبالش پیدایش بکنی وسفت هم نگهش بداری و مراقبت بکنی ازش. مولوی می گوید: «روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی تا اسفلین» می گوید: روح می خواهد تو را ببرد بالا تا چرخ برین، امّا تو طرف آب وگل آورده ای پایین،
خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بدان رشک عقول
رشک عقول می دانی یعنی چه؟ عقول منظور ملائکه هستند، رشک عقول یعنی ملائکه رشک می بردند غبطه می خوردند به این مقام، مقام انسان.
«پس بتر زین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این بقایت دون بود
اسب همت سوی آخور تا ختی آدم مسجود را نشناختی
آخر آدم زاده ای نا خلف چند پنداری تو پستی را شرف»
یعنی پستی را شرف می دانی چرا؟ ما خیلی وقتها آقا دنبال طبیعت هستیم و خیلی هم برایش حساب باز می کنیم. ارزش می دهیم بهش، فکر می کنیم به ما شرافت می دهد، به ما ارزش می دهد این طبیعت، لباس، پوشاک، ظاهر، قیافه، نمی دونم، وسایل دیگری که می خواهیم باهاش زندگی کنیم. تمام دنبال این هستیم و شرافتمان را می خواهیم از این بگیریم. تا وقتی انسان دیدگاهش این است آدم نمی شود و رشد نمی کند و از حیوانیت یک قدم اینطرفتر نمی تونه بذاره، تا وقتی داره اینرو می بینه. این دیدگاه امام صادقی هست(علیه السلام) که وقتی یکی از صحابه می آید و به حضرت می گوید: آقا استخاره کن کاری را انجام بدهم یا نه؟ حضرت انجام می دهد و می گوید که استخاره ات خوب نیست. این شخص بر عکس می رود و عمل می کند، یک کار تجاری پر سود و پر در آمد، پر سود، یه روز به حضرت می گوید آقا چه استخاره ای برای ما کردی، ما اتفاقاً رفتیم و انجام دادیم، خیلی سود کردیم، خیلی سود. حضرت فرمود: یادته یک شب بیدار موندی تا دیر وقت دنبال حساب کتابهات بودی وخلاصه به قول ما چرتکه می انداختی، نماز صبحت قضا شد، نمی ارزید، برای این بد آمد. اینو کی می فهمه؟ کسیکه خودش را پیدا کرده باشه. تو محاسباتش بیاورد اینها را، والاّ اگر کسی نفهمد اینرو و فقط همون رو ارزش دید، این چه برایش اهمیت داره نماز صبحش قضا بشود، نماز شبش قضا بشود، نمی دونم، روزه نگیرد، نمی دانم، خمس ندهد، زکات ندهد، مال حرام بیاید تو زندگیش، اون اصلاً ککش هم نمی گزد. در هر صورت اگر انسان به حقیقت اصلی و پشت پردۀ خویش علم داشته باشد و این واقعیت را نیز بداند که انسان با کنار زدن حجابها می تواند حقیقت اولیۀ خود را بیابد و با نیل به آن از سعه وآثار وجودی خاص آن برخوردار گشته و بالاتر از زمان و مکان و جهات و محدودیتهای آنها گردد، هرگز تصور و قبول این امر برای او مشکل نخواهد بود که انسان مجرد از هر قید وبند و انسانی که اصل خود را یافته است می تواند در یک زمان در مکانهای متعدد و در عوالم مختلف با چهره های متعدد و متنوع حضور داشته باشد. یعنی روح بسیار کامل و آزاد او می تواند با تمثّلهای متعدد و متنوع در مکانها و در عوالم متعدد آنهم در یک زمان حاضر بوده و د رهر تمثّلی هم شأن بخصوصی داشته باشد.و تمثّل، وهمچنین بی تمثّل نیز حاضر گردد. امّا فقط مهم می دانی چی هست؟ مهم این است که ما بفهمیم حجاب داریم یعنی راهی نیست بین ما، فرمود دیگر:« هیچ حجابی بین تو و آنها نیست مگر خود اینها، مگر خودشان» فقط ما کارمان؛ لازم ما داریم خودمان را، فقط بایدکنار بزنیم، پاک بکنیم این آیینه را، این آیینه هر چقدر صاف بشودها، اون حقیقت بیشتر تو اون می تابه، بیشتر نشان می ده حقیقت را، هرچقدراین آیینه را صیقل بزنیم. داستان خوندیم دیگه؛ داستان چینی ها و رومی ها، که اینها نقاشی کردند واینها فقط آیینه کاری کردند و صیقل دادند، صیقلشان به این هستش که با طبیعت مبارزه کنی، هر باری که انسان در گیر با طبیعت می شود؛ در روزه گرفتن، در مسئلۀ نگاه، در مسئلۀ شنیدن، در مسئلۀ حرف زدن، در مسئلۀ برخوردهای اخلاقی، در هر جا که شما با طبیعت برخورد می کنید ، در منزل، اذیتهایی که انسان می شود، در مسائل، در انجام طاعات، در برخورد با مسائل، هر وقت که با این طبیعت برخورد می کنی و می زنی توی سرش و فشار می آوری، یک تکه از این حجاب را کندی. تا یواش یواش می رسی به آیینه. سر نماز که خیلی حواست را جمع می کنی تا بالاخره می رسی به چند لحظه ای اش را به حضور بگی، این یعنی چه؟ با حضور گفتن، نماز؟ یعنی توانستی پرده ها را پاره کنی، و باز کنی، با خدا حرف بزنی، حضوری حرف بزنی . تا وقتی حواست پرت هست، حجاب داری، وقتی حضوری حرف زدی یعنی پاره کردی حجابها را، حجاب هم اینجوری است که اگر یک بار موفق بشی پاره اش بکنی، دفعۀ بعد ضعیفتر است، ولی باید تمرین کنی، تمرین پاره کردن این،تمرین در گیر شدن با این، تمرین کندن این راباید انجام بدهی. هر انسان مجرد از هر قید وبند و انسانی که واجد سیرت اصلی خویش است از چنین سعه وچنین کمالات وجودی برخوردار است چه در زندگی دنیایی خود وچه در بعد از آن .... بماند برای بعد ان شاء ا... «الحمد ا... رب العالمین و صلی ا... علی محمد و آله الطاهرین» <<<ء 67