می خواستیم مباحث عملی را بگوییم که یک مبحث عملی ازمباحث معرفت الله باقی مانده بود که دیدیم که اگر من به خواهم وارد آن بحث های عملی شویم حیف است که این قسمت را نگوییم. اول این بحث را می گوییم بعد وارد آن بحث موضوعی می شویم البته این خودش چند موضوع عملی را در بردارد.
اولین مورد، از امام صادق علیه السلام است در معرفت الله، که معرفت الله چه آثاری در زندگی انسان دارد گفتیم که به معنای واقعی اگر کسی جانش، قلبش با هر سه قسم توحید پیوند بخورد یعنی توحید ذاتی توحید صفاتی و توحید افعالی محال است که به توحید عبادتی و توحید عبادی نرسد. ببینید قاعده ای که خواندیم این است که معلول علت تامه وجودش تخلف ناپذیر است یعنی شما نمی توانید وقتی که برق وصل است سیم کشی درست است کلید را بزنید برق روشن نشود. محال است. این روشن می شود. این لب تاپ محال است اگر سالم باشد و باطری داشته باشد به برق بزنیم روشن نشود، می شود. محال است وقتی که قفل در درست است و شما کلید را درست گذاشتی در قفل و می پیچانی و در باز نشود. نمی شود که معلول تحقق پیدا نکند. معلول همیشه است با علت. وقتی که سه تا علت تامه ی توحید عبادی سر جای خودش باشد یعنی توحید ذاتی و توحید صفاتی و توحید افعالی که من خواهش می کنم بعد از اردو روی این سه توحید خیلی کار کنید یعنی اگر آدم هیچ کاری نکند و فقط روی این سه توحید کار کند خوشبخت خوشبخت است هم دنیایش آباد است هم آخرتش آباد است و روی توحید ذاتی تمرکز بگیرید و ذکرها را بگویید توحید صفاتی حتماً گفته شود و توحید عبادی. تا نتیجه آن توحید عبادی شود. که «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» این «قل» اش هم خیلی مهم است «قل ان صلاتی...» برای چی؟ برای این که انسان در زندگی حالا توضیح می دهیم خیلی جاها دچار شرک می شود در مقابل مردم. یعنی مردمی را می بیند که شیفته شان است و برایش مهم است که آن آدم در موردش چی فکر می کنند ونظر آنها در زندگی انسان تأثیر می گذارد و انسان شرک آمیز زندگی می کند خیلی وقتها. مادر شوهر است پدر شوهر است مادر زن و پدر است فامیل همسر است اجتماع است محل کار است مردم است، بیرون است شخص با اینها مشرکانه و ذلیلانه برخورد می کند نگاه دیگران برایش فوق العاده مهم است اینکه می گوید «قل» یعنی به همه بگو که من عبد خدا هستم. من ماهیتم عبودیت است. قدیم ها آن موقع هایی که غلامی بود و کنیزی بود و برده بود می گفتند تو چه کاره ای برای چی بازار آمدی می گفت من صاحبم فلانی است عبد فلانی هستم ماهیتش را مشخص می کرد و آنها می دانستند که این از خودش اختیاری ندارد. گاهی وقتها خیلی جاها مسئول خریدی کسی می رود یا خدمت کاری که برود خرید کند می گوید من مأمورم و معذور من ماهیتم این است من کاری نمی توانم بکنم. چون شمایید نمی توانم مسئله را حل کنم. من چون مأمور هستم. وظیفه ی دیگری دارد که باید الان انجام دهم شرمنده، می رود وامی ایستد جلو طرف مقابل که ماهیت خودش را می گوید که تبعیت از طرف مقابل نکند من وظیفه ام این است من باید شما را جریمه کنم افسر راهنمایی رانندگی ام. سرباز است به او یک آدم خیلی بزرگی را دادند که تحویل زندان بدهد وزیر است، نمی تواند بگوید من وزیرم من را آزاد کن من نماینده مجلسم به تو دستور می دهم من را آزاد کن آن سرباز می گوید من مأمورم و معذورم. لذا بزرگ بودن این رئیس جمهور نمی گیرد او را، بزرگ بودن این وزیر و نماینده مجلس این را نمی گیرد، همین مأمور بودن خودش کمکش می کند که جلوی دیگران بایستد. آقا فلان مجلس نمی آیید عروسی ما نمی آیید شما؟ ناراحت می شوم اگر نیاییدها، جشن خواهرت است، جشن بابایت است و... من نه نمی توانم، باباجان نمی توانم شرمنده عروسی ات نمی توانم بیایم. خوشبخت باشید ان شاءالله. مأمورم و معذور. من نمی توانم عروسی شما بیایم. نمی توانم خدا به من هچین اذنی نداده که بیایم. بعضی ها راحت حجاب شان را خیلی محیط ها می گذارند کنار چون عبد نیستند. چون عبد نیستند، حجاب شان را راحت می گذارند کنار. چون با آن محیط می خواهند عبد آن محیط اند عبد آن آدم ها هستند اگر کسی عبد باشد تا محیط و آدمها می گویند خوب حجابت را بگذار کنار، حالا چادرت را درآور، می گوید من مال خودم نیستم، «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» خواستگار می آید خیلی خوب، می گوید من این طوری تو را دوست ندارم تو باید طور دیگری بگردی. می گوید نه. می روی خواستگاری دختر به تو یک چیزی می گوید می گویی من عبدم من در اختیار خودم نیست که هر لباسی را بپوشم و هر تیپی بزنم من مال خودم نیستم این «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» این «قل» اش خیلی مهم است انسان فریاد بزند همه جا، من آدم مستقلی نیستم. مثل بُشر حافی، توضیح دادم برایتان. آقا من عبدم، من بنده ام، من بدهکارم به امام زمان، الان امام زمان دارد می بیند من را جلوی من و شما وایستاده من را می بینم نه امام زمان، بلکه همه ائمه دارند من را می بینند مادرم فاطمه زهرا دارد من را می بیند من جلوی مادرم فاطمه زهرا چه باجی بدهم به شما. چی بگویم به شماها. «قل» خیلی مهم است. معرفت توحید ذاتی توحید صفاتی و توحید افعالی، با لوازمش که حالا لوازمش را هم ان شائآلله رسیدیم بگوییم اگر بیاید شخص در توحید عبادی موفق است دیگر باج به کسی نمی دهد خجالت از کسی نمی کشد بخاطر جوّ و جمع نمی رود یک کار خلاف شرع انجام دهد چون می ترسد از خدا حیا می کند می ترسد نمی رود یک کارهایی بکند که نباید کند. چون مردم خوششان می آید چون جمع این طوری خوش شان می آید الان مد است الان ... اصلاً این طور نیست. یعنی خلاف، بعضی ها خلاف بیِّن می کنند. می گوید جوّ این طوری اقتضا می کند. نه عبودیتی است پس اگر تو عبدی در اختیار خودت نیستی. خوب حالا، این جا الان می خواهیم چی را بخوانیم 8- 9 مورد است اینها لوازم توحید حقیقی است معرفت الله است. اگر این معرفت اللهی که اینجا می خوانیم به معنای معرفت توحید ذاتی، صفاتی و افعالی اگر واقعاً یک کسی معرفت الله داشته باشد این خروجی هایش است. حتماً این خروجی را دارد اگر ندارد دوباره برویم هی این معرفت را تقویت کنیم یا مشکل نظری داریم که باید این مشکل را حل کنیم یا مشکل عملیاتی داریم یعنی آفت داریم احتیاج به استغفار و صدقه و گریه و تنظیم لقمه دارد، بعضی وقتها نه مشکل تنبلی و بی حوصلگی دارد طرف این ها را خوب فهمیده ولی به دلیلی بر شرک تنبلی و بر شرک بی حوصلگی بدنش نمی تواند غلبه کند. روحاً تنبل و بی حوصله است و به خاطر این تنبلی و بی حوصلگی به شیطان باج می دهد پس باید این ها را برطرف کند. ممکن است بدنش بدن ضعیفی باشد باید بدنش را قوی کند یک مقدار ورزش کند تا بدنش لوس نشود در مقابل هر فرمانی، نه نمی خواهم، نمی توانم، نمی کشم نگوید. برو ورزش کن، برو دکتر و پزشک و تقویتش کن، مشکلات جسمی ات را حل کن یک رسیدگی به خودت بکن که فردا هی دستوری آمد نمی توانم روح و بدنم نمی کشد این حرفها دیگر نیست وقتی عبودیت است باید این کار را بکند.
خب، امام صادق علیه السلام می فرماید که اگر مردم می دانستند که شناخت خداوند عز و جل چه ارزشی دارد «لو یعلمون الناس ما فی فضل معرفت الله» اگر مردم می دانستند چی چیزی در فضیلت معرفت الله است و چقدر برتری دارد، به زرق و برق زندگی دنیا و نعمتهای آن که خداوند دشمنان را از آن بهره مند ساخته است چشم نمی دوختند، «ما مدّوا اعینهم» «مَدّوا» یعنی کشیدن یعنی با یک حسرت نگاه نمی کردند حسرت نگاه با تحسر نداشتند، اه ماشینشان را، خانه اینها را، زندگی اینها را، اصلاً این طوری نیست به هیچ کس غبطه نمی خورد اگر یک کسی بفهمد که معرفت الله چیست اساساً از غبطه در می آید، از مسابقه از رقابت از چشم و همچشمی نجات پیدا می کند از این جهنم در می آید آن چیزی که الان همه ی ما دچار این شرک در زندگی هایمان هستیم. چون آنها هم دارند فلان رشته را بخوانند ما هم برویم آن رشته را بخوانیم چون فلانی در فلان دانشگاه قبول شده تو غلط کردی در دانشگاه آزاد قبول شدی تو باید مثل دختر خاله و پسر خاله ات دولتی قبول می شدی الان باید دولتی قبول شوی اصلاً یاالله. من جلوی جاری و باجناقم کم بیاورم. اینها را نگاه کنید زندگی ها اینطوری انجام می شود ما باید این مبل را بخریم ما باید این تلویزیون را بخریم ما هم باید این پرده را بزنیم ما هم باید این فرش زیر پایمان باشد همه داستان، داستان شرک آلودی است که ما ها در زندگی آن رفتارش هستیم یعنی مال خودمان نیستیم خودمان نیستیم اصلاً، انسان تا وقتی که خودش نیست راحت نیست. شاد نیست آرام نیست چون دائماً دغدغه این را دارد که بقیه چی فکر می کنند. بقیه چی فکر می کنند این گرفتاری همیشه در یک مهمانی می خواهد حاضر شود برای یک مهمانی می بینی که اگر یک ساعت وقت می خواست برای حاضر شدن، دوساعت طول می کشد برای یک مهمانی حاضر شود چرا، خودش را شکنجه می دهد همه را شکنجه می دهد که من حتماً باید یک لباس کاملاً چنین و چنان بپوشم که اگر نپوشم چی می گویند، فرض کن شما برو در آن مهمانی اگر یک چیزت هم میزان نباشد کی نگاه می کند، خیلی وقتها کسی نگاه نمی کند بعضی ها ظریف و فضول اند اینها را کاری ندارم. ولی حالا چی می شود؟ یا مثلاً حتماً اگر می خواهد یک مهمانی بیاید باید خیلی چیزها در این خانه تکان بخورد، مهمانت را معطل می کنی یک عالم گرفتاری درست می کنی برای خودت فشار روحی و روانی درست می کنی سادگی ها از بین می رود. طرف می خواهد بیاید خانه ات با خودت صفا کند امشب املت داریم خودت نان هم بخر بیار تازه. نان نداریم. سر راه تان نان هم بخرید امشب املت است غذا. می آیید دور هم جمع شویم یانه؟ خیلی هم خوب است ولی اگر نه یک چیزی باید درست کنم مهمان می آید حالا سه ساعت دیگر، آقا می خواهیم دور هم جمع شویم هیچ اشکالی ندارد که به مردم بگوییم امشب غذای ما املت است ماکارونی است سیب زمینی سرخ کرده و سیب زمینی پخته است نهایت یک دو سیخ کباب از این بغل می گیریم می خوریم دور همدیگر، ولی خوب ما گرفتار شرک هستیم، ما یکی از اساتید ما، حفظه الله تعالی منزل ما می آید یک برنامه داشت هفته یک بار می آمد منزل ما، بعد استاد مشترک من و خانم بنده بودند، خوب خانم بنده هم سنگ تمام می گذاشت برای ایشان چون استاد شان آمده بود و ایشان هم خیلی هم استقبال می کرد از غذاهای ایشان و خیلی هم خوب ماشاءالله می خورد چون طبیعی بود اشتهایش هم طبیعی بود یک موقعی بعد دو سه سال ما گفتیم که ایشان در شهر خودشان بودند ما گفتیم ما داریم می آییم می خواهیم بازدید این طرف و آن طرف خدمت شما هم می رسیم، گفتند باشد تشریف بیاورید. منزل استاد مان رفتیم ظهر رفتیم دیدیم که استاد کجاست، یک آدرس داد رفتیم گشتیم و پیدا کردیم دیدیم که حسینیه ای هست و یک سری جمعیت است و استاد کجاست، استاد نیست تا بعد. استاد بعد از نیم ساعت با یک دوچرخه 28 و دارد پا می زند و می آید از زمین کشاورزی. کشاورزی می کرد اهل عرفان بود کارش کشاورزی بود سر زمین کار می کرد. آمدند و سفره انداختند خوب ما فکر کردیم چی می گذارند جلوی ما حالا، سفره انداختند همه نشسته بودند دیدیم یک کسی یک گونی آورد که از این نان گاوی ها برای ما می داد گونی را خالی کرد و نان خشک و یک کاسه دوغ گذاشتند جلوی ما و یک کمی کشمش، استاد هم آمدند و نشستند و غذا دوغ و نان و کشمش بود. همه کیف کردیم همه نشستیم و خوردیم و صفا کردیم و این شد غذا. ما خیلی گرفتاریم. خارجی ها باز خیلی کمتر، خیلی ساده اند در زندگی هایشان. آنها ساده اند بی تکلف اند تکلف و شرک دارد زندگی های ما را نابود می کند و عمر ما را تلف می کند بعداً که برویم در برزخ متوجه می شویم که این شرک و تکلف ها چه کار کرده با وجود ما چه بلایی به سر ما آورده و چه عمری از ما تلف کرده. بعداً می بینیم که یک خانمی که الان 20 سالش است و ازدواج کرده بخاطر این تکلف ها بخاطر این گرفتگی ها سخت گیری ها می رسد به 30 سالش انگار یک زن 40 ساله است انگار یک زن 50 ساله است خرد می شود له می شود مردش هم همینطور. مردها هم الان خیلی دچار تکلف های اینطوری هستند. اگر یک کسی با الله آشنا می شد با معرفت الله آشنا می شد اصلاً دنبال این طوری مسائل نبود این طور رقابت ها، خانه من حتماً باید فلان محل باشد، در خانه ام باید حتماً یک همچین چیزهایی باشد زن من باید این شرایط را داشته باشد خیلی ها هم با چشم و همچشمی زن می گیرند یک ملاک هایی ازدواج می کنند یا شوهر می کنند که همه اش توهمی است. شغل هایشان توهمی انتخاب می کنند رشته هایشان را توهمی انتخاب می کنند همه اش توهم این دیگر از توحید در می آید این دیگر نمی گذارد که شخص عاشق الله شود یعنی اصلاً به توحید عبادی اجازه نمی دهد چون شخص عابد مردم است عابد شرایط زمان است دیگر نمی تواند به عشق به الله برسد این مگر می تواند خلوت داشته باشد یا دو رکعت نماز با حضور قلب بخواند این دیگر می تواند پرواز کند اصلاً وقتی برای عشق و عاشقی ندارد همه زندگی این دچار تلکف است خستگی کار کار و کار و کار این مگر می تواند نماز شب بخواند سحر داشته باشد یک دعای ندبه ای داشته باشد یک حرمی بتواند برود یک قرآنی به حضور بخواند 50 آیه ی قرآنی که واجب است را نمی تواند بخواند همین 50 آیه ی که حضرت علی می گوید بخواند واجب است و قرآن لعنت می کند کسی را که با قرآن انس نداشته باشد قرآن لعنت می کند در روز قیامت، ببین با زبان و کامپیوتر و رشته اشت و مجله و فیلم و کارتون و سریال انس دارد یک تلفن می گیرد دستش به اندازه صد آیه قرآن خواندن حرف می زند گاهی وقتها به جای چند جز قرآن که قاری بخواند، امتحان کنید وقتی می خواهید با تلفن حرف بزنید دکمه را بزنید که یک قاری بخواند، ترتیل بخواند بعد تلفن که تمام شد بگذارید زمین ببینید چند آیه این خوانده ما نمی توانیم واقعاً وقت نداریم 50 آیه در روز بخوانیم و دو آیه تفسیر بخوانیم. این مقام معظم رهبری که محافظش می گفت هر 5 روز یک ختم قرآن می کند. با این گرفتاری هایش. چقدر وقت دارد ایشان. رهبر یک نظام و یک انقلاب 5 روز یک بار گاهی کمتر یک ختم قرآن را انجام می دهد اینها می توانند الان ما در جلسه ما استاد دانشگاه داریم چند صد هزار تا دانشجو دارند کارهای اجتماعی بیرونی زیاد دارند خانواده دارند، تدریس دارند، ولی شما نگاه کنید همه شان به برنامه هایشان می رسند اینجا خانم دکترها و آقایان روحانیون ما مهندسین ما شخصیت هایی که کارهایشان خیلی سنگین و زیاد است بعضیها چند شغله هستند می رسند به کارهایشان. ولی یکی می گوید من نمی رسم. من نمی رسم نمی دانم چرا به هیچ چیز نمی رسم اصلاً اینطوری نیست اینها را حجت می گذارند روز قیامت خدا جلوی شما، عزیزانی که الان در آمریکا و اروپا هستند کار می کنند عالی کار می کنند پزشک است یک گروه داریم همه پزشک هستند در اروپا 50 تا پزشک هستند که برنامه دارند از ما، همه دارند برنامه هایشان را انجام می دهند شغل و کار و زندگی شان را دارند به همه کارهایشان هم می رسند مگر می شود آدم بگوید من نرسیدم نمی توانم به خودم به معنویتم برسم. خوب، اصلاً چشم نمی دوختند بعد خدا ببین چه نکته ی جالبی می گوید برای اینکه خیال ترا راحت کند شما چه طمعی دارید چرا اینقدر حسودی می کند که حالا من زرق و برق را دادم به بقیه چرا حسادت می کنید به دشمنان من، که ما به دشمنان خدا «الذین متع الله به الاعداء» خدا به دشمنان خودش داده اینها را. می گوید چون اینها قرار نیست به بهشت بروند. بهشت شان اینجاست خوب بیچاره ها بگذار یک ذره خوش باشند بگذار ماشین 100 میلیونی سوار شوند ماشین یک میلیاردی سوار شوند بگذار خانه اش یک ذره بزرگ باشد فرش داشته باشد چهارتا مسافرت خارجی بروند، و چهارتا مهمانی بروند و چهارتا عیاشی کوفت شان شود چون کوفت آدم می شود اینها که به درد نمی خورد این فکر می کند به نفعش است.
خوب، حالا تو چرا اینقدر حسودی می کنی. حالا بقیه، تازه مؤمن هم است مؤمن خوب حزب الله هم است تو که می خواهی مثل این باشی از سهم آخرتت کم می شود این بیچاره ای که نمی داند دارد ماشین 800 میلیونی سوار می شود 600 میلیونی دارد سوار می شود خانه چند صد میلیونی دارد همین حزب اللهی مؤمن قیامت کم می آورد دیگر. از شب اول قبر چون لذت برده در دنیا، قاعده است شیرینی دنیا چی می آورد؟ تلخی آخرت می آورد. بنابراین تو حالا چرا می خواهی مثل این باشی خوش به حال اینها. اینها حزب اللهی اند آخوند اند نماینده مجلس اند اینها دنیای شان هم چقدر خوب است نه اینطوری نیست گول نخور این که آخوند حزب اللهی که چطوری است زندگی شان این از سهمش دارد کم می شود. فقط مصیبت ها نیست که در زندگی مساوی است لذت ها هم مساوی است تو لذت بیشتری می خواهی ببری اینجا خوب باشد سهمت آن طرف کم می شود.
چون به هر میلی که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد
خوب چرا انسان اینقدر حرص و جوش بخورد کسی که عاقل باشد می رود خانه چند میلیاردی اش را می کند یک خانه معمولی بقیه را می فرستد در آخرت که آنجا ذخیره شود چون آنجا قرار است ابدی زندگی کند نه اینکه ما هر چقدر لذت است همین جا مصرفش کنیم. هر چی خوشی است همین جا بگذرانیم هیچ چیز نفرستیم آن طرف. امیرمؤمنین اینطوری نبود بیشتر ثروتش را می فرستاد و انفاق می کرد برای کارهای باقیات صالحات می فرستاد آخرت اینجا نگه نمی داشت اینجا مصرف نمی کرد. اگر برسیم به بحث عملی اخبات، حضرت علی وقتی متقین را تعریف می کند اینها «ملبسهم الاقتصاد» اینها که لباس می پوشند مقتصد هستند در لباس پوشیدن. اینطور نیستند که حالا من پول دارم بروم یک کت و شلوار یک میلیونی بپوشم. این عینک هایی که ما الان گرفتیم 12 هزار تومان، عینک های سخت جانی هم است تا حالا صد دفعه پا گذاشتند رویش هیچ چی اش هم نشده حالا بروم یک عینک 500 هزار تومان بخرم این مشکلم را حل می کند دیگر شیشه است این شیشه است بخورد دیگر حل می شود می گذارم در چشمم، مشکلم را حل می کند یک خودکار صد و خرده ای، یک موقع به آدم هدیه می دهند یک چیز دیگر است، یک کت و شلوار خوب و لباس هدیه می دهند آدم استفاده می کند برای چی پول بدهم برای همچین چیزی. خوب حالا خدا به دشمنان داده می گوید هرگز کسی که معرفت الله داشته باشد به کسی چشم نمی دوزد با کسی رقابت نمی کند چشم و هم چشمی نمی کند ای کاش ندارد، و دنیای آنان، دنیای دیگران در نظرشان کمتر از خاک زیر پایشان بود اگر کسی معرفت الله داشته باشد بقیه دارند می خورند می چرند «زرهم حتی تأکلوا و یتمتعوا» ول شان کن. بگذار بخورند و لذت ببرند قرآن می گوید «زرهم» ول کن بگذار یک ذره بخورند چه خبرت است دلت شور و هیجان و رقابت و خودکم بینی و دنبال کلاس گذاشتن و دنبال ... بیچاره می شوی. این خروجی معرفت الله است اگر کسی معرفت الله داشته باشد پس فکر می کنند بسیجی ها چطوری ره صد ساله را یک شبه رفتند به این معرفت رسیدند دیگر دنیا برایشان تمام بود. هیچ چیز دیگر مزاحم شان نمی شد. من یادم است آخر جنگ یک پیرمردی بود آمده بود واحد ما مریض هم بود بنده خدا نمی دانم شیمیایی شده بود چی شده بود یعنی آسیب دیده بود رفته بود بیمارستان، از بیمارستان آمد گفتم تو با این حال و روزت چطوری آمدی جبهه دوباره، عملیات ده بود بنده خدا داغان شده بود و دوباره آمده بود، تعریف کرد گفت من دوتا پسر داشتم مهندس و پزشک در آمریکا، اینها هی می گفتند بابا ما می خواهیم جنگ است ما می خواهیم بیاییم کشورمان بجنگیم، کسی اجازه نمی داد که بیایند اینجا، گفت بالاخره با بدبختی نقشه ریختیم که اینها می خواهند بیایند ایران سر بزنیم به والدین و برگردیم، یک مرخصی چند روزه به ما بدهید، شرط می کنند هر کس می خواهد بیاید کجا می روید برای چی می روید آنجا رفتید این طوری نکنید آن طوری نکنید، یکی از پزشکان می گفت من می خواستم از آمریکا بیایم به من گفتند که آنجا رفتی از حجامت چیزی نگویی که مردم حجامت کنند، خودشان می گفت ما هم اینجا زالو درمانی می کنیم اروپایی ها می گفت یکی از درمان های موفق ما زالودرمانی است اینجا همه می گویند اه اه، حالم به هم خورد و چنین و چنان آنها راحت، می گفتند در بیمارستان رسمی ما در پیوند ها و جراحی استفاده می کنیم عسل می زنیم ما، اینجا می گوییم عسل بمال به زخمت می گوید عسل چیست با فلان ماده ضد عفونی بکنم عسل بزن بابا این همه تأکید شده که زخم ها را خوب می کند آنجا می گفتند ما این کار ها را می کنیم که زخم خوب شود. گفته بودند که می رویم یک سر می زنیم زود بر می گردیم، گفت آمدند و یک صحنه تصادف درست کردیم در فرودگاه که اینها تصادف کردند و مردند. ببینید عشق به الله را نگاه کنید حاضر است برای اینکه بیاید برود جبهه، در آمریکا پزشک است در اوج رفاه دارد زندگی می کنند، نه اینکه مردم آمریکا آنجا در رفاه هستند منظورم این نیست، و الا مردم آمریکا که نهضت 99 درصد، فقط یک درصد ثروت دارند بقیه فقیر اند بیچاره ها. بلند شدند اینجا و اعلامیه و فلان و ... که اینها مردند هردو جبهه رفتند اول پزشک شهید شد و بعد مهندس، آن مهندس هم تکه تکه شد رفتیم جنازه اش را جمع کرد و گفت یک شب آمد به خوابم که باباجان پایم جا مانده در فلان نقطه است بروید بردارید بیاورید بعد در بیمارستان که بابایش مجروح شده بود به خوابش آمده بود که بابا بلند شو خودت را لوس نکن تو هم برو جبهه. خیلی معطل نکن در بیمارستان. همینطور طبیعی گفت بابا لوس نشو برو. دنیا برای شان هیچ چیز نیست. و از معرفت خدا متنعم می شدند «ولنّعِموا» حتماً بهره مند می شدند از معرفت خدا، چطوری؟ چونان کسی از آن لذت می بردند که همواره در باغ های بهشت با اولیا و دوستان خدا باشند. یعنی معرفت الله تمام بهشت را که شما آنجا قدم می زنید با اولیای خدا و کیف می کنید در بهشت ها، بهشت یک چیزی دارد که ما درک نمی کنیم وقتی کسی در بهشت وارد شود یکی از لذت هایی که می آید لذت بهشت را چند برابر می کند این است که من دیگر از اینجا خارج نمی شوم تمام شد دیگر غصه ها. برای همین وقتی که بهشتی ها یم روند در بهشت تا پایشان را می گذارند اولین قدم شان را می گذارند همچین سفت است زیر پایشان هیچ دغدغه ای ندارند. الحمدلله الذی اذهب عنّ الحَزن ان ربنا لغفور شکور» خدا را سپاس کسی از ما غم را برطرف کرد که پروردگار ما بسیار بخشنده و سپاسگزار است از ما سپاسگزار است شکر ما را به جا آورد خیلی عجیب است. «ان ربنا لغفورٌ» بسیار بخشنده و او ما نجات پیدا کردیم. اگر غفران خدا نباشد کسی به بهشت راه پیدا نمی کند چشم پوشی خدا نباشد کسی به بهشت راه پیدا نمی کند. «شکور» بسیار تشکر می کند از بنده اش. به به چه خدایی. این خداست که آدم دیوانه اش می شود عاشقش می شود. «ولنعموا» از معرفت خدا، «و تلذذوا بها تلذذً من لم یضال فی روضات الجنه» مثل کسی است که لذت کسی را می برد که همیشه در بهشت است با دوستان خدا در بهشت است. حالا اگر کسی برسد به معرفت الله می خواهم بگویم شوخی نگیرید این مباحث را اگر یک کسی برسد اینجا این لذت به او دست می دهد. اگر یک کسی برسد به آنجا موقع هایی که صدای اذان می آید رقص دارد، من الان می روم مسجد می خواهم الان بروم روی سجاده، الان می خواهم بروم حرم، این اصلاً اوج دارد. اصلاً صدای اذان برایش از هر ترانه ای قشنگ تر است چون معشوقش دارد صدایش می کند پا شو بیا اجازه دادیم بدو بیا نه که به خدا بگوید وقت ندارم می خواهم فیلم نگاه کنم الان می خواهم بروم فلان جا و ... نه. چی می گوید حضرت، حالا می آید در آثار، شناخت خدا مونس هر تنهایی است. یعنی اگر یک کسی به معرفت الله رسید دیگر احساس تنهایی هرگز در زندگی اش ندارد حالا شوهرش مرده بنده خدا، زنش مرده، اصلاً ازدواج نکرده یا با شوهر یا با زنش هیچ خوشبخت نیست، افسرده نمی شود پژمرده نمی شود چون همه معشوق کنارش است همه ی آنها را که جدی گرفته است خانواده آسمانی است فرشته ها است این اینقدر سرش شلوغ است اصلاً آدمی نیست که تنها باشد. اصلاً احساس تنهایی ندارد این آدم. مونس هر تنهایی است. «معرفت الله مونس کل وحشه» کل آورده این کل را دقت کنید معنایش چیست کل یعنی چی، یعنی استثنا ندارد هر نوع تنهایی را پر می کند. هر نوع تنهایی را پر می کند. مشکل این است که ما نمی آوریم خدا را در زندگی. بلد نیستیم از او استفاده کنیم نماز هم که می خوانیم یک خدایی که نمی دانیم کی است داریم صدایش می کنیم برای همین هم نمی توانیم خطابش کنیم نمی توانیم «انت» به او بگوییم یا الهی به او بگوییم این الهی هایی که ما می گوییم، می گوییم خوب در دین ما وارد شده الهی، ولی الهی یعنی عزیزم، عزیزم را شما به کی می گویید؟ به کسی که حاضر است می بینی اش، ارتباط داری با او، انس با او داری، می گویی عزیزم. و یار هر بی کسی، به به به به یار هر بی کسی. یار هر بی کسی یعنی این آدم توکلش فوق العاده است. فلانی و فلانی نیستند نه. بدون فلانی و فلانی و فلانی هم می تواند کارش را جلو ببرد. این توهم که اگر فلانی نباشد من نمی توانم کاری کنم چندتا فلانی هم بگذار کنار ببین بدون آن فلانی ها هم کار خیلی قشنگ پیش می رود. و ای که من اگر نباشم این هم خیلی بد است این هم خیلی زشت است یک کسی بگوید من اگر نباشم کار تمام است من اگر نباشم یک سازمان می خوابد من اگر نباشم این طوری و آن طوری ... نه. هیچ اتفاقی نمی افتد من اگر نباشم زن و بچه ام... یک خانمی آمده بود خانم خیلی خوبی بود سرطان گرفته بود ما الان عزیزی داریم در همین جمع خودمان سرطان داشتند همه می گفتند تمام است دیگر یک ماه دیگر، دو ماه دیگر، یک پزشک توی فامیل هم داشتند مثل فیلم گالیور می گفت این می میرد این می میرد، این مردنی است چنین و چنان و ... یکسره ... آمده به من گفت استاد به من این طوری می گویند، گفتم حالا آن پزشکی که می گوید تخصص خود را می گوید ولی اول امید ماست آنها اول امید ماست خدا است بالاخره دعا می کنیم خودشما ها یاد تان است خودتان نفس زدید و به نفس شما امن یجیب خوانده شد و دعایی خوانده شد بعد پزشکان گفتند حالا شاید بشود کاری کرد، می گفتند دکترها گفتند اگر شیمی درمانی کند نهایتاً یک سال زنده نیست گفتیم این شروع کند. شروع کرد با کارش با آنها نباشد دکترها تخصص خود را می گوید شروع کرد و یک دفعه تمام شد و گفتند نمی شود بزرگترین توده ی شناخته شده ای است در کبد، جای دیگر هم نه در کبد، دکتر گفته نه با شیمی درمانی می شود آبش کرد نه می شود جراحی کرد. خدا است دیگر، مگر یوسف نمی دانست که قفل ها بسته است ولی به عشق خدا، دست می زد با توکل به خدا به قفل های بسته دست می زند باز می شد همه، توحید افعالی. توحید افعالی. بله پزشک می خواهد عمل کند ولی خوب یک موقع خدا وسط است یک خدایی هم داریم ما اینجا. هیچ چیز عمل کردند و تمام شد. شیمی درمانی شد و همه چیز رفت از کبد و الان می میرد و می میرد و ... خوب الان برنامه گرفتند که باردار شویم و برای کارهای دیگر و ... بعضی ها آنقدر ترس دارند. خانم خوبی هم است توکلش هم خوب است واقعاً توحیدش هم خوب است می گوید استاد من اصلاً ناراحت نیستم که دارم می میرم، سرطان دارم، دکترها هم خیلی حرفهای خوبی نزدند به هیچ وجه غصه ندارم. برای خودم. خیلی راحت است خیالم. بارک الله به این. این خیلی مسیر را تا اینجا آمده ولی حالا تنها نگرانی ام که غصه می خورم برای بچه هایم و شوهرم است گفتم تو بمیر ان شاءالله آن مشکل حل می شود چی است که خودت را غصه می دهی تو بمیر برو بهشت و چه کار داری حالا. هست. خدا خواسته تو این مسیر را طی کنی پزشک ها هم کارشان را کردند حالا رسیدی به اینجا ممکن است بروی، خیلی خوب، حالا برو بچه ام چیست مگر بچه را تو بزرگ کردی واقعاً. این همه بچه یتیم به این خوبی دارند بزرگ می شوند بدون پدر و بدون مادر و بدون پدر و مادر، بیشتر انبیاء را یتیم کرده خودش اصلاً یتیم شان کرده که توحید را یاد بگیرند پیامبر را نگاه کنید حضرت موسی را نگاه کنید حضرت عیسی علیه السلام اصلاً پدر نداشت، با یک مادر بزرگ شد آن هم نه مادری که عمری طولانی داشته باشد موسی را نگاه کنید بروید پیامبرهای قبلی ابراهیم را ببینید بابامان که اصلاً آدم اصلاً نه پدر داشت و نه مادر، از اول بی پدر و مادر بود. خوب هیچ. اینها چطوری بزرگ شدند پس؟ آقا همه یتیمی درد بی درمان یتیمی. این حرفها احمقانه است شعرهای یک شاعر خیلی بی شعور بوده این حرفها را زده یعنی چی خواری دوران، اصلاً این طوری نیست امام خمینی را دیدیم بزرگان دیگر بدون پدر به بهترین و بالاترین شرایط رسیدند آدم هایی هستند در این کشور مثل خود شماها که برای ایتام از صدتا پدر و مادر مفیدتر باشند افراد خیر هستند ایتام را رسیدگی می کنند به درس و کارشان و شرایط خیلی خوبی است در جامعه ما، یعنی چی، که اگر من بمیرم خانواده ام چه کار می کنند مگر خانواده تو با تو بالا رفتند تا الان. زن و بچه ام چه کار کنند اصلاً زن و بچه تو بودند که باعث رزق تو شدند «البرکه مع النساء و الولدان» زن و بچه است که برکت می آورد روزی شان قطع نمی شود. خیلی ازدواج نمی کنند ولی توحید ندارند باید حتماً شرایط خاصی باشد که ما ازدواج کنیم. توحید ندارند اصلاً بچه دار نمی شوند چون توحید ندارند یکی بس است دوتا بس است گناه است هم در حق دین و اسلام و امام زمان ظلم است هم در حق خودتان و هم در حق بچه هایتان. هیچ پدر و مادری حق ندارد بچه اش از داشتن خواهر و برادر و بچه ها را از داشتن عمو و عمه و خاله و دایی محروم کند برای چی شما بخاطر کفر و بی ایمانی و ضعف خودتان بچه هایتان را از داشتن یک زندگی خوب و عالی بعداً محروم می کنید. می گوید من دوست داشتم سه چهار تا داداش داشته باشم دو سه تا خواهر داشته باشم بخاطر راحتی خودتان. یار هر بی کسی این را دقت کنید یار هر بی کسی. بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود را دیگر نداریم. می فرماید با خداست با امام زمان است که بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود. و روشنایی هر تاریکی، به به به. تمام ظلمت ها را اگر ظلمت ها را برسیم معنا کنیم. ظلمت های خودشیفتگی، ظلمت های عجب، ظلمت های تکبر، تاریکی های جوانگرایی افراطی علم گرایی افراطی مستی های دانش و سواد و مستی رشته تحصیلی و مستی فامیل بازی مستی های نعمت اینها همه اش تاریکی است «یخرجهم من الظلمات» اینها تاریکی است دست من را نگاه کنید بدون الله، تحصیل و دانشگاه و مدرک و شغل و خانواده تاریکی است اندام و زیبایی و هیکل و تجملات و پول و ثروت تاریکی است همه اش تاریکی است. بدون الله هر چی تو به دست بیاوری شکست است هر چه که موفق تر هستی از خدا دورتر و به جهنم نزدیکتری. وقتی که معرفت الله می آید می خورد به سواد می خورد به علم به دانشگاه نورانی می شوی. می گوید استاد دانشگاه است تحصیل کرده است پزشک است مهندس است هنرمند است خانه دار است سرباز است ارتشی است کارمند است هر کاری که دارد می کند، نورانی است. نور دارد آرامش دارد شادی دارد می خورد به روابط خانوادگی نورانی می شود به هر بخشی می خورد نورانی اش می کند معرفت الله. از تنهایی ها تاریکی ها آدم را نجات می دهد. می گوید آقا شما قرار است بروید آفریقا باید بروید بخاطر اسلام به خاطر دین بروید آفریقا آنجا خدا با او است اوه دلم گرفت بدبخت شدم بیچاره شدم. و نیروی هر ناتوانی. تمام ضعف ها را برطرف می کند حتی نیرو های جسمانی، یکی پایش قطع است می آید جبهه، یکی سالم سالم است بهانه می گیرد نمی آید. یک کسی عشق معرفت الله توان روزه عبادت نماز شب نماز جمعه همه چیز را پیدا می کند یک کسی نه. چون با معرفت الله نیست نور نیست و قدرت نیست، چون معرفت الله هر سه تا توحید را می ریزد در جان آدم دیگر، پس وقتی گفته لا حول و لا قوه الا بالله از چی استفاده می کنی از حول و قوه الهی، هر چقدر قوی تر بیشتر. یکی مثل امیرالمومنین آنقدر قوی است که می رود در خیبر را می کند چون می گوید به حول و قوه خدا می کنم. مثل کارهای که رزمنده ها در جبهه کردند در 8 سال دفاع، عادی آدم نگاه کند این کارها شدنی نیست. از یک بچه 16- 17 ساله این کجا درس خوانده کجا درس جنگ را خوانده ولی می بینی که همه نظامیان دنیا در مقابلش خوار می شود چطوری توانسته این کار را کند. چطوری توانسته اختراع کند آن موقع که ما رفتیم دیدیم دانشمندان هسته ای دو تا جوان زن وشوهر 23 ساله بودند مغز آن مرکزی که رفتیم خدا قوه و توانش را می ریزد من به حول و قوه خدا می توانم علم تولید کنم خودم که کاره ای نیستم. این چهارتا سواد من و کلاسی که در دانشگاه خواندم چیست. بسم الله الرحمن الرحیم یا محیط یا سلطان همین ذکرهایی که گفتم، لا حول و لا قوه الا بالله. بوعلی می گوید من در هر مسئله غامضی که گیر می کردم می روم در مسجد جامع شهر دو رکعت نماز می خوانم خدا مشکل من را حل می کند. اینکه من این هستم یک توهم است. من کنار خدا هستم. موسی را نگاه کنید رسیده به رود کنار دریا، پشت سر هم فرعونیان هم دارند می رسند جلو اینها و پشت سر فرعونیان می خواهند بیایند اینها را بکشند، «انا لمدرکون» آیه را نگاه کنید ما دیگر دستگیر می شویم یعنی ما را الان می گیرند. کنار دریاست چه کار کنیم موسی را نگاه کنید می گوید «ان معی ربی سیهدین» من الان یک پروردگاری دارم کنارم، همه کاره ی عالم است. آن کمک می کند دریا باز می شود و رد می شویم آنها می آیند و غرق می شوند. ترس چیست از کی می ترسید از چی بترسیم و از چی حساب ببریم. ملت ایران با همین توکل و با همین لا حول و لا قوه الا بالله یک معجزه بزرگی درست کردند که دنیا بخاطر تکبرش نمی گوید که 8 سال دفاع مقدس چی گذشته یک کشوری که در اوج ضعف بوده هیچ چیز جز مؤمنین و خدا اینجا نبودند، توکل و مؤمنین آبروی دنیا را بردند آبروی ابرقدرتها را بردند آبروی اروپا را بردند هیچ چیز از اینها یک وجب خاک هم از اینها نتوانستند بگیرند. چقدر قدرت چون خدا بالا سر است خدا قدرت را می دهد لا حول و لا قوه الا بالله. همه آن انرژی را خدا می ریزد در وجود آدم. دیگر شخص ناتوان نیست خوب خدا با من است پس همه چی حل می شود دیگر نمی توانم نیست. نیروی هر ناتوانی است هر جا ضعف آمد، با لا حول و لا قوه الا بالله همه ضعف ها برطرف می شود. جسم می کشد جسم می آید بالا، الان شما نگاه کنید حالا شاید برای اردوی بعدی ما از این فکرها کنیم. کسانی که این طوری هستند نیایند اردو. در عرفان ما داریم معلم، استاد نه، مربی آنی که تربیت را شخصاً به دست می گیرد در مورد شاگردش. یکی از چیزهایی که اول باید درمان کند، جسم شاگردش است که باید درمان کند یعنی به وضعیت جسمی شاگردش برسد که این به یک وضعیتی برسد که بتواند کار عرفانی کند یعنی بتواند با آن پرواز کند. و یکی از آن مسائل تنظیم خواب است. بعضیها مثلاً می گوید من خانه مادرشوهرم خوابم نمی برد فقط خانه خودمان. تو شوهر کردی همینطوری بودی، تو خانه بابایت خوابت می برد پس شوهر کردی چطوری شد، اینجا خوابت هم می برد. مهمانی می رویم خوابم نمی برد من باید حتماً بروم خانه خودمان بخوابم خواب زده می شوم بدخواب می شوم، این ضعف است این وابستگی به بیرون است بابا در اردوگاه بگیر بخواب. نه اگر کسی راه برود در اینجا، یا بچه دار بچه اش نقی بزند تا صبح من خوابم نمی برد. فلانی در را غیژ باز کرد این غیژ باعث شد من چنان شوم و چنین شوم بعضی وقتها آدم بد می رود در رختخواب یعنی این قوانینی را رعایت نکرده می رود رختخواب، تا خوابت نبرده خوب نرو در رختخواب دیگر، اگر هم خوابت نمی برد مجبوری دراز بکشی مطالعه ای کن، ذکری بگو نزن خودت را به خواب که بقیه هم اذیت شوند بیدار باش حالا هر که می خواهد برود یا بیاید با بقیه چه کار داری. ما در این دوره باید از همه مادرهای بچه دار عذرخواهی کنیم بخاطر لوس بازی های بعضی ها تی تیش مامانی بودن بعضی ها، چقدر اذیت شدند اینها. خوب اصلاً اینطوری نیست اگر یک کسی این معرفتش تکمیل شود این ها را داشته باشد هرجا می خوابد و الا اثر دارد شخص در ماشین می خوابد در تاکسی می خوابد در هواپیما می خوابد در رانندگی می خوابد مزه هم دارد آدم خواب هم می بیند. یک فرمانده داشتیم همینطوری بود هر وقت می نشستیم پیشش می خوابید بعد می گفت خواب هم دیدم. ما دیگر عادت کرده بودیم که این بخوابد و خواب ببیند در جبهه خدا شاهد است ما می خوابیدیم بلند می شدیم صبح می دیدیم که چند نفر مردند کشته شدند، مهمات رفته ماشین خودمان توپ خورده وسطش رفته نمی فهمیدیم. می خوابیدیم. شرایط درس خواندن من باید حتماً شرایط درس خواندنم این طوری و این طوری باشد اگر کسی قوی کند خودش را در شلوغ ترین جا درس می خواند تمرکز ندارم این جا نمی توانم این همه اش تی تیش مامانی است ضعیف شدن ماهاست آدم بی شرط می شود. خیلی شرایط زندگی اش می آید پایین تر و ساده تر و ساده تر. من اینجا دراز بکشم خوابم می برد. در اتوبوس خوابم می برد خسته ام خوابم می برد باید حتماً بالشم اینطوری باشد و شرایط آن چنانی باشد نه. کیفش را می گذارد زیر سرش و می خوابد، دستش را می گذارد زیر سرش می خوابد. اینکه ما دائماً وابسته به بیرون و شرایط و امکانات هستیم مال این است که خودمان نیستیم. ضعیف هستیم. اگر خودت را قوی کنی، ناتوانی هایت توانایی می آورد بابا خدا می گوید تو هر جا روی من حساب کنی هستم پایت دیگر. علامه است ماها نیستیم این طوری. علامه است می گوید می خواهیم چشمت را عمل کنیم می گوید من بی هوش نمی شوم می گوید خوب یعنی چی می توانیم سوزن کنیم توی چشمت، می گوید آره سوزن بکن در چشمم چشمم را بیدار نگه می دارم ذکرم را هم می گویم چشم این را عمل می کند می دوزد او هم ذکر می گوید و چشمش باز است. فقط مال علامه است بابا مال ما هم است ما در جبهه هزاران هزار تایش را تجربه کردیم خدا می گوید تو روی من هر جور می خواهی حساب کن کدخدا را ببین، تمام. بسته به این است که می توانی روی من حساب کنی یا نه. رو من می توانی حساب کنی حساب کن. ما نمی توانیم حساب کنیم چون خدایی که ما می پرستیم یک خدای ذهنی و توهمی است خدای حقیقی نیست، آن خدای توهمی و ذهنی جان ندارد به ما کمک کند چون مخلوق خود مان است عین خود ما ضعیف است، عین خودمان بیچاره و گرفتار است نه می تواند شادت کند نه می تواند ببخشد ترا، نه می تواند به تو قدرت بدهد، نه می تواند در تنهایی ها کمکت بیاید، داریش ها، ولی تنهایی بیچاره ات می کند چون نیست، این خدایی که تو باید از او استفاده کنی همراهت نیست این خدایی که تو نماز می خوانی برایش هیچ، مثل این بت های بت پرست ها می ماند. در فیلم حضرت یوسف دیدید زد بت اش را شکست گفت تو هیچ عرضه ای نداری در زندگی من، خدای نادیده ی یوسف این همه کار کرده شما هیچ عرضه ای نداری ما هم باید خداهای مان را بشکنیم و بریزیم دور و توبه کنیم از این خداها و برویم سراغ الله، الله حقیقی را بیاوریم در زندگی ما و از او استفاده کنیم هر چقدر ما با الله جور شویم الله با ما جور است هر نوع خدماتی هر نوع سرویسی به ما می دهد خدا. هر نوع. و شفای هر بیماری است. خدا شفای هر بیماری است به خصوص بیماری های قلبی روحی، یکجا خوب می کند ذکرالله دقت کنید «ذکرالله دواء الاعلال النفوس» تمام. قدیمها اساتید اخلاق می گفتند که با هر بیماری تان 20 سال جنگ کنید که برطرفش کنید مگر ما چقدر وقت داریم که 20 سال جنگ کنیم با هر بیماری. ولی می سپریم به معصوم می گوید نه. یک دارو می دهیم به شما همه مریضی هایتان خوب می شود تکبرهایتان، عجب تان، بی حوصلگی های تان، زودرنجی های تان، عصبانیت هایتان، حساسیت های تان، خودکم بینی هایتان، افسردگی هایتان احساس پوچی هایتان برطرف می شود. همه حسادتها از وجودتان می رود کنار. تمام چشم و همچشمی ها می رود کنار، خدا کنز است معرفت الله یعنی چی؟ مگر خدا کنز نیست خاصیت ذخر و کنز بودن ندارد مگر خاصیت شیرین بودن را ندارد خدا «حلوّ» است شیرین است شیرینی است. این هزارتان اسم هزارتا خاصیت است بیاورش در زندگی ات بعد می بینی که تو اصلاً مشکلی نداری. تلخی داری، خدا شیرین است ذکرش دوا است. «یا من اسمه دواء و ذکره الشفا» شما بزرگان ما که مثلاً با یک حبی با یک چیزی یکی را شفا می دادند چطوری بوده از خودشان داشتند این قدرت را؟ نه. ما عالم داشتیم در تهران یهودی ها مسیحی ها مسلمانها می آمدند در خانه شان صف می کشیدند که حاج آقا یک دانه یک ذره از آب دهنش را بگذارد در لیوان اینها، می رفتند می خوردند تمام بود دیگر. اسم خدا در این است تمام است. پس نگو من چرا در خانه تابلوی الله و چهار قل بزنم کار می کند در انگشترت کار می کند در دلت اگر بنویسی کار می کند در ذهنت بنویسی کار می کند همراهت در جیبت باشد کار می کند گردن بند داشته باشی با اسم الله و چهارقل کار می کند اعتقاد داشته باش کار می کند ما اعتقاد نداریم. ما از بس که اعتقاد نداریم کعبه هم که می رویم کار نمی کند کعبه. طرف صدقه می دهد شنیدید دیگر، صدقه داد از خیابان رد می شود ماشین می زند او را. یکی می آید در صندوق پول بیندازد می گوید آقا کار نمی کند پول ننداز. کار نمی کند. مال ما کار نمی کند لاستیکی و قلابی است.
والحمدلله رب العالمین