تمثل و تجسم برزخي عقايد و افكار.
از سر بحث ص 77، تا سطر2.
نويسنده محترم روي اين كلمه اساسي و ريشهدار تأكيد دارد، چيزهايي كه در انسان ريشهدار هست و بهصورت اساسي در آمده است يعني جزء شاكله شده است اينها است كه تعيين كننده ميباشد چون: «كل يعمل علي شاكله» و در واقع مولد و موتور حركت عوامل اصلي و اساسي هستند كه باعث عمل ميشوند و چيزهاي ديگر را ميسازند.
از سطر 2، ص 77، از سر بحث تا سطر 4، ص78.
پس آنچه در ما منشأ اثر است فكرهايي كه ما را به اعمال وادار ميكند چه اعمال بد و چه اعمال خوب وادار ميكند آنهايي هستند كه ثابت شدهاند و متمثل خواهند شد.
از سطر 5 تا 7، ص 78.
در بحث نسبت بيان شد كه ما يك شرايط زيستي ثابت داريم كه بايد خودمان را با آن شرايط تطبيق دهيم وقتي ما وارد آنجا ميشويم آنچه روي ما عمل ميكند و به ما برش ميدهد و براي ما تعيين سرنوشت ميكند و ما را به يك جريان برزخي اعم از خوب يا بد ميسپارد، شرايط زيستي آنجاست؛ يعني آنها هستند كه روي عقايد، افكار، اعمال و اخلاق و عادات ما كار ميكنند و تعيين ميكنند. مثل يك دستگاه ثابتي است كه ارزيابي ميكند و نمره ميدهد. در تولد كودك بيان گرديد كه يك شرايط زيستي ثابت است كه تولدها را به 5 قسمت تقسيم ميكند. بچه در رحم كار خود را ميكند اما هر سيري كه كند و متولد شود بالاخره شرايط زيستي ثابت دنيا آن را ارزيابي ميكند و او را در يكي از اين 5 طبقه تقسيم ميكند و هر طبقه هم مراتب بسياري دارد و ما به تعداد آدمها مراتب داريم.
شاكله مجموعهاي است از اعمال، اخلاق، افكار و عادات و عقايد، وقتي اين شد «كل يعمل علي شاكله» از جاهاي مختلف اينها را ميگيرم بهصورت قوي و ضعيف و خوب و بد و در نهايت در وجود ما به يك تعادلي ميرسند و يك شخصيت ثابتي را براي ما ميسازند. هيچكس عملش با افكارش بيارتباط نيست، فكرش عمل ميسازد، مجدداً عملش فكر ميسازد، اخلاق عمل ايجاد ميكند و اينها با هم ارتباط دارند و اينهاست كه در احكام و سنن خاص و معنادار برزخ براي هركدام خداوند متعال شكل خاص و قانون خاصي را قرار داده است.
از سطر 6 تا وسط سطر 15، ص 78.
اين است كه در اسلام آزادي عقيده را جايز نميدانيم برخي آزادي فكر را با آزادي عقيده اشتباه گرفتند، در اسلام آزادي فكر داريم كه شخص فكر كند «فبشّر عبادي الذين يسمعون القول فيتبعون احسنه» همه اقوال را ميشنوندبعد فكر ميكنند و انتخاب ميكنند، اينكه در آراء و عقايد مختلف فكر كنيم عيبي ندارد اما اينكه عقيده خاص داشته باشيم، نه. اسلام هر عقيده خاصي را نميپذيرد، پس اينهمه بحث امر به معروف و نهي از منكر، موعظه، استفاده از برهان و جابر «بالتي هي احسن، ادعوا الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه» بحث شمشير و جهاد همه اينها يعني هر عقيدهاي را نداريم يعني هر عقيدهاي برازنده انسان نيست آنچه الآن در دنيا به حد وحشتناكي مـُد شده و حتي در طبقه مسلمان جا افتاده اين است كه ميگويند آقا ما آزاديم كه هر عقيدهاي را داشته باشيم. به يكي از جوانان كه در خانواده مسلمان هم بزرگ شده بود گفتم اين چه لباسي است كه پوشيدي؟ چرا به خود طلا (انگشتر و گردنبند) آويزان كردي؟ در جواب گفت: شما چرا به عقايد افراد احترام نميگذاريد؟ گفتم اصلاً اين عقيده قابل احترام نيست، عقيده بايد مبنا داشته باشد و با فطرت سازگاري داشته باشد و سازگاري با مصلحت و سعادت انسان ميخواهد. مد شده كه ميگويند: عقيده خود را نبايد به ديگران تحميل نمايي. به قول امام سلاماللهعليه فرمود: واژهها معناي خود را در زمان ما از دست داده است، كلمات خوب و مقدس را مثل آزادي، حقوق بشر، عدالت، دموكراسي را به كار ميگيرند ولي همه را در جهت اهداف پليد خود، همه آنچه كه شيطان به احزاب خودش تلقين كرده و ياد داده است ميبينيد كه در شيطانكها هم وجود دارد در افرادي كه ميخواهند طريق هدايت را نروند وجود دارد. خيلي سريع شما را محكوم ميكنند به اينكه ميخواهيد عقيده خود را به ديگران تحميل كنيد، شما تحمل عقيده ديگران را نداريد، شما اهل تظاهر به آراء نيستيد شما بايد بنشينيد حرف بزنيم، يعني چه؟ اسلام كه اينقدر بيچاره و بدبخت نشده كه با عقل چهار نفر مثل من و شما كه حالا فكر كنيم كه بالاخره اين را كه اسلام گفته نبايد در جامعه باشد و در فرد بهتر است يا اينكه ما به اين نتيجه رسيديم كه باشد. خداوند وحي فرمود اين چيزها خوب نيست و برازنده نيست كه در افراد يا در جامعه باشد.
سطر 16 و 17، ص 78.
اين يك خط كه خوانده شد بحث بسيار طولاني دارد، بحث أطرق اليالله بعدد النفس، بحث تخاصم اسماء، بحث اختلاف امتي رحمه و... اين بحثهاي خوب را دارد. همين چند خط كه خوانده شد از سويي هم حرفهاي منفي دارد مثلاً يك شخصيت خوب كه اشتباهاً دچار سراب شده و يك فكر باطل در وجودش دارد همان فكر باطل ميبيني سرعت او را ميگيرد و چون شخصيت خوبي هم هست ممكن است خيلي خطرناك باشد و اثر منفي داشته باشد. بنابراين بايد تك تك افكارمان را با معصومين سلاماللهعليهماجمعين و قرآن تطبيق بدهد كه اگر قرآن اينگونه فكر ميكند من چگونه فكر ميكنم اينكه كسي ميگويد من هم در كنار حرف قرآن حرف دارم، اين يعني مرض. آنها(معصومين) در اوج هستند، معدن علم و حكمت هستند و در هر كجا خير باشد شما معصومين منبع و معدن اصلي آن خير هستيد و همه چيز دست شماست. وقتي همه چيز دست آنهاست من بايد خودم را با آنها تنظيم كنم، مفاسدي هم كه در زندگي ما وجود دارد از قبيل اشتباهات، افسردگيهايي كه به سراغ ما ميآيد، غمها و غصهها، عصبانيتها، گناهها و آلودگيها و بيتوفيقيها همه مربوط به ناخالصيهايي است كه در افكار ما وجود دارد و اينكه كامل تابع نيستيم. بنابر همين ما هميشه در نماز «اهدنا الصراط المستقيم» را ميگوييم براي اينكه مدام به اين صراط مستقيم نزديك شويم. آنچه ناخالصي است براي ما مشكل آفرين ميشود. در مورد مسأله زن، رفتار با زن و بچه، مسأله پوشش و لباس، معاشرت با برادران ديني، مسائل اقتصادي و فكرهاي غلط در مسائل فوق در زندگي ما بسيار است. روحانيون متدين هستند، شيعه وعالم هستند،دشمن امام زمان نيستند ولي؟؟؟از اينها به مارهاي خوش خط و خال و آخوندهاي احمق و بي سواد تعبير ميكند و ميگويد خون دلي كه پدر پيرتان از اين طايفه خورده از هيچ كس نخورده براي اينكه اينها آمدند لباس مقدسي را پوشيدند وجايگاههاي بزرگ را اشغال كردند ولي فكرهاي منطبقي نيست،منطبق با اسلام نيست. ممكن است فكر آنها فكر اسلاميهم باشد ولي با اسلام اين زمان منطبق نباشدو يعني در فكرها و حرفهاي آنها فهم زمان و مكان وجود ندارد.
از سطر 19 تا 21 صفحه 78
يعني اگر فكر و عقيده اساسي و ريشه اي شد و وارد عالم روابط اخلاق، آداب، اوصاف، عقايد و اعمال شد و نقش بازي كرد، نميشود تمثل پيدا كند در يك عالميدقيقي كه روي لحظه به لحظه حرفهاي شما و هر چيزي از افكار شما حساب باز كرده و قانون و جزا داره، نميشود ناديده گرفته شود.
به محض اينكه چيزي شد فكر، و جزء عالم دروني شد آنجا يك نمودي خواهد داشت و تمثل پيدا خواهد كرد.
از سطر 22 صفحه 78 تا سطر 6 صفحه 79
تمثل برزخي مجموع عقايد با صورت زيبا يا با صورت زشت.
از سطر 7 تا 11 صفحه 79
در روايت اين طور است كه يك موقع بحث منفرد شده در مورد تك تك خطيئات انسان و مشكل ها و گناهان و لغزشهاي انسان، بعضي جاها آمده همه لغزشها را برگردانده به يك رذيله. اين نشان دهنده اين است كه هر دو ديدگاه در مورد رذايل است. يعني اگر از يك جنبه نگاه كنيم رذايل و فضائل را، يك جايگاه مخصوص خودشون را دارند و معاني و عملكرد مخصوص دارند.
گاهي وقتها نه، عقايد حقه به يك حقيقت برميگردد، يعني شخص كافي است به يك حقيقت اعتقاد پيدا بكند، و آن عقيده ساير عقايد را درست كند آيا اين در عالم خارج ممكن است يا نه ؟ اين هم مثل بحث، دو جنبه اي هست گاهي ميشود و گاهي نميشود به يك عواملي بستگي دارد ولي آنچه كه حق است كه حق يكي است و ساير عقايد حقه از يك عقيده حق گرفته شده و باطل هم يكي است و ساير عقايد باطل هم از يك جا ناشي ميشود. ازاينجا يك نتيجه ظريف و لطيفي در بحث خودسازي و تربيت، گاهي وقتها شما ميخواهيد مشكل شخص را حل كنيد ولي شخص در كنار اين مشكل مشكلات ديگري هم دارد. گاهي وقتها شما ميرويد سراغ آن اعتقاد اصلي وآن را دست كاري و تنظيم ميكنيد ميبينيد بقيه مشكلات خود به خود تنظيم و حل شود و لو به مرور زمان. همين بحث مرور زمان است كه اختلاف بين آن دو مطلب بالا را كه عرض كردم ايجاد ميكند، يعني آنكه آيا اگراصل عقيده حق آمد ساير عقايد را درست ميكند يا نميكند يكي از مسائلي كه اين نوع سئوال مطرح ميشود بحث مرور زمان هست در شدن افراد. ائمه به ما گفتن اصل بايد درست شود و مابقي هم درست ميشود ولو به مرور زمان. باطل هم يك ريشه دارد يك چيزي است كه به سراغ انسان ميآيد، وقتي آن آمد ساير تفكرات، اخلاق، آداب، و اعمال باطل از آن ناشي خواهد شد. و بعداًًًًًًًًًًًًًًًًً آنقدر زياد ميشود كه ما فكر ميكنيم اينها هر كدام براي خودشان استقلال به ذات دارند.
در مسئله مكاتب مختلف بشري و فلسفه هاي مختلف بشري، چيزي كه به آن كم اشاره شده و شايد اصلاً اشاره نشده اين است كه جايگاه آن عقيده حق درميان فلاسفه مختلف نيست و ما آن را نميبينيم، وقتي نميبينيم از آن ايجاد مكاتب مختلف داريم ميبينيم. يعني ايجاد مكاتب مختلف و گذاشتن راههاي گوناگون سر راه افراد، غير از صراط مستقيم، همه به اين برميگردد كه تمام كساني كه اين راهها را داده اند هيچ كدام خودشون در مسير نبودند و آن چيز اصلي دستشون نبوده، يكي به چپ زده، يكي به راست يكي به بالا يكي به پايين.
شما بچه بسيجي هاي خودمان يادتون هست آيا اينها كه به قول امام رحمه الله ره صد ساله را يك شبه طي كردند براي تك تك آداب و اخلاق و عقايد خودشان تحت آموزش بودند يا امام اينها را آموزش داد، نه. چي شد كه يك انسان معمولي يك بچه بسيجي شد و آن همه زيبائيها از او در جنگ ديده شد و تراوش كرد چي درست شد كه يك بسيجي همه چيزش درست شد.
كي به او ياد داد كه عبادات كن، نماز شب بخوان، گريه كن، انس بگير، از دشمن نترس، صف شكن و خط شكن باش. چي شد كه يكباره چيزي به نام ترس از مرگ به طور كلي در جبهه ريشه كن شد.
ترس از مرگ يك چيزي است كه روزانه در سطح دنيا هزاران ساعت وقت مشاوره و روانشناسان وپزشكان ومردم را ميگيرد و آنقدر معضلات داريم و در همين ترس از مرگ و مشكلاتي كه در خانواده ها ايجاد شده كه حد ندارد. اين معضل چه طوري يك دفعه درر بين ميليون ها نفر حل شد. كجا دست كاري شد كه يك دفعه همه مردم گفتند كه ما عاشق شهادت هستيم و از مرگ نميترسيم. كه اگر رزمنده ما از عمليات جا ميماند گريه ميكرد.
آيا آمدند به آنها اين بحث نگاه را ياد دادند كه ما برايشما جلسه داريم كه چه اثراتي دارد، كه حتي در زندان اگر تصوير نامحرميميديدند يا براي آنها فيلم آن چناني ميگذاشتند آنها نگاه نميكردند. چي شد كه آن رزمنده در بحث نگاه فهميد كه چه بايد بكند.
يا آيا براي خانمهاي ما يا براي مردم كسي كلاس حجاب گذاشته اند.
اينها خيلي ظرافت دارد كه چي درست شد كه همه چيز يكدفعه درست شد.
ائمه عليهمالسلام چكار كردند، آنها دست روي چه چيز گذاشتند،چه چيز را توصيه كردند درست كنيد كه اگر آن درست شود بقيه درست است و اگر آن درست نباشد عابد زمانه هم باشد فايده اي ندارد.
اگر اين نباشد كه امام سلاماللهعليه نميآيد، وقتي او را به نجف تبعيد كردند بر حسب ظاهر عٍده وعده ندارد بيايد دست به يك همچو كاري بزند.
همه كساني كه متفكرند و انصافاً مسلمانهاي خوبي هم هستند، در مورد كارهاي امام وقتي قلم زدند همه گفتند دو دوتاي عقلي و شرايط زمانهاصلاً با كارهاي ايشان تطبيق نداشته است و همه اعتراف كردند كه اين شدني نيست. امام به كجا رسيده چه فرمولي در دستش آمد؟
امام فهميد و ميدانست كه بايد يك جا را دست بگذارد و درست كند و تنظيم كند كه اگر آن چيز در مردم درست شود و تنظيم گردد، امام هم عٍده دارد و هم عده.
يك چيزي دارد كه اگر دست رويش بگذارد ميتواند جلوي ابر قدرتها بايستد، و تشكيل حكومت و دولت بدهد و ميتواند اسلام را به عنوان يك فكر نو جا بياندازد. اگر آن ديدگاهي كه ميگويم نباشد كار نميشود كرد. شما ببينيد پيامبر صل الله عليه وآله و سلم در شرايط بد عربستان يك نفره قيام كرد حالا شما دو، دوتا چهار تاي عقلي كن بگو چگونه ممكن است با 23 سال كار و زحمت يك تمدن بزرگ و بزرگترين تمدن را بنا كند و در عرض 50 سال نصف دنيا را مسلمانان گرفتند.
در مسائل فرهنگي هم عرض كنم آقايوني كه هميشه حرص ميخورند و موارد بد حجابي را ميبينند و موارد آنچناني ديگر را و وا زده ميشويم كه اي واي جامعه را فساد گرفته و چه شده وچه شده است و نميشود كار فرهنگي و كلان كرد و نميشود مردم را هدايت كرد و مردم از دست رفتند، زود نااميد ميشوند و ميگويند برويم دنبال كار خودمان، اينها كساني هستند كه جزئي نگر هستند يعني براي هر باطلي يك استقلال به ذات ميبينند. وقتي برخورد ميكنند با يك شخصيتي كه مثلاً نماز نميخواند يا روزه نميگيرد يا مشروب ميخورد يا قمار ميكند يا روابط با نامحرم او تنظيم نيست، يك دفعه ميگويد اين كه خيلي مشكل دارد و اين را نميشود كاري كرد يا رهايش كنيم يا او را دم تيغ بدهيم. اگر يك همچو تفكري بود، در زمان شاه كه يك ذره حرف از خدا و پيغمبر ميخواستي بزني شما را ميگرفتند و به زندان ميانداختند و زير شكنجه و هزار تا مشكلات ديگر، علما و مبلغين ما با چه عشقي كار كردند كار اينها در آن زمان خيلي ارزش داشت، منبرها و مجالسي كه به راه انداختند و استقامتي كه كردند در كار خودشان و بذر هايي كه پاشيدند.
شما الان هر كجا ميرويد ميبينيد انقلاب اثر گذاشته، سازندگي ايجاد كرده و نظام جهاني را متحول كرده چه طور شده كه اين طور شد ؟
همه اينها به خاطر اين اعتقاد است و اينها هم همه اش دست ماست و دست كس ديگري نيست. دست رو جاهاي خاصي اگر بگذاريم تحولات عظيميميتوانيم ايجاد كنيم اين كه دست ماست از جهت مثبت ميگويم دشمن هم كم و به ندرت پي ميبرد كه آن نقطه اصلي را پيدا كند البته آن باطل است و باطل جايگاه ندارد. آن جاهايي كه دشمن ميتواند عليه ما يك كارهايي بكند و مقاومت هايي بكند يا به پيروزيهائي برسد اين است كه راه كار ما لو رفته باشد و آن وقت دشمن ميگويد خوب اينها دست گذاشتند روي يك نكته اصلي و حساس و ميليون ها نفر را تكان بدهند و ما هم بايد برويم سراغ آن ولي به نحو ضدش و باطل آن را دست كاري كنيم لذا يك دفعه ميبينيد بعد از سالها تحقيق به اينجا ميرسند كه بايد بيايند سراغ مباحث ريشه اي مثل ولايت، در جامعه بحث ولايت فقيه ايجاد ميشود و از بيرون هم ساخته و پرداخته ميشود و ميافتد در دهان آدم هاي نادان و جاه طلب و كساني كه بي سواد و احمق هستند به قول امام واين خيلي خطرناك است يا ميآيند روي كلام كار ميكنند.
دشمن هم روي آن نقاط حساس و استراتژيك كارهاي فرهنگي و نقاط حساس و كليدي مسائل تربيتي و انساني را در كنارش خاكريز ميزند. وقتي خاكريز زد و گرفت شما ديگر خيلي راحت نميتوانيد دست كاري كنيد و روند تحول مثبت راهي به عقب مياندازد يا با سختي و مشكلات روبرو خواهد كرد. ولي معذلك ما از دشمن خيلي جلو هستيم و خيلي امكانات داريم كه آنها ندارند. آنها ندارند نه اينكه آنها فكر ميگذارند ولي نميفهمند فكر ميگذارند ولي چون آنها نميتوانند اعتقاد پيدا كنند و به قول قرآن كريم صم بكم عمياين گونه هستند يا به تعبير زيباي ديگر قرآن كه ميفرمايدكمثل الذي استوقد ناراً يعني در يك بيابان تاريكي قرار گرفتند كه هيچ نوري در آن نيست و نميتوانند آن راه كارها را بفهمند.
يك سري راه كارهاي دست نخورده ما داريم كه دشمن دست نميتواند در آنها ببرد وما الحمدالله رب العالمين همقوي هستيم و هم اينكه جلو هستيم، چون به آنها اعتقاد نميتواند داشته باشد، اعتقاد هم كه نداشت نميتواند آن را بفهمد و دست كاري هم نميتواند بكند كه مهمترين آن همين بحث ولايت است و در جائي كه مسائل ميرود به سمت قلب و عشق و به سمت روابط عاطفي دشمن ديگر قادر به انجام هيچ گونه اقدامينميباشد.
آنجائي كه ميآيد به سمت برهان و استدلال و منطق و شكل هاي منطقي دشمن ميتواند در آن نقاط يك كارهائي بكند يعني خاكريز ميزند و شروع ميكند دشمن از دو طريق سفسطه و مغلطه براي ما مشكل ساز ميشود. لذا بايد جبهه هايي را كه دشمن نميتواند دست كاري كند كاملاً تقويت كنيم و آن نقاطي كه ميتواند خاكريز بزند ما بايد كاملاً مسلح بشويم به منطق و عقايد و كلام كه بتوانيم جلوي آن سفسطه هاي دشمن و مغلطه ها را بگيريم.
از سطر 12 تا اوائل روايت صفحه 79
والحمدللهربالعالمين.