جلسه 042 - معاد
شماره جلسه
42
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1374
ماه
1
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 042 - معاد

صفحه 182: دلیل دیگر وجود روح مجرد:

این دلیل در مورد این است که ما اگر دیدن را، ‌این بدانیم که عبارتست از افتادن صورت اشیاء و صورت اشیاء بر قسمتی از چشم، ‌حال در شبکیه، ‌بگوئیم این عبارتست از دیدن، یعنی این افتادن صورت و آن عکسی که می‌افتد و ما باعث می‌شود که شیء را ببینیم، ‌با توجه به آنچه که داریم. ادعای ما چه بود، ادعای ما این بود که دیدن یک امر مادی نیست یعنی این نفس هست که می‌بیند و در دیدنش تشخیص هایی می‌دهد، ‌چنانچه در جلسه گذشته عرض کردم که اموری از قبیل نسبت و نتیجه گیری از نسبت ،دو شیء را با هم مقایسه کردن و نتیجه گیری کنیم که آیا ایندو با هم مساویند، یکی کوچک است، ‌یکی بزرگ، ‌یکی جلو، ‌یکی عقب، ‌و چیزهایی از این قبیل خود امر دیدن مربوط به نفس است، ‌بیننده کسی دیگر است چشم فقط یک وسیله است برای انتقال تصویر و کمک می‌کند به نفس برای اینکه این عمل صورت بگیرد اما بیننده کسی دیگر است، ‌ما این بحث در این مورد است که اگر دیدن این باشد، آنی که اینها ادعا می‌کنند که فقط صرف فرا گرفتن این تصویر در قسمتی از چشم و صرفاً در حد اعصاب هست نه چیزی دیگری، بحث این پیش می‌آید که ما چطور آن صورتهایی را که می‌بینیم کوچک هستند، ‌صورتهای کوچکی که می‌بینیم، ‌اینها را قضاوت ما درباره آنها همین نیست، ‌فرض بفرمائید شما اگر یک عکس ده در پانزده ببینید، ‌در این عکس ده در پانزده مثلاً بیست تا شیء ببینید، ‌اینها را که شما با همان اندازه کوچک خودشان نمی بینید، قضاوت ما منطق هست، ‌شکل واقعی اینها در خارج. ‌می‌گوئیم مثلاض از این تصویر چه کوه بلندی، ‌چه حیوان عظیم الجثه ای. ‌مثلاً چه دریای پهناوری، ‌اینرا برای ما در یک ده در پانزده داریم می‌بینیم، ‌اما چه چیزی باعث می‌شود که ما یک همچین اشکالی را با بزرگی واقعی خودش درواقع نمایی خودش، ‌ادراک بکنیم و طرف دیگر ما اگر دیدن همین است که اینها می‌گویند باشد، ‌در ما که شکل به آن بزرگی نیست ،عکسی که می‌افتد در چشم ما یا در مغز ما انعکاس پیدا می‌کند ، ‌انعکاس به آن بزرگی که پیدا نمی کند، تصویری که مثلاً ما از کوه داریم در چشم ما می‌افتد و ما تشخیص می‌دهیم که این کوه بسیار عظمت دارد و بزرگ است، این تصویر، تصویر کوچکی است، ‌چه چیزی اینرا بزرگ می‌کند، ‌در دروس معرفت در بحث ابصار مباحث مفصلی داشتیم که یکی از آن چیزهایی که ثابت کردیم، ‌امتناع انتباع کبیر بر صغیر بود که گفتیم ممکن نیست اگر درک کننده عصب باشد، ‌ممکن نیست که یک چیز با عظمت و بزرگ در یک عصب کوچک جا بگیرد و عصب آنرا با همان بزرگی ادراک نکند و تشخیص ندهد، ‌اگر قرار بود عصب باشد عصب آنرا به همان چیزیکه کوچک هست می‌گرفت و تشخیص می‌داد که اینقدر است، ‌اینطور نیست که، ‌ما یک تصویر کوچک داریم. ‌اما واقع نمایی آن فراموش نمی شود، مدرک این واقع نمایی کیست؟ ‌چه کسی است که این تصویر را ولو کوچک هست به بزرگی واقعی خودش ادراک می‌کند، در واقع این فرع بر این است که ما معتقد باشیم که محسوسات ما و علوم ما واقع نمایی دارند این را خوب دقت کنید بحث مهمی است اگر ما به سان بعضی از دانشمندان غرب معتقد باشیم که علم نسبیت دارد واقع نمایی ندارد بعد از این دلیل نمی توانیم دیگر استفاده بکنیم، ‌برای تجرد نفس، ‌ما زمانی می‌توانیم از این دلیل استفاده بکنیم که بگوئیم علم، ‌واقع نمایی دارد، ‌یعنی آنچه که ما ادراک می‌کنیم، ‌درست مطابق واقع است، ‌علم با منطق بر واقع است. ‌من خیال نمی کنم که این بیست و پنج سانت است، ‌واقعاً بیست و پنج سانت است، خیال نمی کنم که یک کوه مثالً با ارتفاع فرض بفرمائید دویست متر مثلاً در مقابل من است، ‌نه واقعاً یک همچین چیزی هست، ‌آنها می‌گویند یک عده ای معتقد هستند که این دقیقاً منطبق بر واقع نیست، ‌هر چند این حرف است که می‌زنند والا از خود آنها هم سوال کنید شما این تصویری که دارید می‌بینید، ‌واقعاً فکر می‌کنید همین قدری هست که در تصویر هست، ‌خود شما فطرتاً چه می‌گویید، ‌وقتی یک عکسی را می‌بینید، ‌چه تشخیصی می‌دهید، ‌همان تشخیصی را می‌دهید که دیگران و بقیه افراد دیگر می‌دهند، ‌تشخیص دیگر یکه شما نمی دهید، ‌ولو قولاً بگوئید این آن نیست، ‌اما عملاً همان است، ‌شما بگو که مثلاً اندازه این کوهی که ما می‌بینیم خیال می‌کنیم که این کوه اینقدر بلند است. ‌خوب آنوقت باید قدم بزنی بروی بالا دیگر، قدم بزن برو بالا ببین که اینقدر بلند هست. ‌هر چند آنها در محسوسات لمسی هم به همچنین چیزی گهگاهی قائل هستند که بهرحال در ملموسات هم ما حتی نسبیت داریم، ‌واقع بینی داریم.

‌( صفحه 182:بند دوم) از جمله موضوعات و مسائل مشکل که منکرین روح مجرد در انسان در توجیه و تفسیر آن و در گوشه و کنار آن معطل بوده و نتوانسته اند با موازین و احکام مادی توجیه بکنند و هیچ وقت هم با این موارد قابل پیگیری نیست مسئله بزرگ دیدن صورت های نقش بسته در اعصاب چشم مغز است اگر عمل دید که همان نقش بستن صورت در چشم و مغز باشد با قطع نظر از همه اشکالات گذشته باید ما صورت کوچکی را ببینیم و درک بکنیم. و باید ما صورت کوچکی را ببینیم ودرک کنیم چرا؟ آنی که در محور عصب می افتد صورت بزرگی نیست. ما از طریق های دیگر هم این قضیه را رد کردیم در دروس معرفت گفتیم اگر یک مثلث یا مربعی تصور کنید که ضلعش مثلاً هزار کیلومتر است ما می توانیم یک مربعی تصور کنیم الان در خارج که ضلعش هزار کیلومتر است خوب این تصور ما که الان است یک همچین مثلثی را ما داریم ادارکش می کنیم الان، ادراک دارد صورت می گیرد دیگر. این کجای ما قرار دارد یک مثلث یک غول یک دریای را تصور بکنیم این کجای ما قرار دارد. زیرا آنچه در عصب نقش بسته است صورت کوچک، و آنچه می بینیم و درک می کنیم به مراتب بزرگتر از صورت نقش بسته است. پس ما در واقع به صورت طبیعی صورتهایی که در مغزتان است واقعاً به همان اندازه ای که هست ادراک نمی کنند، صورتی که در چشم و مغز است یک اندازه دارد و ادراک ما اندازه دیگری دارد. آنچه منکرین روح مجرد گفته اند خلاصه می شود در این که بزرگ کردن صورت های نقش بسته در مغز و بزرگ دیدن آنها با مقایسه ی صورت های نقش بسته با یکدیگر به دست می آید. حال ببینیم که این گفتار در تحلیل با کدام اشکالاتی مواجه هست، اولاً که پنبه ی قضیة مقایسات که در اقتدار قبلی زدیم که اصلاً مقایسه وقتی می‌گوئیم چشم قابل مقایسه نیست، ‌مقایسه کننده نیست و عصبها هم مقایسه کننده نیست، ‌یعنی عصب نمی تواند مقایسه کند چشم هم نمی تواند مقایسه کند یعنی بگوئیم اینرا با این مقایسه می‌کند بعد قضاوت می‌کند که این شکل از شکل دیگر بزرگتر است. ‌حالا بخوانیم ببینیم نویسنده محترم « حفظه الله تعالی» چه می‌فرمایند:

صفحه 183: بند دوم : اشکالات متعددی در این گفتار و یا در این توجیه وجود دارد اول این که اگر مقایسه ای وجود داشته باشد نتیجه ای که از آن به دست می آید بزرگی و کوچکی خود صورت های نقش بسته نسبت به یکدیگر خواهد بود و این که صورتی نسبت به صورت دیگر معین چند برابر آن و چند برابر بزرگتر یا کوچکتر از آن است.

عرض کنم که شما می‌گویید که ما مغز و عصب اینها مقایسه می‌کند، مغز و عصب آنی که در خارج است را مقایسه نمی کنند، ‌چه را مقایسه می‌کند، آنی که دارد الان ادراک می‌کند دیگر، ‌ما راه ارتباطی که با خارج نداریم که جدا از طریق حواسمان اگر چشم ما کور باشد، ‌ما دیگر هیچ ارتباطی با آنچه که داریم می‌بینیم نداریم لذا قضاوتی هم نمی توانیم بکنیم. ‌الان اگر من دارم به این کوه که در مقابلمان است و از پنجره هم مشخص است نگاه می‌کنم، ‌نگاه من در واقع به خود اینکه نیست به چه است؟ ‌به تصویرذهنی من به تصویر ذهنی که من الان دارم از آن، ‌آن تصویر را من الان می‌بینم، ‌ادراک من اینست. ‌خوب این ادراکی که من الان دارم با این، ‌اگر قرار باشد مقایسه ای هم صورت بگیرد، مقایسه برای چه باید صورت بگیرد؟ باید این عکسها را، ‌ما می‌گوئیم فرض بفرمائید این مقایسه است، ‌مقایسه خوب باید همین تصویری که الان من دارم از آن مقایسه کنند دیگر، ‌آن چیز خارجی اش را که من مقایسه نکردم دیگر. ‌من دارم آنی را که برداشت کردم مقایسه می‌کنم. ‌می‌گویم دو تا شکل برداشتم یک کوه و یک درخت هم پایینش حالا باید مقایسه کنم. ‌

بند دوم صفحه 183 خط دوم : اگر مقایسه ای وجود داشته باشد نتیجه ای که از آن به دست می آید بزرگی و کوچکی خود صورت های نقش بسته ی نسبت به یکدیگر خواهد بود و این که صورتی نسبت به صورت معین چند برابر آن و چه اندازه بزرگتر و یا کوچکتر از آن است و هیچ وقت این مقایسه ما را به بزرگی واقعی صورت های نقش بسته هدایت نخواهد کرد. و بزرگ دیدن صورت نقش بسته در مغز از طریق این چنین مقایسه ای به دست نخواهد آمد. دوم این که اگر از اشکال اول صرف نظر نمودیم و فرض کردیم که بزرگ دیدن اشیاء از طریق مقایسه است و با این مسئله روبرو می شویم که این مقایسه و نتیجه گیری از چیست و از کدام موجود است؟ و به تعبیر دیگر مقایسه کننده کیست آیا اثری از اعصاب هم مخصوص عمل مقایسه است؟ اگر چنین است این عمل مقایسه را عصب چگونه انجام می دهد و نحوه آن کدام است و نیز انتقاد به بزرگی واقعی و حجم واقعی یک شی مبصر (شیء مبصر یعنی شی دیده شده) از چیست؟ و اگر آن هم از عصب است چگونه و به چه صورتی است؟ آیا این کارها را می شود به یک موجود مادی مثلاً عصب نسبت داد؟

ما درجلسه قبل گقتیم که مقایسه کننده، ‌اول از این که هر یک از حواس ما فقط یک کار انجام می‌دهد، یک کار بسیط، چشم فقط می‌بیند، ‌اما قضاوت نمی کند، مثلاً نگاه می‌کند همه چیز را می‌بیند، اما اینکه این چیز استیل است، ‌آهن و یا چدن است یا این از آن بزرگتر است، ‌اینرا که چشم قضاوت نمی کند، قضاوت کننده کسی دیگر است، تشخیص می‌دهد این چه است؟ ‌چشم فقط تصویر را منتقل می‌کند، ‌برداشت از یک تصویر کار کیست؟ ‌کار کسی دیگر است، ‌او است که این تصویر، ‌فقط یک عکس برداری است همین، ‌اما، ‌کار قضاوت در مورد تصویری که داریم و الان ما داریم می‌بینیمش را و با چشم نیست دیگر، ‌تشخیص نمی دهد، ‌نسبت برقرار نمی کند.

و آیا این کارها را می شود به یک موجود مادی و مثلاً‌ به عصب ها نسبت داد و این جمله مفهوم معقولی دارد که بگوییم دیدن یک چیز به این شکل است که صورت کوچکی از آن در مغز و در عصبی نقش می بندد و در عصب دیگر و یا همان عصب صورت های نقش بسته را با یکدیگر مقایسه می کند. و از این مقایسه به حد واقعی همان چیز پی می برد. و آیا این مسائل با موازین مادی قابل تصویرسازی است؟

مثلاً ما سراب می‌بینیم. ‌در سراب ما چه را می‌بینیم؟ ‌چه را می‌بینیم در سراب وقتی داریم سراب را می‌بینیم. ‌آب ها می‌بینیم در سراب دیگر، ‌در سراب ما آب می‌بینیم، اما آیا قبول می‌کنیم که این آب است؟ داریم آب می‌بینیم، ‌اما قضاوت نمی کنیم راجع به آن که این آب است، ‌مثال ناقصی بود که زدم فقط برای اینکه مشخص شود که قضاوت کننده ،کسی دیگر است. ‌

بند آخر صفحه 183: از مسائل مهم ومشکل که منکرین روح مجرد با آن در انسان روبرو می شوند و قابل توجیه و تفسیر با موازین مادی نیست و هم با جملات و تعبیرات مبهم خود را قانع و دیگران را ساکت می کنند مسئله ی یادآوری و تصدیق در اشیای مبصر است. یعنی چی؟

‌یعنی شما مثلاً این را دیدید، در دست بنده است مثلاً انگشتر بنده است مثلاً مدتی ندیده ایش بعد که در دستم می‌بینیش یادتان می‌آید که اینرا قبلاً یکجا دیده اید یا یک شخص را یا یک منظره ای را با یک کتابی ویا یک مطلبی را. حالا مطلب که یک مطلب است و یک مفهوم است، اشیا را حالا فعلاً بگیریم.

ادامه مطلب: شخصی راکه امروز می‌بینیم و صورت آن را درک می کنیم و بعد از زمانی باز همان شخص را دوباره می بینیم، بر میگردیم یادآوری و تصدیق می کنیم و می گوییم این شخص را قبلاً دیده ام و این همان است که دیده ام. در اینجا صورت مدرک ذکر بعدی را با صورت مدرک قبلی تطبیق نموده و عین آن می یابیم و سپس قضاوت نموده و حکم به عینیت می‌کنیم. خط هفتم ص184

حکم به عینیت می‌کنیم یعنی چه؟ یعنی این همانی است که من قبلاً دیده ایم.

حال اگرجز بافت جز بافت مادی بدن، و جز اعصاب و نقش بستن صورت ها در اعصاب چیز دیگری در بین نیست این مسئله را چگونه باید توجیه کرد. تطبیق چگونه است و عصب چگونه عمل تطبیق را انجام می دهد. چگونه انطباق آن می دهد و سپس قضاوت به این که این صورت همان صورت قبلی است از چیست. و اگر آن هم از عصب است چه مفهومی دارد یعنی اگر قضاوت یک عمل عصبی و مادی است ترسیم آن چگونه است و آیا این مسائل با موازین مادی قابل تفسیر است؟

در مورد اینکه اصلاً قضاوت کار عصب ماده نمی تواند باشد که قبلاًصحبت کردیم، جلسه قبل هم توضیح دادیم. ‌عرض کردیم که اصلاً اصولاً ماده منات و ملاک غیبت است .اصلاًدوجز، ماده از همدیگر خبر ندارند چه برسد به اینکه به یک آگاهی و علم برسد وآن آگاهی وعلم خودشان را را داشته باشند و بدانند که این آگاهی وعلم نزدشان هست و بصورت حضوری هم باشد درنزدشان بخصوص اگر دارا باشند.

بند اول صفحه 184 : منکرین روح مجرد در این مسئله گفته اند که صورت بعدی وقتی که در عصب و مغز نقش می بندد، با مشابه خود که قبلاً در مغز وجود داشت تطبیق می کند و ما می فهمیم که این همان است که قبلاً دیده بودیم. شما خود منصفانه در این گفتار تأمل نموده و قضاوت بکنید که تا چه حد مسئله را حل می کند. و ببینید معنی این جملات چیست. این که جمله ی صورت بعدی با مشابه خود که قبلاً در مغز وجود داشت تطبیق می کند چه معنایی می دهد و جمله ی و ما می فهمیم که این همان است که قبلاً دیده بودیم چه مفهومی دارد؟

چون الان خودشان و در کلام خودشان اعتراف به این کرده اند که یک کسی می‌فهمد که ایندو تا با هم یکی اند، قضاوت کننده ای هست که تشخیص می دهد، این همانی است که من دیده ام و اما این قضاوت کننده کیست. ‌حتی شما هم لازم نیست دو تا تصویر ببینید، ‌شما یک موجودی را که اصلاً ندیده اید، ‌دو مرتبه در خواب می‌بینید، ‌دو بار در خواب می‌بینید، می‌گوئید من دوبار است در خواب یک موجود عجیبی را دارم می‌بینم. ‌دو بار است در خواب دارم کسی را می‌بینم، ‌اصلاً ابصار خارجی هم صورت نگرفته، ‌قضاوت می‌کنید، ‌صبح پا می‌شوید می‌گوئید من یک موجود عجیب را که تا به حال ندیده ام دو مرتبه دیدمش. ‌یا مثلاً رسول خدا (ص) : چهره رسول الله را حضرت صاحب (سلام الله علیه) دیده اند دو مرتبه دیده اند مثلاً حالا ممکن است چهره صاحبی را که شما دیده اید با چهره صاحب واقعی تطبیق نکند اما چهرة جدیدی بوده برای شما دیگر، ‌یک همچین چهره ای را شما دیده اید و یا یک همچنین مکانی را شما دیده اید مثلاً می‌گوید من خواب دیدم رفتم بهشت فرشته ها را خواب دیدم. ‌فرشته که ما در اینجا ندیده ایم که مثلاً من خودم فرشته خواب دیدم ،یک چیزی مثلاً یا چیزی در مورد آسمان چهارم که خوب حالا اینرا، ‌من یک وقت یادم است مثلاً خواب دیدم که مثلاً با فرشته ای صحبت کردم، ‌با ملائک این اصلاً در خارج هم صورت نگرفته ولی یک قضاوت کننده ای هست که دارد قضاوت می‌کند که ایندو تا چه هستند؟ یکی اند البته حالا باز چیزهای دیگری هست که من قبلاً در دروس معرفت گفتم که خود مسئله خواب : مسئله خواب ما در خواب چیزهایی را می‌بینیم که مغز ما از طریق حواس هیچ یک از حواس برداشت نمی کند صدایی می‌شنویم، ‌صدایی می‌فهمیم، ‌چیزی می‌بینیم، ‌بویی، ‌مزه ای و چیزهای مختلف و هیچکدام از آنها در خارج با بوسیله هیچیک از حواس ادراک نکردیم. ‌ولی همه اش را هم داریم می‌خوانیم، ‌تأثیر خاص خودش را هم می‌گذارد.

خط چهارم بند دوم صفحه 184 : و جمله : و ما می‌فهمیم که این همان است که قبلاً دیده بودیم چه مفهومی دارد و منظور از ما کیست؟ مگر نه این است که انسان همین ترکیب مخصوص مادی است و مگر نه این است که روح مجرد در میان نیست و مگر نه این است که در این صورت تعبیر ما می فهمیم بی معنی خواهد بود.

برویم بگوئیم ما می‌فهمیم یعنی چه؟ ‌یعنی ما غیر از این بدن باید باشیم که بگوئیم ما می‌فهمیم. ‌ولی آنچه که در بدن هست، ‌آنچه که ما داریم ادارک می‌کنیم خیلی فرق دارد. ‌ باز دلیل دیگر بر وجود روح مجرد در انسان.

بند آخر صفحه 184 : یکی دیگر از مسائل و موضوعاتی که باز با موازین مادی قابل توجیه نیست و منکرین روح مجرد در تفسیر و توضیح آن به جایی نرسیده اند مسئله فراموشی و تذکر است. فراموش نمودن بعضی از مدرکات و صور دریافت شده و تذکر و یادآوری آن بعد از فراموشی از آن موضوعات مختلف ادراک و در همه انسان ها وجود داشته و هست. و در صورتی که انسان را منحصر به همین ترکیب مادی بدانیم و ادراکات را هم یک سلسله اعمال و آثار مادی حساب بکنیم با قطع نظر از اشکالات زیادی که با آن مواجه می شویم وبه بعضی اشاره شد در این مسئله هم با اشکالاتی روبرو می شویم. 1. این که اگر ادراک تاثر خاصی از عصب ها و سلولهاست و مثلاً در ادراک مبصرات نقش بستن صور در عصب هاست و غیر از این چیز دیگری در بین نیست فراموش شدن یک صورت نقش بسته در اعصاب چه معنایی دارد؟

خوب شما می‌گوئید در عصب هست، ‌خوب عصب برداشت کرده، ‌بهر حال برداشت کرده دیگر، ‌دارد همراه خودش، شما در دیسک کامپیوتر نمی توانید بزنید که دیسک کامپیوتر و یا در ضبط صوت بزنید بعد بگوید یکجا بیش یادم رفته، ‌نگوید بهت ، ‌اگر در دیسک هست و دیسک به عنوان یک عصب برداشته می‌شود از عملش بعنوان یک عصب است دیگر. ‌اگر برداشت دیسک کامپیوتر فراموش شده که نمی گوید، ‌مگر اینکه شما پاکش کنید، ‌یعنی روی دیسک را پاک کنید آن مطلب را از روی دیسک برش دارید اصلاً برای دیسک هیچ وقت شما با یک دیسک سی سال کار کنی به شما نمی گوید پاک کنید این مطلب را، ‌هر وقت بخواهید باید باشد در حافظه و یا یک نوار کاست را مثلاً مگر مستهلک بشود و از بین برود اصل قضیه اش و الا نوار کاست همه چیز دارد و خودش هم حفظ می‌کند. ‌

صفحه 185 : بند اول : خط چهارم : از باب مثال وقتی انسان معینی را دیده ایم و صورت آن در مغز نقش بسته است و سپس فراموشی نسبت به صورت مذکور پیش می آید آیا در این وقت صورت مذکور از نقطه ای که نقش بسته بود زایل می گردد؟ تذکر و یادآوری چه صورتی دارد؟ اگر فراموشی با زوال صورت از مغز است هیچ وقت تذکر و یادآوری و دوباره علم پیدا کردن به آن امکان نخواهد داشت. مگر این که باز با همان انسان معین روبرو بشویم و صورت جدیدی از آن در مغز ما نقش بسته و منطبق بشود در صورتی که خیلی وقتها پیش می آید که صورتی را فراموش می کنیم و بعد از تامل به یاد می آوریم و براساس اسباب و عللی متذکر می شویم و دوباره علم پیدا می کنیم. اگر فراموشی با زوال صورت نیست و صورت ادراکی همیشه به جای خود محفوظ است فراموشی معنایی نخواهد داشت زیرا به عقیده ی اینان دیدن و ادراک یک صورت مبصر جز در نقش بستن آن در مغز چیز دیگری نیست. ‌

یعنی شما وقتی می‌گوئید، ‌اگر می‌گویی زائل شده، ‌خوب پس چرا یادمان می‌آید، ‌اگر بگوئیم زائل نشده و در مغز هست، ‌خوب سوال پیش می‌آید که چرا فراموش کردیم .

بند چهارم 185: اگر مسئله فراموشی و تذکر را در ابواب ادراکات مورد بررسی و پژوهش قرار بدهیم و بخواهیم با موازین مادی و براساس عقیده منکرین روح مجرد توضیح بکنیم با اشکالاتی بیشتر از اشکالات موجود در فراموشی صورت مبصرات مواجه می‌شویم. (خط چهارم)

در آنجا به چند تا اشکال برخورد کردیم، ‌اگر بخواهیم شنیدنیها را به کار ببریم و تخیلات و خوابهایمان را، ‌بوها را، ‌مزه ها را، ‌اینها را بخواهیم بیاد بیاوریم، ‌مسئله خیلی مشکل تر خواهد شد.

ببینید بحث کیفیت یک بحث است، ‌بحث اینکه اینها ادعا می‌کنند عملاً ممکن است یا نیست با موازین خودشان آن بحث دیگری است. ‌ما با موازین عادی که بررسی می‌کنیم می‌بینیم در موازین مادی جای نمی گیرد، ‌غلط از آب در می‌آید، ‌یعنی ما گاهی وقتها، ‌ببینید، ‌دقت بفرمائید، ‌ما خیلی وقتها است که در مورد باصطلاح یک چیزی داریم فکر می‌کنیم پاسخهایی را که می‌دهیم، ‌دو جور است، ‌یکبار پاسخ سلبی می‌دهیم، ‌یکبار پاسخ ایجابی می‌دهیم. ‌پاسخ سلبی اینطور است که ما مثلاً دربارة یک چیز، ‌مثلاً دربارة نفس انسان صحبت می‌کنید و یا در مورد خود انسان و حقیقت انسان یک پاسخ صلبی می‌دهیم و بعد با بررسی که می‌کنیم مثل همین اینها، ‌پاسخ صلبی این است که با موازین ماده جور در نمی آید، ‌پس ماده نیست. ‌اما اینکه پس چه هست، ‌این یک بحث دیگر است، ‌حالا ماده نیست، ‌شما هم می‌گوئید ماده نیست، ‌ما هم قبول کردیم که ماده نیست، ‌خیلی خوب حالا، اگر ماده نیست پس چیست. این یک مشکل دیگر است. که باید ثابت کنیم که چه هست یعنی واقعیت این چه هست. روح مثلاً واقعیتش چیست. شما مثلاً می گویید این ماده نیست ‌ثابت هم کردیم که ماده نیست، ‌حالا در این مقام هستیم که اثبات می‌کنیم موازین مادی قابل توجیه نیست، ‌در مورد این احساسات و ادراکات.

اگر مسئله فراموشی مثلاً اگر در جایی که چند بیت شعر را حفظ کردیم و می دانیم و سپس فراموش میکنیم و بعد از فراموشی دوباره به یاد می آوریم همین مسئله فراموشی و تذکر را بررسی بکنیم با اشکالات بیشتر و پیچیدگی هایی روبرو می شویم که به هیچ وجه با آثار و لوازم ماده و مادیات سازگار نیست.

مثلاً شما در خواب یک جمله ای را به شما می‌گویند، ‌یک بیت شعر می‌نویسید، ‌بهت می‌گویند یک شعر را اصلاً، ‌یک بیت شعر، ‌آنجا می‌فهمی که یادت هم هست، ‌این شعر را هم قبلاً نشنیده ای یا این جمله را قبلاً نشنیده بودی، ‌خوب صبح پا می‌شوی یادت می‌آید دیگر، ‌یعنی می‌بینی یادت هست، ‌از طریق گوش هم استفاده نکرده ای دیگر، ‌از طریق گوش مادی خودت استفاده نکرده ای دیگر، یک بیت شعر را به تو گفتند این شعر را هم قبلاً نشنیده بودی حالا الان، ‌خیلی از شعرا بوده اند که یک غزل را هم در خواب سروده یک غزل گفته، ‌صبح هم پاشیده غزلش را نوشته یا مثلاً از یک کسی کمک گرفته، ‌یک کسی آمده مثلاً دو بیت شعر گفته و بقیه اش را این گرفته و رفته، ‌آمده یک جمله را درخواب گفته. ‌یک جمله ای در خواب گفته، ‌یعنی در خواب الان هم پاشده در ذهنش هستش. ‌بعضی وقتها هم یادش می‌رود، ‌می‌گوید یادم نیست تو خوا ب یک چیزی به من گفته اند، یک راهنمایی کرده اند، راهنمایی یادم رفته. ‌این راهنمایی یادت می‌رود. ‌بعد در موقع خودش یکدفعه یادت می‌آید، ‌می‌گویی، ‌این همان صورتی بود که من در خواب دیده بودم و یادم رفته بود دیگر. ‌این همان جمله ایست که من در خواب شنیده بودم و یادم رفته بود. ‌الان به آن برخورد کردم و خیلی چیزهای دیگر.

در همین مورد، ‌این سوالات پیش می‌آید که اگر جز ترکیب مادی بدنی مسئله ی دیگری در انسان نیست اولاً اصل حفظ کردن یک قطعه شعر یعنی چه؟ و وقتی غیر از بافت خاص عصبی چیز دیگری در بین نیست و همه ادراکات از آثار وجودی همین بافت عصبی است حفظ کردن به چه صورتی در این بافت خاص پیاده می شود. آیا این اشعار روی قسمتی از بافت مادی همانند یک صحیفه معمولی نقش می بندد؟ و آیا این نقش و نقش بستن به صورت کتابت نوشته شده می باشد و یا به صورت دیگری؟ آیا در موقع فراموشی این نقش زایل می گردد؟ اگر زائل می گردد دوباره به یاد آوردن بعد از تامل چه مفهومی دارد و اگر زایل نمی شود فراموشی چه معنایی می دهد؟ آنگاه که در هنگام فراموشی یک یا دو کلمه از اول همان قطعه شعر را می شنویم فوراً متذکر شده و بقیه را به یاد می آوریم. مسئله را چگونه باید تجزیه و تحلیل کرد؟ زیرا که اگر نقش یک قطعه شعر از بافت مادی زایل گشته با شنیدن یک یا دو کلمه به یاد آوردن بقیه معنایی ندارد. و اگر زایل نشده است و نقش به جای خود باقی است اصل فراموشی بی معنی خواهد بود و اگر اصولاً نقشی در بافت مادی بدنی وجود ندارد و حفظ کردن یک قطعه شعر به صورت دیگری است باید به این فکر افتاد که مسئله حفظ کردن یک قطعه شعر مانند ادراکات دیگر یک عمل مادی نیست و بالاتر از تاثرات و انفعالات عصبی است.

بعضی وقتها یک حالت خاص هست. ‌حالت خاصی در یک زمان برایت تداعی می‌شود، ‌این حالت، ‌حالت عجیبی است که به من دست داده الان و یک مرتبه هم مثلاً چند سال پیش یک همچنین حالت عجیبی را داشتم، ‌اصلاً مجموعه است، تصویر نیست، ‌شکل نیست، ‌صدا نیست، ‌یک ادراک خاص است، ‌یک احساس خاص است که به شما دست داده و شما می‌گویی من نمی دانم این چیست و الان دوباره این حالت به من دست داده و خیلی چیزهای دیگر هست که باید واقعاً در موردش فکر شود وصحبت بشود. ‌بماند برای جلسه بعد. ‌

والحمدلله رب العالمین