جلسه گذشته یک توضیحاتی را ما بدهکار شدیم به دوستان در مورد سیر روح که عرض کردم وقتی به دنیا می آید محفوف به انواع حجاب ها است و باید خودش را بشناسد و حجاب ها را هم بشناسد و بعد خودش را از این حجاب ها برهاند و اگر رهانید خودش را به آن چهره حقیقی و اصلی خودش ملحق کرده و به آن کمالات خودش خواهد رسید.
این بند آخر از درس جلسه گذشته صفحه 262 نویسنده محترم مرقوم فرموده بودند اگر در این حرکت و حجرت به کمال انقطاع (انقطاع یعنی از حجاب ها و عوامل وابسته) نایل شد و مصداق و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ... موت ارادی و انقطاع از دنیا پیدا کرد و به حکم موتوا قبل ان تموتوا در عین حیات ظاهری دنیوی به مرگ ارادی قبل از مرگ طبیعی نائل گشت به فیض بزرگی نائل شده و آزاد گشته است. در مورد من یخرج من بیته توضیح دادیم که یک ترجمه معمولی که از آن می کنیم این است که هر کسی که در راه رضای خدا از خانه اش خارج شود و مرگ او را فرا بگیرد، اجر او با خداست. بزرگان اخلاق و عرفان این را طوری دیگر معنی کرده اند هجرت را هجرت از خود معنا کرده اند و بَیت را خانه و نفس خودشان معرفی کردند که انسان از این بیت و از این خانه مادی از این لانه هجرت بکند و ثم یدرکُه الموت یعنی این که انسان غلبه کند بر بعد حیوانی خودش و نفس را بکشد و با مقابله کند، بکشد یعنی این که او را تربیت کند والاّ حیوانیت در ما از بین نمی رود ما همیشه شهوت و غضب داریم باید این ها را جهت داد به جهتی الهی. این ناخود را تحت کنترل خود بیاورد. بُعد الهی را غلبه بدهد بر بُعد حیوانی و شیطانی و نفسانی. کأنّ او مرده و تحت قدرت خود الهی اش توانی ندارد که انجام بدهد این را می گویند مرگ. مرگ را به این معنا گرفته اند که انسان غلبه بر نفس خودش کند و کارهایش را برای رضای خدا انجام بدهد کانه انگیزه های دیگر در او مرده و انگیزه های غیر الهی در او نیست. مرگ را تعبیر دیگری از آن کرده اند و آن این است که انسان هر مرحله ای را که از مراحل کمالات مختلف طی می کند به او می گویند یک مرگ. که مولانا دارد از جمادی مُردَمُ نامی شدم. یعنی اوّل یک جماد بودم فقط نطفه بودم فقط حالت جمادی داشتم حالا رشد کردم به حالت گیاهی رسیدم. زندگی جمادی برای من حکم مرگ داشت. من از زندگی جمادی مُردم و در زندگی گیاهی و نباتی زنده شدم و از زندگی گیاهی هم مُردم و به زندگی حیوانی زنده شدم بعد می گوید بار دیگر می میرم از زندگی حیوانی و زندگی انسانی پیدا می کنم.
من می میرم و از ملک پران شوم از ملک هم بالاتر خواهم رفت این مراحل رشد انسان را در هر مرحله می گویند مرگ. مرگ از جمادی به گیاهی از گیاهی به حیوانی از حیوانی به انسانی. این که در روایت آمده است موتوا قبل ان تموتوا. بمیرید قبل از آن که بمیرانندتان یعنی این که همین مراحل را در درون خودتان اجرا کنید. هر وقت انسان این مراحل را در درون خودش اجرا کرد و مُرد قبل از این که بمیرانندش. این چون به جنبه حیوانی و نفسانی خودش غلبه کرده و او را کشته وارد وادی انسانی می شود، انس با برزخ پیدا می کند انس با آخرت پیدا می کند و واقعاً هم وارد می شود. در بحث سیر نفس هم خدمتتان عرض کردیم که این طور خواهد شد که انسان هایی هستند که این مقام را پیدا می کنند قبل از این که بمیرند خودشان ارتباط با برزخ پیدا می کنند این می شود مرگ در واقع وقتی ما ارتباط با برزخ پیدا کنیم کی می توانیم ارتباط دائم با برزخ پیدا کینم، زمانی که بمیریم آن ها به خاطر این که واقعاً جنبه نفسانی و حیوانی را در خودشان می کشند ورودشان به برزخ زودتر از مرگ طبیعی شان است. یک تعبیری از آن می کنند بزرگان از این که با اراده خودش مُرده، ما مرگی داریم که در مقابل مرگ طبیعی به نام موت ارادی یعنی خود شخص اراده می کند که هر وقت می خواهد این بدن را رها می کند و وارد عالم برزخ می شود که به این می گویند موت اختیاری و موت ارادی. البته عرض کنم که این را به آن به دید یک ارزش نگاه نکنید چون می شود افرادی این کار را بکنند و فقط این کار ریاضت می خواهد. یعنی فقط غلبه بر حیوانیت می خواهد مرتاض ها هم هستند که می توانند موت اختیاری داشته باشند و این بدن را مدتی بگذارند و بروند و بیست و چهار ساعت بعد می آید سراغ بدن خودش. که در اصطلاح بزرگان به این می گویند خلع بدن. مرحوم میرداماد رحمة الله علیه فرمود که ما حکیم را حکیم نمی دانیم مگر این که خلع بدن برای او ملکه شده باشد و عادتاً بتواند این کار را بکند. این که موتوا قبل ان تموتوا به همان معنای اول هست که خدمتتان عرض کردم نه این که شما وارد برزخ شوید. البته این را به ما پیشنهاد دادند و بالاتر از این را هم به ما پیشنهاد داده اند در آیات قرآن ازروایات هم صرف نظر کنیم مقامات بزرگی را به ما پیشنهاد دادند مقام سبقت را به ما گفتند سابقوا یا مقام های دیگر را، امّا این که به ما گفتند موتوا قبل ان تموتوا یعنی این که خودتان بمیرید قبل از آن که بمیرانندتان مثل حاسبوا قبل ان تُحاسبوا حساب خودتان را برسید قبل از این که حسابتان را برسند. خودتان بمیرید یعنی این که مرده تصور کنید خودتان را، و خودتان را به این مقام مرگ برسانید. به یکی از بزرگان عرض کردند که آقا شما اگر به شما بگویند هفته آینده می میرید یا چند روز آینده خواهید مرد چه خواهید کرد فرمود همین کاری که این چهل سال گذشته کردم یعنی این که من چهل سال پیش مُردم و اگر بگویند هفته دیگری می میری برای من فرق نمی کند این طور نیست که حالا توی این یک هفته توبه می کنم و جبران کارهای گذشته را می کنم و اگر با خدا قهر بودم آشتی می کنم، نه من همان چهل سال پیش مردم.
البته این معنای دقیق تر و ظریف تری هم دارد که من الان در مقام بیان آن نیستم.
ما در سیر مقامات روحانی هم مرگ هایی را داریم چند مرگ ما داریم که آن ها را مرگ گویند و مراحل روحی است که انسان طی می کند و از آن ها تعبیر به مرگ شده است.
همان طور که عرض کردم انسان در حرکت تکاملی خودش از جمادی وارد نباتی می شود به او می گویند مرگ یا از نباتی به حیوانی. در مراحل عالی هم وقتی سیر می کند چند نوع مرگ را باید بچشد که این ها کمک می کنند به آن که به هر حال به آن مرگ های عادی و ارادی و عالی و ملکه شدن نائل بشود. یک مرگ آن مرگ سفید است مرگ سفید و سیاه و مرگ سرخ و مرگ سبز.
چهار نوع مرگ ما در مقامات داریم که این ها را هم انسان باید بگذراند. مرگ سفید را فرمودند تحمل گرسنگی تحمل تشنگی روزه مرگ سفید است یعنی در سیر تکاملی خودش اسیر مزه و اسیر غذا و خوردنی ها نباشند و غلبه کند به این جنبه که به مأکولات و مشروبات گرایش و علاقه خاصی داشته باشد و در بند مأکولات و مشروبات نباشد و آزاد باشد از آن ها و اسیر آن ها نباشد. مرگ سیاه داریم، مرگ سرخ داریم و سبز که الان در مقام بیان آن ها نیستم.
توضیح دادم که کلمه وفات به معنای تحویل کامل است در بیان معنای کلمه موت خواستم عرض کنم که انسان آن جنبه حیوانی خودش را بکشد و زنده جنبه الهی و معنوی خودش باشد. این کشتن نفس را و غلبه بر صفات رذیله را می گویند موت و خیلی هم راحت هست فهم آن به هر حال وقتی یک چیزی در روح شما بر شما غلبه ای نداشته باشد و گیری نداشته باشد که بتواند به شما آسیبی برساند و منشاء یک تحول و تحریکی باشد به آن می گویند موت. این است که بعضی وقت ها می گوئیم طرف احساسش مُرده یعنی چه یعنی هر چه این شخص را تحریک می کنیم این احساس در درونش مرده یا حجت در درونش مُرده یا کسی که سنگ دل است. می شود گفت که گذر از هر حجاب یک نوع مرگ است چون وقتی که ما حجاب را پاره کردیم یعنی آن مسائل و شیطنت ها و آن قوای مربوط به آن حجاب دیگر در ما تأثیر ندارد و آن در ما مرده است.
و این که آن چهار نوع مرگ سفید، سیاه، سرخ ، سبز را گفته اند به خاطر اهمیت آن حجاب ها است و کسی که بتواند از مزه و از مسائل این چنینی بگذرد و از وابستگی های ذائقه بگذرد خیلی هنر کرده و تأثیر زیادی دارد. کما این که در اثرات روزه داریم که روزه این تأثیرات را دارد و آن قدر مهم است که فرموده الصُّوم لی و اَنَا اُجزیه، و این مرحله و این حجاب آن قدر سخت است که خداوند سالی یک بار را اجبار کرده که همه روزه بگیرند که بتوانند غلبه کنند به این حسّ مزه گرائی و شکم پروری و شکم بارگی و اسارت در مزه ها.
بدن برزخی در حیات دنیا:
در جمله قبل داشتیم که مرگ ارادی داشته و می تواند خودش را قبل از آن که بمیراندش بمیرد. و خود و کمالات وجودی خود را یافته است و از جمله تمثل با بدن مثالی است.
تمثل با بدن مثالی این هست که وقتی کسی از اسارت از ماده در آمد تمثل پیدا کردن با بدن مثالی برایش کار راحتی است. یعنی می تواند بدن تولید کند از خودش. مثلاً شما می گوئید که من امام زمان (عج) را با چشم خودم دیدم یا در خواب دیدم و دیگری هم ادعا دارد که من هم دیدم که در یک زمان در چند جا باشد.
بنابراین این ما نیستیم که هستیم اگر خود را بیابیم می بینیم و می دانیم که هستیم و در آن صورت تمثل روح با بدن برزخی و نوری در همین جا زندگی دنیوی یکی از کارهای ساده و مسائل ساده و یکی از کمالات آثار وجودی ما خواهد بود آن هم از آثار وجودی معمولی و از کمالات خصوصی اولیه و نه در ردیف کمالات بالاتر. دقت کنید می گوید معمولی است، اولیه است همان کاری که مرتاض ها هم انجام می دهند.
امیرالمؤمنین عیلیه السلام می فرماید: المعارفُ من عرف نَفسَه ... عارف کسی است که نفس خود را بشناسد و آزاد کند خود را قبلاً عرض کردم آزادسازی یک چیز قبل از شناختن آن چیز است ما باید دو تا شناخت قبل از آزادی داشته باشیم قبل از کمال باید قبل از هر بهشتی دو تا شناخت داشته باشیم یک: نفس را بشناسیم، دو: حجاب را بشناسیم.
که این برای حجاب است. و این کار ساده ای هم نیست خیلی وقت ها حجاب ها را کمال می دانیم و این بدبختی است یعنی ما حجاب ها را کمال می دانیم. خیلی ظرافت می خواهد برای همین هم هست که توصیه می کنند بزرگان هم توصیه کرده اند که قبل از این که انسان کارهای معنوی بخواهد بکند حتماً اطلاعاتش را تکمیل بکند. مرحوم آقای قاضی رحمة الله علیه کمتر از مجتهد شاگرد نمی گرفت. اطلاعات فقهی را ما باید بلد باشیم که به دام نیفتیم شیطان خیلی وقت ها از بی سوادی ما در مسائل فقهی و رساله و احکام استفاده می کند و یک چیزهایی عجیب و غریب بار ما می کند و با این بار کولی می دهیم. اطلاعات فقهی خیلی مهم است مطالعه رساله و مسائل حلال و حرام در هر شأنی که انسان دارد مثلاً اگر می خواهی ازدواج کنی باید مسائل برخورد با همسر را بلد باشیم از مسائل جنسی یا مسائل اخلاقی و مسائل دیگری که در خانواده است، یا مسئله به، سلوک با بچه فوق العاده اهمیت دارد آقای حسن زاده حفظه الله تعالی فرمودند که من یک بار در خانه نشسته بودم و می خواستم مطالعه بکنم زن و بچه آمدند و بچه ها را رها کردند من یک مقدار عصبانی شدم (البته مثل عصبانیت هایی که ما داریم نه یک مقدار خیلی کم ) و من خیلی زود منفعل شدم و ناراحت شدم که چرا زود عصبانی شدم رفتم بیرون و شیرینی خریدم و آوردم خانه و از دل آن ها درآوردم.
این که انسان تحمل کند اذیت های دیگران را و دَم برنیاورد تحمل اذیت دیگران را می گویند مرگ سیاه.
مقام تحمل دیگران را می گویند مرگ سیاه، که انسان بتواند دیگران را تحمل کند و جوش نیاورد عصبانی نشود، داد نزند، و حال دیگران را خراب نکند و خیلی ظرافت دارد این مسئله و آقای حسن زاده فرمودند که من تحمل نداشتم سوار ماشین شدم آمدم تبریز و رفتم منزل استادمان آقای الهی آقای سید محمد حسن الهی شاگرد علامه طباطبائی و به ایشان گفتن که در همان درب منزل چون همان جا ایستاده بودیم و من قبلاً گفته بودم که اگر مکاشفه ای شد و با آقای قاضی رحمه الله علیه دیداری داشتند سلام بنده را برسانند و بگویند که آقای قاضی برای بنده دعا کنند که آقای الهی فرمودند که آقای قاضی از شما ناراحت بودند و آقای حسن زاده گفت که وقتی این را گفتند من تا بیخ گوشم سرخ شد که آقای قاضی گفته بودند که من از آقای حسن زاده انتظار نداشتم . حالا شما فکر کنید که چقدر این مسئله ظرافت دارد، حجاب است بالاخره ما یک درگیری هائیی داریم، یک بندهایی داریم، و یک گرفتاری هایی برای انسان هست و باید بداند و خودش را آزاد کند. بشناسد این ها را و گول شیطان را نخورد و بعضی از این حجاب ها را حتّی کمال بداند. و باز رسیدیم سر این مسئله که شیطان از جهالت ما استفاده می کند از جهل نسبت به مسائل فقهی و مسائل دیگر و به ما ضربه می زند. و بزرگان گفته اند که بدون اطلاعات کافی انسان نمی تواند سلوک کند یکی فقهی و یکی اخلاقی. حتی ما دیدم که بعضی از علما و بزرگان خوب علما و بزرگان معصوم که نیستند در حدود اولیاء خدا نیستند فقط ممکن است از نظر فقهی آدم قوی باشد یا در اصول قوی باشد در تاریخ آدم قوی باشد یا حوزه خون بزرگی باشد خوب این ها همه بزرگ داشت دارد و انسان به همه این ها احترام می گذارد و باید هم انسان بزرگ داشت داشته باشد نسبت به علما. ما داریم در مقام تجلیل علما که از علائم این که انسان اجلال و تعظیم خداوند را به جا بیاورد این هست که پیری ها را بزرگ داشت آن ها را احترام بگذارد.
ما علما را احترام می گذاریم و دست آن ها را می بوسیم ولی این ها معصوم من یک آقائی را خیلی دوست دارم و خیلی ارادت دارم نسبت به ایشان ولی وقتی رفتم منزل ایشان و دیدم ایشان سیگار می کشد، سیگار کشیدن کمال نیست شاید ضد کمال هم باشد، این نباشد که بگویم چون آن بزرگ آن کار را کرد پس عیبی ندارد و چیزی نیست شاید آن شخص بزرگ باشد ولی در جایگاه خودش این مشکل را هم داشته باشد. یک چیز شایع را من نمی خواستم بگویم حالا که من به خودم غلبه کردم این را دارم می گویم شما خوب یاد بگیرید این مطلب را. این هست که بعضی ها وقتی یک مقدار سن آن ها بالاتر می رود خلق آن ها تنگ می شود حوصله آن ها کمتر است حوصله ندارند جواب بدهند وقتی با آن ها حرف می زنی زود عصبانی می شوند و جوش می آورند آدم بزرگی است عالم وارسته ای است امّا مثلاً این طوری است یا مثلاً فقیهی است یا مرجع تقلید است مرجع تقلید نه به این معنا است که این شخص ولی خدا است این به این معنا نیست که تمام حجاب ها را طی کرده است حالا مرجع تقلید هم که باشد ممکن است که گیر نفسانی داشته باشد و یا در یک مسئله ضعف داشته باشد انسان بالاخره معصوم که نیست این نباشد که ما با بزرگان برخورد کنیم و بعضی از اخلاق هایی که خودمان و وجدانمان و دینمان و یا در روایات آمده که این اخلاق خوب نیست و ما فکر کنیم خوب است. بعضی ها وقتی با مطلق برخورد می کنند با بزرگان این گیرها را پیدا خواهند کرد. من سراغ دارم یک جوان طلبه خوش استعداد که به صورت اکتسابی بی حوصلگی را گرفته شاید اگر پیش این عالم نرفته بود بی حوصله نبود و آدم خوبی بود. حالا اصلاً مد است که این طور باشند. وقتی من می روم می بینم که فلان بزرگ ادب را رعایت می کند یا فلان صفت خوب را دارد یا این که دیده وقتی خلعت فلان عالم رسیده ایشان گفته آقا من حوصله ندارم ببینید ایشان چه می گوید بعد جواب من را بدهید حالا این علمائی کردن و عالم بازی درآوردن فیلم است آقا جان حوصله ندارم چی هست من حوصله ندارم بشنوم ببینید این آقا چه می گوید بعد بیاید برای من توضیح بدهید، این آقا مثلاً بیست یا بیست و پنج سال سن دارد دارد ادای این عالم را درمی آورد اولاً آن عالم شصت و پنج یا هفتاد سال سن دارد از نظر سنی اقتضا می کند که مثلاً حوصله این شخص را نداشته باشد ما شصت و پنج سال خیلی اعصاب فولادین می خواهد ما که نرسیدیم ولی پیرمردها را دیدیم و می دانیم و مطالعه کردیم که این سن حوصله کم است تو چرا می روی ادا درمی آوری این که هنر نیست آقا الان ادعای سیر و سلوک می کند بعد می بینیم خیلی بی حوصله است و تا حرف می زنی ناراحت می شود و به او برمی خورد و اخم می کند فکر می کند که این علمائی است و عین کمال است که من دارم و باید همین جوری باشم برخورد خوش نداشته باشم با کسی پرخاشگری می کنم این که نشد که، و من تکیه می کنم خدمت دوستان که مواظب باشیم معیار شرع و اصول اخلاقی است اگر با کسی هم رفاقت می کنیم خصامت بد را ممکن است کسی به ما غلبه علمی و فقهی داشته باشد غلبه اخلاقی داشته باشد و ما او را استاد خودمان بدانیم این ها سر جای خودش یک موقع کارهایی را که می دانیم با شرع تطبیق ندارد با فقه تطبیق ندارد این ها را به اصطلاح الگوی خودمان قرار ندهیم همیشه عرض کردم که اُنظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال، نگاه به این که چه می گوید به شخص گوینده نگاه نکن. این یک مسئله بسیار بزرگ است نسبت به برخورد با بزرگان که باید دقت کنیم در آن مثلاً ما سیگار بکشیم و بگوییم فلان عالم سیگار می کشد شاید او عذری داشته یا بالاخره گیر نفسانی دارد امّا این که من سیگار می کشم و بشوم سیگاری خیلی بد است. و نکته ظریف تر از نکته اوّل این هست که ما اموری خلاف اخلاق طبق قاعده و فقه در بزرگان و استادها ببینیم امّا این ها را نباید حمل بر خلاف بکنیم.
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان نگوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
ممکن است شما الان چیزی از او ببینید که با اخلاق یا فقه سازگاری نداشته باشد و یک بار است که شما نباید این اخلاق را الگو قرار بدهی و دوم این که نباید به استادت سوءظن ببری و استادت را متهم کنی. و حق نداری بد دل بشوی شاید که او توجیه مناسبی داشته باشد برای کارش که در بحث سوءظن مفصل این را عرض کردم که برای کارهای خلاف همیشه توجیهات زیبا بیشتر از توجیهات غیر زیبا و بد هست امّا قدرت و مردانگی می خواهد که این کار را بکنیم. حاضر نیستیم به خودمان زحمت بدهیم یک راست می رویم سر جهنم.
نباید بلافاصله بدبین بشویم یک مطلب نباید الگو قرار بدهیم مطلب دوم و این دو مطلب خیلی ظرافت است در سیر و سلوک به خصوص برای جوان ها که خیلی به دام می افتند در این جور مسائل این دو تا از غرر مسائل و از نکته های ناب مسائل است و خیلی باید توجه داشته باشیم.
این مطلب را داشته باشد که ما به هر حال باید مسائل فقهی را بلد باشیم مسائل اخلاقی را بلد باشیم ملاک ملاک شرعی است توجه کنیم که از شرع خارج نشویم به اسم عرفان و به اسم دیگر. این به جای خودش.
و مزدهها عن کل ما یبدأ ها ....
و پاک کند نفسش را زا آن چه که او را دور می کند. پس معلوم است که نه قربی داریم و نه هدفی داریم نه بُعدی داریم نزدیکی معنی دارد برای ما و آن شیوه نزدیکی داریم و آن شیوه نزدیکی چه است و این را ما باید در معرفت نفس انجام بدهیم.
پس ما چند تا کار داشتیم 1) شناخت نفسمان 2) شناخت حجاب ها 3) غلبه بر حجاب ها و پاره کردن حجاب ها که مرحله سوم زور می خواهد که به قول امام ره با هیچ چیز درست نمی شود مگر با ریاضت. هیچ کس فکر نکند که با دعا و سلام و صلوات با این چیزها می تواند حجاب ها را پاره کند، یک مقدار از حجاب ها با نماز و روزه و دعاها پاک می شود امّا بعضی جاها در مقام خودش باید تحقیر و ریاضت باشد. این حکم ریاضت یادتان نرود امام سلام علیه فرمود بدون ریاضت نمی شود هم در کتاب هایشان فرمودند هم در سخنرانی هایشان بارها این مطلب را تکیه کردند که بدون ریاضت نمی شود باید به خودت فشار بیاوری و زور بزنی باید مبارزه کنی و غلبه کنی. این که نفس را ول کنی و حال نداشته باشی که مبارزه بکنی و بگویی الله بختگی بشود نیست. اگر مشکل غذاداری باید ریاضت بکشی و تربیت غذائی بکنی مشکل کلام داری و بزرگان که توصیه می کنند اوّلین مشکل ها این ها هستند یکی پرخوری است یکی پرگوئی است که حجاب است و باید غلبه کنی. گاهی وقت ها ذوق داری یک حرفی را بزنی خودت را کنترل کنی و این حرف را نزنی و هی باید غلبه کنی تا عادت کنی. کارهای دیگر هم به همین منوال است و می فرماید که عجَبتُ لِمَن یُوَشَدُ ... تعجب می کنم به دنبال هر چیزی که گم کرده است می رود تا پیدا کند در حالی که نفس یا روح خود را گم کرده است و در جستجوی آن نیست.
در واقع ایشان می فرماید که انسان یک گم شده دارد این گمشده نفس خودش است امّا کدام نفس هست. عرض کنم ضالَّتَه یعنی چه یعنی گمشده. می خواهد بگوید که انسان یک گمشده دارد یعنی چه یعنی چیزی که دنبالش می گردیم و آن را نمی یابیم و برای ما مهمّ است. وقتی من پولم را گم می کنم یا ساعتم راگم می کنم دیگر گم شد مهم نیست این گمشده به این معنا نیست به این معنا است که در عشق در عرفان حتی در عشق های مجازی می گوئیم گمشده من، که انسان وقتی گمشده خود را پیدا می کند آرامش به او دست می دهد، آن چیزی است که حیات ما به آن بستگی دارد مثل این هست که یک نفر در بیابان بی آب و علف گیر کرده بعد خوابش می برد و می خوابد بعد بلند می شود و آن مقدار آب و غذائی که داشت گم می کند و تمام حیات او به این هست که این آب و غذا را استفاده کند بلند می شود و دنبالش می گردد گمشده ای که اگر نیابی آن را مُردی. و اگر نیابی هلاک شدی و اگر نیابی آن را در بُعد روحانی تلف شدی و سقط شدی خوب این گمشده را خداوند تبارک و تعالی چگونه به ما معرفی می کند در قرآن کریم، در قرآن مجید می فرماید که گمشده شما خداوند عظیم الشأن است که من اوایل بحث معاد هم وقتی می خواستم این آیه شریفه را توضیح بدهم باز این را برای برادران محترم عرض کردم که در مورد این که گم شده ما خداوند تبارک و تعالی است. می فرماید که لا اله الاّ هو توضیح دادیم که یعنی هیچ الهی جز خداوند تبارک و تعالی نیست معشوق شما و اله شما اوست. اَلا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی خصوصیات گمشده را خداوند تبارک و تعالی در ذکر خودش می فرماید. انسان کی آرامش پیدا می کند وقتی گمشده خودش را پیدا کند. انسان وقتی گم شده دارد که آرامش ندارد، دیدید وقتی آدم بچه اش را گم می کند چه جوری است یا سرمایه اش را گم می کند چه جوری است، توی یک مسیر راهش را گم می کن چه جوری است دیگر آرامش ندارد. حضرت حق می فرماید گمشده شما من هستم لا اله الا هو هیچ معبودی جز خدا نیست و او هست که دل شما را آرام می کند و با او شما آرامش پیدا می کنید و با غیر او شما آرامش ندارید، هر دو هم در روایات هم در آیات شریفه قران مجید هست.
در آیه فرمود الا بذکر الله تطمئن القلوب با ذکر خدا قلب ها آرامش پیدا می کند و در آیه دیگر فرمود ولن یعشو عن ذکر الرحمن یغییر له الشیطان فهو قرین و یا فمن اعرض عن ذکری فان له معیشتً ضنکا هر کسی که از ذکر من و یاد من اعراض کند زندگی تنگ و فشار داری خواهد داشت. می گوید یاد من و ذکر من وقتی از او اعراض کنید مادام حالت قشنگی و جستجو گری دارید و پیدا هم خواهید کرد تا وقتی که برگردید سر ، این جاست که نبی اکرم (ص) فرمود که کلو احداً یموتوا عطشان الا ذاکر الله هر شخصی تشنه از دنیا می رود مگر ذاکر خدا چون ذاکر خدا طبق آیه الا بذکر الله به آرامش رسیده و وقتی به آرامش رسیده دیگر قشنگی ندارد چه کسی روحش ضنک است و قلبش در فشار است و زندگی اش در فشار است کسی که تشنه است و روحش تشنه است و آن کسی را که می خواهد پیدا نمی کند پس همیشه در فشار است و تشنه. این را دقت فرمودید که هم آیه آنرا عرض کردم و هم روایت را بعد می فرماید لا اله الا هو لذا بزرگ ترین شعار اسلام کلمه شریفه و طیبه لا اله الا الله است و نبی اکرم (ص) هم حرف آخر را همان روز اوّل زد که قولوا لا اله الا الله تفلحوا بگویید الهی جز خدا نیست تا رستگار شوید، هم رستگاری ظاهری چون وقتی کسی بگوید لا اله ... مسلمان می شود از نظر بدنی و ظاهری و پاک می شود و جزء مسلمانان در می آید و هم اگر لا اله الا الله را با مراتب عالی روحش اگر گفت به آن درجات عالی هم نائل خواهد شد. بنابراین گمشده انسان خداوند تبارک و تعالی است حالا چرا علی علیه السلام می فرماید نفس انسان گمشده انسان است می فرماید وقد اظلم نفسه فلا یطلب ها. نفسش را گم کرده ولی جستجوگر نیست. این انسان خودخواهی و ناخودخواهی داشته باشد و این که امام علیه السلام می فرماید که منشاء همه بدبختی ها حب نفس است، چون این نفس را همه دارند کسی هم گم نکرده و همه به آن سفت چسبیده اند. همه دارند این نفس را و کسی گم نکرده پس آن که علی علیه السلام می فرماید گم کرده کدام نفس است کدام خود است. معصوم می شود این خود حیوانی و خود پست نیست منظور آن خود عالی است. همان نفخه است. آن نفخه است که نزدیک ترین موجود به خداوند تبارک و تعالی است که این خود است که انسان را به آن خدا می رساند. این نفخه است که اگر کسی آن را شناخت مساوی است با شناخت خدا. جایگزینی را دقت کنید، قدرت رانگاه کنید اگر این نفس را شناخت خدا را شناخته است من عرف نفسه فقد عرف الله یعنی این قدر این نفس عالی است که شناخت این برابر است با شناخت خدا. لذا وقتی می گوئیم یُونشِدُ ظاله یعنی این گمشده است همین گمشده است که ما برابر می دانیم با گمشدن خداوند در وجود انسان. همین نفس و گمشده است که اگر انسان آن را پیدا کرد خدا را پیدا کرده است وا گر کسی گم کرد خدا را گم کرده است در قرآن هم این مطلب که خدمتتان عرض کردم آمده است فلا تکونوا کاالّذین نسوالله، مانند کسانی نباشید که خداوند را فراموش کردند خداوند هم آن ها را دچار خودفراموشی کرد (آیه نوزدهم سوره حشر) یعنی خدا فراموشی مساوی است با خود فراموشی حالا عکس آن هم بیائیم ببینیم می توانیم به نتیجه منطقی برسیم یا نه. اگر کسی خدا را فراموش کرد دچار خودفراموشی می شود پس نتیجه می گیریم که خود خواهان آدم هایی که خودشان را فراموش نمی کنند و خودخواه هستند خودشان را به همه چیز ترجیح می دهند و حاضرند همه چیز را فدای خودشان بکنند این ها باید بیشترین یاد خدا درونشان باشد آیا این جوری است واقعاً این جوری نیست. پس معلوم است این خودفراموشی که خدا می گوید اگر کسی خدا را فراموش کرد من او را دچار خودفراموشی می کنم این خود ناخود نیست این خود، خود نفسانی و حیوانی نیست آن خود الهی است همان لطیفه و نفخه ای است که اگر کسی شناخت برابر است با شناخت خدا. این نکته ظریفی است که امام علی علیه السلام می فرماید گمشده اش را گم کرده نفسش را گم کرده است دنبالش نیست که پیدایش کند. حالا شما توی این اجتماع از صبح زود مردم را نگاه کنید می روند و می آیند کار، مدرسه، خانه، چه بسا خودمان هم جزء آن ها هستیم و اصلاً دردشان هم نمی آید که خودشان را گم کردند، یک عمر به دنبال کسی دیگر هستند.
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید معشوق همین جاست بیائید بیائید
به جای دیگر رفتن، برای کسی دیگر کار می کنند، فکر خودشان نیستند، فکر خودشان نیستند یعنی فکر آن خود نیستند نه ناخود. ممکن است بگویند نه آقا ما فکر خودمان هستیم فردا می خواهیم زن بگیریم بچه دار شویم خانه می خواهیم و بچه مدرسه و لباس می خواهد، دختر جهیزیه می خواهد، پسر زن می خواهد، هیچ کدام از این ها خود نیستند.
این ها به دنبال خودشان نیستند، من جاها باید توضیح بدهم که این یعنی چه. مرحوم مولانا یک داستانی دارد که قبلاً خدمت دوستان عرض کردم که حالا یک برداشتی دیگر از آن می خواهم بکنم. یک بنده خدائی تصمیم داشت یک خانه ای بسازد بنا بر دلائلی نمی توانست روزها بیاید و بالای سر ساختمان نظارت داشته باشد. شبانه می آمد و کار می کردند بنا و کارگر آورده بود سر زمین و توجیه کرده بود که این زمین است شد شبانه بسازید. ساختمان را شروع کردند به ساختن بعد از مدتی که تمام شد روز می روند سر ساختمان و می بینند که ای بابا این ساختمان را توی زمین همسایه ساخته اند و هر چه زحمت کشیدند برای همسایه بود اگر انسان نداند کجا کار کند خیلی مصیبت است یعنی سال ها زحمت و تلاش و انرژی اش به هدر می رود ما باید خودمان را بشناسیم اگر نشناسیم می رویم توی زمین همسایه کار می کنیم. آن چیزی که ما نیستیم کار می کنیم برای ناخود و حیوانیت کار می کنیم. ما که حیوان نیستیم. انسان هستیم خداوند سبحان اوایل قرآن به ما گفته که شما نفخه الهی هستید شما به خاطر آن نفخه انسان هستید. شما حیوان و بدن نیستید از اوّل بین شما و بدن فاصله انداخت. در آن موقع می داند که چه کار کند. جان بکند که تلویزیون رنگی داشته باشد یا تابلوی فلان جور داشته باشد که هر وقت نگاه می کنم لذت ببرم یا فرش فلان جور داشته باشم یا کیفیت غذایم این جور باشد یا برنج این جور باشد یا اگر بیرون هم کار می کند و کمک می کند این ها همه برای بدن است به قول استادمان می فرمود که اول خودت را بشناس بعد به خودت خدمت کن غالب ما اصلاً خودمان را نشناختیم. به ما اجازه ندادند که خودمان را بشناسیم از اول تلقین کردند که خودمان همان بدن هستیم شوهر، زن، بچه، خانه، ماشین، و تمام این قبیل چیزها را به جای خود به ما غالب کردند این ها خود نیستند. ما که بدن نیستیم که همه زحمت ها را برای بدن بکشیم. تمام کسانی که ارزش های اخلاقی و ارزش های معنوی را زیرپا می گذارند به خاطر مادیان و این ارزش ها را به ارزش های معنوی و روحانی ترجیح می دهند کسانی هستند که خودشان را نمی شناسند. می گوید آقا مجبور شدم پول ربا بگیرم پول نزول بگیرم برای کی نزول گرفتی برای بچه. مثلاً داشتی به خودت خدمت می کردی. می گوید می خواستم خانه از دستم نرود فلان جنس را بخرم. آخر برای کی این که خدمت به خودت نیست که بروی زیر بار نزولب و آتش بیاوری. این همه مغازه دار دارند گران می فروشند و می دزدند برای کی این کارها را انجام می دهند برای خودشان دارند کار می کنند نه بابا. پرده برود کنار می فهمند داشتند توی خانه دیگری کار می کردند بچه خورد، زن خورد، دیگران خوردند، هیچی برایم نمانده خودم لخت و فقیر دارم می روم آن طرف. دست خالی و هیچ چیزی ندارم و آن جا است که آدم می فهمند. این جا است که علی علیه السلام می فرماید فقر و غنا بعد از آن که خدمت پروردگار عرضه می شویم معلوم می شود که چه کسی ثروتمند است و چه کسی فقیر. انسان اگر به خود خدمت کند خوب است و هیچ کسی نمی تواند به خودش خدمت کند مگر آن که قبلاً خودش را بشناسد بداند که حیوان نیست و با شکم فرق دارم و این فرق گذاشتن هم خیلی اهمیت دارد. حالا این همه مردم دارند می دوند همه هم برای خودشان می دوند می خواهند به خودشان خدمت کنند ولی نمی دانند و انسان ناراحت می شود و دردش می آید که این همه انسان ها بنده خدا هستند و همه غافل و مست هستند. یکی باید باشد که به این ها بگوید که اشتباه دارید می روید این که دارید می روید خودتان نیستید. اشتباه گرفتید خودتان را، فکر می کنید دارید به خودتان خدمت می کنید، ببقیه را نگاه کنید، نبی اکرم (ص) می فرماید الناس نیائه... مردم خواب اند وقتی می میرند بیدار می شوند، تازه می فهمند که همه زحمت ها و جان کندن هایشان در زمین دیگری بوده است کسانی دیگر بهره برداری کرده اند. در روایت داریم بدبخت ترین افراد پر حسرت ترین افراد کسانی هستند که مالی را از راه حرام جمع کردند و ورثه آن را در راه حلال مصرف کردند آن ها با این مال می روند بهشت صاحب مال می رود جهنم. آخر ما برای کی کار می کنیم. بچه من این قدر مهم است که من به خاطر او بروم به جهنم زن من این قدر مهم است که به خاطر او بروم جهنم. دوستی ها و دوست داشتن ها مرز دارد دوست داشتن پدر و مادر زن و بچه آن قدر که ما جهنم نرویم. حالا هی می آیند و به ما می گویند که خاصه های ما را جور کنید. ما نمی توانیم آقا نمی توانیم ما نمی خواهیم برویم جهنم از ما تقاضای بی جا نداشته باشید. همسایه فلان چیز را خریده تو هم باید بخری، خوب خریده که خریده مبارکش باشد من نمی توانم من این قدر وسعم می رسد من اگر بخواهم بخرم باید بروم جهنم. ولی ما می گوئیم بچه است خواسته دلش می شکند باید برایش ویدئو بخرم، لباس فلان می خواهد اگر نخرم عقده ای می شود، جوراب فلان، زنم این طوری می خواهد بگردد اگر نگذارم ناراحت می شود. و خیلی مشکل است و واقعاً هنر است و خدا خیلی توفیق بدهد به کسی و در روایت داریم که اذا اراد الله بعبد خیرَ ... اگر خداوند اراده خیر کند نسبت به بنده ای به او الهام می کند که برود به دنبال خودش. و شما کم گیر می آورید که جوانی در جوانی متوجه باشد که کیست. این جوانانی که الان هستند نمونه هایشان این پیرانی هستند که الان هستند در آینده این جوانان هم مثل این ها می شوند. و این خیلی مهم است و توفیق عظیم و بزرگی است که انسان بداند و بفهمد که کیست و میلیون ها انسان آمدند و ندانستند و رفتند. و باید خیلی از خداوند تبارک و تعالی سپاسگزار باشیم سپاسگزاری از امام زمان صلوات الله علیه که واسطه شد که ما این را بفهمیم که ما بدن نیستیم و حیوان نیستیم ما اگر می خواهیم به خودمان خدمت کنیم خودمان غیر ناخودمان است. حالا دقت کنید عَجِبتُ لِمن یُنشِدُ ... من تعجب می کنم از کسی که دنبال گمشده ای می گردد و خودش گم شده است و دنبال خودش نمی گردد. و بدحالی این است که یک وقت انسان آن قدر به دنبال ناخودش برود که وقتی خودش را می خواهند به او معرفی کنند تحمل شنیدن ندارد. می گوید نگو آقا از این حرف ها تا می گویی معاد تا می گویی انسان می گوید آقا این حرف ها را می زنید دل ما می گیرد و تحمل ندارند. خیلی ها هستند برای سیدالشهداء هم که می خواهند گریه کنند ناراحت می شود و محزون در صورتی که گریه بر سیدالشهداء برای انسان شادی و نشاط می آورد از درون امّا آن هایی که گریه می کنند و می فهمند که چقدر قوّت می گیرند و چقدر روشن می شوند از درون. اگر این گریه ها نبود از کجا این قدرت را آوردند که هشت سال در مقابل یک دنیا ایستادند و پوزه دنیا را به خاک مالیدند. و همه می دانند که در این جنگ تنها عراق دشمن ما نبوده. و نیروهائی که دشمن را به خاک مذلّت نشاندند آیا فیلم های آن چنانی تماشا کردند یا رقص تماشا کرده بودند یا نه عزاداری کرده بودند و در صورتی که نیروها دشمن این برنامه ها را داشتند پس چرا شکست خوردند در لشگر علی (ع) شخص بدون آن که جراحتی بردارد مرده بود وقتی از حضرت سئوال کردند فرمود از بانگ تکبیر من مرده یا در جبهه های خودمان بارها شاهد بودیم که عراقی ها بدون جراحت کشته شدند و از بانگ تکبیر و یا زهرا و یا مهدی رزمندگان سکته می کردند و می مردند اصلاً یک عده ای تحمل این جور مسائل را ندارند.
و لا یزید الضالمین الا خسارا، تا می خواهی از این حرف ها با آن ها بزنی ناراحت می شوند و می گویند که آقا از این حرف ها نزن یک شادی بگو یک چیزی بگو، و از صبح تا شب با هر چه که شده سرخودشان را گرم می کنند که مبادا یک ساعتی تنها باشند و فکر کنند به خودشان و شصت سال هفتاد سال برنامه ریزی می کند با ناخود که مبادا تنها باشد و بترسد. علاماتشان هم این است که اگر هم اهل نماز باشند تا می آئیم به فکر خودمان باشیم فرار می کنیم و بعد از نماز که سلام می دهیم تازه می فهمیم که داشتیم نماز می خواندیم. می خواهیم به خودمان خدمت کنیم و تعقیبات نماز بخوانیم یا دعا بخوانیم یا شب جمعه دعای کمیل یا صبح جمعه دعای ندبه یا د ر خانه این کارها را انجام بدهیم نه هیچ وقت از این کارها نمی کنیم، یا سر کلاس علمی برویم نه اصول دین یا فروع آن را یاد بگیریم نه یا احکام یاد بگیریم نه هیچ وقت از این خدمت ها به خودمان نمی کنیم، بقیه روایات باشد برای جلسه آینده وقت تمام شد و رسیدیم به مغرب این دو تا روایت هم بخوانم اعظم الجهل جهل الانسان. .. بزرگ ترین جهل این است که انسان خودش را نشناسد و به روح خودش شناخت نداشته باشد. حالا یک وقت یکی ممکن است دکتر باشد یا ملاّ باشد یا فیلسوف باشد همه این ها آدم های باسواد و درس خوان هستند و حالیشان است امّا آیا واقعاً این ها حالی شان است وقتی کسی خودش را گم کرده می توانیم بگویم که این شخص حالی اش است و متوجه است و آدم آگاهی است.
کسی که خانه را شب در زمین همسایه می سازد ناآگاه است نمی داند که چه کار دارد می کند شما این شخص را آگاه می دانید، این شخص تا آن موقع که داشته می ساخته آدم جاهلی بوده است.
این که ما بدانیم جهل چه است نور چه است عالم کی است راه چه است خیلی مهم است. و بنده در جلسات گذشته گفتم جهل با علم جور درمی آید ولی جهل با عقل جور در نمی آید، چه بسیار عالمی که نادانی اش او را کشته است.
عالم زیاد است کسی که شیمی خوانده، فیزیک خوانده، امّا این که آدم جاهل نباشد خیلی مهم است و خوب است چه بسیار از این باسوادها که ما با سواد می دانیم ولی آن ها کور هستند و جاهل هستند.
والحمدالله رب العالمین