در مورد تجرد روح در آیات قرآن کریم جلسه گذشته چند آیه را که از قول نویسنده محترم و از کلام صدرالمتألهین خواندیم، در این جلسه میپردازیم به بیان روایتهایی که نشانگر تجرد نفس هستند.
اولین روایت را از کتاب شریف غرر و دُرر آمِدی انتخاب کردم از امیرالمؤمنین علیه السلام: «من عرف نفسه، عرف ربه» هر کس نفس خودش را شناخت یا بشناسد، پروردگار خودش را شناخته. خوب این چطوری اثبات می کند تجرد نفس را؟ از این جهت اثبات می کند که رب را که پروردگار را ما قبول داریم که مجرد است و ماده نیست. وقتی مجرد است معنای مجرد در مورد خداوند تبارک و تعالی شاید دقیقاً به معنای مجردی که ما در مورد بعضی از انواع موجودات به کار می بریم درست نباشد ولی به هر حال خداوند ماده نیست. مجرد است این را در مورد خداوند تبارک و تعالی قبول داریم که ماده نیست. اگر نفس مادی باشد شناختن آن شناختن پروردگار محسوب نمی شود و اینکه شناخت نفس شناختن پروردگار هست نشان دهنده این است که نفس یک موجود مجرد هست و بهر حال شباهتی با حقتعالی داره.
حدیث شریف با توجه به مفهوم آن دلالت بر وجود حقیقت بالاتر از ماده و مادیات در انسان می کند. حقیقتی که شناخت آن راهی برای شناخت بهتر مبدأ متعال است. پیداست که اگر انسان در ترکیب مادی و بدنی خلاصه بشود، شناخت آن راه خاصی برای شناخت مبدأ متعال نخواهد بود. و مانند هر موجود مادی دیگر در حد یک اثر و یک آیت مادی حکایت از مبدأ متعال می کند و عرفان مخصوص و کاملتر و استثنایی را که از حدیث شریف بر می آید به دنبال خود نخواهد داشت. ما در روایات دیگر در مورد اشیای دیگر نداریم که هر کس آن شی را بشناسد خدا را شناخته. تنها چیزی که در روایت آمده اگر آن را کسی بشناسد پروردگار را شناخته، نفس انسان است. برای سایر موجودات را خداوند در قرآن به عنوان آیه خودش معرفی کرده اینها یک نشانه ای یک جلوه ای از حق تعالی هستند که اگر کسی درست به اینها نگاه کند به یک مبدأ متعالی پی می برد. اما شناخت نفس در مورد هیچ موجودی گفته نشده. حدیث شریف دارای لحن بخصوصی است و حکایت از این می کند که در معرفت نفس، از نظر این که یک موجود مجرد و دارای سعه ی وجودی و چهره ی اصلی آن مظهر و مجرای اسماء و صفات حضرت حق و جلوه تام و کامل و جمعی (یعنی کلی) اسماء حسنی و صفات علیای اوست و حضرت حق با همه اسماء در آنها متجلی است (دقت بفرمایید) حضرت حق با همه اسماء در نفس متجلی است معرفت حق و شهود جمال و جلال او هم هست. کسی که به این مرتبه از معرفت نفس نائل آید وجه حضرت حق را در ذات خود شاهد بوده و به معرفت رب هم نائل می آید. چون نفس جلوه تام و تمام رب هست هر کس نفس را بشناسد رب را هم شناخته به عنوان مبدأ اصلی. اما رب را چگونه شناخته؟ رب را در نفس خود و ذات خودش شناخته. البته در مورد کیفیت این شناخت دو اظهار نظر است. که ما کاملش را حتی در درس معرفت نگفتیم. اظهار نظری اولی این است که نفس از جنبه ایجابی موجب معرفت رب می شود. یعنی انسان در نفس خودش چیزهایی را می یابد بعد نتیجه می گیرد که خداوند هم اینگونه است. مثلاً در نفس خودش می یابد که لا یشغله شأن عن شأن. نفس خودش شأنی نفس را از شأن دیگری باز نمی دارد انسان در یک زمان می تواند کارهای مختلفی را انجام بدهد. مثلاً مثالی که همیشه زدم وقتی رانندگی می کنید با چشم تان می بینید مسافت ماشین را یا هر وسیله نقلیه ای که در حال رانندگی اش هستید با اشیایی که در جلوی وسیله نقلیه هست می سنجید کنترل می کنید بعد با دست های تان فرمان را گرفتید با یک دست دنده ها را. یک ماشین ساده را اگر شما در نظر بگیرید مثل پیکان، این پنج دنده دارد چهار دنده برای حرکت به جلو دارد یک دنده عقب دارد. یک حالت هم دارد حالت خلاص است شما وقتی دست تان به این است این شش موضع را خوب کنترل می کنید. یعنی حواستان است کجاها ببرید دست تان را. پای راست را روی گاز گذاشتید و از پای چپ تان برای ترمز استفاده می کنید. اگر احیاناً بخواهید چراغ بالا استفاده بکنید یا چراغ پایین از پای چپ تان برای فشار دادن دکمه چراغ بالا و پایین استفاده می کنید. چشم هایتان کار می کند اندازه گیری ها را دقت می کنید از بغل ماشین ها چطوری رد می کنید. از ماشین جلویی چقدر فاصله بگیرید. چراغ قرمز را حواستان است که کی سبز می شود همه اینها را با دست ها و پاهای تان چندتا کار می کنید. در عین این که این کارها را می کنید می توانید حرف بزنید زبان تان به کار بیاید حرف بزنید می توانید حرف بشنوید واستدلال بکنید و یک بحثی را راه بیندازید وبحث کنید. در عین حالی که ما یک شخصیت واحد هستیم همان یک شخصیت واحد کارهای متعددی دارد انجام می دهد و هیچ کدام از اینها مانع از انجام کار دیگر نمی شود. وقتی این حالت را به نفس بدهیم دیگر متوجه می شویم که خداوند در آن واحد می تواند به امور مختلفی توجه داشته باشد و همه آنها را اداره بکند یعنی چی. تا یک حدودی می توانیم بفهمیم. یک حد کمش را در نفس خودمان می بینیم و خداوند تبارک و تعالی را ادراک می کنیم که چگونه می تواند در آن واحد به همه موجودات توجه داشته باشد این معرفت نفس است. که منجر به معرف رب شده به طور ایجابی. یعنی چون نفس این چنین است پس خدا این چنین است.
عده ای معتقد هستند که معرفت نفس بطور صلبی مجوب معرفت رب میشود، یعنی نفس را به صفاتی میشناسیم که آن صفات درش نیست و ضعف در آن هست و خدا را به این میشناسیم که این چنین نیست. مثلاً در خودمون وابستگی های مختلف ضعف های مختلف ونقص های مختلف را میبینیم و درک میکنیم و بعد نتیجه می گیریم که خداوند این نقص ها و ضعف ها در او وجود ندارد. یا از طریق شناخت ضعف های نفس پی می بریم به کمال خداوند تبارک و تعالی. و یک جا از شناخت کمالات نفس ما پی می بریم به خداوند تبارک و تعالی.
پس اگر بین این دو را جمع کنیم میگوئیم که نفس هم در کمالات خودش میتواند انسان را به شناخت خداوند برساند و هم در ضعف ها و نقایص خود می تواند انسان را به شناخت خداوند تبارک و تعالی برساند. که در دروس معرفت ان شاءالله مفصل در این قضیه در آینده بحث خواهیم کرد.
بنابراین حدیث شریف به خوبی حکایت از این معنی می کند که غیر از ترکیب بدنی انسان حقیقت بالاتری در انسان وجود دارد که شناخت آن و نیل به چهره اصلی آن و معرفت صورت اصلی آن، معرفت پروردگار و شناخت کاملتر او را در بر دارد. از این حقیقت با کلمه نفس تعبیر آورده است که «من عرف نفس عرفه ربه» در مورد نفس انتخاب شده در همین کتاب توضیحاتی را میخوانیم.
حدیث بعدی باز در درر و غرر هست. از امیرالمؤمنین علیه السلام:« العارف من عرف نفسه فاعنقها و نذأها عن کل ما یبعدها» عارف کسی است که نفس خودش را بشناسد آن را آزادش بکند پاکش کند. از چی پاکش کند، از هر چیزی که نفس را دور می کند. حدیث بسیار بلند و عالی است. اولاً شناخت نفس، دوم، آزاد کردن نفس و پاک کردن آن از هر چیزی که انسان را دور می کند. مفهوم حدیث خیلی بلند است اگر بخواهیم بپردازیم به چندتا از مفاهیمش اشاره کنم.
یک مفهوم ظریفش که معنای کامل آنرا در اتحاد عاقل و معقول در دروس معرفت نفس عرض کردیم و اینجا هم اشاره ای به آن کردیم، در مورد علم حضوری همین است که ما در نفس قوه ای داریم که خودش میتواند خودش را مورد شناسائی قرار بدهد. العارف من عرف نفسه. عارف و نفس چندتا هستند اینجا؟ دوتا هستند یا یکی هستند؟ یکی هستند. پس یک علم حضوری داریم یعنی عارف و معروف می شود و عرفان می شود یکی. همانطور که علم و عالم و معلوم هم می شد یکی. و این خودش از عجیب ترین مظاهر خلقت و حکمت الهی است. عارف و معروف و عرفان با هم اتحاد پیدا میکنند. خودش خودش را بشناسد. فاعتقها، آزاد کردن، وقتی می فرماید آزادش بکند، یعنی چی؟ یعنی بالاخره یک چیزهایی است که این نفس را به اسارت می گیرد. اینجا فقط بحث شناخت دیگر مطرح نیست اینجا وقتی کلمه فاعتقها را حضرت می آورد می رویم در بحث ارزشی، یعنی چی؟ یعنی برای نفس یک حریّت داریم یک آزادی و آزادگی داریم و یک اسارت و بردگی و ذلت داریم، یعنی انسان یا آزاد و آزاده هست یا اسیر و برده هست و ذلیل است. بعد بحث این است که ملاک بردگی چیست و ملاک آزادی و آزادگی چیست؟ این هم یک مفهوم دیگر. اینها بحث ارزشی و اینها خود به خود می آید به ذهن دیگر. حضرت فرموده آزاد کند نفس را. پس معلوم است نفس یک بردگی و اسارتی دارد و یک آزادی و آزادگی دارد. آن وقت بحث پیش می آید که ملاک آزادگی چیست و ملاک اسارت چیست. و انسان درچه حالتی آزاده است و حر است و در چه حالتی ذلیل است. این که هیهات من الذله حضرت فرمود، و ما هم تکرار می کنیم که ما زیر بار ذلت نمی رویم ملاک ذلت چیست. آزادی و حریت نفس انسان به چیست. اجمالاً از این حدیث شریف این را متوجه می شویم که به هر حال عواملی هست که انسان را به اسارت در میآورد و عارف به نفس عوامل اسارت را میشناسد همان طور که عوامل آزادگی را میشناسد. که چه چیزی این را اسیر کرده.
نکته مهم دیگر این است که همانطور که در عرفان به نفس عرض کردم که عرفان و عارف و معروف یکی هستند پس معلوم هست خود انسان به آزادی و بردگی خودش آگاهی پیدا می کند یعنی خودش می شناسد که کی اسیر و گرفتار است و ذلیل است و برده و کی آزاده است و میتواند پرواز کند. کی حر است این را می تواند احساس کند. خودش درک می کند این را. آگاه است به ذلت و عزت خودش، آگاه است به بردگی و عزت خودش. چون قرار نیست این حدیث را شرح بکنیم فقط قرار است این برداشت را بکنیم که نفس مجرد است و الا وارد هر کدام بشویم اینها مباحث شیرینی است که جا دارد رویش واقعاً صحبت مفصلی شود. « و نزهها عن کل ما ...» و پاک بکند. اصلا در رابطه با آزادی من این را عرض بکنم بعد در مورد پاک کردن. در مورد آزادی یک مثال عرض کنم خدمتتون : در فرهنگ اسلامی رغبت ها را و هر رغبتی که در انسان هست نوعی بردگی محسوب کردند و یک دستورات خاصی برای آزاد کردن انسان از این بردگیها وجود داره. و ما اقبح للمؤمن ان تکون له رغبه تذله، چقدر زشت است برای مؤمن که در او یک رغبتی باشد که آن رغبت او را به ذلت در بیاورد. کلمه ذلت یعنی چی؟ یعنی اسارت دیگر. چه بسیار زشت است که در رغبتی باشد که آن رغبت او را به ذلت دربیاورد. یعنی ذلیلش کند. یعنی انسان خیلی جاها آزاد هست اما یک میلی در او ایجاد میشود که درجهت تأمین آن میل مجبور است برود و ذلیل کند خودش را. یک جاهائی بطور طبیعی انسان یک امیالی داره که به این امیال باید جواب مثبت داده شود و آنها تأمین شوند مثل گرسنگی، تشنگی و غریزه جنسی، اگر رفت یک جا تقاضای آب یا نان کرد یا از آقایی یا خانمی تقاضای ازدواج کرد یا تقاضا کرد که به نحو شرعی و مشروعی نیاز جنسی اش را برطرف کند آیا این ذلت است ؟ این رغبتی است که ذلت می آورد؟ نه چرا؟ چون این نیاز یک نیاز طبیعی است (دقت کنید بین شان فرق می توانیم بگذاریم) یک نیاز فطری و طبیعی است که خداوند در وجود من گذاشته است و باید بطور شرعی و طبیعی آنرا انسان برطرف کند، امّا کیفیت ها مهم است مثلاً نقل میکنند امیرامؤمنین علیه السلام چند تا خرما خوردند و بعد فرمودند شکمی که با چند دانه خرما سیر میشود چرا انسان خود را به خاطر پر کردن آن به خواری و ذلت و به حرام بیاندازد (دارم نقل مضمون می کنم به این مضمون) شکم راضی است شما خرما هم جلویش بگذاری بخورد سیر می شود و دیگر به چیزی میلی ندارد. گفتند شکم تان را سیر کنید اما نگفتند به خاطر شکم خودتان را ذلیل کنید. آن مقدار که سیر شود. تنوع طلبی که ما داریم امیالی که روی نوع مواد غذایی پیدا می کنیم اینجاست که آدم را ذلیل می کند. آدم به طور طبیعی نیاز دارد که نیاز جنسی اش را برطرف کند. این ازدواج ذلت نیست. ازدواج رقت نیست که انسان بندگی بکند. غلبه روحی شهوترانی این ذلت است. که در خیابان اسیر باشد وقتی دارد راه می رود. گرفتار باشد، افکارش به زندان کشیده شود و نتواند درست فکر کند و چیزهای دیگری که است. مثلاً انسان یک لباس معمولی و ساده هم می تواند بپوشد اما اگر طمعش گرفت که حتماً لباس آنچنانی بپوشد این آن موقع است که مجبور است دست دراز کند جلوی دیگران که آقا شما اگر پول نداشته باشد باید برود و دست دراز کند که من باید حتماً این نوع لباس بپوشم اگر نپوشم نمی شود. یا مثلاً آدم می تواند با همین لباس معمولی هم برود خواستگاری بکند. می تواند برود یک مهمانی شرکت بکند اما اگر اسیر شد دیگر نمی تواند اگر لباس نداشته باشد مجبور است برود در خانه فلانی بگوید این لباسی که داری به من بده من بروم با آن. کفشت را بده من بروم. با این کفش بروم آبرویم می رود. ببینید شخصیت گره خورده با فرش گره خورده با پارچه، گره خورده به رنگ اینجاست که انسان به ذلت در می آید اگر انسان بودجه اش برسد یک وسیله نقلیه 50 سوارشود می تواند با آن این طرف و آن طرف برود. به هر حال پیامبر صلی الله علیه و آله هم سوار یک الاغ می شد غالب مسافرتهایش را این طرف و آن طرف که می رفتند. اما اگر کسی گرفتار بود عادت کرد به این که حتماً باید ماشین خارجی سوار شود اگر یک موقع بخواهد تنزل پیدا کند و یک ماشین مدل 50 یا پیکان، می بینی که گرفتار است احساس ذلت می کند احساس کوچکی می کند. کسی عادت کرده مثلاً رو مبل بنشیند اگر یک موقع رو فرش بنشیند و برایش مشکل است. قرض می گیرد که مبل بگیرد در خانه اش باشد یا حتماً قرض بگیرد که تلفن یا فرش در منزل شان باشد و رو موکت نشیند. اینها ذلیل می کند. معلوم است هر نوع دلبستگی و علاقه و رغبتی می تواند یک مایه اسارت و ذلت باشد. بعد می فرماید که و نزهها عن کل یبعدها، خواسته های طبیعی اگر از آنجایی که شرع مشخص کرده برطرف نشود می تواند یک عامل برای ذلت باشد. شکم و شهوت جنسی. نیاز به مسکن مثلاً کسی ممکن است با 70 متر زمین بتواند زندگی کند یک موقع با زن و بچه. اما حتماً طمعش زمین 200 متری است یا خانه حیاط نداشته باشد از هر اله ای. از این طرف این را می گویند از آن طرف آن را هم می گویند که هر مقدار رغبت بیشتری به خرج بدهی سرت کلاه رفته چون به هرمیلی که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهد برد. یک موقع است من طمع خانه بزرگ دارم، نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خوشبختی مرد این است که مرکب خوب داشته باشد. زن خوب داشته باشد خانه خوب داشته باشد. من به کوچک قناعت نمی کنم خانه وسیع می خواهم اما خانه وسیع را برای چی می خواهم؟ این را دقت بکنید که دیدگاه ها فرق دارد من یک بار خانه وسیع را می خواهم برای این که استخدامش کنم در جهت آخرت. یک موقع خانه وسیع را می خواهم برای این که نمی توانم در خانه کوچک زندگی کنم اصلاً رغبتم نمی گیرد. احساس بدی به من دست می دهد آن را مایه عزت و آبرو می دانم. یک بار می گویم نه من خانه وسیع می خواهم که مثلاً در آن جلسات علمی بگذارم کتابخانه و حسینیه درش بگذارم. خانه وسیع باشد زن و بچه ام در رفاه باشند و خودم کتابخانه و محل عبادتی داشته باشم با این دیدگاه. یک موقع است اگر نداشته باشم به جایی بر نمی خورد در یک خانه کوچک هم می توانم زندگی کنم. امکانش هم است که خانه بزرگ بخرم این اسارت نیست این استخدام دنیاست در جهت آخرت. من مثلاً پول دارم یک مستخدم استخدام کنم که کمتر خودم کار کنم و بیشتر عبادت کنم. بیشتر مطالعه کنم این مطلوب است. اگر پول داشته باشم و پولم در بانک بماند و صرف چیز دیگری شود و من وقتم را بگذارم سر کار دیگری که ضرورت ندارد درست نیست. من پول دارم می توانم کامپیوتر بخرم بگذارم در خانه خوب کامپیوتر می خرم. خیلی از کارهایم را سریعتر انجام می دهم و به یک صدم می رسانم. این رغبت نیست این استخدام دنیاست در جهت آخرت. این دوراندیشی است این عقل است. یک موقع است من ذلیل می کنم خودم را من به حرام می اندازم خودم را. من از آخرت خودم مایه می گذارم برای این که این چیزها را داشته باشم. اینجاست که این اسارت معنا پیدا می کند. این بحث مفصلی دارد من نزهها عن ... مسئله نزهه که می آید تنزیه، یعنی پاک کردن. پس معلوم است یک آلودگی در نفس هست و یک پاکی، نفس در یک شرایطی آلوده هست و در یک شرایطی پاک است. دوباره همان بحث پیش میاد که ملاک آلودگی نفس چیست و ملاک طهارت نفس چی هست و چه چیزهای زشت است و نفس را پلید میکند و انسان در آن حالت احساس میکند آلوده است و چه چیزهایی موجب طهارت نفس است. حضرت در این روایت ملاک آلودگی نفس را گفتند هرچند ملاک پاکی و طهارت را نگفتند. اما همین را متوجه می توانیم شویم که ملاک آلودگی چیست. ملاک آلودگی را اینجا حضرت بُعد فرمودند. بعد چی؟ از خداوند تبارک و تعالی ذکر فرمودند. یعنی آنچه که انسان را به دنیا نزدیک میکند آلوده میکند انسان را و آنچه به خداوند نزدیک میکند انسان را پاک میکند. این یک مسئله واقعی است و جنبه اعتباری ندارد.
خداوند متعال قدوس است و عالم بالا انتساب به طهارت داره و هر مقدار که انسان به بالا برود آنجا از عوارض ماده و کثافات ماده و از محدودیت ها پاک تر است. هر چه قدر بالاتر بروی یعنی به ملکوت وارد شوی، همین طور در جبروت وارد شوی همینطور آنجا هی از نقص ها و زوائد و حجاب ها پاکتر است خود به خود انتساب دارد عالم بالا به عالم قدس. ما عالم امر را به روح القدس یاد کردیم. خود به خود اینطوری است یعنی واقعاً این طوری است و این یک حقیقتی است که خداوند تبارک و تعالی قدوس است و هر کس به او نزدیکتر باشد، نفس طهارت میخواهد تا به قدوس برسد، طهارت در نماز در زندگی در دعا در همه ابعاد زندگی و هر مقدار که انسان به مادیات تعلق داشته باشد و به پایین گرایش داشته باشد نفس او الوده تر است و انواع حجابها و نواقص و زوائد آلوده تر است.
دقت کنید خود به خود این در می آید حدیث بسیار پرمغز است. ما با این تعبیری که اینجا می فرماید متوجه می شویم که نفس نمی تواند با این شرایط مادی باشد. دلالت این حدیث بر وجود روح مجرد دارد و نفس ناطقه روشن است و اگر این چنین نباشد و روح مجرد و حقیقت دیگری غیر از جسم و قوای جسمانی در انسان وجود نداشته باشد عرفان نفس و اعتاق (یعنی آزاد کردن) آزاد کردن آن از اسارت ها و تعلقات و پاک کردن و تطهیر آن از آنچه موجب بُعد و دوری است معنی و مفهوم متصوری نخواهد داشت.
3) آن دسته از روایات و احادیث که از معصومین صلوات الله علیهم اجمعین در خصوص قلب انسان وارد شده است روایاتی که هر (این هم یک دسته هستند) روایاتی که هر کدام دارای لحن بخصوص و مضمون خاصی است و در مجموع دلالت بر وجود حقیقت دیگری است غیر از ترکیب بدنی در انسان می کند حقیقت که مجرد از ماده و آثار آن است. پس این چندتا که ایشان انتخاب کرده ولی قریب به 1000 روایت و بلکه بیشتر ما بتوانیم پیدا بکنیم در مورد قلب. که هروقت انسان مطالعه می کند مثلا اینجا ندارد «القلب حرم الله» قلب حرم خداست. معلوم است قلب حرم خداست نمی تواند مادی باشد. می فرماید که لا یسعونی ارضی و سمائی و لاکن یعسونی قلب عبدی المومن. گنجایش من را ندارد آسمان و زمین من اما قلب بنده مومن من گنجایش من را دارد. قلب گنجایش خدا را داشته باشد قلب معلوم است که نمی تواند امر مادی باشد. قلبی که از آسمانها و زمین هم بزرگتر است. حالا نمونه هایی است یکی دو نمونه من عرض کردم یک نمونه هم اینجا می خوانیم.
از امام صادق علیه السلام در مورد این آیه شریفه است که الا من اتی الله بقلب سلیم. یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم. روزی که نه مال و نه فرزند سود می بخشد مگر اینکه با قلب سالم انسان بایید. اتی الله بیاید به نزد خدا با قلب سالم. حالا قلب سالم یعنی چی؟ یعنی روز قیامت این قلب صنوبری مان که در قفسه سینه ما می زند باید سالم باشد. هر کس ناراحتی قلبی داشته باشد می رود جهنم؟ خوب معلوم است که این نیست. الا من اتی الله بقلب سلیم، قلب سلیم را حضرت این چنین بیان میکنند، السلیم الذی یلقا ربه و لیس فیه احداً سواه، سالم، قلبی است که پروردگارش را ملاقات کند و هیچ چیزی جز خداوند در آن قلب نباشد اگر چیزی جز خدا در قلب باشد آن قلب مریض است و به میزانی که غیر در آن هست مرض هم بیشتر است. حال نزدیکش کنیم به آن روایت شماره دو که و نهزهها عن کل ما ... آلودگی یعنی این. سالم نیست آلوده و مریض است. بعد اینجا مسئله ظرف و مظروف هم می آید اگر در روایت دقت کنید لیس فیه احدا سواه نیست در آن قلب جز خدا. پس معلوم است خدا در قلب جا می گیرد. طبق آن روایتی که قبلاً برایتان خواندیم یعنی نفس و قلب ظرفی است که خدا و غیر خدا را می تواند در خودش جا بدهد. از یکی از عرفا نقل شده که اگر عرش خدا را یک میلیون برابر هم بکنند من گنجایشش را دارم. اگر این احادیث را با آن مباحثی که ما در معرفت نفس برایتان عرض کردیم در بحث توسعه نفس که نفس توسعه پیدا می کند به کجاها می رسد و غالب می شود بر ماده در برزخ حتی در قیامت غلبه پیدا می کند و احاطه پیدا می کند بر آنها، اضافه بکنیم جای خوبی از آن در می آید.
اگر انسان در ترکیب مادی و جسمانی آن خلاصه می شود و قلب به قلب صنوبری مادی تعبیر می گردید معنی و مفهوم متصوری برای این بیان امام که السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احدا سواه نبود. زیرا که یک عضو مادی و جسمانی آن صلاحیت و سعه وجودی را ندارد که جلوه گاه حضرت حق بوده و جز او را در آن توان نخواهد بود. و جز خدای متعال احدی در آن نباشد. این جوهره ی قدسی الهی که قلب می نامیم از مراتب روح مجرد انسانی که با تاثیر انقطاع و عشق و فنای در مقام عبودیت مظهر و مجرای حضرت حق و اسماء و صفات او بوده و بیت الله و عرش الرحمان است و جز او را در آن نتوان یافت و احدی در آن غیر او نیست. و خدای متعال را در روز قیامت و در روز لقاء در هر حالی که جز او در آن نیست ملاقات می کند. یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم. بنابراین حدیث شریف و بیانی که امام علیه السلام دارد دلیلی بر وجود روح مجرد در انسان است. روح مجرد از ماده و مادیات که در مرتبه قلب سلیم مظهر و مجرای مبدأ متعال است. قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: لو لا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی علی الملکوت. از روایت به تعابیر دیگر هم بیان شده. خیلی این روایت هم بلند است. می فرماید اگر نبود این که شیاطین (یحومون) یعنی گرداگرد قلب بنی آدم می گشتند دور این قلبها می گشتند و اطراف این قلبها بودند و با این قلبها کار نداشتن دو نظروا الی الملکوت بنی آدم می توانست به ملکوت هم نگاه کند. مشکل ما این است که شیاطین قلب ما را گرفته و توان دیدن را از ما گرفته. طرف هم می آید جلوی ما می ایستد جسم مادی اش نمی گذارد ما جایی را ببینیم بروید کنار یا پرده را بزنید کنار در مورد قلب انسان هم همینطور است این شیاطین را اگر ان شاءالله برسیم یک زمانی عرض می کنیم که منظور از شیاطین در این روایت ارتباطات ما هستند شیاطین عبارت اند از ارتباطات ما، نوع ارتباطات ما طوری است که ما را محدود می کند اگر انسان بتواند ارتباطات را طوری برقرار کند آن طوری که خداوند تبارک و تعالی می خواهد بشود تنظیم کند ارتباطاتش را آن موقع نگاه ملکوت هم می تواند بکند. و الا ما قطع ارتباط نداریم هیچ جا. تنظیم ارتباط داریم. تنظیم ارتباط نوعی قطع ارتباط درش است اما این طور نیست که انسان از حلال خدا دست بردارد. اگر کسی خواست به ملکوت نگاه کند باید طرف زن نرود. بزرگان ما چه معصومین ما می دانیم ارتباط داشتند با ملکوت. مثل علامه طباطبائی رحمه الله علیه و بزرگان دیگر ما اینها زن داشتند بچه داشتند می خوردند مهمانی می رفتند ارتباطات داشتند اما ارتباطات را سالم نگه می داشتند. رهبانیت نداشتند در کارشان. فقط ارتباط را تنظیم کرده بودند.
این بیان هم حکایت از وجود روح مجرد و قلب مجرد که مرتبه ای از مراتب روح مجرد است می کند. و این که انسان در ترکیب بدنی خلاصه نمی شود زیرا که بدن مادی و قطعه ای که از آن که قلب مادی و عضوی از آن است هرگز این صلاحیت را که ناظر به ملکوت اعلی باشد ندارد. روایت بعدی عن باقر علیه السلام: انه قال ان القلوب بین من اصبعین من اصابع الله یقلبها کیف یشاء ساعه کذا و ساعه کذا، به درستی که قلبها بین دو انگشت از انگشتان خداست. توجه بفرمایید، وقتی شما اینطوری بین دوتا انگشت گذاشتید می توانید زیر و روش بکنید. می فرماید قلبها اینطوری در دست خدا هستند. که هر جوری دلش بخواهد قلبها را بر می گرداند ساعتی این طور است و ساعتی طور دیگر است. از اینجا جبری مسلک نشویم که خوب حالا قلب دست خداست و خدا هر وقت دلش خواست این طرف می کند یا آن طرف. همه این زمینه ها را انسان باید فراهم کند. ما نمونه های زیادی در تاریخ داریم که اینطوری هستند. که قلبها منقلب می شوند. در داستان حضرت موسی علیه السلام داریم که سحره وقتی معجزه پیامبر را دیدند چه کار کردند؟ همه شان در یک لحظه گفتند آمنا به رب موسی. داریم در احوالات همه انبیا هست در روز عاشورا حر را نگاه بکنید کجاست و چه وضعیتی دارد و بعد چه وضعیتی پیدا می کند. آن صحابی دیگر سیدالشهدا را نگاه کنید که فرار می کند از سیدالشهدا. که با سیدالشهدا در یک منزل برخورد نکند اما یک جا که از بخت خوبش برخورد می کند سیدالشهدا به دیدنش می رود در یک لحظه می رود و بر می گردد می بیند قلب جور دیگر است. نمونه ی بارزش را که ما خودمان درک کردیم وضعیت قلب های خودمان است که در وقت انقلاب امام چه کار کرد که از چه فاصله ای و خداوند چگونه این مردم را، مردمی که شما فیلم های اول انقلاب را نگاه کنید فرق دارد. ریخت و قیافه ها حزب اللهی نیست، همان خط ریش های پهن، یقه های بزرگ که روی کت ها را گرفته بود پاچه های گشاد، یکی دوتا دکمه باز بود همه مردم اینطوری بودند. اینها را کسی دوره نداده بود. در مسجد وبسیج آموزش ندیده بودند. چقدر می خواهد کار شود روی یک نفر که جلوی تفنگ ژ 3 وایستد کجا اینها آموزش دیده بودند؟ زن بچه کوچک قنداقی را می برد جلوی گلوله، تیر به بچه بزنند. کجا می شود این انقلاب را در قلب ایجاد کرد؟ انقلاب ما اول در واقع انقلاب قلب بود. تا آن انقلاب صورت گرفت. باید دقت کنیم که اصلش به باطن مردم بر می گردد که منقلب شدند. کسانی هم که بسیجی نبودند در طول جنگ لحظاتی قلب شان منقلب شد. خدا رحمت کند یکی از این پیرمردهای تخریب را. این مدتها جبهه بود خیلی هم طولانی جبهه بود داستان خودش را تعریف می کرد می گفت مدتی بود جنگ شروع شده بود ما بی خیال بودیم نسبت به جنگ هیچ کاری نداشتیم مغازه دار بودیم یک بچه ای آمده بود یک روز پول آورد گفت من کمپوت می خواهم. گفتم پول بیشتر بیار. گفت رفت چند روز بعد آمد یک ذره پول بیشتر آورد گفت یک کمپوت بده. گفتم نمی رسد برای کمپوت. دیدم خیلی این بچه پکر شد ناراحت شد گفتم این را برای چی می خواهی؟ گفت من پول هایم را جمع کردم که یک کمپوت بگیرم بفرستم جبهه. می گفت من آنجا خیلی حالم خراب شد منقلب شدم. بعد همینطوری که آمدم بیرون و کرکره کشیدم پایین و قفل زدم آمدم جبهه. مدتها بود و بعدهم شهید شد. هم در تاریخ انقلاب خودمان و هم در تاریخ اسلام بسیار زیاد داریم این انقلاب ها صورت گرفته. این روایت هم که شرح و تفسیر طولانی دارد و از آن صرف نظر نمود دلالت بر وجود روح مجرد و مرتبه ای از آن که قلب است می کند زیرا اگر انسان همین ترکیب مادی بدنی باشد و قلب هم عضوی از آن یعنی منظور از قلب هم قلب صنوبری باشد این موضوع که قلب بین دو انگشت از انگشتان خداست که دو اصبع یا دو انگشت جمال و جلال یا هدایت و ضلالت مفهوم متصوری نخواهد داشت و همچنین ذیل روایت که می فرماید یقلبها کیف یشاء هر جوری که دلش بخواهد خداوند این را... بحث را در دروس جبر و اختیار عرض کردم خدمت برادران که خدا هر که را بخواهد هدایت می کند و هر که را بخواهد گمراه می کند به چه معناست و کیف یشاء و یقلبها و کیف یشاء فکر نکنید که خدا دلبخواهی این کار را انجام می دهد. یک روایت دیگر هم بخوانیم و بعد.
عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم: قلب المؤمن... فیه سراج یظهر اظهر و قلب الکافر منه ... قلب مؤمن سبقت کننده و درگذرنده است، و در آن زود رد می کند سبقت می کند یعنی رشدش این طوری است سریع است سرعت دارد. و در آن چراغ پرنوری است که می درخشد وجود دارد و قلب کافر سیاه و سرنگون و معکوس است. حالا فرصت توضیح اینها نیست همین مقدار کفایت می کند از ترجمه.
... فی سراج اظهر و اسود منکوس بخوبی خبر از وجود حقیقت دیگر و برتر در انسان می دهد که مرتبه ای از آن قلب است و متصف با صفات موصوف و این که انسان تنها همین بدن نیست و اصل و حقیقت آن چیز دیگری است. ما این حالات را در خودمان هم هر چقدر توجیه مادی از انسان بکنیم بسیاری از حالت ها را نمی توانیم جواب بدهیم. مثلا شما حالت عشق را می خواهید چه کار کنید چطوری می خواهید جواب بدهید. انسان عاشق می شود یک زن عاشق یک مرد می شود یک مرد عاشق یک زن می شود.
یکی از فلاسفه غرب که به پدر علم جامعه شناسی معروف است بنام آگوست کنت، این یک دینی آورد، اولاً که پایه ادیان را زد و گفت اینها دوران خرافی گری بشر بوده دین و این چیزها مربوط به دورانی بوده که بشر عقلش نمی رسیده دوست داشته پدیده ها را به امور ماواری طبیعت نسبت بدهد، دورانی بوده که عقل درش حاکم نبوده و سه دوره میشمارد برای انسان و دوره اخیر را که انسان دارد دین زدائی میکند دوران عقل بشر، تعقل بشر میداند. آمد یک مکتب درست کرد بنام مکتب انسانی. خدا زد و خدا اینطوری است دیگر می زند و عاشق یک خانمی می شود. خیلی شیفته ی یک خانمی می شود گرفتار و عجیب. حالا این را چطوری درستش می کنید شما، حالا بیا هی تفسیر مادی بکن از انسان، تفسیر عقلی صرف بکن از انسان. خل ترین وضع انسان همان موقع است که اینطوری گرفتار می شود یحب شی یعمی و یعصم. کر و کور می کند هیچ انسان نمی تواند ملاحظه بکند. بعد بیا یک چیزی در مکتبش اضافه می کند می گوید نه ما باید یک نقشی هم برای عواطف بگذاریم. صرفاً تعقلی و تحصلی به قول خودش نمی شود یک جایگاهی هم برای عواطف بگذاریم مثل این که انسان یک چیزهایی هم دارد. حالا شما در فلاسفه دینی که همچین ادعایی نکردند نمی دانید مثلا عاشق شده باشند ولی خدا هم برای کسی که اینقدر پررویی می کند می خواهد انسان را اینطوری تفسیر بکند گرفتارش می کند آخر هم به آن خانم نرسید مثلی که آن خانم مرد. ولی این گرفتاری هست. بعد طرف ادعا کرده که بشر این است و بعد بخواهد تفسیر بکند. خیلی رسوایی بار می آورد. حالتهای خودش را مسخره می کند و بعد برای این که در برود از این که خودش را مسخره می کند و می آیدیک بافت علمی به این حالت بدهد بگوید نه یک چیزی هم در انسان است به نام عاطفه در انسان و باید به این هم جواب داده شود.
یا مثل قظیه کشتی تایتانیک که سازنده این کشتی خیلی مغرور بود گفت هیچ کس حتی خدا هم نمی تواند این را غرق بکند. همان اولین سفر غرق شد. و حتی به سفر دوم هم نکشید حالا اگر ادعای اینطوری نمی کرد که خداوند رحم می کرد به او و حالش را نمی گرفت. بعد از یک مدت اگست کنت دید که نمی شود دنبال پناهگاهی می گشت اینطوری است انسان در روایت داریم آیات قرآن است می فرماید وقتی انسان را به دردسر می افتد ما را می خواند از روی خلوص. آیه است وقتی انسان در کشتی می نشیند و موج او را می گیرد در حالت موج گرفتگی خدا را از روی اخلاص می خواند یعنی در نهایت انقطاع و بریدگی. به هیچ جا دستش بند نیست. نه ناخدا می تواند به دادش برسد. روی آب است مثل زمانی که انسان رو هواست. در هواپیما همه مخلص هستند. بعد می فرماید وقتی او را نجات می دهیم به ساحل که می رسند مثل این است که این نبود دعا می کرد. اصلا یادش می رود. انسان اینطوری است وقتی یک موقع در فشار بیفتد از نظر روانی این طوری است یک پناهگاه می خواهد یک جایی می خواهد که خودش را خالی بکند. خیلی از کسانی که آمدند گرفتار دین شدند و خدا شدند کسانی بودند که در عشق های مادی شکست خوردند. کار خدا بوده می خواسته و می خواسته به او بفهماند که لا اله الا الله. اگر می رسید به کام خودش، گرفتار بود همانطور می ماند شکست خورده نرسیده می آید دنبال یک پناهگاه می گردد. الا بذکرالله تطمئن القلوب. قلب فقط با او آرامش می گیرد. خیلی ها را خدا اینطوری می کند نمی گذارد که به خواسته هایشان برسند. خلق را با تو بد و بدخو کند / تا تو را یکباره دل آنسو کند.
به هر که دل می بندی یک باره همچین در حال و ذوقت می زند آدم دنبال یک پناهگاه می گردد و بعد می آید. اگست کنت هم اینطوری بود بنده خدا آمد دید که اصلا نمی شود رفت یک معبد ساخت یک معبدی ساختند گفتند این دین ما که بدون مسجد و معبد که نمی شود بالاخره. اینجا بود که همه پشت کردند تمام طرفدارهایی که این را شارژ کرده بودند پول داده بودند که مکتبی ضد مکتب دینی بسازد وقتی این عبادتگاه و معبد را دیدند خود فلاسفه دیگر که در انگلیس بودند که این را تطمیع می کردند می گویند که خیلی زشت است این کار که این رفته یک معبد درست کرده و بعد هم یک آئینی درست کردند برای انسانیت و یک مراسم عبادی. روش نمی شد بگوید خدا را می خواییم بعد معبد درست کرده بود. در مشاوره ها هم همینطور مثلاً طرف شکست خورده بود و احساس می کرد یک چیزی باید یک جایی باشد. خدا می خواست به او بفهماند. خیلی از موفقیت ها و عسی ان تحبوا شیئا و هو شرلکم چه بسیار چیزهایی که دوست دارید و برای شما شر است و اصلا خدا نمی گذارد و می اندازد تان در دردسر در فراز و نشیب و بالا و پایین که دلتان برگردد به سمت خدا و به مناجات برگردید. رمز التماس.... است شما تا زمانی که نیاز احساس نکنید درخواستی هم ندارید. دعاهایی که ما مجموعاً از خدا می خواهیم نگاه کنید هول و بر نقطه های فشار ماست. هیچ کس خارج از نقطه فشارش از خدا دعا نمی کند. حتی اینها برای دیگران دعا بکنید به نحوی نقطه فشار از دیگران روی ما است مثلا تعارف کرده گفته التماس دعا گفته ما مدیونی احساس می کنیم و یک عذاب وجدانی داریم نسبت به او و می گوییم دعایش می کنیم. کم است آدم آزاده شود ببرد و هم برای خودش درست کار کند و هم برای دیگران دعای درست بکند. اگر کسی فشار بهش نیاید نمی رود از خدا آن چیز را بخواهد و مضطر شود. این خیلی بد است. و یک مسئله ای که خیلی مهم است و در عین حال تاسف بار است این است که ما ها اصل شخصیت ما نفس و روح ماست این همه مشکلات ما را وادار نمی کند که ما خودمان از خدا بخواهیم شما به مناجات های صحیفه سجادیه نگاه بکنید یا مناجات های خمس عشره. چقدر حضرت فکر خودش است خودش را از خدا می خواهد آزادی خودش را می خواهد. ما خودمان را از خدا نمی خواهیم در اضطرارها و دعاهایمان نمی خواهیم که خدایا به داد من برس به دل و روح و نفسم. مشکلاتی که داریم بیان می کنیم مشکلات سیاسی و اقتصادی و ا... تمام این حالت های عاطفی مثل عشق و نفرت و حسادت کینه ترس و بسیار اینها را نمی شود اگر کسی بخواهد مطالعه بکند اینجا وجدان است که به او می گوید که تو واقعاً نمی توانی موجود مادی صرف باشی و الا پذیرای این همه حالت های متضاد نیست.
والحمدلله رب العالمین.