«به نام خدا»
در جلسه گذشته بحثمان به اینجا رسید که موجودات از درجه وجودی خاصی برخوردار هستند و این درجات وجودی خاص باعث شده است که هر کدام از موجودات مسیر خاصی را به سمت کمال مطلق و مبدأ خودشان داشته باشند، بحث این جلسه این هست که هر موجودی به تناسب رتبه ای که دارد، مثال هم قبلاً زدیم مثلاً جمادات درجه ای را اهراز می کنند از وجود، گیاهان درجه ای را اهراز می کنند، حیوانات درجه ای را اهراز می کنند، انسانها درجه ای را اهراز کردند، ملائکه درجه ای را اهراز کردند، جنها درجه ای را اهراز کردند، به هر حال موجودات مختلف درجات مختلفی از وجود را اهراز کردند، هر کدامشان به تناسب درجاتی که از وجود اهراز کردند دارای کمالات ویژه ی خودشان هستند و این کمالات مقداریش بالفعل هست، یعنی شکوفا شده است و مقداری از آن هم بالقوه هست در وجود این موجودات و باید شکوفا بشود، تفاوت در رتبه ی وجودی همانطور که باعث تفاوت در حرکت و در مسیر حرکت هست، موجب تفاوت در آگاهی و شعور هم هست، یعنی هر کدام از موجودات به تناسب رتبه ی وجودی خودشان شعور خاصی را دارند، از میزان خاصی از شعور برخوردار هستند، به خاطر اینکه کمالاتشان هم با هم مختلف هست، چون عرض کردیم که وقتی اختلاف در رتبه وجودی، اختلاف در کمالات و قوا را می آورد، اختلاف در کمالات و قوا، اختلاف در شعور و علم هم دارد، کمالاتی که برای گیاه هست برای جمادات نیست، کمالاتی که برای حیوانات هست برای گیاهان نیست، کمالاتی که برای انسان هست برای حیوان نیست، پس اختلاف در رتبه وجودی هم منشأ اختلاف در مسیر حرکت و حرکت هست و هم منشأ اختلاف در کمالات هست چه بالقوه و چه بالفعل، و هم منشأ اختلاف در علم و شعور هست، وقتی علم ها و شعور ها مختلف بود و رتبه های مختلفی داشت شوق وعشق و شوردر حرکت به سمت مبدأ متعال هم مختلف هست، وقتی صحبت از علم و شعور می کنیم منظور علم و شعور به مبدأ خودشان هست، به خداوند تبارک و تعالی، به کمال مطلق، همچنین وقتی صحبت از اختلاف در عشق و شور و طلب خاص می کنیم، این هم به این معنا هست که آنها در عشق و طلب خداوند تبارک و تعالی درجات مختلفی را دارند، مثالی که جلسه ی قبل زدیم اگر تکرار کنیم فکر می کنم که مناسب باشد و آن این بود که اگر ما دستگاهی را بسازیم که از ۱ تا ۲۰ هزار فرکانس را بگیرد این دستگاه در کششی که به سمت این مقدار مشخص و این دامنه ی مشخص از فرکانس هست، کششی که دارد با کششی که یک دستگاه که ساخته شده است مثلاً برای ۲۰۰ هزار فرکانس فرق می کند، خود به خود آگاهی، آگاهی را در اینجا مسامحتاً عرض می کنیم، توانایی، قدرت کشف، قدرت پیدا کردن دستگاه اولی کمتر از قدرت پیدا کردن دستگاه دومی هست که می تواند ۲۰۰ هزار فرکانس را بگیرد، پس اینها اختلاف دارند با هم در نوع آگاهی که دارند در نوع بینشی که به نوع فرکانس می توانند پیدا کنند، بنابراین باید نتیجه بگیریم که نباید از همه ی موجودات به خاطر اختلافی که در رتبه ی وجودی دارند از همه ی موجودات نباید به یک نحوه و یک میزان شعور و علم و عشق انتظار داشت این انتظار به جایی نیست، بگوییم همه ی موجودات باید به یک اندازه شعور و علم داشته باشند، به یک اندازه سرعت داشته باشند، به یک اندازه عشق داشته باشند به مبدأ متعال، این ممکن نیست، و اینطور هست که فهم آن بسیار ساده هست، در صفحه ۱۹ کتابی که با هم می خوانیم یک تیتر دارد به نام مقایسه نادرست، حجاب نیل به حقایق است، مرقوم فرموده است نویسنده محترم که همین مقایسه، منظورشان این بوده که اگر ما بخواهیم مقایسه کنیم بگوییم که حیوان چون این اندازه بینش دارد انسان هم باید این مقدار بینش داشته باشد، اگر ما بینش خودمان را در حیوان ندیدیم پس بگوییم که حیوان بینش ندارد، اگر بینش خودمان را در گیاه ندیدیم بگوییم پس گیاه بینش ندارد شعور ندارد، عشق به مبدأ متعال ندارد، وقتی می گوییم که آیا حیوانات شعور دارند یا ندارند، می گوییم که نه حیوان که چیزی نمی فهمد، ما وقتی که صحبت از فهم می کنیم چون داریم او را با خودمان مقایسه می کنیم، یعنی حیوان را می خواهیم بکشانیم در رتبه ی وجودی خودمان در آنجا مقایسه کنیم، خودمان نمی رویم در رتبه وجودی حیوان، لااقل از نظر فکر فرض بگیریم که در رتبه وجودی او هستیم و آن را مورد مطالعه قرار دهیم، حیوان را در درجه ی وجودی خودش مورد مطالعه قرار دهیم، این کار را نمی کنیم و این هست که نویسنده محترم فرموده اند که همین مقایسه ی نادرست است که بسیاری از انسانها را از نیل به حقایق در ابعاد مختلف باز می دارد، و حجاب نیل به حقایق می گردد، بسیاری از مردم هستند که هر موجودی را با خود مقایسه نموده و با نیافتن خصوصیات وجودی خود در آن قضاوت نا صحیح کرده و نتیجه ی نادرست و نا صحیح می گیرند، و خود و دیگران را از دریافت حقایق وجود و هستی و معارف قرآنی و اسلامی محروم می کنند، اگر گفته شود که موجودات دیگر از حیات و مراتب مختلف و متنوع آن برخوردار هستند و از شعور و اراده محروم نیستند و عشق و طلب دارند و حرکت عبودی به سوی حضرت حق و حضرت معبود دارند و خدای متعال را می شناسند و به او عشق می ورزند و طالب وصال به جوار قرب او و نیل به او هستند و شب و روز جدیّت دارند، و به سوی او می روند و راه و مسیر خود را طی می کنند فوراً به مقام مقایسه در آمده و اینچنین فکر می کنند که آنها هم باید درست مانند انسانها و مانند خود آنها باشند و حیات آنها و شعور و اراده آنها و عشق و طلب و حرکت عبودی آنها هم باید مانند انسانها باشد و اگر مو به مو شبیه انسانها نبودند نمی توانیم بگوییم که آنها نیز حیات و علم و شعور و اراده دارند و آنها هم عشق و طلب و حرکت عبودی دارند و اگر چیزی از متون اسلامی هم در این زمینه وارد شده باشد به تأویل آن پرداخته و تأویلهای نادرست و سلیقه ای را وسیله ی توجیه این قبیل از متون اسلامی قرار می دهند، تأویل یعنی به اول باز گرداندن، یعنی به یک نحوی توجیه کنیم این آیه را که معنای خاص خودش را ندهد، ما موارد زیادی داریم که در قرآن آمده است که نیاز به اصطلاح به تأویل دارد. تأویل درست باید کرد یعنی درست باید به اول برگرداند، یعنی مثلاً این آیه احتیاج به تأویل دارد، باید درست تأویلش را پیدا کرد که مقصود و منظور از این آیه چه هست.
می گوید اینها اگر به این موارد برخورد کنند شروع می کنند به تأویلهای نادرست، یک توجیهی می بافند درباره اینکه مثلاً اینجا اگر گفته حیوانات شعور دارند منظور شعور نیست، منظور چیز دیگری است، اینجا منظور شعور نیست، اگر گفتند مثلاً حیوانات عبادت می کنند اینجا منظور از عبادت، عبادت چیز دیگری هست، اگر گفتند حیوانات تسبیح دارند، تسبیح حیوانات یک چیز دیگری هست، اگر مثل همین افراد ناشی که اوایل انقلاب می خواستند بنشینند قرآن را تفسیر کنند و از خودشان چیزهایی در می آوردند بدون اینکه پی برده باشند به معارف عمیق اسلامی، آنانی که به این قبیل مقایسه های غلط مبتلا هستند و در نتیجه ی همین مقایسه های غلط به قضاوت نشسته و از موجودات دیگر حیات و شعور و اراده و عشق و طلب و حرکت عبودی به سوی حضرت حق را نفی می کنند و وجود این کمالات را موجودات دیگر انکار می کنند، هم خود و هم دیگران را از رسیدن به حقائق وجود و هستی و واقعیتها و از نیل به معارف قرآنی و اسلامی محروم می کنند، در صفحه ی ۲۰ سطر چهارم می فرماید اینها وقتی می گویند مثلاً خاک حیات ندارد در حقیقت منظورشان این هست که خاک آن مرتبه از حیات را که در انسان هست را ندارد، واقعاً اگر سئوال کنیم که خاک به نظر شما شعور دارد؟ حیوان شعور دارد؟ اگر گفت نه، منظور شعور حیوانی هست؟ یا شعور جمادی هست، انکار کرده است، واقعاً که اینطور نیست، وقتی که می گوید به نظر من خاک شعور ندارد، حیوان شعور ندارد، گیاه شعور ندارد یعنی چه؟ یعنی شعور انسانی ندارد، نه شعور ویژه ی خودش، نباید بگوییم، اینها که تأویل می کنند این کار را می کنند، البته این مسئله کاری هم با تأویل ندارد، آنهایی که نمی فهمند که وجود درجات دارد و در هر درجه ای شعور و آگاهی خاصی هست، آنها این را نمی دانند، علت این هست که حرکت به سوی کمال را در اینها دقت ندارند، و همچنین وقتی می گویند خاک علم و شعور و اراده ندارد باز در حقیقت منظورشان این هست که خاک آن مرتبه ی از علم و شعور و اراده را که در انسانها هست ندارد و وقتی می گویند خاک عشق به مبدأ متعال و طلب و حرکت ندارد منظورشان این هست که عشق موجود در انسان، و حرکت عبودی انسان با خصوصیاتی که دارد در خاک نیست، و الا نمی توانند اثبات کنند که خاک شعور ندارد، اگر بگویند خاک شعور ندارد یا حیوان شعور ندارد یا گیاه شعور ندارد، این در واقع نوع شعور انسانی را انکار کرده است، یعنی می گوید خاک شعوری مثل شعور من ندارد، خُب این درست است اما آیا خاک شعور ویژه ی خودش را دارد یا ندارد؟ این بحث دیگری هست، و آیا گیاه شعور ویژه ی خودش را دارد یا ندارد؟ در انتهای پاراگراف بعدی نکته ی خیلی مهمی را ذکر کرده اند، فرموده اند که چیزی را که انسان نمی داند و نمی شناسد نمی تواند درک کند شما وقتی نمی دانید که فلان چیز چه هست و نمی شناسید چطور می توانید این کار را بکنید؟ مرحوم بو علی علیه رحمه می فرماید کسی که نادانسته بدون تحقیق چیزی را قبول کند یا رد کند بدون آنکه شناخت پیدا کند او از فطرت انسانی خارج هست، مثلاً می گویند که فلان کس می تواند پرواز کند، فلان کس می تواند روی آب راه برود، فلان کس می تواند فلان کار را بکند، فلان کس می تواند با یک نگاهش یک حیوان را بکشد، فلان کس می تواند روح را از بدن خودش خارج کند، موت اختیاری داشته باشد، یا چیزهای از این قبیل، خوب ما بلافاصله می گوییم که نه چنین چیزی نمی شود، مگر می شود؟ وقتی می گوییم مگر می شود در واقع چه چیزی را داریم مقایسه می کنیم؟ با چه مقیاسی این را می سنجیم؟ با توان خودمان، می گوییم چون از پس ما بر نمی آید می گوییم خُب آنها هم نمی توانند، همیشه هم تعجب برای همین هست دیگر، یک قسمتی از تعجب این هست که ما چون در خودمان نمی بینیم اگر کسی غیر از خودمان چیزی ارائه داد باعث تعجب ماست می گوییم مگر همچین چیزی امکان دارد؟ ولی اگر مردم ۲۰۰ سال پیش می گفتند که در ۲۰۰ سال آینده علم اینقدر پیشرفت خواهد کرد که بشر مثلاً به کره ماه خواهد رفت، به بالاتر از ماه خواهد رفت، وسائل ارتباطی او چنین و چنان خواهد شد، بیسیم خواهد داشت، با سیم خواهد داشت، تلفنهای چنین و چنان خواهد داشت، دستگاه کامپیوتر خواهد آمد، چه کسی باور می کرد ۲۰۰ سال پیش که مثلاً مردم بخواهند این کار را بکنند؟ انسان به اینجا برسد، چگونه می شد باور کرد، چرا؟ چون ۲۰۰ سال پیش مردم با چه چیزی مقایسه می کردند؟ با علم و شعور و توان دوران خودشان مقایسه می کردند و بعد نتیجه می گرفتند که نمی شود همچین چیزی، به هر حال این خیلی مهم است، یکی از ایرادهای بزرگی که از نظر اخلاقی وارد هست به انسان و خیلی هم مورد مزمّت هست این هست که چیزی را که نمی شناسد و نمی داند یا قبول می کند یا ردش می کند و انکارش می کند، قرآن بشارت داده است به بندگانی که حرفها را می شنوند و بهترین را انتخاب می کنند، کسی که از مراتب مختلف حیات، فقط حیات انسانی و حیات حیوانی و حیات نباتی را شناخته است و از مراتب دیگر محجوب است نمی تواند مطلق حیات و مراتب دیگر آن را از جماد نفی بکند، و اگر نفی حیات از جماد نمود در حقیقت مراتب حیات انسانی و حیوانی و نباتی را از جماد نفی کرده است، یعنی وقتی گفتیم که مثال خودکار شعور دارد، فرش شعور دارد و یا سنگ شعور دارد، وقتی می گوییم شعور ندارد یعنی چه؟ یعنی شعور انسانی ندارد، اگر شعور حیوانی هم شناخته بشود یعنی شعور حیوانی هم ندارد، یا شعور گیاهی ندارد، اما شعور ویژه خود جماد چه؟ آیا جماد خودش شعور ویژه ای مخصوص خودش دارد یا ندارد؟ در حقیقت مراتب حیات انسانی و حیوانی و نباتی را از جماد نفی کرده است، و نه آن مرتبه ی از حیات ناشناخته ای را که در جماد وجود دارد، و همچنین در باب علم و اراده و عشق و طلب و حرکت عبودی به سوی حضرت حق، این هم یک مطلب بود.
البته ما در درسهای آینده بیشتر اشاره خواهیم کرد به دلائلی که قرآن می آورد برای اثبات شعور در همه ی ذرات هستی، و ثابت کند که همه ی مراتب، حیات وجود دارد، در همه ی مراتب شعور و عشق و حرکت وجود دارد، و طلب وجود دارد به سمت خداوند تبارک و تعالی، دلائلی خواهیم آورد، در این جلسه یکی از آن دلائل را خواهیم گفت که در کتاب نیست البته، یک نمونه عرض می کنم، مثلا آیه ۷۴ سوره بقره، در سوره مبارکه بقره وقتی داستان ایراد گیریهای بنی اسرائيل را ذکر می کند، در یک قسمتی می فرماید:« ثُمَ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذلک فَهیَ کَالحِجارهَ او اَشدُّ قَسوَةً» فرمود بعد از این مرحله قلبهای شما قاسی شد قساوت و سختی پیدا کرد، پس این قلبهای شما مثل سنگ شد، و بعد می فرماید «اَوْ اَشدُّ قسوةً» یا بدتر از سنگ شد قلبهای شما، قلب انسان این خصوصیت را می تواند پیدا کند، که بدتر از سنگ بشود، بعد می فرماید : « اَو اَشدُّ قَسوَةً وَ اِنَّ مِنَ الحِجارةِ لَما یَتَفَجَرُ منهُ الانهارُ» بعضی از سنگها هستند که از دل آنها نهر جاری می شود یعنی این سنگ سخت راه می دهد به آب به این لطافت و نرمی که از دل این سنگ در بیاید و به دیگران نفع برساند « وَ اِنَّ مِنها لَما یَشَّقُ فَیَخرُجُ مِنهُ الماءُ» بعضی از اینها می شکافند و از دل اینها آب بیرون می زند «وَ اِنَّ مِنها لما یَهبِطُ مِن خَشْیَةَ اللهِ» و بعضی از سنگها از خشیت خدا می شکنند، از ترس خدا این سنگها می شکنند، سنگ از ترس خدا می شکند، داستان مرحوم میر؟ یادتان هست، داستانش را مرحوم نراقی در کتاب طاقدیسشان آورده اند،می فرماید گویا به هندوستان رفته بودند آنجا می روند بازدید از معابد کفار آنها هم برای خودشان فرنگیها و کافرها یک معابدی داشتند و برای خودشان عبادت می کردند بت می پرستیدند آنجا، ایشان دیدند که این معابد خیلی محکم زیبا و تمیزی هست، صحبت شد با کفار که مثلاً اینجا اینطور هست، آنها ایراد گرفتند به مساجد مسلمین، گفتند که مساجد مسلمین همه شکسته و دیوارها فروریخته و خراب است ببینید معبد ما چقدر تمیز و محکم هست، ایشان فرمودند که آن دیوارهای مساجد که می ریزد و می شکند آنها به خاطر این هست که در اینجا اسم پروردگار برده می شود و تأثیر می گذارد بر در و دیوار از اسم خداوند، این شکستگی بر اثر تأثیر ذکر خداوند هست، آنها گفتند که اگر اینطور هست شما بیایید در معبد ما اسم خداوند را بیاور اگر شکست و طوری شد، حالا هر چند این دعوت، دعوت به جایی نیست چون به هر حال مساجد هم اگر به اسم خداوند شکستگی هم بر می دارند به مرور زمان این مسئله ایجاد می شود، به هر حال ایشان را به مبارزه دعوت کردند گفتند که شما هم بیا در معبد ما اینکار را انجام بده، خلاصه ایشان شب می رود در خانه و خیلی ناله می کند و گریه می کند و می گوید خدایا ما سخنی گفتیم و اینها از ما اثباتش را می خواهند، کمک کن و به هر حال عجز و نابه می کند به درگاه خداوند تبارک و تعالی، آورده اند که وقتی ایشان آمدند همه جمع شده بودند که ببیند این آقا چطور تکبیر می گوید می آید و وارد می شود و شروع می کند به تکبیر گفتن، همین دو سه تکبیر اول را که می گوید تمام دیوارهای معبد شروع می کند به لرزیدن، طوری که همه آنها می ترسیدند که دیوار فرو بریزد، مرحوم را می کشند کنار و تمام ساختمان با همان چند تکبیر فرو می ریزد و بعد جای آن معبد آنجا مسجدی بنا می کنند و آنها هم اسلام می آورند و مسلمان می شوند، شما اگر بخواهید درجاتی از آگاهی و شعور را مطالعه کنید الان راحت هست اما قدیم اینطور نبود، قدیم سخت بود مطالعه اینها، چون شخص باید مشاهده مستقیم بکند و مدتها عمر بگذارد اما شما الان با دیدن یک ساعت فیلم مستند درباره ی حیوانات یا گیاهان به بسیاری از حقایق زندگی آنها پی می برید که در حیوانات این مسائل هست، حیوان طرح و برنامه دارد، نقشه دارد،عملیات دارد، عملیاتی انجام می دهد بر اساس نقشه ای که دارد، بعضی وقتها پیروز می شود بعضی وقتها شکست می خورد، مطالعه کنید مجموعه حس برتر، مجموعه ی سیاره ی زنده، اینها که سریالی پخش شده اند از طریق تلوزیون، نمونه اش هم ما یک مقداری از آن را ضبط کرده ایم، چند حلقه ای از آن را، خیلی دیدنی هست، واقعاً انسان برای عبادت اینها را وقت بگذارد و نگاه کند، چون خداوند سفارش کرده است به تفکر در خلقت و تفکر در طبیعت، اینها را انسان باید با دقت نگاه کند و متوجه آفریدگار اینها بشود، متوجه ربِّ اینها بشود که اینها را چگونه می پروراند. این هم یک مطلبی بود.
در اینجا باید به یک نکته ی اخلاقی اشاره کنیم و آن این هست که ما همانطور که در انواع موجودات، وقتی صحبت از نوع می کنیم یعنی همان نوعی که در منطق هست، همانطور که ما در انواع موجودات و در اجناس موجودات مراتب مختلفی را می بینیم و قائل هستیم که هر کدام از اینها دارای درجه ای از حیات، علم، شعور، عشق به مبدأ متعال هستند درباره نوع انسان افراد نوع انسان هم این مسئله هست، یعنی افراد نوع انسان، اینها دارای درجات مختلفی از حیات، علم، شعور، عشق هستند انسان از آن جهت که عثاره ی خلقت هست یعنی از ماده که پست ترین موجودات هست تا خداوند تبارک و تعالی نمونه و نسخه ای در انسان وجود دارد، انسان حامل نفخه ی الهی هست که از روح خدا در او دمیده شده است و دارای بُعد حیوانی هست، دارای بُعد فرشته ای هست، دارای بُعد شیطان هست، از جنها که شیطان هستند نمونه ای دارد، وقتی از جنها می گوییم نه اینکه جنها ذاتاً گرایش شیطانی داشته باشند، از حیوانات بهره ای برده است، از گیاهان خصوصیاتی در انسان هست، از جمادات خصوصیاتی در انسان هست، همه ی اینها را دارد، بسته به میزان رشدی که می کند انسان، از حیات، علم، شعور و عشق همان مرحله برخوردار هست، در موقعی که یک نطفه هست، و رشد می کند و می افتد به رشد کردن، جماد هست بعد حالت گیاهی پیدا می کند، و حالت نباتی پیدا می کند و رشد نباتی دارد، تا مدتها انسان فقط یک نبات هست، بعد تبدیل می شود به یک حیوان، یعنی شعاع خواسته هایش و محدوده خواسته هایش، خواسته ها و فعالیتهای حیوانی هست، خوردن، خوابیدن، استراحت، نیاز به هوا، رشد، از این چیزها، بعضی ها وقتی که بزرگ هم می شوند این را در خودشان نگه می دارند یعنی به مرحله بالاتر قدم نمی گذارند حالا یا جامعه ی آنها اینطور هست، مثل جوامع غربی، که یک انسان را تا آخرین روزهای عمرش به صورت یک حیوان نگه می دارند، هیچ معنا و مفهومی از یک انسان شما در آنها پیدا نمی کنید، اگر گرایشات متعالی هم پیدا بشود سرکوبش می کنند، انواع مکاتبی هم که شما در غرب می بینید همینطور هست، همه ی اینها در غرب یا شرق، ؟ مختلفی که هست دست به دست هم داده و این گرایشهای متعالی را در انسان از بین برده است، تبدیلش کرده است به یک حیوان، اینها فقط از همین درجه برخوردار هستند، از لحاظ نوع گرایشاتشان هم مختلف هستند انسانها، مثلاً بعضی ها فقط گرایشات حسی دارند، یعنی دنبال محبوبها و معشوقهای حسی می گردند، مثلاً خوردنی، هیچ چیز را به غذا ترجیح نمی دهند، یا نوشیدنی، تمام لذت زندگیشان در خوردن و نوشیدن هست، یا در دیدن هست، از دیدن یک چیزی لذت می برند، وقت می گذارند که یک چیزی را ببینند و یا یک چیزی را بشنوند، در همین حدود، لذتهایی که به حواس پنج گانه سر و کار دارد، یا پوشیدنی، پوشیدنی وقتی که می آید از لذتهای حسی خارج می شود، بعضی ها هم اصلاً سر و کاری با پوشش و پوشیدن و پوشاک ندارند، هر طوری که گشتند مهم نیست، فقط بتوانند خوب بشنوند ببینند، خوب بنوشند، اینها پولشان را زندگیشان را صرف این چیزها می کنند، گرایشاتشان، علاقه هاشان، مهرشان، بغضشان همه بر اساس این چیزها هست، نبض اینها با این مسائل بالا و پائین می رود، آب گیرشان نیاید، نوشیدنی گیرشان نیاید، غذا گیرشان نیاید، می بینید که فشار خونش رفت بالا، عصبانی می شود، داد می زند، جایی که اینها باشد می بینید که آرام هست، ساکت هست مثل یک حیوان معمولی که اینها اگر باشد مشکلی ندارد و آرام هست، بعضی ها از این سطح می آیند بالا مثلاً به پوشیدنی هم اهمیت می دهند، می روند روی لذتهای خیالی، قیافه، زیبایی، رنگ، پوشیدنی،اینها را می فهمند، اینهایی که در این درجه هستند اگر به افرادی که جزء ارزشهای خیالی هستند نگاه کنند اینها را نمی فهمند می گویند این چیه یک سره به موهایش می رسد، یا مثلاً چرا این یکسره لباس عوض می کند، یک سره به موهایش می رسد، ماشینهای مختلف دارند، منزلشان چنین و چنان هست، یکسره گرفتار مُد هست، این چرا اینطور رفتار می کند؟ نمی تواند او را درک کند، نمی فهمد او را، بعضی ها هستند که از لذتهای خیالی هم بالاتر می آیند می آیند روی لذتهای وهمی، مثلاً دنبال پُست و مقام و ریاست و جاه و اینها هستند اینکه مشهور شوند و معروف شوند، تلاش زیادی می کنند برای اینکه به اینها برسند، اصلاً با جنبه های دیگر کاری ندارند، مثلاً برای اینکه فردی در مسابقه برنده بشود، برندگی یعنی چه؟ یعنی قهرمانی یعنی برندگی که این اول شد مدال طلا گرفت، نقره گرفت، یا برنز گرفت، این یک امر وهمی هست، او دوست دارد که برتر باشد، از دیگران بالاتر باشد، دیگران از او تعریف کنند، در دیدگاه دیگران بزرگ جلوه کند، دیگران برایش احترام قائل شوند، دوست دارد دارای شخصیت اجتماعی و خانوادگی و کشوری و حتی شخصیت جهانی باشد دوست دارد که اسمش در روزنامه باشد در صدا و سیما باشد، دوست دارد که معروف شود، ارزشهای اینچنین، برای این کار حاضر هست که از ارزشهای دیگر بگذرد، مثلاً از ارزشهای خیالی بگذرد، حالا لباسش هر طور که شد، شد، اینها را بگیرد، این بحثها را در دروس معرفت نفس خواهیم گفت حالا می رسیم، حاضر است از لذتهای دیگر بگذرد، شب نمی خوابد که مثلاً قهرمان بشود، تمرین می کند، غذا به او می دهند نمی خورد، رژیم غذایی می گیرد، می بینید که از غذا راحت می گذرد، رژیم غذایی گرفتن یعنی از غذا گذشتن، از خواب می گذرد برای اینکه قهرمان بشود، در حین مسابقه اگر به او بگویند بیا، فرض کنید که شطرنج بازی می کند مثلاً میوه ای بگذارند جلوی او، چای بگذارند جلوی او دست نمی زند به چای و میوه اش، تمام حواسش به این هست که طرف مقابلش را ببرد، حض بردن، حض اینکه یک نفر را مغلوب کند او برایش از حض چای و میوه ای که برایش گذاشتند بیشتر هست، و اگر باخت، همان چای و میوه را اگر بگذارید جلوی او انگار که دارد زهر مار می خورد، ناراحت هست، خوشحال نیست، درد باختن، خیلی زیاد هست، اینقدر درد باختن برای کسانی که در حد وهم هستند سخت هست بعضی ها فشار خونشان بالا می رود بعضی ها تا مرز سکته می روند بعضی ها تا خودکشی هم می روند، یعنی حیات در عالم وهم، دیگر بالاتر از آن نیست، او عالم را اینقدر می فهمد، کسانی که در مرحله خیال هستند نمی دانند که اینها چه کار می کنند چرا نادر شاه اینهمه سختی به خودش می داد، ماه ها پوتینهای خود را از پا در نمی آورد، جای راحت نمی خوابید، غذای راحت نمی خورد، برای چه؟ برای اینکه به پادشاهی برسد، نه با زن کار داشت، نه با غذا کار داشت، نه با رختخواب کار داشت، نه با نوشیدن کار داشت، این همه سختی برای این که به آن مقام برسد، آنهایی که در این مرحله نیستند نمی فهمند که او چکار می کند درکش نمی کنند، می گویند یعنی چه؟ اینها این همه می دوند، خیلی از سیاسیون هستند که اینطور هستند، سیاسیونی که پول دار هستند ثروتمند هستند در ایران حالا شاید کمتر باشند حالا اگر بخواهیم مصداق پیدا کنیم، انشا الله که کم هستند اینها، ولی در کشور های دیگر می بینید که طرف میلیاردر هست، اما می دود که رئیس جمهور شود، می دود که برود در مجلس، یعنی ثروت دارد برای اینکه خودش را برساند به قدرت سیاسی می خواهد ثروت او را راضی نمی کند مثل راک فلر او ثروتمندترین مرد دنیاست، اما راضی نمی شود او از ثروت استفاده می کند برای رسیدن به قدرت، بعضیها عکس اینها هستند، بعضی ها قدرت دارند اما از قدرت استفاده می کنند برای رسیدن به ثروت، از قدرت اجتماعی و موقعیت اجتماعی برای این استفاده می کنند، عکس این را هم شما در نیکسون می بینید، که همین چند روز پیش مُرد، نیکسون قدرت دارد می دود که به پول برسد، می دود که به ثروت برسد، اینطوری هست بعضیها مثل نادر شاه می دوند که به قدرت برسند، بعضی ها قدرت دارند قدر قدرت را نمی دانند، فتحعلی شاه را داریم ما در تاریخ، که قدرت دارد قدر قدرت را نمی داند، پادشاه هست اما کاری با اینها نداشت، یک زن به او می دادند چند هزار کیلومتر می بخشید، اصلاً کاری با اینها نداشت این فقط چند تا زن به او می دادند برایش بیشتر ارزش داشت، ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا نوه و بچه داشت، چقدر زن داشت، ده ها زن داشت، او در این حد هست، زندگی یعنی زن، زندگی یعنی این، اینکه قدرت سیاسی، استقلال، در مملکت اصلاً این چیزها برای او اهمیت ندارد، او نمی فهمد این را، نقطه ی مقابل او پسرش را می بینیم ما، عباس میرزا را، که آنگونه می جنگد ولی پدرش اینگونه خیانت کار هست، انسانها مراتب دارند، درجات مختلف دارند، یکی در حد خیال هست، یکی در حد وهم هست، یکی در حد عقل هست، عقلیات برای او خیلی مهم هستند، ریاضیات حل کند، فیزیک حل کند، شیمی حل کند، قوانین طبیعت را استخراج کند اینها همه از معقولات هست، به قوانین کلی معقولات می گویند، با تعریفی که در دروس معرفت نفس خواندیم، دنبال این هست، یک دانشمند از زنش می زند، از خوراکش می زند، از بچه اش می زند، از قدرتش می گذرد، به او پست پیشنهاد می دهند ولی قبول نمی کند می گوید اینطور مسائل مرا از تحقیقات باز می دارد، از مطالعه و تحقیقات می مانم، عاشق علم هست، دیگران می گویند عجب نفهمی هست این، چقدر این نادان هست به او پست پیشنهاد کردیم می گوید می خواهم بروم دنبال سواد، دنبال علم، علم به کجا می رسد؟ ما که علم نداشتیم ببین به کجاها رسیدیم، هستند ثروتمندانی که یک ذره سواد ندارند، میلیونر هستند، میلیاردر هستند سواد هم ندارند، از ذکاوت و هوش خودشان استفاده کردند، نزول خوری کردند، یا حالا نمی گوییم از طریق باطل، اصلاً از راه صحیح، ولی استعدادشان را در آن راه خرج کردند و رشد کردند، او نمی فهمد که گذشتن از قدرت، ثروت برای علم چه معنایی دارد او دانشمند را نمی تواند درک کند، وقتی می بینیم که یک سری افراد هستند که مقام را رها می کنند برای اینکه به کارهای علمیشان برسند، می گوییم اینها چه دیوانه ای هستند، از ثروت می گذرند برای اینکه به مسائل علمیشان برسند، نمی تواند این را درک بکند، چرا؟ چون سعه ی وجودی او و حد او اختلاف دارد، یک عده هستند که از عقل می گذرند از علم می گذرند عاشق فوق عقل هستند، عاشق بی نهایت هستند، عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند، از همه چیز می گذرند، به شهوت خوراکی غلبه می کند، به شهوت پوشاکش غلبه می کند، به شهوتهای حسی و خیالی و وهمی غلبه می کند، از شهوتهای علمی می گذرد، طلبه ی جوان، دانشجوی جوان، سال آخر پزشکی هست، امسال می خواهد پزشکی بگیرد درس را رها می کند می آید در جبهه ی جنگ به درجه ی شهادت می رسد، عاشق خداست، او نیامده در دنیا علم کسب کند، او نیامده در دنیا رتبه کسب کند بگویند پزشک بود، پزشک شد، تخصص دارد، می گویند دیوانه بود، بعضی ها وقتی عرض یابی می کنند می گویند این خُل است، سال آخر پزشکی را گذاشته رفته جبهه، بیا حالا افتاد و مُرد، چی شد؟ اگر می ماند می توانست چقدر خدمت کند، او نمی تواند این را بفهمد، او وقتی هم که می خواهد عرض یابی کند می گوید خدمت به اجتماع، نهایت دیدگاهش این هست، خدمت به اجتماع، خدمت به هم نوع که در حد زندگی حیوانات هم هست، درک نمی کند این، یا اگر یک دانشجوی پزشکی زد و معلول شد می گوید بیا اگر نرفته بودی جبهه چنین و چنان می شدی، بعد می آیند توجیهات به ظاهر منطقی می کنند، می گوید این اگر نرفته بود جبهه می توانست خدمت بیشتر کند، نمی داند که او اصلاً عشق به خداوند تبارک و تعالی داشته است، عشق به لقاء داشته است، او محکوم خداوند بوده است، او خدا برایش حاکم بوده است، امر شده بوده به او، این امر واجب بوده که او به جبهه برود، بعضی جاها خُب واجب و لازم نیست که انسان برود، می نشیند حساب و کتاب می کند، امام سلام الله علیه وقتی فرمود همه بروند جبهه بعد فرمود اولویتها رعایت بشود، اگر قرار است که به جبهه بروند بعضی ها اولویت این هست که در پشت جبهه کار کنند او امر شده است که پشت جبهه کار کند او بحث دیگری است، حتی وقتی قرآن دستور جهاد می دهد می گوید که همه نروند گروهی باشند که بروند علم یاد بگیرند دین خدا را یاد بگیرد که وقتی رزمنده ها باز می گردند از جبهه، رزمنده ها را نصیحت کند، آنها را از خدا بترساند، این مسائل را با هم قاطی نکنید، حدّ های بالا حدّ های پایین را راحت تر درک می کنند، اما حدّهای پایین حدّهای بالا را درک نمی کنند، در انسانها اینگونه هست، علی (ع) می فرماید که این حدیث را در دروس روانشناسی عاقل و جاهل عرض کردیم که می فرماید که عاقل، جاهل را می شناسد، چرا؟ چون خودش یک زمانی جاهل بوده است، اما جاهل، عاقل را نمی شناسد، چون مسیر را طی نکرده است، او همه اش در تعجب است، لذا فرمود: « تَعَجُبُ جاهِلَ مِنَ العاقل اکثرو مِن تَعَجب العاقل مِنَ الجاهِل» تعجب جاهل از عاقل خیلی بیشتر از تعجب عاقل از جاهل هست، اختلاف در مراتب در انسانها باعث جنگ می شود چون در حدّها اختلاف دارند، یک عده مثلاً عاشق مادیات هستند، شما جبهه ی غرب را نگاه کنید، استکبار، فقط تشنه ی قدرت، لذت، این را می خواهد و برای او هر جنایتی می کند، سازمان ملل را مسخره می گیرد، ارزشهای مقدس را به استخدام بگیرد و مسخره کند، ارزشهای مقدس، مثل مثلاً ارزشهای خوبی که مرسوم هست مثلاً آزادی، مفهوم دموکراسی، مفهوم حقوق بشر، چیزهایی که الان خیلی مسخره شده است، مضحک شده است اینطور حرفها، از این حرفها از مسائل خوب انسانی هم استفاده می کنند برای رسیدن به آن اهدافی که دارند، هر جنایتی هم می کند، نمونه اش را در بوسنی می بینیم، نمونه اش را در سودان می بینیم، نمونه اش را در عراق و افغانستان و کشمیر می بینیم، این هست، مسخره می شود، آنها اینها برشان حاکم هست، دیگر ارزشهای دیگر را نمی فهمند حدشان همین قدر هست، « ثُمٌ بُکمٌ عمیٌ فهم لایرجعون، لا یفقهون، لا یعقلون» نمی فهمند، مثل داستان آن بنده خدایی که رفته بود قصابی می گفت من نوشابه می خواهم، هر چه قصابی به او می گفت که اینجا قصابی هست او می گفت کانادا بده، کوکا بده، که وقتی که قصاب جای خودش می گذارد خریدار را و می گوید حالا شما فرض کن که قصاب هستی و من خریدار هستم می گوید شیشه خالی آوردی؟ این دیگر همه ی دنیایش همین است، تمام دنیای او همین است، این دیگر بیشتر از این نمی فهمد، عینک هر رنگی را که بزنید همان رنگ را می بینید، بعضی ها عینک خیالی رویشان هست،همه چیز در عالم برایشان همین هست، خیال بعضی ها عینک وهمی می زنند به روحشان، اسیر موهومات هستند، توی دنیا همین را می گردند بقیه را هم همینطوری می بینند، و اظهار نظر می کنند درباره شان و ارزیابی می کنند، که این اگر رفته آنجا منظور دارد، این رفته است آنجا که مثلاً یک ماشین به او بدهند، یک خانه بگیرد، رفته آنجا به او پست بدهند، رفته آنجا بتیغه، بیشتر از این نمی تواند بفهمد می گوید مگر می شود، این رفته آنجا برای همین رفته است که پول در بیاورد، چرا؟ چون فقط خودش همین را می بیند غیر از این نمی بیند، با ملاک دیگری و ارزش دیگری آشنا نیست، برای همین وقتی که می خواهد ببیند اینطور قضاوت می کند، می گوید همه ی اینها دزد هستند، وقتی می گوید همه ی اینها دزد هستند یعنی اینکه من هم جای او بودم همین کار را می کردم، هم در قضاوتها انسانها بر اساس درجه ی خودشان قضاوت می کنند و نمی توانند حدّ بالاتر را ببینند، لذا بالایی ها را می خواهند بکشانند پائین، درک نمی کند که یک نفر که در آن موقعیت هست می تواند در آن موقعیت باشد اما مثل او آلوده نشود، هر کس دیگران را در حدّ سعه ی وجودی خودش قضاوت می کند. چون نمی تواند بیاید بالاتر، به محیط نیست رتبه ی دیگری، از رتبه ی خودش و حدّ خودش نمی تواند خارج شود، در حدّ خودش شعور و آگاهی و قضاوت خودش را، محبت و کینه و دشمنی خودش را بر اساس حدّ های خودش هست، اگر یک پدری گفت که بچه جان بیا برویم نماز مسجد چون نمی فهمد با پدرش راه نمی آید اگر رفیقش بگوید که بیا امشب برویم با هم لبی تر کنیم، ویدئویی هست و بساطی هست، او چون خودش در این حدّ هست او را بهترین رفیق خودش می بیند، با همان ها رفاقت می کند، همانها را دوست دارد، اگر کسی دعوتش کرد به چیزی که خارج از حدّ خودش هست ولی لیاقتش را دارد و باید به آن برسد می بیند که دعوتش را اجابت نمی کند، نمی آید، در می رود، طفره می رود، دروغ می گوید، نفاق دارد، نمی آید، افراد و گروه ها اینگونه هستند، قرآن فرمولش را اینگونه می فرماید: « کُلُ حذبٍ بما لَدیهِ فَرِهُ» یعنی هر گروهی به آنچه که در نزد خودشان هست، دلشان خوش است به آنچه که نزد خودشان هست، البته این نکته سر دراز دارد، اگر بخواهیم که ادامه دهیم این بحث را شاید ۱۰یا ۱۵ جلسه طول بکشد، اختلاف، تنوع، بعد اختلاف و تنوع در نظام آفرینش، در جلوه های مختلف آفرینش، چقدر خداوند جلوه های مختلفی در آفرینش کرده است، معنای جلوه های مختلف در آفرینش چه چیزی هست؟ معنای جلوه های مختلف در گفتار خداوند چه هست؟ معنای جلوه های خود خداوند چه هست؟ چرا خود خداوند اصلاً جلوه های مختلف داشته است؟ چرا به مراتب جلوه کرده است خداوند؟ به یک نحو جلوه نکرده است؟ جلوه های قرآن، جلوه های ائمه (ع)، جلوه های دیگر، این بحث خیلی بحث مفصلی هست، حالا چون از بحث معاد خارج می شویم، وارد آنها نمی شویم، ولی کلید هست اینجا، همین درسی که امروز عرض کردیم، اگر کسی به این کلید توجه کند با این کلید وارد خیلی از عنوانهای که عرض کردم بشود بسیاری از حقایق برایش روشن خواهد شد، و کشف خواهد شد برایش، آخرین نکته این هست که وقتی انسانها حدّهایشان اینطور هست در جامعه، ما با حدّهای مختلف روبرو هستیم اگر انسان را بخواهیم از حدّ نباتی و گیاهی درشان بیاوریم و به حدّ عقلی و فوق عقلی برسانیم، این را باید بدانیم که روشهای مختلفی را بکار بگیریم، با زور نمی شود، شما شاید بتوانید با زور یک بی حجاب و بد حجاب را چادر سرش کنید، اما به او ارزش نداده اید، یک جای دیگری می رود ؟ بار می آورد، روش دارد باید با روش خودش او را از یک شأنی به یک شأن دیگری برسانیم، مزه ی یک شأن را به او بچشانیم تا او بیاید در این شأن، چون او نچشیده است، این پیرو صحبتهایی است که جلسه ی گذشته عرض کردیم که همیشه از زور و خشونت نمی شود استفاده کرد، همانطور که همیشه از منطق هم نمی شود استفاده کرد، و همیشه هم از لسان احساسات نمی شود استفاده کرد، و عواطف، بلکه از همه ی اینها در جای خودشان و در مقابل افراد مختلف باید استفاده کرد، به نحوه های مختلف، لذا از اینجا بحث شیوه های تبلیغ پیش می آید، این بحث برای دوستان طلبه، و دوستان معلمی که اینجا حاضر هستند، بحث مفیدی است و این را باید مبنا قرار دهند، که چرا شیوه های تبلیغ باید مختلف باشد، چون همه ی اینها یک زبان نمی فهمند، زبانهای مختلف، برای شئونهای مختلف باید بکار برد، نمونه های زیادی داریم، انسان باطن این مطلب را می داند، شما به یک مادر نگاه کنید که در تربیت فرزند خودش چه کار میکند، مادری که می خواهد بچه ی یک ساله را تربیت کند، برای اینکه او را ساکت کند موقعی که گریه می کند، کتاب ریاضیات می گذارد جلوی او می گوید که حالا این معادله ۲مجهولی را حل کن سرگرم شوی؟ نه، جق جقه می دهد دست او ، اما به یک بچه ۸ ساله دیگر جق جقه نمی دهد، می فهمد مادر که بچه حدّ دارد مراتب دارد، او مرتبه اش این بود که با جق جقه سرگرم شود، و این مرحله این هست که کتاب داستان، کتاب شعر، یا اسباب بازی بزرگتر، وقتی می خواهد بگوید که بچه جان درس بخوان تا قبول شوی،مثلاً اگر کلاس اول باشد می گوید اگر قبول شوی ۵۰ تومان به تو می دهم، یک عروسک برایت می خرم، یا اگر پسر باشد می گوید که برایت تفنگ می خرم، ماشین کوکی برایت می خرم، اما وقتی که بچه ۲۰ ساله بشود مثلاً بچه سه چهار ماهه بخواهد قبول شود پدرش بخواهد به او جایزه بدهد آنوقت هم ماشین کوکی برایش می خرد؟ می گوید برایت موتور می خرم، که این را هم انسان فطرتاً به آن توجه دارد، ما باید دقت کنیم به زندگیها، ما وقتی خودمان را مورد مطالعه قرار دهیم بسیاری از حقایق کشف خواهد شد، اینکه مطالعه ی نفس شناخت همه چیز را در پی خواهد داشت همین هست.