جلسه 009 - معاد
شماره جلسه
9
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1373
ماه
4
روز
12
متن کامل (خام) ‌ جلسه 009 - معاد

عنوان بحث امروز این هست که معنی تسبیح عشق و گذر سریع به سوی اوست. امروز معنی لغوی تسبیح را می خوانیم و یک مقدار هم درباره معنی واقعی تسبیح که در قرآن و معارف اسلامی تسبیح به چه معنایی است، (السَبحُ مرء سریح فی الما و الهوا) تسبیح در لغت، از راغب اصفهانی نقل شده کتابی دارد به نام مفردات، کتاب بسیار خوبی است، که لغات قرآن را توضیح داده، و در آنجا فرمودند که کلمه تسبیح عبارت است از حرکت سریع در آب و هوا، یعنی یک پرنده ی چطور در هوا با سرعت حرکت می کند به سمت لانه ی خودش می رود یا به سمت هدفی حرکت می کند. یا یک موجود در آب حرکت سریع می کند مثل ماهی. این را می گویند تسبیح. سِباحَ یعنی شنا کردن، این سَبح، حال تسبیح یعنی چی؟ تسبیح یعنی والتسبیح تنزیه الله تعالی باصلهُ المرءٌ سریع فی عباده الله تسبیح منزه دانستن و منزه کردن خداوند است از هر عیب و نقصی یعنی ما در کلام خودمان تنزیه می کنیم خداوند را وقتی می گوییم سبحان الله یعنی خداوند از هر عیب و نقص و محدودیت منزه و مبراست. و اصلُهُ حرکت سریع است در عبادت خداوند تبارک و تعالی.

یک توضیحی در باره کلماه عبادت بدهم مهم است دانستن این قضیه تا راحت تر معنی تسبیح را یاد بگیریم عبادت مشتق از خود کلمه عبادت ما از آن مشتق داریم مثلاً عَبد به معنای بنده، عبادت یعنی بندگی کردن، خصوصیت بنده این است که اراده ای از خودش ندارد، مهیای اجرای دستور مولایش است، مقاومتی در مقابل دستور مولای خودش ندارد به این عبد میگویند. از ما که خواسته شده عبادت کنیم یا وقتی می گویند عبودیت یا عبادت، یعنی تسلیم دستورات و فرمایشات خداوند تبارک و تعالی باشیم. در بحث معرفت نفسی که کردیم عرض کردیم که در وجود ما خودی است و ناخودی. ناخود گرایشات شیطانی دارد همه مقاومت ها و انحراف ها از آن ناشی می شود و خود جنبه الهی دارد و گرایش معنوی دارد که کشش به سمت خداوند تبارک و تعالی دارد. و تا آخر عمر بین خود و ناخود کشش است درگیری است کشمکش است بر سر حاکمیت بر کل وجود انسان. عبادت یا عبودیت یعنی اینکه انسان آن ناخودش را مغلوب خودش بکند. ناخودش را مغلوب خود بکند یعنی در مقابل کشش های ناخود مقاومت کند و او را سرکوب کند این می شود عبادت. غلبه ی بر ناخود.

کششِ خود بر سمت خداوند تبارک و تعالی است و هم سنخ اوست. وقتی خود غلبه کند انسان شباهتی به خداوند تبارک و تعالی پیدا میکند. هر مقدار غلبه خود در وجود انسان بیشتر باشد شباهت انسان به خداوند تبارک و تعالی بیشتر می شود و برعکس هر چقدر غلبه ناخود بروجود انسان بیشتر شود شباهتش به شیطان بیشتر می شود. در عبادت است که خود بر ناخود غلبه می کند یعنی انسان شباهتی به خداوند تبارک و تعالی پیدا می کند اینطوری بسیاری از آیات و روایاتی که درباره ی عبودیت آمده بهتر می فهمیم به عنوان مثال ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون انسان ها و جن را نیافریدم مگر این که من را عبادت کنند. عبادت به این معنا، نه اینکه نماز بخوانند، ذکر بگویند، که ما بگوییم که حالا عبادت ما به چه درد خدا می خورد؟ الا لیعبدون یعنی نیافریدم انسانها و جن را مگر برای اینکه به من تشبه پیدا بکنند. اصل قضیه این می شود وقتی می گوید انسان را آفریدم برای عبادت، یعنی برای غلبه خود بر ناخود، یعنی برای تشبه به خداوند تبارک و تعالی. لذا در مورد عبادت فرمودند: العبودیتُه جوهرهً کنه الربوبیه عبادت جوهره ی است که باطنش خدایی است. یعنی ظاهراً شما دارید تسلیم می شوید ظاهراً ریسمان بندگی را به گردنت می اندازی اما باطناً آزادشدن خودت است تمام دستورات عبادی و دستورات دینی هیچ کدامش فشاری به خود نمی آورد اصلاً بین انسان و دین مقابله ای وجود ندارد این خیلی مهم است این چیزی است که بسیاری از افراد نمی دانند در غرب الان این چنین است در غرب اگر الان صحبت از تقابل دین و آزادی می شود و تقابل دین و دموکراسی می شود، برای این است که آنها دین را مانع خود می دانند مانع آزادی می دانند اما کدام آزادی؟ آزادی نفسانی. در باطن قضیه دین اصلاً با خود انسان تقابلی ندارد، با آزادی انسان و منِ انسان تقابلی ندارد دین با ناخود انسان تقابل دارد، دین با کشش های نفسانی منافات دارد دین با جنبه های حیوانی در سطح وسیع نه در سطح کم حتی، چون دین در جنبه های حیوانی هم صحه گذاشته و گفته آنها را باید ارضا کنید اگر ارضا نکنید دین ندارید باید ارضایش کنید ولی در حد خودش، شکم تان شهوت تان را ارضا کنید و اگر درست ارضا کنید خود این عبادت است خود این یک نوع حرکت عبودی و تسبیح است. برای همین هم ما برای خوردن و خوابیدن و برای آمیزش جنسی مومن ثواب داریم در روایت، ثواب ذکر شده چرا چون عبادت است برای انسان.

دین فقط با گسترش بی رویه جنبه نفسانی منافات دارد. این را باید ما خوب بفهمیم. باطن عبادت این است که انسان به مقام خدایی برسد. العباده جوهره کنه الربوبیه، جوهره ای است که باطنش ربوبیت است عبودیت است اما باطنش ربوبیت است. این یک توضیح مختصر در مورد کلمه عبادت. بعد بیشتر توضیح خواهم داد. بنا به گفته راغب که تسبیح تنزیه است و طرد از عیب و نقص است در اصل همان مرور و گذر سریع در حرکت عبودی به سوی اوست. با توجه بر معنی لغوی و ریشه لغوی کلمه تسبیح که شنا کردن و گذر سریع نمودن و به پیش رفتن و به سوی مقصود حرکت کردن است می توانیم تسبیح کلی حاکم بر وجود و تسبیح همه ذرات وجود را بفهمیم و تصور درستی از تسبیح موجودات داشته باشیم. هر موجودی با علم و شعوری که دارد به کمال بی حد و بی نهایت و به وجود مطلق و وجود محض یعنی حضرت حق که جمال و جلالش حد و نهایتی ندارد علم دارد، و او را می یابد و از طرفی غیر او را هم می یابد و این حقیقت را می داند که اغیار و هر چه غیر اوست از وجود و کمال در حد محدودی برخوردار است. و مشوب به نقایص و اعدام و نبودها و نداشتن هاست. مشوب است یعنی هر موجودی آمیخته ی با نداشتن هاست، و آن چه از وجود کمالات وجودی دارد آن هم از حضرت حق و قائم به اوست و جلوه ی از جمال و کمال بی حد و او تابشی است از اسما و صفات او. که به اندازه قابلیت هر موجودی، در آن می تابد. و موجودات همانند آینه هایی که به اندازه ی ظرفیت و صفای و خود از جمال و کمال او تابش ها دارند هستند. و خود مستقلاً چیزی نیستند. و چیزی ندارند. و همچنین این حقیقت را هم می یابد که آن چه خود او از وجود و هستی و از کمالات وجودی دارد نیز تابشی از جمال و کمال حضرت حق و جلوه ی از اسماء حسنی اوست. حالا در رابطه با کلمه اسماء حسنی او توضیح خواهیم داد.

و خود او هم مانند آینه ای است که به اندازه ی قابلیت محدود خود از کمالات بی نهایت حضرت حق برخوردار است. و طبعاً تنها چیزی که مستقل و غنی و بی حد و بی عیب و نقص و خواستنی می یابد و سزاوار طلب می بیند همان جمال و جلال مطلق و همان مبدأ متعال است زیرا که تنها او را وجود حق می بیند و او را وجود و محض وجود و بود محض قائم به ذات و بی عیب و نقص و منزه از هر نقیصه می یابد. و تنها او را و بس و غیر او را همه فقیر و محتاج به او و جلواتی از اسماء و صفات او و از او و قائم به او می یابد و خلاصه اینکه چیزی غیر از او نیست تا ببیند و تا بیابد.

خوب این قسمت را توضیح بدهیم. مفهوم خود کلمات و جملات واضح است. این شد معنی تسبیح، بنابه آنچه تا اینجاه خواندیم تسبیح دو رکن دارد رکن اول طلب بی نهایت است. شناخت و علم و آگاهی به بی نهایت، این است که من بی نهایتی را بیابم. و در نسبت به او طلب داشته باشم این که در وجود ما هست. و خداوند اصلاً ما را همینطوری آفریده که خود به خود فطری بی نهایت طلب هستیم. استثنا بردار هم نیست. همه همینطور هستند. رکن دوم که خیلی مهم است. این رکن را خداوند در ما ایجاد کرده، رکن دوم باید ما خودمان تلاش کنیم، حرکت تسبیحی ما کامل بشود، این است که وقتی بی نهایت را شناختیم علم پیدا کنیم متوجه باشیم بفهمیم که غیر او همه ناقص هستند. این رکن دوم تسبیح است غیر او همه ناقصند. و هر کس هر چی دارد از اوست. اوست که منبع همه کمالات است و اگر در هر شی ای یا در هر کسی کمالی وجود دارد منبعش و منشأش اوست کسی از خودش چیزی ندارد. این خیلی مهم است. یعنی من هر چیزی که دلبر است هر چیزی که دوست داشتنی است، تو دل بروست به قول معروف، بشناسم که این از خودش چیزی ندارد. کمالی این که دارد و دل من را بخاطر آن کمالش برده، به صورت مطلقش در جای دیگری است. و این می نماید که این کمال مال خودش است اما باطنا مال خودش نیست. این خیلی مهم است. این نکته دوم. که گفت گشتم نبود نگرد نیست. یعنی من گشتم نبود، آنی که بخواهی دل بهش ببندی نبود تو هم نگرد نیست. خبری نیست جایی، اگر آدم بفهمد که هیچ جا خبری نیست خیلی خوب است. آن وقت از این صد دلگی و هرزه دلی در می آید که ای یک دله ی صد دله دل یک دله کن، یعنی استقرا بکند، این را هم متوجه می شود الان همین درسی که ما می خوانیم یا دروس معرفت نفس یا مباحث فلسفه به ما این را می گویند که خبری جایی نیست. و هرجا کمالی پیدا می شود که انسان خوشش می آید پا شود برود آنجا، یک وقتی بگذراند و عمری تلف کند و دلی بدهد آن هم دست خداست. منشأ اش خداست. این خیلی مهم است که جا بیفتد این همه دوندگی هایی که ما داریم در سطح جوامع می بینیم، همه مال این است که مردم این حقیقت برایشان روشن نیست. یعنی عمرشان را با سراب های مختلف با معشوق های مختلف سر می کنند. یک دو ماهی سه ماهی عاشق یک چیزی می شوند، مثل بچه دیدید یک دوچرخه می خرد بابایش برایش تا دو سه ماه مست این دو چرخه است. خودش را خوشبخت ترین آدم می داند. یک توپ یک اسلحه برایش می خرد یک موتور برایش می خرد تا مدتی منگ این موتور است. بعد از یک مدت عادی می شود اصلاً فکر نمی کند که چی دارد دنبال چیزی می گردد که ندارد حالا اگر کسی دنبال چیزی می گردد که ندارد بهش بگویی این همه چیز داری، اصلاً چشمش نمی بیند. دارم که دارم. اصلاً این دوتا خانه داشته باشد برایش خیلی معمولی و عادی است. حالااگر این هیچ خانه ای نداشت به او یک خانه می دادی ببین چه کار می کرد چقدر شاد می شد. که من خانه دار شدم حالا که دو سه تا خانه دارد اصلا. به این فکر نیست که دارد. بلکه به فکر چیزی است که ندارد. همه ی دوندگی ها مال این است. و انسان هم چون بی نهایت را می خواهد تمام عمرش را در این سراب طی می کند یعنی همه اش دنبال آب گشتن و به سراب برخورد کردن است. یک مدت با این معشوق می گردی، خود مان را سرگرم می کنیم با این، بعد می بینیم که نه آرام نشدیم، پس دنبال یک چیز دیگر باید بگردیم، دوباره چند وقتی هم با این، بعد می بینیم که دوباره یک چیزی دیگر. همینطور. این یک نکته، که اگر انسان خوب بفهمد آن وقت حرکت تسبیحی اش حرکت خوبی می شود و خوب می تواند تسبیح کند. نکته بعد، که در اینجا فرمودند، این است که میزان برخورداری هر موجود از کمالات به اندازه ظرفیت اوست. مثال خوبی ایشان زدند، می فرماید آنچه از وجود کمالات وجودی دارد آن هم از حضرت حق و قائم به او و جلوه ی از جمال و کمال بی حد او و تابشی است از اسما و صفات او که به اندازه قابلیت هر موجودی در آن می تابد. و موجودات همانند آینه هایی است که به اندازه ظرفیت و صفای خود از جمال و کمال او تابش ها دارند. دوتا نکته شرط برای آینه آورده، یک: آینه باید صفا داشته باشد، یعنی صاف باشد، آینه ی که کدر باشد نور را کم می تواند، بگیرد و بازتاب کند کم میتواند نشان بدهد. یکی صاف باشد صفا داشته باشد یکی اینکه ظرفیت داشته باشد یعنی بزرگ باشد هر مقدار آینه بزرگ باشد نور بیشتری را جذب می کند و بیشتر هم نمایش می تواند بدهد قابلیت بیشتری دارد. شما یک بیابان را در نظر بگیرید ده هزار کیلومتر مثلاً یک کویر را، این ده هزار کیلومتر وقتی خورشید به آن می تابد تمام این ده هزار کیلومتر روشن است چرا، چون تمام سطح این کویر بدون مقاومت در مقابل نور خورشید قرار دارد و همه جایش روشن می شود اما حالا بیایید در هزار متر در یک زمین هزار متری که چندتا ساختمان درست می کنیم چقدر سایه داریم، خیلی سایه داریم. یعنی هی مقاومت درست کردیم در مقابل خورشید. به میزانی که مقاومت درست کردید به میزانی که منیّت می برد انسان سایه می افتد. سایه یک امر وجودی نیست و مخلوق هم نیست سایه در اثر چی به وجود آمده، یک عدمی است دیگر، در اثر نبود وجود سایه ایجاد شده، چون نور نبود، سایه شد. اگر این ساختمان را خراب کنیم سایه ای هم وجود ندارد روشن می شود. در تابش کمال مطلق درباره ی انسان هیچ محدودیتی نیست انسان محدودیتی در پذیرش کمالات ندارد. و خداوند هم دریغی ندارد بخلی ندارد آنچه که مانع می شود از اینکه انسان بتواند خوب بهره برداری کند مقاومت هایی است که در درون خودش است، یا جهالت هاست، و یا مقاومت هاست. دقت کنید این ظرف را، این را اگر شما همینطور بگیرید، زیر آب، پر می شود هر مقدار ظرف داشته باشد پر می شود حالا اگر این ده برابر هم بود شما زیر آب زیر بارش باران می گرفتید این پر می شد. صد برابر هم بود بسته به اینکه چقدر ظرفیت دارد. حالا اگر به جای اینکه در مقابل آب روی خودش را قرار بدهد پشت به آب بکند، این طوری، هر مقدار آب بر هر مدت زمانی هم که ببارد چیزی در این جمع نمی شود چرا چون این اصلاً خیال جمع آوری آب درش نیست. پشت به سوی آب کرده، ما هم همینطور هستیم ما هم به میزانی مقاومت هایمان، به میزان هوس هایمان به میزان جهالت هایمان مقاومت ایجاد می کنیم و تاریکی ایجاد می کنیم ظرف خودمان را هی کوچک می کنیم. هر مقدار این را از بین ببریم و بیشتر تسلیم باشیم، ظرفیت بیشتر می شود آنجاها که اجرای دستورات الهی با منیّت ما سازگاری ندارد آن دستور را اجرا کنیم می گوید اگر پدر و مادر باز حق با تو بود تو باید کوتاه بیایی. من چرا کوتاه بیایم؟ اینجا منِ من با آن دستوری که خدا داده در تعارض است. به زن می گوید شما فرمان شوهرت را ببر. من برای چی این کار را کنم؟ خیلی اصلاً همه دستورات را که نگاه کنید یک جایش با یک جای انسان برخورد می کند با این ناخود انسان برخورد دارد هر کدام از این دستورات روزه را نگاه کنید پر از برخورد با ناخود است نماز را نگاه کنید برخورد با ناخود است صبح باید از خواب پا شوی مقاومت کنی، حالا اگر بیشتر می خواهی باید بیشتر برخورد کنی، حالا اگر خیلی ایده آلش را می خواهی شب باید پا شوی. نماز شب نصیبت می شود. بقیه دستورات همینطور است. پس کمال مطلق را پیدا می کنیم می فهمیم که اوست و او را می خواهد و می طلبد و می فهمد که فقط او دوست داشتنی است غیر را هم پیدا می کند بعد می فهمد که آن دوست داشتنی نیست آنها حقش نیست که به آنها دل بسپاریم. چون هیچ چیز از خودشان ندارند و از بین رفتنی هستند. فقط او می ماند. خوب کی می داند ترجمه این چی می شود. یک قسمت این است کاملترش را دارید؟ کلش یعنی لا اله الا الله. تمام این شد لا اله الا الله. هر تسبیح در واقع همان صورت عملی لا اله الا الله است. شما در عمل که پیاده می کنید همه موجودات می گویند لا اله الا الله، چه بخواهند چه نخواهند. من وجود خودم را دارد این لااله الا الله را به من می گوید. این یعنی همان لااله الا الله این یعنی همان که جلسه قبل خواندیم لا تدع مع الله اله آخر غیر از الله اله دیگری را نخواه که لا اله الا هو، چون جز او اصلاً الهی نیست که تو بخواهی نرو دنبالش. کل شیء هالک الا وجهه. چقدر زیباست این آیه هر چیزی هلاک میشود از بین می رود جز وجه او. له الحکم و الیه ترجعون حکم مخصوص اوست و به سوی او بازگشت می کنید. این را هم خیالت را راحت می کند کل شیء هالک جدا می شوی ازش، و فقط بر می گردی پیش او پس بهتر است از همین الان همانی را بخواهی که بر می گردی پیشش، بعد یک زمانی تو و او هیچ چیز دیگر نیست. هیچ چیز دیگر نیست جز تو و او. پس از الان دنبال این حقیقت باش. پس لا اله الا الله یک قضیه وضعی نیست دقت بفرمایید. مثلاً این که خداوند می خواسته که لا اله الا الله را شما بگویید نه. یک حقیقت است لااله الا الله. یک قرارداد نیست یک حقیقت است در جهان چه فلسفه اثباتش کند این را چه دین. و چه وجود انسان بالاتر از همه معرفت نفس، اصلاً اثبات لا اله الا الله را ما در معرفت نفس کردیم. بین 100- تا 115 که چطور نفس شهادت به لااله الا الله می دهد. این یک حرکت است. و کل دین هم یک حقیقت است. نتیجه می گیریم که دین هم یک امر قراردادی نیست دین هم عبارت است از یک حقیقت، یک حقیقت که منطبق است با فطرت همه انسانها، و همه انسانها آن حقیقت دین را تشنه حقیقت دین هستند. همه انسانها، لذا فرمود قولوا لا اله الا الله تفلحوا. لااله الا الله گفتن مسلمان شدن اسلام یک جنبه قراردادی نیست یک حقیقت است اسلام. همه ی جهان یعنی اسلام، وجود داد می زند. این حقیقت را. می گوید خلاصه این که چیزی غیر او نیست تا ببیند و تا بیابد. نیست دیگر. فقط اوست و اسما و صفات او و تابش های از اسما و صفات او و از انوار وجه او به تبع فقط به او عشق می ورزد. زیرا که نمی شود به او عشق نورزید. نمی شود نورزید یعنی هر کاری کنی نمی توانی از دلت بیرونش کنی، میشود انسان محبت کمال بی نهایت را از دل خودش بیرون کند؟ یک بحث صحبت معاویه دارد با شیطان. بعد شیطان به معاویه می گوید من درست است یک ذره شکرآب شده بین من و خدا، اما هنوز هم دوستش دارم. هنوز هم دوستش دارم. شیطان به معاویه می گوید. زیرا که نمی شود به او عشق نورزید زیرا که وجود لذیذ است و اوست که وجود محض و محض وجود به او عشق می ورزد و او را می خواهد و فقط می خواهد به او برسد و به او بیشتر نزدیک شود تا از تابش های انوار وجه او بیشتر بهره مند گردد و تابش جمال و کمال او را در خود بیشتر ببیند، و بیشتر بیابد و به همین جهت در حرکت به سوی او، و در حرکت مداوم متصل حاکم به همه و ساری در همه. پس این همه وجود را من دارم که همه در حرکت هستند همه او را می خواهند. لذا این معنی این است که سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض. آنچه که در آسمانها و زمین است تسبیح خدا را می گویند تسبیح به معنای همین دیگر. یعنی چی، یعنی علم و شعور و طلب و حرکت. این می شود تسبیح. بعد بقیه درس را بخوانید مثالی هم از خاک زده، مثال خوبی است مطالعه بفرمایید.

بعد صفحه 37 بند اول می فرماید گذر کردن موجود، ببینید تعریفی از تسبیح را می خواهد ارائه بدهد. گذر کردن موجود از هر کمال وجودی جدیدی که نائل می آید و خواستن وجود بی حد و کمال بی نهایت، تنزیه و تقدیس عملی حضرت حق است. تنزیه تقدیس عملی یعنی تسبیح عملی حضرت حق است گذر کردن هر موجود از هر کمال و تمایل به کمال بالاتر. چند سطر پایین تر می فرماید و توأم با این تنزیه و تقدیس عملی هر موجودی زبان تسبیح خاصی هم دارد که برای عمل باطن هم اصل عشق و طلب و حرکت یعنی اصل تسبیح موجودات و هم زبان تسبیح و تنزیه و عشق آنها روشن است و برای محجوبین از قبیل خود ماها هم اصل تسبیح و زبان تسبیح موجودات در حجاب و نامعلوم است و برای اهل ضلالت که خدا ان شاءالله ما را از آن قرار ندهد قابل انکار و نفی است. پس اهل دل اهل الله اهل باطن هم زبان تسبیح موجودات را می فهمند یعنی تسبیح زبانی شان را و هم تسبیح عملی شان را ادراک می کنند محجوبین از قبیل ما ادراک نمی کنند اما ان شاءالله قبول دارند اما محجوب و نامعلوم است حقیقت تسبیح موجودات برای ما. اهل ضلالت و گمراهی هم اصلاً انکار می کنند. عنوان بعدی این است که هر حرکت عبودی حرکت تسبیحی است. با بیانی که گذشت معلوم گردید که اصولاً عبودیت همان تسبیح و حرکت عبودی حرکت تسبیحی و تسبیح است. عبودیت که عبادت است عبارت از دوباره یک بار دیگر توجه می دهد دقت کنید چقدر زیبا کلمه عبودیت را توضیح می دهد عبودیت که عبارت است از گذشتن از همه چیز و خواستن حضرت حق، و حرکت به سوی او، و انقطاع از اغیار و توجه به سوی او و انصراف به سوی او همان تسبیح و تنزیه است. زیرا که گذر همه چیز به داعی (داعی یعنی عشق و انگیزه) به این معنی است که فقط او حق است و او تنها بی نقص و بی عیب و جمال و جلال محض و او خواستنی است و بقیه هر چه است جلوه هایی از اسماء و صفات او و غیر مستقل و قائم به او از اوست و همه فقیر و محدود و معیوب و ناقص بوده و موجودیت محدود شان هم از اوست. و اگر او عنایت خود را بگیرد و اشراف خود را برگیرد همه هیچ بوده و بطلان محض خواهد بود و اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالبها، و خلاصه مطلب اینکه وجدتک اهل اللعباده خیلی زیباست این. این آنجمله معروف امیرالمومنین علیه السلام است که من ترا عبادت نمی کنم به خاطر این که از جهنم تو می ترسم یا به خاطر اینکه شوق به بهشت تو دارم خیر، بل وجدتک اهل اللعباده بلکه من عبادت می کنم ترا، اصلاً ترا اهل عبادت یافته ام، فقط تویی که شایسته ی عبادت هستی، غیر از تو کسی را ندارم که عبادت و پرستش کنم. لذا باز عرض می کند به خدا، کفا بی عزّاً أن أکون لک عبداً لکفا بی فخراً ان تکونا لی رباً برای من همین مایه ی عزت بس، که بنده ی توام، چه عزتی از این بالاتر که من بنده تو هستم، و این افتخار کافی است برای من که تو خدای من هستی و پروردگار و محبوب من هستی و معشوق من هستی برای من همین بس است. بنابراین حرکت عبودی و عبودیت هر انسانی بر هر نحوی به هر شکلی باشد حرکت تسبیحی است و گذر از اغیار به سوی و به امید وصال او، پس مشخص شد تسبیح یعنی چی، در این صورت تسبیح یک معنای عام پیدا می کند و گفتن لا اله الا الله گفتن سبحان الله و اذکار و نماز و عبادت زبانی اینها جزئی از یک تسبیح کلی است و نه همه تسبیح.

بعد پایه ی همین تفسیر و برداشت از تسبیح و حرکت تسبیحی می توانیم بسیاری از آیات و احادیث را تفسیر نموده بفهمیم، حالا نمونه هایی را اینجا فرمودند سوره انبیا آیه 19 و 20 «لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ» هر کس که در آسمانها و زمین است متعلق به اوست و هر کس که در نزد اوست تکبر از عبادت او نمی کند. درباره شیطان فرمود و اذ قلنا للملائکه السجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ابا و استکبر و کان من الکافرین موقعی که ما امر کردیم به ملائکه که سجده کنید به آدم، سجده کردند مگر شیطان، یعنی حرف گوش نکرد ابا کرد و استکبار ورزید تکبر کرد . یعنی چی، یعنی مقاومت عبارت است از کفر، مقاومت عبارت است از تکبر استکبار، آن مقداری که ما مقاومت می کنیم در واقع داریم آن مقدار منیت ما نمی گذارد. آنجا ما تشبه به شیطان داریم یعنی همان بُعد شیطانی نمی گذارد که ما حرف گوش کنیم و تسلیم شویم و مقاومت می کنیم می گوید کسانی که در نزد خدا هستند، لا یستکبرون عن عبادته هیچ کدام تکبری از عبادت او ندارند و سستی هم نمی کنند، شب و روز تسبیح او می کنند و سستی نکنند، ما انسانها هم همینطور هستیم ما هم تکبر از عبادت خدا نداریم اما عبادت ما چطوری است ما هر رشد مان را خداوند در عبادت آگاهانه قرار داده آگاهانه ای که خودمان تسلیم شویم موجودی هستیم که در ما شیطان هم است نفوذ دارد خودمان باید به دست خودمان باید هویت خودمان را بسازیم خودمان مختار هستیم شیطان را باید بزنیم این ارزش دارد و الا ما چه بخواهیم چه نخواهیم همه او را می خواهیم و همه هم در حال تسبیح او هستیم این که من دنبال معشوق های مختلف می گردم آن معشوق ها کی ها هستند؟ همه معشوق ها تابش های او هستند. باطناً هم من او را میخواهم اینها را نمی خواهم دلیلش هم این است که وقتی به آن می رسم دلم سرد می شود زده می شوم دلیلش هم این است که در زندگی هیچ وقت آرام ندارم. هیچ وقت ندیدم چیزی را به دست بیاورم و بگویم خوب من خوشبخترین آدم هستم و دیگر چیزی نمی خواهم. هیچ حرکت دیگری نکنم، من با این معشوقم بس است. هیچ وقت اینطوری نبوده، هیچ کس نبوده در تاریخ، شما بروید بگردید که اگر کسی به آنچه دارد راضی بوده؟ پس باطناً هم هیچ کس تکبر نمی کند ما همه داریم او را عبادت می کنیم، اما رشد ما در این است که ما آگاهانه شیطان مان را زمین بزنیم. پیداست که منظور از تسبیح شبانه روزی آنان همه حرکت عبودی آنهاست براساس عشق و طلب و انصراف و انقطاع از همه اغیار و حتی از خود، و انقطاع حتی از خود یعنی حتی از کی؟ از ناخود. در واقع همان ناخود است اینجا. و حرکت به سوی او و خواست لقای او و وصال او که طبعاً چون عشق است خستگی و ملالت و فتوری نخواهد داشت. یک توضیح در مورد عشق بدهم بس است برای امشب.

جلسه آینده باید در مورد کلمه ی این که چرا تسبیح شب و روز است و چرا به ما امر شده در آیه بعدی می خوانیم و سبحه بکره و اصیلاً شما شب و روز خدا را تسبیح کنید این یعنی چی. در اینجا فرمود که حرکتی که عشق در آن است سستی و فتور ندارد لا یفترون. چرا لا یفترون چون عشق در آن است ما هم خودمان همینطوری هستیم ما هم عاشقیم همه مان، عاشق او هم هستیم اما مصداق را گم می کنیم تلاش یکسره ما مثل تلاش یکسره ماه و خورشید و بقیه اجزای عالم ما هم هیچ وقت آرامش نداریم اما تلاش ما در جهت معشوق های سرابی است ما هم لا یفترون هستیم. ما هم خسته نیستیم یکسره در حال حرکتیم از وقتی خودمان را شناختیم هی خواستیم و حرکت کردیم و هی نیاز داشتیم و دنبال یک چیز می گشتیم که آرام مان کند ما هم بدون توقف داریم حرکت می کنیم همه دارند حرکت می کنند. اما عبادت انسان چیز دیگری است. و باید در آن قضیه سستی نکند یعنی در یافتن محبوب اصلی، در حرکت به سوی مصداق واقعی و معشوق حقیقی سستی نکند اینجاست که ما از بقیه موجودات جدا می شویم. می فرماید اگر عشق بود دیگر خستگی و خواب آلودگی نیست دیگر سستی نیست تنبلی نیست لذا اگر ما بخواهیم تسبیح ما با تسبیح سایر موجودات منطبق شود و بتوانیم به این ندا لبیک بگویم که سبحوهُ بکره و اصیلا و تسبیح واقعی داشته باشیم که تلف نشویم باید خودمان را به عشق برسانیم. یعنی به آنجایی که عشق ما را بکشاند جلو و عبادت به تعبیر بعضی از بزرگان عبادت حبی باشد نه عبادتی که من بگویم خوب نماز است و گفتند باید بخوانیم روزه ای است و گفتند باید بگیریم و اگر نگیریم جهنم می رویم عاقبت به خیر نمی شویم نه عبادت، عبادت حبی. درسی داریم ما در دروس بالای معرفت نفس به نام عبادت حبی، که انسان از روی حب حب به خدا، و عشق به خدا عبادت کند خدا را. چون دوستش دارد دوست داشته باشد که حرف بزند با او. مثل این که شما نشستید و هوس می کنید بابا و مادر و داداشت را ببینی هوس می کنی بچه ات را ببینی اصلاً موضوعیت دارد می نشینی با بچه ات یک ساعت دو ساعت گپ می زنی با همسرت، موضوعیت دارد وقت می گذاری، با یک کسی که دوستش داری مثلاً دوست داری غذا بخوری با غذای خودت خلوت می کنی می نشینی سر سفره خودت را فارغ می کنی راحت می نشینی، با غذای خودت مشغول خوردن می شوی. می خواهی یک فیلم را نگاه کنی دوست داری علاقه داری خودت را فارغ می کنی برای اینکه آن فیلم را ببینی چند ساعت، هیچ حرکتی نمی کنی، اگر حرکتی ببینی ناراحت می شوی چرا مثلاً سر فیلم مزاحم من شدی. دیدید دقیقاً فارغ می کنیم خودمان را عبادت حبی یعنی اینکه من خودم را فارغ کنم، تفرغوا للعباده فارغ کنید خودتان را برای عبادت نه اینکه بگویم ظهر است ظهر شرعی است شرع هم گفته نماز بخوانید من هم باید نماز بخوانم نه. خودت پا شوی اصلاً خودت تنگ شود دلت برای خدا، بخواهی با خدا حرف بزنی حرف داشته باشی، ما با غذا حرف داریم با برنج حرف داریم با پاچه مرغ حرف داریم، با تلویزیون حرف داریم، با هنر حرف داریم می خواهیم یک موسیقی بشنویم بنوازیم می خواهیم چند بیت شعر بگوییم یا چند بیت شعر بنویسیم با همسرمان حرف داریم، دل می خواهیم بدهیم، با خدا شده اینطوری؟ یعنی بگوییم با خدا حرف داریم می خواهیم با خدا حرف بزنیم اصلاً جدای از همه ی ارتباطات و همه نیازهای که ما با خدا داریم نه اینکه من الان مریض هستم بروم چهل شب نماز شب نذر کنم که خوب شوم، این حرف با خدا نیست. نه با خودش حرف داشته باشم اصلاً بی اینکه من چی هستم کی هستم چه نیازی داشته باشم بنشینم با خدا حرف بزنم. می توانیم مثل امام سجاد بگوییم عبدک فدات بنده ات به فدایت شود به فدای خدا شود دورت بگردم تو کجایی که من شوم چاکرت / چارقت دوزم کنم شانه سرت، اصلاً با خودش حرف داشته باشیم. ما باید خودمان را به این عبادت حبی برسانیم که این خود آن تسبیح ما آن موقع معشوق خواهی است. معشوق واقعی را خواستن است لا اله الا الله حقیقی شود.

والحمدلله رب العالمین .