معاد: جلسه 175 تاریخ: 23/9/76
از جلسه گذشته که بحث مان شواهد قرآنی و مثال های قرآنی در مورد امکان ادراک برزخ و عوالم فوق برزخ در همین دنیا بود یک پاورقی جا مانده بود که نخواندیم مخصوصا،. امشب پاورقی رامی خوانیم. بعد به اشارت دوم قرآنی که در مورد عروج نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست می پردازیم. صفحه 248. دقت و تامل در آیات قرآنی و آثار وارده در خصوص حضرت ابراهیم (علیه السلام) و دقت و تعمق در اشارات موجود در آنها این نتیجه را می دهد که حضرت ابراهیم (علیه السلام) در مقام توحید و عبودیت، در مقام و مرتبتی بود که جز حضرت حق را نمی دید و جز او را نمی خواست. حجاب ها از برابر دید او و اغیار از دل و جان او رخت بسته بود.
شما می دانید که وقتی جبرئیل (علیه السلام) به ایشان نازل شد در موقعی که می خواستند او را در آتش بیاندازند، گفت کاری داری انجام بدهم، کمکی می خواهی؟ گفت با تو نه! با تو کاری ندارم. جبرئیل (علیه السلام) هست اما می گوید با تو کاری ندارم. خدا دارد من را می بیند دیگر. این یعنی توحید. یعنی حتی با فرشته هم کاری ندارد. هیچی! با تو کاری ندارم. راحت در دل آتش قرار می گیرد. با آرامش. این نوع حساب کردن روی خدا یعنی فقط خدا را دیدن باعث می شود که انسان بر همه علل و آثار طبیعت غلبه کند.
داستان آن پیرمرد را برایتان گفتم. یک پیرمردی در یکی از این اقوام ما هست. در زمان رژیم گذشته راننده اتوبوس شرکت واحد بود. قبل از اینکه پا به سن بگذارد و جوان تر بود راننده اتوبوس بود، شهری مسافر می برد. از همین گاراژ مسافر می برد. گفت یک روز داشتم می رفتم مشهد، مسافرها را مشهد می بردم، در راه آب تمام کردیم. حالا پائین، دره بود. دستی ماشین را سفت کشیدم. رفتم پائین یک چشمه ای را پیدا کردم که آب بیاورم. دیدم یک پلنگ نشسته، تا من را دید آماده باش شد برای حمله. گفتم گربه مرتضی علی بنشین. آمدم برای زوار امام رضا (ع) آب ببرم. پلنگ راحت نشست. آب پر کردم، بلند شدم آمدم. کسی بتواند آنجا یاد حضرت امیر (علیه السلام) بیفتد.
یاد اینکه من شیعه هستم. شیعه امیرالمومنین (علیه السلام) هستم و همه اشیاء عالم در مقابل امیرالمومنین (علیه السلام) و در مقابل معصومین خاضعند. «وَ خَضَعَت کُلُّ شَیءٍ». در جامعه کبیره می خوانیم که تمام اشیاء عالم برای شما خاضع هستند. در مقابل شما هیچ مقاومتی ندارند. می خوانیم دیگر. همان «وَ خَضَعَ لَها کَلِّ شَیء» را که در کمیل می خوانیم، همان را در رابطه با معصومین (علیهم السلام) در جامعه کبیره می خوانیم که کل شیء برای شما خاضع هستند. این خیلی مهم است که کل شیء برای آنها خاضع است. لذا آنهایی که این جوری ولایت دارند، آنها به کل شیء غلبه می کنند. می توانند از خضوعی که در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) دارند، استفاده کنند. کل شیء!
یادمان نرود که صدای در بهشت چیست؟ یا علی است. در بهشت را که می زنند، صدای یا علی می دهد. باور می خواهد. آقا شیخ عباس قمی ساعتش خراب می شده، تربت کربلا به آن می مالیده خوب می شده. نه می برده می داده به ساعت ساز، نه جای دیگر. مریض می شده، انگشتش را در دارو می کرده، می گفته این انگشت حدیث نوشته، حدیث معصومین را نوشته، نمی شود که اثر نداشته باشد. مریض می شده کتاب کافی را به خودش می مالیده، خوب می شده. این فهم مقام معصوم و عظمت خیلی مهم است که کسی این را بفهمد. حالا که این دیگر خداوند تبارک و تعالی است و ابراهیم است و پیامبر اولوالعزم. می گوید نه جبرئیل با تو کاری ندارم.
او آن چنان مستغرق توحید بود که جز به محبوب توجه نداشت. در عشق و سوز از شدت عشق برخوردار بود و در مرتبه هیمان یعنی در مرتبه ارواح عالیه مهیمه و یا بالاتر از آن بود. مرتبه هیمان مرتبه تجلی حق با جلال جمال است. حق در جلال جمالش به ابراهیم تجلی کرده و در نتیجه جنبه وجه اللهی بر جنبه وجه الخلقی غالب گشته و جنبه خلقی یعنی خودی و ذات خود مستغرق و مستهلک شده در ذات خدا.
در مورد حضرت سکنیه (سلام الله علیها) داریم، سیدالشهدا (علیه السلام) فرمود: «کانَت مُستَغرَقَةً فِی الله». بله از خود سیدالشهدا (علیه السلام) هست که سکینه مستغرق در خداست. جمله معشوق است و عاشق پرده ای. یعنی همه چیز معشوق است و خود عاشق خودش پرده است. همین! خود عاشق پرده است و الّا همه اش معشوق است. همه اش توئی! شنیده اید که رفت در زد. گفت کیستی؟ گفت منم. در را باز نکرد. بعد فهمید اشتباه کرده. در زد. گفت کیستی؟ گفت توئی. در را باز کرد.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای. بزرگان در همین مرتبه عشق به خدا یک جاهایی می رسند که دیگر از خودشان خجالت می کشند. «وُجُودُکَ ذَنبٌ لا یُقاسُ بِهِ الذَّنب»؛ اصلا خود وجود تو یک گناهی است که هیچ گناهی با آن قابل مقایسه نیست. همین که هستی. همین که یک توئی هستی. آدم به یک جایی می رسد که از اینکه خودش هست احساس شرم می کند و احساس گناه می کند. انقدر غرق بودن... انسان دوست دارد که هیچ چیز نباشد.
شاید این را نشود فهمید اگر بخواهیم با نفوس ما ضعفا بسنجیم. چند دقیقه تصور کن خدمت امام زمان (علیه السلام) هستی. ببین تحمل می کنی پیش او بنشینی یا نه؟ هیچ چیز به تو نگوید، فقط لبخند بزند. می بینی نمی توانی پیش او بنشینی. از خودت و از وجود خودت شرمت می آید. از اینکه توئی و هستی. آره! «ما لِی و ما خَطَرِی»؛ من که هستم خدایا و چه ارزشی دارم. «اِلهِی مَن اَنَا حَتّی تَغضَبَ عَلَیَّ»؛ خدایا من که هستم که تو اصلا بخواهی به من غضب کنی. «فَوَعِظَّتِکَ ما یُزَیِّنُ مُلکِکَ اِحسانِی وَ لا یُقَبِّحُهُ اِسائَتِی»؛ وجود من و کارهای خیر من و احسان من یک ذره در ملک تو زیبایی ایجاد نکرده و تمام گناهان من یک ذره در او زشتی ایجاده نکرده. هیچ! من که هستم. «ما لِتُراب وَ رَبِّ الاَرباب»؛ داریم یک مشت خاک کجا و رب الارباب کجا. هیچ!
پر و بال ما کمند عشق اوست موکشانش می کشد تا کوی دوست
خدا شهید رمضانی را رحمت کند. شهید رمضانی وقتی در میدان مین شدیدا ترکش بر بدنش اثر گذاشته بود(تعداد خیلی زیادی ترکش به او خورده بود) یک آخ از او نشنیدیم. فقط گفت حسین جان. همین! یک کلمه. و باز گفت حسین جان و باز گفت حسین جان تا او را کنار میدان مین آوردند، او فقط می گفت حسین. همین! تا به شهادت رسید. آخ چیست؟
خصوصیات و حالات و رفتار آن بزرگوار به خوبی از غلبه حب حق و حکایت از شدت عشق و هیمان می کند. این را دارم می گویم، این مثال ها را در مورد انسان های زمان خودمان می زنم که دائم خودمان را از این عشق دور نبینیم. نگوییم او ابراهیم اواالعزم بود، این چنین بود. خیر آقا! می شود این جوری بود. تبری از آذر... آذر می دانید که عمویش بود و بت پرستی می کرد ولی در قرآن به اسم چه آمده است؟ پدرش. به اسم پدر صدایش می کند ولی پدرش نبوده. پدر حضرت ابراهیم (علیه السلام) موحد بوده. عمویش هست که به اسم پدر آمده.
تبرّی از آذر و کناره گیری از قوم، ندای «لا اُحِبُّ الآفِلِین»، شکستن بت ها و مقابله با شرک و طرد اغیار و نیز ذبح اسماعیل (علیه السلام) و غیره، همه و همه گویای این واقعیت است. از این کلمه «لا اُحِبُّ الآفِلِین» عرفا زیاد استفاده کرده اند. «لا اُحِبُّ الآفِلِین» یعنی من چیز موقت و افول کننده را نمی خواهم. هر چیزی که رفتنیست و موقت است نمی خواهم. «لا تَدعُ مَعَ اللهِ اِلهاً آخَر»، «لااِلهَ اِلّا هُو». جز خدا دنبال هیچ الهی نباشید چون اصلا الهی جز او نیست که شما بخواهید تمنایش را بکنید و به دنبالش باشید. نیست اصلا! «لااِلهَ اِلّا هُو». هر چه که فکر می کنید هست، دروغ است. هر چه که فکر می کنید هست و می تواند شما را ارضاء بکند و دل شما را به دست بیاورد و شما را به آرامش برساند سرابی بیشتر نیست. فقط سراب است. «فَکانَت سَراباً» هیچ نیست. دنبال چیز دیگر نگردید. «لااِلهَ اِلّا هُو». نیست!
خب! و همه و همه گویای این واقعیت است. او همه جا و در همه چیز خدای متعال را شاهد بود و او را می دید. خدای متعال از زبان او می گوید: «فَاِنَّهُم عُدُوٌ لِی اِلّا رَبَّ العالَمِین»؛ همه اینها دشمن من هستند جز خدا. چقدر توحید جالب است. جز خداوند ربّ العالمین همه اینها دشمن من هستند ولی او برای من بس است. «اَلّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهدِین»؛ کسی که من را خلق کرد، پس همان هست که من را هدایت می کند. «وَ الَّذِی هُوَ یُطعِمُنِی وَ یَسقِین»؛ کسی که طعام می دهد و من را سیراب می کند. «وَ اِذا مَرَضتُ فَهُوَ یَشفِین»؛ وقتی مریض می شوم (توحید را ببینید) او شفا می دهد. «وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحِیین»؛ کسی که مرا می میراند و سپس زنده می کند. موسی چه می گوید؟ موسی می گوید: «اِنُّ مَعِیَ رَّبِی سَیَهدِین». با من؛ «مَعِی»، ربی هست. «مَعِیَ رَّبِی»؛ پروردگارم با من هست. «سَیَهدِین»؛ او من را هدایت می کند. چقدر خوب است انسان واقعا روی ارتباطش با رب العالمین حساب کند.
دقت و تامل در این آیات مقام و منزلت توحیدی او را روشن می کند. او به هر سو نگاه می کرد، حق را می دید. در آسمان ها و زمین و در همه جا و به همین جهت می گفت: «اِنِّی وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذِی فَطَر السَّمواتِ وَ الاَرضَ حَنِیفاً وَ ما اَنَا مِنَ المُشرِکِین»؛ این آیه ای که قبل از سوره حمد مستحب است ما سر نماز بخوانیم. «اِنِّی وَجَّهتُ وَجهِیَ الَّذِی فَطَر السَّمواتِ وَ الاَرض»؛ من تمام چهره جانم را متوجه کسی کردم که آسمان ها و زمین را خلق کرد. «حَنِیفاً وَ ما اَنَا مِنَ المُشرِکِین»؛ فطرت گرای مسلمان موحدی که مشرک نیستم. من از مشرکین نیستم. خیلی خوب! دقت در این آیه و آیات قبلی را به عهده ارباب بصیرت و اهل اشارت می گذاریم. همین قدر با کامل شدن عشق و هیمان از خود فانی گشت و در مقام جمع و وصال به بقاء بالحق نائل آمد.
ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی واندر همه عالم مشهور به شیدایی
در نامـه مجنونان از نـام مـن آغـازند زین پیش اگـر بودم سـر دفتر دانایی
ای باده فـروش من سرمایه جوش من از توست خروش من من نایم و تو نائی
گر زندگیم خواهی در مـن نفسی در دم من مرده صد ساله تو جان مسیحایی
اول تو و آخر تو باطن تو و ظاهر تو مستور ز هر چشمی در عین هویدایی
تحمل ندارم. اگر داشتم برایتان از مناجات امام سجاد (علیه السلام) در این مناجات خمسه عشر می خواندم که چگونه به خدا خطاب می کند. «یا جنَّةَ وَ نَعِیمِی یا دُنیایَ وَ آخِرَتِی». مناجات مریدین بسیار زیباست و بقیه مناجات هایش.
خب بگذریم. اشارت دومی که ایشان به عنوان نمونه از قرآن کریم استفاده می کنند از سوره مبارکه نجم هست. من مقداری از آیات سوره مبارکه نجم را که در این درس با آن کار داریم از ترجمه مرحوم الهی قمشه ای (رحمة الله علیه) برایتان می خوانم. بعد در طول درس هم ترجمه های دیگری از آیات خواهم کرد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَن الرَّحِیم . وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَى ﴿١﴾ مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَى ﴿٢﴾ وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿٣﴾ إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحَى ﴿٤﴾ عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوَى ﴿٥﴾ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى ﴿٦﴾ وَ هُوَ بِالأفُقِ الأعْلَى ﴿٧﴾ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى ﴿٨﴾ فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى ﴿٩﴾ فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى ﴿١٠﴾ مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى ﴿١١﴾ أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا یَرَى ﴿١٢﴾ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى ﴿١٣﴾ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى ﴿١٤﴾ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى ﴿١٥﴾ إِذْ یَغْشَى السِّدْرَةَ مَا یَغْشَى ﴿١٦﴾ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى ﴿١٧﴾ لَقَدْ رَأَى مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَى ﴿١٨﴾ أَفَرَأَیْتُمُ اللّاتَ وَ الْعُزَّى ﴿١٩﴾ الی آخر.
خیلی خوب! نوزده آیه برایتان خواندم، از هجده آیه آن در این بحث استفاده می کنیم. ترجمه اش را برایتان بخوانم. قسم به ستاره ثریا. من تمام ترجمه آزاد مرحوم الهی قمشه ای را می خوانم. قسم به ستاره ثریای نبوت. چون از عالم قدس به جهان خاک فرود آید که صاحب شما یعنی محمد مصطفی (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیچگاه در ضلالت و گمراهی نبوده است و هرگز به هوای نفس سخن نمی گوید. سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست. او را جبرئیل همان فرشته بسیار توانا به وحی خدا علم آموخته است.
همان ملک مقتدری که به خلقت کامل و صورت ملکوتی بر رسول جلوه کرد و آن رسول در افق اعلای کمال بود. آنگاه نزدیک آمد و بر او نازل گردید. بدان نزدیکی که با او (یعنی با خداوند تبارک و تعالی) به قدر دو کمان یا نزدیک تر از آن شد. پس خدا به بنده خود وحی فرمود آنچه که هیچکس درک آن نتواند کرد. آنچه دید دلش هم حقیقت یافت (یعنی هر چه را دید همان جوری هم یافت و فهمید) و کذب و خیال نپنداشت. (یعنی آنچه که حضرت فهمیده بود کذب نبود، خیال هم نکرده بود. عین واقعیت و حقیقت محض را حضرت دید).
آیا کافران بر آنچه رسول در شب معراج به چشم مشاهده کرد، انکار می کنند. و یک بار دیگر هم او را (یعنی جبرئیل را) رسول مشاهده کرد در نزد سدرة المنتهی. در پرانتز مرقوم فرمودند که آن درختیست در سمت راست عرش که منتهای سیر عقلی فرشتگان و ارواح مومنان تا آنجاست و بر مقام بالاتر آگاه نیستند. بهشتی که مسکن متقیان است در همان جایگاه سدره است. (آنجاها بهشت است). چون سدره می پوشاند از نور و عظمت حق آنچه را که احدی از آن آگه نیست. چشم پیامبر از حقایق آن عالم، آنچه را که باید بنگرد بی هیچ کم و بیش مشاهده کرد. آنجا از بزرگترین آیات حیرت انگیز پروردگار را به حقیقت دید. تا اینجا. این هجده آیه که با ترجمه مرحوم قمشه ای بود.
حالا بحث این آیات را شروع خواهیم کرد. در سوره «النّجم» آیات 13 تا 18 می فرماید: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى ﴿١٣﴾ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى ﴿١٤﴾ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى ﴿١٥﴾ إِذْ یَغْشَى السِّدْرَةَ مَا یَغْشَى ﴿١٦﴾ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى ﴿١٧﴾ لَقَدْ رَأَى مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَى ﴿١٨﴾. ترجمه: و البته در نزول دیگری هم او را دید. (چه کسی را؟ جبرئیل را. چه کسی دیده بود؟ پیغمبر) آنوقت که به سدرة المنتهی رسید که در همانجاست بهشتی که منزل و ماوای خوبان است. آن زمان که احاطه داشت به سدره آنچه احاطه داشت. دقت کنید. دید او لغزش ننمود و خطا نرفت. و حقیقت این است که آیات بزرگ پروردگارش را دید. این آیات قسمتی از آیات اول سوره «النّجم» است. در اول این سوره و قبل از این آیات خبر از عروج رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) به عوالم بالا و عوالم قرب می دهد و این عروج را تا مقام «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى» بیان نموده...
(خب! اینجا را معنایش را خواندیم ولی یک مرتبه دیگر... «ثُمَّ دَنَا»؛ سپس نزدیک شد، «فَتَدَلَّى». «دَنَا» و «فَتَدَلَّى» دو تا فعل است که اگر فاعل هایش را به جبرئیل بگیریم یعنی جبرئیل نزدیک پیغمبر شد و خودش را به پیامبر آویخت تا با پیغمبر به بالا برود. ولی اگر بنا بر آنچه که مشهور است و ضمیرها را به خود پیغمبر می زنند، بگیریم یعنی پیامبر نزدیک شد و قربش را بیشتر کرد. چقدر نزدیک شد؟ «فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى» به اندازه دو کمان. انقدر نزدیک شد که به اندازه دو کمان شد)
... و آنچه را که در این مقام گذشت با جمله «فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى» خبر می دهد. یعنی بعد از اینکه نزدیک شد خداوند وحی کرد به بنده خودش آنچه که وحی کرد. و مشاهدات او و آنچه را که به چشم قلب دید با جمله «مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى»... «فُؤاد» یعنی قلب و دل دروغ نمی گوید آنهایی را که دیده، حقیقت می گوید. تصدیق و تائید نموده و هر گونه شک و رای را که ممکن است در دل بعضی ها باشد با بیان و لحن خاصی که توام با تعجب و انکار است نفی می کند و می فرماید: «أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا یَرَى»؛ آیا با او جر و بحث می کنید؟ نسبت به آنچه که او دیده شک می کنید؟ با ایشان مراء می کنید؟
سپس در آیاتی که عنوان شد، شهود و رویت قلبی دیگری را بیان نموده و می فرماید: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى» یعنی در نزول دیگری هم آن حضرت با رویت قلبی حضرت حق را دید. اینجا ضمیر را به چه کسی برگردانده ایشان؟ به حضرت حق. و این شهود و رویت آن وقت بود که آن حضرت نزد سدرة المنتهی بود و جنت ماوی هم آنجا بود و نزد همین سدرة المنتهاست آن زمان که احاطه داشت به چه؟ به سدره تا آخر.
آیه های قبل از این آیات با صراحت و با کمال وضوح این حقیقت را بیان می کند که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در معراج خود به سوی حضرت حق با قدم عشق و عبودیت از همه عوالم وجود و از همه سماوات گذر نموده و به مقام «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى» رسید. آنجا که احدی از ما سِوَی الله را به آنجا راه نیست و آنجا که ملائکه مقربین را هم آن صلاحیت و ظرفیت نیست که به آنجا نزدیک بشوند و آنجا که جبرئیل (علیه السلام) گفت: «لَو دَنَوتُ اَنمُلَةً لَاحتَرَقتُ». حضرت فرمود که جبرئیل بیا بالا. یک جائی توقف کرد. جبرئیل گفت نه دیگر، مقام من تا اینجاست. بیشتر از این نمی توانم بیایم. حضرت فرمود بیا بالا. عرض کرد: «لَو دَنَوتُ اَنمُلَةً لَاحتَرَقتُ»؛ اگر یک بند انگشت بخواهم بالاتر بیایم آتش می گیرم. می سوزم. مقام من اینجاست. از اینجا به بعد دیگر تو برو چون اینجا دیگر مقام فرشته تمام شده است.
در پاورقی مرقوم فرمودند مولوی در این مقام گوید:
احمــد ار بگـشایـد آن پــر جـلیـل تـا ابـد بیـهوش مـانـد جـبرئیـل
چون گذشت احمد ز صدره و مرصدش وز مـقام جـبرئیـل و از حـدش
گفت او را هـین بپـر انـدر پیـم گفـت رو رو مـن حـریف تـو نیـم
باز گـفتا کـز پـیم آی و نـایسـت گفت رو زین پس مرا دستور نیست
از اینجا به بعد دیگر من نمی توانم بیایم. امر ندارم بیایم. دستور ندارم بالاتر بیایم.
بـاز گفـت او را بیـا ای پـرده سوز مـن به اوج خـود نـرفتستم هنـوز
من هنوز تازه بین راه هستم. حضرت فرمود هنوز اوج نگرفته ام.
گفت بیرون زین حد ای خوش فر من گــر زنـم پـری بسوزد پـر مـن
حـیرت انـدر حیرت آمـد این قصص بیهـشی خــاصگـان انــدر اخــص
بیهشی ها جمله اینجا بازی است چند جان داری که جان پردازی است
جـبرئـیلا گــر شــریفـی و عـزیـز تو نـه ای پـروانه و نـه شمـع نـیز
شمع چون دعوت کنـد وقت فـروز جــان پــروانـه نپـرهیزد ز سـوز
می گوید هر چند عزیز و شریف هستی اما پروانه شمع پیغمبر نمی توانی باشی. چون پروانه با شمع است دیگر. انقدر با شمع هست تا می سوزد. می گوید تو نمی توانی با پیغمبر بسوزی.
پیداست که رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این سفر همه عوالم موجود در قوس صعود را پشت سر گذاشته و نه تنها از برازخ و عوالم تجرد گذشته است، بلکه همه آن حجب را که بالاتر از عوالم برزخ و تجرد است نیز سیر نموده و به جائی رسیده است که فوق همه اینها است. به عبارتی آن حضرت در قوس صعود همه منازل را طی نموده و از همه مراحل و منازل آن گذشته است. همه اینها در زندگی دنیوی آن حضرت بوده و مقام و منزلت او در زندگی دنیوی همان مقام و منزلت «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى» است. و پیداست که حضرتش بعد از وفات نیز در همان مقام و در همان مرتبه... خودش را با مردم یکی می کرد و با اینها زندگی می کرد . سلام الله علیه.
و حضرت ما را دعوت کرده به آن مقامی که خودش هست. آمده که ما را با خودش به آنجاها ببرد. «آه! وانَفساه! اِن حِیلَ بَینِی وَ بَینَ مُحَمَّدٍ المُصطَفی». امام سجاد (علیه السلام) عرض می کند آه! وانفساه! اگر بین من و محمد مصطفی فاصله بیفتد. حیف نیست؟ ما که حالا نمی فهمیم عشق خدا چه هست. ولی حقیقتا وقتی به قلب مان مراجعه می کنیم، می بینیم که می توانیم به پیغمبر بگوییم آقا ما آتش جهنم را تحمل می کنیم ولی دوری تو را نمی توانیم تحمل کنیم. بسیار سخت است که از پیامبر دور باشیم. تمام عشق ما، تمام امید ما این است که به رسول الله ملحق شویم. رسول الله خیلی وجود عزیزی است. خیلی وجود دوست داشتنی است. واقعا حیف است انسان به رسول الله ملحق نشود. حیف است انسان محضر حضرت را درک نکند.
تمام خستگی انسان در می رود، تحمل تمام مصائب راحت می شود وقتی انسان می داند قرار است به رسول الله ملحق شود. می داند وقتی جان می دهد پیامبر بالای سر او هست. با لب خندان، منتظر. چقدر شیرین است. آدم دوست دارد هزاران بار این طوری جان بدهد که وقتی می خواهد از اینجا برود وجود نازنین پیغمبر بالای سر او باشد و اصلا وقتی آدم یاد این صحنه است واقعا زندگی کردن برای او سخت می شود. خیلی منتظر است آن لحظه برسد. چقدر حرف دارد...
شهود در منزل سدرة المنتهی. در آیات عنوان شده که از آیه 13 شروع می شود و در آیه 18 خاتمه می یابد به شهود و رویت قلبی دیگری اشاره نموده و می فرماید: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى» یعنی رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) در نزول دیگری نیز خدای متعال را به بصر قلبی دید و به شهود او نائل گشت. تعبیر مخصوص «نَزْلَة» که دلالت بر بار دیگر از نزول می کند حکایت به خصوصی دارد. این تعبیر حاکی از آن است که این رویت و شهود در مقام و مرتبت خاصی از مقامات قرب رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) بوده و مقام و مرتبتی که حضرتش در آن مقام در عین رویت حق و شهود او، علم به رویت و شهود خود و علم به شاهد و مشهود داشته است و این مقام و مرتبت نسبت به مقام و منزلت اصلی و برتر آن حضرت، مقام و مرتبت پائین تریست.
« نَزْلَةً أُخْرَى» یعنی یک درجه پائین تر. کدام مرحله پائینتر بود؟ آن مرحله ای که حضرت چه بود؟ یعنی آن موقعی که در حال مشاهده بود علم به خودش و علم به شاهد و مشهود داشت. «نَزْلَةً أُخْرَى». «نَزْلَة» یعنی پائین تر. سپس به این مقام و مرتبت که شهود و رویت در آن تحقق یافته است به بیان خاصی اشاره نموده و می فرماید: «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى» یعنی این رویت و شهود حق نزد سدرة المنتهی بود آنوقت که رسول اکرم(صلّی اله علیه و آله و سلّم) در مقام و منزلتی بود که در آن مقام، در سدرة المنتهاست. یعنی در مقامی که شاهد است و شاهد و مشهود را ادراک می کند در کجا هست؟ در سدرة المنتهی.
این رویت و شهود تحقق یافت. به عبارت روشن تر این رویت و شهود در مقامی از مقامات قرب رسول الله (صلّی اله علیه و آله و سلّم) بود که در آن مقام در سدرة المنتهی بود. رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) در هر مقامی از مقامات معنوی و در هر منزلی از منازل عبودی در عالمی از عوالم وجود هستی است. در مقامی در سدرة المنتهی بود و در مقامی در عالم دیگر. در مقامی که این رویت قلبی و شهود را داشته است در عالمی که فوق سماوات سبع است و سدرة المنتهی نامیده می شود، بوده است. (آن بالا)
پیامبر یک وجود ممتد از این مقام است تا زمین. یعنی بدنش در عالم مادی حضور داشت. آن هم نه بدن عادی، پیامبر بدن مادی داشت اما انقدر این بدن نورانی بود، انقدر این بدن کسب فیض کرده بود از روح که خصوصیات عجیبی برای بدن حضرت ذکر می کنند. بیست و هفت، هشت خصوصیت هست که فقط برای بدن ایشان بوده، در بدن کس دیگری اینها ذکر نشده است. یکی اینکه بدن ایشان سایه نداشت. بدن چه بدنی بوده؟! یکی اینکه حضرت بوی عطر طبیعی داشته. یعنی عطر نمی زده ولی خود بدن مبارک شان انقدر معطر بوده که وقتی از جایی رد می شده ساعت ها بعد دیگران که می آمدند بوی ایشان را استشمام می کردند. حالا ساعت ها یا مدت ها بعد این جور بوده.
در فردا شب نقل می کنند که حضرت سر به سجده گذاشت. فردا شب حضرت سجده خوبی دارد. فردا شب، شب مهمی است. «سَجَدَ لَکَ سَوادِی وَ خِیالِی وَ بَیاضِی»، خدایا همه مراتب وجودی من برای تو سجده کرده. از جسمم تا آن عالی ترین درجات. همه مراحل وجودم به تو سجده کرده . یک سجده حقیقی.
خب! حالا اینجا نویسنده ترجیح دادند که از سدرة المنتهی خصوصیاتی را ذکر کنند که ما بیشتر به درک آن مقام پیامبر نائل بشویم. بعد از بیان شهود در تعریف سدرة المنتهی می فرماید: «عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى» یعنی سدرة المنتهی عالمیست که جنت ماوی نزد آن است. با این حال بد من و این قلب تاریک خیلی من واقعا برای شما متاسفم که باید این مطالب را از دهان من بشنوید. خدا شهید دستغیب را رحمت کند. چه غوغایی بود. چه غوغایی بود وقتی می خواست این مسائل را شرح بکند و توضیح بدهد. همه وجودش را آنجا می برد. (رحمة الله علیه)
سدرة المنتهی عالمیست که جنت ماوی نزد آن است. این تعبیر به خوبی حاکی از آن است که سدرة المنتهی از عوالم قرب است و جنت الماوی که از بهشت های موعود است و صالحین و مومنین در بازگشت به سوی خدای متعال به آن راه خواهند یافت و از عوالم قرب و لقا می باشد، نزد آن و یا از آن است. سپس به خصوصیت دیگری از خصوصیات سدرة المنتهی که این رویت در آن تحقق یافته است اشاره نموده و می فرماید «إِذْ یَغْشَى السِّدْرَةَ مَا یَغْشَى» یعنی هنگامیکه سدرة المنتهی را پوشانیده بود آنچه پوشانیده بود. این تعبیر حکایت از غشیان و احاطه چیزی می کند که سدرة المنتهی را پوشانیده است. نه این غشیان و احاطه خاص و نه آنچه احاطه نموده است، گفتنیست. که می فهمد چه بود؟ سدرة را با آن عظمت که «عِندَها جَنَّةُ المَاوی» همه را پوشانده بود.
و با جملات و الفاظ که دارای مفاهیم محدود آمیخته به حدود مکانی و زمانی و خصوصیات دیگر مادیست نمی شود این غشیان و احاطه مخصوص و نیز احاطه کننده را بیان نمود. نه تنها الفاظ و جمله ها قاصر است بلکه افهام و عقول عادی هم ظرفیت و صلاحیت این ادراک و هضم این حقایق برتر از ماده و مادیات و زمان و مکان و وضع و جهات را ندارد. همین قدر این رویت نزد سدرة المنتهی بود آن وقت که پوشانیده بود سدره را آنچه پوشانیده بود.
در حقیقت می توان گفت که بنابر اجمال و ابهام است. نه خود سدرة المنتهی تبیین شده است و نه چگونگی و ماهیت این غشیان و احاطه و احاطه کننده توضیح داده شده است. در جای دیگر از قرآن کریم هم بیانی در این خصوص وجود ندارد. در پاورقی مرقوم فرمودند: در روایات وارده در تفسیر آیه اسراء، اشارتی در خصوص سدرة المنتهی وجود دارد که دلالت بر رتبه وجودی سدرة المنتهی می کند. از بیانات معصومین (سلام الله علیهم اجمعین) چنین استفاده می شود که سدرة المنتهی بالاتر از همه سماوات سبع و عوالم ملکوت و جبروت است و به یک نظر سدرة المنتهی خود از جبروت بوده و بالاترین عالم از عوالم جبروت می باشد که به همه عوالم جبروت و ملکوت و ماده محیط است و از بعضی تعبیرات احادیث برمی آید که سدرة المنتهی آن چنان در رتبه بالاست که جبرئیل (علیه السلام) را با آن همه سعه وجودی و احاطه، ظرفیت و صلاحیت وجودی صعود به آن و نزدیک شدن به آن نیست.
در خبری از ابن عباس که در مناقب آورده این بیان هست که وقتی رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) در معراج و سفر خود به سدرة المنتهی رسید و از آنجا به حجب رسید، جبرئیل به آن حضرت گفت که ای رسول خدا پیش بروید من نمی توانم از این مکان فراتر بروم و اگر چند انگشت دیگر نزدیک بشوم می سوزم.
در تفسیر قمی در روایتی این بیان را از امام باقر (سلام الله علیه) نقل می کند که وقتی رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) در معراج و سفر خود به سدرة المنتهی رسید، جبرئیل از حرکت با رسول الله (صلّی اله علیه و آله و سلّم) باز ایستاد. رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) به جبرئیل فرمود: آیا در یک چنین موضعی من را تنها می گذاری؟ جبرئیل به آن حضرت گفت شما پیش بروید، قسم به خدای متعال به جایی رسیده اید که مخلوقی از مخلوقات خدا به آنجا نرسیده است. (سلام الله علیه)
پس آن حضرت فرمود: اینجا بود که پروردگار را دیدم و حائل گردید بین من و بین خدای متعال سبحات جلال. البته می شود از این روایات این چنین برداشت نمود که جبرئیل (علیه السلام) تا سدرة المنتهی با آن حضرت بود و به فوق سدره نمی توانست صعود بکند. در هر صورتی از این بیان به خوبی مرتبت و منزلت سدرة المنتهی روشن می گردد. ناگفته نماند که این بیانات حاکی از دقائق و اسرار زیادیست که شرح و تبیین آنها به اندازه ای که مقدور است احتیاج به بسط کلام دارد و از حوصله این نوشته خارج است. بعد از بیان این رویت قلبی و شهود برای تایید و تاکید آن و برای تائید صحت آن می فرماید: «مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى» یعنی چشم قلب نه لغزش نمود و نه خطا رفت و در آخر به بیان این حقیقت که آنچه رسول اکرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) دید و مشاهده نمود ذات غیبی و هویت غیبیه ذات نبود. خود ذات نبود. دقت بکنید. آن که حضرت دیده ذات نبوده. هویت غیبیه ذات الهی هم نبوده و بلکه جلوه ذات و جلوات ذات بوده.
می فرماید: «لَقَدْ رَأَى مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَى» یعنی از آیات بزرگ پروردگارش دید. آیاتی که تعیّن های ذات است. یعنی ذات وقتی جلوه می کند آن جوری ظهور می کند و آیاتی که او در آنچه به چشم می خورد و جلوه کرده است، آیاتی که جلوات ذات غیبی و هویت غیبیه هستند و ظهورات او می باشند و آیاتی که عبارتند از ظهور تام و جلوه اتم ذات. و الّا ذات غیبی و هویت غیبیه ذات را که احدی نائل نمی شود. این را هم قبلا صحبت کردیم که مقام ذات چه هست؟ دست نایافتنیست. برای هیچ پیغمبر و امام و ولی ای نمی شود. راه پیداکردنی نیست. ذات حضرت حق را بدون حجاب نمی توان مشاهده نمود زیرا که «وَ لایُحِیطُونَ بِهِ عِلما». سروه طه: آیه 110. یعنی هرگز کسی نمی تواند از نظر علمی به خدا احاطه کند. وقتی کسی بتواند ذات را درک کند یعنی از نظر علمی چکار کرده؟ او را احاطه کرده و این هم شدنی نیست که خدا یک موقعی در ظرف مخلوق جا بگیرد. هویت غیبیه که هیچ گونه تعیّن و نام و نشانی نداشته و پاک از هر تعیّن و هر نام و نشان است متعلق هیچ احاطه و اشاره ای اگر چه قلبی باشد، نخواهد بود. عنقا شکار کس نشود دام باز گیر.
خب! یعنی حتی اشاره قلبی هم نمی شود به آن کرد. خدا امام (سلام الله علیه) را رحمت کند. می فرمود ما وقتی می خواهیم خدا را حمد بکنیم. حمد یعنی چه؟ یعنی ستایش. ستایش معلول چیست؟ معلول نوعی از معرفت است. انسان نوعی از معرفت پیدا کرده که می تواند یک چیزی را ستایش بکند. لذا قبل از حمد یک سبحان الله می گوییم. سبحان الله یعنی خداوند منزه است از اینکه من بتوانم او را ادراک بکنم. آن ادراکی که بخواهم آن حق حمد را بجا بیاورم. این حمدی که من می کنم به این معنا نیست که من موفق به ادراک شده باشم که بتوانم حق حمد را ادا بکنم. لذا ما وقتی می خواهیم خداوند را حمد کنیم، آن غایتش را که نمی دانیم چیست. فقط می گوییم: «اَلحَمدُ لِلّه کِما هُوَ حَقُّه»؛ آن جوری که او اهلش است. «وَ کَما یَنبَغِی لِکَرَمِ وَجهِهِ وَ عِزِّ جَلالِه»؛ آن جوری که شایسته خداست او را حمد می کنیم. ما که نمی فهمیم. ما که نمی دانیم.
خب من امشب یک مقدار کار دارم نمی توانم بحث را بیشتر از این ادامه بدهم. باشد برای جلسه آینده.
والسلام