جلسه 179 - معاد
شماره جلسه
179
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 179 - معاد

این بحثی که امشب داریم یک چند روایت هست درباره، آیات را که خواندیم حالا چند روایت را در مورد امکان اشراف به برزخ و مافوق برزخ در دنیا هست، حدیثی را نویسنده ی محترم (حفظه الله تعالی) ذکر کردند از امام صادق «علیه السلام» اسحاق ابن عمّار می گوید شنیدم از امام صادق «علیه السلام» که می فرمود: رسول اکرم «صلی الله علیه و آله» نماز صبح را با مردم به جا می آورد بعد از نماز نظرش به جوانی در مسجد افتاد که بر اثر کثرت عبادت و بیداری شب و بی خوابی و کم خوابی و غلبه ی خواب بی اختیار سرش به پایین می افتاد و رنگ و رخسارش زرد و جسم او نحیف و لاغر و چشمان او به گود افتاده بود پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» خطاب به آن جوان فرمود: ای فلان! در چه حالی؟ (خوب این زید هست، زید بن حارثه) گفت: یا رسول الله در حال یقینم، پیامبر از گفتار جوان تعجب نمود و به او فرمود: برای هر یقینی حقیقی و آثاری هست، حال حقیقت وآثار یقین تو چیست؟ و کدام است؟ جوان در جواب گفت: یا رسول الله بر اثر یقین همیشه محزونم و یقینم محزونم داشته و شبها خواب از چشمانم ربوده و به بیداری شب واداشته و به تشنگی در روز های گرم وادارم کرده است، حزن و خوف از عذاب و گرفتاریهای اخروی و از هجران و حرمان از وجه حق و دوری و محجوبی از او به قیام شب و صیام روز وادارم نموده است، نفس من به طور کلی از دنیا و آنچه در آن است انصراف پیدا کرده و کنار کشیده است تا جایی که کأنّ (در مورد مقام کأنّ و أنّ قبلاً توضیح دادیم، یک توضیحاتی که ما در عرفان مقاماتی داریم در سیر و سلوک یکی مقام کأنّ است، یکی مقام أنّ است، در کأنَّ مثلاً در مناجات شعبانیه می خوانیم: کأنّی بنفسی واقفه بین یدیک، یادتان هست در مناجات شعبانیه وقتی می گوییم کأنّی این آن مقام کأنّ است. بعضی جاها انّی هست این مهم هست مقام بالاتری هست) تا جایی که کأنَّ من عرش پروردگارم را می بینم که برای حساب نصب شده است و همه برای حساب قیامت محشور شده و جمع گردیده اند و من در میان آنان هستم و کأنَّ من می بینم اهل بهشت را که در بهشت متنعم هستند و با یکدیگر در صحبت و گفتگو بوده و بر مسندهای بهشتی تکیه زده اند و کأنّ می بینم اهل آتش را در حالی که در آتش معذب هستند و استغاثه می کنند و همین الان کأنّ من می شنوم صدای شعله های آتش را که در گوش من می رسد.

سخنان جوان که به اینجا رسید رسول اکرم «صلی الله علیه وآله» رو به مردم نمود و فرمود: این جوان کسی است که خدای متعال قلب وی را به نور ایمان منور فرموده است، سپس خطاب به آن جوان نموده و به او فرمود در حفظ حال و منزلت عبودی خود و در قیام به لوازم آن کوشا باش پس جوان به آن حضرت گفت: یا رسول الله از خدا بخواهید که من در محضر شما و در رکاب شما به شهادت نائل گردم، رسول اکرم «صلی الله علیه و آله» دعا فرمود و طولی نکشید که در یکی از غزوه های نبی اکرم «صلی الله علیه و آله» حاضر گشت و در آن غزوه بعد از به شهادت رسیدن نه نفر به شهادت رسید و او نفر دهم بود.

معلوم می گردد که این جوان از اصحاب یقین بوده است، تعبیر مخصوص أنّ، انَّ لکلِّ یقین حقیقه، پیامبر فرمود این را انَّ لکلّ یقین حقیقه. یعنی برای هر یقینی یک حقیقتی هست حاکی از مراتب یقین است و اینکه اصحاب یقین درجاتی دارند و هر مرتبه ای از یقین دارای حقیقت خاص و آثار به خصوصی است و منظور از فما حقیقه یقینک یعنی چه چیزی هست، حقیقت یقین تو چی هست؟ سوال از مرتبه ی یقین جوات است چون اول فرمود که لکلّ یقین حقیقه برای هر یقینی حقیقت است بعد میگوید حقیقت یقین تو چی هست؟ مرتبه ی یقین تو چی هست؟ و اینکه در کدام مرتبه بوده؟ و چه آثاری بر یقین وی مترتب می باشد؟ خوب بعضیها اهل یقین هستند اما یقین شان اینقدر نیست یعنی این آثار را آن یقین نمی تواند داشته باشد، بعضی ها مراتب یقین شان مثل ایشان هست که این آثار را دارد، بعضی ها هم بالاتر هست. در حال یقین و در مقام و منزلت یقین به تناسب هر مرتبه ای از آن آثار مخصوصی هست ازجمله اینکه در هر مرتبه ای مراتب یقین به تناسب همان مرتبه حقایق امور و عوالم پشت پرده مکشوف می گردد و آنچه پشت حجاب است و برای عامه مردم بعد از مرگ و بعد از قیامت و با قیامت ظاهر می گردد به ظهور می رسد، کما اینکه این جوان هم اینچنین بوده و عرش و حشر و حساب بر وی مکشوف گشته و همه را در عرش و در حشر و در حساب می دیده است.

این دیگر همه شان ماوراء چی هستند؟ برزخ هستند دیگر، تمام اینهایی که می آید خبر می دهد در برزخ نیست، ماوراء برزخ هستند و خود را هم در میان آنان و ناظر به احوال آنان (این را هم اینطوری می دیده) و نیز عوالم بهشت و جهنم و حالا بهشتیان و خصوصیات آنان و همچنین حالات و خصوصیات جهنمیان را ناظر بوده و می دیده و می شنیده است و به تعبیر دیگر کأنّ در آن عوالم بوده است. باز می گوید چی؟ کأنّ، پاورقی زدن نویسنده ی محترم اصحاب یقین با سلوک عبادی و با عروج در مدارج به جایی می رسند که از حیات طیبه برخوردار بوده و با برخورداری از حیات بالاتر از مشاعر برتر و علم و ادراک دیگری بهره مند گشته و در عوالم فوق سیر می کنند و به آنها اشراف و احاطه دارند و به بیانی مشمول اضافات و عنایات خاصه الهی می گردند، در سوره ی نحل آیه 97 می فرماید: «من عمل صالحاً من ذکر و انثی و هو مومن فلنحیینّه حیوه طیبه و لنجزینّهم اجرهم بأحسن ما کانوا یعملون» که قبلاً در این باره هم خواندیم، در مورد حیات طیب مطالبی عرض شد برایتان «یا أو من کان میت فأحییناه و جعلنا له نوراً یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها کذالک زیّن للکافرین ما کانوا یعملون» یا می فرماید چی؟ در سوره ی زمر آیه 22: «أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقسیه قلوبهم من ذکرالله اولئک فی ضلل مبین» خوب این آیات و آیات دیگری از قرآن کریم ناطق بر این است که سالکین الی الله با تفاوت درجاتی که دارند همه مشمول افاضات و عنایات خاصه الهی بوده و از حجاب حیات دنیا در همین زندگی دنیوی خلاص شده و از حیات طیب و شرح صدر برخوردار می گردند و از انوار تجلیات در قلوب آنان ظاهر گشته و در مشاعر و ادراک و حواس آنها به ظهور می رسد و نه تنها از مشاعر و ادراکات و حواس دیگری بهره مند می گردند بلکه در همه ی ابعاد کمال وجودی پیش می روند و از رتبه ی وجودی بالاتر و از قوت و شدت و سعه وجود برخوردار می شوند و تبعاً در عوالم عالی وجود هستند، مولوی می گوید:

خاک زن در دیده حس بین خویش دیده حس دشمن عقل است و کیش

دیده حس را خدا اعماش خواند بت پرستش گفت و ضد ماش خواند

یعنی دیده ی حس کور هست زیاد چیزی نمی تواند ببیند.

زانکه او کف دید و دریا را ندید زانکه حالی دید و فردا را ندید

این دیده ی حس بینی هست که فقط حال را می بیند، ببینید فردا بینی خیلی اهمیت دارد، جوان می گوید چی است؟ می گوید من یقین دارم و این یقین من را محزون گشته، یعنی دارای چی هست؟ دارای دغدغه هست نسبت به آینده، نسبت به چیزی که فرارویش هست، یعنی اطمینان دارد این مسیر را باید طی کند و این مسیری هست که باید برود، جلوتر هم به فکرش افتاده، این تا نیافته در دل انسان، این دغدغه و میل ها، انسان قدمی بر نمی دارد یعنی الان دیدید بچه هایی که مثلاً شب و روز مثلاً 17-18 ساعت یک دفعه می بینی دارد درس می خواند، برای چی درس می خواند؟ برای چی فارغ می کند خودش را؟ جوانه ها، دختر و پسر لزوماً هم متدین نیستند اتفاقاً دخترهایی هستند که خیلی هم اهل لهو و لعب هستند، پسرهایی هستند که اهل لهو لعب هستند ولی چی اینها را نگه داشته که 17 -18 ساعت در خانه بنشینند یا در کتابخانه بنشینند درس بخوانند، با سختی از همه لذات گشتنها، تفریحات، ارتباطات، خواب، از همه چیز بزنند و درس بخوانند، برای اینکه این راه را جلو خودشان دیدند و یقین کردند که این راه را دارند، پزشکی و مهندسی و رشته های مختلف و همه را دیده و می خواهد این را برود، دوست دارد که این مسیر را طی کند، برای خودش این راه را می بیند، در استعداد خودش می بیند که این راه را برو و می بیند که این راه را برود، لذا علاقه ی به راه و آگاهی به راه او را وادار می کند که او چه کند؟ او خودش را فارغ کند و وقت بگذارد جدی برای این کار، یعنی چی؟ یعنی تفرغ قلب پیدا کند قلبش را و ذهش را فارغ کند برای این کاری که می خواهد بکند، این دستور تفرغی که در روایات به ما دادند که «تفرّغ للعباده» خودت را فارغ کند، فارغ کن یعنی بزن کارهایت را خالص خودت را در اختیار عبادت بگذار، خالص بپرداز، «افضل الناس من اشقّ العباده و آنقها بسجده» خوب توجه بفرمایید، نبی اکرم چی فرمود؟ می فرماید: برترین مردم کسی است که عاشق عبادت هست و او را با بدنش در آغوش می کشد، خوب توجه بفرمایید، عشق چی می آورد؟ نسبت به معشوق؟ یعنی تمنای خلوت می آورد، یعنی انسان دوست دارد که با محبوب و معشوقش چی باشد؟ خلوت بکند، خیلی دوست دارد، اصلاً از خلوت خوشش می آید، وقتی خلوت کرد چی کار می کند؟ معشوق را در آغوش می گیرد، هان، جدا نمی ماند و آنقها بجسده یعنی عاشق عبادت هست پس چون عاشق هست خلوت با معشوق را می طلبد. تفرغ برای معشوق را می طلبد یعنی از همه ی کارهایش می زند که با معشوقش باشد، کارهایش را یک طوری تنظیم می کند که بتواند ساعتی را با او خلوت کند، با معشوق هیچ وقت در جمع ارتباط برقرار نمی کند در ضمن کارها، همراه کارها نهف وقت خلوت، تفرغ و بعد که خلوت شد آنقها بجسده چقدر زیبا فرمود که انسان با بدنش عبادت را در آغوش می گیرد، این خصوصیت دغدغه داشتن هست وقتی کسی دغدغه دارد خلوت می کند یعنی راه را می بیند، جلوی راه خودش این مسیر را از اول داریم می خوانیم که ما این برزخ را داریم، عوالم فوق برزخ را هم داریم و مسیری هست که باید برویم اگر الان بجنبیم و تلاش کنیم بعداً راحت تر و با شدت بیشتری می رویم و اگر الان پشت گوش بیاندازیم بعداً باید با خیلی سختی ها این مسیرها را رد کنیم با خیلی سختی ها، مگر این مسیر راه ما نیست؟ برویم دیگر، علاقه به خرج بدهیم بپردازیم، به آن، خلوت کنیم خودش را، این چیزی است که رفتنی است. دیگر لعل و شاید ندارد قطعی است، مسیر ماست، برزخ است قوس صعود و باید بروی و قانون آن، چرا تو من رغبتی ایجاد نمی شود که ما دنبال این نرویم؟ چرا خود مان را فارغ نمی کنیم؟ چرا از این عمری که فقط برای این کار در اختیار ما قرار دادند یعنی اصالتاً برای این کار به ما دادند استفاده نمی کنیم، از استعدادمان، از جوانی مان، از امکان خلوتمان، چقدر واقعاً الان ما خلوت داریم؟ چقدر خودمان را فارغ می کنیم؟ چند ساعت در روز، در هفته واقعاً فارغ می کنیم خودمان را؟ الان نگاه کنید ما برای پدر و مادر فارغ می کنیم برای غذا خوردن فارغ می کنیم برای بودن با همسر فارغ می کنیم خودمان را برای کار فارغ می کنیم برای نمی دانم تفریحات فارغ می کنیم ولی فارغ می کنیم خودمان را یعنی کارمان را بگذاریم کنار الان این چند ساعت را من می خواهم با ماوراء طبیعت ارتباط داشته باشم، بخواهم سیر در اینجا بکنم و در آغوش بگیرم این را.

خوب ما این کار ها را نداریم دیگر، ما اینقدر عمل زده هستیم و کار زده هستیم، گرفتار کردیم خودمان را که این فراغتها نیست این بیاید سالی ما یک امام رضا «علیه السلام» برویم آن هم باز در فراغت نیست امام رضا رفتنمان، توأم با هزار تا گرفتاری و زنجیر و پای بستی که با ما هست، این حرم واقعاً مطهر حضرت عبدالعظیم«علیه السلام» که ما در کنارش هستیم و قدرش را هم نمی دانیم، کو فراغت ما؟ فارغ کردن خودمان برای دوستی با این بزرگوار، سه تا ولی خدا نزدیک ما هستند این سه ولی خدا که مقام بزرگی دارند، پیامبر «صلی الله علیه و آله» قبل از اینکه حضرت عبدالعظیم «علیه السلام» به دنیا بیاید این حدیث را یکی از بزرگان و مراجع هفته ی قبل برای من خواندن، فرمودند که پیامبر «صلی الله علیه و آله» فرمود: «من زار ولدی» قبل از اینکه حضرت عبدالعظیم «علیه السلام» بدنیا بیاید پیامبر «صلی الله علیه و آله» دارد راجع به حضرت عبدالعظیم «علیه السلام» می فرماید: «من زار ولدی عبدالعظیم باری کمن زار ولدی الحسین بکربلاء» پیامبر فرمود در مورد حضرت عبدالعظیم که بعد امام هادی «علیه السلام» هم آن جمله ی معروف «من زار عبدالعظیم باری کمن زار الحسین بکربلا» را فرمودندف پیامبر در موردش فرمود، این ولی خدا ما چقدر با آن رفاقت داریم، ببینید زیارت رفتن یک امری هست رفاقت کردن با اینها یک امر دیگری هست. یعنی سر زدن، بحث صله ی ارحام یادتان هست که حضرت فرمود چی است؟ فرمود غایت این آیه، آیه ی صله ی ارحام غایتش «صلتکّ ایّانا» این هست که تو با ما اهل صله باشی، ما نزدیکترین و مهمترین رحم شما هستیم، رحم می دانید یعنی چی؟ یعنی ما باید دائم سر بزنیم، دائم رفت و آمد داشته باشیم با اینها، کو با این اولیاء خدا چقدر ارتباط ما داریم؟ رفت و آمد مان چقدر است؟ سر زدن مان چقدر هست؟ می خوام بگویم که فقط همین که ما برویم یک زیارت مستحبی هست خوب حالا بلند شویم برویم یک زیارتی کنیم برگردیم نه با این نیت نه. با این دید صله رحمی، با این دید که من باید با اینها رفاقت کنم، ارتباط داشته باشم، راحت سلام کنم به آنها راحت حرفم را بزنم، راحت جواب بشنوم، راحت رفاقت با آنها این خیلی خوب است. اصلاً دلمان تنگ شود برایشان.

چطور ما برای بقیه ی دوستان مان اینطوری هستیم که دلمان تنگ می شود نمی بینیم شان ناراحت هستیم، از طریق تلفنی یک چیزی، یک طوری احوال پرسی می کنیم، شده برای اولیاء خدا دلتنگ شویم برای امام زمان «علیه السلام» سلام الله تعالی علیه کو خلوت ما در طول هفته با امام زمان «علیه السلام» کو؟ دریغ از یک ربع مناجات با امام زمان «علیه السلام» یک ربع حرف دل زدن، نه آداب رسمی مفاتیح را باز کنی دعا بخوانی، نه، یک ربع حرف زدن با آقا یعنی واقعاً ما از آن جهت که الان این وضعیت را داریم خودمان و خودمان، به خدا اگر به هر کدام از ما بگویند با آقا حرف بزن، برای امام زمان «علیه السلام» خیلی حرف داریم هر کدام اگر بخواهیم بزنیم، خوب چرا نمی زنیم اصلاً؟ چون چشم ظاهر بینمان نمی بیند دیگر، همین دیگر چشم ظاهر بین نمی بیند یعنی نیست حضرت، یعنی پیشمان نیست، یعنی احاطه به ما ندارد، یعنی ما در محضرش نیستیم که نمی توانیم حرف بزنیم با او، وقت نمی گذاریم اصلاً بنشینیم حرفی بزنیم، خداوند تبارک و تعالی، غایت «انّ الی ربّک المنتهی و الی المسیر و الی مرجعکم جمیعا» کو حرف زدن من با خدا؟ کو درد دلهای ما؟ کو عرض حال های ما؟ کو ابراز وضعیت وجودی خودمان که آقا خدایا ما اینیم، این وضعیت را داریم، این گرفتاریها را داریم، اینطوری هستیم، این علاقه ها را داریم، دوست داریم به طرف تو بیاییم، کو؟ از این حرفها بین ما رد و بدل نمی شود، ما وقتی نمی گذاریم، فراغتی نمی گذاریم که درد دلی کنیم با خدا و اصلاً بگوییم دست ما را بگیر، مولای من سرور من دست من را بگیر، کمکی به من بکن، ما اصلاً کمکی ام نمی خوانیم، می گوییم همیشه سر نماز «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اما حقیقتاً کی دغدغه راه را داشتیم و کی دغدغه ی برطرف کردن این همه حجابهای متراکم را داشتیم که یک بار به خدا بگوییم خدایا من واقعاً حالم خوب نیست. «وافرت بی سوء حالی و قعدت بی اغلالی و حسبنی عن نفعی بعد عملی و خدعتنی الدنیا بغرورها و نفسی بجنایتها و مطالی» کو ما نشستیم؟ کی نشستیم به خدا بگوییم؟ کی شب جمعه کمیل را خواندیم که بابا ما این حجابها بر دلمان خیلی سنگین شده و حالمان را خراب کرده «یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال» کی گفتیم این را؟ که خدایا ما این حالمان اینطوری هست کمک مان کن بردار این حجاب را، موانع را بردار، ناراحت باشیم، دغدغه داشته باشیم، در روز فکر بکنیم به اینها، اینها را مشکل خودمان بدانیم، ما الان مشکلات مان را اگر واقعاً بنشینیم، بگویند آقا مشکلاتتان را بنویسید همه اش در طبیعت هست، تمام مشکلات ما در اینها دارد دور می زند، در طبیعت، واقعاً مشکلات خودمان را، مشکلات نفس مان را مشکل نمی دانیم و برایش هم ناراحت هم نیستیم، چیزی است که سر راهمان هست حجاب و درد سر و گرفتاری های هست که اگر برطرف نشود بعداً اینها کلی مشکل ساز می شود برای ما، ما اصلاً برایش ناراحت نمی شویم در روز، دغدغه ای نداریم، فکری نمی کنیم، برایش نمی گیرد، ما را یک موقعی بنشینیم ناراحت بشویم از این وضعیت که بابا چرا من اینطوری ام، چرا الان این همه سال از عمر من گذشته، رفت 24 سال، خیلی آقا شوخی نیست، چند روز پیش من خانه نشسته بودم اصلاً حواسم نبود یکی گفت امروز تولدتان هست مبارک باشد، آقا انگار که پتک زدند در کله ی من، چه مبارکی؟ چه عمری کردیم؟ چه وقتی تلف کردیم؟ چی مبارک باشد آخر؟ که یک قدم به آن بدبختی های خودمان داریم نزدیک می شویم و هیچ کاری هم نمی کنیم، خیلی ها، عجیب هست که ما داریم به چه سرعتی به سمت ته خط نزدیک می شویم در اینجا و هیچ در دلمان آب تکان نمی خورد، نه اضطراب شبانه ای داریم بابا طرف صد هزار تومان ضرر می کند شب تا صبح بیست دفعه از خواب می پرد، خواب می بیند، ناراحت می شود از خواب می پرد، اضطراب، غذا نمی تواند بخورد، با کسی حرف نمی تواند بزند، انس نمی تواند بگیرد، می گویند آقا بیا غذا بخور می گوید نمی توانم حال ندارم بابا ول کن حالا بیا تلویزیون نگاه کن، نمی خواهم بابا ول کن تنها بگذارید یک گوشه ای می رود کز می کند، صدتومان ضرر کرده، و ما نمی دانیم چی دارد از دستمان می رود، عمر با مقیاس ابدیت ساعت به ساعت دارد از دستمان می رود کک مان نمی گزد، نه ناراحت می شویم، نه آبی در دل ما تکان می خورد، خیلی آرامیم ما، آن وقت این دغدغه های بزرگان را داریم می بینیم، معصومین علیهم السلام این مناجاتی آنها را داریم می بینیم، این دغدغه های اولیاء الهی را داریم می بینیم که اینها چقدر دغدغه داشتند، واقعاً چقدر دلشوره داشتند، چقدر نگران بودند، به خودمان نگاه می کنیم بالاخره عیب از یک جا هست دیگر، این آرامش معلوم هست که یک جای قضیه خراب هست که این مسیر به این طولانی، صراط سه هزار سال راه را داریم و آن هم از در جهنم که فقط نور می خواهد و روشنایی، ما اصلاً نشستیم داریم بازی میکنیم به فکر بقیه مشکلاتمان هستیم اینها را یک طوری برطرفش بکنیم یک کاری کنیم برای اینها ولی برای اینها دلواپسی نداریم دلشورگی نداریم.

زانکه او کف دید و دریا را ندید زانکه حالی دید و فردا را ندید

ما فقط با کف سر و کار داریم متأسفانه با دریا کار نداریم نه با عمقش نه با چیزهایی که دارید همین امروز و گرفتار الان مان هستیم و مشکلات این چند روز.

ذره ای زان آفتاب آرد پیام آفتاب آن ذره را گردد غلام

قطره ای کز بهر وحدت شد سفیر هفت بحر آن قطره را باشد اسیر

گر کف خاکی شود چالاک او پیش خاکش سر نهد افلاک او

خاک آدم چون که شد چالاک حق پیش خاکش سر نهد املاک حق

السّما این شقّت آخر از چه بود از یکی چشمی که خاکی برگشود

خاک از دردی نشیند زیر آب خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب

آن لطافت پس بدان کز اب نیست جز عطای مبدء وهّاب نیست

خوب بنای ما نیست که رو شعرها خیلی بایستیم چون خود اینها خیلی بحث زیاد می طلبد، شاید چندبار هم گفتیم اگر شد انشاءالله بعد از مطالعه ی کتاب یک مروری روی اشعار شاید کردیم، شاید اگر رسیدیم انشاءالله، خوب حالا مقام و منزلت کأنّ چی هست؟ بطوری که قبلاً اشاره شد اصحاب یقین که عوالم بالاتر برای آنان مکشوف می افتد و در آن عوالم قرار می گیرند در همین زندگی دنیوی به تناسب درجه ی عبودی و مترتبی که دارند در عوالم عالیه وجود هستند و بعد از وفات هم در عوالمی که در دنیا داشتند قرار می گیرند، فرق قبل از وفات و بعد از وفات همانند فرق کأنّ و أنّ است، این توضیح چی است؟ مقام کأنّ و أنّ است، در اینجا هر چی طی کنند کأنّ هست وقتی انتقال پیدا می شود چی؟ أنّ، در متن آن عالم قرار می گیرد اصلاً، در متن آن عالمی که طی کرد در اینجا قرار می گیرد هر جا که می خواهد باشد، البته آنانی که به یقین تام و کامل می رسند و از مرتبه ی کامل یقین برخوردارند برای آنها قبل از وفات و بعد از وفات فرقی نمی کند، بودن آنان در عوالم عالیه ی وجود در همین زندگی دنیوی با بودن آنان در آن عوالم در بعد از مرگ و قیامت فرقی ندارد زیرا که یقین آنان به کمال رسیده و به آنچه حقیقت و واقع است نائل آمده اند و حق نیل را ادا نموده است «لو کشف الغطاء مزّدت یقینا» امیرالمومنین علی «علیه السلام» این جمله ی حضرت هست که فرمود اگر غطاء، پرده کنار برود هیچ چی به یقین من اضافه نخواهد شد، هیچی به یقین من اضافه نمی شود، این جوان هم که در مقام و منزلت یقین بوده است از مرتبه ای از مراتب یقین بهره مند بود که کأنّ در عالم عوالم عالیه و کأنّ در حشر و در حساب بوده است و کأنّ در بهشت بوده و کأنّ به جهنم احاطه داشته است، او بعد از مرگ هم در همان عالم و یا عوالم خود قرار خواهد گرفت و با مرگ و انتقال از این دنیا و با پیش آمدن قیامت و حشر و حساب و بهشت و جهنم یقین وی کاملتر شده و همان عوالمی که قبلاً برای او مکشوف بود بیش از پیش مکشوفتر خواهد شد و آنچه را که قبلاً می یافت و می دید و شاهد بود بهتر و کاملتر و با کمال وضوح و روشنی و بدون هیچ گونه اجمال و ابهامی خواهد یافت و خواهد دید و شاهد خواهد گشت و به تعبیری کأنّ و أنّ خواهد شد. ببینید آقا بحث سر این نیست که فقط مشاهده ست ما بگوییم خوب حالا که چی مشاهده هست، توجه بفرمایید، بحث سر این نیست بحث سر این است که شخص حضور در آن عالم دارد یعنی نائل شده به آن عالم، بحث مشاهده یک موقعی ای ما را دور نکند مثل کسانی که مثلاً مشاهده های سطحی می خواهند فرض کنید مثل مشاهده امام زمان «علیه السلام» که دائم مشاهده سطحی می خواهد که من مثلاً امام زمان «علیه السلام» را ببینیم با چشم، اینکه من با چشم ببینم، خیلی یک حرف هست اینکه من نائل شویم به قرب حضرت یک حرف دیگرست، نزدیک بشوم به او یک بحث دیگرست، تقرب وجودی به او پیدا کنم و شباهت به حضرت پیدا کنم آن یک بحث دیگرست، نائل شدن، اینکه می فرماید سخن از مشاهده و یافتن و دیدن و بحث از وضوح و بهتر و کاملتر و اینها دیدن این فقط دیدن که نیست که ما بگوییم فقط خوب می بیند بحث این هست که این اصلاً خودش سعه ی وجودی در آنجا دارد یعنی به صورت چی هست؟ به صورت این نیست مثل اینکه از اینجا مثلاً ما داریم یک تصویری را می بینیم، یک صحنه ای را می بینیم و در آن هم قرار نداریم، کی ما نائل می شویم؟ زمانی که این وجود آنقدر سعه پیدا کند تا بتواند به آنجا برسد اصلاً، حضور داشته باشد آنجا، وقتی می گوییم یافته یعنی سعه ی وجودی اش تا آنجا شده یعنی نفس خیلی سعه پیدا کرده، به آنجا رسیده یعنی احاطه پیدا کرده نفس به آنجا.

از تعبیر روایات این حقیقت (مثل اینکه ما الان با ظاهر دنیا سر و کار داریم اما با برزخ که باطن اینجا هست با آن سر و کار نداریم، شباهت بین اینجا و آنجا خیلی دقیق نیست، نمی توانیم بگوییم چون با ظاهر سر و کار داریم از باطن هم نه باطن یک چیزی دیگرست حقیقتاً، باطن یک چیزی دیگرست) از تعبیر روایات این حقیقت روشن می گردد او در جوار رسول اکرم «صلی الله علیه و آله» می گوید حتی «یعنی تا اینجا رسیدم» کأنّ مثل اینکه «اُنظر الی عرش ربی» نگاه می کنم به عرش پروردگارم «و کأنّی انضر اهل الجنه» نگاه می کنم به اهل بهشت «کأنی انظر الی اهل النار» نگاه می کنم الان جهنم را و اهل جهنم را. من الان نگاه می کنم «و کأنی» الان «أسمع» صدای جهنم را من الان «زفیرالنار یدور فی مسامحه» این زفیر نار، فریاد آتش در تمام گوش من پیچیده بنابراین او در همین زندگی دنیوی با سیر عبودی و با سلوک الی الله عوالم برزخ را حشر و حساب را سیر نموده و در عوالم بالاتر از آن قرار گرفته است، اگر او از برزخ گذر نکرده بود و اگر حشر و مواقف اولیه حشر را پشت سر نگذاشته بود و اگر عوالمی را که قبل از بهشت و جهنم ها سیر نکرده بود هرگز نمی توانست شاهد حشر و مواقف آن و شاهد محشر بودن انسانها و حساب آنها و شاهد بهشت و بهشتیان و شاهد جهنم و حالا جهنمیان باشد در نتیجه او بعد از مرگ سیر برزخی به مفهومی که عامه ی مردم در پیش دارند نخواهد داشت یعنی بعد از وفات و انتقال از دنیا در برزخ و یا برزخ نمی افتد و مانند عامه ی مردم نیست که بعد از وفات به برزخ وارد گردد و سیر برزخی را آغاز کند، مولوی چه می گوید: در اینجا چه بهتر که مضمون این روایت و جریان این جوان را از زبان مولوی با برداشت هایی که او داشته نیز مورد دقت قرار دهیم، در دفتر اول مثنوی چنین می گوید:

گفت پیغمبر صباحی زید را کیف اصبح ای رفیق با صفا

گفت عبداً موقنا بازوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت

(اگر باغ ایمان تو شگفته کو نشانه هایش.)

گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتم ز عشق و سوزها

تا ز روز وشب جدا گشتم چنان که ز اِسپَر بگذرد نوک سنان

(یعنی نوک نیزه سپر را پاره می کند اینطوری گذشتم از شب و روز، پوسته ی شب و روز را پاره کردم و رد کردم.)

که از آن سو جمله ی ملت یکیست صد هزاران سال و یکساعت یکیست

(از آن سوها، توجه بفرمایید این نکته خیلی دقیق هست، از این سو که ما نگاه می کنیم کثرت هست ولی از آنسو چی است؟ وحدت است. این هنریست که یک نفر سالک می رسد به آن که وقتی با یک دید آنسوی نگاه می کند همه را یکی می بیند.)

هست ازل را و بدرا اتحاد عقل را ره نیست سوی افتقال

گفت از این ره کوره آوردی به یار در خور فهم و عقول این دیار

گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را عرشیان

هست جنت، هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش سَمَن

یک به یک وامی شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیاب

که بهشتی کی و بیگانه کی است پیش من پیدا چو مار و ماهی است

بعد از چندین بیت در ادامه ی این جریان می گوید:

جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن

و بعد از این بیت به بیان این حقیقت که اصحاب یقین و ارباب کشف از فاش نمودن اسرار و آنچه می یابند باید خودداری کنند پرداخته و با اسلوب خاص که نکاتی را در بر دارد پیش می رود، روایت بعدی در مورد توصیفی هست که امیرالمومنین «علیه السلام» در مورد متقین می کند، اوصاف متقین را که بیان میکند حضرت آنجا هم این ادراکات ماوراء طبیعی را به متقین اتصاف می دهد که انشاءالله در جلسه آینده خواهیم خواند.

والحمدلله رب العالمین.