در جلسات گذشته بحث به این جا رسید که بدون استثنا با توجه به شواهد صریح قرآنی همه انسانها به لقاء خداوند تبارک و تعالی خواهند رسید منتهی فرق در نوع لقاء ها میباشد بعضی ها به لقاء حق تعالی با اسماء رحمت می رسند بعضی ها به لقاء حق تعالی با اسماء غضب می رسند بحثی که امشب داریم اینست که غضب جز ذات خداوند تبارک وتعالی نیست و جز اسماء ذاتی حضرت حق نیست و از چیز دیگری ناشی می شود که وقتی میگوئیم شخص با حق تعالی با اسم غضب لقاء می کند یعنی چه ؟
حالا متن را بخوانیم بهتر است من در متن توضیح می دهم تا این که خودم، توضیح بدهم بهتر است. اسماء غضب اسماء ذاتی حضرت حق نیستند و از مقام فعل التزام می شوند و آنانی که با اسماء غضب و سخط مواجه می شوند در حقیقت از اسماء ذات و از جلوات ذات و به یک نظر از لقاء ذات محرومند.
حالا این که از مقام فعل ناشی می شود و التزام می شوند یعنی چه می رسیم. توضیحش را مفصل آنجا خواهیم داد. مبدأ وجود و هستی، این قسمت را من بند بعدش را نمی خوانم. مبدأ وجود و هستی، وجود محض و محض وجود و کمال محض و محض کمال و به تعبیر فلاسفه وجود صرف و صرف الوجود و وجود حق و حق وجود است. ذات حضرت حق عین وجود و هستی است و اینطور نیست که ذات او چیزی باشد و وجود و هستی او غیر ذات. بلکه ذات حق همان وجود صرف است و چیزی که ذاتش عین وجود و خود وجود باشد و نه غیر آن همه ی وجود بوده و هر کمال وجودی را خواهد داشت. و این همان نداشتن حدود است یعنی وقتی ذات عین وجود است و بس، هر وجود و هر کمال وجودی را داراست نه اینکه بعضی از وجود و کمال وجودی را داشته باشد. چهار پنج مطلب در این چند خطی که خواندیم هست که باید توضیح بدهیم. نکته اول این است که خداوند کمال محض است. کمال محض بودن باصرف الوجود بودن هم در ارتباط است در دروس معرفت خواندیم که کمال از وجود ناشی می شود یعنی وجود و موجود است که منشأ اثر است و هر اثری و هرکمالی از موجود وجود هستش ، هر مقدار وجود یک چیز بیشتر باشد کمالات او هم بیشتر است هر چه سعه وجودی بیشتری داشته باشد ، کمالات او هم بیشتر است چنانکه در مورد انسان سعه وجودی او بیشتر است نسبت به حیوان و نبات و جماد می بینیم کمالاتی که انسان دارد بیشتر است انسان فائق بر سایر موجودات است کمال از عدم نیست ، گفتیم عدم چیزی نیست که صاحب چیزی باشد ، اصلاً چیزی نیست و نیست چیزی ندارد کمال از موجود است و از وجود هست حال اگر موجودی تمام وجود بود وکل وجود بود وصرف الوجود بود.
پس صرف الکمال هم هست می شود کمال محض وخیر محض و این که اگر موجودی همه کمالات را داشت نیازی بر او متصور نیست گفتیم حرکت و انگیزه ای که در موجود ایجاد می شود حرکت از نیاز ایجاد می شود خداوند چون کمال مطلق است حرکت در او برای بدست آوردن کمال معنی ندارد و وقتی چیزی خارج از وجود خودش نیست کمالی خارج از وجود خودش نیست که بخواهد آن را بدست آورد قطعاً خیر محض می باشد ظلمی به کسی نمی کند شری را از او متوجه کسی نمی شود چون شر و ظلم مخصوص ضعیف است انما یحتاجالی الظلم الضعیف. (امام سجاد علیه السلام) کسی به ظلم احتیاج دارد که ضعیف است چیزی را ندارد کمالی ندارد فاقد چیزی است و می خواهد بوسیله ظلم و تعدی و تجاوز و زور گویی آن کمال را بدست آورد آن چیز را بدست آورد . اگر کسی داشت نیاز به حرکتی ندارد . شما الان سواد دارید آیا حرکت می کنید برای این که به نهضت بروید ،سواد یاد بگیرید خواندن و نوشتن یاد بگیرد . برادر یا خواهر شما در خانه کتاب اول دبستان را جلویش باز می کند شما مشتاق می شوید کتاب را بزور از او بگیرید بربائید ؟ نه ، زیرا او می خواهد تحصیل کند کلش را شما دارید شما در مقاطع تحصیل بالاتر هستید .
و او ندارد ، رقابت ،دزدی علمی حتی این که دزدی علمی هست جاسوسی علمی داریم در کشورها ،دزدی علمی هست سرقت مواد علمی و سرقت تکنولوژی هست این برای چه موقعی هست ؟ برای موقعی که ما نداشته باشیم بخواهیم سرقت کنیم و بدست آوریم ببینیم دشمن ما چه دارد رقیب ما چه دارد . اما اگر خود ما عملی را داشتیم نمی آمدیم سرمایه گذاری کنیم در جایی که آنرا بدست آوریم . موجود کامل این طور است یعنی کمالی را که دارد برای بدست آوردن آن کمال تلاشی نمی کند .
حالا اگر موجودی همه کمالات را داشت پس دیگر تلاشی ندارد برای کمالی ،چون همه کمالات را دارد و خارج از وجود او کمالی متصور نیست که بخواهد آن کمال را بدست آورد پس این که فرمود محض وجود است و کمال محض است باید بدانیم یعنی چه ؟
نکته بعد این است که حضرت ذات ، ذات حضرت حق عین وجود هستی هست و این طور نیست که ذات او چیزی باشد وجود هستی او غیر ذات . دو تا مطلب شد اگر این مطلب را تمام می کردند و بعد مطلب دوم را می فرمودند بهتر بود . این که ذات حضرت حق عین وجود هستی است یک مطلب است و این که ذات خداوند با وجودش اتحاد دارد یک مطلب دیگر است .
نکته اول این است که ما وجودی خارج از خداوند نداریم یعنی این طور نیست که خداوند یک وجود داشته باشد که ما بگوئیم جهان وجودی داریم عالم وجودی داریم الوجود و هستی محض است این هستی محض تقسیم بر خداوند و بقیه موجودات تقسیم می شود و چیز هایی هم خارج از خدا داریم که عالمی هست جهانی هست خارج از خدا وجودی هست خارج از وجود خداوند . نه خداوند وجود محض است صرف الوجود است چیزی خارج ازخداوند تبارک وتعالی وجودی خارج از وجود خداوند نیست .
اگر وجودی باشد ما الان التزام می کنیم ، می گوئیم واجب الوجودی هست ممکن الوجودی هست خدایی هست ،جهانی هست ما این را تجلی خداوند تبارک و تعلی می دانیم . افاذه خداوند تبارک و تعالی می دانیم که در بحث آینده این قضیه بیشتر روشن خواهد شد . پس ذات حضرت حق عین وجود هستی است لذا می توانیم به حضرت حق بگوئیم حضرت وجود و وجود محض .
وقتی می گوئیم خارج از خداوند وجودی نیست یعنی وجود چون منشأاثر هست وجود چون دارای کمال است وجودی که کمالی داشته باشد که آن کمال را خدا نداشته باشد نمی شود این را تصور کرد خداوند محض وجود است تبارک وتعالی .نکته بعد که گفتیم بهتر است جدامی شه این است که اینطور نیست که ذات او چیزی باشد و جود و هستی او غیر ذات این بحث دیگری است .
ببینید ما وقتی خودمان را مورد مطالعه قرار می دهیم ما یک وجود دارد یک هستی و چیستی دیگر داریم یک ذات داریم و یک چیستی جدایاز آن داریم . ما وقتی خودمان را مورد بررسی قرار میدهیم ازسایر موجودات را می بینیم که ما عبارت هستیم از انسان یعنی حیوان ناطق . این ماهیت و چیستی را از خودمان جدا می کنیم ولی این ماهیت آراسته به وجود شده ، وجود به آن تعلق گرفته . حیوان ناطق لذا می توانیم جدا کنیم بگوئیم انسان یک ماهیت دارد ماهیت یعنی چیستی این موجود چیست ؟ می گوئیم این موجود عبارت است از حیوان ناطق بعد می گوئیم این موجود هست یا نیست ؟ می گوئیم هست الان هست .
پس ما یک وجود داریم و یک ماهیت داریم البته در خارج اینها اتحاد دارند ، در ذهن از یکدیگر جدا میشوند و خارج ماهیت ما با وجود ما یکی است اما در ذهن قابل تفکیکند . در مورد خداوند ، همچنین چیزی را نداریم که بگوئیم خداوند چیزی است یعنی ماهیتی است که وجود دارد . نه خودش عین وجود است ، صرف الوجود است تبارک وتعالی . جدایی در اینها نیست نه در خارج و نه در ذهن بر عکس انسان .ما ماهیتهای زیادی را هم می توانیم تصور کنییم چیستی هایی را می توانیم تصور کنیم که وجود ندارد یعنی ندارد که بخواهیم تصور کنیم نمی توانیم تصور کنیم اصلاً و ندارد. این را می گویند فوق عقل، فوق تجرد. در دروس معرفت می رسیم ان شاءالله بهش. فوق تجرد. موجودی را می توانیم تصور کنیم مثلاً سیمرغ را یا غول را تصور کنیم بگوئیم غول موجودی است با این خصوصیات و ماهیتش را میتوانیم تصور کنیم حتی شکل آنرا می توانیم نقاشی کنیم چه بسیار فیلمها و کارتونهایی که ساخته شده و در آن غول هم هست و دارد نقش بازی می کند این همه کارتونهای تخیلی و موجوداتی که به آنها در ذهن ماهیت می دهند و برای آنها یک چیزی و شرایطی قائلند مثلاً انسانی که پرواز می کند .
یا این که انسانی که هر وقت اراده می کند تبدیل به یک وسیله پرنده می شود غیر از این که خودش پرواز کند این که محال است اما موضوعی است که تصور می کنند و در این کارتونها ی فضایی موجوداتی را کارگردان یا نقاش تصور کرده که در هر حال به آن حیات داده اند یا حتی موجوداتی که در فیلمهای غیر کارتونی هست مثلاً شما نگاه می کنید موجوداتی هست که از فلان سیاره آمده اند با قهرمان فیلم درگیر می شوند آن موجود قدرت خاصی دارد و اینها .
پس اینها را می شود تصور کرد برایش ماهیت تراشید ،برایش گفت این خصوصیت و برای آن حد گذاشت ولی وجودی واقعی ندارد وجود غیر از ماهیت است .خداوند تبارک وتعالی ذاتش و وجودش با هم یکی اند یعنی این طور نیست که خدایی باشد که این خصوصیات را دارد و چیزی ومی رسیم به اینجا که بحث سر وجود خدا یک بحث دیگری است، که بگوییم حالا در عالم وجود چیزی به اسم خدا هست یا نیست ،اصلاً خدا یعنی این وجود این که سید الشهداء می فرماید متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیه : تو کی غایب بودی که احتیاج به دلیل داشته باشی که به تو دلالت بکند برای همین است یعنی از بس وجود همه جارا پر کرده که مخفی شده داریم که بعلت شدت ظهور و حضورش مخفی است .
صفحه 100پاراگراف 4 خط دوم
بلکه ذات حق همان وجود صرف است و چیزی که ذاتش عین وجود و خود وجود باشد و نه غیر آن، همه ی وجود بوده و هر کمال وجودی را خواهد داشت و این همان نداشتن حدود است. چون حد نقص می آورد، ما به حد که می خوریم نقص می آورد مثلاً می گوییم حد ما اینقدر است. حد این موجود این است که این کار را می تواند بکند، و این کار را نمی تواند انجام دهد مثل الان که ما خودمان حدی داریم آیا می توانیم به بی حدی برسیم ،به هر حال الان این حدود را داریم ،محدود می کند ما را و ما توانایی داریم خداوندی که می گوئیم وجود صرف است یعنی حد ندارد یا ماهیت ندارد چون ماهیت عبارتست از حد می گوئیم حیوان را تعریف کن.
یعنی بگو حیوان موجودی است که چنین است این کار را می کند این حدود را دارد انسان عبارتست از حیوان ناطق . تمام یعنی برای آن حد می گذاریم . خداوندی که می گوئیم وجود صرف است صرف الوجود است کمال محض است یعنی چه ؟ کمال محض یعنی قید ندارد ،یعنی حد ندارد لذا می گوئیم "الله اکبر " این الله اکبری که می گوئیم اگر بخواهیم در یک دیدگاه نگاه کنیم یعنی از هر چه که برای آن بگذاریم برایش وصف کنیم هرچه بگویی بالاتر است نمی شود برایش حدی تعیین کرد حد ندارد این الله اکبری که می گوئیم به آن توجه نمی کنیم.
پاراگراف چهارم صفحه 100 تا آخر پاراگراف و پاراگراف بعد (پنجم). یعنی وقتی ذات عین وجود است و بس، هر وجود و هر کمال وجودی را دارد، نه این که بعضی از وجود و کمال وجودی را داشته باشد و چون وجود و هستی همه خیر است و خوبی است، ذات حق همه ی خیر و کمال و خوبی و جمال است. یعنی چه؟ یعنی چه ؟ چون گفتیم شر جنبه عدمی دارد و ما شری نداریم مطلق در عالم که بگوئیم عالم تقسیم می شود به یک شر و یک خیر و به قول زرتشتیان که تقسیم می کنند خدای خیر وخدای شر مثلاً انگرامینو، سپنتا مینو تقسیم می کنند ما که این را قائل نیستیم که ما می گوئیم اگر شری هم هست شر جنبه نسبی دارد یعنی نسبت به چیزی نسبت به کمالی شری هست اما شر مخلوق و آفریده نیست شما مثال کوری را در نظر بگیرید کوری را می گوئیم یک شر اما این نسبت به کوری ،کوری یعنی عدم بینائی ،مخلوق نیست چشم هست وجود هست آنجا که وجود برداشته می شود حدی می آید می شود شر یعنی ما چون قوه چشم داشتن را داریم چون که این چشم را نداریم می شود شر. یا حتی ما اگر شروری را از موجودات وجودی موجوداتی که هستند موجودند و از اینها شر می تراشیم انتظار می کنیم مثلاً مار یا سیل اینها شرند . مار کجا شر است می گوئیم چون برای من انسان ضرر دارد حیات من را تهدید می کند اما اگر خود مار را در نظر بگیریم مار شر نیست . موجودی است خدا خلقش کرده دارای توانائی هایی است قدرتی دارد برای مار همه زهرش نیشش قدرتش همه چیزش ، توانائی و کمال است . من وقتی مار را نسبت به خودم می بینم می گویم مار خطرناک است و شر والا این که خدا آنرا شر آفریده شر نیست ، شر را من با خودم می سنجم گفته اند در طب قدیم که آب دهان انسان به مار که برسد مار را می کشد یعنی این آب شیرین که برای ما حیات است اگر به دهان مار برسد برای او زهر است و او را می کشد . همانطور که زهر او برایش شیرین است و مایع حیات اوست اگر به ما برسد ما را می کشد.
گفته بود که خدایا این مورچه را برای چی آفریدی (گاهی انسان در باغی جایی می نشیند می بیند چند نوع حشره و حیوان کوچک و جائی سئوال پیش می آید که در این بین اینها چه دارند و چه می کنند )خداوند تبارک و تعالی فرمود این تا بحال هفتاد مرتبه از من پرسیده این آدم را برای چه آفریدی ؟ این دیگر چیست که خلقش کردی .
و به تعبیر فلاسفه اشراقی، او نور است و نور محض و محض نور و نور انوار، خلاصه این که او جمیل است و جمال، عین ذات او و عین ذات او عین جمال له الحمد. این له الحمدش خیلی شیرین است. چون له الحمد وقتی حمد می آید ،یعنی حمد این جاست زمانی چیزی را حمد می کنیم تعریف می کنیم به به می گوئیم دست می زنیم که یک امتیازی ،کمالی دیده باشیم و در مقام سپاسس تایش و تعریف و تمجید برمی آئیم . این که می گوید او عین محض یعنی من کیف می کنم از این که او عین کمال است و کمال محض و جمال محض است پس شکر حمدش می کنیم وله الحمد . حمد مخصوص خدایی است که این چنین است توی حمد ظرافتها ی زیادی وجود دارد که انسان حمد می کند ولی چون خداوند اکبر هست (الله اکبر )لذا می گویند قبل از حمد تان (حمد یعنی درک ناشی از درک است کسی که چیزی را نمی فهمد که حمد نمی خواند مثل این که فردی که از روستا که فقط با گوسفند سر و کار دارد بیاوری و بگویی آقا این آدم ریاضی دان است فیزیکدان است اما او حمد هم نمی کند ولی می پرسد آیا از چلاندن گوسفند چیزی می دانی ؟
یا نه اگر بلد نیستی هیچ ارزشی ندارد اعتباری نداری ، مثلاً این فیلسوف است می گوید این فلسفه را بری و در مغازه هیچ ارزشی به آن نمی دهند و هیچ چیز به آن نمی دهند پس او نمی تواند حمد کند زمانی کسی تعریف تمجید می کند که به میزانی از شناخت نائل آمده باشد و وقتی ما حمد می کنیم یعنی چیزی را درک کرده ایم که حمد می کنیم . وقتی که حمد می کنیم یعنی درک کرده ایم اما چون خداوند از درک ما بالاتر است در نتیجه قبل از آن تسبیح می کنیم خدا را می گوئیم سبحان الله یعنی تو منزهی از این که به درک من درآیی لذا یک تسبیح می کنیم بعد حمد می کنیم یعنی الحمد الله همین مقدار که فهمیدی ، کافی است همین را شکرت همین را حمد می کنیم .
همین را به به می گوئیم شادی می کنیم برایش واقعاً لذت دارد برایش . وچون انسان مقید است انسان مقید گرایش به بی نهایت دارد اگر نتواند در خارج از وجود خودش بی نهایت را پیدا کند می شود اول بن بست روانی ، می شود اول نگرانی ها اول اضطرابها اینهایی که از خدا دور هستند در زندگی شان ، در غرب این بحران دیده می شود در غرب شناختی از بی نهایت نیست و این اعتقاد هم وجود ندارد که فرد می تواند به بی نهایت برسد رو این حساب تمام تمام افسردگی است .
تمام حرص است تمام دلشوره است که من چگونه می توانم خودم را ارضاء کنم . می خواهند به مطلق برسند ، اما در شهوت می افتند پس در شهوت بدنیال مطلق می گردند تو شرابخواری می افتند همین طور در موسیقی همین طور از نوع موسیقی مشخص است که در این موسیقی با تمام شور و هیجان داد و بیداش و بالا و پایین پریدن رو سن نشان می دهند که می خواهند به دنبال چیزی می گردند .که خودشان را راضی کنند ،نمی توانند نمی رسند به آن و این خیلی نعمت بزرگی است که اول بی نهایت را معرفی می کند و ما قدرش را نمی دانیم لذا آرامش داریم این حرص ، این ولع ، این دویدن به میزانی که شناخت از آن بی نهایت کم شود یا آن بی نهایت معرفی نشده به انسان می بیند که در انسان متقابل آن دویدن هست .دارند می دوند حرص ،ولع افسردگی ، مشکلات زیاد داریم می بینیم ، در جوامع خودمان هم می بینیم در جوامع غربی هم در الگوی کاملش هست می بینیم .
چون بحث معاد است خیلی نمی توانیم روی این کلمه بحث کنیم این کلمه خیلی بحث دارد یک دنیا حرف دارد له الحمد خیلی حرف دارد و واقعاً چقدر خوب است از صمیم قلب این کلمه را بگوید و لذتی هم دارد حمد خدای تبارک وتعالی را گفتن ،که من شناختم یک همچین موجودی را و می توانم به او برسم و به من عنایت دارد و هست راه برای من گذاشته و دعوت کرده از من پیغمبر فرستاده ، کتاب فرستاده ، در من استعداد قرار داده این استعدادی که اصلاً من متوجه او بشوم از خودش در من دمیده است . بهترین پیامبر را خودش فرستاده و در درون من است .
بهترین راهبر و بعد این جا واقعاً جای دارد که حمد بگوئیم ببینید حمدی که معصومین علیهما السلام کرده اند سر چه نعمتهایی کرده اند سر آب و نان نکرده اند سر خانه و زن نکرده اند . ببینید سر چه چیز های کرده اند که له الحمد .
گویا نویسنده خودش لذت میبرد این جا که می نوشته این مطلب را و له الحمد را نمی توانسته ننویسد و آن را زده این جا . له الحمد ربطی به درس معاد نداشت و اگر نمی نوشت به هیچ جا خللی وارد نمی شد اما مثل این که نمی شود ننوشت نمی شود از خدا گفت و حمد نکرد .
صفحه 101پراگراف اول (از ابتدا )
اسماء حسنی تجلیات و ظهورات حضرت ذات هستند. ذات حضرت حق که وجود صرف است و همه خیر و کمال است در عین وحدت حقه، و بساطت فوق بساطت، وحدت حقه یعنی چه؟
یعنی وحدت مطلق و حق ، وحدتی که ما خداوند را یکبار به واحد می شناسیم و یک بار احدیت می شناسیم یکبار مقام واحدیت . یکبار مقام احدیت برای خدا سراغ داریم . وقتی می گوئیم واحد یعنی خدا یکی است و شریک ندارد وقتی صحبت از احدیت می شود احدیت یعنی مطلق است یعنی وحدت قهاریه و حقه دارد اوست وجز او هیچ نیست یعنی نه این که چیز دیگری هم هست نه اصلاً هیچ چیز نیست فقط اوست (هیچ گونه ترکیب و کثرتی را چه خارجی و چه ذهنی به حضرت ذات راه نیست.
بساطت که می گوئیم یک بساطتی قائلیم که می گوئیم فوق تجرد یعنی همین ما وقتی به موجود مجرد که می رسیم می گوئیم بسیط است و مرکب نیست، روح بسیط است مرکب نیست. جزء ندارد، لذا فنا ندارد، مادی نیست که درگذشت روزگار فنا فرا بگیرد و او را .حالا کاری به حد آن نداریم ولی به هر حال بسیط است یعنی نابود نخواهد شد مثل نابودی که ماده نابود می شود تلاشی ، تجزیه ، اجزاء را ندارد وحدت دارد ، وحدتی که ما الان در نفس خودمان احساس می کنیم که ما خودمان شخصیتاً یک واحد هستیم که از اول عمر شخصیت هستیم گذشت زمان زمستان و تابستان هیچ تأثیری در وحدت شخصیت ما و لطمه ای در وحدت شخصیت ما نتوانسته ایجاد کند . این می شود وحدت .
از کجا ناشی می شود ؟ از این جا که بساطت هست بسیطیم مادی نیستیم . بعضی هست که ما مقامی داریم فوق این بساطت است بساطت فوق بساطت است تجرد فوق این تجرد است که ما می گوئیم فوق عقل که اختصاص به حضرت حق دارد تبارک وتعالی . هیچ گونه ترکیب و کثرتی چه خارجی و چه ذهنی این که می گوئیم ذهنی یعنی چه ؟
یعنی این که شما در انسان یک ترکیبی قائل می شوید می گوئید انسان ماهیت دارد وجود دارد ماهیتش حیوانیت درش است مثلاً نطق در آن هست عقل هست جنبه ملکوتی دارد جنبه شیطانی دارد جنبه عقل دارد می گوید شما در برابر ذات حضرت حق شما تصوری از ترکیب نمی توانید بکنید چه ذهناً و خارجی که ندارد (وجود خارجی ) در ذهن هم نمی توانید تصور کنید ترکیبی را .
پس هیچ گونه ترکیب و کثرتی را چه خارجی و چه ذهنی به حضرت ذات راه نیست. و ذات در مقام ذات و در در مقام هویت غیبیه بی اسم و رسم و بی نام و بی نشان است.
27 حتی ما کلمه الله را بکار می بریم ضیق است یعنی خدا هم خودش بخواهد وقتی بخواهد ظهور کند باید حد بیاورد خدا هم متوسل به حد می شود وقتی بخواهد ظهور کند ، یعنی اسم الله را برای خودش انتخاب می کند و می گویند الله تجمع اسمی است که مستجمع جمیع صفات و کمالی و جمالی است یعنی هر چه بگویی هست یعنی هر کمالی را که بگویی الله دارد مثل خدایی که ما می گوئیم . غیر از رحمن است غیر از رحیم است غیر ار غفور است غیر از جواد است الله یعنی همه کمالات جمال و جلال درش هست مطلق ولی بی اسم و بی نام ونشان است یعنی در آن مقام ذاتی و غیب الغیوبی اش تنهای تنهاست خدا و راه به آنجا اصلاً نیست هیچی باز توضیح خواهیم داد جلوتر، به همین مقام ذات و مقام غیب الغیوبی ذات که منزه است از هر اسم و رسم است و پاک از هر گونه تعیُن اشاره می کند حضرت مولی العارفین علی ابن ابیطالب صلوات الله علیه در نهج البلاغه و می فرماید: ما احلی اسمائکم، چقدر این اسم های شما شیرین است. انسان وقتی می خواند می شنود امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام احساس می کند که چقدر شیرینی وارد روحش می شود. اسم این عزیزان را که می شنود. خدا را شکر که برای ما همچنین امامانی گذاشتی. برای ما همچین رهبرانی گذاشتی. واقعاً اسم شان شیرین است. می فرماید: و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، کمال اخلاص، اوج اخلاص درباره خداوند تبارک و تعالی این است که ما نفی صفات از خدا بکنیم. یعنی این ذات یک مقام دیگری است جدای از صفات است. حواس مان باشد وقتی می گوییم ذات جدای از صفات است بحث دیگری است ما قائل هستیم که صفات عین ذات است. این که می گوییم جدا هست یعنی خداوند یک مقام غیب الغیوبی دارد. یک ظهوراتی با صفات دارد اما ذات سر جای خودش است. مثال هم می زنم خدمت تان. بگذارید اول مثال را بزنم. ببینید انسان یک ذات دارد مثل ما که الان ذات داریم. اما این ذاتی که داریم ما به تناسبِ، حالا مقام فعل هم اینجا بگویم خدمت تان، به تناسب ارتباطات و شئوناتی که پیدا می کنیم نوعی جلوه می کنیم ما. ما یک امر واحد هستیم یک شخصیت واحد هستیم که به تناسب شئونات و نوع ارتباطات جلوه میکنیم. یعنی در تعریف من هست انسان. اما در تعریف من پدر نیست، در تعریف من معلم نیست. من زمانی که پدر می شوم از من تراوش می کند در مقام پدری، محبت، عاطفه پدری و... اما من عاطفه نیستم. من پدر هم نیستم. یعنی اگر گفتیم این را تعریف کنید، انسان پدر نیست. اما وقتی در مقام پدری رسید آنجا از او پدری می آید یعنی ذاتش جلوه ی پدری می کند در مقام پدری با فرزند خودش.
وقتی با یک خانمی ارتباط برقرار می کند به عنوان همسر، شأن همسر می گیرد از او تراوش می کند چون همسری دارد شأن همسری پیدا می کند تراوش می کند از او ارتباط و عاطفه میان همسری. آن حالیکه انسان مثلاً با زنش دارد، با نامزدش دارد، دوران نامزدبازی، و عقد و عروسی و از یک مرد سر می زند و لو این مرد خیلی هم بزرگ باشد آیت الله باشد نیست. این را با هیچ کسی ندارد. هیچ این ساکن می ماند تا زمانی که آن شخص، برسد. وقتی که ازدواج نکند حتماً اثر روحی ندارد از او. وقتی ازدواج کرد به این مقام رسید خود به خود آن تراوش می کند از او. یعنی در ذات است. بعد اینجا تبدیل به تجلی می شود متجلی می شود پدری، متجلی می شود همسری، متجلی می شود استادی. متجلی می شود برادری، شأن برادری، ارتباطی که برادر با برادر دارد دست نخورده است. یعنی این ارتباطی که یک برادر با خواهر دارد غیر از ارتباطی است که همان مرد با زنش دارد یا با پدرش دارد یا با مادرش دارد. شأن فرزندی باز همینطور. ما راه هایی که داریم ارتباطاتی که داریم تجلیاتی که می کنیم مختلف است. اما هیچ کدام تعریف ما نیست. ما ذاتمان دست نخورده و ثابت سر جایش است این ذات در مقام ارتباط و فعلی که دارد ظهورات مختلف دارد یا غضب مثلاً وقتی راجع به غضب صحبت می کنیم که غضب از اسماء ذات نیست ما ذاتاً غضبی نداریم نسبت به بچه که تعریف پدر ، پدر موجودی است که اگر بچه داشت بچه را بزند توی گوشش ما همچین تعریفی که از پدر نداشتیم . پدر چرا غضب می کند .
غضب از ذات ما که نیست ما وقتی غضب می کنیم نسبت به بچه مان این به کجا بر می گردد . در ذات ما که غضب نیست وقتی برخورد می کنیم به یک ذات خارجی (جدای از ذات )یک امر خارجی که من باید ارتباط خاصی با آن برقرار کنم ، در ارتباط خاص چه چیزی از من ظهور می کند محبت ظهور میکند غضب هم ظهور می کند غضب هم ظهور می کند که در مورد غضب بیشتر توضیح خواهم داد می رسیم ولی به هر حال در تعریف من نمی توانند بگویند این عبارتست از پدر ، عطوف و مهربان است، استاد دلسوز و راهنما نه نمی توان گفت در تعریف انسان اینها ظهور است خاصی است که دارد در شئونات خاصی که دارد در ارتباطات خاصی که دارد . در شئون خاصی که گیرد این شئون را و وقتی انسان را بخواهیم خالص تعریف بکنیم نهایت اخلاص در باره انسان این است که به او این عنوانها را ندهم . انسان همانی که در ذات هست تعریفش کنیم وقتی بگوئیم انسان موجودی مهربان است در واقع حدی برای او قرار داده ایم .
کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه چرا ؟ زیرا شهادةکل صفةانها غیر الموصوف
چون هر صفتی خودش غیرموصوف است ما میگوئیم خدای کریم یعنی آن خدایی که ما داریم از او کرامت و کریم بودن تراوش می کند اما چیز دیگری است حالا او کرامت کرده او کریم است جواد هست اما جواد خدا نیست غفور هست اما غفور خدا نیست صفتی از خداوند است که تجلی کرده چون هر صفتی اسم صفت که می آوریم معلوم است که صفت غیر موصوف است وقتی صفت آوردیم پس باید موصوف داشته باشیم پس موصوف و صفت از هم جدا شدند و این با آن بینش توحیدی خالص منافات دارد . می گوئیم صفت غیر موصوف است .
لشهادة بینید امیر المومنین دست روی چه جای گذاشته .
لشهادة کل صفت بخاطر این است که هر صفت شهادت می دهد که آنهاصفت غیر موصوف است و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة هر موصوفی هم می گوید من غیر صفتم . وقتی می گوئیم خدای کریم یعنی ذاتی هست که حالا کریم است نه این که ذاتا ذات عین و صفت یکی است یعنی ما یک خدا داریم که کریم است . رحیم نیست غفور نیست جبار نیست . یک ذاتی است که آن از او تراوش کرده (دقت کردید و امیدوارم فقط که جا افتاده باشد . تمام تلاشم را کردم که مطلب را ساده اش کنم برای تان.)
یعنی نه این که ما بگوئیم این مادر هست اما عاطفه مادری در او نیست ارتباط همسری نیست ، نه هست ، اما وقتی ما می خواهم معرفی اش کنیم این نیست یعنی روی این صفت نمی توانیم دست بگذاریم و بگوئیم این هست و غیر از این نیست خیر چرا که ما الان پدر هستیم نه این که در ما نیست ،صفت پدری در ما هست کمال پدری که ما مهرورزی کنیم به فرزندانمان بزرگ کنم او را مقام مربی گری داشته باشیم نسبت به فرزندمان آن هست . نه به این معنی که در ذات، کمالات صفات و اسماء وجود نداشته باشد که در این صورت خلوّ ذات و کمالات صفات و اسماء لازم می آید یعنی چه یعنی این که بگوئیم خداوند ذات است ولی ذاتش غیر اسماء است پس خود ذات خالی از کلمات اسماء الصفات است ، خود ذات خالی می شود که این می گوید خلو یعنی خالی بودن ذات از کمالات صفات و اسماء هست لازم می آید . تعالی الله عن ذالک خداوند مبراست از این.
بلکه به این معنی که در مقام ذات اسماء و صفات به نحوی که تعیُن داشته باشند و اسمی متمایز از اسم دیگر و صفتی متمایز از صفت دیگر و یا اسم و صفتی متمایز از ذات باشد وجود ندارد. «الانسان» در الانسان کرامت که جدا نیست غضب که جدا نیست. صفات پدری ، برادری و مربیگری ،استادی و شاگردی و فرزندی که جدا نیست یک ذات است که این صفات درش هست یعنی می تواند این صفات را بروز دهد.
به عبارت روشنتر در مقام ذات غیبی و هویت غیبیه ذات است و بس و ذات همه کمالات است با وجود واحد. بسیط الحقیقه، کل الاشیاء و لیس بشیئ منها. حتی در پرانتز مرقوم فرمودند این قانون در غیر این مورد بیشتر مورد استفاده می گردد.
باز می گردیم به خودمان که ما در عین این که شخصیتمان واحد و بسیط است کمالات مختلف داریم یعنی من می گویم یک نفرم یعنی یک وحدت دارم وقتی که غضب می کنم که دوتا نمی شم وقتی که دارم درس می دهم وقتی که با فرزندم هستم ، با برادر و پدر و مادر و خواهر هستم که دو تا نیستم یک شخصیتم واحد هستم وحدت دارم در عین حال که وحدت دارم دارای قوای مختلف هستم .
حس ،خیال ، وهم عقل گرایشات فوق عقلی همه یک وجود است که این را دارد در خودمان می یابیم که گفتیم در مورد نفس هم گفتیم النفس فی وحدته یا فی وحدتها کل القوا " نفس در عین این که وحدت هست و واحد هست و شخصیت واحد دارد کل قوا هم هست یعنی دارای کل قواست و این دارای کل قوای بودن با وحدتش هیچ منافاتی ندارد چرا که ما در خودمان هم می یابیم که ما وحدت داریم پس می شود وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت هر دو جمع شده اند با هم و این خیلی مهم است که این از کجا آمده و این چیست که خدا آفریده .
حالا دقت کنید به مثالهای که تا حالا زده ام برای تفهیم قضیه .بهترین مثالها خود ما هستیم این جاست که به اهمیت و قدر معرفت نفس و انسان می تواند برسد که هر جا گیر کند در شناخت خداوند تبارک وتعالی بهترین سند این است که به جای این که و دست اویزش خارج باشد و تمسک کند به این طرف و آن طرف بیاید خودش را مطالعه کند . معنای من عرف النفسه فقد عرف ربه . یعنی این یعنی آنجایی که داریم از اسماءغضب بگوئیم اسماء غضب بگوئیم اسماء ذاتی حضرت حق نیست تا این همه مسائلی که تا این جا گفتیم همه شاهدش در خودمان بود .
باید بدانیم نفس چقدر عظمت دارد و چقدر درک افراد قاصر است از این که بداند معرفت نفس یک شناخت دقیق و صحیحی نسبت به خداوند تبارک وتعالی داشته باشد این اهمیت معرفت نفس است هر کجا گیر کنی در همین بحثهایی که اگر بخواهیم دست روی نفس نگذاریم و سراغ نفس نرویم بخواهیم همین ها را بخوانیم ، دست انداز داریم و چقدر بالا و پایین می شویم چقدر گیرمی کنیم که حالا این یعنی چه حالا این چطوری می شود چگونه در می آید و وقتی بر می گردیم درون خودمان می بینیم چقدر سخت ترین مباحث عرفانی و فلسفی وقتی انسان خودش را می شناسد .
درکش راحت می شود وحدت وجود را می خواهی بفهمی ،برمی گردی به نفس ، کثرت در عین وحدت ، وحدت در عین کثرت ، باز رجوع به نفس ،مسائل دیگر را می خواهی بفهمی باز همین طور مقام فعل با مقام ذات را می خواهی تشخیص بدهی باز همین طور به نفس رجوع می کنی .
خیلی سفارش می کنم دوستان را که توجه کنند و تلاش کنند در معرفت نفس. گمان نکنید ما خیلی راحت از این دو صفحه گذشتیم و جای دیگر هم ، همچنین چیزی ممکن است جای دیگر اگر بخواهیم همین دو صفحه را جای بیاندازیم عرقمان در می آید آنقدر باید بالا و پایین بپریم و تلاش کنیم که بتوانیم این دو صفحه را جا بیاندازیم ولی وقتی می آئیم تکیه می کنیم به دروسمان مباحثی که قبلاً گفته شد و مطالب معرفت نفس می دیدی این همه معارف که در دو صفحه جمع شده درکش به فضل الهی چقدر راحت می شود الحمد الله رب العالمین .
بعد قاعده ای ایشان آورده اند این قاعده این است که بسیط الحقیقه کل الاشیاء ولیس به شی< منهم یکی از قواعد فلسفه وجودی که حقیقت آن بسیط است و آن بساطت فوق بساطت را دارد . حد ندارد و وقتی حد نداشت شامل همه کمالات اشیاء دیگر هم هست تمام کمالاتی که در وجود هست او دارد می گوید اگر موجودی بسیط الحقیقه بود .
خوب همه اشیاء است چون همه اشیاء را دارد هر کمالی را که در هر شی تصور کنی او دارد در عین حالیکه خداوند تبارک و تعالی کل الاشیاء هست اما و لیس به شی منهم نمی توانیم بگوئیم این خداست این شی خداست خدا زمین است . خدا آسمان است نه این را نمی توانیم بگوئیم . درعین حالیکه کل الاشیاء هست اما ولیس به شی منهم نفس در عین حال که کل قوا هست النفس فی وحدته کل القوا " اما والحیث به شیء من القوا " نمی توانیم بگوئیم نفس عبارتست از خیال نفس عبارتست از حس . نفس عبارتست از عقل . نه کل القوا هست اما ولیس بشیءمنهم ".
ذات عین علم و عین قدرت و عین حیات و عین هر کمال است و درکش هم راحت است که چطوری می تواند عین هر کدام از اینها ما خودمان عین اینهائیم ما عین عقلیم ،عین نفسیم ، عین رحمیم . عین خیال هستیم ، عین پدری هستیم عین غضب هستیم عین شهوت هستیم همه اینها همه هست با ما و حد خودمان راحساس می کنیم
ما با وحدتی که داریم همه اینها را داریم ولی در ذات و در مقام ذات هیچ کمالی از کمالات و هیچ صفتی از صفات و هیچ اسمی از اسماء تعیین ندارد که بگوئیم این است اینجا در این ذات یکی کمالی یک جودی یک مغفرتی هست . عین همه اینها هست ذات با همه اینها وحدت دارد .
از باب مثال : کمال علم بی حد و بی حدود در ذات هست ولی نه به نحوی که تعین داشته باشد و نه علم باشد و نه قدرت، مثلاً و همچنین کمال قدرت نامحدود در مقام ذات است ولی نه به نحوی که تعین داشته باشد و قدرت باشد و نه علم. و نیز همه کمالات و صفات در مقام ذات عین ذات است و نه غیر آن. و ذات عین هر کمالی است به وجود واحد بسیط. بنابراین اسماء حسنای الهی و صفات علیا به نحوی که متعین باشند متأخر از مقام ذات و مقام هویت غیبی هستند متأخر هستند. یعنی چی. یعنی اول یک ذات است بعد مرحله دوم این ذات ظهور می کند جلوه می کند به جود به رزاقیت.
وقتی می گوئیم خدا رازق هست رازق زمانی است که مرزوقی باشد ذات آنجا دست نخورده است مرزوقیت تجلی است که خدا می کند در مرحله بعد از ذات پس همه اسماء و صفات تأخر دارند نسبت به ذات یعنی ذات تقدم دارد . یعنی اول ذات بعد جلوه خداوند تبارک وتعالی در قالب اسماء وصفات .
بنابراین اسماء حسنای الهی وصفات علیا به نحوی که متعین باشد متأخر از مقام ذات و مقام هویت غیبیه هستند . یعنی هر جا که خواستیم بگوئیم یا جواد و یا کریم این اجود و یا کریم که به خدا می گویی خدا را این جا به اسم کریم وجوادش می خوانی این بعد از مقام ذاتیت است یعنی ای ذاتی که له الکرم و له الجود جود و کرم داری .
به این معنی که اسماء و صفات، ظهورات و تعینات حضرت ذات هستند یعنی خداوند با جواد متعین می شود متعین می شود به جود به جواد به کرم. بله دیگر معرفی می خواهد بکند خودش را. به این معنی که اسماء و صفات، ظهورات و تعینات حضرت ذات هستند و حضرت ذات در مقام ظهور و تجلی و تعین با تعین های مختلف و با متنوع و با تجلیات و با ظهورات دارای اسماء و صفات است و هر اسمی و هر صفتی تعیُن خاص و ظهور خاصی است. ذات غیبی در تجلی با صفت علم علیم است. و ذات در تجلی با صفت قدرت، قادر است. و همچنین هر اسمی از اسماء حسنای الهی عبارت است از تجلی ذات با کمالی از کمالات و با صفتی از صفات. حضرت ذات با هر کمالی از کمالات ذاتی که در مقام ذات عین ذات است تجلی کرد این تجلی اسمی از اسماء حسنای الهی و اسمی از اسماء ذات خواهد بود.
الان آفرینش را نگاه می کنیم می بینیم در آفرینش نظم ، هماهنگی و حکمت وجود دارد پس می گوئیم خالق عالم بوده علیم هست و چون نظمی که می بینیم به جاست و دقیق است پس می گوییم حکیم است پس تجلی کرد با علم و حکمت و چون این کار نیاز به قدرت دارد پس می گوئیم قادر است خورشید را آنجا نگه داشته و زمین را با این فاصله این جا ماه را آنجا نگه داشته میلیونها اجرام را نگه داشته بدون این که با هم بر خورد داشته باشند .
ساختمان بدن ، موجودات دیگر و پس این قدرت می خواهد که بتواند این کار را انجام بدهد و تجلی با اسم قادر کرده. بله دیگر مخلوق بودن خالق قادر باید باشد که بتواند خلق کند.
به عبارت دیگر هر اسم ظهور خاص و تعین خاصی از حضرت ذات است و جلوه ی از جلوات آن. و اسماء حسنی جلوات ذاتند و هر جلوه ای حکایت از کمالی می کند. و خبر از کمالی از کمالات متحد با ذات در مقام ذات می دهد. و هر اسم خبری است از مقام غیب الغیوب. هر اسم خبری است یعنی اینها پیام آور هستند. و هویت غیبی ذات و نیز خبرآورنده ای است از ذات. حالا خوب اینجا می گوید: به دریا بنگرم دریا ته بینم، یعنی وقتی به دریا نگاه می کنی به انسان نگاه می کنی اینکه، برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. یعنی این. یعنی این برگ را که نگاه می کنم یعنی همین دید مزه دارد همین دید است که انسان را راه می برد به آنجا.
این برگ را که نگاه می کنم هم جمال درش هست هم جلال ، هم قدرت ، هم علم ، هم حکمت درش هست . با این برگ من می توانم همه اینها را نگاه کنم بدبختی آنهایی که غافلند اینست که اینها اوج زیبائی ها را می توانند درک بکنند ؛می رسند به اینها ، فیلمبرداری که الان دارند می آید فیلمهای به چه زیبایی که از خارج می آیند مثلاً در باره عالم شگفت حیوانات در رابطه با ماهیها و اینها راهشان نمی برد به آن طرف. نگاه می کند وادار می شود به سجده برود وقتی زیبائیها و عجایب کف دریا را نگاه می کند درخت را نگاه می کند خورشید را نگاه می کند او را وادار به تسبیح می کند .
وادار به تنزیه می کند وادار به حمد می کند شما وقتی که من اصلاً صحبت نکنم به شما بگویم من شما را دعوت کرده ام که بیایید در این نماشگاه و از نقاشیها دیدن کنید ، شما می آئید نگاه می کنید دیوار طوسی یکدست و هیچ چیزی روی آن نیست خوب شما چه چیزی از این می فهمید ؟ بعد هم بیایم بگویم تعریف کنید ببینیم چقدر قشنگ بود نقاشیها ، خوب میگوئید فقط یک رنگ طوسی است اما اگر یک نقاش ماهری که می خواستید نقاشیها و آثار آن راببیند و گالری می گذارند و نمایشگاه می زنند 20 اثر خود را به نمایش گذاشته وقتی شما می آیید می بینید ظرافتی که بکار برده در گلها ، رنگها ، سایه و در نور پردازی و مثلاً جایی بهار را تابلو کرده جایی تابستان را ، جایی پائیز را جایی زمستان ،جایی یک پرنده را جایی غروب را جایی یک دریا و جایی یک گل را به تصویر کشیده .
بعد می گوییم این هنرمند چقدر زیبا بوده ، چه افکار قشنگی داشته ، چقدر توانا بوده این نقاش که به این صورت تجلی کرده ، بعد آنجاست که نقاش را می شناسید و مورد توجه تان قرار می گیرد علاقه در شما ایجاد می شود تحمید می کنید ستایش می کنید و پس تا ظهور نکند شناخت نیست تا ظهور و تجلی نکند شناخت ،حرکت ، قرب ، کمال حاصل نخواهد شد او باید ظهور بکند ما راه بیفتیم و برویم این را دقت بکنید در مورد این مباحث باز هم توضیح خواهم داد والحمدالله رب العالمین وصل الله علی محمد و آله الطاهرین