جلسه 070 - معاد
شماره جلسه
70
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1374
ماه
8
روز
21
متن کامل (خام) ‌ جلسه 070 - معاد

حرکت بهشتی و جهنمی در برزخ:

این بحث ادامه توضیح مفصلی بود که در مورد سؤال قبر آمده بود

(از سطر 12 صفحه 299 تا سطر 9 صفحه 300)

در حقیقت همین طور است در زندگی دنیا وقتی یک نفر راه بدی را دارد می رود بعد که توبه می کند و به سمت بهشت می رود یک باطن برزخی دارد حقیقت امر این است که او دارد به سمت بهشت حرکت می کند و چون بهشت و عذاب و یا پاداش و همه این ها چیزی نیست جز همان حالت های برزخی که بعداً خواهد دید این تعابیر زیبا را آورده که آن چیزی که ما در آن جا می بینیم باطن همین چیزی است که این جا دارد اتفاق می افتد

(از وسط سطر 9 صفحه 300 تا سطر 28)

حضرت امام یک تعبیر زیبائی دارند که یک موقعی نبی اکرم (ص) یک صدائی را می شنوند سؤال می کنند که این صدا چه بود، ظاهراً حضرت جبرئیل علیه السلام در جواب می فرماید که این صدای سنگی بود که هفتاد سال پیش رها کردیم تازه رسیده به ته جهنم. مفهوم سال هم نمی دانیم در آن جا یعنی چه. امام در مورد یک کافر تعبیر کردند که یک کافری هست که هفتاد سال در کفر بوده و مرده است. نویسنده محترم می فرماید بابی از بهشت و جهنم به روی او باز گردیده و حرکت می کند به سوی جهیم تا به اصل و ریشه اش برسد همین جا است. روی این حساب آن چه که ما از کفار و فساق و آن هائی که قهر هستند با خدا همین است ظاهر قضیه ممکن است ظاهر گول زننده ای باشد ولی باطن قضیه حرکت به سمت جهنم است. خیلی مهم است که انسان توجه داشته باشد وقتی دارد ظاهرها را نگاه می کند توجه به حرکت باطنی این افرادها داشته باشد و گول ظاهر را نخورد. اگر در زندگی توبه داشته باشیم این کاری که می خواهیم انجام بدهیم یک باطن برزخی دارد و کلاً هر حرکتی هر حرفی هر عملی و هر مجلسی و هر محفل انس دقت کنیم که باطن این قضیه کجا می رود می توانیم گام های زیادی در جهت خودشناسی و دیگرشناسی برداریم.

( از وسط سطر 28 صفحه 300 تا آخر سطر 4 صفحه 301)

پس خوب دقت کنید وضعیت انسان این طور است که در زندگی چه در درون خودش با سؤالاتی روبه رو می شود همان طور که فرمودند سؤال های عقیدتی است در مورد خود ایشان و هدفش و غایت زندگی و چه کار باید بکند و چه کار نباید بکند و خوب و بد چیست. این سؤال باطنی در انسان یک انگیزه ای ایجاد می کند برای این که به دنبال جواب باشد. به هر حال این سؤال ها که در درون است در خارج هم توسط انبیاء و ائمه و علما مطرح می شود و آن حجت ظاهری که در خارج است کمک این حجت باطنی که عقل انسان هست می کند و هر دو هی گوشزد می کنند که تو انسانی و برای هدف خاصی خلق شده ای و دقت کن خودت را کمتر از انسانیت نفروشی.

بعد انسان ها تقسیم می شوند به دو گروه یک عده که به دنبال جواب می گردند و به عقاید حقه نائل می شوند و این نائل شدن به عقاید حقه از همان لحظه که جواب مثبت و صحیح به سؤالات ملکین داده و واجد عقاید حقه شده در حالت خاصی در باطن خود قرار گرفته است. یعنی در باطن دری به روی روحش باز می شود. بنابراین انسان ها از نظر عملکرد و دیدگاه ها و نشاط و آرمان داشتن و آرامش و همه جهات دیگر متفاوت هستند.

گروه دوم کسانی که در مقابل سؤالات مطرح شده در باطن خود به تحقیق نپرداخته اند. یعنی سؤال برایش پیش آمده ولی در صدد نبوده که تحقیق کند و جواب آن را پیدا نماید و حقیقت را پیدا کند. و آن چیزی را که به عنوان عقیده و جهان بینی پیدا نکرده از همان لحظه وارد وادی تنگ و تاریک گشته و باب جهنم و آتش بر روی او باز می شود. واقع قضیه این است که کسانی که به عقاید حقه تمسک و تمثل ندارند در زندگی با آن ها راه و پیوندی ندارند از همان اوّل وارد جهنم شدند. در واقع زندگی روح است در جهنم و نمونه آن هم عرض شد که تمام فشارها و عذاب هائی که برای جهنمیان در قرآن می شمارند می بینیم که در روحیات این ها هست از قبیل گرفتگی و افسردگی و دعوا و جنگ و اگر یادتان باشد گفتیم از خصوصیات جهنمی ها تخاصم است یعنی به جان یکدیگر می پرند و برای همدیگر نقشه ریختند و برای همدیگر زیراب زنی کردند و حرص خوردند، افسوس خوردند و نارحت شدند، شخص همه چیز دارد مال و ثروت و خانه و ماشین ولی باز در درون آرامش ندارد این که همسرش با دیگران در حال رقابت بودن و رقابت های منفی.

این همان تخاصمی است که در قرآن برای اهل نار آمده در قرآن آمده که اهل نار به شیطان می گویند لعنت بر تو که تو ما را به این روز انداختی شیطان می گوید لعنت بر خودتان من که به زور شما را نیاوردم من دعوت کردم شما پیروی کردید من که فقط وسوسه کردم و این شما بودید که به دنبال راه افتادید می توانستید فکر کنید و نیایید. ملائکه الهی هم می گویند که این همه امکانات بود آیات الهی بود. ندای پیامبر بود و می توانستید اجابت کنید و نکردید. این در حد اعلای آن است یعنی فاصله بین کفر و ایمان. در مورد مؤمنین هم مسئله نسبی است و همین طور است کفر یک حدی دارد و مطلق می شود انسان یعنی مطلقاً ایمان در درونش نیست. یک مقدار که از ایمان بگذریم کفر نسبی است یا ایها الذین آمَنوا آمِنو

ای کسانی که ایمان آورده اید ایمان بیاورید. یعنی یک کفر نسبی در مؤمنین هم هست یک سره باید ایمان جدید بیاورند. برای همین در نماز همیشه می گوئیم اهدنا الصراط المستقیم. در جلسه گذشته عرض کردم ما به هر یک از آن چه که بر ما نازل شده و بر ما رسیده باید ایمان بیاوریم. چه بسا مجموعه ای از عقاید را ایمان بیاوریم ولی به همه اجزاء ایمان نیاوریم.

قرآن هم مسلمانان را از مؤمن جدا می کند و می فرماید که گفتند ما ایمان آوردیم بگو که اسلام آوردیم و هنوز ایمان در قلب های شما وارد نشده است.

یعنی همان موقع که در دنیا بوده در بهشت بوده یا در جهنم بوده ولی خودش متوجه نبوده مثل جنین. جنین وقتی در رحم مادر است معلوم است که رابطه اش تنظیم نشده با دنیا یا تنظیم شده ولی خودش هیچ دردی احساس نمی کند. خود جنین متوجه نیست با این دنیائی که بعداً می خواهد به آن منتقل بشود آیا شرایط و ابزار لازم را برای زندگی در دنیا تحصیل کرده یا نکرده.

به محض این که متولد می شود این جا تمام جنین ارزیابی می شود چون عالم جنین عالمی نیست که بتواند جنین را ارزیابی کند. جنین چشم دارد ولی عالم رحم توانائی بررسی دید او را ندارد جنین گوش دارد ولی توانائی سنجش آن را رحم ندارد. به محض این که منتقل می شود می آید به دنیا برای چشم او دنیا انواع رنگ ها و طول موج را قرار می دهد انواع صوت ها و فرکانس ها را برای گوش او گذاشته برای تمام دستگاه و ابزاری که از رحم به دنیا آورده است منطبق با او و ما به ازای آن چیزی در دنیا داریم.

اگر جنین انطباق پیدا کرد با شرایط زیستی دنیا ظهور پیدا می کند آن بهشتی که خودش داشته یعنی خودش تهیه کرده است اگر منطبق نشده ظهور پیدا می کند جهنمی را که با خودش داشته و آن نقصی را که داشته و در عالم رحم احساس نمی کرده این جا می فهمد و به صورت یک بچه ناقص الخلقه ظهور پیدا می کند (از سطر 5 صفحه 301 تا سطر 15 صفحه 302)

این از آن دسته از حدیث های ناب بود که در قبر فقط من نبیک و من امامک نمی گویند و می آیند سؤال های این چنینی می کنند این هم باطن دارد و تمثیلی است از یک چیزی که آن طرف است امّا آن ها تمثیلی سؤال می کنند که شما در دنیا بودید و یک اسمی به نام محمد به گوش شما خورده است و یک اسمی از قرآن به گوش شما رسیده است بالاخره چه کردید با این ها. (سطر 16 صفحه 302 تا سطر 25 صفحه 302) ملکه یعنی نیروئی که وادار می کنند انسان را به حرکت و این ها قوای عالم هستند و در انسان هیجان و میل و رغبت ایجاد می کنند و حرکت ایجاد می کنند که به جستجوی حقیقت بپردازند.

شخصی که تثبیت شده بود ارتباطش با پیغمبر و به شهود درونی رسیده بود درباره شخصیت پیامبر جایگاه خود را در بهشت می بیند عالم او در برزخ و قبر وسعت داده می شود.

(از سطر 26 صفحه 302 تا آخر سطر 21)

علی علیه السلام می فرماید نزدیک ترین چیز به انسان مرگ است. و گاهی بوده که استاد در حین تدریس فوت کرده است و راننده در حین رانندگی و اصلاً معلوم نیست که ما آینده را درک کنیم. دیدید انسان هایی را که برای خود نقشه ها کشیدند و آرزوها داشتند یک دفعه بر اثر یک جرم گرفتار دادگاه می شوند وقتی در دادگاه به آن ها می گویند اعدام چه حالی به آن ها دست می دهد. طرف می بیند در حساب بانکی اش میلیون ها یا میلیاردها خوابیده است. خانه ها ساخته ماشین ها دارد چقدر بچه و زن آماده همه چیز برایش. من از نزدیک دیدم که چه حالی به این ها دست داده تعجب نکنید وقتی می گویند این ها وقتی از قبر بیرون می آیند یک پا در قبر و یک پا بیرون چهل سال حیرت زده می مانند. طرف اصلاً نمی شود با او حرف بزنی مات شده است و زبانش بند آمده است. با آن طرف ارتباطی نداشته که وقتی می گویند اعدام مثل نواب صفوی که وقتی گفتند اعدام می دوید به طرف چوبه دار شما عکس فدائیان اسلام را ببینید همه در دادگاه در حال خنده و شوخی بودند آن قدر بی خیال انگار آمده اند پیک نیک با آدم های آن چنانی زمان طاغوت بعد با آرامش نماز جماعت بخوانند. یک بهمن نامی بود از ساواکی ها دادگاه تشکیل دادند معلوم شد شکنجه گر بوده و چند نفر را کشته و به چند زن در زندان تجاوز کرده است و چه کارها و ... بعد گفتند فردا اعدام می شوی فردا که رفتند زندان سن ایشان زیر چهل سال بود دیدند که تمام موهایش یک شبه سفید شده بود و در حالات قیامت است که بچه را پیر می کند آن قدر فشارش سنگین است این را عرض می کردم که ما در حیات دنیائی خود هم این چنین هستیم اگر بنا بر ضرورتی مجبور باشیم چند وقتی دست از ارتباطات طبیعی خود برداریم و محدود باشیم حتی در مسافرت هم دلمان برای وطن خودمان تنگ می شود و اعصابمان خرد می شود.

مهمانی هم همین طور وقتی می رویم دوست داریم زودتر برگردیم به علاقه های خودمان و آزاد با آن ها ارتباط برقرار کنیم. در بیمارستان هم اگر بنا بر ضرورتی قرار باشد مدتی بمانیم دلمان خیلی می گیرد انواع و اقسام وسیله ها را باید استخدام کنیم تا از فشار تنهائی بیمارستان رها شویم یا در زندان بخواهیم بمانیم آن جا به مراتب سخت تر است.

یا سربازها در طی طول دو سال خدمت خیلی بی تاب هستند این ها مظهر این است که انسان چقدر در مقابل قطع ارتباطش با مرتبطین خودش ضعیف است. حالا به این شخص بگویند اعدام خواهی شد خیلی دلگیر است برای آن ها.

(از سطر 22 تا سطر 10 صفحه 305)

در جلسه گذشته عرض شد چگونه وقتی یک اعتقاد جدید پیدا می کند خیلی در او تثبیت شده نیست ولی همین که با عمل آن را پشتیبانی کند آن اعتقاد تثبیت می شود مثل یک نفر که آدم خوبی هست تصمیم می گیرد آدم بدی شود. وقتی می رود قاچاقچی شود دروغ گفتن، فرار کردن و یواش یواش از همین راه به کارهای کثیف تری دست می زند. اسلام را وقتی کسی پذیرفت و شروع می کند به نماز، عقاید چنان ثباتی در او ندارد بعد که یواش یواش عبادت را انجام می دهد با نماز انس می گیرد با قران انس می گیرد با روزه انس می گیرد با جهاد انس می گیرد با سایر اعمال عبادی انس می گیرد این عمل ها هستند که این عقاید را در او تثبیت می کنند. کلام طیب و عمل صالح بالا می رود.

(از سطر 11 صفحه 305 تا سطر 16)

همه آدم ها هم این را دارند مسلمانان و غیرمسلمان و کافر و معاند هم این را دارد. یعنی می فهمد که چه خوب است و چه بد است و چه خلاف فطرت انسانی است. این را مردم دوست دارند یا نه حتی موقعی که خودش دارد یک کار باطل انجام می دهد به باطل بودن کارش اعتقاد دارد. (از سطر 17 تا سطر 20 صفحه 305) یعنی وقتی داری کاری انجام می دهی نفس لوامه از تو سؤال می کند درست است این کار تو یا نه و این را همه می فهمند و درک می کنند بعد خودت هم جواب می دهی. بعضی وقت ها آن ها هی سؤالشان را تکرار می کنند و تو نمی خواهی جواب بدهی و بشنوی می دانی کارت درست نیست آن ها هم نمی خواهند تو آلوده شوی هی از تو سؤال می کنند لذا برخلاف باور خودت می روی کاری انجام بدهی لذا آن ها هی سؤال می کنند و دست بردار نیستند. لذا به ستوه می آیی و آن کار را رها می کنی. بعضی ها نمی خواهند آن کار را رها کنند ملائکه هم که هی متذکر می شوند ملائکه را هم که نمی شود زد و بیرون کرد و آن ها در درون تو هستند بعد در یک تعارض شدید دیوانه می شوید که در تیمارستان اگر ملاحظه کنید از این اشخاص زیاد هستند دکتر مهندس نویسنده دانشجو، عالم و غیره ... و این همان است که درفارسی به آن وجدان می گویند. بعضی ها هم از بچگی در خانواده به آن ها یاد می دهند که چطوری وجدان خود را خفه کنند به عنوان یک ارزش یک ضد ارزش را به او یاد می دهند. هر چند که در درون آن ها هم یک گاهی وقتی وجدان سوسو می زند ولی به هر حال به جبر نیست و خداوند جبر را قرار نداده و ملائکه انسان را از کار خود باز نمی توانند بدارند و انسان کاری را که بخواهد می کند.

هر مقدار که انسان گناه بیشتری می کند و در این کار اصرار می ورزد آن عقاید حقه در درونش ضعیف می شوند و رخت بر می بندند و کم می شود چون برخلاف آن عقاید داری عمل می کنی. این در وجود همه انسان ها هست چرا برای انجام کار می گوئی بروم یا نروم انجام بدهم یا نه تردید چه معنا دارد، این دو قوه بودن انسان دو نیرو بودن انسان یعنی نیروی الهی و شیطانی هست که انسان این طور می شود.

والحمدالله رب العالمین