« به نام خدا»
مشاهده برزخ و برزخیان، بخش چهارم انشاالله به حول و قوه ی الهی شروع خواهیم کرد، از این بحث، که بحث مقدمه ای هست بر همین مسئله ی مشاهده برزخ و برزخیان، زمینه هایی در جلد یک و دو داشتیم، بخصوص در جلد یک، لذا درسی که این جلسه خواهیم خواند تقریباً با آن آشنا هستید توضیح نمی دهم، متن را شروع می کنیم به خواندن، که اگر جایی احتیاج به توضیح شد توضیح خواهم داد، با تعریفی که در جلد اول این کتاب از برزخ گذشت، و با توجه بر امکان برخورداری انسان از حیات و علم و اراده ی بالاتر بعضی انسانها می توانند در همین زندگی دنیوی عالم برزخ، اهل برزخ و حالات آنان را شاهد باشند، تکیه این بحث در مسئله ی حیات و علم و اراده بالاتر هست، یعنی انسانهایی هستند در همین دنیا بر اساس اینکه به مراتب بالاتری از حیات، علم، و اراده دست پیدا می کنند، این امکان برای آنان هست که برزخ و اهل برزخ و حالاتشان را همین دنیا مشاهده کنند، در مباحثی که می آید در مرحله ی اول به بیان مراتب حیات و سریان آن در همه ی موجودات و به بیان مراتب حیات انسانی پرداخته و سپش مشاهده برزخ و برزخیان را در صورت برخورداری انسان از حیات بالاتر توضیح می دهیم در دنیا توجه بفرمایید، خُب بحث اول را شروع خواهیم کرد در مورد مرتبه ی حیات، درجات حیات و مراتب آن متفاوت است، یعنی حیات که کمالی از کمالات وجودی است در اصل یک حقیقت است، یعنی ما یک کمال وجودی داریم به نام کمال، که اصل و منشأ آن حق تعالی است، و خود حیات را ما از چه چیزی می گیریم در مورد حق تعالی؟ از صفات ذاتی حق تعالی می گیریم، این حقیقت واحده دارای مراتب بوده و هر مرتبه ای دارای خصوصیات و آثار مخصوص مربوط به همان مرتبه است، در هر مرتبه ای از حیات، مرتبه ی خاصی از علم و اراده وجود دارد، یعنی علم و اراده که از آثار حیات و یا عین آن است در هر مرتبه از حیات متناسب با همان مرتبه است، پس اگر ما معنا کردیم که یک موجود دارای حیات بالاتری هست، یعنی علم و اراده ی بالاتری دارد، در قرآن کریم، ببینید شما جمادات را نوعی از حیات برایش قائل هستید، همین هایی که ما می گوییم مرده هستند، قرآن در مورد جمادات چه می گوید؟ می گوید: « وَ اِنما الحجارتِ لما یَتَفَجرُ مِنهُ النهار وَ انَ منها لَما یَشَقَقُ و یَخرجُ مِنه الماء ما یَهبِطُ مِن خَشیةِ الله .....» در مورد قلب بنی اسرائیل که صحبت می کند، می فرماید « ثُمَ قَصَط قلوبَهم» قلبهای اینها سفت شد «کالحجاره» مثل سنگ بعد می گوید « اَو اشد» یا شدید تر از سنگ، بدتر از سنگ، بعد علت می آورد که چطور می شود که یک قلبی بدتر از سنگ بشود، بعد می فرماید: « وَ اِنَ کالحجارتِ لما یَتَفَجرُ مِنهُ النهار» بعضی از سنگها در مقابل آب، آب به این نرمی از خودشان انعطاف نشان می دهند، آب به این نرمی دل سنگ را می شکند، و می شکافد و از دل سنگ به این سختی آب فوران می کند، « وَ اِنَ منها لما یَشَقَقُ وَ یخرجُ مِنه الماء» بعضی از این سنگها شکاف می خوردند و از در آنها آب بیرون می آید، وَ اِنَ منها و ما یَهبِطُ من خشیة الله» بعضی از این سنگها از خشیت خدا فرو می ریزند وقتی اسم خدا می آید، داستان مرحوم میرفندسکی را که می دانید، که در معبد کفار الله و اکبر گفت ناگهان همه آن معبد و بت کده شروع کرد به ریختن، می گوید سنگ تحمل شنیدن اسم خدا را ندارد، و از خشیت خدا گاهی فرو می ریزد، سنگ می فهمد این مقدار شعور دارد، قرآن برای جمادات و سنگ یک میزان شعوری را در نظر دارد، بعد حیوانات و گیاهان که حیات دارند، ولی در مورد حیات انسانی می بینیم که قرآن روی کلمه ی حیات باز اصرار دارد، می خواهد بفرماید که دین آمده است که انسانی را که دارای ابعاد جمادی نباتی و حیوانی هست، حیات جدیدی به او بدهد، « یا ایهاالذین آمنوا استجیبُ لله و اللرسول اذا دعاکم لما یحیکم» ای کسانیکه ایمان آوردید اجابت کنید خدا و رسول خدا را هنگامی که شما را دعوت می کند به چیزی که آن چیز به شما حیات می دهد، یعنی شما، این حیات غیر از حیات است، یک نفر ممکن هست که بگوید که ما که زنده هستیم و داریم زندگی می کنیم داریم نفس می کشیم، قرآن می فرماید پیغمبر (ص) آمده است با پیام خدا که به شما حیات بدهد، خدا و رسولش را اجابت کنید تا حیات بیابید، یعنی چه؟ پس می خواهد که یک حیات جدیدی غیر از حیات گیاهی و نباتی و حیوانی به ما بدهد که اسمش هست حیات انسانی، حیات انسانی فقط و فقط در سایه دین تحصیل می شود و کسی که خارج از دین هست، به هیچ وجه حیات انسانی نخواهد داشت، هر کس حیات دارد، حیات حیوانی هست، هر چقدر هم که آدم خوبی باشد، هر چقدر هم که آدم خوش اخلاقی باشد، هر چقدر هم که آدم خدمتگزاری باشد به هیچ وجه حیات انسانی ندارد، محروم هست از حیات انسانی، کسی که با دین ارتباطی ندارد، چرا؟ چون گفتیم خدمت به هم نوع، خوش اخلاقی، نظم، و خیلی چیزهای دیگر در حیوانات هم وجود دارد، حیات انسانی یک معنای دیگر و بالاتر هست، لذا می بینید که ما در مسئله ی دین هم قرآن اصرارش در حیات است، باز روی حیات اصرار می کند، فشار می آورد که شما را می خواهیم به یک حیات جدیدی، یک مرحله ی دیگری از حیات، یک مرتبه ی دیگری از حیات برسانیم، که در آن مرحله ی دیگر از حیات شما علم و اراده و شعور بالاتری را تحصیل خواهید کرد، به بینشهای جدیدی خواهید رسید، بعد قرآن درباره زن و مرد می فرماید هر زن و مرد مؤمنی که ایمان بیاورند و رعایت کنند دستورات الهی را «فَنَنُحیَنَهو حَیاتً طَیِبه» زنده می کنیم، نُحیَّنَ حتماً او را حیات جدیدی می دهیم، احیاء جدید خواهیم کرد او را، که حیات طیبه نامیده می شود، لذا ما یک زندگی و یک حیات جداگانه ای داریم ما از این حیات نباتی و جمادی و گیاهی و حیوانی، به نام حیات طیبه، تعبیر قرآن تعبیری بسیار زیبایی هست، حیات طیبه، این هم یکی از مراتب حیات هست، حیات طیبه، یعنی علم و اراده که از آثار حیات، و عین آن است در هر مرتبه از حیات متناسب با همان مرتبه است، هیچ وقت علم و اراده ی مخصوص به مرتبه ای از حیات را نمی توان در مرتبه ای از حیات دیگر یافت، تفاوت مراتب حیات با یکدیگر در حقیقت تفاوت تشکیکی است، یعنی حقیقت مشککه است، و مانند تفاوت مراتب وجود با یکدیگر است، به نظر دقیق وجود و حیات مساوق با یکدیگر بوده و جدای از همدیگر نیستند، مساوق را شما اینجا تسامحاً به معنای مساوی بگیرید، با تفاوت مراتب وجود، مراتب حیات نیز متفاوت خواهد بود، یعنی هر مرتبه ای از وجود غیر از مرتبه ی دیگری بوده، و در نتیجه هرمرتبه ای از آن از مرتبه ی بخصوصی از حیات برخوردار است، یعنی همانطور که وجود دارای مراتب مختلفی هست، مثلاً ما می گوییم باکتری، یا مثلاً تک سلولی ها هم درجه ای از وجود را دارند، چند سلولی ها و موجودات مرکب هم درجه ای از وجود را دارند، جمادات درجه ای از وجود را دارند، نباتات درجه ای از وجود را دارند، حیوانات درجه ای از وجود را دارند، اینها به میزان مراتبی که از وجود دارند، مراتبی هم از حیات دارند، هر مرتبه ای از وجود غیر از مرتبه ی دیگر بوده و در نتیجه هر مرتبه ای از آن از مرتبه ی بخصوصی از حیات برخوردار است، یعنی هر درجه ای از وجود دارای حیات ویژه ای است، به طوری که هر مرتبه از وجود طور خاص و نحوه ی خاصی از وجود است، حیات مخصوص هر مرتبه از وجود نیز طور خاص و نحوه ی خاصی از حیات می باشد، تفاوت تشکیکی مراتب حیات و نحوه ی خاص بودن هر کدام از مراتب آن، تفاوت تشکیکی آثار حیات و از جمله علم و اراده را به دنبال خود خواهد داشت، ما می گوییم که نبات حیات دارد می گوییم بله، حیوان حیات دارد؟ بله، انسان حیات دارد؟ بله، ولی آیا حیاتهایشان با هم یکی هست؟ به یک اندازه از حیات برخوردار هستند؟ نه، درجات مختلفی از حیات را دارند، هر درجه ای هم از حیات تبعاتش هم مختلف هست، آثار آن هم مختلف هست، از جمله آثار حیات، یکی علم هست و یکی اراده، این هم در هر مرتبه ای از حیات متفاوت هست، یعنی هر کدام از مراتب حیات، طور خاصی از آثار و نحوه ی خاصی از علم و اراده خواهند داشت، هر مرتبه ای از حیات، مرتبه ی بخصوصی است و آثار معین و علم و اراده ی مخصوصی دارد، هر کدام از موجودات به تناسب رتبه ی وجودی خود از مرتبه ی مخصوصی از حیات و از آثار و علم و اراده ی همان مرتبه ی حیات بهره مند می باشند، موجودی که از مرتبه ی معینی از آثار حیات و آثار آن برخوردار است، مسلماً مرتبه ی دیگر حیات را که آثار دیگر و علم و اراده ی دیگری دارد نخواهد داشت، و فاقد آن مرتبه از حیات و آثار آن خواهد بود، انواع مثال، حالا مثال می زند که همه ی این بحثی که کرد در یک قالب مثال توضیح دهد، نبات که مرتبه ی خاص، و طور خاصی از وجود است به تناسب رتبه ی وجودی خود از مرتبه ی معینی از حیات برخوردار می باشد، نبات حیات مخصوص به خود را واجد است، و همین نبات فاقد مراتب دیگر حیات است، و مثلاً حیات حیوانی و حیات انسانی و هر حیات دیگری را غیر از حیات معین خود فاقد می باشد دیگر نبات حیات حیوانی ندارد، حیات انسانی ندارد، حیات موجودات دیگر را هم ندارد، موجودی مثل خودش و پائين تر از خودش، هر موجودی که دارای مرتبه ی پائين تری از حیات است، نسبت به حیات بالاتری که فاقد آن است میت و مرده محسوب می شود، این تعبیر فوق العاده مهم است، قرآن در مورد کفار که حیات انسانی ندارند می گوید که پیغمبر (ص) می فرمایند: « اِنَکَ لا تُسمِعُ الموتا» شما به مرده نمی توانی چیزی بفهمانی، بعضی ها فکر می کردند قرآن همینطوری مثلاً می خواهد طرف را بکوبد، یا مثلاً یک جوابی بدهد که این را رد کند، یا مثلاً یک نوع توهین محترمانه است که بگویند این مُرده است، در صورتیکه اینطور نیست قرآن وقتی که سخن می گوید، تعبیر را از عین حقیقت یک موجود در می آورد و می گوید، می گوید آنهایی که فطرتشان مُرده است، مُرده اند و تو نمی توانی اینها را زنده کنی، « اِنَکَ لا تُسمِعُ الموتا» اینها مُرده هستند، چند بار تعبیر مرده و« موتا» را داریم ما در قرآن، در مورد کفار، چرا؟ چون نسبت به مرتبه حیات انسانی حیات ندارند، وقتی که حیات نداشتند می گوییم که مُردند، قرآن نمی گوید که کفار حیات گیاهی یا حیوانی ندارند، اونها را زنده می داند، قرآن می گوید اینها حیات انسانی ندارند و چون نسبت به حیات بالاتر فاقد هستند اسم میت و مُرده را روی آنها باید گذاشت، این تعبیر، تعبیر فوق العاده مهمی هست، مثلاً خاک، در مرتبه ی خاکی از حیات بالاتری که متناسب خاک است بهره مند بوده و نسبت به حیات بالاتر که حیات نباتی است مُرده محسوب می گردد.
سریان حیات از نظر قرآن، سریان به معنی جاری بودن است، اولین چیزی که خواهیم خواند از قرآن در این جلسه، این است که قرآن حیات را برای همه موجودات می داند یعنی قائل هست، و می فرماید که همه ی موجودات دارای حیات هستند، بدون استنثاء بعد مرتبه بندی در قرآن این هست که می فرماید که حیات دارای مراتب هست و همه ی موجودات به یک درجه از حیات زنده نیستند، دقت و تأمل در آیات قرآن کریم و تعمق در اشارات آنها این حقیقت را نتیجه می دهد که حیات در همه ی موجودات سریان دارد، در همه ی موجودات جاری هست، در آیه ۴۴ سوره ی اسراء می فرماید: « وَ اِمی شیءٍ الا یُسَبِحُ بِحَمده و لکن لا یفقهونَ تَسبیحَ هُم» هیچ موجودی نیست، چیزی نیست مگر اینکه تسبیح می کند خداوند متعال را، به حمد او ولکن شما انسانها تسبیح آنها را نمی دانید و نمی فهمید.
ما سمیعیم و بصیریم و هوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم
این بحث را مفصل در جلد یک، خواندیم از این آیه و اشارتهای آن موضوع بهره مند بودن همه ی اشیاء از حیات و علم و اراده استفاده می گردد آنهم به نحوی که ما انسانها محجوب از آن می باشیم، پس قرآن می گوید که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح دارد و خدا را تسبیح می کند ولیکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید، خدایی که خالق همه ی موجودات هست از موجوداتی که خودش خلق کرده است به ما خبر می دهد، می گوید همه ی موجوداتی که من خلق کردم همه در حال تسبیح هستند ولیکن شما نمی فهمید، ما بر اساس جهل به مراتب حیات، از اطوار مختلف همه ی موجودات، و از آثار حیات آنها از قبیل علم و اراده و نیز از تسبیح آنها محجوب بوده، و شعور به حیات و علم و اراده و تسبیح آنها نداریم، به این معنی که اگر ظرفیت علمی بالاتری داشتیم می توانستیم حیات هر چیزی و علم و اراده و تسبیح آن را بیابیم و با خبر باشیم. در آیه های ۱۹و ۲۰ و۲۱، سوره فصلت می فرماید: « وَ یَومَ یُحشِرُ العَداء اللهِ الی النار و هُم یُزعون حتی اذا ماجاء.......» روزی که دشمنان خدای متعال محشور می گردند، و به سوی آتش برده می شوند، وقتی به آتش می رسند گوشها و چشمها و پوست بدن و جوارح آنان به اعمال و گناهان آنها شهادت می دهند و آنها به جلود، (جلود یعنی پوست) و آنها به جلود خود می گویند که چرا بر علیه ما شهادت دادید، در جواب می گویند خدایی که همه چیز را به سخن آورده است، ما را به سخن آورد و گویا نمود، و اوست که شما را خلق نمود و به سوی او بازگشت می کنید و برگشت داده می شوید، از تعبیرات این آیه، مخصوصاً از تعبیر « قالوا» در جواب این مجرمین چه گفتند؟ « اَنتَقنَ اللهُ الذی انتقَ کُلَ شی ءِ » خدایی که هر چیزی را به سخن گفتن وا می دارد ما را به سخن واداشت، به نطق واداشت، حیات و علم و اراده و سمعُ و بَصر« و» جلود استفاده می گردد، این «واو» را حذف کنید یک کسره به «بَصر» بدهید، و اینکه سمع و بصر و جلود انسانها از حیات و علم و اراده متناسب با رتبه ی وجودی آنها بهره مند بوده و به اعمال صاحبانشان علم داشته و در روز قیامت بر اساس علمی که دارند با انطاق (یعنی به نطق آوردن) به سخن در آوردن خدای متعال به نطق آمده و شهادت می دهند، اگر اینها علمی نداشتند مسلماً شهادت آنها مفهومی نداشت، و شهادت نبود، نکته آخر این هست، یعنی پوستی که با آن گناه می کنید می فهمد، شما باور می کنید که وقتی می گویند یک نفر وقتی که گناه می کند گناه در چهره اش ظهور می کند و اثر می کند، اثر می گذارد یک چهره ی گناهکار با یک چهره ی مؤمن، چهره هایشان با هم فرق می کند، می فهمیم وقتی که می گویند یک مومن نورانی هست، ولو سیاه پوست هم هست، ولو از نظر پوستی تیره هست، ولی آدم نور را می فهمد در وجودش، می گوید این نورانی هست، ولی وقتی یک آدم گناهکار هر چند زیبا باشد، هر چند پوستش سفید باشد آثار و تاریکی های گناه روی صورت و بدن او تأثیر می گذارد، « یؤرفُ المجرمونَ بِسیماهُم» از صورتشان شناخته می شوند یعنی چه؟ همین جا هم همینطور هست، واقعاً مجرم از چهره اش شناخته می شود، به شرطی که کسی بفهمد این را، سنخیت داشته باشد بفهمد، علی (ع) می فرماید که هیچ کس « ما اضمرَ اَحَدٌ» می فرماید هیچ کس هیچ چیزی را در درون خودش مخفی نکرد مگر اینکه یا در بین کلماتش ظهور خواهد کرد یا در « فی صفحات وجهِ» یا در صورتش بالاخره یک طوری ظهور خواهد کرد، آن چیزی را که پنهان می کند و حرف می زند اینها با انسان، مرحوم نخودکی را که یادتان هست، داستان مرحوم شیخ رجبعلی خیاط، طرف می گفت من در بازار می آمدم یک زن نامحرمی را دیدم، اثر گذاشت این زن نامحرم در چهره ی من، و در دل من، هر کاری کردم که اینرا از دلم بیرون ببرم نتوانستم که بیرون ببرم، خیلی استغفار کردم، شیخ رجبعلی خیاط گفت پس چرا من تو را به صورت زن می بینم؟ ببینید روی چهره اثر می گذارد، ظهور، آن چیزی که در قلب شما حاکم هست همان خواهید شد.
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی ور بود خاری تو ؟ گلخنی
ببینید که چه بر شما حکومت می کند؟ شهوت هست؟ غضب هست، چه هست؟ مال هست؟ دنیا هست؟ خوردنی هست؟ نوشیدنی هست؟ مقام هست؟ ریاست هست؟ موهومات و مخیلات هست؟ همان خواهی بود، گفت بالاخره توسل کردم به خدا یک « یا ستار العیوب» گفتم بعد شیخ گفت که برطرف شد، انسان همیشه باید به ستار العیوب پناه ببرد، ناگفته نماند که منظور از حیات و علم و اراده و سمع و بصر و جلود ( البته باید سمع و بصر جلود باشد) معنا ندارد سمع و بصر و جلود، حیات و علم و اراده ی مخصوص به خود آنهاست، نه آن حیات و علم و اراده ای که از روح انسان است و در آن متجلی است، وقتی می گوییم که آنها اینگونه نطق می کنند و سخن می گویند، ببخشید من اینجا اشتباه کردم اسم را به جای مصدر گرفتم، درست است، سمع و بصر و جلود، یعنی من شنیدن و دیدن پوست معنا کردم، در حالیکه نه، گوش و چشم و پوست هست، ناگفته نماند که منظور از حیات و علم و اراده ی گوش و چشم و پوست اینطور معنا می شود، سمع و بصر و جلود، حیات و علم و اراده ی مخصوص به خود آنهاست، نه آن حیات و علم و اراده ای که از روح انسان است و در آنها متجلی است، یعنی ما نباید از گوشمان انتظار داشته باشیم همان چیزی که حیاتی که منظور ماست و ما می فهمیم آنها داشته باشند، آنها هم حیات مخصوص به خودشان را دارند، ما نمی فهمیم حیاتشان را، می دانیم که شهادت شهود، در روز قیامت برای اتمام حجت می باشد، و این در صورتی معنی و مفهوم پیدا می کند که شهادت دهنده، متحمّل مسئله ای که به آن شهادت می دهد باشد، متحمّل یعنی بپذیرد و قبول کند یعنی شهادت دهنده به آنچه می دهد علم داشته باشد و آنهم علمی که شهادت براساس آن شهادتی باشد که با آن اتمام حجت می کند و هیچ گونه شبهه یا ابهامی در تحقق مسئله ی مورد شهادت باقی نماند، پیداست که شهادت هم شهادت خاصی خواهد بود، در جلسه ی قبل هم خواندیم که ما هر چیزی را که می خواهیم بفهمیم باید دقت کنیم که این در شرایط زیستی و احکام و سنن برزخی داریم بحث می کنیم ما فعلاً، مدام سعی نکنیم که با احکام و سنن دنیا مقایسه کنیم اینها را، دچار اشکال می شویم، بنابراین جایی برای بعضی از توجیهات که از ناحیه ی بعضی از تفسیر کنندگان آیه های مورد بحث به عمل آمده است نمی ماند، بعضی ها در تفسیر آیاتی که دلالت بر شهادت و تکلم و نطق اعضاء و جوارح انسانها در روز قیامت می کنند، به توجیهاتی متوصل شده اند، که با توجه بر معنی شهادت و منظوری که از شهادت هست، کاملاً بی معنی و بی پایه است، اینها می گویند که شهادت دست و پا و سمع و بصر و جلود و نیز تکلم و نطق آنها در روز قیامت به اینصورت می باشد که خداوند متعال در همان روز به آنها علم عطا نموده و آنها را عالم نموده و قدرت تکلم و علم را به آنها می دهد تا به اعمال صاحبان اعمال شهادت بدهند، یعنی در همان روز قیامت دست و پا و سمع و بصر و جلودِ هر کسی به اعمال او علم پیدا می کند و به سخن می آید و شهادت می دهد نه اینکه قبلاً در زندگی دنیوی علم داشته باشد در حالیکه اصلاً اینگونه نیست، خدا برای جماد هم علم قائل هست، « بسم الله الرحمن الرحیم، اذا زُلزِلَتِ العَرضُ زلزالها و اَخرج ....» تُحدثُ به چه کسی بر می گردد؟ «زمین»، زمین روز قیامت شهادت می دهد،«تُحدثُ اخبارها» زمین حرف می زند، و شهادت می دهد، باید قبلاً دیده باشد و علم داشته باشد که بتواند شهادت بدهد، بگوید که انسان روی من چه کارهایی کرده است، می گویند خدای متعال در روز قیامت به هر کدام از اعضاء و جوارح قدرت می دهد و هر عضوی به اعمالی که از او سر زده و نیز به اعمالی که از اعمال و جوارح صاحبش سر زده است علم پیدا می کند و سپس شهادت می دهد، خُب این که معنا ندارد که آنموقع که موجودات بی شعوری را که خداوند به آنها علم بدهد و بگوید که این آقا یک همچین جنایتهایی کرده است پس شما بیایید بگویید که این آقا چنین جنایتهایی کرده است، این منطقی است به نظر شما؟ که قیامت خداوند موجوداتی را که اصلاً شعور ندارند بیاید به آنها شعور و علم بدهد آگاهی و حیات بدهد بعد بگوید که این فلانی صاحب شما این گناهان را انجام داده است فهمیدید؟ آنها هم بگویند که خُب حالا ما فهمیدیم که این چه گناهانی کرده است، می گوید که حالا بیائید شهادت بدهید، یعنی شاهد سازی، در حالیکه شاهد سازی که ما نداریم که، بحث این هست که اینها چیزی را که می دانند می آیند و خبر می دهند، چیزی را که می فهمیدند می آمدند خبر می دادند.
(مخاطبان از استاد سئوال می پرسند) استاد در پاسخ می فرمایند: آفرین، می گوید « اَنطقنَ الله» خدا ما را به نطق آورد، اینها توجه نکردند که این نه شهادت است و نه با آن اتمام حجت می شود، اصولاً کلمه ی شهادت، آنجا به کار می رود که شاهد، متحمل چیزی باشد متحمل یعنی بداند، بفهمد این را، دیده باشد، آگاهی داشته باشد که شهادت می دهد نه اینکه به او تعلیم بشود و نیز شهادت برای این هست که حجت تمام بشود و با تعلیم جاهل و سپس به تکلم در آوردنِ آن حجت تمام نمی شود، حقیقت این است که دست و پا و سمع و بصر و جلود و هر عضوی از اعضاء از حیات مخصوص به خود آنها و از علم و شعور مخصوص به خود آنها بر خوردار بوده و هر کدام برای خود و به تناسب رتبه ی وجودی خود، از حیات و علم بهره مند می باشند و به اعمال خود و یا اعمال صاحبش علم دارد و می داند و روز قیامت با انطاق حق به تکلم می آید و آنچه را که می داند و متحمل آن است می گوید، اینها دو فقره از آیات قرآنی بود که از آنها سریانِ حیات در موجودات و نیز سریان علم و شعور و اراده در موجودات استفاده می گردد، سریان به معنی جریان داشتن، غیر از این دو مورد، موارد دیگری از آیات قرآن هست که از آنها نیز سریان علم و حیات و اراده در همه موجودات بدست می آید، از این قبیل آیات، و از اشارات و نکات آنها این حقیقت استفاده می گردد که حیات و علم و اراده در همه ی وجود و در همه ی موجودات سریان داشته و همه ی موجودات حیات دارند و مُرده به معنی فاقد حیات، در میان موجودات وجود ندارد، هیچ موجودی به نام فاقد حیات و مُرده به معنای واقعی ما نداریم، ما زمانی می گوییم که یک چیزی مُرده است که مرتبه ی بالاتری از حیات را نداشته باشد، مثلاً می گوییم فلانی مُرد، مُرد یعنی حیات حیوانی اش را از دست داد، بنابراین قرآن کریم همه ی موجودات را دارای حیات و علم و اراده می داند و اینکه هر موجودی برای خود حیات و علم و اراده دارد، و ما انسانها بر اساس محدودیت علمی خود از دریافت آن، یعنی از دریافت نحوه ها و اطوار مختلف و مراتب متنوع حیات و علم و اراده محجوبیم، « ولکن لا تَفقَهونَ تَسبیحا» پیامبر(ص) تسبیح سنگ ریزه را به گوش مردم رساند، مردم دیدند که سنگ ریزه تسبیح می گوید، حیوانات دیگر را هم پیامبر (ص) همین کار را کرد، ذکر گفتند، امیر المؤمنین (ع) تسبیح شیر درنده را به گوش همراه خودش می رساند، این هم تسبیح شیر، قرآن داستان مورچه را می گوید در سوره ی نمل که حیات دارد سلیمان را می شناسد و ...، داستان هُد هد را دارد، ما داستان اسب سیدالشهداء (ع) را داریم که روز عاشورا وقتی سیدالشهداء (ع) به شهادت می رسد، یک سری می زند به خانواده ی سیدالشهداء (ع) و بعد تحمل نمی کند و بر می گردد و حمله می کند به لشگر دشمن، یک اسب تنها تا او هم کشته می شود، داستان شتر حضرت سجاد (ع) را داریم که بعد از شهادت ایشان بالای سر قبر حضرت می آمده و گریه می کرده، داستان ستون حنانه را داریم که وقتی که پیغمبر (ص) مدتها در این مسیر می نشسته و تکیه می داده به این ستون و حرف می زده، وقتی برای حضرت منبر می سازند همین که بلند می شود می رود در منبر بنشیند ستون به گریه می افتد، و صدایش بلند می شود، از فراق پیغمبر (ص)، داستان گربه آیت الله اشرفی اصفهانی( رحمة الله علیه) را داریم که این گربه بعد از شهادت ایشان دیگر از خانه ایشان می رود، و دیگر نمی آید، داستانی دارد مرحوم آیت الله اشرفی اصفهانی با گربه اش، و خیلی چیزهای دیگر که اینها انکار شدنی نیست، دشمنان هم اینها را نمی توانند انکار کنند، در روابط بین انسان و حیوانات و اشیاء چیزهایی هست که شنیدنی هست، داستان مرغابی ها را داریم که دامن مبارک امیر المؤمنین (ع) را می گیرند و نمی گذارند که ایشان به مسجد برود، مانع می شوند که حضرت به مسجد برود، داستان شترهای امربن جُموح را داریم که وقتی در جنگ شهید می شود، در جنگ احد خودش و بچه هایش شهید می شوند هر چه زن و بچه اش می خواهند که او را به خانه بیاورند او نمی آید، چرا چون که امربن جُموح از خدا خواسته که جنازه اش به خانه بر نگردد، شتر او هم با او نمی آید، می ماند که امربن جُموح در احد به خاک سپرده شود.
مراتب حیات از نظر قرآن:
حالا می آییم سر بحث مراتب حیات، از جمله ی حقائق این است که قرآن کریم، در عین اینکه همه ی موجودات را دارای حیات می داند، در عین حال بعضی موجودات را در مقایسه به بعضی دیگر مُرده به حساب می آورد، یعنی بعضی از موجودات را با اینکه در مرتبه ی خود از حیات معینی برخوردارند، نسبت به بعضی دیگر که از حیات برتری بهره مند هستند مُرده می داند که این را توضیح دادیم، و این خود حاکی از این است که حیات و آثار آن از قبیل علم و اراده مراتب داشته و مرتبه ی نازله آن نسبت به مرتبه بالاتر آن ممات به حساب می آید، و موجودی که از مرتبه ی نازله ی حیات برخوردار است نسبت به موجودی که از مرتبه ی بالاتر آن بهره مند می باشد میت و مرده محسوب می گردد، در آیه ۳۳ سوره ی مبارکه یاسین می فرماید: « وَ آیتٌ لَهمُ العرض المیت ....» یعنی و نشانه و آیت است برای آنان زمینی که مُرده است و ما آنرا زنده می کنیم و حیات می دهیم و از آن حبوبات را بیرون می آوریم و از آن تغذیه می کنند، در این آیه زمین را مُرده محسوب می کند و به صورت دانه و حبوبات در آوردن آن را احیاء می نامد، به عبارت دیگر در این آیه زمین را مُرده می نامد و به صورت نباتات، در آمدن آنرا زنده شدن و حیات پیدا کردن و زنده بودن می نامد، و معلوم می شود که خاک نسبت به نبات مرده محسوب می شود، زیرا که خاک در مرتبه ی خاکی از حیات پائين تری برخوردار است که نسبت به حیات نباتی ممات است، و خاک در مقایسه با نبات میت به حساب می آید و فاقد آن مرتبه از حیات است که نبات واجد آن است، در آیه سوره مبارکه فُصلت می فرماید: « وَ مِن آیاتهی اِنَکَ تَرَالعرضَ خاشعةً فَاذا انزلنا عَلیه ماءَ اِهتَزَت وَ .....» و از آیات پروردگار است این که می بینیم زمین آماده و مستعد قبول ربوبیت و تدبیر ربوبی ماست، و وقتی آب را بر آن فرود می آوریم به حرکت می آید، یعنی زمین که مُرده است، وقتی که آب به آن می خورد شروع می کند به زنده شدن و حرکت کردن، و پروردگاری که زمین را احیاء می کند و به آن حیات می بخشد احیاء کننده ی انسانهای مُرده نیز هست، و او بر همه چیز قدرت دارد، در این آیه نیز زمین را قبل از اینکه به صورت نباتات بیاید مرده می داند، و وقتی به صورت نباتات آمد زنده می نامد اگر چه زمین برای خود حیاتی دارد اما در مقایسه به نباتات از مرده ها محسوب است در آیه ۲۸ سوره ی مبارکه بقره می فرماید: « کَیفَ تَکفرون بالله و کُنتم امواتاً و احیاعکم ثُم یُمیتُکم ثُمَ یُحیکُم ثُمَ علیهِ تُرجَعون» چگونه به خدای متعال کفر می ورزید در حالیکه مرده هایی بودید و خدای متعال شما را زنده کرد و حیات داد و سپس شما را می میراند و بعد از آن به شما حیات دیگری می دهد و پس از آن شما به سوی او برگشت داده می شوید، در این آیه به خلقت انسان اشاره می فرماید و اصل اولی انسانها را که عبارت است از آب و خاک و غیره، اموات نامیده و به صورت انسان در آوردن آنها را احیاء و زنده کردن می نامد چون می گوییم « کُنتم امواتً» اموات یعنی مُرده ها، شما مرده هایی بودید، که عبارت از همان آب و خاک و گل و این چیزها، بعد می فرماید و «احیاکم» سپس شما را زنده کرد، «ثُم یُمیتُکم» سپس شما را می میراند«ثُمَ یحیکم ثُمَ علیهِ ترجعون» یعنی آب و خاک را از مرتبه ی نازله حیات برخوردارند در مقایسه با انسان و در مرتبه انسانی اموات و مُردگان می نامد، با اینکه در این آیه همه ی انسانها را زنده و دارای حیات می نامد با این همه به لحاظ مراتب حیات و درجات اطوار متنوع و مختلف آن در بعضی دیگر از آیات قرآنی که در مبحث بعدی به آن اشاره خواهیم کرد برخی انسانها را میت و مُرده می نامد، از مجموعه ی اینها این حقیقت بر می آید که حیات دارای مراتب است.
این مراتب حیات انسانی هم یک صفحه است که بعد از آن می پردازیم به خود انسان، مراتب حیات انسانی را از نظر میزان شعور واردش می شویم که به هر حال انسانهایی که از حیات بالاتری برخوردار هستند می توانند برزخ را مشاهده کنند، در آیه ۲۲ سوره ی مبارک انعام می فرماید: « اَرَماً کانَ مَیِتً فَاحییناها و جعلنا لهُ نورً یَمشی بهِ فی العرض....» یعنی و آیا کسی که مرده بود و به او حیات دادیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن و به کمک آن در بین مردم مشی کند مانند کسی است که در ظلمتهاست و راه به جایی نمی برد، فرق بین کافر و مؤمن را می گوید، اینچنین است راه و روش کفار، راه و روشی که در نظر آنها خوب جلوه کرده است، می بینیم در این آیه انسان را قبل از اینکه با حیات الهی زنده گردد میت و مرده می نامد، و بعد از آن زنده و دارای حیات می نامد، یعنی بعد از حیات الهی، آیه ی شریفه با کمال وضوح به این حقیقت دلالت می کند که انسان اگر با حیات الهی حیات پیدا نکرد میت است و مرده محسوب است، یعنی انسان با اینکه از حیات نازل برخوردار است، با این همه مرده است، و در مقایسه با حیات بالاتر انسانی که همان حیات الهی است از مرده ها محسوب می گردد، نه تنها هر موجودی از مرتبه ی معینی و از رتبه ی خاصی از حیات برخوردار است، و نه به تعدد موجودات مراتب حیات هم متعدد و مختلف است، بلکه برای بعضی از موجودات مانند انسان مراتبی از حیات است که بعضی از این مراتب نسبت به بعضی دیگر ممات می باشد، در آیه ۲۴ سوره ی انفال می فرماید: « اِستَجیبُ لله و لرسول.....» توضیح دادیم این آیه را، دعوت خدا را اجابت کنید، و دعوت رسول اکرم (ص) را اجابت کنید آنزمان که شما را دعوت می کند به سوی آنچه شما را زنده می گرداند، و به شما حیات می دهد، در آیه ۹۷ سوره ی نحل می فرماید: « مَن عَمِلَ صالِحً مِن ذَکَرَ و اُنثی ....» هر کسی از مرد و زن عمل صالح انجام دهد و ایمان داشته باشد همانا او را زنده می گردانیم، می گوید زن و مرد، زنده هستند و حیات دارند، اما می گوید این حیات جدیدی هست که زن و مرد را زنده می کنیم، همانا او را زنده می گردانیم و به او حیات پاکی می بخشیم، «حیاةً طیبه» به آن می دهیم، و جزا و اجر اعمال آنان را به نیکوترین صورتی به آنها می دهیم، از این دو آیه نیز مراتب حیات انسان استفاده می گردد، و اینکه انسان دارای مراتبی از حیات بوده و تبعاً در مرتبه ی نازله ی حیات، در مقایسه به حیات بالاتر انسانی مُرده محسوب می شود، و به عبارتی انسان در مرتبه ی نازله ی حیات خود، فاقد حیات بالاتر و فاقد آثار حیات بالاتر می باشد، حیات بالاتری که با اجابت دعوت حق، و دعوت رسول اکرم (ص) و با ایمان و عمل صالح بدست می آید، یعنی کسی که اهل اجابت خدا و رسول خدا (ص) نیست و ایمان ندارد به آن درجه از حیات نمی رسد، مرده هست، یعنی کمال وجودی او محدودتر می شود، بطوریکه اشاره شد، هر مرتبه ای از مراتب حیات آثار مخصوص خود، و آثار متناسب با خود را دارد، آثاری از قبیل علم و شعور و اراده، آثار خاص مرتبه ای از حیات مرتبه ای از مراتب حیات در مرتبه ی دیگر آن وجود ندارد، علم و ادراک و اراده ای که در مرتبه ی بخصوصی از مراتب حیات وجود دارد ...(این قسمت از نوار خالی بود).... قضیه خیلی مشکل نبود.
از جلسه بعد در مورد این بحث خواهیم کرد که انسان در دنیا به تناسب؛ چون گفتیم عالم وجود مرتبه دارد، هر مرتبه اش هم حیات مشخصی را می پذیرد، بعد می خواهیم صحبت کنیم که به طور طبیعی، عالم دنیا که مرتبه ی نازله وجود هست که به آن دنیا می گویند، کلمه دنیا یعنی پست، « اِنَّما ثمیتاً دنیا لَعَنَها ادنا کُلِ شیء» دنیا، دنیا نامیده شد چون پست تر از هر چیزی هست، عالم ادنا یا دنیا، یعنی همین عالمی که اینجا هست، پست ترین مرتبه وجود که عالم ماده هست، این قابلیت خاصی از حیات را می تواند بروز دهد، تحمل مرتبه ی خاصی از حیات را دارد، لذا اصلاً حیات مرتبه ی نازلی در عالم دنیا خواهد بود، مگر کسی که از ماده جدا بشود، بحث بعداً خواهیم کرد که کسانی که از عالم ماده فاصله می گیرند از لحاظ روحی، جدا می شوند از تعلقات مادی، اینها چون دارند از دنیا فاصله می گیرند، و سعه ی وجودیشان فراتر از دنیا می رود، وقتی از دنیا جدا شدند، درجات بالاتری از حیات را پیدا خواهند کرد، و به میزانی که به دنیا و مادیات و لذتهای مادی می چسبیدند و از اینها لذت می بردند اینها بیشترمحروم می شوند از درجات بالاتر حیات، این بحث را در جلسه آینده خواهیم داشت، بعد وارد این می شویم که حالا که در این دنیا هستیم و در مرتبه ی نازله ی حیات هستیم، قطعاً از برزخ که یک مرتبه ی بالاتری از حیات هست، و مرتبه ی بالاتری از وجود هست، یک عالم بالاتراز عالم دنیا هست، خوب قطعاً برای ما پوشیده هست، و ما نمی بینیم، برزخیها هم نسبت به عالم بالاتر خودشان اینطور هستند، برزخیها هم نسبت به عالم بالاتر از خودشان همین میت بودن را دارند، آنها هم عوالم بالاتر از برزخ را نمی توانند مشاهده کنند، مگر اینکه روحشان فوق احکام برزخ باشد که بتوانند به آنجا احاطه پیدا کنند، و مشاهده ای هم نسبت به آن قضیه داشته باشند، لذا قرآن وقتی مسئله ی قیامت و برزخ را مطرح می فرماید، نمی فرماید این حادث شد، می گوید که این مخفی بود و ظاهر شد در مورد باطل می گوید: «یومَ تُبلیَ السَرائر»، «سَرائر» هویدا شد، روزی که همه چیز آشکار می شود، « عَظفة العاظفه» آشکار می شود، « لیسَ مِن دون اللهِ لها کاشِفَه» همچین تعبیری دارد که جز خدا کشف کننده ای نیست یعنی قیامت کشف می شود، نه اینکه بوجود می آید، قیامت ظهور می کند، « لقد کُنتَ فی غفلتٍ اَن هذا فَکَشفنا عَینکَ قِطاعَک وَ بَصرُکَ الیَوم حَدید» آیاتی از این قبیل الا ماشاء الله ما در قرآن زیاد داریم، تعدادی از این آیات داریم که همه حاکی از این هست که قیامت فقط ظهور هست، یک چیز ظاهر می شود نه اینکه حادث شود، باز به بحث نسبت خودمان توجه داشته باشید، ما وارد یک عالم جدیدی می شویم، متولد می شویم به یک عالم جدیدی که هست الان هم جریان دارد به موازات این عالم، و محیط بر این عالم هست، و ما فقط وارد یک عالم دیگر می شویم، مثل جنین که از رحم مادر وارد یک دنیایی می شود که محیط بر جنین هست و نظام و احکام و قوانین و سنن خاصی دارد ما هم بعد از مرگ فقط منتقل می شویم به عالم برزخ، و وارد می شویم به یک جهان جدیدی که آن جهان جدید وسیع تر هست احکام و سنن خاص خودش را دارد، همینطور، نسبت به انتقال از برزخ به قیامت هم باز مسئله همینطور هست که آنجا وارد یک نظامی که وجود دارد و جریان دارد خواهیم شد، که بعداً در این مورد انشاالله بیشتر بحث خواهیم کرد. والحمدالله رب العالمین.
(پاسخ استاد به سئوال مخاطبین): در مورد کلمه ی «نُحیکُم» که سئوال فرمودید که جمع هست اینجا نیست، انا انزلنا، نَحنُ ؟ و نَحنُ لَهُ لَحافظون، احیینا، «نُحیکُم»، خیلی آیات دیگری داریم که خداوند به صیغه ی جمع آورده است، ثُمَ عِلَینا تُرجَعون شما به سوی ما بازگشت می کنید، خداوند تبارک و تعالی، این بحث در مسئله توحید هست، و مسئله ی توحید افعالی، و توحید استقلالی توحید در تأثیر هست که اولاً هر جا لفظ جمع آورده است در بسیاری از جاهایی که لفظ جمع آورده لفظ مفردش را هم آورده است، یعنی من می کنم، یک جا می گوید من می کنم، یک جا می گوید ما می کنیم، یک جا می گوید «علیهَ مرجِعُکُم» به سوی من بر می گردید، «انا لله و انا علیه راجعون»، ضمیر مفرد هست، گاهی وقتها می گوید «علینا مرجعکم جمیعا» یا « علینا تُرجعون» این جمع آوردن مربوط به این هست که خداوند اسباب و عللی را که در کار گردش جهان به استخدام خودش در آورده و به آنها این شرافت را داده است که اسباب و وسیله ای باشند، سببی باشند در طول سببیت خودش آنها را هم جمع می کند، ملائکه را حساب می کند می گوید به سوی ما باز می گردید، ما این کار را کردیم، یعنی خودش را حساب می کند با ملائکه ای که در این راه کمک کردند، کمک که نه اینکه خدا احتیاج به کمک داشته باشد دخالت کردند چون خداوند فرمود، در روایت هم داریم که خداوند می خواهد هر کاری سبب و علت خودش را داشته باشد، وقتی به عالم ماده هم می آید می بینید که در نظام علی و معلولی ماده برای هر چیزی یک نظام علی و معلولی مادی گذاشته است، یعنی شما دست به هر چیزی در نظام ماده بزنید می بینید که این علت مادی هم غیر از علت ملکوتی دارد، علت مادی هم دارد، لذا وقتی ضمیر جمع می آورد آنجایی هست که قوای عالم را هم خداوند تبارک و تعالی حساب می کند.
(مخاطبین دوباره سئوال می پرسند) استاد در پاسخ می فرمایند: بله می خواهد بفرماید صفت ذاتی هست مخصوص خدا هست این قضیه، نه اینطور نیست و در قرآن داریم که من به اذن خدا مرده را زنده می کنم، پس مظهر حیّ هم شده است، چه کسی؟ مسیح (ع) یعنی خداوند می تواند به کسانی قدرت حیّ و حیات دهندگی و احیاء را بدهد، نه به آنها، به اولیاء خدا هم همینطور، آن که انبیاء بود شما داستان بعضی از بزرگان را شنیدید که مرده را زنده می کردند از علمای اسلام، اینها مظهر اسم محیّ خداوند تبارک و تعالی شده بودند یعنی می توانستند بگویند که ؟ به اذن الله و یک مرده زنده بشود و حیات بدهند به او، چقدر در زندگی ائمه (ع) داریم که بالاتر از انبیاء (ع) هستند، ما البته نمی گوییم پائین تر از انبیاء (ع) چون علمای امت اسلام را ما نمی توانیم بگوییم پائین تر از انبیاء (ع) هستند، و شخصیتهای بسیار برجسته ای در آن روایت معروف که «علماء اُمتی اَفضلُ مِن انبیاءِ بنی اسرائیل» علمای امت من از پیامبران بنی اسرائیل بالاتر هستند سرّش اینجاست، که اینها شاگردان مکتب پیامبر(ص) و ائمه (ع) بودند، برای همین اینها یک همچین وضعیتهایی داشتند که می توانستند زنده کنند این خصوصیت را داشتند این اسم محیّی هست، بعضی دیگر مظهر اسم شافی هستند شفا می دهند اصلاً از همین علما کسانی هستند که شفا می دهند.
(مخاطبین سئوال می پرسند) استاد پاسخ می دهند: بله مرحوم نخودکی و ... زیاد داریم از علمایی که در زندگی آنها آمده است که اینها مرده را زنده می کردند، و این قدرت را داشتند مظهر اسم محیی بودند، مظهر اسم شافی بودند شفا می دادند، حالا چه در حیاتشان و چه در مماتشان فرقی نمی کند، انسان می تواند مظهر تمامی اسماء خدا حتی از صفات ذاتی خداوند بشود جز یکی از آنها که آن هم واجب الوجود هست. فقط واجب الوجود نمی تواند باشد والا کلیه اسماء الهی را انسان می تواند مظهرش باشد و از خودش بروز دهد.
وردآننننر