صفحه 270 سختی ها و فشار برزخ در اوّل ورود
بحثی که امشب می خوانیم در مورد این است که وقتی شخص از دنیا قطع علاقه می کند وارد یک عالم جدیدی می شود با شرایط زیستی جدید. ورود به یک عالم جدید با شرایط زیستی جدید احتیاج به آمادگی قبلی دارد که انس افراد با عالم جدید بسته به آمادگی هست که افراد از قبل برای خودشان تحصیل کرده باشند. هر قدر این آمادگی کمتر باشد فشاری که به انسان در موقع ورود به آن عالم می آید بیشتر است.
انسان به طور طبیعی این طور است که یک چیز جدیدی را می بیند که تا به حال ندیده است، به خصوص که آن چیز جدید دارای عظمت باشد، خود به خود از حالت طبیعی خارج می شود و کنترل خودش را ازدست می دهد و دچار هیجان است و چه در جهت این که ذوق بشود مثل کسی که در خانه معمولی زندگی می کند و یک دفعه بخواهی او را در یک کاخ ببری و یا شخصی که با یک چیز عظیم و وحشتناک روبرو می شود از حالت طبیعی خارج می شود.
در بتحث تبدیل حالت های معنوی و کلاً چیزهائی که ما می گیریم از مسائل معنوی به صورت های مادی، انسان نمی تواند همیشه آن چیزهایی را که از حالت های معنوی می گیرد تبدیل به صورت مادی کند گاهی وقت ها به حدی ضعف به او دست می دهد که به هیجان های غیر قابل کنترل دست می زند حتی به مرگ یا سکته منجر می شود. چون چیزی داخل قلب او شده که نمی تواند او را خارج کند و قالب نمی تواند به او بزند. مثل حالت عجیبی که در روح شما ایجاد می شود و می خواهید حرف بزنید و به کسی بگوئید. اولاً نمی توانید نگوئید زیرا ناراحت هستید مثل بعضی وقت ها که می گوئید من چیزی درون قلبم است و نمی توانم نگویم. بعد کلمه پیدا نمی کنند برای این حالت که ابراز کنند یعنی باید این را بیاورند در یک قالب از فشار زیادی از درون به این ها وارد می شود.
خوب تصور کنید کسی وارد عالم برزخ بشود با آن عظمت و اگر آمادگی نداشته باشد آن جا فشار وارد می شود امّا این فشار منجر به مرگ نمی شود چون دیگر مرگی وجود ندارد و این فشار به روح وارد می شود.
در توضیح انواع تولدها گفتیم که وقتی جنین متولد می شود همه جنین ها داد و فریاد اولیه را دارند و گریه می کنند، امّا آن هائی که ناقص متولد شدند همراه داد و فریاد این درد به صورت مستمر می ماند در مورد برزخ هم همین طور است اگر کسی متولد به برزخ بشود و آماده برای آن جا نباشد اوّل از این فشار روحی به یک عالم جدید، یک عالم با شرایط زیستی جدید. موقع مرگ این هست که در یک آن وارد یک خلع می شود، شما وقتی می خوابید اصلاً متوجه نمی شوید که کسی وارد عالم جدید شدید. کمتر از چند ثانیه با آن عالم مرتبط شدید. و با چهره های جدید روبرو می شود و چهره های که تنظیم شده با شرایط زیستی آن جا.
یک نکته ظریف این است که ما به برزخ و قیامت و بعد از قیامت همیشه با دوربین نفس خودمان نگاه می کنیم، اگر ملک الموت به صورت خیلی وحشتناک و غضبناک به چشم ما بیاید این غضب و وحشت را ما خودمان ایجاد کردیم این زشتی چهره ملک الموت را از نفس ماست که ایجاد می شود. اگر حوری زیبای بهشتی را می بینیم زیبائی او را ما ایجاد کردیم اگر غذا و نوشیدنی خوشمزه ای است یا لقای معصوم علیه السلام هست این ها همه اش خودمان ایجاد کردیم. هر چیزی که ما می بینیم و با ما برخورد می شود ظهورات نفس خودمان است. حالا ورود به این عالم چه آدم خوبی باشد چه آدم بدی این ورود هیجان مخصوص خودش را دارد.
در روانشناسی اسلامی داریم که ما اگر وارد یک مجلسی می شویم، مثلاً دیر می رسیم و همه که از اعضای دوستان شما هستند سر کلاس حاضر نشستند ولی همین که دیر می آئید احساس وحشت خفیفی دارید، برای همین به کسی که نشسته می گویند به وارد سلام کند زود جا برایش باز کنید. این که در دنیا هست این طور است برزخ که جای خودش را دارد، حدیث است که برای هر واردی دهشتی است.
به میزان این که منطبق نباشیم با برزخ و انس نداشته باشیم مورد اذیت واقع می شویم و دچار وحشت و غم می شویم. به طوری که در خلال مباحث گذشته بیان نمودیم عالم برزخ یکی از عوالم موجود بوده و نظامی است که خود دارای احکام و آثار خاص به خود است یعنی در عین این که عالم ماده و عالم بالاتر از آن و محیط بر آن است آن چه در آن جا است صورت نازله در عالم ماده وجود دارد در این حال اصل نظام برزخی و احکام و آثار و معیارهای آن غیر نظام دنیوی و احکام و آثار و معیارهای آن است. در نتیجه انسان با ورود خود به برزخ با نظام جدید و معیارهای جدید ناشناخته مواجه می گردد.
به هر حال آن قدر هست که قرآن می فرماید که: کسی نمی فهمد و نمی داند از طرف دیگر انسان معمولی و متوسط یعنی کسی که در زندگی دنیوی موفق به تجرید خود ( تجرید یعنی مجرد کردن، قطع علاقه از مادیات و تعلقات نفسانی) و تحصیل انقطاع نشده است و انس و ارتباط و تعلق وی به نظام مادی نشده است و موجودات آن و ارزش ها و معیارها و آثار و به خوشی ها و مأنوسات و معلوفات آن در وجود او و در روح و قلب او هنوز باقی است، اسیر دنیا و تعلقات آن می باشد با ورود به برزخ و مواجه شدن با آن و معیارها و احکام آن نه تنها با یک نظام جدید ناشناخته مواجه شده است بلکه با از دست دادن مأنوسات دنیوی در وحشت می افتد.
اگر کسی موفق به تحصیل انقطاع نشده باشد، تحصیل انقطاع یعنی چه، یعنی قطع علاقه از دنیا، حالا توضیحی که می دهند این جور می فرمایند: انس و ارتباط و تعلق وی به نظام مادی و موجودات آن، به نظام مادی و موجودات آن یک بحث مفصلی است من قصد توضیح مفصل ندارم می خواهم بگویم نفهمیده ورق نزنید و فکر نکنید این صفحه را به راحتی می توانید کامل متوجه بفهمید و به ارزش ها و معیارهای نظام مادی، که ما چقدر گرفتارش هستیم و گرفتار اعتباریات مسائل دنیا هستیم. چیزهایی که الان در دنیا معتبر است و رویش حساب باز می کنیم و در آن طرف هیچ ارزشی ندارد واقعاً. و آثار آن یعنی آثار آن ارزش ها و معیارها فرض بفرمائید در اثر این ارزش ها و معیارها بنده شدم رئیس یک جائی، یا معلم شدم یا همسر شدم یا پدر شدم یا امام جماعت یا نماینده شدم، در اثر آن ارزش ها و اعتباریات، هر یک از ارزش ها و اعتباریات آثار به خصوص خودش را دارد. و به خوشی ها و مأنوسات و مألوفات آن در روح و قلب او هنوز باقی است. خوشی های دنیا یعنی آن چیزهایی که در ارتباطات دنیائی ما را خوشحال و شاد می کند و بهجت برای ما ایجاد می کند. یک موقع است در دنیا وقتی می گوئیم خوشی ها چند جور خوشی داریم. یک جور خوشی هایی است که ما در اثر انجام وظایف شرعی و قبول یک نظام معقول در زندگی به ما دست می دهد. مثل خوشی که من ازفرزندم به من دست می دهد از دیدن همسر یا برادر دینی، در روایت داریم برای هر چیزی، چیزی است که در کنار او آرامش و استراحت پیدا کند، و در ادامه حضرت صادق علیه السلام می فرماید که مؤمن برای مؤمن این چنین است وقتی همدیگر را ملاقات می کنند لذت در روحشان ایجاد می شود این شاید ها یعنی شادی های مباح که از شرع خارج نیست و یا شادی هائی که ریشه مقدس دارند مثلاً در سفر روایت است که شوخی کنید و شاد باشید یا شوخی هائی که رزمندگان در جبهه داشتند که برای شوخی های رزمندگان کتاب نوشته شده است. یا شوخی هائی که اصحاب عاشورا داشتند چون ریشه مقدس است. همین ها هم انسان نباید به آن ها انس داشته باشد امّا این ها تبعات ندارد برای انسان.
یک خوشی هائی است که اضافه تر از این ها انسان دنبالش می رود و می سازد که مباح هستند و این خوشی ها روی فرد هستند و احتمال خطر هم وجود دارد. جشن ها و مهمانی گرفتن ها، دیدن فیلم کمدی یا دلبستگی به دیدن فیلم و تلویزیون هر چند که مباح هستند ولی در روند طبیعی زندگی نیست و شما برایش وقت می گذاری شما در جبهه رفتی وظیفه ات را انجام دادی در کنارش کلی خوشی کردی یا زندگی تشکیل داده ای در کنارش ازدیدن بچه و همسر بهجت به تو دست می دهد. یعنی شما آدم هرزی نیستی آدم بیهوده ای نیستی که بخواهی وقتت را برای این چیزها بگذاری. مثلاً شما چند ساعت وقت می گذاری که دور هم جمع شوید فیلم ببینید یا جوک تعریف کنید یا تفریح بکنید یا سرگرم باشید این هم مباح هست اما من وقت مستقل دارم برایش می گذارم گفتم دوران جوانی که ما داریم در این دنیا مرتب باید حرکت برای آخرت بکنیم و وقت تلف شده نباید داشته باشیم، تفریح هم اگر داریم باید در این جهت باشد. یعنی مسافرت و تفریح و شغل باید شکل داشته باشد وقت مستقل نباشد. وقت مستقل نباشد نه به این معنی که برای تفریح وقت مستقل نگذاریم. مثلاً شما با خانواده می خواهید بروید پارک و استراحت کنید و انس داشته باشید این فرق دارد این برای انجام یک کار اخلاقی و روحی دارید این کار را می کنید یعنی هدف دار که لغویات در آن نیست لهو و لعب در آن نیست امّا یک موقع شما وقت می گذارید برای مسخره بازی یا این قبیل چیزها. یک سری خوشی ها هم حرام است. این که استاد می فرماید به مأنوسات و معلوفات آن مأنوسات چیزهائی هستند که ما به آن ها انس می گیریم و معلوفات چیزهائی هستند که ما به آن ها الفت داریم. در دل انسان هیچ وابستگی و الفتی نسبت به هیچ کدام از این ها نباید باشد.
مثلاً می گوئیم خیلی بامزه است خیلی خنده دار است بنشینیم یک وقت بگذاریم برای این کار. دلبستگی به این کارها برای ما مشکل زا است با مأنوسات و معلوفات طوری برنامه ریزی کنیم و عمل کنیم که تعلق ایجاد نکند. طوری نباشد که مانع توجه ما به آخرت از لحاظ بدنی و فکری و عملی باشد.
تلویزیون یکی از مأنوسات ممکن است باشد که بعضی ها زیاد وقت می گذارند برای آن و سریال ها و فیلم ها را تماشا می کنند حتی برای تعقیب سریال بعدی وقت می گذارند که این مشکل زا است امّا یک بار شما مهمان دارید و درحال پذیرائی از مهمان هستید و تلویزیون هم تماشا می کنید عیبی ندارد. و تعقیب فیلم ها و سریال های تخیّلی هیچ بار مثبت و معنوی و اخلاقی برای بیننده ندارد. ورزش برای سلامتی است من ورزش می کنم که سالم باشم امّا این که من وقت بگذارم که فلان تیم چه شد جام جهانی چه شد، و این فشار روحی و هیجانی دارد. قبول کردن فشار روحی می دانید یعنی چه؟ یعنی این که من با تمام لطافتی که روحم دارد ولش کردم توی این میدان بالا و پائین شدم و عصبانی شدم .هیچ هیجانی نیست مگر به حساب ما گذاشته می شود. ما حق نداریم که نفس خود را در جریان هر هیجانی قرار بدهیم.
ما خیلی وقت ها گناه نمی کنیم امّا هیجان گناه را می پذیریم، نفس تکان خورد از جای خودش باید دید برای چه تکان خورد و این به پای ما حساب می شود. شما سگ را دیدید علف جلوی او می گیرید تکان نمی خورد ولی استخوان نشان می دهی پارس می کند. مولانا می گوید:
میل ها همچو سگان خفته اند کاندر ایشان خیر و شر بنهفته اند
مثل سگ که خوابیده و هیچ کاری ندارد ولی زمانی که بوئی می شنود که سنخیّت دارد با آن بو بلند می شود و پارس می کند. همین که نفس تکان می خورد حساب دارد که چه سنخیّت داشت با آن قضیه که تکان خورد. انسان حق ندارد قبول کند هیجان بی جا چون شکل می دهد به نفس خود و چون در برزخ شکل به خصوصی را می خواهند معلوم نیست این شکلی که ما الان داریم به نفس خود می دهیم به درد آن جا بخورد.
لذا می فرماید و به ارزش ها و معیارها و خوشی ها و مأنوسات و معلوفات در وجود او و در روح او و در قلب او باقی است و اسیر تعلقات دنیا می باشد با ورود به برزخ و مواجه شدن با آن و معیارها و احکام آن نه تنها با یک نظام جدید ناشناخته مواجه شده بلکه با از دست دادن مأنوسات دنیوی در وحشت می افتد. یعنی این ها را و این چیزهائی را که با آن ها انس داشت از دست می دهد. حالا شما خودتان تصور بفرمائید ماها اگر بخواهیم خودمان را امتحان کنیم خیلی مأنوس و معلوف داریم. کی معلوم می شود ما این مأنوسات و معلوفات را داریم. ممکن است این مأنوس و معلوف ما یک صورت مقدس داشته باشد که باطن شیطانی در آن باشد. ما در زندگی ممکن است خیلی چیزها را رنگ کرده باشیم یعنی شیطان برای این که خدعه بکند و ما خیلی متوجه اصل قضیه نشویم به همه مأنوسات و معلوفات رنگ عقلانی و مشروع و مقدس می زند.
خیلی وقت ها ما توجیه می کنیم حرکات خود را ولی متوجه نیستیم که نه بابا این هم یک صورت مقدسی است که شیطان تحمیل ما کرده است یک مدت که از مأنوسات و معلوفات روزمره جدا می شویم بعد دلمان تنگ می شود. مثلاً جوانی است در راه رسیدن به کمال خودش به این نتیجه می رسد که برود دانشگاه و درس بخواند یا در حوزه، بعد می بیند که باید یک مدت از خانواده و مسائل روزمره اش دست بردارد و تصمیم دارد برای خدا درس بخواند بعد می رود و اذیّت می شود. علم که چیز بدی نیست خیلی جون می کنند که لیسانس بگیرند بعد یک نفس راحتی بکشند و برگردند سر مأنوسات و معلوفات خودشان رفته سراغ علم و معقولات ولی با این ها پیوند نداشته این ها را وسیله قرار داده که برسد به یک مقطعی بعد برگردد با یک وضع بهتری و قدرتمندانه تری سر همان متعلقات دنیا.
عقب عقب رفتن او نه از جهت اعتزال است بلکه از این جهت که دورخیز بهتری داشته باشد یا پرش خوبی را اجرا کند یا برای او مسجّل می شود که برود در قم درس بخواند بعد می گوید که دلم می گیرد قم چه چیزی دارد که شما دلت می گیرد نه آدم های عجق وجق دارد نه زن ها و دخترهای آن چنانی، در کنار حضرت معصومه کریمه اهل بیت هستی. اگر تو عاشق کمالاتی که در قم کمالات زیاد است چه چیزی در قم است که نمی توانی بمانی یا در تهران است و تو را می کشاند در تهران دود و ترافیک و اتلاف عمر و دلت برای این چیزها تنگ شده. تو حوزه می خواهی که درس بخوانی چرا نمی توانی در حوزه بخوابی و با غذای طلبگی بسازی و درس بخوانی. معلوم است که این ها همه دلبستگی است. می دانم همه خیر من در آن هست ولی نمی روم و می آیم این جا. این هست که وقتی می خواهم هجرت کنم بروم تمام تعلقات می آیندو نمی گذارند.
نمونه های این قضیه الا ماشاءالله زیاد است، ما یک زیارت حضرت عبدالعظیم می خواهیم برویم نمی توانیم زیارت جامعه کبیره می خواهیم بخوانیم نمی توانیم یک شب در هفته نماز شب می خواهیم بخوانیم نمی توانیم می خواهیم بیائیم اخلاق و احکام یاد بگیریم نمی توانیم. معلوم است که این ها همه اش تعلق است. به این کارها نمی رسیم و می گوئیم سرم شلوغ است و زندگی فشارش زیاد است و بالاخره اسلام گفته زن و بچه را مواظب باش و هزاران از این نوع توجیه ها علی علیه السلام می فرماید مبغوض ترین افراد در نزد خدا کسی است که منحرف شده ازراه خدا، وقتی می گوئیم منحرف شده از راه خدا ما به چپی ها و منافق ها و کمونیست ها نگاه نکنیم. امیرالمؤمنین خیلی دقیق فرموده و آن هائی که ادعای روانشناسی می کنند حالا حالاها باید بیایند در این مکتب شاگردی کنند.
خصوصیات این افراد را حضرت این چنین بیان می کنند موقعی که به کشت های آخرتی که نمو آن بی نهایت است دعوت می شوند کسل هستند. شب جمعه یا روز جمعه چقدر عظمت دارد امّا ما اصلاً موفق نیستیم که از این روزها بهره برداری کنیم همین افراد می بینی که از صد جا پول قرض می کنند می روند دانشگاه آزاد نه به خاطر علم بلکه به خاطر مدرک چون اعتبار دنیایی دارد و ادامه همان معقولات دنیایی است. و پنج شنبه و جمعه را هم درس می خواند و زن و بچه هم راضی هستند و صدایشان در نمی آید ولی اگر بخواهی صبح جمعه دعای ندبه، زن صدایش درمی آید که ای بابا مگر ما آدم نیستیم.
و اگر به دنیا دعوت می شود می رود به دنبال دعوت دنیایی بعد حضرت می فرماید کانه این چیزها به او واجب شده که می رود به دنبال آن ها. ما خیلی قید و بندها در زندگی داریم که آن ها را واجب شرعی می دانیم برای خودمان.
و مثل این است که اون چیزهایی که در آن سستی می کند ساقط شده از او و هیچ بدهکاری ندارد در برزخ نسبت به آن. بلکه با از دست دادن مأنوسات دنیائی محزون می شود بعد می فرماید و با فقدان آن چه با آن ها مأنوس و خوش بوده و تنهائی خود را به خیال خود با آن ها جبران می نمود، این خیلی نکته مهمّی هست ما خیلی وقت ها احساس کسالت هایمان را و تنهائی هایمان را با چه پر می کنیم و دلمان می خواهد که با چه این اوقات را بگذرانیم. چه چیزی را می آوریم و با آن انس بگیریم و بعد از وحشت و تنهائی خارج بشویم. و یک بحث این هست که چرا ما از تنهائی می ترسیم و چرا از تنهائی بدمان می آید.
ما که می گوئیم منظور مائی است که تحمل و توانائی خوردن آخرتی را دارد، توانائی بهره برداری در مسائل آخرتی و علمی را دارد این ما را دارم می گویم.
چرا ما وقتی تنها توی خانه نشستیم نمی توانیم بنشینیم پای کتاب پای قرآن. یک ذکری را بگوئیم دعای را باز کنیم و بخوانیم تنها بنشینیم و یک ساعت فکر کنیم. خیلی وقت ها پناه می بریم به یک چیزهائی که ما را از تنهائی دربیاورد و با آن مأنوس باشیم. و می گوید که به گمان با آن ها جبران می نمود و موجودیت و بقاء خود را با آن ها و در آن ها می دید.
افرادی که به سمت کمال می روند ره یافتند توی کمالات واقعی و می روند به سوی کمالات واقعی روحشان وحدت طلب می شود و ارتباطشان با اشیاء خارجی کم می شود و این ها می توانند از خودشان استخراج کنند و بخورند. این قدر توانائی دارند چون وصل هست به آن معدن هر مقدار که ضعیف هستند موجودیّت خود را در اشیاء دیگر می بینند معنایش را با آن جا می کنند.
حالا اصل این قاعده روان شناسی را که وقتی موجودیت خود را در یک شیء می بیند به چه معناست. به این معناست که من با وجود آن معنا پیدا می کنم و آرامش می یابم و اگر آن ها نباشند من در خودم خلع احساس می کنم و کمبود احساس می کنم و خودم را بی ارزش می دانم و پوچ می دانم و بدون آن ها آرامش ندارم. در سبک های خیلی مبتذل می بینید که شخص اگر مویش را از دست بدهد به منزله مرگ هست برایش چون موجودیت را در موی سر می بیند. اگر لباسش اتو نشده باشد خودش را حقیر می داند و ترجیح می دهد امروز سر کار نرود که لباس اتو نخورده یا بدون کت برود سر کار یا امروز که کیف سامسونت دستش نیست یک طور دیگری است احساس کمبود می کند یا ساعت دستش نباشد و یا عینک به چشم نداشته باشد یا ماشین یک روز نداشته باشد و بخواهد با اتوبوس سر کار برود. خیلی از خانم ها بدون طلا احساس می کنند که اصلاً آدم نیستند حتی خانم ها متدین به شوهرانشان فشار می آورند که حتماً این زینت را داشته باشند. یا آقایان در اداره از این مشکلات دارند که اگر پشت این میز باشند کسر شأن دارد باید حتماً میز از جنس دیگر باشد. اگر از جنس فلز می باشد احساس بدی دارند یا اگر از جنس چوبی باشد احساسشان فرق می کند.
خودشان را این طوری ارزیابی می کنند و فکر می کنند که مردم آن ها را این طوری می بینند و آن هائی هم که آن ها را این جوری می بینند به این نوع اعراض گرفتار هستند. خودکار بیک دستش نمی گیرد ولی می رود 500 تومان تا 1000 تومان قرض می کند یک خودنویس همراه داشته باشد که مثلاً با مدیر بودنش هماهنگ باشد و این گرفتاری های مبتذل است که انشاءالله ما از آن ها دور باشیم. یا آرایش منزل و نوع دکوراسیون و نوع پرده و لوازم خانه و خودش را در این ها معنی می کند و اگر این ها نبود غصه می خورد و محزون هست و هیچ چیزی که او را شاد بکند و به او ارزش بدهد و به زندگی او معنا بدهد وجود ندارد. لذا می بینی که خانم خودش خوب متدین شوهرش هم همین طور ولی احساس شکست و افسردگی می کند چرا؟ چون از اوّل در حد نیازها مانده و آن نیازها در این شکوفا نشده که آن ها را کمال بداند و برطرف کردنش را ارزش بداند. از اوّل در همان سطح مانده است.
در مسائل مشاوره که به ما و یا پزشکان روانکاو و روانپزشک مراجعه می کنند می بینی که این شخص هیچ مشکلی ندارد ولی خودش را بدبخت ترین افراد جامعه می داند. موارد خودکشی هم داشتیم که شخص طوری نبوده ولی با خودش مشکل داشته. یعنی با اشیاء ارتباط دارد که با آن اشیاء معنا پیدا می کند و آن اشیاء را پیدا کرده و شناسائی کرده و چون آن ها را ندارد، دارد غصه می خورد و فشار به او وارد می شود.
بالاتر که بیائیم شخص وقتی انس بیشتری با کمالات پیدا می کند و بار بیشتری بگیرد انس او به خلوت و تنهائی بیشتر می شود، از اشیاء دیگر نیازش کمتر می شود.
مثلاً بنده حاضر است عبادت خدا را بکند و راه خدا را برود ولی به شرط این که غذاهایش تأمین باشد. در روایت داریم که خداوند کریم می فرماید که بعضی از بندگان من اگر پولدار نباشند دین دار نیستند و این ها را من به آن ثروت می دهم چون بدون ثروت نمی تواند دین دار باشد حتماً باید مبل داشته باشد تلویزیون رنگی فرش آن چنانی و غذاهای رنگی و بدون این ها نمی شود. به جبهه هم کمک می کنند ما به مستمندان هم کمک می کنند امّا خودشان وارد معرکه نمی شوند چون به حریم زندگی شان نباید لطمه وارد شود و این انسان ها اشخاص خوبی هم هستند حتماً باید خانه اش بزرگ باشد حیاط داشته باشد و این خانه هایی که طبقه 13 در آن خانه ها نشستند و در جبهه ها این همه حماسه ها را آفریدند نمی تواند زندگی کند اگر بیاید در این خانه ها می میرد متدیّن است ولی باز به اشیاء احتیاج دارد.
ولی کسانی در خانه های کوچک زندگی می کنند وضع مالی متوسطی هم دارند دین دار هم هستند لذا می بینی نان آور خانواده را فرستادند جبهه و شهید و بعد از او دارند زندگی می کنند و احساس نمی کنند که بدبخت هستند و ایشان قائل به کمالاتی هستند و وصل به منبعی هستند که آن منبع به این ها ارزش می دهد و به اشیاء خارجی از آن جا معنا نمی گیرد که اگر نداشت احساس حقارت بکند. چون هر چه در دنیا بهره برداری کمتری بکند ذخیره می شود برای آخرت. یکی حاضر است درس طلبگی بخواند ولی حاضر نیست غذای طلبگی را بخورد. باید غذایش خوب باشد. یکی حاضر است درس طلبگی بخواند ولی حاضر نیست لباس طلبگی بپوشد باید حتماً کت و شلوار باشد و اتو کرده باشد این ها خیلی مهم است در مباحث تربیتی در مسائل تبلیغی. شما می خواهید اسلام را برای آمریکائی ها تبلیغ کنید اگر بیایید همین زهد اسلامی را بگذاری مطمئن باش کسی مسلمان نمی شود. خیلی از احکام تبلیغی فرق می کند وقتی مخاطبش یکی دیگر است. بلکه این شناسائی موردی که با آن در ارتباط هستی خیلی مهم است. در فقه می بینیم که احکام پولدارها با احکام فقیرها فرق دارد مثلاً اگر این شخص خمس می گیرد یا زکوة می گیرد اگر آن شخص شأنش ماشین پنج میلیون تومانی است داشته و حالا بدبخت شده. این پول را از بیت المال به او می دهند که آن ماشین را بخرد امّا اگر کسی که شأنش این نیست و باید بگوید به من هم بدهید تا یک ماشین بخرم و سوار بشوم می فرمایند به شما تعلق نمی گیرد.
طلبه ای است که می تواند معنویت خودش را حفظ کند امّا باید برود کلاس حتماً باید برود حرم حتماً باید تسبیح دستش باشد و مفاتیح با او باشد و صحیفه اش همراهش باشد و این شخص وابسته است به کتاب درست است با چیزهای مقدس معنا پیدا کرده نوعی از وابستگی هست که عیب نیست امّا نسبت به ایده آل عیب است. شخص هر چه رشد می کند خودش را در قید هیچ شیئی نمی بیند حتی یک کتاب قرآن یا مفاتیح یا در مساجد باشد. این شخص آن قدر قدرت دارد که وابسته به اشیاء خارجی نیست که بخواهد معنا بدهد به خودش خودش است و بدنش خودش است و خودش نهایتاً تنها چیزی که می خواهد قوت لا یموت می خواهد یا مقدار آبی که وضو بگیرد .دوست ندارد یک شیئ به او اضافه بشود چون برایش یک مشغله است و یک دردسر.
دقت کنید از آن مرحله که شخص اصلاً در خودش هیچ چیز نمی بیند و خودش را فقط در اشیاء معنا می کند تا این طرف که می آئیم به اوجش یک نفر هر شیئی که نزدیک می شود به او معنای خودش را از دست می دهد و احساس می کند از او دارد کم می شود. و در این مابین و این وسط هم ما بی نهایت آدم داریم.
خواستم این معنای کتاب که می فرماید موجودیت و بقاء خود را با آن ها و در آن ها می دید و خلع مبهمی را که در خود می یافت با آن ها پر می کرده را بیان کرده باشیم و این خلع مبهم را با یک چیز روشن بیان می کرد.
آن هائی که خلع مبهم روحی شان را با اشیاء پر کردند فهمیدند که آن چیزی که خلع آن ها را پر می کند اصلاً این اشیاء نیستند و یک چیز از ماورای این عالم است که می تواند این خلع را پر کند و به انسان معنا بدهد انسان در رابطه با اوست که معنا و معنی و مفهوم و غنا پیدا می کند و از فقر نجات پیدا می کند. حالا اگر از برزخ نگاه کنی آن هایی که دارند می کشند به سمت اشیاء هی دارند خودشان را فقیرتر می کنند برای همین حضرت فرمود اکبر البلاء فقر النفس بزرگ ترین و بدترین مصیبت و بلا فقر نفس است و فقرروحانی.
نفس و روح فقط با چیزهای روحانی معنا پیدا می کند و غنا پیدا می کند با اشیاء که نفس غنا پیدا نمی کند. اگر به ما می گویند دنبال اشیاء بروید و در اسلام حرف از پول و ثروت و مال زده شده حتی اشخاص مثل همسر که انسان با آن مأنوس هست همه برای این است که شما را برسانند به آن تجرید زن می گیرید که مجرد کند شما را نه این که بدبخت تر کند تو را. بچه ای که تو را مجرد کند نه این که مثل باتلاق در آن فرو بروی. و تمامیت خویش را با آن ها می یافت و بدون آن ها مانند این بود که وجودش متلاشی می گردد و در فشار قرار می گیرد و در اوّل ورود به برزخ در وضع خاصی قرار می گیرد که زیاد نمی شود گفت چه حالی و چه وضعی است همین طور می شود گفت که در یک وضع معلق توأم با ترس و وحشت و قربت مخصوص است. مثل این است که از همه جا خطرات به او تهاجم نموده و موجودیّت او را تهدید می کند و دارد متلاشی می گردد و مثل این که تمام نیست و تمامیت ندارد و یا مثل این که خود را ندارد و دارد از دست می دهد و از دست هم نمی دهد و مسئله خاتمه هم نمی یابد تا کم لم یکن شیئاً مذکورا باشد.
درباره انسان داریم که هل اتی الانسان حینٌ من الدهر لم یکن شیئاً مذکورا آیا زمانی بر انسان نگذشته که هیچ چیز نبوده. می گوید این طور می شود برزخ تمنا می کند که ای کاش من خاک بودم و ای کاش نبودم ولی این جا تمامیت ندارد مسئله خاتمه نمی یابد وحشتی که توصیف و تصویر آن برای ما تا ندیده ایم و نیافته ایم امکان ندارد و دریافت آن در صورت تصویر و به فرض نرسیم نیز ناممکن است.
والحمدالله رب العالمین