«به نام خدا»
صفحه ی ۲۶۹ (کتاب) تأیید اشارت گذشته، روایت گذشته که بحث زید بن حارثه بود این بود که زید ادعا کرد که من به مرحله ی یقین رسیدم و علائم یقینش را یا به تعبیر خود پیامبر(ص)، یا حقیقت یقینش را اینطور بیان کرد که من محزون هستم برای قیامت، و برای آخرتم، روزها را روزه می گیرم و شبها را به عبادت بر می خیزم، الان طوری شدم که بهشت و بهشتیان و جهنم و جهنمیان را می بینم، الا آخر، علی (ع) در توصیف صفات متقین در خطبه ۱۸۴ نهج البلاغه، که معروف هست به خطبه ی حمام، در مورد متقین چیزهایی را فرمود که نویسنده ی محترم (حفظة الله تعالی) به عنوان تأیید داستان زید بن حارثه می آورد می فرماید که مضمون روایت گذشته و اشارت موجود در آن، با بیانی از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (سلام الله علیه) تأیید می گردد، بیانی که تعبیرات آن و مضمون و معنی مستفاده از آن مانند تغییرات و مضمون مستفاد از همان روایت است، در خطبه ی ۱۸۴ نهج البلاغه در جواب حمام که از پیروان آن حضرت بود، و با اصرار زیاد از آن حضرت درخواست نمود که اوصاف و خصوصیات صاحبان تقوا را برای او بیان نموده و متقین را توصیف و تعریف کند بعد از بیان پاره ای از اوصاف متقین، اینچنین می فرماید که « وَ لَولَلعجلِ الذی کَتبَ اللهُ علیهِم لَم تَستقِرَ ارواحَهم ...» می فرماید که و اگر نبود اجل و مدتی که خدای متعال برای آنان تعیین و مقرّر فرموده بود از کثرت و غلبه ی شوق و اشتیاق به ثواب و لقاء به پروردگار و از شدّت و غلبه خوف و عقاب اخروی، و سخط حق هرگز ارواح آنان در اجسادشان به اندازه ی چشم بر هم زدنی قرار نمی گرفت، یعنی این اجل الهی که خداوند مقرر کرده است که این روح با این بدن این مدت با هم باشند و اگر این نبود متّقین آنقدر شوق به ثواب الهی دارند و به لقاء پروردگارشان دارند و آنقدر از عذاب الهی در خوف هستند که لحظه ای زنده نمی ماندند و از این شوق و خوف می مردند، خدای متعال در نظرشان بزرگ، و غیر او در نظر آنان کوچک و بی ارزش است.
(خیلی این صفات کلیدی متقین هست) یکی از صفات کلیدی اهل تقوا همین شوق به ثواب و خوف از عقاب هست، جای دیگر هم توصیف کردند ایشان، این متقین را که وقتی که به آیات عذاب می رسند ترس برشان می دارد وقتی به آیات شوق می رسند از شوق گریه می کنند، این شوق داشتن خیلی اهمیت دارد، شوق خیلی انسان را می تواند نگه دارد یعنی علاقه مند بودن به آنطرف وقتی اسم آنجا می آید دل انسان آرام شود، خیلی خوب هست، سعی کنید این را در خودتان پیاده کنید که خیلی وقتها غمهای دلتان را به یاد آنجا از بین ببرید انسان وقتی که به یاد آنجا می افتد به یاد آن مقّر و مستقر اصلی خودش که می افتد خیلی از چیزهایی که ظاهراً ذهنش را مشغول کرده و برایش بزرگ می آید برایش کوچک می شود و جلوه ی خودش را از دست می دهد آنجا، و عجیب هست که شوق به آنجا جلوی خیلی از مفاسد و آلودگیها و گناهان را می گیرد و نمی گذارد که انسان آلوده شود، از هر چیزی که می بینید می توانید به یاد آنجا بیافتید، از همین گل زیبایی که شما الان روی میز می بینید آدم وقتی نگاه کند و به یاد اصل این بیافتد که انسان را خیلی چیزها منتقل می کند به بوی محمد و آل محمد (ص)، به یاد بهشت، به یاد ولایت، به یاد محفل های انس، محفل های شوق و شادی، به یاد آن دار الفرح می افتد و واقعاً خیلی چیزها ارزش و اعتبار خودش را از دست می دهد وقتی انسان با این شوق رو به رو هست، خوف از عقاب هم همینطور، اینها صفات کلیدی متّقین هست، ملاک هست و خیلی اهمیت دارد اینها، ملاک هست که ببینیم چقدر از آن بهره مند هست، فرصت نیست که در مورد این خصوصیت خصوصاً شوق توضیح زیادی بدهیم، اما خیلی کارها از این شوق بر می آید، خیلی، یکی اینکه دل را تازه نگه می دارد، جلوی بسیاری از غمها را می گیرد، جلوی بسیاری از خیالات و توهّمات را می گیرد، نمی گذارد انسان دچار توهّمات بشود، برای دفع خواطر خیلی خوب هست وقتی انسان شوق آنجا را دارد، بعد یکی دیگر از صفات کلیدی این مسئله ی « عَظُمَ الخالقُ فی اَنفُسِهِم» هست که خداوند در نظر آنها بسیار عظیم هست، در نظر متّقین و فقط خداوند هست که عظیم هست، « فَسَقُلَ ما دونَهُ فی اَعیُنِهِم» غیر از خدا هر چه هست کوچک هست در مقابل خداوند این صفت متّقین هست، این را هم انسان مدام باید تمرین کند یعنی باید فکر کند دائم به عظمت الهی تا رفته رفته جلوه ی این عظمت، در دل انسان قرار می گیرد، وقتی اینگونه شد انسان دیگر از هیچ کس ترسی ندارد، وقتی خداوند در نظرش بزرگ شد، از کسی ترسی ندارد، هرگز در زندگی دچار تزلزل نمی شود، نگرانیها، نا امیدی ها همه رخت بر می بندد، وقتی خدا بزرگ می شود و انسان به این شوق داشته باشد، انسان دیگر چه غمی دارد؟
گر من فقیرم هر شبی دارم ز یارب، یاربی جشنی، نوایی، مطربی، کمتر ز سلطان نیستم
همین جا هم با این شوق و علاقه ای که دارد دیگر کجا اندوه و نگرانیهای دنیایی می آید سراغ او؟ « فَهم وَ الجنه» اینها رابطه شان با جنت اینگونه هست که « کَمَن قَدرَاها» مثل این هست که بهشت را می بینند، «فَهم فیها منعمون» خودشان را در بهشت می بینند که دارند لذت می برند، و نسبت به جهنم اینگونه هستند که انگار جهنم را می بینند و در آن عذاب می کشند، معذب هستند، این حالات متّقین هست، صفات متّقین هست، در این بیان، در جملات اول به؟ و ارواح متّقین به مَلَح اعلاء و عوالم قرب و به اشتیاق آنان به لقاء الله که بر اثر تحصیل انقطاع و سیر عبودی به آن رسیده اند اشاره نموده، و اخلاص در طلب و توحید در عبودیت متّقین را با جمله ی «عَظُمَ الخالِقُ فی اَنفُسِهم» توضیح می فرماید که اینها چون خداوند خیلی در دیدگاهشان بزرگ هست مشتاق هستند به آنجا، نکته ی خیلی کلیدی که هست ایشان می فرماید اشتیاق آنها به لقاء الله بر اثر تحصیل انقطاع هست، قاعده ای که دو، سه، جلسه قبل خواندیم این بود که قاعده ی سنخیت بود، یعنی «کُلُ شیءٍ راجعون الا اَصلِ» یعنی هر چیزی به اصل خودش بر می گردد، چون ما از او هستیم «انا لله وَ نَفَخَتُ فیهِ مِن روحی» این احتیاج به طی طریق ندارد، احتیاج به راهپیمایی خیلی زیادی ندارد، در همین شبهای ماه مبارک رمضان در همین دعای ابو حمزه ثمالی از حضرت سجاد (ع) می خوانیم که «اَنِ راحِل علیک غَریبُ المَسافه» کسی که می خواهد به سمت تو بیاید راهش خیلی کم هست، یک قدم فقط می خواهد و آن هم تحصیل انقطاع هست، پا روی طبیعت گذاشتن است، و انقطاع از ناخود است، و الا وقتی شما ناخود را برداشتید، طبیعت عبارت است از زنجیری که فطرت را در بند کرده است، آن فوق تجرد و فوق عقلی که سنخیت با بالا دارد اصلاً خودش سنخیت دارد خود به خود جز او چیز دیگری هم نمی خواهد و نمی طلبد، فقط شما کافی هست که این انقطاع را حاصل کنید یعنی آدم از اینجا دل ببرد، اگر دل برید از این جیفه، آن خود به خود به آن سمت می رود و اشتیاق حاصل می شود، کار زیادی ندارد اشتیاق، شما آن جذبه های بسیار عالی روحانی که خواب را از چشم افراد می برید در بسیجی ها می دیدید، خدا شاهد هست شبهای سرد زمستانی در کردستان، چه چیزی این بچه ها را دانه دانه می کشید از چادر بیرون، ساعت دو، سه صبح می دیدید که در آن جنگل که هم عراقی بود هم کُمُله بود هم دموکرات بود اینها از این جنگل می زدند بیرون، در آن زمستان سرد آنها مشغول عبادت می شدند، چه گرمایی وجود اینها را گرفته بود؟ چون اینها حقیقتاً آن کاری را که باید می کردند را کرده بودند، انقطاع حاصل کرده بودند، آنهم نه یک انقطاع معمولی، اینها حقیقتاً از همه چیز بریده بودند، واقعاً و حقیقتاً چیزی در دنیا برای آنها جاذبه ای نداشت، جز به لقاء پروردگارشان، جز به لقاء معصومین (ع)، و جز به شهادت در راه خدا به هیچ چیزی فکر نمی کردند، « فَقتِلَ فی سَبیلِک فَوَفِق لَنا» این دعای که شبها داریم در شبهای مبارک رمضان که خدایا قتل در راه خودت را، کشته شدن در راه خودت را نصیب ما بگردان، خوب روح پاک، سن جوان، آلودگی ندارند، گره نخورده اند با باطل، دل بستگی ندارند کاملاً بریده شده، خوب این معلوم هست که شب نمی تواند بخوابد، این شب می زد بیرون در دل این کوه به عبادت مشغول می شد، جاهای دیگر هم ما دیدیم از بچه ها، زجه ها، گریه ها، خسته نشدن در عبادت، قرآن خواندنشان، مناجات کردن هاشان، خیلی ها می آیند سئوال می کنند، خیلی ها می آیند سئوال می کنند که آقا ما چه کار کنیم که اشتیاقمان زیاد شود؟ دو چیز اشتیاق را زیاد می کند یکی معرفت و یکی انقطاع، اینکه انقطاع حاصل بشود اصلاً شما با اصل خودتان انقطاع دارید، لازم نیست که یک نفر بیاید و شما را هُل بدهد به آنجا، لازم نیست که یک کسی بیاید و بگوید که مشتاق آنجا باش، شما اصلاً آنجایی هستید.
مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک، (یا) من طایر قدوسیم، مرغ گلستان نیستم، مست می لاهوتیم، زین می پرستان نیستم، اصلاً ما آنجایی هستیم، وقتی که آنجایی هستیم لازم نیست که یک کسی بیاید و بگوید که آقا شما شوق آنجا را داشته باش، این شوق خوب هست، خیر، فقط کافی هست که دست از این جیفه دنیا بر دارید، دل خودش به آن سمت می رود، یعنی این جیفه هست که ما را پای بند کرده است این علاقه های مادی هست که انسان را نمی گذارد که آنطور که باید شوق بگیرد و پرواز کند، این اوهام و خیالات هست که خیلی مانع می شود، و انسان را زمین گیر می کند.
(ادامه بحث از کتاب) سپس به بیان بر طرف شدن حجابها و مشهوف گشتن عوالم پس پرده و محجوب از نظرها که با عنایات خاصه الهی که برای متقین پیش می آید می پردازد و به احاطه و اشراف آنان به عوالم بهشت و جهنم، به اندازه ای که مرتبت هر کدام از آنها ایجاب می کند اشاره می فرماید، در پاورقی مرقوم فرمودند که مقام و مرتبت وجودی انسان آنچنان بالاست که در تصور انسان نگنجد، و در وهم او نیاید، انسان دنیوی محجوب، قدرت درک صورت اصلی خود را ندارد، که آن صورت اصلی چه هست، انسان دنیوی محجوب، در مرتبه ی نازله ی حیات بوده و مشائر و ادراکات او هم متناسب با مرتبه ی حیات نازله ی اوست، و با این ادراکات محدود به هیچ وجه ظرفیت علمی و قدرت درک حقائق بالاتر وجود و هستی و از جمله حقیقت خود را ندارد، درک نکردن انسان دنیوی محجوب صورت اصلی و حقیقت خود را از درک نکردن حقائق دیگر به مراتب دردناکتر است، یعنی اینکه انسان خودش را نشناسد، بدترین جهل، «اَعظَمُ الجَهل» در روایت داریم که بدترین جهل ها، بزرگترین جهل ها این هست که انسان خودش را نشناسد، جهل به امر خودش داشته باشد و خودش را نشناسد، « فَاِن الجاهِلَ بِمعرفتِ نفسِهِ جائِلٌ بِکُل شیءٍ» علی (ع) فرمود جاهل به معرفت نفس، جائل به کل شیء هست، هیچ چیز را نشناخته است اگر کسی نفس خودش را نشناخته، اینقدر این نفس عظمت دارد، که شناختش معادل شناخت همه چیز هست، و نشناختنش برابر است با جهل مطلق، « فَاِن الجاهِلَ بِمعرفتِ نفسِهِ جائِلٌ بِکُل شیءٍ» جائل به همه چیز هست، خیلی این حقیقت انسانی صورت اصلی زیبا و بزرگ و نورانی هست، امیر المؤمنین (ع) علی ابن ابی طالب سلام الله علیه فرمود: « اَعظَمُ الجهل، جَهل النسان اَمرَ نَفسِ» بزرگترین جهل انسان، جهل اوست نسبت به امر خود و نشناختن اوست خویشتن را، این بالاترین جهل هست، و خیلی بد هست انسان به دنبال چه چیزی می خواهد برود در این دنیا، یعنی شما هر راهی که بروید و هر کاری که بکنید همین که خود نمی شناسید اعظم جُهال هستید، یعنی این نقص با انسان می ماند، انسان به چه چیزی پُز بدهد واقعاً؟ به چه چیزی افتخار کند؟ به چه چیزی دلش را خوش کند؟ وقتی که خودش را نمی شناسد، به تعریفها و به به و چه و چه دیگران؟ به عناوین و اعتباراتی که دیگران به انسان می دهند؟ به خیالات و اوهاماتی که دیگران در حق انسان دارند؟ وقتی انسان خودش را نشناخت و صورت اصلی خودش را نمی شناسد، چه تکبری دارد؟ چه عُجبی دارد؟ به چه چیزی غرور پیدا می کند؟
(ادامه ی کتاب) انسان آنچنان به خدا به صورت اصلی خود جهل دارد که به طور همیشه خود را گم کرده است، و گویا احتمال وجود حقیقت خود را آنچنان که هست نمی دهد، و به همین جهت هم جویای آن نیست، امیر المؤمنین علی (ع) علی ابن ابی طالب سلام الله علیه فرمود: «عَجِبتُ لِمَن یُنفدو ذالَتَ وَ قَد اَضَلَ نَفسُهُ فلا یَسلُبُها» خیلی این روایت بالاست، می فرماید تعجب می کنم از کسی که هر گمشده ی خود را دنبال می کند در حالیکه او خود را گم کرده است، و طالب آن و جویای آن نیست، (از این تعجب می کند که انسان خودش را گم کرده است و به دنبال خودش نیست) حالا نگاه کنید که انسانهایی هستند که علاقه های خیلی عجیب و غریبی دارند که مثلاً ما برویم دریا را مطالعه کنیم عمری می گذارد درد مندانه، با یک سوگی مطالعه کند که مثلاً یک پرنده دریایی و یک حیوانی را، با یک سوگی مطالعه می کند درباره ی کهکشان و آسمان و فضا و غیره ... بعد حقیقت خودش هیچ برایش ناراحت نیست، افسرده نیست، نگران نیست که این را نمی شناسد، اینی که قرار است خلیفه خدا باشد، خیلی هست، اعظم مخلوقات خداست، این را رغبتی به شناختنش ندارد، دنبال علم و سواد اگر باشد واقعاً، من دارم راجع به کسانی می گویم که حقیقتاً به دنبال کشف مجهولات هستند، آنهایی که به دنبال علم می روند برای اینکه مدرکی بگیرند و کاسبی کنند کاری با آنها نداریم اصلاً حرفی با آنها نداریم، آنهایی که تشنه ی علم هستند و روح جستجوگر دارند، آنها را می گوییم، که وقت در آسمان و زمین می گذارند در دریا و صحرا و هوا و اینها، ولی در مورد خودشان که اعظم مخلوقات هستند و خداوند به واسطه این خلق به خودش تبریک گفت «و تبارک الله احسن الخالقین» رغبتی ندارند که این را بشناسند و بدانند که این چه هست، مردم جاهل هم اهمیتی برای این شناخت قائل نیستند، می گویند طرف جانور شناس هست، چقدر معلومات دارد جانور شناس هست، مثلاً ماهی می شناسد، پرنده می شناسد، یک عمر مطالعه کرده است روی سوسکها، روی مگسها، روی فیلها، یا زمین شناس هست، مثلاً سنگ می شناسد، بدن شناس هست، و چنین و چنان، همین اعتبارات هست که خیلی ها را می کشاند به سمت مطالعات اینچنینی که تا آخر عمر مست هستند و مشغول این مطالعات هستند، اما اگر بگویند که آقا یک نفر روانشناس هست، روانشناس به معنی دقیق کلمه، نه روانشناس به اینی که اعتبار اجتماع هست، نفس می شناسد، یک نفر نفس را می شناسد، نه این خیلی برای کسی مهم نیست، آنوقت در قیامت، در ابدیت، در برزخ هر چه هست خودت هستی، اینی که قرار است همه کاره باشد اینی که قرار است آن مقامات عالی را که تا الان خواندیم داشته باشد هیچ آگاهی از آن نداریم، مگر می شود انسان بدون این آگاهی ها بتواند این را آنطور که باید بشود و می خواهد برساند به آن؟ نمی شود، این درد نیست؟ علی (ع) فرمودند «عَجِبتُ» تعجب می کنم، که انسان تا یک چیزی را گم می کند به دنبال آن می گردد، اما خودش که گم شده ی خودش هست به دنبالش نیست، و عجیب هست خوش به حال کسی که بتواند انس بگیرد با خودش، و با حقیقت خودش، یعنی همان با خالق خودش، یک کسی که با خودش انس بگیرد یعنی همان انس را هم دارد، عاشق خودش بشود، یعنی این وجود بسیار شریف را دوست داشته باشد، بخواهد بشناسدش، برای آن اهمیت قائل باشد، به این رغبت پیدا کند، به این میل داشته باشد.
مرا به هیچ کتاب دگر حواله مکن که من وجود خودم را کتاب می بینم
هر کسی اُنس بگیرد با خودش اینقدر زیبائیها دارد، اینقدر جذابیتها دارد، انقدر بحجتها و سرورها و لذتها دارد که نیازی به چیز غیر ندارد، نیازی ندارد، انسان همانطور که عرض کردم خدمتتان کُن جامع هست، کُن جامع یعنی چه؟ یعنی تمام عالم خلقت را بگیرید شما و غیر خلقت، خود خداوند تبارک و تعالی تمام موجودات یعنی الوجود در انسان فشرده جمع شده است، کسی که می تواند این قدر نزدیک خداوند تبارک و تعالی بشود.
(بخش دیگری از کتاب) و تبعاً بالاترین معرفتها و شناختها برای انسان معرفت و شناخت خود و صورت اصلی و حقیقت خود است، امیر المؤمنین سلام الله علیه فرمود: « قالتُ المَعرفَّ ان یعرف المرءُ النفسَ» بالاترین معرفت، و نهایت معرفت این هست که شخص خود را بشناسد، غایت معرفت یعنی از این معرفت دیگر ما بالاتر نداریم، چرا؟ چون از انسان ما بالاتر موجودی نداریم، شریفتر، نداریم وقتی که می گوییم اشرف هست، باید یقین داشته باشیم که این اشرف هست، نداریم موجودی بالاتر از انسان، اوست که می تواند خلیفه باشد، او هست که می تواند مظهر تمام اسماء و صفات باشد، خوب حالا یک نفر بیاید بگوید که کدام علم از همه بالاتر هست، بزرگان فرمودند که علوم اهمیت خودشان را از موضوعشان می گیرند، معرفت الله موضوعش چه هست؟ حق تعالی هست، اشرف علوم، توحید، بالاتر از توحید نیست، اما راهش چه هست؟ راهش این هست که آن نمونه ی کامل و شبیه ترین موجود به او را بشناسیم، او که در پرده ی غیب هست، همینطوری که نمی توانیم بشناسیم او را که، خداوند موجودی را خلق کرده است و به او شباهت خودش را داده که این موجود با شناخت خودش بتواند خدا را بشناسد. پیامبر (ص) فرمودند: « خَلَقَ اللهُ آدمَ علی صورتِ» خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرد، گفت شرافت تو به این هست که من را بشناسی من را اگر می خواهی بشناسی باید خودت را که شبیه ترین موجود به خودم قرار دادم و از روح خودم در تو دمیدم به صورت خودم خلقت کردم، به آن نائل شو تا من را بشناسی، والا اگر این را به ما نمی داد ما چطور می خواستیم بشناسیم؟ و لطافت کار این هست که کسی که شبیه خودش هست خود ما هستیم، به خود ما داد، نگفت یک چیزی خارج از وجود توست آن را بشناس تا به وجود من نائل شوی، خیر می گوید این لطف را در حق خودت کردم، این کرامت را در حق تو کردم، که خودت را شبیه خودم قرار دادم، لازم نیست به غیر محتاج باشی تو، عجیب هست این رابطه که خداوند سراغ غیر رفتن را نمی پسندد، ولی طوری انسان را خلق کرده است که به غیر نیازی نداشته باشد، می گوید خودت را بشناس، به این نائل می شوی، آنوقت معرفت حق تعالی این نیست که از مقوله معارف دیگر باشد، مقوله معارف دیگر، فرض بفرمائید مثلاً من این گیاهان را شناختم، باز غیر از من هست آن معرفت، من یک چیزی هستم، و این معرفتی که دارم یک چیز دیگری هست، ولی معرفت خودم، عین خودم می شود، فرق می کند مثل این که مثلاً یک نفر دکتر هست بدن را می شناسد، یک نفر مکانیک هست، ولی اینها غیر از شخصیتش هست، این علوم هم کاری با او نمی کند آنطرف، ولی معرفتُ النفس که همان معرفت الله هست، او عین خود انسان هست، او عبارت است از شدن، انسان می شود، این معرفت با همه ی معارف دیگر فرق دارد، با همه ی معارف، این زمان هست و این جامعه هست که خیلی چیزها را به انسان بد دیکته می کند، و انسان عمرش را در راه دیگر می گذراند، تلف می کند خودش را، اگر می خواهید از شرّ یک همچین فشارهایی خلاص بشوید همیشه به تَه قضیه نگاه کنید، به لحظه ای که شما در صحنه ی محشر ایستاده اید، ببینید که چه به درد شما می خورد، به صحنه ای که شما در قبر قرار دارید، در برزخ قرار دارید، تَه قضیه چه می شود آخر سر؟ همه ی معارف و علوم تحصیل کرده هر چیزی کدام یکی بیشتر به کار شما می آیند آنجا؟ در ابدیت همراه شما هست؟ سیر ابدی شما در چه هست؟ و به سوی چه هست؟ اگر انسان یک مقدار متوجه آخر کار باشد خیلی از این هیاهوهای اجتماعی و چیزهایی که جلوی چشمش هست و اذیتش می کند و مدام وسوسه اش می کند به سمت این علم و آن علم، این دانش و آن دانش، این وقت گذاری و آن وقت گذاری برود همه اینها از بین خواهد رفت، البته باز عرض می کنم این را هم باز برای چه کسانی می گویم برای کسانی که تشنه ی مطالعات هستند، تشنه ی فهم اسرار خلقت هستند، باز روی سخن من با کاسبها نیست، با کسانی که به دنبال علم می روند برای اینکه مدرکی و عنوانی و پول و ثروتی کسب کنند.
(بخش دیگری از کتاب) اگر او خود را شناخت و خود را آنچنان که هست یافت در خود و در ذات اصلی خود صورت همه ی حقائق وجود را خواهد یافت، انشاالله در رساله؟ اینها بیشتر روشن خواهد شد، که انسان وقتی خودش را بشناسد در شناخت خودش هست که همه ی موجودات عالم و همه ی حقایق را در خودش پیدا خواهد کرد، تمامش را، و خواهد دید و به عبارت روشن تر اگر او خود را شناخت و خود را به طوری که هست یافت خود را به اذن الله محیط به همه ی حقائق وجود یافته است، (چقدر زیباست) « وَ عَلَمَ آدمَ الاسماءَ کُلَها» وقتی که به خودش نائل می شود خودش را محیط بر همه ی حقائق پیدا می کند و حاضر در همه ی عوالم وجود خواهد دید، و حقائق و عوالم هستی را بر خود مشهوف خواهد یافت، تعبیر « فَهم وَ الجنه» تعبیر بخصوصی است و منظور نسبت رابطه بین آنان و بهشت است، (آنها و بهشت تعبیرش اینگونه است) پس آنها و بهشت « کَمَن قَدرَ آها» مثل کسی است که بهشت را می بیند که در ترکیب کلامی خبر مبتداست، مبین چگونگی این نسبت و رابطه می باشد، و مقصود این است که رابطه آنان با بهشت مانند رابطه ی کسانی است که بهشت را دیده اند و در آن قرار گرفته اند و مانند عامه ی مردم و محجوبین نیستند که از آن محجوب باشند و آن را نبینند و شاهد آن نباشند، و فقط اسمی از آن شنیده و فقط عقیده ی به آن داشته باشند، و در انتظار قیامت و ارتفاع حجابها بوده و دیدن و شاهد گشتن آنها موکول به قیامت و حشر باشد.
اینقدر خداوند تبارک و تعالی معامله ی عجیبی می کند با انسان، اصلاً معامله های خدا نسیه نیست. خاک بر سر کسی که فکر کند که نسیه هست، با این توضیحاتی که تا الان خواندیم می فهمیم که خداوند چقدر نقد معامله می کند، در همین دنیا تو را به آنچه که باید برسی می رساند، نمی گوید صبر کن تا بمیری، اگر شرطی هست در اینکه ما بمیریم و نائل شویم برای این هست که ما حرکتی نمی کنیم، سبک حرکت می کنیم، زمین گیر هستیم، والا برای کسی که بخواهد حرکت کند همین جا نقد رفتار می کند، خیلی عجیب هست، خواستم یک روایت قدسی را برایتان بخوانم گویا قسمت اینطور نیست که ما این را بخوانیم، از رساله لقاء الله آیت الله حسن زاده ی آملی (حفضهُ الله تعالی) باب سوم که در اذکار و آداب هست، صفحه ی ۱۷۱ به جای آن حدیث مطلبی را خدمتتان عرض می کنم که انشاالله خداوند آن حدیث را هم روزی ما کند، فیلسوف عرب، (یعقوب بن اسحاق کِندی) در رساله ی نفس می نویسد، ارسطو نقل کرده است که در یونان پادشاهی بوده است اهل ریاضت، و مراقبه ی نفس، این پادشاه برای مدتی طولانی به حالی می افتد که گویی نه زنده است و نه مرده، مدتی از خود بی خود می شده و سپس به خود می آمده و هوشیار می گشته است، پس چون به خود می آمده مردم را از فنون و علوم غیبی خبر می داده، و آنچه که در انفس و صور و ملائکه می دیده بیان می نموده است و برای گفتار خود نیز براهین و شواهد می آورده است، مثلاً اهل بیت خود را از میزان عمرشان و اینکه چند سال خواهند بود و چه سالی خواهند مرد خبر می داده است، چون زمانی می گذشت پیشگویی اش به حقیقت می پیوست، او خسوفی را در ؟ پیشگویی کرد و وقوع آن را در یک سال دیگر حتمی دانست، همچنین از جاری شدن سیل در محل دیگری خبر داده و وقوع آن را دو سال بعد دانست، چون مدت مذکور گذشت هر دو پیشگویی اش به وقوع پیوست، ارسطو سبب سر زدن این امور خارق العاده از آن پادشاه را در این دانسته است که نفس او در شُرف جدایی از جسم بوده و حتی به جدایی و انفسالی جز این نیز دست یافته بود، (یک مقدار جدا شده بود از این تن) حال اگر نفس بطور کامل و حقیقی از بدن جدا شود چگونه خواهد شد؟ آیا توان نظاره ملکوت اعلاء را نخواهد یافت؟ یعنی موضوع فقط دست بر داشتن از این طبیعت هست، اگر انسان انقطاع حاصل کند اینطور خواهد شد، بعد ایشان ادامه می دهند پس باید به آنانی که بر غم و اندوه باطنی خود و هر چیز دیگری می گریند گفته شود که شایسته است بیشتر بر کسی که از نفس خود غافل است و در شهوات حقیر و پست و فرومایه ای که او را به بدبختی و گمراهی می کشانند فرو رفته است گریه و زاری کند، یعنی یک همچین وضعیتی گریه و زاری دارد.
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
شهوات و امیالی که طبع او را به طبع بهائم نائل می گرداند، یعنی مثل حیوان می کند انسان را (خوردنی، نوشیدنی، غذا، جنس مخالف، شهوات، ظواهر و این چیزها...) و از او بخواهند که به این امر شریف اشتغال جوید و خالصانه به آن پرداخته، تا توان دارد به تزکیه و پالایش خود اقدام نماید، چه پاکی و طُهر حقیقی، پاکی نفس است نه پاکی ظاهری و جسمانی، از این رو شخص عالم و حکیم و ؟ کسی که خدای خود را عبدی فرمانبردار بوده ولی بدنش به بوی بد آلوده است، حتی در نظر جاهلان نیز از نادانی که ظاهر خود را به مُشک و عنبر معطر نموده است بهتر است، (یعنی این ظاهرهایی که همه را فریب می دهد) از فضیلت شخص متعبد که از دنیا و لذات دنی آن اهتراز می جوید این است که همه ی جاهلان و نابخردان به بزرگواریش اعتراف دارند و به او احترام می گذارند.
(توضیح استاد از کتاب) اینگونه هست دیگر،حقیقتاً، شما می بینید که ناصرالدین شاه در مقابل ملا هادی سبزه واری چقدر کوچک هست، چقدر حقیر هست، خودش هم این را می فهمد که چقدر حقیر هست، یعنی اصلاً انسانی که به دنبال امیال می رود خودش می فهمد که شکست خورده است، کسی که دائماً تسلیم ناخود است، کسی که دائماً ناخود به او دستور می دهد و او را وادار می کند که سرمایه گذاری کند امتیاز بدهد او خودش پیش خودش خیلی ذلیل هست، خیلی پیش خودش کوچک هست، شکست خورده هست دائم، اگر هم می خواهد عزتی کسب کند عزتش در مسائل وهمی و خیالی و در خارج و ماشین و موبایل و مقام و ثروت و قیافه و ظاهر و اینها می خواهد جبران کند، اینکه به او دکتر و مهندس بگویند، حجت الاسلام و آیت الله به او بگویند و گرفتاریهای اینطوری، دائم شکست خورده است پیش خودش، در هر صحنه ای شکست خورده است، شما ببینید ما چقدر بد هست که نمی توانیم یک نماز شب بخوانیم، چقدر شکست آور هست این، نمی توانیم قرآن بخوانیم، نمی توانیم با خدا انس بگیریم و حرف بزنیم، نمی توانیم چند دقیقه ای با امام زمان (ع) مناجاتی کنیم، نمی توانیم راحت ارتباط شیرینی بر قرار کنیم، یعنی راهمان نمی دهند؟ اینها همه شکست هست، اینها همه بدبختی هست، اینها همه اش گریه آور است، ما چه فکری می کنیم؟ « فَاَمل الاِنسانَ اِذا مَبتلاءُ ربهُ و اَکرمَهُ وَ نعَمَهُ فعقولُ رَبی اَکرَمَ فَاما اذا مبتلاءُ فَقَدرَ علیهِ رزقُهُ فعقول ربی ...» تا یک کمی به او خوشی می رسانیم و نعمت به او می رسانیم می گوید خدا من را تحویل گرفت، تا یک کمی سخت می شود و به گرفتاری می افتد می گوید خدا هم دست از سر ما برداشته است، می گوید خدا من را خوار کرده است، می گوید من با فلان امامزاده قهرم، با فلان امام قهرم و چنین و چنان، یعنی سرگرم بودن به مسائل دنیایی را خیلی لطف خدا می داند که این چه لطفی هست، که ما مثلاً مشکلاتمان زود به زود حل می شود، پولمان به موقع می رسد، چکهامان بر می نمی گردد، دائم روزی می رسد الحمدلله، خانه ی ۱۸۰ متری شد ۳۸۰ متر، ماشینش شد چنین و چنان، وضع معیشتی، این فقط لطف خدا را در این چیزها می بیند، یک بار شد که بگوییم خدایا چرا ما را مشغول به این چیزها می کنی؟ عیسی(ع) عرض کرد خدایا بیش از دو نان جوین نسیبم نکن، خدایا چرا ما را یک کم راه نمی دهی پیش خودت، خدایا چرا ما را یک مقدار مشغول خودت نمی کنی؟ چرا ما را یک مقدار مأنوس به خودت نمی کنی؟ چرا ما را در آن محافل راه نمی دهی؟ چرا ما را نمی گذاری که ما یک مقدار به ولی خودت راه پیدا کنیم؟ به محضر ولی خودت؟ چرا ما را به مشاهد مشرفه راه نمی دهی؟ به محافل انس راه نمی دهی؟ به خلوت با خودت، به انس با خودت راه نمی دهی؟ این اعتراض ندارد؟ این دق خوردن ندارد؟ همین که بدانیم قا قا به ما دادند و ما را مشغول به این کارها کردند ما خودمان زمینه اش را آماده کرده ایم، برای همین نمی توانیم در آن محافل حسابی پیش آدم حسابی ها راه پیدا کنیم، پیش کسانی که سرشان به تنشان می ارزد، پیش کسانی که اهل علّیین هستند، پیش ابرار و نیکان، در محافل آنها، در این ایامی که کنفرانس بود بعضی از این عقده ای ها را من می دیدم که چه کار می کردند که یک ساعت بروند داخل، می خواهی بروی پیش چه کسی؟ پیش بدترین آدمها بنشینی؟ پیش مبغوض ترین انسانها بنشینی؟ کجا می خواستی بروی خودت را می کشتی که بگذارند یک ساعت بروی داخل، که چی بشود؟ بدبخت چرا میل نمی کنی که پیش ابرار راه پیدا کنی؟ پیش نیکان راه پیدا کنی؟ پیش اولیاء خدا راه پیدا کنی؟ پیش ملکوتیان راه پیدا کنی، چرا ناراحت این نیستی؟ چرا از این غصه ات نمی گیرد؟ همه می فهمند که کسی که شکست خورده است همیشه به پیروز احترام می گذارد، چون خودش می فهمد که چه کار کرده است، به کسانی که مثل خودش ذلیل نیستند احترام می گذارد چون آنها همیشه قوی بودند، همیشه مرد بودند، همیشه حرّ بودند، همیشه آزاده بودند، همیشه آزاده ها بین برده ها بزرگ بودند.
(بخش دیگری از کتاب) و بدو احترام می گذارند و شادمان می گردند، خطایشان را به آنها تذکر دهد، (یعنی شادمان می گردند که این ابرار و نیکان خطاهایشان را به آنها تذکر می دهند) جز آنکس که خود را مسخره کرده باشد، پس ای انسان جاهل آیا نمی دانی که اقامتت در این عالم همچو لحظه ای سپری خواهد شد، و آنگاه به عالم حقیقی خواهی رفت، و در آنجا جاودانه خواهی ماند، از یکی از اولیاء خدا برایتان تعریف کنم: عارف الهی سیّد حیدر عاملی (رحمت الله علیه) در ابتدای کتاب جامع الاسرار و منبع الانوار می گوید « والله، ثُمَ والله» قسم می خورد، قسم به خدا و سپس قسم به خدا، که اگر طبقات آسمانها کاغذ و درختان زمین قلم و دریاهای هفت گانه و اقیانوسها مرکب، و جن و انس و ملائک نویسنده شوند نمی توانند عُشری از عَشیر، یک دهم از عشیر، یعنی یک، صدم مثلاً، شاید آنچه را که من مشاهده کرده ام و یافته ام از معارف الهی و حقائق ربانی را که در حدیث قدسی موصوف گشته است که خدا فرموده است برای بندگان صالحم چیزی محیا کرده ام، که چشمی ندیده و گوشی نشنیده، و بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است، در این حدیث نهفته است و در قرآن نیز آمده است. « فَلا تَعلَمُ نفسٌ ما اُخفیَ لَهم مِن قُرَةِ اَعْیُن جزاءً بما کانوا یعملون » خداوند فرمود که هیچ کس نمی داند که چه چشم روشنی هایی، هیچ نفسی نمی فهمد برای انسان و برای آن بنده های خاصش چه چیزهایی در نظر گرفته است، «قُرةِ اَعیُنِ» مخفی کرده ام، «اُخفیَ» مخفی شده است، می فرماید همه اینهایی که در این آیه به آن اشاره شد من درک کردم، ادعا می کند، می فرماید اگر همه ی این درختان قلم و جن و انس و ملائکه نویسنده بشوند و دریاها مرکب شوند یک صدم این چیزی را که من فهمیدم و چشیدم نمی توانند به کتابت در بیاورند، این هم یک آدم هست، (حالا این ارزش هست یا بقیه ی چیزها؟) بقیه ی توهّمات و خیالات؟ و ممکن نیست جزئی از اسرار جبروتی و قوامض ملکوتی را که بدانها دست یافته ام، قرآن کریم از آنها تحت عنوان «ما لَم یَعلَم» یاد نموده است به یاد آورد، این مطلب را چه کسی می گوید؟ یک عالم، یک عارف شیعه می گوید. یعنی این چه چیزهایی دیده است، به کجاها رفته است، به کجا رسیده است که می گوید اگر همه ی اینها جمع شوند نمی توانند عشری از عشیر، این چیزی را که من درک کرده ام را بنویسند، (فَهُم وَلجَنَتِ کَما قَدرَآها)
(بر می گردیم به کتاب) مقصود این است که رابطه ی آنان با بهشت مانند رابطه ی آنان با کسانی است که بهشت را دیده اند و در آن قرار گرفته اند و مانند عامه ی مردم و محجوبین نیستند که از آن محجوب باشند، و آن را نبینند و شاهد آن نباشند، و فقط اسمی از آن شنیده و یا فقط عقیده به آن داشته باشند و در انتظار قیامت و ارتفاع حجابها بوده و دیدن و شاهد گشتن آنها موکول به قیامت و حشر باشد، آوردن کلمه ی (ک) تشبیه
« کَمن» چون فرمود « کَمَن قَدرَ آها» خود حکایت از نکته ای می کند و این که اینان همانند آنان هستند نه اینکه عین آنان باشند، همانند آنان هستند، در حقیقت آوردن «ک» تشبیه که در همان مسئله ی «اَنَ» و« کَأنَ» توضیح دادیم، این معنی را می رساند که اینان مانند کسانی اند که در بهشت هستند و در آن قرار گرفته اند نیستند بلکه همانند آنان هستند، مانند این هست که قیامت تحقق یافته است و بهشت و جهنم بروز و ظهور پیدا کرده است، و اینان شاهد و ناظر هستند و نه اینان، تعبیر امام (ع) این نیست که اینها در بهشت قرار گرفته اند و در آنند و شاهد آن، تعبیر این هست که مانند آنهایی هستند که در بهشت قرار می گیرند و در آنند و شاهد آن، و این همان منزلت «کَأنَ» هست، که با « اَنَ» فرق می کند، فرقی که اهل نظر می توانند جان مسئله را بهتر درک کنند، این حرفها شنیدنش خیلی خوب هست برای ما، ما اگر مرد عمل هم نباشیم و برویم این راه را حداقل با فهمیدن این اسرار که بفهمیم که یک همچین آدمهایی هم روی زمین هستند و خدا از این بنده ها دارد، هیچ وقت به حالتهای خودمان راضی نمی شویم، حداقلش این هست که هیچ وقت غرور ما را نمی گیرد، به این چیزهایی که داریم، هیچ وقت دلخوش نمی شویم که حالا «اَنَ رَجُلٌ» مثلاً، هیچ وقت دچار تکبّر، غرور، خود فروشی به بندگان خدا نمی شویم، می فهمیم که چقدر عقب هستیم، جمله های « فَهُم وَالجَنهَ» و« فهُم و النار» در مورد نار هم همینطور هست، آتش، شکایت از اشراف و احاطه ی آنان به این عوالم به اندازه ی مرتبت و منزلتشان می کند، و جمله های «فَهُم فیها مُنعمون» و «فَهُم فیها مُعَذبون» ناظر به حالات مختلف متّقین است که گاهی حال انبساط و شوق و اشتیاق به لقاء حق و قرب حق بر آنان قالب بوده و در این حال خود را در عوالم قرب می بینند و در بهشت می یابند و مُنعَم در آن و گاهی حال انقباض و خوف و خشیت بر آنان قالب بوده و از فرط خشیت و شدت خوف جهیم آتش را می بینند و گویی در آنند و خود را مستحق آن می یابند و از اهل آن می دانند، و« فَهُم فیها مُعَذبون» یعنی آنها در این جهنم و ؟ هستند فکر می کنند و خودشان را اینگونه می بینند.
و این خود به جای خود برای آنان مفید بوده و در تربیت آنان تأثیر خاصی داشته و بالاخره تکمیل کننده آنان و پیش برنده است، اهل این حالات سنیّه، (سَنیّه) یعنی عالی، و مقامات عالیه سرّ این حالات و معنی آنها را بهتر می دانند و روشن تر می یابند و همان ها هم تفسیر و باطن این جملات و مقصود و منظور از این بیانات را بهتر از دیگران می فهمند و هضم می کنند و تبعاً برای ما گفتن بیش از این جز دخالت و قضاوت در امری که اهل آن نیستیم معنی دیگری نخواهد داشت. و الحمدلله رب العالمین