جلسه 041 - معاد
شماره جلسه
41
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1373
ماه
12
روز
28
متن کامل (خام) ‌ جلسه 041 - معاد

از این جلسه به بعد ، نویسندة محترم ( حفظه الله تعالی ) می پردازند به بیان تجرد نفس و دلائل تجرد نفس . وقتی می گوئیم مجرد هست ، مجرد یعنی عاری ، بری . مجرد از ماده یعنی بری از ماده است . دور است از ماده . وقتی می گوید موجودی مجرد است یعنی منظور اینست که ماده نیست .

صفحة 178 : خصوصیات موجود مادی و غیر مادی . ماده که از نظر فلاسفةالهی عبارت است از قوه محض و قبول محض و فعلیت آن همان قوه ی همه فعلیت ها بودن است. و با قبول هر فعلیتی و یا هر صورتی به صورت همان فعلیت صورت در می آید. و همه صورت ها و فعلیت ها روی آن می آید. و نیز همه تحول ها و تبدل ها و کون و فساد و تغییرات را قبول می کند. یک حقیقت و واقعیت عینی است و ناملموس و نامحسوس است ودر همه موجودات و حقایق مادی وجود دارد پس اصل ماده را دقت بفرمایید که ما می گوییم ماده چیست؟

ماده که ، می گوئیم موجودات مادی از ماده تشکیل شده اند یعنی چه ؟ وقتی می گوئیم مادة محض ، جدای از مادة غیر محض است ، ما الآن فرض بفرمائید این گل انگور را داریم این سینی را داریم ، این کتاب را داریم . اینها ماده هستند ، اما مادة محض نیستند . ماده هستند به اضافة یک صورت خاصی که گرفتند . صورت بلند گو ، صورت سیم ، صورت کتاب . ماده ای هست که به صورت کتاب هست بصورت بلند گو است ، به صورت سیم هست . اما وقتی صحبت از مادة محض می کنیم . مادة محض عبارتست از آن چیزی که با اصطلاح به همة این صورتهای مختلف در می آید ، هیچ فعلیتی خودش ندارد . هیچ صورتی خودش ندارد ، جز اینکه می تواند فعلیت پذیر باشد ، آنجا که فرمود که (( فعلیت آن همان قوة همة فعلیتها بودن است )) یعنی همین قوه یعنی که این ، توان دیگر ، یعنی توان . توان پذیرفتن همة فعالیتها و همة صورتها را دارد . خود فلاسفه یک تعریفی دارند ، می کنند از این ، ماده ، به این معنا که الآن ایشان شرح می دهد به آن می گویند هیولا . هیولای اولی مثلاً من اگر بخواهم توضیح بیشتری بدهم بر می گردانم شما را به عناصر . در عناصر شما مثلاً اکسیژن دارید . هیدروژن دارید ، کربن دارید ، آهن دارید ، اما همة اینها چه هستند ماده هستند اما ماده ای که صورت چه چیزی را دارد ؟ صورت آهن بودن را دارد . ماده ای هست که صورت مس بودن ، به همة شان ما اطلاق چه می کنیم ؟ اطلاق ماده بودن را می کنیم . آن چیزی که یک زمان می شود مس ، یک زمان می شود آهن ، یک زمان می شود طلا ، یک زمان می شود سرب ، آنرا در اصل آن چیزی را که این صورتهای مختلف را پذیرفته ، به آن می گویند ماده . یک مرتبة دیگر این قسمت را می خوانم . دقت بفرمایید .

بند سوم صفحة 178 : ماده که از نظر فلاسفه الهی عبارت است از قوه ی محض و قبول محض تا اینجا بنویسید قوه محض و قبول محض بودن. فعلیت آن همان قوه همه فعلیت ها بودن است. و با قبول هر فعلیتی و یا هرصورتی به صورت همان فعلیت و صورت در می آید. و فساد و تغییرات را قبول میکند. ببخشید و همه صورت ها و فعلیت ها روی آن می آید و نیز همه تحول ها و تبدل ها و کون و فساد (کون و فساد یعنی ایجاد و فساد) ایجاد و فساد و تغییرات را قبول می کند. این ماده چیست یک حقیقت و واقعیتی عینی است و ناملموس و نامحسوس است ودر همه موجودات و حقایق مادی وجود دارد. یعنی ما ماده صرف در طبیعت نداریم.

هیچوقت ما ماده صرف و محض در طبیعت نداریم . شما دست روی هر ماده ای در طبیعت بگذارید ، ماده ای است که به صورت قاطی شده ، یعنی یک صورت خاصی دارد ، فلز بودن ، مثلاً گاز بودن ، مایع بودن ، یا فلزات اقسام فلزات . مس ، آهن ، سرب ، روی و چیزهای دیگر و مادة خالص به آن معنایی که می گویی این همان ماده ای هست که هیچ قوه ای و فعلیتی جز پذیرفتن همة فعلیتها ندارد نمی توانیم اینرا پیدا بکنیم ، همچنین چیزی ، همه جا ماده است در خارج همیشه همراه با یک صورتی است ، همیشه با یک صورتی همراه است . بله خوب هست دیگر ، یعنی وجود عینی دارد ، یعنی وجود دارد . به این معنا . واقعیت عینی یعنی یک واقعیت خارجی ، عینی که می گویند . هر وقت گفتند در مباحث عقلی یا فلسفه یعنی یک واقعیت خارجی ، یک موجود ، یک واقعیت عینی در واقع یک واقعیت چه است ؟ در واقع ذهنی است ، یعنی چیزی خیالی نیست ، یک امر بافتة ذهن نیست ، واقعاً هم چنین چیزی ، شما به هر حال وقتی اینها را تجزیه کنید ، هر کدام از موادی که اطرافتان هست تجزیه کنید بهر حال در نهایت می رسید به چیزی که اینها را این صورتها را توانسته قبول کند این صورتها رویش چه شده اند ؟ سوار شده اند .

بند چهارم صفحة 178 : ماده دارای آثار و لوازم بخصوصی است که طبعاً در همه موجوداتی که در آن ها ماده وجود دارد و مادی هستند این آثار و لوازم مخصوص خواهد بود. و نمی شود موجود مادی این آثار و لوازم را نداشته باشد زیرا هر کجا ماده بود این آثار و لوازم خواهد بود و اگر موجودی این آثار و لوازم را نداشت مادی نخواهد بود و ماده در آن وجود ندارد و نیز اگر موجودی دارای آثار و لوازم دیگری که با آثار و لوازم ماده نمی سازد باشد باز ماده نبوده و ماده در آن نیست. خوب این طبیعی است شما در دروس دورة راهنمایی هم خوانده اید ، ماده به هر حال خصوصیاتی دارد . مثلاً حجم دارد فضا را اشغال می کند . اینها ماده ای که خوانده ایم . طول ، عرض ، ارتفاع ، وزن دارد و این چیزهایی که می خوانیم و اگر چیزی مثلاً هم فضا اشغال کرد و وزن داشت طول و عرض و ارتفاع داشت می توانیم حکم کنیم که چه است ؟ ماده است ، اگر موجودی ما یافتیم که این چیزها را نداشت ، این خصوصیات مادی را نداشت ، دیگر نمی توانیم بگوئیم که ماده است . بهر حال ماده چون این خصوصیت خودش را به صورت ذاتی دارد ، طول ، حجم دارد عرض دارد ، ارتفاع دارد ، وزن دارد ، مکان گیر است ، قابل وضع هست یعنی می توانیم یک چیزی در مقابلش بگذاریم ، پشت سرش بگذاریم ، می توانیم چیزی بالاش بگذاریم ، می توانیم پایینش بگذاریم ، وضع گیر است ، فعل و انفعال درش صورت می گیرد . اینها همه خصوصیات ماده است ، هر کجا ماده باشد اینها هم هستند و هر موجودی که این خصوصیات را داشت معلوم است آن موجود ماده است .

بند پنجم 178 : انسان به عنوان یک حقیقت و واقعیت عینی مبدأ یک سلسله آثار و دارای لوازم و احکام بخصوصی است. که لازمه ی وجود عینی انسان بوده و انسان بدون این آثار و لوازم وجودی، خوب ، وقتی می گوید (( انسان به عنوان یک حقیقت و واقعیت عینی )) یعنی چه ؟ یعنی انسان یک موجود خیالی نیست در مقابل کی است این صحبت ؟ این در مورد سونت ئیها بود که می گویند ما خیال می کنیم که هستیم در واقع نیستیم ، ما خیال می کنیم که هستیم ، می گوید نه انسان یک موجود است واقعیت دارد ، هست ، عینی است ، موجود ذهنی نیست و مبدأ یک سلسله آثار است ، انسان فقط تغییر و تحولاتی ایجاد می کند ، آثاری از خودش ایجاد می کند ، این همه آثاری که ما در طبیعت در جهان داریم می بینیم اینها آثار انسان است دیگر . احکام و لوازم خاص خودش را هم دارد که اینها لازمة وجود عینی انسان هستند .

بند ششم صفحه 178 : آثار و لوازم وجودی انسان به دو بخش تقسیم می شود قسمتی از آثار و لوازم وجودی انسان آثار و لوازم موجود در موجودات مادی و قابل توجیه و تفسیر با آثار و لوازم احکام مادی نیست. برای قسمتی از آثار و لوازم وجودی انسان آثار و لوازم خاصی است که در موجودات مادی نمی تواند باشد و قابل تفسیر و توجیه با موازین ماده نیست.

خوب انسان مثلاً وزن دارد ، فضا اشغال می کند از نظر بدنی. غذا می خورد ، کارهایی که است ، اینهایی که ما نگاه می کنیم حکم می کند که انسان چه دارد ، انسان ماده است ، ماده دارد آثار و لوازم مادی دارد انسان تأثیر و تأثرات مادی می گذارد ، مثلاً صوت تولید می کند ، چیزهایی از این قبیل . اما یک سری آثار ، از انسان که اینها را ما نمی توانیم حکم مادی به آن بکنیم . از انسان چیزهایی خارج می شود یک چیزهایی صادر می شود که اینها احکام ماده برایش سوار نیست مثلاً می گوید : دلم تنگ شده است برای کسی ، این دلتنگی را با کدامیک از مقیاسهای مادی می شود اندازه گرفت . چند کیلو ، چند متر ، هیچ مقیاسی ، فلان کس را دوست دارم ، محبت داشتن ، نفرت داشتن از کسی ، اینها احکامی است که از انسان صادر می شود دیگر ، آثارش از انسان ظهور می کند . خشم ، کینه ، ترس ، عشق ، محبت ، حسادت و خصوصیات دیگری که از انسان صادر می شود . اینها لوازم مادی نیست دیگر ، اینها احکامی است که در ماده پیدا نمی کنیم . اینها مربوط به امر دیگری است ، نمی توانیم این چیزها را در ماده پیدا کنیم .

صفحه 179 بند اول : این قسمت از آثار وجودی انسان آثار یک موجود بالاتر از ماده و مادیات و موجود مجرد از ماده است و حکایت از این می کند که در انسان علاوه بر ترکیب مادی آن حقیقت دیگری هم وجود دارد که منشأ این قبیل و این قسمت از آثار و لوازم وجودی است حقیقت دیگری که از صنف حقایق مادی نیست و از سنخ حقایق بالاتر از ماده است ادراکات مختلف و متنوع موجود در انسان با شاخ و برگها و پیچیدگی ها و ریزه کاری های که در آنها هست و با احکام و آثار مترتب بر آنها از همین قسمت از آثار وجودی است.

فعلاً ایشان نمونه ای که زده چه است ، نمونه ای که مثال زده ادراکات انسان است ، ادراکات انسان را ایشان می فرماید چه است ؟ دارای خواص احکام ماده نیست . بحث مفصلش را دارد دروس معرفت ذکر کردیم برای دوستان .

بند دوم : هر کدام از ادراکات موجود در انسان به تنهایی و با قطع نظر از اداراکات دیگر خود دلیل بروجود حقیقت دیگری غیر از ترکیب بدنی در انسان است. یعنی اگر هر کدام از این ادراکات را مورد بحث و بررسی قرار بدهیم به این نتیجه خواهیم رسید که این ادراکات با خصوصیاتی که دارد و با احکام خاصی که دارد نمی تواند از یک موجود مادی و مثلاً از ترکیب مادی بدنی باشد و قابل توجیه و تفسیر با احکام مادی نیست. آنانی که روح مجرد و غیر مادی را در انسان انکار می کنند و ادراکات و اعمال مادی و عصبی و آثار بافت فیزیکی مخصوص بدن می پندارند غیر از ساختمان مادی بدنی که حقیقت دیگری در انسان که روح است عقیده ای ندارند در مقام توجیه مسئله ادراکات و گوشه و کنار و ریزه کاری های ادراکات به اشکالات زیادی برخورد می کنند. و نمی توانند قافیه ی شعری را که می گویند درست بکنند. اینها وقتی می گویند درد یک عمل عصبی است. می گویند انسان یک موجود صد در صد مادی است چیزی بنام روح ندارد ، حتی اگر قائل به روح هم شوند می گویند . روح چیست ؟ روح خودش ساختة ماده است و اصلاً مادی است و شنیدن اینها هر کاری که انسان می کند اینها خصوصیات اعصابی است ، این اعصاب باعث می شود انسان ببیند ، بشنود اینها وقتی می گویند درد یک عمل عصبی است و شنیدن و دیدن و تعقل و تخیل، و غیر اینها از انواع علم و درک همه اعمال عصبی است در تجزیه و تحلیل علمی نحوه های مختلف درد در ترکیب و تحلیل نحوه های مختلف درد و ریزه کاری های ادراکی به بن بست هایی می رسند که نمی توانند با موازین ماده و قوانین نظام عصبی و سلولی مسائل و موضوعات را توجیه و تفسیر نموده و خود را از بن بست ها نجات بدهند. مثلاً اینها می گویند مسئله دید که با چشم انجام می گیرد عبارت از این است که صورت چیزی در نقطه ی از چشم نقش می بندد و به وسیله اعصاب به مغز و اعصاب و یا اثر مخصوص در مغز می رسد و در آن جا نقش می بندد و ما آن صورت را می بینیم و می یابیم. البته ما گفتار مفصل آنها را کاملاً خلاصه نمودیم. و این همان عمل دید است که خیلی از ادراکات است.

اتفاقاً ما در مورد بحث ابصار در درس معرفت نفس ، چند جلسه داشتیم راجع به ابصار ، راجع به دیدن که این به دلایل مختلف ابصار امر مادی نمی تواند باشد .

آنکه می یابد کیست ؟ : بند اول صفحة 180 : وقتی از آنان سؤال می شود که اگر دیدن این است و بس و غیر این عمل عصبی مطلب دیگری در بین نیست و دیدن فقط نقش بستن صورت در عصبهاست آنکه می بیند و می یابد چیست؟ جوابی ندارند.

دقت کنید : ما می گوییم ما یک عمل دیدن داریم ، همان ایرادی که ما در دروس معرفت هم گفتیم که به دکارت وارد می شد دکارت می گفت من به همه چیز شک کردم ، به همه چیز و بعد دیدم که من فکرمی کنم ، فکر می کنم از اینکه دارم فکر می کنم سپس معلوم می شود که من هستم . بعد گفت فکر می کنم ، سپس هستم . که شیخ الرئیس ، رحمه الله علیه ، خیلی قبل از دکارت ، این سؤال را طرح کرده بود و روی هم برایش نوشته بود . شیخ الرئیس می فرمایذ که این که شما می گویید من اندیشه می کنم پس هستم یعنی چه؟ یعنی از کجا پی بردی به خودت ، از اندیشه ات دیگر ، می گوید اندیشه ام ، اگر منی نباشد ، اندیشه مال کیه متعلق به کجاست ؟ اندیشه را که ، چه کسی اندیشه می کند ، اندیشه اگر اندیشه کننده ای نباشد فکر کننده ای نباشد ، فکر معنا ندارد ، فکر را که می کند ، کسی که وجود داشته باشد ، یک موجودی فکر می کند . دیدن ، شما می گویید دیدن عبارتست از اینکه ما یک صورتی می افتد در چشممان و یک چیزی را می بینیم می گوییم خیلی خوب حالا این دیدن است . بیننده کیست؟ چه کسی میبیند ؟ و این قبل از دیدن باید بیایی به ذات فکر کنی . آنی که می بیند کیست ؟ اینرا حلش کنی . شما می گویی این عبارتست از عمل دیدن ، خوب در دوربین هم چنین چیزی هست . یعنی صورت می افتد در آن عدسی که به صورت چشم ، بصورت باصطلاح عدسی چشم ساخته شده یا جاهای دیگر . این بیننده کی است ؟این را چگونه می خواهید حلش بکنید ! فرض کنید که انسان یعنی همین بافت و ) بند دوم صفحة 180 : فرض کردیم که انسان یعنی . . . انسان جز این ترکیب مخصوص چیز دیگری نیست : این را فرض کردیم ، قبول کردیم حرف اینها را و صورتی هم در قسمتی از این ترکیب مخصوص نقش بسته ، حالا یک صورتی آمده ، عکسی را دیدیم یک چیزی را . حالا نقش بسته است . خیلی خوب که همان دیدن اوست. حال آنکه می بیند و درک می کند چیست؟ آیا کل این ترکیب بدنی می بیند؟ و یا همان قسمت که صورت در آن نقش بسته است؟ پیدا است که هیچکدام از این دو صورت درست نیست. زیرا که کل این ترکیب مادی نمی تواند صورتی را که در جزئی از آن نقش بسته است ببیند. مثلاً ما پایمان از محتوای چشممان خبر داشته باشد از آنچه که می بینیم خبر داشته باشد ، دستمان خبر داشته باشد بینی مان خبر داشته باشد و بیابد و اصولاً دیدن و یافتن کار ترکیب مادی بدن نبوده و مفهومی ندارد و همچنین خود آن قسمتی که صورت در آن نقش بسته است نیز نمی تواند صورتی را که در آن است ببیند و بیابد زیرا که دیدن و یافتن برای قطعه ای از بدن که یک قطعه ی مادی است معنایی ندارد و اگر بنا بشود هر موجود مادی صورت ... و نقش بسته ی در آن را ببیند و بیابد و درک کند باید در همه جا این چنین باشد و بدیهی است که اینطور نیست. بدیهی است که دیوار نقش موجود در آن را نمی بیند. و نمی یابد و نیز آینه نقش موجود در آن را درک نمی کند و نمی بیند و کاغذ نقش موجود در آن را نمی یابد و نمی بیند و همینطور هیچ موجودی از موجودات مادی نقش ها و صورت های موجود در خود را نمی بیند و درک نمی کند. بحث مفصلی در اتحاد عاقل و معقول کردیم در این باره، علت این که اینجا دوباره ذکر نمی کنم برای این است که مراجعه اش برای دوستان کار راحتی است می توانند آنجا مراجعه کنند که ما آنجا عرض کردیم که موجودات مادی سانت به سانتش میلی متر به میلی مترش و کمتر از میلی متر اینها وقتی بغل هم چسبیده اند هیچ کدام از اعضای ماده از همدیگر خبر ندارند ماده ملاک و ... غیبت است. یعنی همه ی اجزا از همدیگر غائب هستند این جز از آن جز خبر ندارد. حضوری پیش هم ندارند. مثالی هم زدیم که اگر ما دو تا جز ماده را بگیریم بینهایت ریز خیلی ریز اینها وقتی به هم می چسبند اول باید بگوییم که این دوتا ماده ای که به هم می چسبند هر مقدار ریز باشد اگر مجموعه ی تعدادی از اینها را جمع کنیم حجمی را تشکیل می دهد یا نمی دهد؟ تشکیل می دهد. پس معلوم است ماده ها به همدیگر تداخل نمی کنند. اگر ماده با هم تداخل می کرد آن وقت یک میلیون از آن قطعه ها را که بغل هم می گذاشتیم حجمی را تشکیل نمی داد این که هر مقدار ماده ریز باشد بغل هم بچینید یک حجمی را تشکیل می دهد این علتش این است که یک قطعه ای از این به قطعه ی بعدی می چسبد و نمی گذارد آن قطعه دوم، یعنی وقتی سه قطعه را بغل هم می گذاری معلوم است که قطعه ی دوم مانع از ارتباط قطعه سوم با قطعه اول است. که می توانند اینها با هم حجم را تشکیل بدهند. می چسبند به همدیگر. پس معلوم است که فاصله است بین قطعه اول و قطعه سوم. بواسطه قطعه دوم که وسط قرار گرفته است. پس اینها خود به خود هر مقدار هم کوچک باشند به خاطر فواصلی که دارند از هم غائب هستند. از همدیگر اطلاعی ندارند. ما در تصویری که می بینیم حضور داریم. یعنی می فهمیم تصویری را داریم برداشت می کنیم و این تصویر با ما هست ادراک داریم اصلا خصوصیت ادراک حضور است و غیبت معنا ندارد. ولی در ادراک در ماده همه اش غیبت است.

ماده هیچکدام از همدیگر خبر ندارند ، حتی چشمی که تصویری رویش می افتد ، بینندة تصویر باز خود چشم نیست ، چشم فقط یک صورتی را می پذیرد مثل چی ؟ مثل فیلم عکاسی ، مثل دوربین ، مثل چیزهای دیگر که این فقط عکس می افتد تویش ، اما خودش آگاه به این باشد و شعورش ، شعور به این داشته باشد ، اینطور نیست . مثالهای ساده ای که قبلاً در این مورد زده ایم . مولانا داستان خوبی می آورد ، داستان آن شتر . که شتری باصطلاح شخصی بر شتری سوار بود ، آن شتر می افتد و میمیرد بعد شخص دست شتر را گرفته بود و می گفت دستت که سالم است ، پایش را گرفته بود و می گفت : پایت هم که سالم است ، سرت که سالم است پس مثلاً باید بلند شود دیگر و می گفت : پس چرا بلند نمی شود یعنی ما از مرده انتظار نداریم ببینید دیگر . ما از مرده انتظاری دیگر نداریم . چشم سالم است ، شما چشم مرده را باز کنید چشم سالم است ، در سلامتش هیچ شکی نیست ، حالا عکس هم بیاندازید ، نه ما انفعالی حاصل می شود ، نه تأثیری دارد و نه دیدنی هست ، پیچ ، همین چشمی را که نمی بیند بردارید بیاندازید به یک کوری که روح دارد ، کوری که روح دارد یعنی باصطلاح زنده است ، حیات دارد ، کور بینا می شود ، عمل جراحی که الآن می کنند ، پیوند اعضاء همین است دیگر ، چشم را می آیند پیوند می دهند به یک نا بینا ، او می بیند با همان چشمی که این نمی بیند ، ولی این خودش نمی تواند با آن چشم خودش ببیند . علت اینکه من توضیح زیادی نمی دهم اینجا ، بخاطر اینست که در آن دروس مفصل بحث کردیم . اینست که دیگر دوستان به همان جا مراجعه کنند . البته چون خودش هم بحث مفصلی دارد ، بحث کمی نیست که یکی دو نفر ، تعداد زیادی دلائل بر تجرد روح آورده اند که این خودش بحث مفصلی است ، نیاز به توضیح زیاد ما هم نیست .

تقریر و توجیه دلیل بصورتی دیگر : بند آخر صفحة 180 : معمولاً منکرین روح مجرد در انسان، در توجیه مسئله دید این تعبیر را می آورد که وقتی صورت در مغز نقش بست این همان دیدن است و ما در این صورت می بینیم اگر از آنها سوال شود که منظور از آنچه که با کلمه ما از آن تعبیر می آورید و می گویید و ما در این صورت می بینیم چیست و کیست و همچنین فاعل فعل می بینم، (ببینید می بینم ضمیر دارد دیگر. یعنی من می بینم، در روش رئالیسم خواندیم که دیدن من یا دیدنم، فکر کردنم، شنیدنم، این ضمیری که می آوریم یعنی یک موجودی است که این عمل را انجام می دهد). جوابی نداشته و نخواهم داشت. همچنین فاعل فعل می بینم چیست و کیست جوابی نداشته و نخواهند داشت. زیرا که براساس عقیده آنان جز ترکیب بدنی مادی و جز افتادن نقش در جزئی از این ترکیب چیزی دیگری در این بین نیست. دلیل است دیگر. علاوه بر این مسائل یکی دیگر از موضوعات مهم و یا اشکالات موجود مسئله قضاوت در خصوص صورت های نقش بسته در مغز و اعصاب و سلول هاست که این قضاوت از کیست و عمل کیست و چه صورتی دارد تقریباً این مباحثی که داریم می خوانیم شبیه دروس اولیه معرفت نفس است که من کیستم. حاکم کیست. ما ایشان هم بعد از این که پنبه ی سوفیسم را زد در چند جلسه معرفت نفس آیت الله حسن زاده حفظه الله وارد این شدند که ما نیرویی داریم که دراکه است درک می کند قوه دراکه داریم پس می رود سراغ این که آنی که درک می کند کیست ما قوه حاکمه داریم. حکم می کند حالا شما بگویید که این دیدن، ما چندتا تصویر می بینیم و بین این چند تصویر اختلاف می گذاریم. می گوییم این تصویری که دیدیم قشنگتر از آن تصویر است بزرگتر از آن تصویر است. حاکم کیست کی حکم می کند این بزرگتر است این کوچکتر است شما 5- 6 تا تصویر دیدید این تصویر عقب تر از آن تصویر قرار دارد و آن تصویر سمت چپ این تصویر قرار دارد. آن تصویر زیباتر از این تصویر است. این تصویر روشنتر از آن تصویر است در باره همه تصاویری که دیدیم قضاوت می کنیم. قضاوت کننده کیست. چشم که کارش بسیط است یک کار می کند چشم عمل دیدن را انجام می دهد اما عمل قضاوت درباره این ها را هم چشم انجام می دهد؟ یعنی ما با چشم می گوییم که این، آن طرف قرار دارد یا این زیباتر است این زشت تر است این روشنتر است ما با چشم قضاوت نمی کنیم قضاوت درباره محسوسات را مثل خود محسوسات ماده انجام نمی دهد و حواس انجام .... ما وقتی یک ستون را می بینیم و به دنبال آن یک انسان را می بینیم و به دنبال توجیه و تفسیر منکرین روح مجرد این چنین می گوییم که چیزی جز نقش بستن دو صورت در مغز نیست و دیدن همین است و بس با موضوع دیگری مواجه می شویم که غیر از نقش بستن این دو صورت در مغز است و آن موضوع قضاوت براساس مقایسه این دو صورت است ما می آییم با مقایسه ی بین این دو صورت قضاوت نموده و می گوییم این ستون از این انسان بزرگتر است. پیداست که در این قضاوت چند چیز لازم است اول، دیدن، و درک کردن و یافتن این دو صورت که فرض می کنیم. فرض می کنیم همان نقش بستن آنها در مغز است.

خود این مسئله که الان ما در جلد دوم معرفت نفس هم رویش بحث کردیم درس 74- 75 که اگر واقعاً دیدن یک عمل مادی است ما دو صورت را می آوریم روی هم قرار می دهیم اگر آنی که درک می کند و می بیند امر مادی است هیچ چیز مادی حتی یک فیلم هیچ وقت دو صورت را روی هم قبول نمی کند. ما این عکس را می گیریم از انسان یک عکس هم از ستون داریم یک عکس هم از در داریم یک عکس هم از پنجره داریم یک عکس هم از یک صندلی داریم چهارتا تصویر. بعد بیاییم راجع به این چهار تصویر قضاوت کنیم و بگوییم این چهارتا کدام شان بزرگتر است کدام شان کوچکتراست. بعد ممکن است ما ده تصویر را بپذیریم و راجع به ده تصویر قضاوت بکنیم بگوییم کدام شان بزرگتر است کدام شان اول و کدام شان دوم. ده تا تصویر در کجا افتاده. اگر امر مادی باشد ماده جز یک صورت را قبول نمی کند. بعد صورت بعدی را نمی تواند بپذیرد باید حتما اول صورت اولی را پاک کند صورت دوم را بپذیرد. ولی ما الان داریم ده تا تصویر را به آن وارد می کنیم در کلاس های تقویت حافظه شما بیست تا سی تا چهل تا عدد را قبول می کنید. بعد ترکیبش را هم رعایت می کنید چهل پنجاه تا کلمه را شما می پذیرید شاید بیشتر بعد می گویید کدام اول آمد کدام دوم آمد کدام شان سوم آمد. همه را به ترتیب حفظ می کنید یعنی همه را دقیقاً ردیف می کنید این کلمه بعد آن کلمه است همه را هم با خودت داری. حالا این اضافه بود که من عرض کردم بحث اضافه بود راجع به قضاوت. اول دیدن و درک کردن و یافتن این دو صورت که فرض می کنیم نقش بستن آنها در مغز است.

دوم، مقایسه ی بین این دو صورت بسته ی در مغز که طبعاً مقایسه کننده ای می خواهد و باید به دنبال این بود که مقایسه کننده کیست. چه کسی دارد مقایسه می کند و حکم می کند که این بزرگتر از این است و اگر انسان همین ترکیب مخصوص بدنی باشد پیدا کردن مقایسه کننده کار مشکلی خواهد بود بلکه کار محال. سوم دریافت بزرگی ستون از انسان که به دنبال مقایسه ی بین این دو صورت چنین دریافتی تحقق می یابد. این هم است دریافت کننده ی لازم دارد و باید دید این دریافت کننده کیست و اگر در انسان همین ترکیب مادی باشد و بس پیدا کردن دریافت کننده نیز کار آسانی نخواهد بود. پاورقی مرقوم فرمودند ناگفته نماند منظور از دریافت کننده دریافت کننده بزرگتر بودن ستون از انسان یعنی دریافت کننده این نسبت است نه دریافت کننده ستون و انسان. افتادن نقش ستون و نقش انسان در عصب مسئله ی نیست و نسبت بزرگتر از آن و کوچکتر از آن بودن مسئله ی دیگری است یعنی سه مسئله است همان بحثی که در منطق گفتیم. ما در منطق وقتی صحبت می کنیم می گوییم کتاب سفید است میز چهارگوشه است تخته سفید است دوتا مسئله داریم یکی تخته را داریم یکی مسئله سفید را یکی حکم می کنیم می گوییم تخته سفید است حالا من دوتا تصور به شما می گویم شما حکم بکنید همین تخته که پشت سر بنده است می توانید حکم بکنید این تخته سیاه است؟ نمی توانید هم تخته را تصور کردید هم سیاه را تصور کردید حکمی نتوانستید بدهید. بلکه حکم دادید که سیاه نیست. بعد بحث است در منطق که آیا این حکم است. یا حکم نیست. یعنی یک بار ما درک می کنیم چندتا صورت را یک بار غیر از این که چندتا صورت را درک کنیم احکامی در موردش این صور صادر می کنیم. بحث قضاوت است و حکم صادر کردن. اگر فرضا دیدن مسئله ستون و انسان را با نقش بستن صورت این دو در عصب حل بکنیم و بگوییم که درک و عمل دید که همین نقش بستن این دو صورت است مسئله بزرگتر از آن و کوچکتر از آن را که یک نسبت است و بس با نقش بستن و نظیر آن نمی توانیم توجیه کنیم. عصب ما قضاوت نقش بسته ما داریم حکم می کنیم که این ستون از انسان بزرگتر است.

این در کجا نقش بسته ؟ بگوئیم حالا شما در عصب نقش بسته ، قضاوت کجا نقش بسته ، قضاوت را کی دارد می کند ؟ راجع به اینکه این از آن بزرگتر است . خوب دقت بکنید راجع به مثلاً مغز ، راجع به انسان بگوئیم اگر بخواهیم فقط مادی بگیریم ، امر مادی عرض کردم که هیچیک از اعضای ماده دو صورت را قبول نمی کند . مثل اینکه شما انتظار داشته باشید در یک ساعت نوار کاستی را که دارید ، سه تا ، چهارتا ، پنج تا ، ده تا ، سخنرانی یک ساعته ضبط بکنید می توانید ضبط بکنید اینرا ، یا یک فیلم صدو هشتاد دقیقه ای ، روی یک فیلم صدو هشتاد دقیقه ای ده ساعت فیلم ضبط بکنید ، نمی توانید ، چرا ؟ چون ذره به ذرة فیلم هر کدامش یک قسمتی را قبول می کند بعد دیگر چیز دیگری را نمی پذیرد ، مگر اینکه فیلم را پاک کنید ، دوباره روی همان ، آن مقداری فیلم که جا دارد نوار کاست ، صوت مخصوص ، مقداری از صوت را می پذیرد ، بیشتر از آن را نمی پذیرد . شما دارید نوار را گوش می کنید ، سخنران دارد مطلب خیلی جالبی را هم می گوید ، بعد انتظار دارید که تا آخرش برسد نوار تمام شود می گویید مثلاً چی می شد نوار تمام نمی شد و یا مثلاً نوار کش می آمد ، حالا نوار هم تمام می شد ، سخنرانی ادامه پیدا می کرد ، نمی شود . ماده اینطور نیست که باصطلاح هر واحدش فقط یک صورت را قبول می کند . حالا واحد ماده را هر چقدر بگیرید ، در متراژ فیلم جدا ، متراژ کاست جدا ، ولی بهر حال قبول می کند . اما ما داریم بحث می کنیم که اگر حالا نقش بستن هم بگیریم ، اولاً اگر نقش بستن باشد که ایندو تا از هم جدا هستند ، تصویر اول با تصویر دوم جداست ، قضاوتی راجع به آن نمی توانیم بکنیم . حالا که آمدیم قضاوت کردیم ، قضاوت کننده غیر از وجود چند تا تصویر و نقش بستن ، یک امر ورای اینهاست ، خیلی بزرگتر است ، خیلی.

با نقش بستن و نظیر آن نمی توانیم توجیه بکنیم اگر چه توجیه ناقصی هم باشد زیرا که نسبت، صورتی ندارد تا نقش ببندد. و شکل محسوسی ندارد که به نوعی توجیه مادی بشود. و با هیچ معیاری از معیارهای مادی قابل تفسیر نمی باشد و با این نمی توانیم دریافت این نسبت را توجیه نموده و نمی توانیم دریافت کننده ای برای این چنین چیزی پیدا بکنیم مگر این که از خلاصه کردن انسان در بافت بدنی صرف نظر کنیم. چهارم : یعنی چهارمین چیزی که پیدا می کنیم در یک همچین قضاوتی بین ستون انسان چه است. قضاوت به بزرگی ستون و این که این ستون بزرگتر از انسان است که قضاوت کننده می خواهد و باید به دنبال پیدا کردن این قضاوت کننده باشیم. و در صورتی که انسان همین بافت مادی باشد مسلماً چنین قضاوت کننده ای پیدا نخواهد شد. پاورقی 2 را توجه بفرمایید.

در مسئلة قضاوت هم منظور از قضاوت کننده، قضاوت کننده بزرگتر بودن صورت نقش بسته ستون از صورت نقش بسته انسان در عصب است پیداست که نقش بستن این دو صورت مسئله ای است و بزرگتر از آن و کوچکتر از آن حد بودن هم مسئله ی دیگری است و قضاوت در بزرگتر بودن از آن هم مسئله سومی است. این قضاوت هم با نقش بستن و نظیر اینها و با هیچ میزانی از موازین مادی قابل توجیه نبوده و قضاوت کننده را نمی توان یافت مگر این که جز بافت مادی بدنی و چیز دیگری در انسان معتقد باشیم.

تازه ما قضاوت در قضاوت هم داریم . چیزهای بالاتر از اینکه ما هنوز واردش نشدیم نه در دروس معرفت و نه در اینجا قضاوت روی قضاوت . قضاوت می کنیم بعد از قضاوت خودمان را ارزیابی شویم ، البته این مسئله مادی است وارد مسائل معنوی بشویم ، قضاوت در مسائل معنوی آنوقت ببینید که چه است ؟ و چقدر ریزتر می شود .آنجا دیگر خیلی، مسئله دیگر نقش عصب و اینطور چیزها نیست . انسان راجع به یک حالت خاص که به او دست می دهد ، قضاوتی می کند بعد می فهمد قضاوتش در مورد این حالت خاص اشتباه بوده یک چیزی از یک نفر می بیند ، رفتاری را ، احساس می کند ، چیزی را احساس می کند بعد می فهمد که این احساس کاذب بوده ، خیلی چیزها ، خیلی چیزهای دیگر ، پیچیدگیهای دیگر وجود دارد . بس است برای امشب .

بحثهای عقلی یک مقدار کار می برد . بماند انشاءالله برای جلسة بعد دلائل دیگر وجود تجرد نفس .

والحمدلله رب العالمین.