جلسه 128 - معاد
شماره جلسه
128
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 128 - معاد

به بخش دوم از جلد دوم كتاب معاد رسيديم. قبل از اين‌كه شروع به خواندن كتاب كنيم الفاظ و عباراتي كه لازم مي‌دانم راجع به آن‌ها توضيحاتي بدهم تا مطلب برايتان روشن شود. تا زماني كه خواستيم كتاب را بخوانيم روي الفاظ و عبارت معطل نشويم.

اولين لفظ و عبارت «معقوله و معقولات عشر» است كه همان‌گونه كه از لفظ خود پيداست با ده مقلوه سروكار داريم كه مي‌گوييم معقولات عشر.

توجه شما را به تعريفي كه قبلاً در درس منطق خوانديد از كلمه جنس، يك تعريف بود كه مفهوم كلي است كه بيانگر جزء اعم يك مصداق است، تعريف ديگر اين بود كه جنس كلي ذاتي است كه در جواب ما هو بر افراد مخلف الحقيقه حمل مي‌شود.

الجنس هو المعقول علي الشرط المختلفه الحاقيق في جواب ما هو. جنس را گفتيم به 3 قسمت تقسيم مي‌شود، جنس سافل، متوسط و عالي. سافل پايين‌ترين نوع جنس است كه از آن پايين‌تر وجود ندارد. مثل شكل كه پايين‌ترين جنس است كه از آن پايين‌تر به اشكال مي‌رسيم. جنس متوسط جنسي است كه هم در زير آن جنس است هم در فوق آن. مثل جنس نامي كه نسبت به حيوان جنس سافل است و نسبت به جسم جنس بالاتر. جنس عالي جنسي است كه مافوق آ» ديگر جنسي نيست و خوشد جنس الاجناس است.

ما هر ماهيتي كه داريم و اكثر ماهيات از موجودات و اعيان خارجي است، همه اين‌ها تحت يك جنس خاصي قرار مي‌گيرند، يعني اگر جنس هركدام از اي ماهيات را پيدا كنيم، مثل انسان يك ماهيتي است، جنس آن را پيدا مي‌كنيم كه حيوان است. از جنس او به جنس بالاتر مي‌رويم كه جسم نامي است و بالاتر مي‌رويم به جسم مي‌رسيم. هر ماهيتي را كه جنس آن را پيدا كنيم و بالا برويم بالاخره به يك جايي ختم مي‌شود اين سير صعودي كه به چيزي كه مي‌رسيم مي‌گويند جنس الاجناس يا مقوله.

مقول اسم مفعول است از قول به معناي گفته شده ولي در منطق وقتي مي‌گويند مقول يعني محمول، فلان چز مقول است يعني محمول قرار مي‌گيرد. معقوله همان جنس عالي است كه بر 10 مقوله تقسيم شده است يك قسم آنجوهر است و 9 قسم آن عرض است. كه عبارتند از: 1 ـ جوهر، 2 ـ كم، 3 ـ كيف، 4 ـ اضافه، 5 ـ عين، 6 ـ متاع، 7 ـ وضع، 8 ـ ملك، 9 ـ فعل، 10 ـ انفعال

در تعريف جوهر گفتند كه «الجوهر هوالموجود لا في الموضوع» جوهر چيزي است كه موجود است اما نه در موضوع، موضوع به معناي محل و مكان است، يعني جوهر چيزي است كه احتياج محل ندارد. مثلاً اين سنگ كه دست من است يك جسم دارد، يك ماده و يك رنگ. اگر رابطه‌اش را دقت كنيد مي‌بينيد كه جسم محل رنگ است، آيا مي‌تواند اين جسم رنگ ديگري را بپذيرد؟ بله مي‌تواند پس با تغيير رنگ جسم بودنش از بين نمي‌رود، اما اگر خود جسم بودنش از بين برود ديگر رنگي نداريم، اين رنگ را مي‌گويند حال وجود جسم را مي‌گويند محل، جسم محل شده براي رنگ كه حال است.

رنگ در تحقق خود احتياج به جسم دارد ولي جسم در تحقق خود احتياج به رنگ ندارد.

هر چيزي كه مثل همين جسم كه مثال زدم قائم به ذات خودش باشد و احتياجي به محل نداشته باشد و در جايي نخواهد تحقق پيدا كند، مي‌گويند جوهر و آن‌چه كه مثل همين رنگ احتياج به محل دارد و بدون محل تحقق پيدا نمي‌كند مي‌گويند عرض. بعضي از عرض‌ها ممكن است قائم به عرض‌هاي ديگر شوند اما در نهايت هر دو به جوهر ختم مي‌شوند و اصلاً نمي‌شود عرضي پيدا كرد كه تكيه‌اش به جوهر نباشد.

ما پنج نوع جوهر داريم، اولين آن‌ها جسم است و جسم آن است كه قابل ابعاد سه‌گانه باشد و بتواند عمق و طول و عرض را بپذيرد.

دومين جوهر، هيولا يا ماده اولي است كه يك جوهر مبهم و بدون تحصل است كه هيچ فعليتي جز قوه محض بودن براي ساير فعليت‌ها ندارد. در پايين‌ترين درجه هستي قرار دارد و به قول علامه در مرز عدم است كه به آن هيولا يا ماده مي‌گويند كه بعداً با جوهر ديگري به‌نام صورت ضميمه مي‌شود و تشكيل جسم را مي‌دهند.

سومين جوهر، صورت است كه عبارتست از آن‌چه كه فعليت جسم بسته به آن است. يك نكته‌اي كه فراموش كردم توضيح دهم آن است كه اين‌كه ما معقولات را داريم تعريف مي‌كنيم و مي‌گوييم كه مثلاً جوهر تعريفش چيست يا عرض چيست، اين تعريف در منطق عبارتست از شش نوع كه گفتيم حد تام، حد ناقص، رسم تام، رسم ناقص، شرح الاسم و خاصه. ما تعريف حقيقي‌مان همان تعريف حدي بود كه جنس قريب و فعل قريب بود، يا جنس قريب و فصل بعيد يا در رسم هم همين را داشتيم يعني به هر حال پاي جنس بعيد و اين‌طور چيزها در ميان بود. ما داريم مي‌گوييم معقولات جنس الاجناس هستند،‌ يعني بالاتر از آن‌ها جنسي وجود ندارد. وقتي جنسي وجود ندارد بالاتر از اين‌ها ديگر جنسي ندارند خودشان كه بخواهيم تعريف حقيقي كنيم، اگر بخواهيم تعريف حقيقي از اين‌ مقولات كنيم بايد داراي جنس باشند و داراي فصل باشند كه بتوانيم تعريف حدي درستي از اين‌ها بكنيم. لذا ما نمي‌توانيم از مقولات يك تعريف حدي درست و حسابي بدهيم. لذا تعريف‌هايي كه ما از اين‌ها داريم مي‌دهيم يك شرح الاسم بيشتر نيست و تعريف حقيقي از مقولات نمي‌توانيم بكنيم. چهارمين جوهر عبارتست از نفس كه نفس موجود مجرد هست كه در تصرف و عملش احتياج به ماده دارد، مثل نفس خود ما كه از بدن استفاده مي‌كند. پنجمين جوهر عقل است كه در تصرف عمل احتياج به بدن هم ندارد. اين دو نوع جوهر اخير يعني نفس و عقل را مي‌گويند جواهر مفارق و جسم و هيولا و صورت را هم مي‌گويند جواهر مادي.

مي‌رسيم به تقسيم عرض‌ها كه اولين آن‌ها كم بود، كه در مورد مقدار و اندازه‌گيري هست و عرض است كه به ذات قابل تقسيم باشد. مثل خط و عدد دوم كيف هست، عرضي است كه به ذات قابل قسمت نيست يعني قابل اندازه‌گيري و سنجش نيست ولي داراي شدت و ضعف است و مراتب دارد و تعقل كيف مشروط و منوط به تعقل امر ديگري نيست و مستقيماً قابل تعقل است مثل غم و شادي يا خجالت كشيدن و حيا كردن يا سفيدي و سياهي. مقوله سوم عين است، عين دلالت بر مكان جسم مشخص مي‌كند، مقوله چهارم متاع (زمان) است كه بعضي زمان هم آن را گفته‌اند كه عبارتست از بودن شيئي در زمان معين، يا به‌واسطه بودن شيئي در زمان معين عارض آن شيء مي‌شود مثلاً ما در اين ساعت قرار داريم يا رد اين زمان و قرن قرار داريم.

اين‌كه ما مي‌گوييم بر خود حقيقت مكان و زمان دلالت دارند چون زمان و مكان خودشان عرضي هستند و تحت مقوله كم قرار مي‌گيرند.

مقوله بعدي وضع است كه نسبت اجزاء يك جسم به همديگر است مثل اين‌كه مي‌گوييم سر نسبت به بدن در وضعيت بالا قرار نگرفته يا پا در وضعيت پايين قرار گرفته است، همچنين وضع نسبت جسم را با ساير اجسام مجاور خودش مي‌رساند مثل اين‌كه بنده الان در مقابل شما قرار دارم يا الان در وضعيت نشسته هستم.

مقوله ملك يا له، عرضي است كه دلالت مي‌كند بر اين‌كه چيزي براي چيز ديگر باشد مثل صحت و جمال و فرزند و لباس و شجاعت براي حسن.

مقوله فعل يا ان يفعل عبارتست از تأثير تدريجي يك چيز در چيز ديگري. مثل تأثيري كه آب سرد يا گرم روي بدن مي‌گذارد. خود اين تأثير گذاشتن مي‌شود فعل.

مقوله بعدي انفعال يا ان ينفعل است كه عبارتست از تأثيرپذيري چيزي بر روي انسان مثلاً‌ مي‌گويد من تحت تأثير اين قرار گرفتم يا منفعل گشتم، عبارتست از تأثيرپذيري تدريجي كه در شيء تأثيرپذير كه تا وقتي كه در حال تأثيرپذير مي‌باشد ايجاد مي‌شود. مثل همين تأثير آب گرم يا سرد كه تا زماني كه بدن من اين احساس سرما يا گرما را دارد. مقوله آخر اضافه است كه عبارتست از ماهيتي كه تعقل و تصور آن منوط به امر ديگري است كه خصوصيتي كه اين اضافه دارد اين است كه در حالي كه خودش عرض است عارض بر ديگر مقولات مي‌شود. مثل اين‌كه مي‌"وييم اين پدر اين است كه پدري را بدون مفهوم پسري و فرزند داشتن نمي‌شود درك كرد يعني فهم آن منوط به درك ديگري است.

از اول صفحه 91 تا سطر 13 ص 92

قبل از صدرالمتألهين هم يا اكثر فلاسفه قائل به اين بودند كه حركت فقط در اين اعارض نه‌گانه هست و در اصل جوهر حركتي نيست. مثلاً اگر شما ميوه‌اي را مي‌بينيد كه در شروع اولش چگونه است و به مرور زمان رنگش تغيير مي‌كند (يعني كيف آن) بو و مزه كه همه كيف است تغيير مي‌كند و دائم در حال تغيير است تا تبديل به ميوه شيرين مي‌شود، مرحوم صدرالمتألهين فرمود كه چه‌طور ممكن است اعارض كه قائم به جوهر هستند اين‌ها دائم در حال تغيير باشند ولي اصل جوهر ثابت باشد و حركتي در آن نباشد و ايشان فرمودند جوهر بايد تغيير كند و بدون تغيير جوهر تغيير كيف معنا ندارد.

از سطر 14 صفحه 92 تا سطر 8 ص 95.

والحمدلله رب العالمين.