صفحه 191 دلیل دیگر. یکی دیگر از موضوعات و مسائل مشکل که از آثار وجودی انسان بوده و قابل توجیه و تفسیر مادی نیست علم انسان به خود و به منِ خود است این علم به نفس که برای هر انسانی است و علم حضوری است زیرا که انسان نزد خود حاضر است و نه صورتی از خود مسئله ای است که با خلاصه کردن انسان در همین ترکیب فیزیکی خاص به هیچ وجه تفسیربردار نیست. در این علم عالم و معلوم همان چیزی است که با کلمه ی من از آن تعبیر می آوریم و من انسان به منِ خود علم پیدا می کند. در این علم هیچ گونه احتیاجی به ابزار آلات مادی و عصبی نیست و این علم و درک مانند بعضی از ادراکات دیگر به توسط عضوی از اعضا نمی باشد. حال سوال می شود منِ عالم چیست؟ و منِ معلوم چیست؟ آیا کل بافت بدنی علم پیدا می کند یا جزئی از آن؟ و در هر صورتی معنی و مفهوم آن چیست؟ و سپس آیا معلوم کل بافت بدنی است یا جزئی از آن؟ و آیا این سوال ها براساس عقیده ی منکرین روح مجرد جوابی دارد؟
درباره علم انسان نفس به خودش مطالبی فرموده .در دروس معرفت بحث اتحاد عاقل معقول تقریباً چهار نوع علم حضوری را نام ببرد . بشر چهار نوع علم حضوری دارد یک علم . به هر حال این است که خودش درنزد خودش حاضر است است هیچ موقع خودش از خودش غایب نیست به خودش علم دارد و علم اش به خودش علم حضور است یعنی بواسطه شی دیگری به خودش علم پیدا نمی کند . مثلاً این جوری نیست که اگر بخواهیم یک چیزی را بدانیم که آن طرف پنجره چه هست . برویم و نگاه کنیم بواسطه آن تصویر ذهنی یک علم پیدا بکنیم که آن طرف چه هست . اینگونه نیست هیچ واسطه، ابزار و آلات و عصب و از این قبیل نیاز ندارد ما در نزد خودمان حاضر هستیم خودمان، خودمان را ادراک میکنیم و هرگز هم این اطلاعات و آگاهی از خودمان جدا نیست این جا ما یک معلوم داریم دقت بفرمائید ما یک معلوم داریم که خودمان هستیم یعنی خودمان، خودمان آگاه هستیم من هستم یک علم داریم آن علم چیست ؟ آن علم به خود هست ما علم به خود داریم و یک عالم هم داریم آن عالم کیست ؟ عالم هم پس خودمان هستیم . پس اتحاد برقرار شد بین علم و عالم و معلوم هر سه تا یکی شدند یکی شدند یعنی هم عالم یک نفر هست و هم علم بین آنها هست و هم معلوم یک نفر است . ما به حالتهای خودمان علم داریم . مثلاً آن علم به حالتهای نفسانی خودمان باز هم یک نوع علم هست آن هم علم حضوری است . یعنی آثار و خواص نفسمان هست و آگاهی داریم . مثلاض آگاهی داریم به اینکه وقتی که میترسیم ترس نزد خودمان حاضر است . خودمان با ترسمان تثبیت کردم که ترسیده ایم بواسطه چیزی ترسمان را نمیفهمیم همین را میدانیم که ترس داریم میگوییم که نفرت داریم حتی ممکن است درصورت طرف مقابل بخندیم اما دردرون خودمان تنفر از ترس داشته باشیم هیچ کس جز خودمان متوجه نیست و محبت داریم ترس داریم و غم داریم، شادی داریم هم اینها در نزد خودمان حاضر است این هم یک نوع علم است حال باز هم چند نوع علم دیگر هم هست که نوع دیگر علم قوا ست بعنوان مثال ما میدانیم که قوای مختلف داریم قوای ما در نزمان حاضر است یعنی میدانیم که قوه تخیل داریم میدانیم که توهّم داریم میدانیم که عقل داریم هر وقت که خواستیم در موطن احتیاج به تعقل داشتیم عقل را بکار میاندازیم احتیاج به خیال داشتیم خیال را بکار میاندازیم احتیاج به وهم داشتیم و هم بکار میاندازیم با یک قوه ما همه امور را درک نمی کنیم مثلاً وقتی به شما بگوئیم که شما فرض بفرمائید امام سلام الله علیه را تصور کنید شما اینجا بلافاصله از کدام قوه استفاده میکنید از قوه خیال استفاده میکنید اما وقتی که میگوئیم این قانون که مثلاً مجموعه زوایای داخلی مثلث 180 درجه است یا وتر در زاویه قائم الزاویه مربع وتر در بزرگتر از مربع دو ضلع دیگر است تصور کنید و یا مثلاً دو ضربدر دو مساوی چها ر و یا کل از جز بزرگتر است این ها را نه با توهم تان ادراک میکنید و نه تخیل اینها را با چه ادراک میکنید ؟ با عقل تان ادراک میکنید چون قانون کلی است اینها با قوه خاص خودش ادراک میشود . انسان به قوای خودش هم آگاهی دارد . این مجموعه علوی است که نزد خودش دارد و حاضر است خودش به نزد خودش سوالی که نویسنده محترم کرده است این هست که سوال کردند منِ عالم چیست و منِ معلوم چیست؟ آیا کل بافت بدنی علم پیدا می کند؟ یا جزئی از آن؟
یعنی قسمتی از بدن هست که علم پیدا میکند به من و یا جز وی از آن در هر صورت معنی و مفهوم آن چیست اینکه جزیی از بدن ادراک بکند مثلاً ترس را یکی عصبی ادراک بکند لذت را، نفرت را و یا قوای دیگر را یا خود من را ادراک کند و سپس آیا معلوم کل بافت بدنی است، ما وقتی میگوییم که ما خودمان به خودمان علم داریم یعنی چه . یعنی که ما به کل بافت بدنمان علم داریم، اینجوری به کل جسممان علم داریم به کل بافت بدنمان علم داریم یا جزوی از آن است آیا این سوال ها بر اساس عقیده منکرین روح جوابی دارد؟ این دیگر واگذار کرده به خودمان حال بفرمائید که از همین مسائل وجدانی ما خودمان میتوانیم ادراک کنیم که بدون عالم و معلوم هیچگونه ماده نیست باز .
دلیل بر وجود روح مجرد، یکی از موضوعات مهم و مسائل مشکل مسئله ی اراده در انسان است. اراده یکی دیگر از آثار وجودی انسان است که براساس عقیده منکرین روح مجرد در انسان تفسیر و توضیح آن با موازین و احکام و آثار مادی امکان نداشته و با اشکالات متعددی مواجه بوده است. از آنجا که نمی خواهیم در این باب بحث طولانی داشته باشیم از بررسی مسئله اراده و از اشکالاتی که در تفسیر و توضیح مادی آن وجود دارد صرف نظر نموده و دقت و تامل در این موضوع را به اهل دقت واگذار می کنیم.
بحث اراده چون بحث مشکلی نیست خودمان هم متوجه میشویم که ببینید وقتی که میگویم اراده یعنی انسان غلبه میکند بر کشش های مختلف در مورد خوردنیها توجه بفرمائید مثال عرض میکنم یک موقع هست که غذا برای انسان ضرر دارد انسان نمی خورد اراده اش تعلق میگیرد بر آن که نخورد که ضرر دارد با وجودی میل هم دارد که بخورد یک جا هم ضرر ندارد وقت میل دارد خیلی هم دوست دارد ولی بر اینکه بتواند بر میل اش غلبه کند و نفس اش را تربیت بکند نمی خورد میگوید حال اینکه این غذا در من خیلی کشش دارد ایجاد میکند اسیر نکند من را من این غذا را نمی خورم من غلبه کنم به این نمی گذرم که این غلبه کند بر من یک جا ماه مبارک رمضان است خدا امر کرده روزه بگیرید بر خلاف میل خودش خیلی از حلالها را بر خودش حرام میکند در مورد شنیدن ها، خوردنی ها، آمیزش با همسر و گفتن ها و خیلی چیزهای دیگر که اراده وجود دارد . یعنی اینکه کشش وجود دارد این به آن غلبه میکند . کشش وجود دارد و غلبه میکند انسان نمی رود جلو . عرض کنم خدمتتان کارهایی وجود دارد انسان مایل هست انجام بده ولی خدا راضی نیست . میبینید که غلبه میکند بخاطر خداوند تبارک و تعالی قرآن میفرماید اگر مادرتان و پدرتان و خواهرتان و اموالتان و خانه هایتان و اینها . نقل میکنیم از سوره مبارکه توبه قل ان کان آبائکم و ابنائکم و اخوانکم تا آخر پدرانتان و مادرتان و اموالتان و قصرهاتان مرکبهاتان اینها همه ( و احب علیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله به امر ) محبوب تر هستند اینها از نزد شما از خدا و رسولش و جهاد در راه خدا و رسول منتظر عذاب الهی باشید ما در تاریخ زیاد درایم که مومنی زیاد هستند که بخاطر خداوند تبارک و تعالی و بخاطر رضایت رسول از خانواده هایشان جدا شدند از پدرشان و مادرشان و هر چه که داشتند . بفرموده علی (ع) بخاطر خدا ما پدر و مادر خودمان میکشیم حاضر هستیم که بکشیم . کشش هست به سمت اینها و دوستشان هم داریم ولی نه بیشتر از خدا غلبه میکنیم . مرد علاقه دارد به همسرش و میخواهد در کنار همسرش هم باشد جهاد واجب ایجاد میشود . جهاد فی سبیل الله بوجود میآید . ول میکند و میرود و صدها مظهر دیگر انسان . خوابش میآید دوست دارد که بخوابد اما در راه خدا نگهبانی میدهد . میخواهد بخوابد امتحان دارد مجبور است درس بخواند . دوست دارد بخوابد اما بیمار دارد باید بالای سر بیمارش بیدار بنشیند غلبه میکند . انسان اگر اراده را مطالعه کند میبیند که یک امر مادی نیست که مثلاً انسان محاسبه ای میکنه بر خلاف طبیعت خودش عمل میکند یعنی چه اراده همین جور طبیعی بخواهد شما ماده که اینجور ماده که شما رهایش بکنید حالت طبیعی خودش را انجام میدهد در آن قانون اینرسی هم خواندیم که یادتان هست. هر جسمی حالت سکون یا حرکت خودش را ادامه میدهد همیشه مگر اینکه از خارج برش نیرویی وارد شود . شما این تسبیح را هزار هم گذاشتید اینجا همینطور میماند، هیچ ؟؟ اینطرف آنطرف نمی شود . این نیز، این میکرفون که اینجا هست . اگر تکان خورد و حرکت کرد معلوم است از خارج، خودش که حرکت نمی کند، ماده اینطور است ماده گرایش دارد که حالت ثابت خود را حفظ کند اینرا شما ر ها بکنید وقتی میآید پایین، چه چیز باعث توقفش میشود ؟ میز اگر ما میز را برداریم به حرکت ادامه میدهد یا نمی دهد اگر زمین هم اینجا دهن باز کند این همینطور برود، این میرود . اگر از اینطرف کره زمین سوراخ کنیم این میرود اگر نیرویی به آن وارد نشود همینطور برود، مسرش را ادامه میدهد تا بینهایت مگر اینکه نیرویی به آن وارد شود، متوقفش کند حتی مسیرش هم تغییر نمی دهد مگر اینکه نیرو به آن وارد شود که مسیر تغییر دهد . خوب شما در بدنی که اگر فرض کنیم انسان همه اش ماده است و بدن مادی است خوب این دیگر پس چه چیز حرکت میدهد انسان را ما اگر ماده هستیم باید همینطور یکجا بیفتیم، تکان نخوریم . که ما داریم تکان میخوریم، حرکت میکنیم، اینطرف میرویم میدویم بعد دوباره بر میگردیم یکطرف دیگر بر خلاف مسیری را که داشتیم میدویدیم . یک چیزی، یک نیرویی هست، غیر از این هیکل هشتاد کیلویی، هفتاد کیلویی، شصت کیلویی . غیر از این یک نیرویی هست تا ماورای ماده که این بدن را حرکت میدهد و اینطرف و آنطرف میبرد و الا اگر خود ماده را میخواستیم از هر لحاظ بکنیم، همیشه باید یک حالتی را حفظ کند . حالا شما بگو، اعصاب این کار را کرده، مغز هم مادی است، اعصاب هم مادی است و همه شان مادی اند مغز مثلاً چکار میکند فرض بفرما . اعصاب مثلاً چکار میکند فرض بفرما، اعصاب خلاف حالت طبیعی خودش عمل میکند . مثلاً دستور میدهد عصب، مغز دستور میدهد به اعضا که مثلاً فلان کنید تکان بخورید، راه بروید دستتان را تکان بدهید، پایتان را تکان بدهید مغز کاری نمی کند . اعصاب کاری نمی توانند بکنند که بدن را تکان بدهند . بحث اراده هم بحث مفصلی است اگر بخواهیم راجع به آن صحبت بکنیم مظاهر زیادی دارد در مورد اراده که بخواهیم صحبت بکنیم مظاهر زیادی دارد در مورد اراده.
حالت خواب و آثار آن با نفی روح مجرد قابل توجیه نیست. مسئله دیگری که مطرح شده مسئله خواب است. مسئله خواب و تعطیل شدن ادراکات با کم و کیفی که در حالت بیداری است یکی دیگر از موضوعات است که تفسیر و توضیح آن با خلاصه شدن انسان در همین ترکیب خاص مادی و فیزیکی امکان ندارد و اشکالات زیادی را در بر دارد. آنانی که روح مجرد و آثار وجودی آن را قبول نمی کنند و همه آثار و لوازم وجودی انسان را با آثار و خصوصیت مادی و عصبی تفسیر می کنند در مورد حالت خواب و تعطیل شدن ادراکات ظاهری و باطنی در موقع خواب سخنانی گفته اند که مجموع سخنان شان یک مفهوم ثابت و متصور ندارد. و بعضی از گفته هایشان بعضی دیگر را نفی می کند و نتیجه ی که بشود به آن تکیه نمود نمی دهد. اینهایی که می گویند دیدن و شنیدن و تعقل و ... از ادراکات همه و همه یک سلسله اعمال عصبی است که در توضیح تعطیل شدن این اعمال عصبی در خواب می گویند تعطیل شدن ادراکات در خواب برای این است که اعصاب خسته می شود و کار نمی کند و احتیاج به تجدید نیرو دارد. می گویند اعصاب در این هنگام استراحت نموده است و لذا دیدن و شنیدن و ... و نظایر اینها که یک سلسله اعمال عصبی است متوقف می گردد. اینها فقط با کلمه ی خسته شدن و استراحت کردن خود را قانع و دیگران را ساکت می کنند و در این کلمات و تعبیرات فکر نمی کنند و خوب تجزیه و تحلیل نمی نمایند تا بدانند خسته شدن اعصاب و استراحت کردن آنها مسئله را حل نمی کند. وقتی از اینها سوال می شود که اگر ادراکات از آثار وجودی همین بافت بدنی و بافت خاص عصبی است چرا در حالت خواب وجود ندارد در جواب می گویند اعصاب مخصوص به ادراکات خسته شده و در حال استراحت است. وقتی سوال می شود این جمله خسته شده و در حال استراحت است چه معنایی دارد و آیا جهاز عصبی قوه سامعه مثلاً با تمامی جزئیات و خصوصیاتی که دارد در هنگام خواب نسبت به حالت بیداری تفاوتی کرده است یا نه؟ و اگر تفاوتی کرده است این تفاوت و تغییرات چیست؟ و اگر تفاوتی پیش نیامده است چرا دیگر نمی شنود جواب روشن و قانع کننده ندارند. و نمی توانند این چنین جوابی داشته باشند.
خوب به شما میگویند چشم تغییر کرده در حالت خواب بعد هیچ تغییری نکند، کسی فکر نکند که مثلاً چشم بسته شده نمی بینید، خیلیها هستند من الان میشناسم که وقتی میخوابند چشمشان باز است اما نمی بینید، چشم باز است اما دیدنی صورت نمی گیرد . گوش مانعی نیست برای شنیدنش اما دیگر نمی شنود، آنهایی که خواب سنگین هستند حسشان هم کار نمی کند تکانشان میدهند، اینطرف، آنطرف، توی ماشین مثلاً میخوابد، ماشین صد کیلومتر مثلاً دویست کیلومتر رفته این توی ماشین خواب بوده متوجه این همه حرکتها هیچکدام نشده . توی این اتوبوسها نگاه کنید ما شبها که از قم میآئیم اینطور است مثلاً دوازده، یک، طرف خوابیده مثلاً سرش میافتد روی شانه بغل دستی اش بعد آن بنده خدا کلیه این را فشار میدهد آنطرف این دوباره سرش را میاندازد روی شانه این، همینطور هیچ متوجه نیست کسی بغلش خوابده، بد است، خوب است هیچ .
پاورقی صفحه 193 : البته تغییرات اجمالی در بعضی از قسمت های وضع کلی بدن در موقع خواب پیش می آید که در واقع معلول خواب است نه علت آن. (دقت کنید معلول خواب است) علت نیست. یعنی فکر نکنید اول این تغییرات حاصل می شود بعد خواب ایجاد می شود خیر. اول خواب ایجاد می شود و بعد این تغییرات می آید. و بر این اساس نه خود حالت خواب و نه آثار مترتب بر آن که تعطیل شدن بعضی از ادراکات است می تواند معلول این تغییرات جزئی باشد. علاوه بر این به تحلیل رفتن نیروی بدنی یک امر تدریجی بوده (اینهم یک ذره دقت می خواهد) تحلیل رفتن نیروی بدنی یک امر تدریجی بوده و خستگی به معنی تحلیل رفتن نیرو و یا به معنی حالتی که از آثار این تحلیل است نیز تدریجی خواهد بود.
میگوییم آقا نیروها یواش یواش تحلیل میروند مثلاً ما داریم از صبح کار میکنیم آخرین باری که از خواب پاشدیم ظهر بوده . ظهر یک خواب قیلوله کردیم یک ساعت و پاشدیم یواش یواش نیروهای ما به تدریج به تحلیل میرود تا مثلاً دوازده شب.
ادامه مطلب : و اگر خواب از آثار و تبعات این تحلیل رفتن باشد باید خواب هم تحقق تدریجی داشته و آثار آن که تعطیل شدن بعضی از ادراکات است نیز تدریجی باشد. و این چنین نیست زیرا خواب و آثار مترتب بر آن به تدریج یعنی به موازات تحلیل رفتن نیروی بدنی و به موازات خستگی که عارض می شود تحقق نمی یابد.
شما مثلاً ازخواب هم پاشدید، زیاد هم خوابیدید، بعد فکر میکنید که دیگر خستگی است هم در رفته نگاه میکنید که نشاط دارید، یک ساعت بعد میبینید دوباره خوابتان میآید، توی ماشین مینشینی خواب میآید، مطالعه میخواهید بکنید خوابتان گرفته، بعضی ها هم که دیگر ماشاءا..، هنرمند هستند اصلاً در خوابیدن بعد توضیح میدهند که منظور از تدریج در اینجا همان به موازات هم در طول زمان قرار گرفتن است . یعنی به موازات اینکه نیروی ما دارد تحلیل میرود، خواب هم به ما غلبه کند تا جایی که ما بیفتیم مثل آدم آهنی ها که دیده اید تلویزیون نشان میدهد باطریشان تمام میشود یا مثل ساعت مثلاً یواش یواش عقربه ساعت سرعتش، یکدفعه نمی ایستد ،کند میشود بعد میایستد . ماشن کوکیها همینطور، سرعتشان کم میشود، ماشینهایی که باطریی هستند ، سرعتشان کم میشود و بعد دیگر متوقف میشود . اینطور نیست که یکدفعه قطع شود.
منظور این است، همینطور است مسئله بیدار شدن و شروع ادراکات تحلیل شده اگر خواب و آثار آن معلول خستگی و تحلیل رفتن مادی بدنی می بود می بایستی با شروع خواب و شروع شدن استراحت که به تدریج خستگی برطرف شده و نیروی به تحلیل رفته جبران می گردد خواب و آثار مترتب بر آن که تعطیل شدن بعضی از ادراکات است نیز برطرف می شد. و به تدریج انسان از خواب بیدار می شد. چون این طوری است دیگر یواش یواش وقتی داریم خسته میشویم خوابمان ببرد میرویم به حال خواب، بعد که شروع میشود در حالت خوا ب خستگی به در میرود دیگر، باید ما همینطور یکدفعه دفعتاً چه بشویم ؟ از آن حالت بیدار شویم وقتی خستگی کاملاً بدر میرود .
و به تدریج انسان از خواب بیدار می شد و به تدریج هم ادراکات تعطیل شده شروع می گردید. بعد فرمودند با تدریج به معنی به موازات هم بودن. البته انکار نمی کنیم که به تحلیل رفتن و خستگی زمینه ساز خواب است. و همینطور انکار نمی کنیم که با خوابیدن و استراحت خستگی رفع می گردد. اما خواب خود مسئله دیگری است و عبارت است از انصراف روح مجرد از تدبیر بدن.
یعنی روح دیگر بدن را تدبیر نمی کند، منصرف هست آنهم نه انصراف به معنی انقطاع . چون انصراف به معنی انقطاع به معنی مرگ هست دیگر اگر بخواهد منصرف شود و کاملاً ارتباطش را قطع کند یعنی مرگ که ادراکات هم متوقف میگردد . بلکه انصرافی است که دیگر تصرف نمی کند نفس در بدن تصرفش قطع میشود و دیگر انسان از طریق حواس کاری را انجام نمی تواند بدهد . بعد مطلب دیگری که هست این است که ما در خواب ادراکات دیگرمان دارند کار میکنند یعنی ما اگر حواسمان فرضاً قطع هست یعنی هیچکدام کار نمی کنند قوای ما در آن بحث قبلی در خواب هم توضیح دادم که ما قوای نفس، قوای مادی هیچکدام نیستند ؟؟ سامع، باصره، اگر اینها قوای مادی بودند وقتی ما میخوابیم و قوای مادی از کار میافتند ما دیگر درخواب نباید هیچ نوع ادراکی داشته باشیم، در خواب رنگ تشخیص میدهیم، صدا تشخیص میدهیم . مزه تشخیصی میدهیم . غضب تشخیص میدهیم . محبت تشخیص میدهیم شهوت تشخیص میدهیم کلی تعقل میکنیم یعنی کلیه ادراکات پنجگانه بشر یعنی احساس، تخیل، توهم، تعقل و ادراکات فوق عقلی بشر در خواب کار میکند تمامش کار میکند یعنی بشر هوشیار، هوشیار است . الا تأخذه سنه ولا نوم . یعنی اصلاً سراغ نفس یک همچین چیزی نمی آید که یک موقعی نفس بخوابد . بدن چرا خواب میرود، اما نفس نه . همانطور سر جای خودش هست، قوا سرجایشان و ما این ادراکها را داریم انجام میدهیم . بالاخره یک نیرویی این ادراکات را انجام داده دیگر، ؟؟ این ادراکات را انجام داده، یک کسی بوده شنیده، یک کسی بوده دیده، یک کسی بوده احساسات را حتی بعضی وقتها حالت جنابت را که خداوند تبارک و تعالی گذاشته، اینها آیات خداوند تبارک و تعالی هستند، خواب آیات الهی هست که ما بفهمیم اینها را. خداوند حکیم که خواب را بیهوده نگذاشته برای بشر که، میتوانست کاری کند که اصلاً بشر خواب نبیند مثل موجودات دیگر که خواب ندارند . برای بشر اینرا گذاشته که برای اینکه ما از این پی ببریم به حقایقی.
در جنب شدن آنقدر اثر پذیری نفس شدید هست که اثرش روی بدن هم ظاهر میشود، با اینکه شما اصلاً از حالت جنابت انسان از بدنش کاری نمی کشد اما تأثیرش روی بدن ظاهر است یا ترسهای شدید درخواب تأثیرش روی بدن ظاهر میشود شما پا میشوید میبینید بدنتان مثلاً تب خال زده اید . و حالا چیزهای دیگر و اثرات دیگری که هست . اینهم در مورد خواب این مجموعه بحثهایی که در مورد تجرد نفس بود تمام شد . بحثهای خیلی عالی و شیرینی داریم در این چند جلسه در مورد نفس که انشاءا... اینها را خواهیم خواند و تجرد روح از نظر آیات قرآن .
آیات دال بر تجرد روح و این که حقیقت و اصل انسان بالاتر از ترکیب محسوس مادی آن است زیاد بوده و اگر کسی عمیقاً در آیات قرآن کریم به دقت بپردازد و به تعبیرات و نکات آیات قرآنی یا با تامل مورد مطالعه قرار داده و آثاری را که در قرآن به انسان ها نسبت داده شده است تحت بررسی قرار دهد و نتیجه گیری بکند شواهد زیادی می یابد که دلالت بر تجرد روح و وجود حقیقی بالاتر از ماده و مادیات در انسان می کند. چندتا نمونه ذکر کردند آیات 12 تا 14 سوره مؤمنون. «و لو خلقنا الانسان من سلاله من طین، ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین، ثم خلقه نطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظام و کسونا العظام لحما ثم انشاناه خلق آخر فتبارک الله احسن الخالقین» همانا ما انسان را از فشرده و تخلیص شده ی از گل خلق کردیم و سپس او را نطفه گردانیدیم و در قرارگاه استوار و منظم (یعنی رحم) قرار دادیم. و نطفه علقه و علقه را به صورت مضغه درآورده و مضغه را به صورت استخوان ها درآوردیم و به استخوانها گوشت پوشانیدیم. و سپس او را خلقت جدیدی دادیم و خلق دیگری نمودیم. پس خدای احسن الخالقین مبدأ برکات و افاضات است. و تبریک گفته به خود فتبارک الله احسن الخالقین. اول از این علم با پیشرفت زیادی که تا الان کرده، هنوز نتوانسته مراحلی را برای حرکت جنینی غیر از آن چیزی که قرآن گفته بیان کند. یعنی بررسی که بکنید علم همین چند مرحله ای که شمرده از نطفه بگیر تا علقگی و مضغگی و کشیده شدن استخوان ها و دقیقاً به نظم آیات ذکر شده. و علم هر چقدر پیشرفت کرده صحت این آیات و دقت این آیات بیشتر روشن شده. این از اعجاز قرآن هست، از اعجازهای علمی قرآن . در این آیه وقتی خلقت انسان را بیان میکند تا مرحله کشیده شدن گوشت . ثم فکسونا العظام لحما، روی استخوان گوشت کشیده میشود . این که کل ترکیب مادی بدن تا اینجا تمام شده دیگر، یعنی روی استخوانها گوشت بیاید . بعد میفرماید ثم انشاناه خلق آخر : ما یک خلق دیگری را هم بعد انشاء کردیم که آن غیر از ترکیب مذکور است چون تا این مرحله خلقاً آخر اگر چیز دیگری میخواست اضافه شود باید به بدن اضافه میشد به بدن چیزی اضافه نشده مرحله، تا بدن را کامل گفته . بعد از آن میفرماید ثم انشاناه خلقاً آخر . ما یک خلق دیگری هم کردیم، بچه هایی که مرده متولد میشوند که عظام دارند لحم هم دارند و دیگر آن خلق آخر را بچه ندارد. مرده متولد شده. مرحوم علامه طباطبایی هم در یکی از رسائل شان اشاره میکنند به این نکته که خلق آخر اشاره از نفخ روح الهی است به انسان .
بند اول صفحه 195 . در این آیات بعد از بیان خلقت های متوالی که روی نطفه پیاده شده و آن را به صورت بدن مادی کامل در می آورد به انشاء خلق جدید و خلق دیگری بعد از تکمیل بدن اشاره نموده و با جمله ثم انشاءناه خلق آخر افاضه ی روح به بدن تکمیل شده را بیان می فرماید. این خبر که بعد از بیان تکمیل بدن به صورت یک خبر مهم و قابل توجه فکر می شود با کلمه «ثم» پس که دلالت بر ترتب می کند و با کلمه «انشاناه» که دلالت بر ایجاد خاص به مفهوم خاص دارد و یا کلمه «خلق آخر» که مخلوق جدید را خلق دیگر و سنخ دیگر از خلق که متمایز از خلق های قبلی است نشان می دهد شروع می شود و بعد با الله احسن الخالقین که از خود و زیبایی و برکات مخلوق جدید به نحو خاصی حکایت می کند خاتمه می یابد. چون در مورد هیچ موجودی خداوند تبریک نگفته بود به خودش جز در مورد همین مساله انسان. و با جمله فتبارک الله احسن الخالقین که از حسن و زیبایی و برکات وجودی مخلوق جدید به لحن خاصی حکایت می کند خاتمه می یابد که برای اهل تامل دقایق و نکات زیادی را در بر دارد و روشنتر از همه این که این نکته است که آنچه بعد از تکمیل بدن در بدن ایجاد می شود سنخ دیگری است چون می فرماید «خلق آخر» یک خلق دیگری. وقتی می گوید خلق دیگری اگر از سنخ خلق مادی بود که دیگر خلق جدید نبود که. مثلاً می گفت روی استخوان ما شاخ برایش درست کردیم دم درست کردیم و چه کار کردیم بالاخره روی این بدنی که ما گوشت گذاشتیم. از نظر علمی خلق دیگری وجود ندارد بعد از این که گوشت در آمد. خوب یک بدن کامل شده دیگر. فقط بزرگ می شود و آن هم بزرگ شدنش تدریجی است در رحم مادر و بعد متولد هم بشود اما این که می گوید خلق جدید یعنی خلق دیگری معلوم است که از سنخ خلق مادی نیست. خوب به این کلمه «انشاء» دقت کنید «انشاءناه» دقت بفرمایید. آنچه بعد از تکمیل بدن در بدن ایجاد می شود سنخ دیگری است که به حقایق پیاده شده قبلی و مخلوقات قبلی شباهتی ندارد. چرا؟ بعد در پرانتز خودش آورده «خلق آخر» منظور ما از خلق آخر همین است. حقایق و مخلوقات قبلی که روی نطفه با خلق بعد از خلق پیاده می گردد و تحقق می یابد یک سلسله حقایق و مخلوقات مادی و دارای آثار و لوازم مادی است. مانند صورت علقه و صورت مضغه و صورت عظام و لحم و بدن کامل. بدن کامل که میگوید همان قسمتی است که می گوید «فسکون العظام لحما» پس پوشاندیم عظام یعنی استخوان ها را با لحم گوشت. اینجا همه مراحل مادی است. و اما آنچه بعد از صورت اخیر یعنی صورت بدن کامل تحقق می یابد و ایجاد می شود غیر از این حقایق و بی شباهت به آنها بوده و حقیقت دیگر و مخلوق دیگری است (باز در پرانتز مرقوم فرمودند خلق آخر). این قسمت را هم بخوانیم آیه 29سوره مبارکه حجر «فاذا سویته و نفخه فیه من روحی فقعوا له ساجدین».
این آیه هم میفرماید موقعی که من زمانیکه خلقت انسان را سوتیه : تسویه کردن یعنی یک صورتی را یک شکلی را کامل کردن میشود. ما می گوییم تسویه حساب کردم یعنی حسابش را پاک کرد . میگوید وقتی من اینرا تسویه کردم کامل کردم خلقش را و نفخت فیه من روحی : بعد از اینکه خلق تمام شد آنوقت نفخه دمیدیم در او و نفخت فیه من روحی فقعو ال له ساجدین : شما باید به سجده بیفتید .
«ثم سواه نفخ فیه من روحی و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده قلیل ما تشکرون» سپس خدای متعال تسویه و تکمیل نمود خلقت انسان را و دمید در آن از روح خود وقرار داد برای شما گوش و چشم ها و قلوب چقدر شما انسانها کم شکرگزار هستید. انسان تا وقتی که خودش را نشناسد که کی هست، درست به نفس خودش معرفت پیدا نکند به این مقام شکر هم وارد نمی شود یعنی نمی فهمد، قدر خودش را اصلاً نمیداند که شکرگزار باشد . قدر خودش را نمی داند وقتی قدر خودش را دانست که کی هست، چی هست و چه کمالاتی درش هست، آنموقع شاکر سپاسگزار خداوند تبارک و تعالی میشود .
بند سوم : آیه 72 سوره ص «فاذا سویته و نفخت فیه روحی فقعوا له ساجدین» اینجا آیه تکرار شده.
بند چهارم : در این سه مورد که مربوط به خلقت انسان است بعد از بیان تسویه خلقت انسان که همان تکمیل خلقت مادی آن است از دمیدن چیزی که از روح خدا خبر می دهد این خود با کمال صراحت بیانگر این واقعیت است که غیر از ترکیب مادی و بدنی انسان حقیقت دیگری که از سنخ این ترکیب مادی نیست و از روح خداست در انسان وجود دارد و وقتی از سنخ خلقت ظاهری آن نبود معنی و مفهومی جز همان چیزی که ما مجرد می نامیم نخواهد داشت. علاوه بر این در آیات دیگر قرآن این حقیقت را بیان می کند که روح خدا یعنی روحی که منسوب به خداست و روح دمیده شده ی در انسان از آن است یک موجود امری و بالاتر از ماده و مادیات است که در نتیجه روح انسان هم یک موجود امری و بالاتر از ماده و مادیات خواهد بود. در مورد امر توضیح خواهم دارد خود کتاب هم توضیح داده که مسئله امر یعنی چی.
در توضیح این مطلب باید گفت که در قرآن کریم از موجودی که از روح و روح القدس و روح الامین و روحی و روحنا و روحه و روح منه و روحنا منه و روح من امرنا از آن تعبیر آورده شده است خبر می دهد که هر کدام از تعبیرات به اعتبار خاص و به لحاظ خاصی است. در سوره اسراء آیه ی 85 از این موجود با کلمه «الروح» تعبیر آورده و می فرماید: «سئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی» از تو ای پیامبر از روح سوال می کنند جواب بگو که روح از امر پروردگارم می باشد.
خوب از امر پروردگارم باشد یعنی چه ؟ یعنی مربوط به عالم امر است بعضی ها حتی نوشته اند هم و فکر کرده اند که اینطور هست که وقتی میگویند روح از امر پروردگار من است یعنی که شما نمی فهمید با این کاری هم نداشتیه باشید که امر خداست . بعد میگویند خوب حالا امر خداست هیچی دیگر با آن کاری نداشته باشیم . نه امر خداست یعنی که روح موجود امری است . جواب داده . بقول مرحوم علامه خدا اینجا جواب نگذاشته مردم را معطل نگذاشته، جوابشان را داده، قل الروح من امر ربی : روح از امر پروردگار است، راجع به امر هم توضیح در آیات دیگر داده .
در سوره نحل آیه 102 می فرماید: قل نزله روح القدس من ربک بالحق بگو که قرآن را روح القدس از جانب پروردگارت به حق فرود آورده است. در سوره شعراء آیه 193 و 194 می فرماید:« نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین» قرآن را روح الامین به قلب تو فرود آورد تا تو از انذارکننده باشی. در سوره مریم آیه 17 می فرماید:« فتخذت من دونهم حجابا فارسلنا الیهنا روحنا فتمثل لها بشرا سویا» پس حضرت مریم سلام الله علیها از مردم فاصله گرفت و دور شد پس از آن ما فرستادیم به سوی او روح خودمان را و روح ما در برابر مریم به صورت انسانی کامل متمثل گردید. در سوره نساء آیه 171 می فرماید:« انما المسیح عسی بن مریم رسول الله و کلمه القاها الی مریم و روح منه» و حقیقت این است که مسیح یعنی عسی بن مریم علیه السلام رسول خدا و کلمه ی اوست که آن را به سوی مریم سلام الله علیها القا نموده است و روحی است از خدای متعال.
در مورد کلمه دقت کنید این کلمه در قرآن بارها تکرار شده، کلمه را تقریباً مرادف عالم به کار برده اند . دقت بفرمائید مطلب ظریف است اگر میخواهید یادداشت کنید : کلمه را مطابق عالم امر گاهی وقتها از امر، عالم امر به کلمه میرسیم یعنی از موجودات امری است اینجا عیسی را به عنوان روح خدا، روح ا... به عنوان کلمه خودش معرفی کرده، یعنی حقیقت عیسی یعنی حقیقت بدنی اش نیست، عیسی همان روح مجرد هست که باصطلاح ما دمیدیم در مریم .
بند پنجم : در سوره شوری آیه 53 می فرماید:« و کذالک اوحینا روح من امرنا» و همچنین وحی نمودیم و فرستادیم به سوی تو روحی از امر خودمان. تعبیر روحی هم در آیاتی که قبلاً گذشت بود و همچنین تعبیر روحه. البته بعضی از این تعبیرات مانند الروح، روح القدس، روحی و روحنا و روح منه در آیات متعدد و در موارد متعدد به تناسب های مختلف آمده است. ولی بعضی از این تعبیرات مانند روح الامین و روحنا من امرنا بیش از یکبار نیامده است. از مجموعه این آیات و این تعبیرات این معنی استفاده می شود که مخلوقی به نام روح است که گاهی مطلق آورده شده و گاهی به خدای متعال نسبت داده شده و گاهی با صفت القدس و گاهی با صفت الامین متصف شده است. امیرالمومنین علیه السلام از او سوال کردند که روح بالاتر است یا جبرئیل فرمودند : روح بالاتر است از جبرئیل. روح مقامش بالاتر از فرشته هاست.
بند دوم : این مخلوق که در قرآن از آن با تعبیرات گذشته یاد گردیده در روایات و احادیثی که در شرح و تفسیر همین آیات وارد شده است به نام خلق اعظم و مخلوق بزرگتر از ملائکه و نزدیکتر از همه مخلوقات به مبدأ متعال بیان گردیده است. یا روح اعظم هم آمده. خلق اعظم نزدیکتر بودن روح را به تعبیرات خاص قرآنی است که آن را منسوب به خدای متعال می داند نیز می توان استفاده کرد. زیرا که تعبیر روحه و روحنا حکایت از قرب کامل آن به مبدأ متعال نموده و از سعه وجودی آن خبر می دهد.
خوب در مورد اینکه روح موجود امری است و خصوصیات موجود امری چه است جلسه بعد توضیح خواهیم داد .
الحمد لله رب العالمین وصل ا.. علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین