جلسه 012 - معاد
شماره جلسه
12
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1373
ماه
5
روز
2
متن کامل (خام) ‌ جلسه 012 - معاد

از این بحثی که شروع کردیم یک قسمت مانده و آن عنوانش این است دلایل عموم معاد و کلیت آن یکی دوتا نیست. در اینجا ادله ای از دعاهای ما، آورده اند درباره کلیت عمومیت معاد. چند فقره از دعای جوشن کبیر ذکر کرده اند درباره همین کلیت معاد. در اواسط صفحه 45، از فصل 16 جوشن کبیر نقل می کنند، (یا من هو رب کل شیء) (یا من هو اله کل شیء) ای خدایی که تو رب هر شیئی هستی، رب هر شیئی یعنی چی؟ یعنی پروردگار هر شیئی هستی. هر شیئی را رشد می دهی. (و یا من هو اله کل شیء). ای کسی که تو اله هر شیئی هستی. هردویش معاد را می رساند. رب کل شیء، یعنی پروردگار هر شیء، پروردگار هر شیء هم یعنی شما می بینی که هر موجودی دارد رشد می کند و پرورش داده می شود و وقتی پرورش داده می شود، جهت می خواهد. خدا موجودات را به کدام جهت پرورش می دهد. پرورش یعنی چه؟ در پرورش هدف هست، باید به سویی پرورش داده شود. و همانطور که عرض کردیم (الی ربک منتهاها). انتهای هرچیزی به خدا برمی گردد. (انا لله و انا الیه راجعون). سایر موجودات هم (الی المصیر) پس وقتی رب هست، به سوی خودش تربیت می کند. جمله بعدی تکمیلش می کند. یا من هو اله کل شیء. ای کسی که تو معبود هر شیئی هستی، این یعنی هر شیئی تو را می خواهد، به سمت تو گرایش دارد، به سمت تو علاقه دارد، هر شیئی. که در فصل بعد این را بشتر توضیح خواهیم داد. در این فصل می بینیم خدای متعال را رب همه چیز و اله و معبود همه چیز بیان می کند. پیداست که اله و معبود هر شیء و هر چیز بودن خدای متعال چه معنایی دارد. در فصل 37، (یا من کل شیء خاضع له) ( یا من کل شیء خاشع له) (یا من کل شیء کائن له) (یا من کل شیء موجود به) (یا من کل شیء منیب الیه) (یا من کل شیء خائف منه) (یا من کل شیء قائم به) (یا من کل شیء صائر الیه) (یا من کل شیء یسبح بحمده) (یا من کل شیء هالک الی وجهه) این هم یک فقره از فصل 37 ام جوشن کبیر. ای کسی که هرچیزی در برابر تو خاضع و خاشع است، ای کسی که هرچیزی برای تو موجود است (کائن له). ای کسی که هر موجودی، هر شیئی، به وسیله تو موجود است (موجود به) . ای کسی که هر شیئی (منیب الیه) منیب الیه یعنی چی؟ انابه می کند به تو، بازگشت می کند به سوی تو، (یا من کل شیء خائف منه) ای کسی که هر شیئی از تو ترسان است. (یا من کل شیء قائم به) ای که هر شیئی قائم به اوست. اگر خدا نباشد او هم نیست. هر شیئی قائم به حق تعالی است. این خیلی مهم است، (یا من کل شیء صائر الیه) ای که هر شیئی به سوی تو می گردد. صائر اگر دقت کنید کلمه اش را، اگر با سین باشد یعنی سیر کننده، ای که هر شیئی سیر کننده به سوی توست، اما این را نفرموده و (یا من کل شیء صائر الیه) صائر با صاد آورده، یعنی گردنده، مثل نطفه، نطفه در رحم مادر، می شود، می گردد، یعنی چه می گردد؟ یعنی بچه می شود، یعنی در مکانی قرار دارد، مسافت طی نمی کند، در حالی که حیات دارد، همانجا در حال شدن است، مثل یک دانه که در حال شدن است، ای که هر موجودی منقلب به سوی اوست، در حال انقلاب و تکامل و در حال صیرورت و شدن به سوی اوست، مثل خود انسان، که ما وقتی می گوییم طرف به خدا نزدیک است، آیت الله فلانی به خدا نزدیک است، آیت الله فلانی خانه اش کجاست، مثلاً در بازار است، کنار خانه ی همان آدم ریش تراش است که از خدا خیلی دور است، این حاج آقایی که می گوییم به خدا نزدیک است، ولی خداست، دوست خداست، مسافت طی نکرده که بگوییم این دور دنیا را گشته تا به خدا رسیده، پیاده زیاد رفته که به خدا رسیده، حرکتش در روح صورت گرفته، احتیاج به حرکت مکانی نیست، ازین مکان به آن مکان، حرکت به سوی خدا مکانی نیست، چون خدا مکان ندارد، در همه جا می شود به سوی خدا انسان رشد کند و تکامل حاصل بکند. مثل بچه بسیجی های ما، که مثلاً در شوش و دروازه غار و نقاط مختلف جنوب تهران بودند یا شهرستان های دیگر بودند، این ها حرکتی انجام داده بودند؟ حرکت درونی است، این می شود شدن، به این انسان می گویند صائر، یعنی انسانی که در حال شدن است. به اصطلاح بازتر، که شما بیشتر متوجه بشوید، موجودی است که در انسان جنبه های خودیش، کم می شود و جنبه های الهی اش اضافه می شود. (یا من کل شیء یسبح بحمده) منظور معاد است، حرکت تسبیحی دارد به سمت او. (یا من کل شیء هالک الی وجهه) ای کسی که همه موجودات هلاک می شوند جز وجه او. در مورد وجه الله و وجه الخلقی هم توضیح دادیم که وجه الربی و وجه الخلقی یعنی چه، وقتی می گوییم (یا من کل شیء هالک الی وجهه) هالک یعنی چه. در این فصل بعد از چندین جمله می فرماید، (یا من کل شیء منیب الیه) ای خدایی که همه چیز به سوی او برگشته و انابه است. و می فرماید (یا من کل شیء صائر الیه) یعنی ای خدایی که همه چیز در صیرورت و برگشت به سوی اوست، و بعد می فرماید (یا من کل شیء یسبح بحمده) یعنی هر شیئی و موجودی به تسبیح و تحمید او مشغول است و در حرکت به سوی او و در آخر هم می فرماید (یا من کل شیء هالک الی وجهه) و این نشانه ی برگشت همه چیز به سوی او و فنای جنبه ی وجه الخلقی همه اشیاء و بقای جنبه ی وجه اللهی آن ها و قیام آن ها به حضرت حق است که قبلاً شرح آن گذشت. در فصل 34 از همین دعا می خوانیم، (یا اول کل شیء و یا آخره) ای که اول هستی و آخر هستی. در بحث معاد عرض کردم وقتی معاد را مطرح می کنیم، بدون ابتدا معنا ندارد، معاد یعنی بازگشت، بازگشت یعنی آغازی داشته که بازگشت است. اگر من این جا حرکت کنم بروم شوش، از شوش بروم افسریه، از افسریه بروم آبعلی، بعد همینجوری بروم تا آخر عمر، برگشتی صورت نمی گیرد، برگشت زمانی است که ما به ابتدا برمی گردیم، زمانی است که آغاز بوده و همان آغاز مورد بازگشت قرار می گیرد. معاد. والا آن طرفی که می شود رفت، بازگشتی نیست، وقتی برگشت است یعنی ابتدایی بوده که این از همان ابتدا شروع کرده و به همانجا هم باید برگردد. (انا لله و انا الیه راجعون) پس وقتی خدا اول شیئی باشد، آخر هر شیئی هم هست، آغاز که باشد انتها هم هست، هو الول و الآخر. خودش خلق کرده، خودش حرکت داده و خودش هم مقصد حرکت است. این سیر را انجام بدهند. قوس نزولی دارد، از صعود به نزول، یک قوس هم از نزول به صعود دارد. (یا اله کل شیء و ملیکه). (یا رب کل شیء و صانعه). این را هم توضیح دادیم. ای رب هر شیء و ایجاد کننده او. (یا بارع کل شیء و خالقه). ای ایجاد کننده و به وجود آورنده هر شیئی. (یا قابض کل شیء و باسطه). ای قبض کننده هر شیء و بسط دهنده او. قبض و بسط را هم توضیح دادیم که یعنی چه خداوند قبض می کند و بسط دهد که توضیح دادیم (یوم نطوی السماء کطی السجل للکتب) روزی که آسمان را می پیچانیم و جمعش می کنیم، قبضش می کنیم. لذا می فرماید یا قابض کل شیء و باسطه. (یا مبدا کل شیء و معیده) ای آغاز کننده هر شیء و بازگرداننده ی آن. این ها را می خواهد بگوید که در دعاهای خودمان و در احادیث ده ها و صدها، نمونه داریم درباره کلیات معاد که معاد کل شیء است، نه فقط انسان، این کل شیء را می خواست بگوید که معاد عمومیت دارد و فقط مال انسان نیست، مال همه موجودات است، نبات و حیوان، همه موجودات معاد دارند، نه انسان. می رسیم به فصل جدید. در این فصل که قسمتیش هم مباحث فلسفی است، می خواهد این را ثابت کند نویسنده محترم (حفظه الله تعالی) که عشق و علاقه ی همه موجودات به خداوند است. (یا من کل شیء منیب الیه). ای که هر موجودی انابه به سوی او دارد. می خواهد این را ثابت کند که این عشقی است که همه به خدا دارند و همه در حرکت هستند، همه دنیا همه جهان عاشق اوست، فلاسفه الهی و اسلامی در تحقیقات فلسفی خود به این نتیجه رسیده اند که وجود و هستی در کل با علم و شعور به وجود مطلق، و محض وجود (یعنی مبدأ متعال) به آن عشق می ورزد، همه موجودات طالب لقاء او و وصال به او هستند و در تلاش و جدیت و حرکتند که به او برسند. این عنوان بحث است. اما می خواهد این را ثابت کند. از چی شروع کرده؟ از مراتب وجود شروع کرده. قبل از آن توضیحی به شما بدهم. یکی اینکه اینجا در سطر اول می فرماید از نظر فلاسفه حقیقت وجود و هستی حقیقت تشکیکی و حقیقت مشکک است. حقیقت تشکیکی و مشکک را توضیح بدهم. مثال خوبی که می توانیم بزنیم و بزرگان ما درباره حقیقت تشکیکی زده اند مثال نور است. نور یک مسئله وجودی است، و حقیقی است که می بینیم. اما در زندگی با مراتب مختلف نور سروکار داریم، الان در کلاس ما چهارتا روشن است، ما با چهار شمع، چهار شعله در این کلاس نشسته ایم، به این ها می توانیم بگوییم نور یا نه؟ ما در سایه نور نشستیم و درس می خوانیم، به این می گوییم نور، حالا اگر یک شمع روشن بود به جای این مهتابی ها، باز هم می گفتیم نور است، هزارتا شمع هم بود باز می گفتیم نور است، همه شان اسم نور بهشان تعلق می گیرد، تحت نور در می آیند. منتها شدت و ظرف دارند، یکی نور یک شمعی است، یکی دو شمعی، یکی صد شمعی. نور قوی، مثلاً نور صد شمعی، تمام کمالات و قدرت و توانی که در نور 99 شمعی است، در او هم هست، هر قدرتی که در نور 50شمعی هم است در او هم است. پس نور بالا تمام کمالات و توان نور پایین را در خودش دارد. این یک نکته، نکته بعد این است که نور پایین به این معنا نیست، نور پایین نور است و خالص هم نور است روشناسی است، به این معنا نیست که این نور یک ذره تاریکی قاطیش شده، شده یک شمعی، نور درجه ده تاریکی اش کمتر شده، نه، خالص نور است اما توانش یک درجه است. آن یکی صد شمع دارد، مثل آتش، شعله کبریت بگیری، می سوزاند حرارت است، یک شعله گاز را بگیری، بیشتر می سوزاند، آن هم حرارت است در کوره هم نگاه کنید، می بینید حرارت است، همه حرارت و همه آتش و گرما. به چیزی مثل نور می گویند حقیقت مشکک یعنی دارای مراتب است، تشکیک درش است، دارای مراتب است این می شود حقیقت مشکک. خب وقتی می گوید از نظر فلاسفه حقیقت وجود و هستی، حقیقت تشکیکی و حقیقت مشکک است، یعنی ما در کل عالم با وجود سروکار داریم. چیزی به اسم عدم در خارج نداریم. ما هیچ وادی، به نام وادی عدم سرایی به نام سرای عدم وجود ندارد. چون اگر وجود داشت عدم نبود، می شد وجود، عدم، عدم است. چیزی در جهان خارج به نام عدم نداریم، اینجوری نیست که زمانی بتوانیم این میلیاردها سال نوری را طی کنیم، برویم از آن طرف دنیا دربیاییم. قدیم ها اینجوری فکر می کردند، می گفتند در کتاب های علمی که فلانی سفر کرد و جو را طی کرد و از آن طرف سر از ته دنیا در آورد. انتهای دنیا درآثار مختلف آمده. که رسید به آخر دنیا و آن جا چی بود. ما چیزی به نام آخر نداریم. ما با یک چیزی در خارج سروکار داریم و آن وجود است و وجود هم بی انتهاست، نامتناهی است. حالا این وجود همه مراتبش یک جور هستند؟ نه. خدا وجود دارد، ما هم وجود داریم، دنیا وجود دارد، فرشته ها و بهشت و جهنم هم وجود دارند، همه تحت اسم وجود می آیند. مرتبه ای که خدا قرار دارد با مرتبه ای که ما قرار داریم یکی است از نظر توان؟ نه. نمی شود مثال زد ولی ما از نظر ضیقی و تنگی می گوییم، مثال نور یک شمعی با نور مطلق که آن جا مطلق نور است، هیچ چیز نیست، فقط روشنایی نور، حد ندارد، نمی توانیم بگوییم هزار شمع و دو هزار شمع و یک میلیون شمع، نور مطلق. وقتی نور مطلق باشد، همه نورها به آن قائم هستند. درش همه نورها وجود دارد. وجود اینطور است، دارای مراتب است. یک مرتبه، مرتبه ماده است، یک مرتبه بالاتر از ماده است. باز از آن بالاتر است، همینجوری مرتبه مرتبه می رود بالا. مثل این که الآن با دو وجود سروکار داریم، یک وجود جسمانی که بدنمان است، یک وجود هم خودمان هستیم منِ اصلی مان که وجود مادی نیستیم. ما وقتی به خودمان مراجعه کنیم می بینیم که وجود مادی نیستیم. دلایل مختلف و زیادی درباره تجرد نفس اثبات شده، در دروس معرفت نفس مفصل صحبت کردیم. پس ما ماده ای در خارج می بینیم که این حجم دارد، فضا اشغال می کند، طول و عرض و ارتفاع دارد، ماده ای است، خودمان درک می کنیم، علم حضوری را خودمان داریم که ما برتر از این هستیم، حیوانات و گیاهان را می بینیم، خودمان را می بینیم که در مرتبه ی دیگری قرار داریم. بعد آمدند وجود را تقسیم کردند به دو مرحله، وجود واجب و وجود ممکن. درجه واجبی و درجه ی امکانی. واجب یعنی چه؟ وجودِ واجب، وجودی است که قائم به خودش است و هستیش را از جای دیگری نگرفته، هستیش مال خودش است، از جایی به او اعطا نشده، وجود ممکن وجودی است که هستیش را از جای دیگر گرفته و تکیه به جای دیگری دارد. بهش می گویند ممکن الوجود. واجب ذاتش اقتضای وجودش را دارد، نمی شود باشد باید باشد. اما ممکن الوجود تصورش می کنی می بینی نه، اینجوری نیست که حتماً باید باشد یا نباشد، ما ممکن الوجود هستیم، سایر موجودات عالم هم همینطور ممکن الوجودند، یعنی این ها نباشند هم به جایی برنمی خورد. اینجور نیست که وجودشان واجب باشد و حتما باید باشند و اگر نباشند نمی شود. ما بود و نبودمان به وجود و عدم یک نسبت داریم. این را نگاه کنید، این جعبه روی میز را، فرض بفرمایید یک طرف الآن این گرایشش به سمت چپ و یا به سمت راست، ممکن است، پس این ممکن الوجود است، نسبت به چپ، یا نسبت به راست. یعنی امکان حرکت به هردو سمت را دارد اما فی نفسه، وقتی بگذاریدش اینجا، امکان دارد همینجوری؟ نگاهش که کنید نه گرایش به راست دارد نه به چپ. می گوییم ممکن است برود سمت چپ؟ بله، سمت راست برود؟ بله، پس نسبت به چپ و راست مساوی است، اگر سمت راست را وجود تصور کنیم، بگوییم این طرف وجود است این طرف عدم است، اگراین موجود شد، در دایره وجود آمد و در دایره وجود باهاش برخورد کردیم و دیدیمش، مطالعه می کنیم که این ذاتاً ممکن الوجود است، یعنی واجب الوجود نیست، یعنی از عدم آمده به وجود، پس خودش که خودش را نمی تواند بیاورد، چون خودش ذاتاً نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم دارد، پس باید چیزی از خارج به وجود داده باشد، به خودمان نگاه می کنیم می بینیم خودمان هستی نداریم، جهان را هم نگاه می کنیم، کوه و ستاره و دریا و درخت می بینیم که خودشان به خودشان هستی نداده اند، هستی دهنده ای باید باشد که به این ها هستی داده باشد، به آن هستی دهنده می گویند واجد. و به مایی که رابطه مان با وجود و عدم مساوی است می گویند ممکن. ممتنع الوجود مثل ممکن الوجود نیست، ممتنع الوجود یعنی ذاتش اقتضا دارد که به وجود نیاید، بهش وجود تعلق نمی گیرد. مثل اجتماع نقیضین دو چیز که نقیض آن هستند به هم جمع شوند، مثلا وجود و عدم، بگوییم که این هم هست هم نیست، نمی تواند باشد. اجتماع نقیضین محال است. شریک الباری، شریک خداوند، نمی تواند باشد. اجتماع ضدین مثلاً سیاه و سفید در یک شیء باشند، در عین حال که سیاه است سفید هم باشد، نمی تواند باشد. این ممتنع الوجود است. یعنی ذاتاً امکان به وجود آمدن ندارد. ذاتش قبول نمی کند وجود را، بهش می گویند ممتنع الوجود. اجتماع نقیضین ذاتاً قبول نمی کند وجود را. ما از دایره وجود هیچ وقت خارج نمی شویم، چیزی از وجود کم نمی شود به وجود هم اضافه نمی شود به هستی وجهه وجه الخقلی اش. در دایره نقطه شروع و پایان نقیض هم نیستند. اگر دایره هندسی در نظر بگیریم که هیچ موقع با هم جمع نمی شوند. منطبق نمی شوند، چون تعریف خط را می دانید چیست؟ در دایره هیچ وقت نقطه شروع و پایان هیچ وقت یکی نیست. این یک یعنی پشت سر هم قرار می گیرند یکی نیستند. ولی دایره ای که خودما استفاده می کنیم با ماژیک دایره می کشیم این را در نظر بگیرد که این از خط دایره خارج است ما این را می کشیم برای تقریب ذهن مان. این یک مسئله. مسئله بعد این است که در این نوع حرکت ها نقطه شروع و پایان ضدین نیستند که بگویید اجتماع ضدین... ما از برهان چی استفاده می کنیم... قابل تصور نیست یعنی شما کلش را نمی توانی تصور کنی چون هیچ وقت نمی توانی تسلط بر کل داشته باشی. برای همین در نماز هم تسبیح می کنیم بخصوص تسبیح قبل از حمد میکنیم قبل از این که حمد کنید حمد یعنی چی؟ حمد یعنی سپاسگزاری. سپاسگزاری کی یک نفر می کند تعریف و تمجید بکند بگوید خوب است آفرین ستایش و ثنا کند آن موقعی که میزانی معرفت پیدا کرده باشد. قبلش می گوید سبحان الله یعنی تو از معرفت من به دور هستی. یعنی آنقدر نیستی که من بتوانم تو را بشناسم. تسبیح می کنی خدا را از معرفت خودت. تنزیه اش می کنی بعد تحمیدش می کنی. این نکته ظریفی است که ما اولی می گوییم سبحان الله بعد می گوییم الحمدلله. این نظم را بزرگان اشاره کردند. تصور کردن به معنای این که کل را در نظر گرفتن تو مطلب مجزاست. تصدیق بهشت که مجبوریم تصدیق بکنیم چون شدت ظهور دارد. یعنی ما به همه موجودات که نگاه می کنیم ممکن الوجود هستند. ممکن الوجود باید ذاتاً به یک جای دیگر تکیه داشته باشد. اگر این یک میلیون سال نگهش داری اینطوری این ذاتش اقتضا می کند که بیفتد. خارج از خودش بهش نیرو وارد شده، شما کل جهان را که در نظر می گیری جهان امکانی است، یعنی کل اشیا را نمی توانی بشناسی بگویی این شیء می تواند ذاتاً باشد. حتماً از خارج وجود خودش بهش هستی داده شده. این نکته را بگویم. هرکدام از موجودات را که شما دست رویش بگذارید ممکن است وجود داشته باشد، شما بهش دسترسی دارید و می توانید ببینید یا حواس پنجگانه تان با عقلتان کشف کنید، پدیده ها، غیر از جود واجب را، این ها همه باید تکیه داشته باشند، این ها همه وابسته هستند. همه مربوط هستند یعنی عین ربط هستند، خود ما و سایر موجودات همینجوری هستیم. موجود هستند اولاً، دوماً ممکن الوجود هستند، یعنی از غیر از خودشان، وجود گرفته اند، خودشان نمی توانستند خودشان را ایجاد کنند، خودم خودم را نمی توانم ایجاد کنم، اولین انسان هم نمی تواند خودش را به وجود بیاورد. این در مورد هر موجودی صادق است، لذا حتماً باید بگوییم تکیه به واجب دارد شما مطرح کنید، که در دایره وجود خود واجب از کجا آمده، ما نیازی به جواب اینجور رابطه نداریم، راسل فیلسوف انگلیسی همین موضوع را مطرح می کند، بعد علت این که اعتقادش به خدا را از دست داد همین بود. این شبهه برایش ایجاد شد که اگر هرچیز وابسته به خداست، خود خدا از کجا آمده، بعد مادی گراها بعداً همین را ناشیانه علیه الهیون استفاده می کردند، که شما وقتی می گویید هرچه را خدا آفریده، خدا را کی آفریده، ما هم می گوییم شما می گویید هرچیزی از ماده است، ماده از کجاست، ما در اثبات اینکه از کجاست، احتیاج به دلیل نداریم ولی آن ها احتیاج به دلیل دارند، یعنی آن ماده ممکن است، نمی توانیم بگوییم آن ماده خودش، به خودش حیات داده، در یک سرای عدمی، در یک وادی عدمی، یک ماده ای یک دفعه ایجاد شد، از کجا آخر؟ جواب باید داشته باشند. در سرای عدم، شما این اتاق را در نظر بگیرید، میلیون ها سال وجود داشته باشد، احتمال دارد یک چیزی همین جا یک دفعه خودش به وجود بیاید؟ هیچ کس قبول نمی کند این را. اما در واجب، ما می گوییم ما اگر بخواهیم برای واجب، علت در نظر بگیریم، یعنی این واجب یک علتی دارد که این واجب را آفریده، یعنی مثلاً خدا یک پدر دارد، پدرش ایجادش کرده، می گوییم خب این عین سوال برای الف هم ایجاد می شود، می گوییم این از ب آمده، خلاصه ما اینجا به نقطه پایانی خواهیم رسید یا نه، نخواهیم رسید، اگر به نقطه پایان نرسیم، یعنی این سوال مرتبه داشته باشد و به هیچ جا ختم نشود، ما اینجا با چیزی به نام وجود سروکار خواهیم داشت یا نه؟ خیر. چون یک سلسله وابسته است، وقتی در یک سلسله همه وابسته باشند، وجود پیدا نمی کند، مثل اینکه شما الآن 20 هزارتا صفر بگذاری جلویش، تا یک 1 کنار اینها نباشد، معنایی ندارند این ها، صفرند. یعنی یک میلیون موجود گدا و ممکن الوجود و فقیر. همه اگر ممکن باشند، ممکن که نمی تواند خودش را ایجاد کند، علت می خواهد باید از یک جا آمده باشد. متن را بخوانم. از نظر فلاسفه حقیقت وجود و هستی حقیقت تشکیکی و حقیقت مشکک است، به این معنی که وجود یک حقیقت است و دارای مراتب می باشد. مرتبه اعلای وجود که به یک نظر اطلاق مرتبه به آن صحیح نیست، یعنی نمی توانیم بگوییم این هم یک مرتبه است در عرض مراتب دیگر. عبارت است از مرتبه اطلاقی و مرتبه واجبی. اطلاقی یعنی مطلق وجود است و وجود واجبی دارد. که وجود محض است و حد و حدودی ندارد و بی نهایت است و هیچ گونه نقص و عیب و عدم به آن راه ندارد. زیرا که صرف الوجود است و هر کمالی را واجد است و غیر آن یعنی مراتب دیگر وجد که مراتب امکانی است، امکانی است یعنی همه شان ممکن الوجود هستند، هر مرتبه ای طور خاصی از حقیقت وجود و نحوه خاصی از آن است، آیا ما وجود داریم یا نداریم؟ بله داریم، اما چه نوع وجودی؟ طور خاصی از وجود هستیم، جسم هم طور خاصی از وجود است، من حاکم بر جسم هستم، من را خدا حاکم بر جسم قرار داده، شما انسان را از صحنه روزگار برداری، طبیعت همانجور است که است. فقط انسان است که فکر می کند و تصرف در طبیعت می کند. کشف طبیعت می کند. این در دروس معرفت می خوانیم انسان با بزرگ ترین راه شناخت و بلکه تنها راه شناخت است، همین است، انسان که شناسنده است، برش دار، کی می خواهد شناسایی کند؟ و در نتیجه هر مرتبه ای از مراتب امکانی غیر مراتب دیگر بوده و کسرت موجودات یا وجودات همین اختلاف مراتب و از همین اطوار و انهاء وجودات است. کسرت از کجا آمده؟ کثرت از حدها آمده، حد که می خورد، کثرت ایجاد می شود، مثالی بزنم، شما یک صفحه کاغذ را در نظر بگیرید، این صفحه کاغذ الآن اینجا، در این صفحه، خودش یکپارچه است، حد ندارد، وقتی ما یک حد در خود وجود ایجاد کردیم، این دارای شرایطی می شود که با این حد سازگاری ندارد، دایره غیر از مثلث می شود، مثلث هم غیر از مستطیل است. این حد دارد، این مساحتش از حاصل ضرب طول در عرض ایجاد می شود، این مساحتش بسته به اینکه کدام مثلث باشد جور دیگری حاصل می شود، شرایط و خواصی که دایره دارد در مستطیل نیست، شرایطی که در مستطیل است در مثلث نیست. همه فرق دارند با هم، اشکال دیگر هم بگذارید در اینجا یا ببریدشان، همه همینجور هستند، حد می خورد بهشان و این حد بعدها می رسیم که حدود، حدود عدمی است، هر حدی که می خورد شرایط خواص ویژه خودشان را پیدا می کنند که در حرکت انسان، آن آنجا می گوییم که انسان کمالش این است که خودش را به بی حدی برساند. یعنی به جایی برسد که از حد دربیاید. به کل پیوند بخورد. به مطلق پیوند بخورد. پس این حدود که ایجاد می شود ما می گوییم بله مرتبه ای داریم به نام مرتبه ماده، یک مرتبه نبات، یک مرتبه حیوان، یک مرتبه هم داریم به نام مرتبه انسان، برزخی است، قیامتی است، اما همه در کجا حدود خورده؟ همه در دایره وجود حدود خورده اند، معاد کی اتفاق می افتد؟ معاد زمانی است که حدودها برداشته می شود و همه بازگشت به او می کنند و همه جزء ها سوی کل هستند و جنبه وجه الخلقی خود را از دست می دهند و باقی به بقای وجه اللهی خودشان می شوند، کل هم که گفتیم، مسئله الحاق جزء به کل نیست. یک مثال دیگر بزنم، شما الآن در نظر بگیرید در صفحه میزی که جلوی شماست، سطح را روشن می بینید، ما اینجا الآن حدی در مقابل نور می گذاریم سایه ایجاد می شود، سایه عدم است، امر وجودی نیست، تاریک شده، نوری نیست، بعد این را که می گذارید این به اندازه خودش سایه ایجاد می کند که با سایه قبلی یکی نیست، به اندازه ای که حد دارد، ما این سایه ها را در نظر می گیریم و می بینیم اینجا. اگر این منیتش را بردارد، از این وجودی که در مقابل نور ایجاد کرده، وقتی برداشته شد، ما اینجا همه اش نور می بینیم سایه ها کی ایجاد می شود؟ زمانی که وجودی در مقابل نور ایجاد شود. والحمدالله رب العالمین.