در برزخ نوعي از تبديل و دگرگوني است كه ما مجازاً به آن تبدل و دگرگوني ميگوييم در آنجا تبدل و تجدد و شدن به معناي انفعالي آن نيست و به معناي فاعلي آن هست و مثالي زدند نويسنده محترم كه ما ادراك كنيم يك صورتي را كه تبدل در آن راه ندارد و بدون ماده است و ثابت ميباشد، تبدل به مفهوم ديگر در صور جزييه ذهنيه.
ص 130 تا آخر سطر 9.
شما بعنوان صورت ثابت ذهني چيزها و عكسهايي را كه تصور كرديم و داريم در ذهن خود تصور بفرماييد مثلاً از يك حيواني تصويري داريد در ذهن خودتان حتي صورت كلي حيوان هم نه بلكه از يك اسب مشخص كه ميشناسيد. حالا كه اين تصوير هست شما مي توانيد اين تصوير اسب را كوچك كنيد يا مي توانيد خيلي بزرگ كنيد يا رنگ آن را عوض كنيد يا هيكل آن را چاق تر يا لاغرتر كنيد يا كشيدهتر و يا پهنتر كنيد ميتوانيد براي آن 2 تا شاخ قرار بدهيد در ذهن خود يا ميتوانيد آن را تصور كنيد در حالي كه سرش يك طرف است پايش يك طرف و دم آن يك طرف و آن را تفكيك و مجزا كنيد. و صدها و هزاران تصوير براي آن ميتوانيد قرار دهيد پس اين تصويري است كه دائم دارد صورت ميپذيرد پس ما يك تصوير ثابت ذهني داشتيم و توانستيم با آنها اين كارها بكنيم مسأله است كه فرقي كه اين كارهايي كه ما كرديم با حالت انفعالي دارد اين است كه اگر در خارج بخواهيد روي اسب شخص اين تغييرات را بدهيد لازم است كه يك تغيير و حركت جوهري انجام دهيد مثلاً لاغر يا چاق شود يا كشيده و بزرگ و يا كوچك و... و اگر مثلاً اسب كوچك شما بزرگ شد و تغيير كرد ديگر اين صورت اوليه آن برنميگردد و فقط آنجا كه در خارج داريد همان است ولي در ذهن اينگونه نيست اگر هزار تصوير هم به تصوير ذهني خودتان بدهيد همه آن هزار تصوير را داريد پس، اولاً معلوم است تغيير و تبدل صورت گرفته و تصوير جديد داريد ولي اين تبدل به صورت انفعالي نبوده يعني اينطور نبوده كه تصوير شما شكلي را بپذيرد و شكل خودش را از دست بدهد پس تعاقب صور انجام گرفته ولي فاعلي است و انفعالي نيست.
از سطر 9، ص 130 تا سطر 19، ص 133.
شما نگاه كنيد؛ خالق كيست؟ نفس است و فاعل است، چه چيز دارد خلق ميكند؟ صورت را، شما دقت كنيد صورتي را كه مثال زديم نگاه نكنيد مثلاً اسب را بلكه صورتهايي را كه ميتواند منشأ اثر باشد و دائم توسط ذهن و نفس خلق ميشود و در نفس و خود نفس انشاء ميشود يعني دائم دارد خلق ميكند و در خودش هم خلق ميكند و با همينها هم سعه پيدا ميكند ولي در نهايت از خودش هم جدا نيست و خارج هم نيست. خيلي لطافتها دارد اينكه اگر انسان با يك ذهن پاك و بيمشغله روي آن فكر كند قطعاً انسان راه به جاهاي زيادي پيدا ميكند و اينها يك جلوهاي از آن روايت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است.
از سطر 20، ص 133 تا سطر 18، ص 134.
جالب اين است كه در آن شدن هست ولي حركت نيست تكامل هست ولي حركت به معناي مادي نيست كما اينكه شما اينجا الآن براي يكنفر يك فيلم وحشناك بگذاريد فيلمي كه از توان نگاه كردن او خارج است وقتي او نگاه ميكند دائم دارد صورت ميگيرد شدن در او انجام ميشود اما حركت نيست و اين شدن آنقدر ممكن است انجام شود كه شخص بميرد يا دست به كارهاي خطرناك بزند يا مثلاً يك فيلم خوب بگذاريد تأثيرپذيري و شدن هست و تكامل در او صورت ميگيرد ولي حركت نيست، مقولههاي شنيدن، ديدن، تصور خيال واهمه و تعقل و فكر همه از اين نوع مقولهها هستند.
از سطر 19، ص 134 تا سطر 17، ص 135.
به نسبتي كه عرض كرديم دقت كنيد دنيا به آخرت مثل رحم مادر به دنيا است ما واقعاً الآن در رحم دنيا هستيم و تا بيرون نياييم و خارج نشويم و وارد عالمي كه احاطه به اين عالم دارد بنام برزخ نشويم ممكن نيست دقيقاً آن چيزي را كه آنجا هست بفهميم فقط فرقي كه اين نسبت دارد در اين است كه بر خلاف جنين كه اين قدرت را نميتواند داشته باشد كه يك موقعي بفهمد خداوند به ما علم داده است «و كذلك نري ابراهيم ملكوت كل شئ» در انديشه در اثر عبادت و تزكيه و علم به آن عالم راه پيدا ميكنيم يعني مسير را طي ميكنيم و جز با طي كردن نميشود، جنين هم همينگونه است. كسي كه در اين دنيا خبر از برزخ ميدهد واقعاً مرده و لحظه مرگش همان لحظه بوده كه وارد برزخ شده است اينكه امام صادقعليهالسلام ميفرمايد: ملكوت عالم راه پيدا نميكند مگر اينكه دوباره متولد شود همين است وقتي متولد شد ميرود در آنجا ولي خوبي آن اين است كه احاطه به برزخ احاطه به برزخ احاطه به دنيا را از انسان نميگيرد بلكه قويتر ميكند.
از سطر 18، ص 135 تا سطر آخر، ص 136.
والحمدلله رب العالمين