جلسه 013 - معاد
شماره جلسه
13
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1373
ماه
5
روز
10
متن کامل (خام) ‌ جلسه 013 - معاد

جلسه گذشته درباره ی مراتب وجود توضیح دادم، متن را فقط باید بخوانیم. از نظر فلاسفه، حقیقت وجود و هستی، حقیقت تشکیکی و حقیقت مشکک است، به این معنی که وجود یک حقیقت است و دارای مراتب می باشد، مرتبه ی اعلای وجود که به یک نظر اطلاق مرتبه به آن صحیح نیست، عبارت است از مرتبه اطلاقی و مرتبه واجبی. که وجود محض و صرف وجودی است که حد و حدود ندارد و بی نهایت است و هیچ گونه نقص و عیب و عدم به آن راه ندارد زیرا که صرف الوجود است و هر کمالی را واجد است، و غیر آن یعنی مراتب دیگر وجود که مراتب امکانی است، هر مرتبه ای طور خاصی از حقیقت وجود و مرتبه وجود و نحوه خاصی از آن است. در نتیجه هر مرتبه ای از مراتب امکانیه، غیر دیگر مراتب به مراتب دیگر بوده و کثرت وجودات یا موجودات از همین اختلاف مراتب و از همین اطوار و انهاء موجودات است، توضیح دادیم که کثرت یعنی چه، در رابطه با نور گفتیم که اختلاف سطح نورها باعث می شود، شدت و ضعف شان باعث می شود با هم اختلاف پیدا کنند، مثلاً این نور دو شمعی است، این سه شمعی است، اختلافشان مربوط به خودشان است. هر مرتبه از مراتب امکانی، مراتب امکانی مراتب موجودات ممکن هستند، هر مرتبه از مراتب امکانی وجود دارای حدود معین و با تفاوتی که در مراتب وجود امکانی است، یعنی بعضی کامل تر و بالاتر از بعضی و بعضی ناقص تر و ضعیف تر از بعضی، همه آن ها محدود بوده، یعنی با اینکه اختلاف دارند اما به هر حال همه مراتب امکانی محدود هستند و قسمتی از وجود و کمالات وجودی را دارد و همه مراتب امکانی قائم به مرتبه واجبی و وجود مطلق یعنی مبدا متعال است. مبدا متعال قائم به ذات است، یعنی ذات او عین وجود و هستی و صرف الوجود است و خود هستی است، نه اینکه ذات چیزی باشد و وجود چیز دیگری، یعنی بین ذات و وجود جدایی در واجب الوجود نیست، برعکس ما، ما بین ذات و وجودمان، اختلاف است، ما یک وجود داریم، و یک ماهیتی داریم، جدا می شوند از هم، مثلاً شما می گوییم حیوان ناطق، این حیوان ناطق وجود پیدا کرده، یعنی می توانست وجود نداشته باشد، پس ما یک ماهیتی هستیم که وجود داریم، و در خارج ماهیت و وجود یکی است، در ذهن که تحلیل می کنیم دوتا هستند، حیوان هم می تواند وجود داشته باشد می تواند نداشته باشد، حیوان یک ماهیتی است، جسم نامی حساس، می تواند باشد یا نباشد، گفتیم ممکن الوجود ها همینطور هستند می توانند باشند می توانند نباشند. موجودات می توانند باشند می توانند نباشند، اما درباره خداوند تبارک و تعالی اینگونه نیست، چیزی به نام ماهیت ندارید، این ماهیت که دارم عرض می کنم، ماهیتی است که ما در تعریف منطقی از انسان سراغ داریم، والا در دروس معرفت ثابت می شود که انسان اصلاً ماهیت ندارد. فوق ماهیت است انسان. فوق تجرد هست و فوق ماهیت. خب، شاید بهتر بود به جای اینکه انسان را مثال بزنیم، موجودات دیگری را مثال می زدیم مثل حیوانات و اشیاء که ما برایشان در ذهنمان یک وجود انتزاع می کنیم، و یک ماهیت. نه اینکه ذات چیزی باشد و وجود چیز دیگری و وقتی ذات عین وجود و عین هستی است، و ذات مبدا متعال یعنی وجود محض و محض وجود طبعاً قائم به ذات است، احتیاجی به هستی دیگر ندارد. این در رابطه با واجب الوجود و اما مراتب دیگر یعنی مراتب امکانی وجود از آنجا که ذات هر وجود غیر وجود آن است و وجود عارضه ای است و ذات هرکدام از مراتب در حد ذات خود فاقد وجود و عدم است، و نسبت آن به عدم و وجود یکی است و اگر بخواهد وجود پیدا کند احتیاج به علت دارد، تا علت با اعطاء وجود ذات را از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم بیرون آورده و تحقق بخشد، طبعاً همه آن ها یعنی همه مراتب امکانی و به طور مجموع قائم به مرتبه واجبی است و او علت افاضه کننده ی وجودات به همه مراتب امکانی یا به همه ماهیات ممکن است، این تعریف ممکن الوجود را می کند که اینطوری است. نکته ای که گفت توضیح می دهم. هر مرتبه ای غیر وجود و هستی آن است، ذات هر مرتبه غیر از هستیش است. مثلاً وقتی می گوییم (کل شیء هالک الا وجهه) توضیح دادیم گفتیم جنبه وجه الخلقی از بین می رود و جنبه ی وجه اللهی ظهور می کند، بالاخره وجود است اما هستی آن به اصطلاح ذات خلقیش از بین می رود. وضعیتی که الآن می بینیم در قیامت نسبت به اشیاء نمی بینیم. همه این مراتب یا بی واسطه یا با واسطه معلول مرتبه واجدی است، به بیان دیگر، خود وجود محض و صرف الوجود عین وجود و هستی است، و اما وجودات محدود و یا اطوار وجود، از همان وجود محض و محض وجود نشات می گیرد و قائم به اوست و قوام بخش آن ها همان محض الوجود و صرف الوجود و وجود مطلق است. این به اصطلاح متنی بود که جلسه قبل توضیحش را دادیم. بحثی که الآن خواندیم، تنزلات وجود از نظر فلاسفه الهی که وجود از مرتبه عالی خودش و مرتبه واجبی خودش چه جوری تنزل داشته تا به پایین ترین حد رسیده. به این می گویند قوس نزول. از مبدا چه جوری پایین آمده. از نظر فلاسفه الهی وجود تنزلات داشته، و در سیر تنزلی خود از مخلوق اول و معلول اول و بی واسطه که از سعه ی وجودی و از کمالات وجودی وسیع برخوردار است گرفته و پایین تر می آید. پس یک مخلوق اول داریم، خداوند اول مخلوقی را خلق می کند، تعابیر مختلفی از این مخلوق آمده، ازش تعبیر شده به روح، اولین چیزی که خدا خلق کرده، الروح، چیز مشخصی است که ما هم یک نفخه ای از آن هستیم، (نفخت فیه من روحی). روح خدا نزدیک ترین مخلوق به خداست و شبیه ترین مخلوق به خداوند تبارک و تعالی است، بعد می فرماید از آن روح دمیدم در انسان ها، یعنی از آن مخلوق اول. اسم دیگرش عقل است و در روایت دیگر هم که فرمودند نور نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و به تعبیر دیگر ما پرتو آن عقلیم یا پرتو آن روح هستیم یا پرتو نبی اکرم هستیم. پیامبر فرمود (اول ما خلق الله نوری). اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود. (اول ما خلق الله عقل) باز اولین چیزی که خدا خلق کرد عقل بود، در روایت داریم، هر سه این ها در روایت هستند و ما می توانیم این ها را با هم تطبیق بدهیم. هرچه مراتب وجود و هستی از مبدا وجود فاصله بگیرد، وجود ضعیف تر شده و حدود بیشتر. یعنی هرچه می رویم پایین، وجود کم می شود و حد بیشتری بهش می خورد. و اعدام و نیستی ها و نقایص زیادتر و نداشتن ها بیشتر می گردد و کثرت ها و قیدیت شدیدتر و زیادتر می شود، هرچه از بالا بیایی پایین کثرت بیشتر می شود. این نظر فلاسفه است، فلاسفه الهی. دقت بفرمایید. یعنی فلسفه به اضافه متون دینی. و این سیر تنزلی به مرتبه ای که ضعیف ترین مرتبه است و در حقیقت مغرب وجود است، یعنی وجود دیگر در آن موجود غروب کرده، می رسد و آن مرتبه ای است که از وجود و هستی و کمالات و بود و بودها و داشتن و داشتن ها بی نصیب بوده و فقط آنچه از وجود و هستی بهره دارد عبارت است از این که قابلیت کمالات وجودی و هستی ها را دارد و آماده قبول کمالات و وجودها و فعلیت هاست و بیش از این از هستی و وجود حدی ندارد، و آن ماده اولی است که با قبول صورت ها و وجودها و هستی ها یکی پس از دیگری به سیر صعودی خود می پردازد. در این باره توضیح بدهم. یک مثال هم بزنم. از وجود مطلق که صرف الوجود و بسیط است و هیچ ترکیبی درش راه ندارد، چون اگر در صرف الوجود ترکیب راه داشته باشد، مسئله نیاز ایجاد می شود، نیاز وجود به اجزای خودش. نیاز صرف الوجود به اجزای خودش، برای همین می گوییم خداوند تبارک و تعالی بسیط است، و جزء ندارد، ترکیب ندارد خداوند. از آن جا به بعد سایر مخلوقات، مخلوق اول و دوم و سوم، همینجوری ایجاد شدند، هر مقدار پایین تر می آییم، کثرات بیشتر می شوند، حدود دارند، ضعیف تر می شوند تا می رسد به پایین ترین مرحله که ماده ی اولی است که اسم های دیگر هم دارد که ماده نخستین بهش می گویند یا هیولا. این هیولای اولی یعنی آن حالتی از ماده که هیچ فعلیتی ندارد مگر پذیرش فعلیت ها، یعنی هیچ چیز ندارد قوه محض است. که البته همچنین چیزی در خارج به صورت خالص نداریم، بعضی ها اعتقاد پیدا کردند به این که بوده، چنین ماده ی خام و خالصی وجود داشته که فقط قوه است بعد فعلیت ها و صورت ها، ولی این قابل قبول نیست، چون شما نمی توانید در خارج چنین چیزی پیدا کنید، و بگویید که چنین چیزی است، به هر حال این باید وجود داشته باشد، از فعلیتی برخوردار باشد، مرحوم علامه تعبیر کرده در نهایت الحکمه که فعلیته انه لا فعلیت لها. فعلیتش این است که هیچ فعلیتی ندارد. قوه ی محض است. توان محض است. استعدادی درش نیست. هیچ چیز درش شکوفا نیست، در خارج شما عملا، چنین چیزی را نمی بینی. در خارج دست روی هر ماده ای بگذاری، دارای خواص و آثار و استعدادهای هستند. حداقل و حداکثر دارند، که هیولای اولی و ماده نخستین امر فرضی هستند، یعنی در تجزیه ذهنی و فرضی ماده پایین ترین ماده است که می توانیم بگوییم ماده در حالت اولیه می تواند چنین چیزی باشد. این یک نکته، یک مثالی بزنم، این نزول را شبیهش را در انسان داریم که حالا مثالی که می توانیم بزنیم، سیر صعودی و نزولی است، سیر نزولی در استاد است، و سیر صعودی در شاگرد است. در استاد سیر نزولیش این است که به خودش ثابت شده که انسان مساوی است با اندیشه و ارزشی که برای افراد قائلیم به خاطر جسمشان نیست، خوشگلند، زشتند، کوتاهند، چاقند یا لاغر، سفید پوست هستند یا سیاه پوست، با این ها کار نداریم، ما انسان ها را در همه جا، به خاطر فکرشان بهشان اهمیت می دهیم، انسان مساوی است با اندیشه. این اندیشه در استاد است، این استاد را اگر بخواهیم از اندیشه اش مطلع شویم، تکانش می دهیم؟ که مثلاً محتوایش بریزد بیرون؟ نمی ریزد بیرون، چه کنیم که به هر حال آن اندیشه و فکر و وجود تنزل کند و ظاهر شود، این ها هم استدلال های علمیشان در دروس معرفت صحبت شده که علم عبارت است از وجود و همان مباحث اول صحبت کردیم، یکی از دلایلش این است که وجود منشا اثر است. پس اندیشه داشتن یعنی از وجود بالاتری برخوردار بودند، وجودات را که ارزیابی می کنیم، از جماد، نبات حیوان و انسان، در انسان که وجودات را ارزیابی می کنیم، می گوییم انسان عالم، باارزش تر است، انسان جاهل و بی علم ارزش کمتری دارد، در همه موجودات انسان از همه با ارزش تر است و میان همه انسان ها عالم ترین آن ها. بنای دیگری هم دارد، (اکثرالناس قیمتاً اکثرهم علمه). نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند، بیشترین مردم از نظر قیمت عالم ترین آن هاست. حالا انسان مساوی است با اندیشه، یعنی از وجود بالاتری برخوردار است، استاد، این اندیشه وقتی استاد می خواهد بدهدش به شاگرد، نمی تواند بیاید بایستد جلوی شاگرد و شاگرد هم همان چیزی که استاد می داند بشود، سیر خاصی را دارد، وجود اینجوری است، باید سیر خاص خودش را طی کند، مثلاً من بگویم کتاب است، این کتاب را بگذارم زیر سرم، صبح عالم می شوم. نمی شود. استاد این اندیشه است، این اندیشه را باید نزول بدهد. نزول که می خواهد بدهد، حرفی را که می خواهد بزند، اندیشه بالایی که برخوردار است را می خواهد به شاگرد منتقل کند، خوب باید چه کار کند اگر اندیشه عقلی است، یا فوق عقلی، یکی از این دوتا عقلی است، مثلاً می خواهد ثابت کند A2= B2+c2. در مثلث قائم الزاویه مربع وتر مساوی است با مجموع مربع دو ضلع دیگر، این یک بحث عقلی است، این را می خواهد ثابت کند، این را اول باید از عقل خود در خیال خودش بیاورد، یک مرتبه این را پایین بیاورد، از عقل بیاورد در خیال خودش، تصور کند که چه جوری می خواهد این را بگوید. می کشد در خیال، نمی گوید. بعد این حقیقت را که آورد در خیال بعد تبدیل می کند به ماده، یعنی تبدیل به صوت یا به فرکانس می کند. این فرکانس یا صوت می خورد به شاگرد، شاگرد از ماده شروع می کند، به گوشش می خورد، شاگرد اگر گوش نداشته باشد و نشنود، دیگر رشدی نمی کند. جانور فربه شود از راه نوش/ آدمی فربه شود از راه گوش. مهم ترین عضو انسان. می شنود بعد تصور باید کن که استاد چه می گوید، اگر در کلاس ما، کسی نباشد، ریاضیات نخوانده باشد، وقتی من می گویم، A2= B2+c2 یا در مثلث قائم الزاویه مربع وتر مساوی است با مجموع مربع دو ضلع دیگر، متوجه نمی شود منظور چیست مگر اینکه ریاضی خوانده باشد، پس برای خیال احتیاج به آگاهی دارد، یعنی باید بتواند چیزی که من می گویم را تصور کند، بعد تصور باید حلاجی شود، مثلاً عدد بگذارند بعد ثابت کنند بگویند این یک فرمول کلی است، برایش به یک قانون کلی تبدیل می شود می رود در عقل شاگرد. اگر بحث فوق عقلی هم باشد اینطور است، این سیر را باید انجام دهد، نزول را، شاگرد هم این صعود را انجام دهد. استاد به راحتی می تواند این کار را کند ولی شاگرد به این راحتی نمی تواند، چون هر قسمت این شأن این شاگرد باید با همان شأن استاد سنخیت داشته باشد، مثلاً وقتی من فارسی حرف می زنم، یک انگلیسی زبان بیاید، ممکن است از هوش قوی برخوردار باشد، ولی چون متوجه نمی شود، زبان بلد نیست، وقتی زبان بلد نیست در خیال گیر پیدا می کند، چون نمی فهمد چه می گویم، از صوت و ماده، به فرکانس و خیال تبدیل نمی شود، فقط در حد شنیدن است، فقط صدا را می شنود دیگر نمی توانی تبدیلش کنی به امر خیالی. این هم جهت ظاهری. از جهت باطنی هم همینطور، اگر مطلب فوق عقلی و معنوی باشند، شاگرد اگر اینجاها گیر داشته باشد، در عقل یا خیال، آلودگی و گناه داشته باشد نمی گذارد آن مطلب درست تبدیل شود و شاگرد به آن چیزی که استاد می داند تبدیل نمی شود، در حد عقل می ماند. فرمول کلی ازش می سازد، مثلاً الا بذکر الله تطمئن القلوب، که با یاد خدا دل آرام می گیرد. آن هم بلد است، خوب هم بلد است بگوید. اما تبدیل بهش نمی شود، به عنوان یک واقعیت تبدیل نمی شود، خطرش این است که ممکن است قبول داشته باشد، حتی یقین هم داشته باشد اما منشا اثر نشود. قرآن می گوید (واستیقنتها) افرادی با اینکه یقین داشتند، اما جلوی پیغمبر ایستادند یعنی از نظر اینکه بفهمند پیغمبر حق با اوست، به مقام یقین رسیده بودند ولی هرگز نتوانستند به پیغمبر کمک کنند. لذا عقیده و یقین کافی نیست. شما عقل را می توانی قانع کنی، برهان نظم و صدیقین را بگو، قانع می شود که خدا هست، قانع نمی شود نباشد، اما اینکه بعد در عمل تسلیم شود و سر تعظیم فرود بیاورد و بیاید به عبادت و بندگی، می بینید که اینجور نمی شود چون در سیر صعود، اشکال داشته. مسئله داشته. برای همین بحثی مرحوم علامه دارند که فقط اعتقاد و یقین کافی نیست. یک چیز بالاتری است که در اصطلاح خودمان، بهش می گوییم اتحاد، باید با آن حقیقت اتحاد پیدا کند. مثلاً ننه ی ما بی سواد است، می فهمد، اتحاد دارد با حرفی که پیغمبر زده، شب هم بیدار می شود با آن عالم پیرزنی خودش نماز شبش را می خواند، روزه اش را می گیرد، ولی یک پروفسور تسلیم نمی شود، مثل هالی کولمن از فرانسه آمد پیش مرحوم علامه شیعه هم شد، کلی هم کتاب نوشت، مسلمان قوی هم هست، از نظر علمی هم همینطور، تدریس هم می کند ولی نماز نمی خواند، اعمال عبادی انجام نمی دهد، چون اتحاد پیدا نکرده بود، اگر بخواهیم فارسی بگوییم می شود یک باور قلبی، این ایمان است، اعتقاد را می توانیم مثل حالت مرده شوری بگیریم. که ما و مرده شوری هردو اعتقاد داریم به اینکه مرده کاری با ما ندارد اما مرده شور راحت می تواند پیش مرده بخوابد دست بهش بزند، ما با اینکه علم و یقین داریم، حاضریم برویم ثابت کنیم که مرده کاری با ما ندارد، اعتقاد سرجایش هست، اما باور نیست، باور اگر باشد شب نباید بترسد پیشش بخوابد، سرت را بگذار روی یک مرده بخواب، نمی شود این کار را کرد، مرده شور علاوه بر ما که اعتقاد داریم، ایمان دارد، باور قلبی. بحث ایمان غیر از این مسئله است. پس سیر وجود این بود که از آن مرتبه عالی خودش اندیشه، که بسیط بود و خالص، آمد به عقل، خیال، تبدیل به ماده شد و شاگرد هم از ماده همان سیر را انجام داد. در این صحبت خیلی ظرافت هاست، یعنی اگر کسی بخواهد روی این دقت کند بسیاری از مسائل عالم وجود و فهم هستی برایش راحت می شود. یک نمونه اش را عرض کنم. استاد در چه مقامی است، در مقام اندیشه است، در عالی ترین درجه است، حالا می خواهد تبدیلش کند به چیزهای پایین، چقدر طول می کشد؟ استاد دارد صحبت می کند و می خواهد اندیشه اش را به گوش شاگرد برساند، بین این کار بین تصیمیمی که می گیرد و عملی که انجام می دهد چقدر فاصله است؟ هیچ فاصله ای نداریم، استاد می گوید، کن، بعد فیکون می شود، استاد نمی آید سر کلاس بنشیند بعد بگوید، خب من می روم سر کلاس می نشینم می گویم بسم الله الرحمن الرحیم، بعد این را می گویم، بعد این کلمه، بعد بلافاصله آن کلمه، استاد اینجوری نمی گوید، استاد اندیشه است، می آید سر کلاس نیازی ندارد به اینکه فکر کند که من چه طوری این را نازل کنم، از کجا بگویم، خودش می آید، به محض اینکه اراده می کند همان می شود. کن فیکون. خلق می کند. در هر مرتبه اینجوری است. حالا استاد خلق می کند. چیزی هم اضافه می شود یا نه؟ وجود اضافه می شود، درست است؟ وجود شاگردها اضافه می شود، سعه وجودی پیدا می کنند، ولی ماده این وسط نیست. این امکان پذیر است که صوت و لفظ را حذف کنیم و انتقال دهیم، این در کسانی که آمادگی دارند و شدت سنخیت با هم دارند انجام خواهند شد. امام رضا (علیه السلام) وقتی می آید مرحوم کاظمینی هستند گویا، دست می گذارد روی ایشان، ایشان می شود حافظ قرآن. یا از طرف عالم خیال می آیند در خواب، در خواب چیزی به شما می گوید، صبح بیدار می شوی می بینی خیلی چیزها را بلدی. این یک مثال بود راجع به تنزل وجود. از کل به جزء. شما در حد ماده گرفتارید، می خواهی الآن از اتاق بروی بیرون باید در را باز کنی، بعد از پله ها، در عالم برزخ، شما خودتان دیده اید، در خواب که از پله نمی روید پایین، می پرید، پرواز می کنید، آسمان اول، دوم، سوم، می روید بالا، در یک زمان می توانید چندجا بروید و سیر کنید، خیلی حدهایی که در ماده است، در برزخ وجود ندارد. آنجا حد کمتر شده، اعدام و نیستی ها کمتر شده، بیشتر وجود اضافه شده، قدرت اضافه شده، اثر و توان اضافه شده، بالاتر از برزخ هم وضع همین خواهد بود. یک مرحله عالی ترش را انسان می تواند انجام دهد، انسان می تواند ماده را حذف کند و وجود اضافه کند، کجاست؟ در تفکر، انسان در تفکر وجود اضافه می کند، وقتی تفکر می کنی از ماده شروع نمی کنی، از خیال شروع می کنی، چندتا واسطه را حذف کردی داری وجود اضافه می کنی. (فکرک یهدیک ...) شما در تفکر حذف می کنی، شما دیگر استادی هم نداری، خودت از خودت داری استفاده می کنی، انرژی مصرف شود بشود، ولی ماده ای حائل نیست به عنوان حامل علم. والحمدالله رب العالمین.