يك توضيحي راجع به مطلب جلسه قبل خدمتتان عرض كنم اين است كه ما وقتي در مورد كيد شيطان صحبت ميكنيم و اينكه شيطان در هيچ لحظهاي ما را رها نخواهد كرد و به فرموده مرحوم علامهرحمةاللهعليه در الميزان حتي بعد از مردن هم در تعقيب انسان هست با همه اين توضيحات بايد اول اين نكته را يادمان باشد كه غرور و كبر ما را نگيرد و دچار عجب نشويم كه ما ايمن هستيم و خطر ما را تهديد نميكند اينگونه نيست بلكه هميشه خطر ما را تهديد ميكند. يكي از بزرگان در مكاشفه خود را در بالاي يك قله بلند ميبينيد كه شيطان در كمين اوست و او ريش سفيدش را به شيطان نشان ميدهد و ميگويد كه ديگر از من دست بردار و من پير شدهام و شيطان در جواب ميگويد يك لحظه غفلت كني از بالا تو را به پايين دره پرت خواهم كرد. اين وصف حال همه ماست كه او طبق فرمايش قرآن كريم دشمن گمراه كننده آشكار است و هيچ موقع نبايد از او ايمن بود ولي با همه اين صحبتها قرآن كريم كيد شيطان را ضعيف بيان ميكند و يك مؤمن ابزار بسيار زيادي براي مقابله با شيطان در دست دارد و دل خوشيها و پناهگاههاي زيادي نيز دارد.
ص 27 از اول شاهد چهارم قرآني تا سطر 15، ص 28.
در مورد عقايد و افكار يك توضيحاتي دادم و ر مورد محبتها هم مطلبي را عرض كرديم كه صور برزخي محبت يعني وقتي ما حبي نسبت به چيزي در برزخ داريم چگونه ظهور خواهد كرد؟ بحث اين است چون هر محبت و انسي يك صور برزخي دارد انسان در دلدادگي محدوديت دارد حق ندارد به هر چيزي دل بدهد و از هر چيزي خوشش بيايد، وقتي ميگوييم حق ندارد در روابط اجتماعي نتيجه گرفته ميشود يعني مسائلي كه ما در احكام يا فقه اصغر داريم مبتني بر يك مسائل بالا در فقه اوسط و اكبر است مثلاً در فقه اصغر ميگويند نگاه به نامحرم است؛ اين را ما بصورت تعبدي كه در رساله هست ميپذيريم اما مبناي معرفت نفسي اين كجاست؟ و مبنا اين است كه چون هر نگاه سازنده شاكله است مبنا اين است كه محبتها صور برزخي دارند و محبتهاي ناپاك صور برزخي عذاب آور دارند پس نبايد هر چيزي را دوست داشت و به هر چيز دل داد و چون هر چيزي را نبايد دوست داشته باشي خودت را هم نبايد در معرض دوست داشتن قرار دهي، مثلاً در روابط بزرگان اينگونه بوده كه مثلاً حاكم زمان ميآمده است از يك حوزه ديدن كند يا از خانه بزرگي در اين ديدار مثلاً روي سر بچه آن عالم كشيده و آن عالم ميگفتند كه من ديگر در اين شهر نميمانم اين شخص با اين عمل ميخواهد راه نفوذ و محبت مرا نسبت به خودش باز كند، ببينيد اينها چقدر كنترل ميكردند، ميبينيد قرآن كريم چقدر با غيرت نسبت به مسأله محبت برخورد ميكند. مسأله تولي و تبري خيلي مهم است و ميفرمايند كه دستگيرههاي ايمان هستند و ما حق نداريم از هركسي و هرچيزي خوشمان بيايد ولو اينكه به ما محبت كرده باشد: الانسان عبيد الاحسان، انسان بنده محبت كننده است. پس سعي كنيد در معرض محبت كساني كه خوب نيستند قرار نگيريد و اگر قرار گرفتيد به نصف آن يا به احسن آن جواب دهيد تا از زير بار محبت خارج ميشويد.
در قرآن كريم دهها آيه داريم كه شما حق نداريد اينها را بعنوان اولياء بگيريد، يك مرحله آن اين است كه بدها را ميشناسيم و قرآن به ما معرفي كرده كه: إن الله لايحب، كه در قرآن بسيار است ولي يك زمان هست كه خودت را در معرض اينها قرار ميدهي يعني كاري ميكني كه در علاقه آنها ميافتي مثلاً ظرفيت سفر خارجي نداري و خارج ميروي بعد آنقدر به آنها، به مسيحيت و به دشمنان اسلام محبت پيدا ميكني كه براي تو خطرناك است، اين محبت يعني ساختن شاكله يك امر اعتباري نيست كه وقتي حب در دل تو آمد شاكلهات نيست به فلاني شكل ميگيرد و چون باطل است لذا بايد سوزانده شود. باب محبت زياد است و مورد بحث ما نيست لذا به همين مقدار بسنده ميكنيم.
از سطر 13، ص 28 تا سطر 1، ص 29.
عمل خودش را ميبيند يعني هركس خودش را ميبيند، قرآن ميفرمايد: كل يعمل علي شاكلة، يعني منشأ عمل شاكله است؛ از كوزه همان برون طراود كه در اوست چون شاكله او اين چنين است الآن او چنين دارد عمل ميكند چون روح اين چنين است طراوشات اين چنيني، چه خوب چه بد از آن بيرون ميآيد چون عمل فرع بر شاكله است وقتي كه ميفرمايد: ليروا اعمالهم يعني ليروا شاكلتهم. وقتي ميگويد ميآيند كه عمل خود را ببينند عمل بر مبناي شاكله بوده است پس شاكله مادر است. وقتي ميگويد كه جزاي عمل يعني اعتباري نيست كه مثلاً چون فلان كار را كردي بيا اين جزا را ببين بلكه با ظهور برزخي عمل خودش رو به رو ميشود و همان عقاب يا ثواب كارش است. براي همين خيلي از بزرگان ما از اولياء گرفته تا ائمه و پيامبران و همه خوبان يك نكته ظريفي دارند كه اگر دقت نكنيم علت اينكه اينها بعضي از گناهكارها بعضي از برخوردها را ميكردند نميتوانيم بفهميم آنها وقتي يك نفر كار بدي ميكرد مثلاً مالكرحمةاللهعليه وقتي فرمانده لشگر حضرت اميرعليهالسلام بود شخصي در بازار به او اهانت ميكند و مالك به مسجد ميآيد براتي او دعا و استغفار ميكند كه خدايا اين شخص را ببخش، ميتواند به خاطر اين جسارت در گوش او بزند ولي ميآيد اين نوع رفتار را ميكند. بزرگان يك تفكري داشتند و آن اين بود كه جزاي خود اين فرد همين عملي است كه انجام داده است يعني همين مقدار كه بيچاره شده و آمده اين كار را ميكند براي او بس است يعني اين عمل بالاخره دامنگير او هست و از او جدا نيست وقتي به برزخ منتقل ميشود به او ميگويد: لقد كنت في غفلة هذا، تو از اين عمل غافل بودي ولي بزرگان اين را ميدانستند و ميفرمودند براي تنبيه اين شخص همين بس كه او بد است البته اين فقط مربوط به برخوردهاي شخصي است در حالي كه در مسائل اجتماعي و امر به معروف و نهي از منكر بحث چيز ديگري است. ببينيد اين نوع ديدگاه چقدر در از بين بردن حقهها، كينهها، خشمها و آتش افروزيها و دعواها و درگيريها مؤثر است و چقدر در آرامش انسان و تربيت يك شخص مسلمان بخصوص در مقام تعليم مسائل دين باشد مؤثر است يعني اگر مبلغ و معلم اينگونه نباشد زمين ميخورد.
از سطر 2، ص 29 تا سطر 9.
وقتي ميفرمايد در آخرت صورت ديگري دارد تقسيم ميشود برزخ يك صورت دارد د بعد از برزخ صورت ديگري دارد.
از سطر 10، ص 29 تا سطر 18، اواسط سطر.
براي همين است كه انسان وقتي عملي را انجام ميدهد چون روي شاكله تأثير ميگذارد يعني عملي كه در خارج صورت ميگيرد يك بازتاب دروني دارد ميبينيد كه بعداً شما را كلي اذيت ميكند اگر صرفاً يك چيزي در خارج بود و بعد از عمل تمام ميشد و اثري باقي نميگذاشت، ديگر عذاب بعدي چيست كه اين همه تو را اذيت ميكند. در معرفت نفس عرض كردم ا در آخرت چيزي نداريم الا اينكه خداوند متعال در بدن انسان مثال برايش قرار داده است. شما يك عمل لذتبخش را انجام ميدهيد بعد بسيار از آن احساس تنفر ميكنيد دو مكانيزم مخالف هم اول با تمام لذت بعد با تمام وجود نفرت از آن عمل به برزخ هم وعده نميدهند همينجا به ما نشان ميدهند باطن عمل را و ما خودمان از آن متنفر ميشويم؛ يك عمل دو صورت كاملاً متضاد دارد يعني گاهي اوقات به قري اذيت ميشوي كه حاضر هستي زجر مضاعفي بكشي تا اثر اين لذت از بين برود كه ديگر در عقاب نباشي، قيامت و محاكم يعني همين.
از وسط سطر 18 تا آخر سطر 20، ص 29.
مطلبي را كه خدمتتان عرض كردم يك مقدار دقت كند يكي از آيات بزرگ انفس است در درون ما و ساده از كنار آن عبور نكنيد چه ميشود كه يك نفر عملي را با لذت انجام ميدهد بعد چه مبنايي عوض ميشود كه صورت آن عوض ميشود انسان يك فرد است با شخصيت واحد كاري را صورت داده با لذت بعد نسبت به آن تنفر دارد كدام مبنا عوض شده است اين قاضي كجاست كه تو را محاكمه ميكند و طوري كه تو حتي به جبران آن اقدام ميكني، موطن اين قاضي در كجاي نفس آدمي است؟
از سطر 21، ص 29 تا سطر 15، ص 30.
دو انسان با دو شاكله شبيه بهم هستند در مورد اول يك شخص بود كه يك عملي را انجام داده بود اين عمل در يك لحظه ديگري براي خود آن شخص تجلي ديگري داشت، حال سؤال ميكنم اگر تجلي يك عمل، فكر، عادت يا يك خصوصيت هميشه ثابت باشد در وجود افراد آيا عذاب وجدان و وجود نفس لوامه و محاكمه انسان خودش را معنا پيدا ميكند يا نه؟ قطعاً جواب منفي است، پس معلوم است تجلي اين براي همان شخص انجام دهنده تغيير پيدا كرده است؛ در تمرين دوم دو شخصيت هست و شما با شخصيت واحد رو به رو نيستيد، شما دو شاكله داريد كه آنها با همديگر سنخيت دارند يعني دو شاكله مثل معاوية ملعون و عليعليهالسلام نيستند يا سيدالشهداءعليهالسلام و يزيد ملعون بلكه دو شخصيت مثل هم مثل ابنزياد و ابنسعدعليهاللعنة يا معاويه و عمر و عاص كه هر دو مقيم در جهنم هستند اينها در كنار هم خيلي كارها ميكنند و تضادي با هم ندارند يعني جان شيران و سگان و گرگان از هم جداست، ولي كجا جدا است؟ اين را بايد دقت كرد. مثل گرگها كه وقتي آهو يا گوسفند شكار ميكنند ديدگاه همه آنها نسبت به شكار يكي است يكي است ولي وقتي دور هم هستند و يكي را چرت ميگيرد و همه سر او ميريزند ديگر به ديد يك گرگ به او نگاه نميكنند، ديدگاهها فرق ميكند. آن شخصيتي كه در مثال اول گفتم كه صورت برزخي برايش بروز ميكند عليه خودش شروع به اقدام كردن ميكند، در برخورد با رفيق در موطن دومي در يكي يك همچو تغييري پيدا ميشود اما نه در مورد خودش بلكه در مورد شخص دوم ميگويد اين كار خيلي نامردي بود؛ ديديد لاتها و دزدها بهم ميگويند يا آمريكا ميگويد اين كار خلاف عدالت يا حقوق بشر است اين چه معنا دارد اين عدالت و حقوق بشري كه او از آن دم ميزند؟ ميگويد اين كار تو خيلي بد بود به ما هم نارو زدي يعني اگر يك دنيا به همه نارو بزنند و يك دنيا بگذارند سركار آب از آب تكان نميخورد اما وقتي يكي در حق ديگري ميخواهد اين كار را بكند يك دفعه صورت قضيه فرق ميكند او ديگر بصورت هميشگي به او نگاه نميكند البته به خود شخص نه، ظاهراً به خود شخص است چون فطرتاً همه اين را ميدانند كه عمل مساوي با شاكله است همه عمل را جدا از شاكله و شخصيت نميدانند يعني من نبودم دستم بود تقصير آستينم بود را هيچ كس قبول نميكند، وقتي ميگويد چرا به من خيانت، نامردي كردي و نارو زدي ميبينيد كه مفاهيم خيانت نامردي زشتي و پليدي آن و قابل مجازات بودن همه براي اين شخص معنا پيدا ميكند ميگويد انتقام ميگيرم و ديديد كه چگونه مثل گرگان و سگان به جان هم ميافتند. گاهي كه بين اين دو ظالم درگير ميشوند يكي ميگويد حالا كه اينطور شد ديگر شما را تحمل نميكنم و ميآيد ميرود در جبهه حق نه براي اينكه جبهه حق را حق ميبيند و ميداند بلكه براي اينكه جبهه حق چيزي ميبينيد كه ميتواند به وسيله آن از طرفهاي مقابل خود انتقام بكشد مثلاً در حزبهاي آمريكايي تا يك مدت با هم هستند بعد يكي جدا ميشود و يك كتاب از افتضاحات ديگري مينويسد و همه چيز را برملا ميكند و حتي در جبهه مخالف ميايستد و با او ميجنگد با اينكه حضرت عباس خودش هم خيلي عليهالسلام نيست. ولي بعضي وقتها چنان دلشكستگي براي شخص پيدا ميشود با اينكه آدم خوبي هم نيست:
خلق را با تو بد و بدخو كند تا تو را يكباره دل آن سو كند
ولي چنان دلش از اين نامردي ميشكند كه با او كردن كه واقعاً از كار بد دست برميدارد يعني محاكمه ميكند عملي را كه خودش با مردم ميكرده و ديگران همان را با او انجام دادند و اين صورت عمل را ميبينيد و متنفر ميشود از كاري كه داشته ميكرده كه براي هميشه كنار ميكشد و آدم حسابي ميشود.
والحمدللهربالعالمين.