بحث امروز در باره یکی دیگر از دلائل تجرد نفس است که نویسنده محترم آورده اند و آن بحث تجرد نفس ادراک کلیات دوستانی که در دروس معرفت نفس شرکت می کنند ،همانی است که ا لان در جلد دو مشغولش هستیم اثبات ادراک کلیات ، اثبات این که انسان چون ادراک کلیات دارد دارای تجرد هست ، یعنی ادراک کلیات کار جسم وماده نمی تواند باشد .
این جا هم ایشان بعنوان یک بحث آورده اند خدمتتان توضیح بیشتری می دهیم که برایتان بیشتر جا بیفتد انسان ادراکهای مختلفی دارد اولین مرحله ادراکش احساس است احساس یعنی بکار بردن حس وقتی ما حس را بکار می بریم احساس کردیم وقتی چیزی را می شنویم یعنی احساس کردیم .
احساسات گوش ، احساسات چشم ، احساسات لامسه ، احساسات از طریق ذائقه احساس از طریق بویایی . یک مرحله دیگر هست که انسان یک ادراک دیگری دارد ما به آن می گوئیم تخیّل . البته ما بعضی وقتها ادراکات دیگری داریم ماورای احساس که احساس رویش می گذاریم مثلاً می گوییم که من در خودم یک ترسی را احساس کردم ، یک خوشحالی را احساس کردم اسم این احساس نیست .
باید گفت اسم واقعی اش هست ادراک یا ترس یا شادی یا این چیزها کلمه ترس مجازاً بکار می رود واقعاً احساس نیست چون احساس یعنی بکار بردن حس ما ترس را با هیچ کدام از حواسمان ادراک نمی کنیم از حواس پنج گانه با چیز دیگری ادراک می کنیم شادی را ونفرت و غم را محبت را با حواس پنج گانه احساس نمی کنیم پس یک مرحله احساس داریم و مرحله دیگر تخیل است .
تخیل یعنی ما چیزهایی را ادراک بکنیم این ها صورت مادی دارند اما وزن ندارند خود ماده با آنها نیست صورت ماده دارند ولی ماده با آنها نیست .این را می گویند تخیل فرض بفرمائید تصویری که شما از پدر یا مدرتان دارید تصویری که از امام خمینی (ره)دارید سلام .....تصویری از اشیا مختلف دارید از اتاق کارتان دارید از خانه تان دارید از مسیری رفت و آمد می کنید دارید .
چیزهایی که شکل دارد این را می گویند تخیل یعنی صورت دارد ولی ماده ندارد بدون ماده یک سیری ماده هست که بالاتر از تخیل هست که اموری هست که جزیی هستند مربوط به هستند به یک شخص خاصی و یا فرد خاصی هستند شکل خاصی ولی صورت خاصی ندارند .
پس اموری جزئی که صورت خاصی ندارند مثلاً شما در درون خودتان ترس را احساس می کنید حالا ما خیلی کلمه احساس را بکار نبریم محبت را احساس می کنید یا نفرتی را احساس می کنید یا ادراک می کنید این ترس را که شما در درون خودتان ادراک می کنید این ترس یا گرسنگی و یا تشنگی را ادراک می کنید این را چه می گویند ؟
می گویند که با انسان با واهمه خودش احساس و درک می کنه با واهمه توهم پس شد چی ؟شد احساس ، تخیل و توهم با وهم خودمان آنرا ادراک می کنیم علاقه و عشق ونفرت ، بشرط این که علاقه ،عشق ، نفرت اینها مربوط به شخص خاصی باشد یک وقت است که شما اینها را تا مرحله وهم یک وقت یک مرحله که مرحله چهارم ادراک ما تعقل است .
در مرحله تعقل ما چیزهایی را ادراک می کنیم که قانون هستند و کلی هستند همیشه قابل صدق هستند بر افراد بیشماری قوانین ریاضی ، قوانین مختلف علمی هر چیزی که قانون هستند ما آنرا ادراک می کنیم آن می شود یک امر کلی مثل این که ما می گوئیم سه تا سه می شود نه تا و یا پنج ،پنج تا بیست و پنج تا مثل این که می گوئیم جز از کل کوچکتر است همیشه کل از جز بزرگتر است اجتماع ضدین محال است ،
اجتماع نقیضین محال است ، این قوانین کلی که ما در خودمان داریم یا کشف می کنیم و یا از درونمان می جوشد اینها را می گویند قوانین کلی . قوانین کلی اموری هستند که ثابت هستند و لا تغیر هستند و هرگز با
گذشت زمان در آن تغییری ایجاد نمی شود یعنی اینطوری نیست که وقتی ما ادراک کردیم که دو تا دو تا چهار تا ده سال بعد ایجاد نمی شود یعنی این طوری نیست که وقتی ما ادراک کردیم دوتا دوتا چهار تا ده سال بعد مثلاً دو ضربدر دو بشود چهار ونیم نمی شود .
همیشه یک حقیقت است یک حقیقت برای وجود ما بنام دو ضربدر دو مساوی با چهار این حقیقت همیشه هست توی عالم اینها قوانین کلی هستند که همیشه از جز از کل کوچکتر و کل از جز بزرگتر همیشه این طور است و هزاران قانون دیگر در علوم مختلف وجود با آن سر وکار داریم همیشه زوایای مثلث 180 درجه است محیط مربع را همیشه جمع چهار ضلع می دانیم .
مساحت آن همیشه یک ضلع ضربدر خودش این همیشه هست . اینها را می گویند کلیات چرا می گویند کلیات چون قابل صدق برای افراد بیشماری هست یا معنای کلی مانند عشق که انسان آنرا درک اش می کند علاقه ،نفرت معنای کلی نه معنای جزءاش معنای جزبی وهم درک اش می کنه مثلاً نفرت خودم ،عشق خودم ، عشق فلان کس ،ترس فلان کس این می شود وهم اما عشق به معنای کلی خودش که قابل صدق هست برهمه عشقها یک مفهوم کلی است این را می گویند امر کلی بحث این است که ادراک کلیات کار ماده نمی تواند باشد کار اعصاب هم نمی تواند باشد یعنی ما در اعصاب ادراک کلیات می کنیم .
که دلائلی در دروس معرفت آوردیم و یک دلایلی هم ایشان این جا آوردند. یکی دیگر از مسائل و موضوعاتی که از آثار وجودی انسان است و با خلاصه شدن انسان در همین بافت مادی مخصوص قابل توجیه نبوده و با موازین مادی امکان تفسیر آن نیست ادراک کلیات است. هر انسانی براساس یافته ها و ادراکات حسی و بر پایه ی تجربیات خود به تجزیه و تحلیل پرداخته و کلیاتی را از یافته های حسی و تجربی خود انتزاع می کند. انتزاع کردن یعنی چی؟
یعنی عمل انتزاع یکی از اعمالی هست که نفس انجام می دهد عبارت است این که یک امر کلی را از مسائل جزیی خودش بدست می آورد که از همان بچگی هم آغاز می شود فرض بفرما که بچه از آغاز که متولد می شود صورت پدر ومادر ش را می بیند و صورت سایر اقوام رامی بیند بعد که به تدریج بزرگ می شود یک تصویر کلی از صورت انسان را دارد .
یعنی وقتی که می گویی یک نفر انسان است می فهمد یعنی چه می بیند فرق اش را با حیوان می فهمد و یا تشخیص می دهد . پس اینجا توانسته یک صورت کلی از انسان را ذهن خودش نگه دارد و بگیرید و این عمل گرفتن را می گویند انتزاع مثل این که شما دست تر را می زنید مثلاً به جریان برق و یا اصلاً دست می زنید به جریان برق و عایق هم ندارد چه کار می کند دست شما را می گیرد یک بار می زنید و یا ده بار می زنید چند بار که این طور شد یک فرمول کلی از آن بدست می آورید .
و آن این است که هر بار که شما دست را بدون عایق به جریان برق بزنید چی می شود برق گرفتگی ایجاد می شود این می شود یک قانون کلی ما این را انتزاع می کنیم و بعنوان یک فرمول کلی همیشه در خودمان داریم هیچ گاه تغییر نمی کنیم
صد سال هم که بگذرد این جوری نمی شود که آن قانون مربوط به صد سال گذشته بود که برق می گرفت حال برق نمی گیرد نه خیر صد سال دیگر هم بگذرد برق می گیرد هزار سال هم بگذرد برق می گیرد چیزی که در گذشت زمان در آن هیچ خللی در آن وارد نشود آن یک قانون و یک امر کلی است و کلیاتی را از یافته های حسی تجربی خود انتزاع می کند اینجا لازم است این نکته را بدانید .
همه کلیات را انسان از طریق یافته های حسی و تجربی را بدست نمی آورد بعضی را کلیات انسان بطور فطری دارد و این را خداوند در نهاد بشر قرار داده ولی اکثر قریب به اتفاق کلیاتی که بشر دریافت می کند از طریق یافته های حسی و تجربی است و کلیاتی که یک سلسله واقعیات هستند و بالاتر از ماده و زمان ومکان باشند و ثابت ودائمی بوده و تغیر و متبدل نیستند .
ببینید که می گوید بالاتر از ماده و زمان و مکان هستند چرا چون ماده دائماً در تغییر است ولی کلییات دائماً! در تغییر نیست بالاتر از زمان و مکان است یعنی چه ؟ یعنی گذشت زمان یا تغییر مکان خللی در قانون کلی ایجاد نمی کند. قسمتی از معلومات و ادراکات انسان همین کلیات هستند و براساس همین معلومات کلی حرکت های فکری و نتیجه گیری ها می شود و به دنبال آن اراده ها و حرکت های عملی تحقق می یابد. یعنی انسان اگر یک قانون کلی نداشته باشد حرکت هم نمی تواند بکند راحت در زندگی در همه جنبه های زندگی.
فصل دوم صفحه 186: از باب مثال : انسان از طریق حس و لمس به سوزانیدن آتش می رسد و آن را می یابد و با تکرار شدن این ادراک حسی شروع به تجزیه و تحلیل می کند و از این موارد مکرر جزئی یک مسئله کلی و یک واقعیت کلی و یک قانون کلی را با تجرید از خصوصیات بعدی و زمانی و مکانی و مادی انتزاع نموده و برداشت می کند. تجرید یعنی چه ،یعنی مجرد کردن . ببینید شما که دستان را به برق می زنید یک عمل مادی است دیگر ، بدن ماده شما خورد به جریان برق ، دستتان را می گیرد ،عرض کنم خدمتتان که در خارج دو تا مواد دارید ،دو تا هم کنارش می گذارید می گوئید خوب شد دو تا دوتایی ، شود چند تا ، چهار تا ، باز دو تا شیب هست دو تا سیب دیگر کنارش می گذارید می شود چهار تا . دو تا دو تا . بعد وقتی اینها می شود با صطلاح مصادیق مادی هستند بعد شما چکار می کنید .
این که مصادیق مادی است شما چه کار می کنید شما یک چیزی را ازش یک قانون کلی بر می داری که آن قانون کلی دیگر مادی نیست به آن می گویند تجرید ،تجرید کردن یعنی از یک امر حسی برداشت غیر حسی کردن .
از خط اول صفحه 187از این موارد مکر و جزئی یک مسئله کلی و یک واقعیت کلی و یا قانون کلی را با تجرید از خصوصیات فردی و زمانی و مکانی انتزاع نموده و برداشت می کند. و آن این است که آتش می سوزاند. این مسئله کلی یا واقعیت کلی در همه موارد جزئی وجود دارد. پس این فرمول کلی را که ما برداشتیم ،آتش می سوزاند در همه موارد کلی خودش اثر دارد بچه مثلاً بچه را که شما می خواهی به او بگوئی به بخاری دست نزن دفعه اول متوجه نمی شود . می رود می زند می سوزد بعد یکبار دو بار این کار تکرار می شود دفعه بعد دیگر سراغ بخاری نمی رود می فهمد که این طور نیست که فقط به بخاری خانه شان دست نزند ،هر جا بخاری روشن باشد بچه دست نمی زند چرا فهمید ه که هر چیزی که روشن باشد ،داغ باشد دست را می سوزاند آنچه که در ذهن بچه است یک قانون کلی است .
ابتدای خط چهارم این مسئله کلی یا واقعیت کلی به همه موارد جزئی وجود دارد و با جزئیات خصوصیات مادی و فردی و زمانی و مکانی آمیخته است. و رنگ برداشته است. انسان همین واقعیت را از این خصوصیات که در ظرف ادراک حسی آمیخته ی به آنهاست تجرید می کند و صورت مجرد این واقعیت را که مجرد از ماده و لوازم آن و مجرد از خصوصیات فردی و زمانی و مکانی است نائل می شود. حال ببینیم براساس عقیده آنانی که منکر روح مجرد بوده و انسان را در همین ترکیب خاص مادی خلاصه می کنند این مسئله چگونه قابل توجیه و تفسیر هست؟ اگر خود ادراکات حسی را که با حواس انجام می گیرد یک عمل مادی و انفعال فیزیکی بدانیم و اشکالاتی را که در این باب هست نادیده بگیریم که نمی شود نادیده گرفت به این موضوع می رسیم که تجربه و تجزیه و تحلیل و تجریدی که روی یافته های حسی انجام می گیرد چیست و از کیست؟
البته این طوری می گوید اگر اینرا این طور بگیریم ، اگر این را این طور بگیریم ،خودش قبول ندارد نویسنده محترم حفظ الله تعالی که می فرماید اگر خود ادراکات حسی را ، خوب دقت کنید این نکته را ، اگر خود ادراکات حسی را که با حواس انجام می گیرد یک عمل مادی و انفعال فیزیکی بدانیم ،
اگر بدانیم ، می خواهد بگوید که من اینرا یک عمل مادی و فیزیکی نمی دانم ما در دروس معرفت هم ثابت کردیم که احساس یک امر مادی نیست احساس هم کار نفس است شما نفس را از بدن بگیری دیگر نفس قادر به احساس نیست دیگر می گوید حالافرض بگیریم که این طور است اگر این را این طور بگیریم به این موضوع می رسیم که تجزیه و تحلیل و تجریدی که روی یافته های حسی انجام می گیرد چیست ؟ و کیست ؟
بافت مادی بدن و یا قطعه ای از آن در برداشت و انتزاع واقعیت های کلی از موارد جزئی چگونه عمل می کند و آیا این هم یک انفعال عصبی است؟ این بحث این است که آن کسی که از موارد جزئی فرمول کلی بر می دارد کیست؟ آیا یک بافتی است در انسان که آن عصب مسئول این است که در موارد جزئی قوانین کلی را انتزاع بکند؟ آیا اینطوری است؟ یک عصب می تواند اینطوری باشد؟
یک عصب حسی که خودش ماده است می تواند جایگاه باشد برای یک معلوماتی که مادی نیست اصلاً آن معلومات خودش ثابت ولا یتغیر است و فوق زمان و مکان و ماده هست می تواند یک هم چنین چیزی باشد؟ و اگر انفعال عصبی است نحوه آن چیست و چه حسی در عصب ها به وجود می آید؟ آیا تجرید یک واقعیت کلی از خصوصیات مادی و غیره می تواند یک عمل مادی و عصبی باشد؟ بعد از تجرید و نیل به واقعیت کلی و ادراک آن این ادراک به عنوان یک عمل عصبی چگونه تصویر می شود؟ آیا این کلی یعنی این قانون کلی که آتش می سوزاند روی ماده بدنی نقش می بندد؟ یعنی یک جای مغز ما عصب ما نوشته شده نقش بسته شده که آتش می سوزاند؟ و ترتیب این قبیل کلی ها و نتیجه گیری که فکر می نامیم به عنوان یک عمل مادی و عصبی چگونه است. آیا نقش بستن روی کلیات ماده مفهومی دارد؟
وقتی می گوید نقش بستن کلیات، کلیات را گفتیم چه هستند؟ گفتیم امور غیر مادی هستند چون ثابت ولا یتغیر هستند و فوق زمان و مکان و ماده اند آیا این معنا دارد که اینها خودشان ماده قرار بگیرند؟ آیا آنچه به عنوان یک مسئله کلی درک می کنیم یک واقعیت عینی و مجرد از هر ماده و محل و از زمان و مکان و هر خصوصیت فردی است و اگر یک واقعیت عینی مجرد است و ما عیناً می یابیم که این چنین است یعنی واقعاً همین طور است نقش بستن آن و تحقق آن در ماده ی بدنی به هر صورتی که فرض بشود می تواند معنایی داشته باشد؟ فکر و تامل در هر کدام از این سوالات را به عهده اهل دقت می گذاریم. ناگفته نماند که سوالات و اشکالات در آنچه ذکر شد خلاصه نمی شود و اصولاً دقائق و پیچیدگی های موجود در ابعاد مختلف ادراکات و نحوه های متنوع آن بالاتر از آن است که گفته شود. چند تا مثال زد. و طبعاً هر چقدر به دقت و تامل بپردازیم و بخواهیم با نفی روح مجرد آنها را توجیه و تفسیر بکنیم در میان سوالات و اشکالات بی حد و حصر قرار می گیریم. و امید است اهل دقت به فکر و تامل در این باب بپردازند زیرا هر چه در این باب دقت و تعمق به عمل آید، تا حدودی موضوع روح مجرد و خصوصیت آن بیشتر شناخته می شود. و از طرفی بی اساس و بی پایه بودن عقیده منکرین روح مجرد بیشتر روشن می گردد و به جایی می رسد که داشتن عقیده مزبور از یک انسان عاقل که فکر و تعقل دارد بعید به نظر می رسد. با دقت در مطالب گذشته به این نتیجه می رسیم که ادراکات مختلف موجود در انسان به عنوان قسمتی از آثار وجودی انسان با موازین مادی و خلاصه کردن انسان در ماده قابل تفسیر نیست. و بلکه حاکی از این است که در انسان غیر از این ترکیب ظاهری مادی حقیقت دیگری که اینها از آثار وجودی (اینها یعنی این معلومات و علوم و ادراکات) اینها از آثار وجودی همان حقیقت است وجود دارد. که روح مجرد می نامیم. این آثار که به عنوان نمونه آوردیم از آثار یک حقیقت بالاتر از ماده می تواند باشد و اگر این چنین حقیقتی در میان نباشد در تفسیر و توجیه آنها راه به جایی نمی بریم. طوری که خودشان هم در مثال های متعدد بیان کردند. در اینجا توضیح لازم می دانیم اول این که ما به قسمتی از گوشه و کنار ادراکات موجود در انسان و آن هم بعضی از ادراکات اشاره کردیم زیرا مسئله ادراکات و ابعاد آن در آنچه که ذکر شد خلاصه نمی شود.
یعنی خود دیدن و شنیدن عرض کنم خدمتتان تمام احساساتی که ما داریم پنج حس و ترکیب 5 حس خودش یک چیز عجیبی از کار می آید من حالا جدا جدا ایشان فرمودند اما گاهی وقتها ما یک امر ترکیب بکنیم خیلی پیچیده می شود مثلاً استدلال قبلی که ایشان در مورد یک بیت شعر صحبت می کردند که یک بیت شعر چگونه بیاد انسان می آید اگر تو قسمتهای مغزی هستش مثلاً آن بیت شعر در قسمت مغزی هست چرا ما فراموش می کنیم ؟
اگر هست آنجا که هست که باید باشد فراموشی معنایی ندارد و اگر از بین رفته چرا ما پس بیادش می آوریم ؟
عرض کنم خدمتتان که ما باید یک ذره به این برسیم و تأکید کنیم آنرا بگیم که مثلاً ما این یک بیت شعر را چرا این جوری بگیم شما مثلاً بعضی وقتها یک بیت شعر را با آهنگ می شنوید یعنی هم یک بیت شعرش را حفظ می کنیم و هم آهنگش را مثلاً یک بیت شعر را دارید حفظ می کنید بعد این بیت شعر را با آهنگ خاصی خواند ند برای شما در همان حالی که این بیت شعر را برای شما خوانده اند شما حالت خاص معنویی داشتید مثلاً یک حالت خوشی داشتید آن بیت شعر را شنیدید .
با یک آهنگ آن حالت شما را برده و به امام زمان (ع)متصل کرده است لعدعشقت به ا مام زمان (ع)یادت آمده بعد دلتنگ شدی بعد گریه ات گرفته است این است که یک دفعه در یک لحظه واحد با شنیدن یک آهنگ شما چند جور ادراک را یک دفعه با هم در یک زمان دارید بعد فقط ادراکها در یک مرحله نیست شما یک صدا می شنوید یا یک بو احساس می کنید با یک بیت شعر را می شنوید مثلاً از این تخیلاتتان می آید توهم می آید تعقل می آید خیلی مراحل دیگر با انسان یکجا می آید وارد انسان می شود این ترکیب را دقت کنید که انسان در یک لحظه انواع ادراکات را در یک لحظه با هم همه را با خود دارد .
این خیلی چیز عجیبی است که اگر بخواهیم به آن برسیم واقعاً بخواهد بررسی شود و چیز پیچیده ای است که در یک لحظه با شما است و همه آنها برای شما زنده می شود خوب این کجا بوده همچین چیزی ؟ در اعصاب مثلاً مغز خوابیده بود ه؟ که مثلاً وقتی این جوری شد تمام آنحالات ، حتی شما گریتان می گیرد وقتی این بیت شعر را می شنوید حالتی عجیب به شما دست می دهد یا یک بوی خاصی را حس می کنید .
همچنین در شما تغییرات زیادی احساس می کنید با شنیدن این بوکه اصلاً روحتان را به یک جای دیگر پرواز می دهد .
بندچهارم خط سوم والّا مسئله ادراکات و ابعاد آنها در آنچه ذکر شد خلاصه نمی شود و نکات و دقائق و رموز زیادی درباره ادراکات و انواع مختلف آن که دال بر وجود روح مجرد است وجود دارد که در کتب فلسفی و بخصوص در کتب صدرالمتالهین رحمه الله علیه به طور مبسوط و مشروح مورد بحث و بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. تا نتیجه گیری های بسیار مفید و جالبی به عمل آمده است. و بطوری که قبلاً هم اشاره کردیم مقصود ما بحث مبسوط و مشبع در این باب نبوده و می خواستیم به عنوان نمونه به بعضی از ادله حقیقت دیگر، (ادله حقیقت دیگر یعنی ادله ی تجرد روح) و یا به تعبیر بهتر روح مجرد اشاره کرده باشیم.
اینهایی که ما می گوئیم یک نمونه ای است. نکته دوم این که اینجا ما در صدد بحث در ادراکات انسان و این که بر احساس روح مجرد ادراکات با انحاء مختلف آن چگونه بوده و تک تک ادراکات هر کدام به چه صورتی است و فلاسفه و محققین چه گفته اند و واقعیت امر چیست نبوده. حالا ایشان سئوالاتی مطرح کرده و بوسیله این در باب ابصار و در باب حافظه مسائلی را رد کرده که ادراکات مادی نیستند اما ایشان نفرمود ادراکات ما چه هستند فقط توانست ثابت کند که ادراکات ما مادی نیستند بحثی از این که واقع ادراکات چیست ایشان بیان نکرد. می فرماید ما الان موظف نیستیم اینرا ثابت بکنیم ما فقط می خواستیم ثابت کنیم که ادراکات از مقوله امور مادی نیستند ،بحث اینرا در دروس معرفت به عهده دارد که ثابت کند ادراکات از چه مقوله ای هستند ، احساس از چه مقوله ای است ؟ ما که در آنجا اگر یادتان باشد ثابت کردیم که احساس از مقوله مادی نیست تخیل مادی نیست .
تجرد برزخی دارد و هم و توهم تجرد برزخی دارد و چیزهایی از این قبیل اینرا ما در آنجا اثبات کرده ایم و اگر عهدهای مشتاق هستند که اینرا مفصل رویش کار کنند که واقعیت ادراکات چی هستش هم می توانند به دروس معرفت مراجعت کنند هم به بحث علم و ادراک روش رئالیسم اصول فلسفه وروش رئالیسم حتماًمراجعه کنند حتماً آنجا می توانند مباحث بسیار شیرین و و دلکش و مستدل وقوی در آنجا مطالعه کنند دنباله بحث در کتاب خط سوم ص 189 و فقط با آوردن قسمتی از ادراکات و تجزیه و تحلیل آنها می خواستیم به این نتیجه به طور اجمال برسیم که ادراکات مختلف موجود در انسان و گوشه و کنار آنها دقائق و پیچیدگی هایی که دارد به هیچ وجه قابل توجیه و تفسیر مادی نبوده و از آثار دال بر وجود روح مجرد و حقیقتی بالاتر از ماده و مادیات است. این را می خواستیم ثابت بکنیم نمی خواستیم ببینیم کیفیتش چطوری است. بحث دیگری که ایشان دارند اینجا صفحه 189 احتیاج به ابزار مادی و فعل و انفعال عصبی در ادراکات است. این را می خواهد بگوید که اثبات این که ادراکات ما ادراکات مادی نیست دلیل نمی شود که انسان در بعضی از ادراکات خود نیاز به ماده نداشته باشد من چهار مرحله ادراکات را گفتم ما یک مرحله بالاتر از این چهار مرحله داریم یعنی ما بعد از عقل هم یک نحو ادراکات داریم ؟ که فوق عقل است ،ادراکات فوق عقلی هستن بحث دیگری هست آن اما این 4،5 مرحله که صحبت شد یک مرحله آن احساس است که یعنی بکار بردن هواس ما در احساس یعنی آنجایی که با اشیاء مادی سر وکار داریم نفس احتیاج دارد تا از بدن استفاده کند یعنی در مرحله ماده نفس احتیاج به بدن مادی خودش را دارد و اینها دلیل نمی شود که در مورد تجرد نفس می شود دلیل نمی شود که روح احتیاج به بدن نداشته باشد احتیاج روح به بدن موجب نمی شوند که ادراکات مادی باشند نا گفته نماند که منظور ما از این ادراکات انسان قابل تفسیر مادی نبوده و از آثار روح مجرد می باشد این نیست که روح انسان در ادراکات خود در زندگی دنیوی احتیاج به ابزار مادی ندارد روح انسان با این که ذاتاً مجرد از ماده و آثار آن است در عمل و در ادراکات خود در نظام مادی به آلات و ابزار خاص مادی و بافت های مخصوص عصبی و سلولی احتیاج داشته و طبعاً با نبود این آلات و ابزار مادی مخصوص ادراکات هم که محتاج به ابزار مادی و عصبی است در این نظام تعدیل می گردد به طوری که با اختلال اعضا ادراکات هم مختل می شود. یعنی ما در مرحله احساس نیاز به بدن داریم اما آیا در مرحله تخیل نیاز به بدن داریم؟ نه. در خواب ما این همه ادراکات می کنیم هیچ کدام از بدن مادی استفاده نمی کنیم هم می بینیم و هم می شنویم و هم می بوییم و هم می خوریم هم می گوییم و هم چیزهای مختلف. یعنی هم ما احساس داریم در خواب، جدای از احساس تخیل داریم، جدای از تخیل توهم داریم جدای از توهم تعقل داریم حتی ما در خود گرایشهای فوق عقلی هم داریم ولی هیچ کدام با بدن انجام نمی شود با هیچ یک از حواس انجام نمی شود آنچه که در خواب می بینیم و تشخیص می دهیم با چشم واقعی مان نمی بینیم .
برای چه آنرا در خواب می بینیم ؟ زیرا ما دیگر در عالم ماده نیستیم ، ما در عالم ماده نیاز به دیده چشم داریم ولو آدم کور که می تواند عالم خواب و خیال را ببیند در عالم بیداری وقتی بیدار می شود با اشیاء مادی تماس نمی تواند بگیرد جذب طول موج نمی تواند بکند شخصی که کر هست جذب فرکانس نمی تواند بکند
اما وقتی از عالم ماده خارج شد،رفت به خواب و وارد عالم برزخ شد و یا وارد تخیل شد هم جذب صدا می تواند بکند و هم جذب طول موج. پس فقط در برخوردهای مادی است که باید از ابزار مادی استفاده کرده این فراموش نشود یک پاورقی هم زدند که مفید است خودتان آن را مطالعه بفرمایید.
و همین احتیاج به ابزار مادی است که موجب اشتباه بعضی ها در باب روح مجرد و در باب ادراکات گردیده است. بعضی ها براساس وجود یک چنین احتیاجی فکر کرده اند که ادراکات از آثار وجودی همین ابزار مادی است که قائم به آنها بوده و با نبود آنها نبوده و با اختلال اختلال پیدا می کند اینها احیاناً فکر می کنند که قائلین به روح مجرد و آنانی که به روح مجرد معتقد بوده و ادراکات را از آثار و اعمال آن می دانند (آن یعنی روح مجرد) منظور شان این است که روح در اعمال خود یعنی در ادراکات بدون آن آلات و ابزار کار می کند و احتیاج به این ابزار عصبی ندارد. حتی ما که معتقد هستیم به تجرد روح همچنین حرفی را نمی زنیم ما می گوییم که نفس احتیاج دارد به آلات و ابزار مادی. ولی در کدام مرحله احتیاج دارد؟ در مرحله اول ادراکات یعنی مرحله احساس. در آن پاورقی ان شاءالله می خوانید که احساسات زمینه های تخیل، توهم تعقل را هم فراهم می سازد. و با این فکر وقتی می بینند که این آلات و ابزار عصبی نقش اساسی داشته و نبود آنها ادراکات وجود ندارد و یا با اختلال آنها مختل می شود به گمان خود نتیجه می گیرند که گفتار آنها که ادراکات را کار روح مجرد می دانند نادرست بوده و برخلاف واقع است روح انسان یک موجود مجرد بوده و دارای قوای مختلف ادراکی است که من اسم بردم. قوه ی سامعه و باصره و لامسه و غیره و قوه تعقل و تخیل و نظایر اینها یک سلسله قوای غیر مادی است و همه آنها قوای روح و یا مراتب مختلف وجودی روح و یا جلوات متنوع روح است.
ما در دروس معرفت گفتیم که نفس عبارت ست از یک امر واحد یعنی شخصیت واحد که این شخص واحد قادر به همه این کارهاست اگر فقط امر دیدن ،یک امر مادی بود ما باید در خواب احتیاج به چشم پیدا می کردیم اما در خواب می بینیم اما به چشم احتیاج پیدا نمی کنیم پس معلوم است که کسی دیگری می بیند ، کسی دیگری می شنود ، گوینده و شنونده کس دیگری هست یک نفس واحد است که این نفس واحد شئون مختلف دارد در این وحدت شئون مختلف دارد یعنی ما می شنویم می گوئیم ما شنیدیم ، وقتی می بینیم می گویئیم ما دیدیم وقتی تخیل می کنیم می گوئیم ما تخیل کردیم همه را به کی انتساب می دهیم به یک نفر ما نمی گوئیم یکی شنید من دیدم آن یکی گفت همه چیز را به کی انتساب می دهیم .
به یک نفر پس یک شخصیت است که هویت واحد دارد که این شخصیت واحد دارای مراتب و قواو مقام مختلف است نفس عملش را در مرحله چشم با دیدن انجام می دهد در نتیجه در مرحله گوش با گوش ولی یک نفر هست یک شخصیت هست که دارد می شنود و میبیند به فطرت خودمان هم که نگاه کنیم هرکسی که معاند هم باشد متوجه است که شما مرا می بیند و همان شما می تواند حرف مرا بشنوید و همان شما هم بودید که حرفهای مرا تعقل می کنید یعنی می گیرید تخیل می کنید .
پس تبدیل به فراموش می کنید یک نفر آن کارها را می کند یعنی یک نفس است که دارای قوای مختلف است ا لنفس فی وحد تها کل القوا .
هر کدام از این قوای ادراکی در عمل خاص خود به آلت و ابزار مخصوص مادی احتیاج دارد. و در نظام مادی و زندگی دنیوی بدون آن قادر به عمل نیست. در انحاء مختلف ادراک اصل ادراک اثر وجودی و یا عمل قوای ادراکی است ولی هر قوه ای در عمل خاص خود ابزار خاصی لازم دارد که اگر نباشد که عمل یعنی ادراک انجام نمی گیرد. هر کدام از این قوای روحی به ابزار مادی مخصوصی تعلق داشته و با آن عمل می کند مثلاً قوه ی سامعه به جهاز عصبی خاص سامعه تعلق دارد.
مثلاً شما این کسانی که حنجره شان را برداشته اند دیده اید حنجره کار نمی کند دقت کنید اما اگر یک دستگاهی باشد که کار حنجره را بکند صدایش را می شنوید دیدید که دستگاه را می گذارند و صحبتش را نفس می کند چرا ما نمی توانیم بشنویم چون آنهایی که باید به ما منتقل کند به عنوان صوت، وجود ندارد و آن چی هست؟ حنجره است و لو نفس دارد حرف خودش را می زند. حالا یک دستگاه کمکی اختراع کرده اند که آن را می گذارند اینجای شان، وقتی دارند صحبت می کنند، حنجره طرف ندارد که برساند اما آن دستگاه کار حنجره را می کند لذا بعد از این که او صحبت می کند شما صدای او را نه به وضوح آن موقعی که حنجره دارد ولی به هر حال صدایش را می شنوید و متوجه می شوید که او چی می گوید.
هر کدام از قوای روحی به ابزار مادی مخصوصی تعلق دارد (دقت کنید می گوید قوای روحی) شنیدن با گوش فرق دارد دقت کنید عمل شنیدن یک عمل روحی است دیدن یک عمل روحی است بوئیدن یک عمل روحی است روح می بوید، روح مزه می کند به چه وسیله ای ؟ بوسیله ابزار مادی این کار را انجام می دهد اما وقتی ما کل را می بوئیم بینی فقط بوی گل را حس می کند ولی تأثیرش در روح ظاهر می شود نفس است کهلذت این روح را می برد نفس است که از شنیدن یک صدا متنفر و منزجر می شود ، در واقع آن روح است که دارد می شنود ، برای همین است که روح متغییر می شود می بیند یکدفعه یک نفر با شنیدن یک صدا حالی به حالی می شود .
مثلاً با یک صوت طرف را تشجیع می کند مثلاً در میدان جنگ با یک صوت بی رمقش می کند ولی حال می کند و با یک موزیک می تواند در او یک شور و هیجانی تولید کند که می بینی چطور کار می کند شما به آهنگ های صدا و سیما توجه کنید مثلاموقعی که ورزش پخش می کند که جار می زنند مثلاً حالت ورزش که بخواهد ایجاد کند یک حالت دیگر است .
شما ورزش باستانی را نگاه کنید با آنکه مثلاً یک آهنگ می خواهد ورزشهای دیگر هم همین طور . میدان جنگ را فکر کنید مثلاً کسی که می خواهد در میدان جنگ بجنگد از موزیک جاز استفاده کند ، اصلاً جور در نمی آید مارش نظامی ، مارش جنگ که بخواهد حالت جنگ ایجاد کند خیلی فرق می کند با آنچه که می خواهد یک آدم را برقصاند یا مثلاً حالت غمگین موسیقی شما تصور کنید می خواهید فیلم یک صحنه غمگین نشان بدهد مثلاً یک پدری غمگین است و کنار جنازه بچه اش نشسته می خواهد گریه کند حالا فکر می کنید اگر موزیک یکی از ترانه های تند را بگذارند
بغلش چند پنجره می شود و اصلاً قابل ادراک نیست پس آنچه که تأثیر می پذیرد بدننیست بدن فقط یک عامل منتقل کننده است روح است که تأثر خاص خود را می گذارد برای همین صدا را کی برداشت می کند از معنای صدا ؟ معنای صدا را روح برداشت می کند که این صوت ، صوتی است که انسان را به یاد محبوب و معشوقش می اندازد این صدا را وقتی انسان می شنود دلتنگ می شنود .
این صدا را انسان می شنود و درش هیجان ایجاد می شود مثلاً شما قرائتهای مختلف قرآن نگاه کنید می فرمایند قرآن را حزین بخوانید با صورت حزین . بعضی از قرآنها هست انسان می شنود درونش نشاط ایجاد می شود ، بیاد بهشت می افتد اصلاً روحش پرواز می کند بعضی از قرآنها که در آخر زمان می خوانند در روایت داریم که ما خواندن قرآن را با غنا ء می خوانند یک اکیپ هم آورده بودند به ما نشان دادند که با صطلاح آدم یاد ترانه ها می افتد می خواستم روی این کلمه دقت کنید .
که هر کدام از این قوای روحی برده منظور چه هست نگوئیم شنیدن قوه روحی نیست ، شنیدن هم قوه روحی
است در دروس معرفت اینرا مبسوط باز کردیم که بصیر غیر از چشم دار هست که بصیر است نه اینکه چشم دارد برای این که نفس هم بصیر است الان در بصیر است در خواب می بیند . اما از چه چیز استفاده می کند در خواب یا می شنود از گوش استفاده می کند در خواب از گوش که استفاده نمی کند پس سمیع و بصیر بودن به این معنا نیست که طرف گوش دارد یا چشم دارد دقت کنید پس همه این ادراکات همه قوای ادراکی ما قوای روحی است .
بدون استثناء ولی در جهات ارتباط با اشیاء مادی کلاً احتیاج به ابزار مادی دارد .آنهم ظرافت و حکمت درش هست می خواهد به شما بفهماند هر ظرفی باید متناسب با چه باشد با مظروف خودش باشد . نفس اگر خواست از ماده ، نفس که خودش مجرد هست اگر خواست ارتباط برقرار کند یک امر مجرد با ماده اگر خواست ارتباط برقرار کند باید از چه استفاده کند از چیزی که متناسب با آن است یعنی از قوای مادی باید استفاده کند از سازمان مادی باید استفاده کند .
اگر خواست با فرکانس با یک امر مادی ارتباط بر قرار کند باید چکار کند باید از گوش بهره برداری کند اما صدا همیشه فرکانس است ؟ این یک بحث است آیا صدا همیشه فرکانس هست فرکانس صدا هست . آن چیزی که ایجاد می شود صدا است اما صدائیکه ، در خواب می شنویم از مقوله مادیات است . این یک سئوال است که ما بدون گوش داریم ادارکش می کنیم این بحث است .
اینجا ست که معانی خیلی چیزهای دیگر برایت روشن می شود که مثلاً خدا تکلم کرده موسی کلیم الله صدا می شنیده، یعنی چه؟ صدا می شنیده؟ هر کدام از این قوای روحی به ابزار مادی مخصوصی تعلق داشته و با آن عمل می کند، مثلاً قوه سامعه که یک قوه روحی است (دقت کنید) به جهاز عصبی خاص سامعه تعلق دارد و با آن کار می کند و قوه باصره هم به جهاز عصبی خاص باصره تعلق دارد خود قوه سامعه قوه غیر مادی و از قوای روح و یا از مراتب و جلوات آن است، و همچنین است قوه باصره و قوای دیگر ادراکی. و اما ابزار عمل آنها همه مادی است. روح خود یک حقیقت مجرد است و همان است که با کلمه «من» از آن تعبیر می آوریم. این حقیقت مجرد مراتب وجودی مختلف دارد، در هر مرتبه ای قوه عاقله است و در مرتبه ای مخیله و در مرتبه ای حافظه و همچنین در مرتبه ای سامعه و در مرتبه ای باصره است و به تعبیر دیگر روح دارای جلوات مختلف و متنوع است و هر کدام از این قوا جلوه ی خاصی از جلوات آن است در جلوه ای عاقله است و در جلوه ای متخیله، و در جلوه ای سامعه و در جلوه ی دیگر باصره و هر جلوه ای کار بخصوصی انجام می دهد و اثر خاصی روی آن مترتب است.
ما داریم این را می گوئیم اما واقعاً روی حقیقت روح چه هست که یک همچنین کارهایی را می تواند بکند یک امر واحد محیط ، بدون جز این همه کار بتواند انجام بدهد مرتبه دارد اصلاً یک ذره رویش فکر بکنید یعی چه مرتبه دارد نفس این جاست که حیرت انسان را می گیرد که خدا چه چیزی را خلق کرده یکی از علما ست یادم نیست فکر می کنم میر سید شریفی جرجانی باشد در دروس معرفت هم خواندیم اینرا مسافرت رفته بود برگشت پسرش گفت پدر در این مسافرتی که رفتی چه چیز عجیبی دیدی گفت : عجیبتر از خودم ندیدم هر کدام ما حامل همچین نفخه ای هستیم که این همه کار می تواند انجام بدهد .
آنوقت انسان که نتواند خودش را بشناسد جذب خارج می شود یعنی مثلاً شعبده بازی یک نفر را می بیند ، چشم ،دومی عقب داره شعبده بازی نگاه می کند یک پلک هم نمی زند فکر می کند خیلی عجیب است آنهم که دارد انجام می دهد کار نفس است همان شعبده هم کار نفس است غیر نفس که نمی تواند آن کار را بکند کامپیوتر را می بیند مثلاً تعجب می کند بعد کارهای دیگر را می بیند همه جلوات نفس است .
برگردیم این طرف برگردیم به داخل نگاه کنیم دنبالش نگردیم در بیرون یک ذره برگرد داخل به خودمان سر بزنیم واقعاٌ انسان می بیند در درون خودش خداوند یک نمایشگاهی از عجایب قرار داده که تا آخر عمرش اگر بخواهد یک بار نگاه کند موفق نمی شود و یک دور نگاه کند تا آخر عمرش هم نمی شود یک دور نگاه کند انسان تا وقتی اینها را نداند وقتی به اومی گویند برو خودت را بشناس نمی فهمد یعنی چه برو خودت را بشناس چی رابشناسم خوب مگر من کیم ، باید وارد این درسها بشویم تا بفهمد معنی خود شناسی یعنی جه اینها را متوجه بشود .
برای بهتر روشن شدن این مسئله که قوای ادراکی جلوات همان روح و حقیقت من است دقت و تامل در هر کدام از این قوای ادراکی نزدیکترین راه است که شهودی و عینی هم است.
یعنی ما دقت کنیم که دیدن ما چه است می فهمیم که منم دارم می بینم . دیدن کار کیه ؟ من است. آیا آنی که می شنود غیر من است یعنی آن کسی که می بیند آن کسی که می شنود دو تاست؟ و این که تخیل می کند با این که تعقل می کند دو تاست؟ چطوری جمع میشوند اینها و یک نفس می تواند همه اینها را انجام بدهد . تازه یک نفس در یک آن هم می تواند عاشق یکی باشد و نسبت به یکی تنفر داشته باشد ،دقت کنید اینها را نفس در عین حالیکه می تواند عاشق یکی باشد می تواند نسبت به یکی دیگر تنفر داشته باشد و نسبت به یکی اصلا بی تفاوت باشد و همه اینها جمع شده در یک نفر و قاطی هم نمی شود همه اش جایگاه خود ، خاص خود شانند یک امر واحد بسیط و کارهای مختلف .
هر کسی با دقت می یابد که باصره و آنچه می بیند همان است که با کلمه من از آن تعبیر می یابد و همینطور می یابد که آنچه تعقل می کند نیز همان است که با من از آن تعبیر می آورد. و خلاصه این که هر کسی من خود را در قوای ادراکی خود می یابد. (دقت کنید) هر کسی منِ خود را در همه قوای ادراکی خود می یابد.
این اشتباهی بود که دکارت کرد دکارت حواسش به این نبود که یک منی هست جلوتر از هر ادراکی می گفت در من فکر هست پس من هستم . دقت کنید می گفت من فکر می کنم پس هستم نتیجه گرفت که آن موقع که می خواست تجرد نفس را اثبات کند وبگوید ما چیزی غیر از این هم هستیم .
من می اندیشم پس هستم یکی باید اینجا به او می گفت البته گفته بود بوعلی سینا چند صد سال پیش از او مطلب را گفته بود ، ولی آنها دسترسی نداشتند ،آن موقع که به او بگویند اینکه می گویی من اندیشه ام ،اندیشه فرع من است اول باید یک منی باشد که اندیشه گرد اندیشه کننده ای باشد اندیشه یکی از کارهای من است خود من کی هست پس من تقدم بر اندیشه ام دارم همانطور که تقدم برهمه کارهای ادراکی دارم .
قدر این جمله را بدانید هر کسی من خود را در همه قوای ادراکی خود می یابد و آن هم به نحوی که نه عین آن است و نه غیر آنها. بلکه به نحوی متجلی و جلوه های آن است.
ببینید شنیدن من غیر من نیست اما عین من هم نیست اگر این مطلب را خوب درک کنید کلی از درهای حقیقت برروی انسان باز می شود . اگر توجه کنید این که را که شنیدن من عین من نیست اما جدای از من هم نیست . غیر نیست غیر نیست این جا ست که یکسری از چیزهایی که ما فکر می کنیم فقط دو وجهی اند برطرف می شود یعنی مثلا می گوئیم که بالاخره این دیدن یا جز من است یا جز من نیست . می گوید نمی تواند غیر من باشد عین من هم نباشد .
اما جدای از من هم نباشد دقت کنید نه عین آن است نه غیر آن است حالا بیایید این را حلش کنید وقتی به خودمان مراجعه می کنیم می بینیم بله شنیدن من عین من نیست چون من شنیدم نیستم که اما غیر من هم نیست نمی توانیم بگوئیم شنیدن جزئی از من است چون من جزء بردار نیستم .
من به همه حقیقتم شنیدم اما باز آن شنیدن همه حقیقت من نیست دقت بفرمائید به این نکته من هم حقیقتم دید ن ، این ادراک دیدن را همه حقیقتم دید ،نفس دید اما دیدن همه حقیقتم نیست .
تقریباً در همین وادی هاست میخواستم بگویم این طور مسائل رابا همین طریق می توانیم بفهمیم که خداوند در داخل اشیاء است اما داخل بودنش ممازجت، ممزوج نشده است برایش و خارج هم هست حارجش هم به معنای غیریت نیست اگر ما اینرا فهمیدیم در خودمان آن مسائلی را هم که در مورد خداوند تبارک وتعالی هست بهتر می فهمیم و خیلی چیزهای دیگر آنوقت می گوید : بلکه بنحوی متجلی به جلوه های آنست :
یعنی تجلی داریم که جلوه کرده و شنیدن ، دیدن ، بوئیدن ،چشیدن اینها همه تجلی های یک امر واحد است
بند دوم : فلاسفه الهی و مخصوصاً صدرالمتألهین در باب کیفیت حدوث نفس یا روح و همچنین در باب تجرد آن و مراتب وجودی و یا قوای آن و یا در چگونگی نسبت بین روح و قوای روح تحقیقات ارزنده و مفصل و مستدل با دلائل و براهین روشن دارد. که در اینجا بازگو کردن آنها و پرداختن به آنها امکان نداشته و اصولاً از روال بحث ما خارج است و طالبین باید از کتب فلسفی استفاده کنند.
ا لحمد لله رب ا لعالمین و صل ا لله علی سیدنا محمد و آله ا لطیبین ا لطاهرین