جلسه 174 - معاد
شماره جلسه
174
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 174 - معاد

معاد: جلسه 174

خب! اشارات دیگری از قرآن کریم. در این درس هم یک نمونه دیگر قرآنی از امکان مشاهده برزخ و عوالم فوق برزخی حتی در دنیا را که داستان حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، می خوانیم. به طوری که گفتیم در بعضی آیات، اشارت ها و نکاتی وجود دارد که دلالت بر حقیقت مورد بحث می کند. اشارات موجود در آیات قرآنی یکی دو تا نیست و زیاد است. ارباب بصیرت می دانند که در آیات قرآن کریم اشارت های زیادی برای اهل اشارت هست و به یک نظر در هر آیه ای، اشارت یا اشارتهایی موجود است که در جای خود برای اهل قرآن دلالت ها داشته و حکایت ها می کند. (زیر آن اهل قرآنش خط بکشید). یعنی انسان تا واقعا اهل قرآن نشود، آن رموز و اشارت ها را نمی فهمد.

و آنانی را که از بطون قرآن و از تاویل آن بهره ای دارند به سوی مقصود هدایت می کند. در مسئله مورد بحث نیز اشارات زیادی در آیات وجود دارد و ما در اینجا به مواردی از آنها اشاره می کنیم و تامل بیشتر را به عهده اهل تامل می گذاریم.

اشارت اول: ارائه ملکوت به حضرت ابراهیم (علیه السلام). در سوره انعام، آیه 75 می فرماید: «وَ کَذلِکَ نُرِی اِبراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِین»؛ و همین طور ارائه می کنیم به ابراهیم، ملکوت آسمان ها و زمین را و برای اینکه از یقین آورندگان باشد. خوب به ترجمه دقت کنید. ارائه می کنیم به ابراهیم، ملکوت آسمانها و زمین را و برای اینکه از یقین آورندگان باشد. یعنی چه «و برای اینکه»؟ اگر «واو» را نداشت، می شد برای اینکه از یقین آورندگان باشد. این کار را می کنیم که از چه باشد؟ از یقین آورندگان باشد. ولی وقتی «واو» را می آورد، و برای اینکه از یقین کنندگان باشد، یعینی چیزهای دیگری این وسط بوده که ما نگفتیم.

یکی از آنها چه هست؟ این است که این از یقین آورندگان باشد. جمله «وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِین» معطوف به جمله محذوف است. یعنی عطف شده به جمله ای که قبلا بوده و چه شده؟ جمله ای که حذف شده. که از اول ذکر نشده. اینکه می گوییم قبلا بوده، نه اینکه بوده و حذف شده. یعنی باید باشد و نیست. چرا؟ چون هنوز چیزی به عنوان دلیل برای اینکه چرا خداوند ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم (علیه السلام) نشان می دهد، ذکر نکرده است. دلیلی ذکر نکرده. مثل اینکه من بگویم که من به مشهد می روم و برای اینکه منزل دوستم بروم. باید بگویم من به مشهد می روم برای اینکه زیارت بکنم، پابوس امام رضا (علیه السلام) بروم، چه بکنم، چه بکنم، چه بکنم و برای اینکه دوستم را ببینم.

اما اگر از اول هیچ چیزی نگفتم و گفتم و برای اینکه دوستم را ببینم یعنی چیزهایی هم این وسط بوده که من ذکر نکردم. و حاکی از این است که آثار و نتایج مترتب بر این ارائه (کدام ارائه؟ ارائه ملکوت آسمانها و زمین) آثار و نتایج خاصی است که نباید گفته شود و نباید ذکر بشود. زیرا که جمله، کلمه، لفظ و تغییرات کلامی از عهده بیان آنها برنمی آید به اضافه اینکه افهام (یعنی فهم ها) را صلاحیت و قابلیت هضم و دریافت آنها نیست. لذا خدا هم نگفته. فقط آن را که مردم می توانستند هضم کنند، گفته است. آن چیست؟ گفته که ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم و برای اینکه ابراهیم از یقین آورندگان باشد. آن برای دیگر را نگفته. و، و، و، و چیزهایی که باید می گفته، نگفته است.

ترجمه ساده آیه این چنین است: و همین طور ارائه می کنیم به ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را برای اینکه ... (چند تا نقطه)، یعنی این چیزهایش حذف شده، خداوند نگفته است و در نهایت و برای اینکه از یقین آورندگان باشد. خب حالا چرا نگفته؟ برای اینکه فهم ها توان و کشش آن را ندارند. خب! حالا ملکوت چیست؟ ملکوت آسمانها و زمین؟ ملکوت آسمان ها و زمین که در آیه ذکر شده است در سوره یاسین تا حدودی به تفسیر بیان گردیده است. در آیات 82 و 83 این سوره می فرماید: «اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شَیءً اَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُون. فَسُبحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلُّ شَیءٍ وَ اِلَیهِ تُرجَعُون».

خب! ترجمه نکرده، من برایتان ترجمه کنم. به درستی که امر خداوند تبارک و تعالی این چنین است که هنگامی که چیزی را اراده بکند، همین که به آن شیء، به همان چیزی که اراده کرده بگوید باش، می باشد. تحقق پیدا می کند. عرض کردیم این از خصوصیات عالم امر هست که عالم امر بر خلاف عالم خلق که اگر چیزی بخواهد در آن تحقق پیدا کند احتیاج به مقدمات و مواد اولیه و اینها دارد ولی در عالم امر این جوری نیست. در عالم امر هر چه که اراده بشود، مطلق اراده مساوی با وجود خود همان شیء است. بعد می فرماید: «سُبحانَ الَّذِی»؛منزه است خدایی که... «بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلُّ شَیءٍ»؛ به دست اوست ملکوت و باطن هر چیزی.

وقتی می گوید به دست اوست باطن هر چیزی یعنی چه؟ یعنی هر چیزی دارای باطن هست که باطنش دست خداست. چون کل شیء دارد. کل شیء یعنی هر چیز. پس هر چیزی دارای ملکوت و باطن است. یعنی صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. یعنی هر شیء و هر چیزی که در این دنیا هست، یک باطنی هم دارد که از انسان های دیگر چه هست؟ از انسان های عادی مخفی هست. از آیه دوم این حقیقت استفاده می شود که هر چیزی و هر موجودی برای خود یک جنبه ملکوتی و یک صورتی در ملکوت دارد. همه آسمان ها و زمین صورت های ملکوتی دارند که همان ها ملکوت آسمان ها و زمین است.

دقت فرمودید همه آسمانها و زمین چه دارند؟ دارای صورت ملکوتی هستند. از آیه دوم با توجه به آیه اول چنین بر می آید که ملکوت هر شی، باطن آن و صورت بالاتر آن و جهت امراللهی آن و آنسوی آن است. امراللهی یعنی چه؟ چون دارد از عالم امر خبر می دهد. عالم امر همان عالم ملکوت اشیاء است. یعنی یک شیء یک جنبه خلقی دارد که ما داریم اشیاء رامی بینیم. یک جنبه پشت پرده اش است که جنبه امراللهی قضیه هست یا جنبه وجه الربی به آن می گویند. وجه الخلقی و وجه الربی. آن طرفش است که صورت اصلی آن است.

به عبارت روشن تر ملکوت اشیاء عبارت است از همان امر و یا عوالم امری که اصول و بواطن اشیاست. یک بار دیگر می خوانم؟ ملکوت اشیاء چیست؟ عبارت است از همان امر و یا عوالم امری که این عالم امر چه هست؟ اصول و باطن اشیاء است. روح را هم قبلا گفتیم. روح هم مال کجاست؟ عالم امر هست. «قُلِ الرُّوحُ مِن اَمرِ رَبِّی». هر شیء صورتی و یا صورت هایی در ملکوت دارد که از ما محجوب است. صورت یا صورت های ملکوتی اشیا در پشت حجاب هاست که اگر حجاب ها کنار برود مکشوف می گردد.

پس اشیا دارای یک حقیقت یا حقایقی در پشت صحنه هستند ولی ظهورات آنها اینجا چه هست؟ همین است که ما الآن داریم می بینیم. خب! از جمله ملکوت آسمانها و زمین (یعنی نمونه)... از جمله یعنی از نمونه های ملکوت آسمانها و زمین چه هست؟ ملکوت عقائد یعنی باطن. ملکوت را می توانید باطن بنویسید. ملکوت عقائد و اوصاف و اخلاق و اعمال یعنی ملکوت راه و روش انتخابی انسان در دنیا است. یعنی چه؟ یعنی راه و روشی که انسان در زندگی انتخاب می کند و با آن زندگی می کند دارای یک باطنی هست. هر نگاهی، هر خوردنی، هر شنیدنی، هر کاری که انسان انجام می دهد، یک باطنی پشت پرده دارد می سازد. یعنی صورت پشت پرده عقائد و اوصاف و اعمال که صور اخروی و باطنی و محجوب آنهاست.

همان صورت ملکوتی آنها می باشد زیرا که هر شیء برای خود ملکوتی دارد. هر شیئی دارای چه هست؟ ملکوت. طبق آن آیه ای که خواندیم. و برای هر شیء، صورتهای ملکوتی هست. اینکه می گوییم برای هر شیئی صورتهای ملکوتی وجود دارد و نه یک صورت ملکوتی به لحاظ این است که ملکوت، مراتب و عوالم دارد و یک مرتبه و یک عالم نیست. بعضی از این مراتب و عوالم پائین تر از بعضی مراتب و عوالم است. مراتب و عوالم پائین تر ملکوت را ملکوت اسفل و مراتب و عوالم بالاتر آن را ملکوت اعلی می گوییم. می گوییم فلانی به ملکوت اعلی پیوست.

خب! البته بین مراتب و عوالم ملکوت اسفل هم تقدم و تاخر رتبی وجود دارد و بعضی مقدم بر بعضی می باشند. یعنی در خود ملکوت اسفل که ملکوت پائین تر است، باز مراتبی هست و مرابت آن هم درجه بندی شده است. خود ملکوت اسفل هم در واقع چه دارد؟ ملکوت اسفل و اعلی دارد نسبت به مراتب خودش. خب! یعنی بعضی اصل و باطن بعضی دیگر و بعضی ظاهر و جلوه آن است که در نتیجه آنچه پائین تر است از بالاتر سرچشمه گرفته و محدودتر از آن و صورت نازله آن است و بالعکس آنچه بالاتر است، علت و منشا پائین تر از خود بوده و از سعه وجودی بیشتری برخوردار است. در واقع چه هست؟ مراتب حجاب های نورانی هست که حجاب های نورانی، خودشان دارای مراتب مختلفی هستند.

و همین طور بین مراتب و عوالم ملکوت اعلی نیز تقدم و تاخر رتبی وجود دارد. در آنجا هم همین طور است. در خود ملکوت اعلی ما ملکوت اسفل داریم و ملکوت باز چه؟ ملکوت اعلی داریم و بعضی مقدم بر بعضی می باشد. یعنی بعضی اصل و باطن و بعضی ظاهر و جلوه است که در نتیجه آنچه پائین تر است از بالاتر سرچشمه می گیرد و محدودتر از آن (یعنی از کدام؟ از صورت بالاتر) و صورت نازله آن است و بالعکس آنچه بالاتر است علت و منشا پائین تر از خود بوده و از سعه بیشتری برخوردار است. بنابراین صور پشت پرده عقائد، اعمال و اوصاف انسان که صور اخروی و باطنی و صور بهشتی و جهنمی آنهاست از جمله ملکوت آسمان ها و زمین می باشد. گرفتید چه شد؟ یعنی شما کارهایی که دارید انجام می دهید روی این زمین یک ملکوت و باطنی دارد، در آسمانها هم ملکوت و باطنی دارد. هر کاری که می کنید، فکری که در سر شما می آید، نگاهی که می کنید، چیزی که می شنوید، اندیشه ها، اعمالی که انجام می دهد، رفتارها و عقائد شما، هر عقیده ای که داشته باشید یک باطنی برای شما درست خواهد کرد. خب! و عجیبتر این است که...

حالا ایکاش ایشان جلد سوم را نوشته بود و در جلد سوم اینها را توضیح می داد که همه این باطن ها یعنی ملکوت اسفل با تمام مراتبش و ملکوت اعلی با تمام مراتبش در نفس ضبط می شود. نفس همه را نگه می دارد. نفس خودش حامل اینها هست. لا اله الّا الله. یعنی در چیزی جمع می شود و در چیزی ضبط می شود که آن چیز قرار است خودش به کجا منتقل شود؟ به آنجا. و خودش با همه حقیقتش باید از پس زندگی آنجا با همه دارای هایی که دارد بربیاید. با همه باطن هایی که جمع کرده است. با همه مراتبی که جمع کرده، قرار است خودش از پس آن زندگی بربیاید. لا اله الّا الله.

سوال: یعنی منتقل که می شود دارد یا می رود آنجا ضبط می شود؟ نه! همین الآن ضبط می شود. الآن هم هست. فقط ادارک ما نمی تواند درکش بکند. یعنی الآن هم در مراتب خودش قرار دارد. همین قدر آیه شریفه... خواندیم یا نخواندیم؟ بالایش را نخواندیم.

از اول می خوانم. بنابراین صور پشت پرده عقائد و اوصاف و اعمال انسان که صور اخروی و باطنی و صور بهشتی و جهنمی آنهاست از ملکوت آسمانها و زمین می باشد. یعنی از جمله ملکوت آسمانها و زمین چه هست؟ باطن و ملکوت عقائد و اوصاف و اعمال انسان، اندیشه های انسان. و نه اینکه ملکوت آسمان ها و زمین در همان هایی که گفته شد خلاصه بشود. در نتیجه ملکوت آسمان ها و زمین تنها به ارائه بهشت ها و جهنم ها گفته نمی شود بلکه عام است و به غیر آنها هم شمول دارد. حال اینکه مراد از ارائه ملکوت آسمانها و زمین ها، ارائه همه ملکوت بوده یا بعضی از آن، مطلب دیگری است که در بحث ما مورد نیاز نیست. همین قدر آیه شریفه دلالت بر این معنی دارد که ملکوت بر حضرت ابراهیم (علیه السلام) ارائه شد. حالا چقدر از ملکوت، کدام مراتبش، همه اش، جزئی از آن، بهشت و جهنمش یا چیزهای دیگر بماند.

و مکشوف گردیده است و اینکه خدای متعال با عنایات خاصه خود، حجاب ها را کنار زده و ملکوت را به آن حضرت معلوم گردانیده است. برای بیشتر روشن شدن معنی آیه شریفه به بعضی از روایات وارده، استناد می کنیم. ابوبصیر از یکی از صادقین، صادقین یعنی امام صادق و امام باقر (علیهم السلام) نقل می کند و می گوید از آن حضرت از آیه «وَ کَذلِکَ نُرِی اِبراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرض» سوال نمودم. امام (علیه السلام) فرمود: آسمان ها و زمین برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) مکشوف گردید به نحوی که آنها و آنچه را که در آنها هست مشاهده کرد و دید و نیز عرش و کسانی که بر عرش هستند را مشاهده کرد و دید.

ابوبصیر می گوید: سوال نمودم آیا آنچه به ابراهیم (علیه السلام) داده شد به رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم داده شد؟ امام (علیه السلام) فرمود: آری و همین طور به صاحب شما. منظور خود آن حضرت است که صاحب امر ولایت می باشد. یعنی ما هم این را داریم. ما هم نظاره بر ملکوت آسمانها و زمین را داریم. البته باید توجه داشته باشیم که منظور از مکشوف شدن آسمانها و زمین، مکشوف گشتن باطن آنهاست که همان ملکوت آسمانها و زمین است و تعبیر «کَشَفَت» دال بر این معناست. «کُشِفَت». «کَشَفَت» هم بخوانیم اگر فاعلش را خدا بگیریم... نه همان «کُشِفَت» باید بگوییم. دال بر این معناست. یعنی کشف شد. چه کشف شد؟ ملکوت آسمانها و زمین.

برای رفع ابهام به روایت دوم دقت می کنیم. عبدالرحیم از امام باقر (سلام الله علیه) در خصوص آیه «وَ کَذلِکَ نُرِی اِبراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنِین» نقل می کند که آن حضرت فرمود برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) حجاب و پرده از آسمان برداشته شد. «کُشِفَ لَهُ عَنِ الاِرض» تعبیری که در روایت داریم. حجاب و پرده از زمین برداشته شد تا اینکه زمین و آنانی را که در آن هستند، دید و حجاب و پرده از آسمان برداشته شد تا اینکه آسمان و آنانی را که در آن هستند، دید و هم چنین مُلک یا ملائکه بگوییم مَلَک، این جوری بگوییم. مَلَک که فرشته است یا ملائکه حامل آسمان را مشاهده کرد و دید و نیز عرش و کسانی که بر عرش هستند دید.

و همین طور آنچه بر ابراهیم (علیه السلام) ارائه شد، به صاحب شما هم ارائه شده است. منظور خود آن حضرت است که شاهد ملکوت بود. تعبیر«کُشِفَ لَهُ عَنِ الاِرض عَنِ السَّماء» تعبیر خاصی است که حکایت عمیقی دارد. کلمه «کَشَفَ» به معنی کنار زدن قشر و پوست و هر چیزیست که روی چیزی کشیده شده و آن را بپوشاند. در جایی که حقیقت و اصل و جان و مغز چیزی را که از قشر و پوستی که آن را پوشانیده است تجرید (یعنی جدا) نموده و بیرون می آورند و پاک می کنند این کلمه را به کار می برند. خب! کنار زدن قشر و برطرف نمودن حجاب از روی حقیقت و اصل یک چیز و ارائه صورت اصلی و واقعی حقیقت و اصل آن «کَشف» نامیده می شود. کنار زدن حجاب از حقیقت و اصل زمین و آسمان و ارائه صورت اصلی و حقیقت آنها، همان ارائه ملکوت آسمانها و زمین است.

خب! صورت محسوس و دنیوی آسمانها و زمین، صورت اصلی و اصل حقیقت آنها نیست و بلکه صورت نازله و آمیخته به حجاب هاست که از اصل و حقیقت آنها نشات می گیرد. اینکه ما الآن در دنیا داریم از آسمان و زمین می بینیم، یک ظاهری از آسمان و زمین است. این آسمان و زمین دارای باطنی هم هستند. اگر صورت نازله و آمیخته به حجاب ها و مشوب به زمان و مکان (مشوب یعنی آمیخته) و نظایر اینها را از حجاب ها و حدود مادی، زمانی و مکانی و غیره تجرید بکنیم و حقیقت مجرد از این آمیختگی ها را که صورت بالاتر از ماده، زمان و مکان است نائل بشویم به ملکوت آسمانها و زمین نائل گشته و صورت ملکوتی آنها را خواهیم دید.

البته منظور از کنار زدن و تجرید، تجرید ذهنی نیست بلکه منظور تجرید عینی و شهودیست که همان ارتفاع حجوب (یعنی کشف و رفع حجوب) و کشف و کشت است. به عبارتی کشف و کشت عبارت از گذر از این حجاب ها و یا از این صورت نازله و شهود صورت اصلی آن در آن سوی حجاب ها و یا صورت نازله می باشد. خب شما مثلا یک موقعی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را خواب می بینید، امام زمان (علیه السلام) را خواب می بیند، ائمه را خواب می بیند، امام خمینی را خواب می بینید این یعنی چه؟ این یعنی شما در خواب نائل می شوید به یک چیزی که برای بقیه مشهود و مکشوف نیست ولی برای شما چه هست؟ کشف می شود و شما می توانید چکار بکنید؟ آن ارتباط را برقرار بکنید. آن در خواب است. در بیداری هم این امکان وجود دارد.

خب! رویت ملکوت با بودن در ملکوت است. یعنی چه؟ یعنی رویت فقط این نیست که شما فکر کنید اینجا باشید و تصویر را به شما نشان بدهند. یعنی حضور نفس خودت در ملکوت. یعنی احاطه به ملکوت. احاطه پیدا کردن و ادراک آن. حالا ببینیم که ارائه ملکوت به ابراهیم (علیه السلام) چه معنایی دارد؟ ارائه ملکوت و رویت آن با توجه به اینکه این رویت، رویت شهودی و مکشوف شدن ملکوت است به معنی حضور در ملکوت و اشراف به آن و قرار گرفتن در آن است. چه شد؟ پس حضور در ملکوت و اشراف به آن و قرار گرفتن در آن است. به تعبیر روشن تر ارائه ملکوت عبارت است از کنار زدن حجاب ها و حاضر و مشهود گردانیدن آنچه در پشت حجاب هاست و رویت ملکوت عبارت است از شاهد آن بودن و حضور در عوالم ملکوت و یا حضور عوالم ملکوت نزد ابراهیم (علیه السلام). دو جور معنا کرده است. یکی اینکه شاهد بودن و حضور در عوالم ملکوت. اینکه خود شخص در عوالم ملکوت حاضر بشود. یکی چه؟ یکی اینکه حضور عوالم ملکوت نزد ابراهیم (ع).

و اگر دقیق تر باشیم باید بگوییم رویت و شهود ملکوت یعنی احاطه به آن به اذن الله. آقا چقدر خبرها اطراف ما هست و ما از آن غافل هستیم و مسئله این است که ما دیر یا زود به آنجا منتقل می شویم. دیر یا زود به این ملکوت منتقل می شویم و اینجا دیگر برای ما غیب می شود. آنچه که مشهود بود می شود چه؟ غائب و ما وارد یک ملکوت می شویم. خوش به حال کسی که از الآن با آنجا انس بگیرد. نترسد. از الآن با آن ملکوت انس بگیرد که بعدا برایش باعث ناراحتی، تاسف، وحشت و یا خدای نکرده حسرت نشود. از اول با آنجا انس بگیرد.

اینها مقدمات کار است. سوال: آیا نماز هم مقدمه است؟ نه! اصل نماز خودش حضور است. خودش ادراک است. خودش مجالست است. ولی اینها باعث می شود که انسان بتواند خودش را به اصطلاح به آنجا برساند. بتواند پرده ها را چکار بکند؟ کنار بزند.

از امام صادق (علیه السلام) نقل شد... یک بار دیدند که حضرت نماز می خواند و از حال رفت. بیهوش شد. حضرت را به هوش آوردند. گفتند آقا چه شد. گفت من داشتم نماز می خواندم. این کلمات نماز را انقدر تکرار کردم که دیگر اینها را از زبان خود گوینده اش می شنیدم. انقدر تکرار کردم که او هم این کلمات را می گفت. یک موقع هایی این جوریست دیگر. کسانی که تکرار می کنند، کم کم اذکار خودشان را از در و دیوار هم می شنوند. در و دیوار هم با آنها ذکر می گوید. حالا اینکه در و دیوار است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: از کسی که گوینده خود اینها هست، نازل کننده این آیات بود، اینها را من شنیدم. این چنین است. جواب سوال: در مراتب پائین این جوری نیست. انسان وقتی وارد آنجا می شود از این طرف غافل می شود. ولی برای کسانی که جان دارند این جوری نیست، هر دویش را می توانند داشته باشند.

حضور ملکوت اعلی با گذر از منازل خواهد بود. این قطع علاقه است. اینکه شما می فرمایید یعنی علاقه باید حتما قطع بشود. انصراف دارد. یعنی انسان از اینجا منصرف می شود زمانی که اینجا هست بعد موفق به آن ادراکات می شود. اصلا حیات پیدا کردن در آنجا یعنی قطع ارتباط با این حیات. مثال هایش را هم خواندیم دیگر. جنین تا از خون خوری دست برندارد، شیر را نمی خورد. تا از شیر خوری دست برندارد، غذاهای عالی گیر او نمی آید. این یعنی ریاضت. یعنی شما باید با اینجا ارتباطت را قطع بکنی. ارتباطت را قطع بکنی غیر از رهبانیت و گوشه نشینی هست که کسی می کند. خیر! از همه چیز می برد. نه!

او ساعت های خلوتی برای خودش دارد. در آن ساعت ها حضور قلب برای چیست؟ حضور قلب یعنی شما قلبت را از اینجا خارج می کنی، متوجه معانی بالا می کنی، متوجه محضر حق می کنی یا متوجه معصومین (علیهم السلام) می کنی، متوجه ملکوت می کنی تا قلبت کم کم با ملکوت انس بگیرد. توجه می فرمایید؟ انس بگیرد بعد از آن هست که شما... بعد از مدتی هست که شما موفق می شوید آن ادراکات را بکنید. ادراکات بالا را به دست بیاورید. خب وقتی به دست آوردید یعنی چه؟ یعنی آن در حیطه پروازی شما هست.

اما همان طور که استاد (حفظه الله تعالی) چند بار گفتند. وقتی در حیطه وجودی شما آمد بسته به اراده شماست. یعنی هر وقت بخواهی می روی. هر وقت بخواهی مرتبطی. ولی هر وقت هم نخواستی، ارتباطت قطع است، همین جا هستی. به محض اینکه اراده کنی می روی. یعنی دیگر در توانت آمده است. دقت می فرمایید؟ مثل چه؟ بگذارید من یک مثال بزنم. مثل جدول ضرب است. جدول ضرب را شما الآن از آن غافل هستید. یک بچه ای که کلاس دوم ابتدایی است، هنوز جدول ضرب نخوانده، او نمی تواند. یک بچه ای که به اصطلاح سوم است به زور می فهمد. در حیطه اش هست ولی باید تمرین کند. یعنی باید بگوید یک یکی، یکی. یک دو تا، دو تا. دو یکی دو تا، دو دو تا چهار تا. دائم بگوید بگوید بگوید، این جوری می شود که ضرب یاد می گیرد.

بعد ضرب در حیطه وجودی او می آید. حالا هر وقت اراده کند، مثلا شما می گویید نه هشت تا، سریع می گوید چه؟ هفتاد و دوتا. می توانید علمی بگویید. چون نه هشت تا، هفتاد و دو تا عبارت است از علم دیگر. یک کلی هست که یک حقیقتیست که شما به آن احاطه دارید و در حیطه وجودی شما هست. شما به محض اینکه اراده می کنید نه هشت تا، هفتاد و دوتا را چکار می کنید؟ پیش آن هستید و ادراکش می کنید. درست شد؟ ولی یک بچه ای که مثلا این را نخوانده، او نمی تواند. او تلاش می کند، می خواهد. باید تمرین کند. باید با جدول ضرب خلوت بکند، انقدر که جدول ضرب را در حیطه وجودی خودش بیاورد و آن را تبدیل به حضور بکند. ولی خب به آن توجه نکند، نمی شود. مثل ما که الآن به آن توجه نمی کنیم. ولی هر وقت اراده کنیم، می توانیم. این طوری هست. مثل خود پیامبر (ص). مثل معصومین (علیهم السلام). آنها هم این جوری بودند. ارتباط داشتند ولی هر وقت می خواستند این ارتباط بود. هر وقت می خواستند وصل می شدند و سیرشان را آنجا می کردند.

سوال: ما وقتی که با اشیا ارتباط داریم یعنی هر چیزی را که نگاه می کنیم، هر چیزی را که می شنویم، حواسمان ارتباط پیدا می کند، این ارتباط مان موجب می شود که نقشی از آن بر نفس ما بسته بشود. موقعی هم که در خلوت قرار می گیریم باز هم با همین نقش ها هستیم...

استاد: خب! یعنی می خواهید بفرمایید که ما وقتی خلوت می کنیم باز هم در شلوغی و کثرات هستیم؟

باز هم در شلوغی و کثرات هستیم. باز هم با این نقش هاییم. آیا راهی پیدا نمی شود برای اینکه به اصطلاح آن خلوت را داشته باشیم، خود به خود دیگر اصلا نگذاریم این نقش ها بر ذهن ما بسته شود؟

استاد: یعنی خودمان از اول جلوگیری کنیم؟ جلو گیری کنیم.

بله دیگر. اصلا محدودیت برای چیست؟ تغذیه برای چیست؟ تغذیه یعنی همین دیگر. یعنی وقتی به شما می گویند به نامحرم نگاه نکن، نگاه تیری از تیرهای شیطان است که مسموم است یعنی وقتی به قلبت خورد نقش می بندد. نگاه اضافه، سخن شنیدن اضافه، اینها همه برای تو بار می آورد. بعدا که می خواهی پرواز بکنی، دائم پایت را می گیرد. چون بار بیشتری با خودت برداشتی دیگر. با هر نگاه، با هر شنیدن بار بیشتری با خودت برداشتی، می خواهی بروی سر نماز حضور قلب پیدا کنی می بینی که مجموع شنیده ها و دیده هایت نمی گذارند که تو کار بکنی. مجموع خیالاتت نمی گذارند.

لذا کسی که خیالات کمتری دارد، در این جهات مباح ارتباطش کمتر است او چیست؟ او موفق تر است. برای همین ما اصلا در فلسفه روزه چه داریم؟ می گوید روزه سکوت می آورد. این روزه بعد قطع ارتباط با مادیات دارد. بعد در این قطع ارتباط حکمت، گیر شما می آید. در حکمت قلب شما نورانیت پیدا می کند. این اثراتی که روزه در قلب می گذارد تا انسان به ادراکات عالی موفق می شود همین است دیگر. شما به وسیله روزه چکار می کنید؟ به وسیله روزه همه چیزهایی که پایت را می بندد را قطع می کنید. نگاهت روزه دارد. چشمت روزه دارد. گوشت روزه دارد. دهانت روزه دارد. خیالت باید روزه بگیرد. واهمه ات روزه دارد. به هر چیزی فکر نمی کنی. وقتی در حالت روزه بودی، مدت ها روزه را تمرین کردی، آن وقت دور می شوی. استبراء است دیگر. نوعی استبراء است. یعنی شما دور می کنی همه آن چیزی را که قبلا چکار کردی؟

می گویند شتر نجاست خوار، عرقش چیست؟ نجس است. مگر اینکه شما چند وقت به این چه بدهی؟ استبرائش بدهی. استبرائش به این است که این چند وقت فقط باید فقط چه بخورد؟ طیب و پاک بخورد. نجاست نخورد. تا آن نجاستی که خورده بیاید دفع شود برود بعد چه شود؟ معلوم شود که الآن این گوشت و پوستی که دارد و خونی که دارد از غذای حلال است.

شما در عبادات، در توبه، در استغفار، در گریه، در توسل، در روزه، در ذکر و در نماز، دائم این کارها را می کنید. یعنی دائم از حجم آن چیزهایی که به پایت بسته شده، روحت علاقه های بیخودی پیدا کرده و زنجیر کرده، کم می کنی و دائم با نماز توجه می کنی. شما در هر بار نماز، مثلا می گویی امروز من نماز می خوانم سعی می کنم مثلا تا آخر نماز حضور قلبم را نگه دارم. درست است؟ بعد شروع می کنی می گویی «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیِم»، شروع کردی گفتی تا برسی به رکوع مثلا بیشتر نتوانستی خودت را نگه داری، بعد از رکوع یک دفعه متوجه می شوی که اصلا حواس رفت تا آخر نماز. ولی این بار که تمرکز گرفتی، توانستی از اول سوره حمد تا آخر سوره حمد را در ملکوت باشی واقعا. و این یعنی چه؟ یعنی تو از اینجا کنده شدی. بعد که این تمرین زیاد می شود، به خصوص با مستحبات و به خصوص با تعقیبات نماز که در روایت داریم تعقیبات جوهره نماز است. شما ممکن است سر نماز کاری نکرده باشی، موفقیت و پیروزی خوبی به دست نیاورده باشی اما وقتی گفتی «اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه». دوباره شروع می کنی به چه؟ به تعقیبات. با تعقیبات دوباره سیمت را وصل می کنی. دائم تلقین می کنی اَلله اَکبَر اَلله اَکبَر اَلله اَکبَر و بعد دوباره به آن سمت می روی. برای همین هم هست که تعقیبات نماز و مستحبات می تواند جبران کننده عدم حضور قلب در نمازهای واجب باشد. آن مقداری که در ملکوت هستی دیگر. از مجموع نماز، تعقیبات و نمازهای مستحب، آن مقداری که در ملکوت هستی، تو پرواز کردی.

وقتی این پرواز عادی می شود، دائم می شود و شما می توانی اینها را تکرار بکنی، صبح که از خانه بیرون می آیی می بینی راحت حواست هست با این فرشته هایی که همراهت هستند حرف می زنی. سلام علیک می کنی. صلواتی برای شان می فرستی. تحیتی به آنها می گویی و اینها. بعد می بینی که شنبه است، اصلا متوجه رسول الله هستی، انگار روح رسول الله (روزی) که شنبه است، حاکم بر توست. اصلا روز شنبه با رسول الله انس داری. خدمت او سلام می کنی. راه که می روی، می بینی که بله، باز حواست هست که به چهارده معصوم صلوات بفرستی. برایشان صلوات می فرستی. بعد ذکر می گویی. همین جوری که داری راه می روی یا در ماشین برای شان ذکر می گویی.

یا اینکه نه، خودت جان ذکر گفتن را نداری که الآن روحت را بکشانی به آن بالا ببری، یک نوار می گذاری در ماشینت، نوار تو را می کشاند و به آنجا می برد. نوار تو را وادار می کند که چکار کنی؟ یعنی راحت ترین نوع پرواز در ملکوت چیست؟ پروازی است که وقتی انسان دیگر خودش را نمی تواند بکشاند، (خودش را) دست یک نفر می سپارد. دست یک نفر می سپارد، یک گوینده دائم ذهن تو را گرفته است همین جوری. نمی توانی فرار بکنی. گوینده تو را می گیرد و تو را یکسره به کجا می کشاند؟ می کشاند در آن آفاق. آنجاها سیرت می دهد. دائم انست می دهد، انست می دهد، انست می دهد تا انس بیشتری پیدا کنی. باز جلسه بعد می شنوی، انس بیشتری پیدا می کنی، جلسه بعد می شنوی انس بیشتری پیدا می کنی... بعد کم کم می بینی که قلبت رقیق شده، اشک از چشمت می آید، گریه می کنی، توسل داری، حال خوبی داری، این نشان دهنده این است که تو کم کم انست دارد با ملکوت چه می شود؟ با ملکوت زیاد می شود و روز که از خانه در می آیی، یک موقع هایی می بینی احتیاج به ضبط نداری، دائم ذکر به سراغ خودت می آید.

یکی از اولیاء خدا می گفت من خیلی وقت است که با خدا کاری ندارم، او من را رها نمی کند. او با من کار دارد یکسره. این جوری می شود دیگر. طرف اصلا یکدفعه به یک جایی می رسد... در اذکار داریم، در مستحبات هم داریم به یک جایی می رسد که شخص دیگر رها می شود اصلا. آنها دیگر این را یکسره دارند. آنها دائم با او حرف می زنند. یعنی یک مدتی آدم فقط گوینده است ولی بعد از یک مدت دیگر گوینده نیست بلکه چیست؟ شنونده هم می شود. می تواند بشوند. می تواند حرف بزند. آنها با او ارتباط دارند. اگر یک موقعی هم خطری تهدید بکند، انقدر با تو هستند که خودشان خطرها را دفع می کنند و می توانی مسیر را ادامه بدهی. فقط باید با اینها انس بگیری. این خیلی مهم است. قبلا هم توضیح داده ام که سوابق رفت و آمد ما در ملکوت خیلی مهم است.

یک کسی مثلا از اینجا به فکر امام زمان (ع) است، برایش انگیزه می شود، بلند می شود به قم می رود بعد می رود جمکران، بعد می رود آنجا شروع می کند با حضرت راز و نیاز می کند، با حضرت مناجات می کند بعد بلند می شود می آید، هر سه شنبه این را تا آنجا می کشاند، این یعنی قدرت رفت و آمد این جوری دارد. یا حرم حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) می کشاند او را می برد یا مثلا امام رضا (علیه السلام) می کشاند او را می برد یا روزانه نمی تواند قرآن نخواند، قرآن را می خواند. اصلا یاد نامه خدا می افتد و اصلا نمی تواند از خدا چیزی نشنود. دوست دارد که.... مثل نامه ای که یک عزیزی برای انسان نوشته، دوست دارد دائم تکرار بکند، بیست دفعه آن را بخواند یا یک عکسی که آدم دوست دارد یکسره نگاه بکند. دائم این انس را پیدا می کند، انس را دارد. روضه همین طور، توسل همین طور. دیگر عرض کنم خیلی چیزهای دیگر. اینها مجموعا که زیاد می شود شخص برای پرواز به آن طرف خیلی مهیا است.

چرا؟ چون در روز خیلی تمرین کرده است. کار نیکو کردن از پر کردن است. حالا آنهایی که اصلا این ارتباط ها را ندارند، خب اینها خیلی سخت شان است. شما به آنها بگو بیا سر نماز نصف سوره حمد را حضور قلب داشته باش، نمی تواند. فرار می کند از این. خیلی زور می زند باز می بیند نمی شود. انقدر اوهام و خیالات به او هجوم می آورند که موفق نمی شود.

سوال: (پیدا کردن) حضور قلب چند سال طول می کشد؟ بسته به افراد دارد که افراد چقدر تمرین بکنند. بعضی ها زودتر می توانند، بعضی ها دیرتر می توانند این را به دست بیاورند. ولی این راه رفتنیست و باید رفت.

سوال: در رفتار بعضی از بزرگان مشاهده می کنیم که وقتی می خواهند با آدم صحبت بکنند، نگاه نمی کنند. این نگاه نکردن برای این است که نمی خواهند هیچ نقشی در ذهن و روح شان بسته شود؟

یکی از دلایلش همین است. برای چه ما این همه حرف داریم؟ کنترل نگاه در مسائل شرعی، کنترل گوش در مسائل شرعی برای چه؟ برای اینکه نمی خواهند تو در این لنجزار بمانی. می خواهند گوش تو چیزهای مطهر و پاک را ادراک بکند. چشم تو چیزهای مطهر و پاک را ادراک بکند. ذهن تو آن چیزهای عالی را ادراک بکند. نمی خواهند تو در این لنجزار بمانی. می خواهند تو بتوانی ادراک آن بالا را بکنی. لذا دائم برای تو حد می گذارند. این مقدار خوراک اینجا بس است. بقیه اش را بگذار برای چیزهای بهتر و بالاتر.

سوال: برای ما خب مراعات حرام ها و حلال هست. اما برای بزرگان این را عرض می کنم مثلا من به طور معمول به یک چیزی نگاه می کنم که مباح هست و مشکلی نیست اما آنها شاید این را هم نگاه نمی کنند.

می گویم یکی از دلایلش همین است. آنها این نگاه اضافه را هم ندارند.

یک بحثی داریم در مسائل عرفانی که بحث نگاه اضافه است. در بحث نگاه در جلسه دوشنبه این را عرض کردم. از حضرت مسیح چند تا حدیث داریم. نگاه های اضافه. کلمات اضافه. خب چرا مثلا یک عالم یکدفعه پانزده سال سکوت می کند؟ پانزده سال سکوت! اینکه این همه ما را از کلام زیاد منع کردند یعنی چه؟ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «لَولا تَکثِیر فِی کَلامِکُم...»؛ اگر کثرت حرف زدن های شما نبود، (اینکه زیاد حرف می زنید... ببینید چقدر دقیق می گوید. کثرت کلام همین حرف زدن) و تمریج در قلب تان نبود، دائم به اصطلاح چیزهای دیگر نمی آمد در قلب شما و برود... «لَرَاَیتُم ما اَری وَ لَسَمِعتُم ما اَسمَع»؛ هر چیزی که من می دیدم شما هم می دیدید و هر چه که من می شنیدم، شما هم می شنیدید. همین حرفهای اضافه. کلام اضافه. ببینید ما چقدر از صبح تا غروب حرفهای اضافه داریم. چقدر خیالات اضافه در ذهن ما می آید و می رود. اینها اگر کنترل شود انسان قدرت درک پیدا می کند. آن طرف را قشنگ می فهمد. واقعا حجاب، خود آدم است. یعنی آن گرفتاری ها و آن چیزهایی که خودت کسب کردی، جلوی دست و پایت را بسته اند.

آن وقت ماه رمضان از بس این قضیه ضیافت... چون ضیافت است. ضیافت یعنی حضور در ماه رمضان. یعنی مهمانی. آن وقت علامت دارد کسی که دعوت شده است. همه دعوت شده اند ولی کسانی که راهشان می دهند و شرکت می کنند، یعنی می توانند خودشان را برسانند... مثل اینکه دیده اید به آدم کارت دعوت می دهند می گویند بیا فلان جا. تو دعوت شدی. حالا چه کسی می خواهد خودش را به آنجا برساند. مسیر را باید خودت بروی. برایت کارت دعوت فرستاده اند، وسیله نمی فرستند که تو را ببرد. می گویند بیا راه هست، همه چیز... باید خودت بیایی.

چون خیلی در قضیه ضیافت، پذیرایی خیلی بالاست، هر کسی نمی تواند راه پیدا بکند لذا شعبان را می گذارند برای اینکه تو (خودت) را آماده کنی، تمرین کنی بتوانی مسیر را بروی. رجب قبل آن هست با همه اهمیتی که دارد. چرا پیغمبر می فرماید خدا رحمت کند کسی را که من را در ماه شعبان کمک بکند؟ یعنی این عبادت ها، این قرائت قرآن، این صدقه دادن، نیکی کردن... خواندم دیگر. از آقا میرزا جواد آقا (رحمة الله علیه) عرض کردم. از درهای مختلفی که انسان می تواند وارد شود. با این کار انسان تمرین بکند و ماه شعبان خودش را آماده کند. روزه های شعبان. خودش را آماده بکند بعد انشاالله ماه مبارک بتواند وارد ضیافت بشود.

بله! الگوی تام و تمام، دو تا الگوی خیلی کامل در مسائل اسلامی داریم. یکی روزه هست و یکی حج هست. این دو تا احکام شان شبیه به هم هست. هم روزه. هم حج. این دو تا در شدن انسان خیلی تاثیرات عجیبی دارند. هر کدام شان با اثرات خاص خودش. جلوه های خاص خودش. شما در حج وقتی احرام می بندی، بیست و چهار چیز به تو حرام می شود. بعد دائم در ذکری. سنگ زدن شیطان، دور خدا گردیدن، آن طواف ها، نماز، چه و چه، مشعر، عرفات، منا، صفا، مروه. محصولش، محصول خیلی زیبایی هست. لذا اگر کسی در آیات حج و آیات مربوط به روزه دقت بکند، می بیند خیلی شباهت های زیادی با همدیگر دارند. این دو تا اوجش هستند که انسان می تواند با انجام آن خیلی شباهت پیدا بکند.

در بقیه موارد روزه های مستحبی. دیگر، ماههای بسیار قوی مثل شعبان، مثل رجب داریم. شب های مهمی که در طول سال هست. شب های جمعه مثلا خیلی کمک می کند. خود جمعه ها. برای یک کسی که واقعا می خواهد یک حرکتی بکند و می خواهد از این لنجزار درآید باید جمعه و شب جمعه اش با ایام دیگرش تفاوت داشته باشد. باید اول ماه، وسط ماه و آخر ماهش فرق بکند. یعنی انسی با ماه های قمری داشته باشد. این خیلی مهم است.

من امشب حال نداشتم. شما با این سوال های تان باعث شدید من بتوانم یک ذره حرف بزنم. والا می خواستم فقط بخوانم و بروم. تمام. متن را بخوانم. حالا باز متن را ادامه می دهیم.

شهود ملکوت اعلی با گذر از منازل خواهد بود. یعنی چه؟ یعنی انسان ملکوت اعلی را زمانی می تواند ادراک بکند که ملکوت اسفل را طی بکند، برزخ ها را طی بکند تا به آن ملکوت اعلی نائل شود. بنابراین رویت ملکوت آسمان ها و زمین که حضرت ابراهیم (علیه السلام) با ارائه مبدا متعال و با افاضه و اعطای الهی به آن نائل شد به معنی بالا رفتن از مرتبه حیات دنیوی و برخورداری از حیات بالاتر و به معنی سیر و حرکت در عوالم صعودی و ورود به عوالم ملکوت و سیر و حرکت در آنها و به معنی شاهد آن عوالم بودن است. با توجه به اینکه حضرت ابراهیم (علیه السلام) از منزلت عبودی و توحیدی برتری برخوردار بوده و در سیر عبودی و حرکت خود به سیر در عوالم ملکوت اعلی نائل گشته و عرش و حاملین آن را هم شاهد بوده است، مسلما از عوابم برزخی گذشته و آنها را پشت سر گذاشته و در عوالم فوق برزخ و در ملکوت اعلی و جبروت و یا بالاتر از آنها بوده است (سلام الله علیه).

آقا این انوار طیبه خیلی عجیب است. آدم بتواند با این انوار طیبه ای که این مقامات را دارند و در تمام این مراحل حضور دارند حرف بزند، می دانید یعنی چه؟ بتواند با اینها انس بگیرد. کم کم به اینها نزدیک می شود و آنها شفاعت انسان را می کنند و او را تا مدارج و مقامات خودشان می کشانند. خیلی دقت بکنید وقتی اسم انبیا می آید و می خواهید با آنها حرف بزنید. به زیارت که می روی: «اَلسَّلامُ عَلی آدَمَ صِفوَةِ الله» دقت کنید که در محضر که ایستاده اید. حضرت آدم (سلام الله علیه). آدمی که «عَلَّمَ الاَسماءَ کُلِّها» خیلی شخصیت حضرت آدم بزرگ است. خیلی! بعد: «اَلسَّلامُ عَلی نُوحٍ نَبِیِّ الله» به نوح علی نبینا. پیامبر اولوالعزم. یعنی هر وقت به زیارت می روید راحت از کنار این اسماء رد نشوید. «اَلسَّلامُ عَلی اِبراهِیمَ خَلِیلِ الله». «اَلسَّلامُ عَلی مُوسی کَلِیمِ الله». «اَلسَّلامُ عَلی عِیسی رُوحِ الله». بعد فکر کن ببین خداوند چه شرافتی به ما داده که اجازه می دهد ما با اینها حرف بزنیم. اسم های اینها را به زبان بیاوریم. خیلی ها هستند که تا آخر عمر محروم هستند از این که یک بار به اینها سلام بکنند. شما وقتی می ایستی به حضرت آدم سلام می دهی. به تو جواب نمی دهد؟ چرا جواب می دهد. به نوح علی نبینا. انسان سعی کند با این انوار طیبه انس بگیرد. خیلی مهم است.

اسامی اینها را عادی صدا نکنیم. به زیارات امامزاده ها که می رویم ، اینها را صدا می کنیم... خود همین امامزاده هایی که ما به زیارت شان می رویم، حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) سعی کنیم کم کم با حضرت انس بگیریم. نه فقط انسان یک مراسم زیارتی را به جا بیاورد. نه! با آنها حرف داشته باشد. خیلی ارزش دارد. اینها را غنیمت بدانید. راحت از کنار زیارت ها رد نشوید. راحت از کنار قبرستان رد نشوید. به اهل قبور دقت بکنیم. وقتی می خواهیم با شهدا، با اهل قبور حرف بزنیم، توجه داشته باشیم که الآن ما در محضر آنها هستیم. پیش ما هستند.

غریبه نشویم که بله اینها یک کسانی بوده اند که یک زمانی زنده بوده اند و مرده اند، حالا بدن های شان زیر این خاک ها هست، خودشان هم یک جای دیگر هستند. این جوری نه! خدا به این وجود ذلیل و بی ارزش... انسان وقتی یک دفعه یادش می افتد که در محضر این عزیزان ایستاده است و خداوند اجازه داده که ما وارد این حرم بشویم و با اینها حرف بزنیم، اینها چه اکرام هایی هست که خداوند می کند؟ ما نمی فهمیم که اینها چه اکرام هایی هست. ما می رویم حرم، مثلا از او سلامتی بدن بگیریم. مشکل مان حل بشود. اصلا کاری نداریم که با این اسما طیبه باید چکار بکنیم. هر وقت هم که می رویم برای دنیا می رویم.

نه! آدم یک جور دیگر برود. این اسماء را که صدا می کند یک جور دیگر صدا بکند. «اَلسَّلامُ عَلی اِبراهِیمَ خَلِیلِ الله». ابراهیمی که خلیل خدا بود. یعنی چه؟ دوست خدا بود. موسایی که کلیم الله بود. چقدر با خدا حرف زد. چقدر خدا با او حرف زد. خیلی شخصیت های عزیز و دوست داشتنی هستند اینهایی که صدا می کنیم. توجه کنیم به اینها. وقتی یک چنین چیزهایی در مورد حضرت ابراهیم (علیه السلام) در قرآن هست. انقدر تعریف از نوح. «وَ سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی العالَمِین»

سوال: وقتی که ما به این ارواح توجه می کنیم، حالا چه ارواح پاک هستند مثل اولیاء خدا یا افراد معمولی، آنوقت آنها حضور دارند؟

نه! چه ما توجه بکنیم و چه نکنیم حضور دارند. موضوع این است که ما با این توجه متوجه حضور هم هستیم. بعد که از این عزیزان رد می شوی به نام مقدس رسول الله (ص) می رسی. «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا رَسُولَ الله» انسان دقت بکند کجاست و با چه کسی دارد حرف می زند. چه می گوید. اگر درست سلام بکند خیلی عالیست. به حضرت زهرا (سلام الله علیها). امیرالمومنین (علیه السلام). بعد یکی یکی این معصومین را صدا می کنی. چقدر برکت دارد. ما الآن که این را درک نمی کنیم. اینکه تو مثلا بروی در حرم بایستی و به این انوار طیبه از آدم تا امام زمان (علیهم السلام) و به امامزاده و آباء و اجدادش و به مومنین و مومنات، به شهدا و صدیقین و صالحین، سلام می کنی و با اینها در ارتباطی یعنی چه. در زیارت اهل قبور داریم دیگر. وقتی حرف می زنیم، انقدر این حرف زدن در زیارت اهل قبور جدی هست که نگو.

«اَلسَّلامُ عَلی اَهلِ لااِلَهَ اِلَّا الله» چه مقامی! یعنی این مخاطب خیلی جدیست. خیلی جدیست. اتفاقا جدی ترین مخاطب ها همین است اگر انسان دقت داشته باشد. یعنی با یک مشت زنده داری حرف می زنی. با همه کسانی که زنده تر از همه زنده ها هستند. با همه کسانی که اشراف به تو دارند. داری با اینها حرف می زنی. «اَلسَّلامُ عَلی اَهلِ لااِلَهَ اِلَّا الله. مِن اَهلِ لااِلَهَ اِلَّا الله». بعد خیلی راحت با آنها حرف می زنی. «کَیفَ وَجَدتُم قَولَ لااِلَهَ اِلَّا الله»؛ قول لااِلَهَ اِلَّا الله را چه جوری دیدید. در زیارت اهل قبور داریم: «اِنّا انشاالله بِکُم لاحِقُون». با چه جدیتی. با چه باوری! و ما به شما ملحق می شویم انشاالله. خیلی حرف است. به زودی ما به شما ملحق می شویم.

اینها هست که یقین آدم را دائم بالا می برد. اینها هست که نمی گذارد انسان در این لنجزار غرق شود. اینها هست که در ارتباطات انسان را نجات می دهد. اینها هست که تیرهایی که از جهنم به سمت انسان شلیک می شود، از جهنم های مختلف در ارتباطات مختلف، انسان راحت جا خالی می دهد و این تیرها رد می شود و می رود. همین باورها، همین ارتباطات دائم، همین اذکار، همین توجهات به ملکوت، همین ارتباط با این انوار طیبه است که انسان را نجات می دهد.

یک مدت انس بگیرید، با این انوار طیبه حرف بزنید بعد می بینید که خودشان سر وقت صدایت می کنند. آقا بلند شو بیا بنشین. بیا. نمی توانی نروی. باید بروی بنشینی حرف بزنی. این جوری هست. ولی انس بگیریم. این خیلی مهم است که انسان یاد بگیرد انس بگیرد که این کارها را بکند. برای این کارها وقت بگذارد.

در نتیجه آن حضرت بعد از وفات و انتقال از دنیا هیچوقت در برزخ و برازخ نخواهد بود و مانند افراد عادی نمی باشد که بعد از مرگ و انقطاع از دنیا، عالم برزخ را در پیش داشته باشد و وارد آن عالم شده و به حرکت برزخی بپردازد و سیر در برزخ و برازخ را دربازگشت خود به سوی حضرت حق در پیش بگیرد. زیرا که این مرحله را قبلا و در زندگی دنیوی طی نموده و گذشته است. او بعد از وفات هم در همان عالمی قرار می گیرد که در سیر عبودی و حرکت خود به آن عالم رسیده است و در مقام و منزلتی می باشد که به آن نائل گشته بود و طبعا حرکتی جدید با مفهومی جدید آغاز می کند. به طوری که قبلا اشاره شد این معنی منافاتی با اشراف و احاطه آن حضرت به عوالم برزخی ندارد. چون که صد آمد نود هم پیش ماست. یعنی بالاتر هست ولی پائین هم دارد. این خیلی اهمیت دارد.

ببینید این راهی هست که ما باید برویم و اگر نرویم بعدا باید برویم. یعنی اگر اینجا طی نکنیم آن ور باید طی کنیم و این خواسته نفس ماست. این چیزیست که نفس بعدا می طلبد. الآن شما نگاه کنید به یک انسانی می گویید خواسته ات چیست، دائم می شمارد، می شمارد، می گوید من صد میلیون تومان داشته باشم خواسته ای ندارم. با صد میلیون، پنجاه میلیون مسئله من حل است. با ده میلیون. بعد که آن را به او می دهی، می بینی که یک خواسته پنجاه میلیونی دارد. پنجاه میلیون را که به او می دهی، می بینی خواسته پانصد میلیونی دارد. پانصد میلیون که به او می رسد، خواسته اش می شود یک میلیاردی.

یعنی نفس هر چقدر ارتقا پیدا می کند، کمالات بالاتر را برای خودش می خواهد. انسان بینهایت طلب است. حد ندارد. این جوری نیست که ما فکر کنیم اگر ما را به بهشت بردند بگوییم خب حالا اینجا بس مان است. نه ما می خواهیم سیر کنیم. انسان به قول آن دوست طلبه که فرمود من خواب دیدم که مقامات... حالا یا خواب دیده بود یا کشف کرده بود که من را انقدر در این درجات بالا بردند که نگو (مقامات)، لذت می بردم که اینها مقامات من است. یک جا متوقفم کردند، گفتند خب اینجا دیگر ایستگاه شماست. گفت همین که اسم ایستگاه آمد، اصلا همه غم عالم من را گرفت که پس بقیه راه چه. دائم چشم انسان به بالاتر است. همان طور که در مادیات چشم انسان به بالاتر هست. هیچوقت به این چیزی که دارد یا به آن وضعیتی که قبلا داشته نگاه نمی کند.

در معنویات هم همین طور. در علم این جوری هست. شما مگر سواد پیدا نکردید؟ مگر دانشگاه نرفتید؟ مگر حوزه نرفتید؟ پس الآن اینجا چکار می کنید؟ از راه های دور و نزدیک چرا به اینجا می آیید؟ یکی از کرج، یکی از قم، یکی نمی دانم از کجا بلند می شوید می آیید اینجا چکار؟ برای اینکه حد ندارید. نمی خواهید خودتان را محدود کنید. کسی هم که اجبارتان نکرده، تلفن هم که برایتان نزده اند، بلند شدید آمدید اینجا برای چه؟ بعد از آن هم همین طور است. برای اینکه ما نمی توانیم متوقف بشویم. حالا که قرار است این راه را برویم چرا انسان خودش را محدود کند؟ چرا اینجا به فکر ادامه راه نباشد؟ باید این را برویم دیگر. دیدید مثلا یک دختر هنوز ازدواج نکرده ولی شانزده، هفده سالش که هست جهیزیه اش را برای او کنار می گذارند یا خودش اصلا دیگر... دخترانی هستند که الآن می داند قرار است پنج سال دیگر ازدواج کند، خودش شروع می کند به کار کردن، پس انداز کردن، لوازم خریدن، می گوید من که باید ازدواج بکنم، جهیزیه را می خرم می گذارم. زودتر بهتر. بعدا دیگر راحت هستم.

یا یک پسری که می خواهد ازدواج بکند، خیلی از پسرها هستند که تنها زندگی می کنند، وسایل خودشان را می خرند، آماده باشد. می گویند ما خب می خواهیم ازدواج بکنیم، بعدا داشته باشیم. حالا برای مسائل بعدی. برای زن. زنی که پنج سال دیگر می خواهد بگیرد ولی می گوید داشته باشم. برای بچه. برای که. برای که. خب این مسیری هست که باید رفت. پس چرا از الآن انسان... آخر بدبختی ما این است که به جایی که باید برویم فکر نمی کنیم، رهایش کرده ایم. آنوقت در دنیا داریم دائم... در نجاست داریم تلاش می کنیم. به این ور می خواهیم برویم. یعنی می خواهیم مدارج مادی را طی بکنیم. بروم میز بالاتری را بگیرم. برسم به یک میز بالاتر . برسم به یک ثروت بالاتر . برسم به یک شهوت بالاتر. برسم به یک خانه آن جوری. به این طرف اصلا میل ندارد. این خیلی بد است.

یعنی حالا لااقل اگر انسان همتی هم این طرف نمی کند، این ور خیلی تلاش نکند خودش را فرو ببرد. چون هر چقدر فرو بروی بعدا باید با عذاب و شکنجه تو را دربیاورند. اینجا هم شما عذاب و شکنجه دارید. اینجا هم باید ریاضت بکشی، علاقه های این جوری پیدا نکنی. خودت به خودت فشار بیاوری. خودت این ریشه ها را در وجود خودت بسوزانی که به آن علاقمند نشوی. به آن نچسبی. اینجا! یا خودت با آتش غیرت، با آتش اراده، با تبر اراده می کَنی یا اینکه بعد اگر پیوند بخوری، در قبر می خواهند تو را بکَنند. دلت آن طرف گره خورده، مسیرت هم که این طرفی هست، تو هم به یک جای دیگر گره خوردی، مشکل درست می شود. با خودت باطل بردی. می دانید مثل چه می ماند؟ مثل کسی که قرار است از رحم مادرش سالم به دنیا بیاید بعد با خودش چهار تا دست آورده، دو تایش اضافی است دیگر. برای اینجا دو تا بس بود. دو تا اضافه ، حالا این دو تا را چطور می خواهند... گرفتار عمل جراحی بکنند، چکار بکنند، بشود نشود، به ترکیب بدن لطمه بخورد. هزار تا درد سر دارد. همه این پیوندها به ضرر انسان است. هر چه پیوند اضافه باشد به ضررش تمام می شود.

لذا خوش به حال کسی که دلش با این چیزها پیوند نداشته باشد. برایش خیلی فرق نکند. مسائل دنیایی و ارتباطات دنیایی. اینها مهم است. تا ما گرفتار موی سر و لباس و نمی دانم عینک، کفش، نمی دانم ماشین، مدلش، کفش، رنگ و مسائل این قبیل هستیم، وسایل خانه، شکم، غذا، مواد و اینها مشکل داریم. ما باید یک موقع هایی دیگر این قضیه را تمام کنیم. یعنی دیگر واقعا باید به یک جایی برسیم که برای مان فرقی نکند. به حداقل آن کفایت بکنیم. به این طرف یک ذره فکر بکنیم. چون مسیری هست که ما خواه ناخواه باید برویم. یک ابدیت در پیش داریم. شوخی نیست. تعارف هم ندارد. وقتی در پیش داریم و باید برویم چرا به آن فکر نکنیم؟ چرا برای آن تلاش نکنیم؟ چرا برایش وقت نگذاریم؟ چرا از الآن با همان جا که قرار است برویم انس نگیریم؟ بیاییم انس مان را با این طرف کم بکنیم. یک جایی که من می دانم قرار است دیر یا زود بروم و منتقل می شوم چرا از الآن با آنها رفیق نشوم؟

واقعا آخرت نسیه نیست. این احمق هایی که می گویند آقا آخرت نسیه است، نقد را بچسب، آخرت نقد نقد است. همین الآن شما می توانید ارتباط برقرار کنید. ولی ما انس نمی گیریم. خودمان نمی رویم ارتباط برقرار کنیم. ارتباط برقرار کنیم، می بینیم که الآن نقدتر از نقد است. خدا نگفته که تو مثلا حالا بمیر بعد بیا ادراک کن. همین جا. چه وقت به ما گفته اند که شما بمیر بعد مثلا محضر معصومین (علیهم السلام) را درک کن؟ چه وقت گفته اند بمیر بعد بیا به محضر دوستانت، رفت و آمدهای بهشتی داشته باش، استفاده کن؟ چه وقت گفته اند؟ اینجا نقد نقد است. خب حالا که قرار است برویم، از همین الآن رفیق شویم دیگر. از همین الآن انس بگیریم. قرار است که ما بعدا با اینها باشیم. مگر قرار نیست با اینها زندگی کنیم؟ مگر قرار نیست با اینها باشیم؟ خب همین الآن انس بگیریم دیگر.

به خدا قسم مادیات می آید. به خدا قسم تامین می شود. به خدا قسم اصلا تضمین کرده برای کسی که به آن سمت فکر بکند. برای کسی که از دنیا فرار کند، گفته دنیا تو برو دنبالش. می آید. حداقل انسان باید قانع باشد. توکلش در مسائل مادی ضعیف نباشد. نترسد. از آینده اضطراب نداشته باشد. آن طرف را که به دنبالش می روی و می خوری، این طرف هم تامین می شود. خدا خودش می رساند. پس فکر کردید علمای ما، بزرگانی که وقت گذاشتند، عمر گذاشتند آدمهای پخمه ای بودند؟ زیرک ترین افراد بودند؟ آنها انقدر به دنیا بی محلی کردند، انقدر در زندگی شان، دهان کجی به دنیا و مسائل دنیایی هست که نگو. چون می گویند من اصلا با تو غریبه ام، قرار نیست پیش تو باشم. قرار نیست...

«تَکَثُّرُکَ بِما لا یَبقِی لَک وَ لا تَبقی لَهُ مِن اَعظَمِ الجَهل». خواندیم دیگر. زیاد پرداختن به چیزی که نه آن برای تو می ماند و نه تو برای آن می مانی از بزرگترین نشانه های جهل هست. چیزی که من قرار است از آن جدا بشوم. هیچ ارتباطی هم بعدا ندارم، اضافه بردارم، بعدا وبال گردن من می شود باید جواب بدهم ، خب چه اصراری است که الآن من انقدر با آن انس بگیرم و رفیق بشوم؟ نه آقا! پخمه مائیم که انس نمی گیریم. به جای اینکه مثلا به یک طلبه بگوییم این طلبه در حوزه رفته با مثلا شهریه ماهی پانزده هزار تومان چکار می کند، متاهل (هم هست) چکار می کند؟ خب هر کاری که در این هزار و خرده ای سال کردند. همان کاری که الآن بقیه هم دارند می کنند.

می گوید من ماهی صد و پنجاه هزار تومان خرجم است. خب خرج داری، دنبالش بدو، عمرت را که معادل ابدیت است صرف کن و خرج کن. برو خرج کن. ماهی نمی دانم دویست هزار تومان خرجم است. برو خرج کن. چه می دهی؟ می دانی در مقابلش چه می داهی که این خرج ها را می کنی؟ خیلی هزینه گران داری می دهی تا این دویست هزار تومان را به دست بیاوری. عمری را می دهی که با قیاس ابدی بعدا پایت حساب می شود. این پرداختن خیلی کار عاقلانه نیست. احادیث مربوط به معاد را خواندیم دیگر که چه گرفتاری هایی دارد. طلبه ها زیرک ترین افرادند. زیرک ترین افراد! می داند دارد چکار می کند. وقت، استعدا و عمرش را. به خصوص به خصوص به خصوص جوانی را چگونه بگذراند. عجیب هم هست که خدا تامین کرده است.

اصلا خدا همه عالم را خادم این طلبه ها قرار داده است. طالبین راه خدا. کسانی که می خواهند به خدا برسند. من زیاد دیدم آقا! زیاد دیدم. در زندگی این دوستان طلبه و علما زیاد دیدم. البته بوده زمان هایی که مضیقه های سختی هم داشتند ولی هیچوقت این را جدی نگرفتند. در روایت خواندیم دنیا جدیش هم شوخیست. جدی هایش هم شوخیست. ولی این طرف را خیلی جدی گرفته بودند. چون این طرف برایشان واقعا حیات است. حیات حقیقی همین هست. حیات حیوانی نیست. حیات حقیقی است. حیات ابدیست. این را خیلی جدی گرفتند. آنوقت برای ما که نمی فهمیم کارهای اینها خیلی عجیب و احمقانه می آید. حماقت خودمان را به آنها منتقل می کنیم. حاج آقا امامی یک داستانی تعریف می کرد، می گفت که یک عده بودند کناس بودند. کناس ها کسانی بودند که در قدیم می رفتند برای زمین ها مدفوع می خریدند. می رفتند می گفتند چقدر پول بدهیم. ما تمام مدفوع خانه ات را می خریم. می خریدند. دعوا بود سر اینکه مثلا این مدفوع انسان را خریداری بکنند. بعد می رفتند این مدفوع را در چاه جمع می کردند که بعدا با آن کود درست بکنند، چکار بکنند و اینها.

بعد می گفت یکی از آنها یک بنده خدایی را دید که داشت می رفت... حالا خود حاج آقا داستانش را تعریف کند خیلی مزه دارد. که می گوید یک بنده خدایی را دیده بودند گویا، به او گفته بودند تو کناس نیستی گفته بود نه. گفته بود پس تو چکاره ای که کناس نیستی. یعنی فکر می کردند همه دنیا باید چه باشند؟ کناس باشند. کسانی که کناس نبودند را تحقیر می کردند. جالب است. ما اصلا خودمان در این لجن غوطه وریم بعد از یک کسی که مثل ما با لجن سر و کار ندارد تعجب می کنیم. چکار می کنند اینها؟ خل هستند ها! زیاد شنیدم خدا شاهده. می گویند نگاه کن، نشستند... در این حوزه ها چه می گویید شما. جمع شدید صبح تا شب، شب تا صبح، پانزده سال، چکار دارید شما اینجا اصلا. اسلام بازی می کنیم دیگر. اسلام بازی به قول یکی از دوستان. حالا او از روی مزاح می گوید ولی خب همین جوریست دیگر. تعجب می کنند دیگر که مثلا اینها چکار می کنند. شما چطور زنده اید! چطور زندگی می کنید. چرا؟ چون ما خودمان گرفتار اینها هستیم. نمی توانیم درک بکنیم. هر چه فکر می کنیم، جور در نمی آید. نه آقا اصلا جور در نمی آید.

این عدم درک برای این است که ما انس با اینجا داریم. عادت کردیم هر چه بخواهیم در دنیا تهیه کنیم. داشته باشیم. دائما نفس نداشته های دنیایی را به رخ ما می کشد. بعد اگر مرغ نخوریم نمی شود. اگر ماهی نخوریم نمی شود. اگر برنج ایرانی نخوریم نمی شود. اگر مثلا فرش آن جوری زیر پای مان نباشد، نمی شود. اگر لباس آن جوری نپوشیم، نمی شود. دائم نمی شود، نمی شود، نمی شود، باید باشد، آخر چطور ممکن است، آبروی مان می رود، نمی دانم شخصیت را به این چیزها و آبرو را به این چیزها دیدن، همیشه این جوری تلف می شود. بعد هم اگر یک کسی بریده باشد، مثل ما گرفتار نباشد، اسیر نباشد و مرد باشد یک جور دیگر به او نگاه می کنیم. می گوییم این یا یک جا دارد دزدی می کند، می خورد... نمی شود دیگر. این جوری هست دیگر. ما فکر های مان این جوری است. اگر یکی مثل ما نباشد می گوییم دزد است. حتما یک جا دارد دزدی می کند دیگر. مگر می شود؟ این جوری هست.

قرآن و روایات خیلی این اختلاف و تفاوت بین افراد را در نوع ارتباط شان با مسئله دنیا و آخرت بیان می کنند. زیاد! از تمسخر مومنین توسط فساق، فجار و مجرمین که اینها اصلا مومن را درک نمی کنند. اینکه در روایت از امام صادق (علیه السلام) در مورد تمسخر مومنین داریم همین طور هست یا اینکه «اَلجاهِلُ یَستَوحِشُ مِمّا یَأنَسَ بِهِ الحَکِیم». در روانشناسی عاقل این را توضیح دادیم. اینکه شخص جاهل همیشه وحشت می کند از چیزی که افراد حکیم به آن انس دارند. او اصلا نمی تواند انس بگیرد با چیزهایی که افراد حکیم به آن انس دارند. نمی تواند. با چیزهایی که فقط جُهال به آن انس دارند، او انس دارد. ولی از بقیه چیزهایی که حکما به آن انس دارند، وحشت برش می دارد که این چه هست و اصلا چکار می کند.

خب باشد این پاورقی را هم بگذاریم برای جلسه بعد.

والسلام