خب بحثمان درباره ی توحید افعالی رسید به این نکته که یک ذات داریم که صفات خودش را در عالم، اسماء خودش را در عالم، جلوه می دهد، کمالات خودش را جلوه می دهد، خلق را ایجاد می کند، و فرمود: (خلقت الاشیاء لعجلک) من همه ی اشیاء را به خاطر تو خلق کردم، پس دقت کنید، این نظام خلقت، این گل ها که شما می بینید به این زیبایی، همه را به خاطر تو خلق کرده، این کلمه فوق العاده مهم است، (لعجلک) که بعد در بحث عملی بهش می پردازیم، (و خلقتک لعجلی) تو را به خاطر خودم و برای خودم خلق کردم، یعنی من خلق کردم که تو نگاه کنی به این چیزها، از این ها استفاده کنی، به من برسی. داستان اینطوری است. پس، هرچیزی که ما داریم در این نظام می بینیم، از یک حقیقت، یک جلوه، یک ظهور، از ظهورات حق تعالی ست، یک دمشی از دمش حق تعالی ست. خب، ولی ظرفها متفاوتند، مثل نور خورشید که وقتی منشور را جلویش می گیرید مثل نور آفتاب، باران که می آید رنگین کمان درست می شود، این نور یک نور است، که از خورشید می آید ولی وقتی باران می آید ما رنگین کمان می بینیم، یعنی این هفت رنگ را می بینیم در منشور هم همین طور. وقتی می آید پایین، یک چیز برای خود ما با خود خدا یک کسی می آید این دوره را می بیند به علم می رسد، بعضی ها اعلم می شوند، بعضی ها عالم می شوند، این یک حقیقت، یک جلوه است که آمده اینجا، ما برخوردهای مختلف باهاش می کنیم، (و الا لا هو الا هو) (یا من لا هو الا هو) یک موجود است، حافظ می گوید: این همه نقش می و رنگ مخالف که نمود، یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد. این همه که می بینید از یک حقیقت است، می آید پایین می شود قابض، باسط، عالم، حی، جمیل، واصل، فاصل، این همه اسم هایی که الآن هستند، یک موجود است که بسته به ظرفیت هایی که دارند دریافت می کنند این کمال را، جلوه هایی که دریافت می کنند این کمال را، اسم های مختلف است، از جهات مختلف که بهش نگاه می کنیم اسم های مختلف ازش درمی آوریم. می گوید حقیقت است، خب، پس یادمان باشد که تمام حول و قوه در توحید افعالی از آن خداست. این را خوب دقت کنید، چون بعدها در بخش عملی به این احتیاج داریم، من اگر الآن حرف می زنم، دستم را تکان می دهد، فکر می کنم، می توانم راه بروم، غذا بخورم، به یک نیروگاه وصلم، آن دارد همه ی این کارها را تامین می کند، نخواهد، مثل یک مترسک می افتم زمین، نفسم را قبض کند، اگر نفس قبض شود، بدن می افتد، همینجوری است، می افتد می رود پی کارش، این شعر یادمان نرود، ما همه شیریم، شیران علم، ما همه شیریم، اما شیرهای پرچمیم، روی پرچم دیدید شیر را می گذارند، هی تکان می خورد. حملمان از باد باشد دم به دم، باد است که دارد این شیر را تکان می دهد، این شیر از خود تکانی ندارد، عکسی ست روی پرده، حملمان از باد باشد دم به دم/حملمان پیدا و ناپیداست باد، باد که می آید این شیر خودش را تکان می دهد، مثل فیلمی است که شما نشان می دهید، عکس را که دیدید می گذارند در آپارات تکانش می دهد، این عکس است، چیزی نیست، حملمان از باد باشد دم به دم/حملمان پیدا و ناپیداست باد. حمله را داریم می بینیم، اما آنی که دارد تکان می دهد که باد است ما نمی بینیم. جان فدای آن که ناپیداست باد. این باد، با آن باد فرق دارد. الهی فدای آن بشوم که ناپیداست که دارد این دمش ها را می کند. شما باید از این گل بروید ببینید آنی که در این جلوه کرده، حضرت ظاهر کیست، این ظهور کرده ولی ظاهرش کیست، آنی که در این ظهور کرده بهش می گویند حضرت ظاهر. این مظهر است، ظاهرش کیست. با این برو. وقتی می روی باید هی قربان صدقه بروی. همانطور که شما وقتی به یک گل، یا نقاشی اش نگاه می کنید، به کمالات نقاشش نگاه می کنید در واقع. آن کیست که این دستگاه، این هواپیما، این تلفن، این ساختمان را ساخته. با فاعلش خیلی کار داری. به گل که نگاه می کنی به خلقت نگاه می کنی، به بچه نگاه می کنی، به گریه اش، به خنده، اضحکه را می بینی، ابکاء را می بینی، قابض را می بینی، باسط را می بینی، واصل را می بینی، جمیل را می بینی، جلال را می بینی، عظمت را می بینی، به کوه، به آتشفشان نگاه می کنی جلال و عظمت را می بینی. تاریکی را می بینی، جنگل را می بینی، قرآن می گوید وقتی که این ها می روند در جهنم (طلعها کانها رئوس الشیاطین) من وقت نکردم فیلم هایش را بیاورم این جا، گفتم وقت زیادی از ما گرفت تا ما توانستیم خودمان را برای این مسئله آماده کنیم تا این حد، می گوید این ها در جهنم، با جنگل هایی روبرو هستند که (طلعها) سرهای شکوفه هایشان، مثلاً وارد جنگلی بشوید که هرکدام از شکوفه ها، شاخه هایشان یک اژدهاست، یک مار است، یک شیطان است، وحشتناک است که آدم را می بلعد، می خورد آدم را، این چیزیست که در نفس ماست، نفس ما یک همچین جنگلی است که انقدر وحشی می شود که می درد، می بلعد، نیش می زند، غر می زند، نق می زند، متلک می گوید، عصبانیست، پرخاشگر است، این نفس است که اینطور است، یک جنگلی است که (طلعها کانها رئوس الشیاطین)، سرش شیاطین است، مثل شیاطین مختلف و جن ها و در فیلم ها که شیاطین را با شکل های مختلف درست می کنند، طراحی می کند بشر، در ذات خودت است، این در نفس خودت است، حتی وقتی که این کارگردان ها و طراح های صحنه این صحنه های وحشتناک را درست می کنند، این وحشت کجاست؟ از کجا اختراع می شود، این مجسمه های ترسناک، از کجا می آیند؟ نفس خود آدم. بعداً می رسیم در معرفت نفس، هم بهشت در نفس است هم جهنم، تمام آن صحنه های وحشتناک که در جهنم هستند در من هستند، من، موجد آن ها هستم، حضرت فرمود خداوند تمام حیوانات را با همه ی شکل هایش از نفس انسان آفریده، سگ را می بینی خودت هستی، گربه خودتی، سوسک خودتی، میمون خودتی، خوک خودتی، روباه خودتی، برای همین هم الآن علما می گویند الآن انسان حیوان است، تحت اسم جنس حیوان است، یکی از حیوانات است، یکیش اسب و سگ و خوک است، یکیش هم انسان. روز قیامت که می شوند همه ی حیوانات می روند تحت انسان. انسان می شود جنس، همه ی حیوانات نوعی از انسان می شوند، می گوید ما یک نوع بشر داریم روباه است، یک بشر داریم سگ است، شیر است، پلنگ است، خوک است، همه می روند زیر نظر انسان، ما همه چی هستیم. به انسان می گویند کل جامع، یعنی همه چیز را جمع کرده در خود. پس ما باید نگاه بکنیم ببینیم که چی در می آید از این. به گل نگاه می کنید، به گرگ، به جنگل نگاه می کنیم، به تاریکی، عظمت را نگاه کن، جنگل را که نگاه می کنی حواست باشد، درخت هم عظمت دارد، هم زیبایی دارد، هم خوف دارد. آتشفشان را دیدی چقدر خوف دارد، کوه را دیدی چقدر عظمت و خوف دارد؟ تاریکی را دیدید؟ حیوانات را دیدید؟ ببر را دیدید؟ تمساح را دیدید؟ همه ی این ها ظهورات اسماء الهی هستند. با ما تنظیم شده اند. الآن شاید نفهمید من چه می گویم، نمی توانم خیلی کاری بکنم بفهمید، فقط توضیحی می دهم. ولی همه با ما تنظیم شده اند، خدا اول نفس انسان را خلق کرده و همه ی موجودات را از نفس انسان خلق کرده، اول مثل اعلی، حقیقت انسانی، بعد سایر موجودات از این خلق شده اند. از صفات انسان. اگر انسان به سمت توحید افتاد، صفت هایش می شود جمالی و زیبا و قشنگ و بهشت. ولی انسان از توحید فاصله گرفت، اژدها درست می شود، عقرب درست می شود، مثل چشم است، اگر داشتید، چشم است، وگرنه خشن بودن چشم به کجایش است که شما را آزار بدهد؟ اینکه کور بشوید، کوری نبود کمال است. درندگی، نبود رحمانیت و رحیمیت است، وقتی نداری می شوی درنده، می شوی نیش زن، تهمت زن، غیبت کننده، می شوی فتنه گر، آشوب گر، بی رحم، بی وفا، شاید هم بی حیا، بی غیرت، اما اگر حق باشد که این جلوه ها ظهور ندارد، پس وقتی جلوه های منفی را می بینیم این ها از کجا می آیند، مثلاً شما فرض کنید نور را دارید، وقتی جلویش چیزی می گذاری سایه درست می شود، این سایه مال کجاست؟ مال نور است؟ نه مال محدود کردن است، ما محدود می کنیم و سایه درست می شود، پس برای همین در اسم های الهی که توضیحش را هم مختصر عرض کردم، در درخت اسماء، اسماء خدا اولاً و به ذات همه جمالی هستند. اولیه، اسماء خدا اول و به ذات همه زیبا هستند، مهربانی و زیبایی و جمال و لطف و رافت و رحمت است، اسماء جلالی ثانویه هستند، یعنی چه، یعنی اول با رحمت با تو برخورد می کند ولی وقتی قبول نمی کنی و نمی فهمی یک دفعه، مثل یک معلم است، مثل پدر است، در نگاه اول مهربان است، متواضع با تو حرف می زند ولی وقتی کله شقی می کنی و حرف گوش نمی کنی، همین پدر یا معلم تنبیهت می کند، سرت داد می زند، غر می زند، آبرویت را می برد، تو لیاقتت همین است، یک جایی باهات راه می آید، درروایت داریم خدا انقدر با بنده اش راه می آید در گناهپوشی که شخص می گوید خدا پرده دری نمی کند، بخشیده تمام شده، یک دفعه پرده را برمی دارد خدا، یک جا برمی دارد، چون بی حیایی می کند شخص، زیاده روی می کند، خدا برمی دارد. منتقم همین است دیگر. (انا من المجرمین منتقمون). منتقم یک از اسم های خداست، جبار اسم های خداست، ولی همینجوری خدا یک دفعه از کسی انتقام می گیرد، خدا رحمانیت و رحیمیتش را دارد، اگر کسی با رحمت رحمانیه راه افتاد، یک چیزی، اگر با رحمت رحیمیه راه افتاد یک چیزی. اما اگر نشد، راه نیفتاد خدا باهاش چه جوری برخورد می کند؟ جلالی برخورد می کند. منتقم می شود. برای همین ما در اسلام جنگ نداریم اصلاً. در اسلام اولاً و به ذات چیزی به اسم جنگ و کشتار و شلاق و زندان اصلاً نداریم. حتی با دشمن. دشمن عقیده ات را قبول ندارد نداشته باشد با هم می توانید صلح کنید، بگو همه ی شان بیایند چیزهای مشترک که زیاد داریم، با این مشترکات کنار هم زندگی می کنیم، در هند که می روید می بینید، یک خانه مسلمان است، یک خانه بودایی است، همه با هم دارند صفا می کنند زندگی می کنند، همه همدیگر را دوست دارند با هم زندگی می کنند در صلح هستند، ولی جهاد جایی واجب می شود که یک گروهی بخواهند بغی داشته باشند، ظلم بکنند، حق دیگران را بگیرند، مانع رشد دیگران، مانع عدالت دیگران بشوند، چه حق مادی چه معنوی، آنجا جهاد واجب است، می گوید نگذارید این کار را بکنند، جهاد برای جلوگیری از فساد است، برای دفاع از توحید در ذات و نفس مردم است، جهاد برای کشورگشایی اصلاً ما نداریم، کشورگشایی بکنیم، منابع کثیر، در جهادهایی که هستند می گویند با زن ها و بچه ها و چشمه ها و درخت ها و گیاهان و حیوانات کار نداشته باشید، آنی که می جنگد، حضرت علی (علیه السلام) می فرماید اگر کسی هم فرار کرد ولش کنید، جنگ نکنید، در رفته، می خواستیم این مسئله جا بیفتد. ما خدا شاهد است وقتی جنگ می کردیم با اینکه عزیزترین کسانمان کشته می شدند وقتی می رفتیم می زدیم به دشمن، خیلی وقت ها که اصلاً ما شلیک نمی کردیم، می گفتیم اسیر می شوند می گیریم می آوریمشان آدم شوند تحولی پیدا کنند روح انتقام و خشونت نداشتیم، یک جایی هم مجبور بودیم تیر بزنیم، دقت می کردیم، یعنی نمی خواستیم کینه ای کسی را بکشیم، می نشستیم روی زمین اسلحه را جوری می گذاشتیم که فقط بتوانیم به پاهای این ها بزنیم، آبمان را می دادیم به این ها، آبی که ساعت ها خودمان تشنگی می کشیدیم را وقتی می دیدیم دشمنمان تشنه است بهش می دادیم خدا شاهد است. با احترام دستگیر می کردیم، می آوردیمشان، با احترام باهاشان رفتار می کردیم، هیچ جای دنیا شما دارید که با اسیر اینجور برخورد کنند که در سال های دفاع مقدس شده، غربی ها به خاطر وحشی بودن خودشان این صحنه ها را نمی گذارند پخش شود در دنیا، والا هیچ جای دنیا اینجوری نیست. هیچ جای دنیا اینجوری نیست، اسلام رافت است، مهربانی است، حتی به دشمن. ولی آنجایی که شمشیر است، اسلحه است، جهاد است، مال آنی است که یک شخصی زبان خوش سرش نمی شود، مهربانی و منطق سرش نمی شود، پدر و مادر با بچه هایشان این کار را می کنند، مهربان تر از مادر پدر که نداریم، بچه حرف گوش کرد، کرد، دوباره، سه بار، چندبار، وقتی نشد مادر باید جلالی شود، علت اینکه خیلی از بچه ها فاسد می شوند این است که پدرمادر جلالی نمی شوند، همش می خواهند جمالی باشند، عزیزم، اینجوری است، آنجوری ست، بچه الآن زبان جلالی می خواهد، باید دوتا سیلی بخورد، باید بیندازیش از خانه بیرون. باید محدودش بکنی که جلویش گرفته شود، باید بایستی جلوی بچه. فرمود خدا لعنت کند پدرمادری را که به بچه اش محبت زیادی بکند، خدا لعنت کند پدرمادری را که اجازه می دهد بچه اش توهین کند بهش، بچه اش بی ادب شد باید باهاش برخورد بکنی، حق ندارد به پدرمادر خیره نگاه کند، حق ندارد حرف تند بزند، بله مهربان هستند پدر ماددر، ولی باید تربیت شود این بچه، خدا هم اینطور رفتار می کند، خانم و آقا می آیند می گویند آقا یک ذکری نمی دهید بچه ی ما آدم شود، ذکر خوب است، می گویم چرا می دهم این ذکر یا مبدل یا رب را بگو، در غذایش بهش بده، در آبگوشتش، در خورشتش، در کبابش، در چایی اش بدهم ان شاءالله تحول دارد، در صورتش بدهم، باشد خوب است که از خدا کمک می گیری توکل می کنی، خدایا من هیچ کاره ام منشاء تحولات تویی، من خودم دکترم، مهندسم، می دانم با کی ازدواج کنم، الآن ما می بینیم ازدواج ها چهار پنجم شکست می خورند، آقا برو دو رکعت نماز بخوان بگو خدایا من نمی فهمم با کی ازدواج کنم، من می فهمم، مشاورم و روانشناسم و 20 ساله مشاوره می دهم، این حرف ها نیست، تا گفتی من مشاورم خودم حالیم می شود، مسخره می شوی. یک دفعه می روی دست می گذاری روی یک نفر انخابش می کنی زندگیت را سیاه می کند، من چقدر نادان بودم این ها را ندیدم، نفهمیدم اصلاً به محض اینکه به من توجه کنی، خطرناک می شود، توحید افعالی خیلی مهم است، این فهم خیلی مهم است، ذکر خوب است، این که توسل داری، توجه بکند، توسل بکند، برود به امام رضا (علیه السلام) بگوید، نماز بخواند، اثر دارد واقعاً ولی بعضی جاها این نیست، باید این بچه را بیندازی از خانه بیرون، باید قهر کنی باهاش، باید تحویلش نگیری، توی اتاق حبسش بکنی، بی محلی بهش بکنی، بعضی از مزایا را ازش بگیری تا درمان شود، حالا نکردی از دست رفته، نمی دانسته، نکرده، حالا چه سرزنشی داریم بکنیم بالاخره باید درست رفتار می کرده با بچه اش، نکرده، این بچه شده این، چه کنم؟ برو دعا کنم، ناامید نشو، بخواه، توسل کن، دعا کن، یا مبدل بگو، اسم مبدل یعنی همین، نفت چطور می شود پتروشیمی، کود چطور می شود گل؟ مبدل کار می کند، کود و گل برای خدا کی است، ولی مبدل این کار را می کند، ولی فهمیدی مبدل می شود این کار را بکند، آن موقع از عمل خیلی کار می تواند بکند، نگو من گناه زیاد دارم، معصیت زیاد دارم، اسم مبدل خدا هست کار می کند، می تواند همه ی معصیت هایت را تبدیل به نورانیت بکند، معصیت داری که داشته باش. گناه کردی که کردی، خدا هم یک مبدل دارد. تبدیل هایت را بردار ببر پیش خدا، این ها را تبدیل کن به خیر و سابقه ی بد من و گناهان بد من را، باید بلد باشی چه جور تبدیلشان کنی، مثل یک مهندس بازیافت، مثال زدم برایتان، مثل یک مهندس بازیافت با یک رفتگر، رفتگر آشغال جمع می کند، خیلی هم کم، اما مهندس بازیافت تنی جمع می کند، چند تن در روز جمع می کند، چون مبدل دارد، با کلاس است کارش، اولی بیاید خواستگاری دخترت، نمی دهی بهش، ولی دومی بیای می دهی، می گویی مهندس بازیافت است، مبدل دارد، پول درمی آورد، مبدل معجزه می کند، باید بلد باشی چه کنی، خب حالا من 30 سال، 40 سال گناه کردم، خب کردی که کردی، نه تو دیگر آدم نمی شوی، تو دیگر بدبختی، کارت تمام است، باید بروی جهنم، نه تو محدودی، توحیدت ضعیف است، راه را بر بقیه نمی توانی ببندی، ماها چون خودمان ضعیفیم، با بقیه هم ضعیف رفتار می کنیم. برای همین الآن راحت ترین کار در زندگی ها شده قهر، دعوا، خیانت، طلاق، راحت ترین کار این است، چون توحید عملی ما به درد نمی خورد، توحید افعالی نداریم، فرار کردن، غیبت کردن، علی (علیه السلام) می فرماید (الغیبه جهد العاجز)، دو نفر می نشینند پرت وپلا می گویند پشت یک نفر دیگر، غیبت می کنند، می گوید این تلاش یک آدم عاجز است، یک آدم ضعیف و ذلیل است، والا آدم قوی که غیبت نمی کند، منطق دارد، حرف می زند، حرف می شنود، همین. غیبت کردن دیگر چیست. غیبت مال آدم بدبختی است که خدا را ندارد. الله و آسمان را ندارد، به روش های کثیف حیوانی و درندگی روی می آورد. فضولی کردن، کنکاش کردن در زندگی دیگران، سرک کشیدن، حرف مفت زدن، این ها مال آدم های بدبخت و بی چیز و بیچاره ای است که الله ندارند، خود ندارند، من حقیقی ندارند، آدم های حقیر این کار را انجام می دهند، آدم کوچک این کار را انجام می دهد، زودرنجی و حساسیت مال کوچکی ماست، کوچکیم، ظرف هایمان کوچک هستند، تا کسی چیزی می ریزد توش، دادمان درمی آید و می ترکیم. اینکه ما مخالف خود را نمی توانیم تحمل کنیم، تحمل مخالفت با خودمان را هم نداریم، اگر کسی چیزی غیر از آنچه که من می فهمم را بفهمد، غیر از آن چه که من معتقدم اعتقاد داشته باشد، غیر از آنچه که من می گویدم بفهمد من باهاش درگیر می شوم، باید باهاش جنگ کنم. باید سینه ی مان باز باشد، سعه ی صدر داشته باشیم، تحمل داشته باشیم، خیلی مهم است، من دارم هی گزارش می دهم، علت اینکه من حرف می زنم، خاطره می گویم، داستان می گویم، یکی از عزیزان گفت حالا شما همه را خاطره نگویید، گفتم خاطره که می گویم برای این هست که شما عملاً بتوانید در زندگی پیاده اش بکنید، بدانید این اسم کجا کاربرد دارد، ممکن است یک جلسه همش خاطره بگوییم شما ناراحت نشوید، به بزرگی خودتان ببخشید، ولی خب باید همین باشد، باید بدانیم این اسم ها کجا کاربرد دارند، ما باید چه جوری ازش استفاده بکنیم، کاربردی اش کنیم، اینجوری هست. خب، پس خوب نگاه کن، خودم نگاه می کنم حواسم از درس پرت می شود، حضرت زیبا، حضرت عالم، حضرت قدیر، حضرت قادر، حضرت حی، نگاه کن، تمرین کنید یعنی همین، من می خواهم بروید فکر کنید، ببینید وقتی در اسماء نگاه می کنید چه در می آورید از این ها، من دارم این ها را تند تند می خوانم که اینجوری تمرین کنید، 20 تا کلمه ننویسید آن هم 50 تایش تکراری، دربیاورید از توش، روابط بین این ها را دربیاورید، بنشینید فکر بکنید. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت فکر می خواهد، اگر کسی می خواهد چهره ی این، هرجایی را ببیند باید وربرود با اسماء، تمرکز ببیند، با اسماء کار بکند، ذهن بگذارد، مثل کسی که در شیمی در آزمایشگاه، در پزشکی، در فیزیک، در مهندسی در درسش، در خطش، در نقاشی اش، در رانندگی اش، در تایپش تمرکز می گیرد، ما در بخش انسانی مان وقت بگذاریم تمرکز بگیریم، شما بزرگان را ببینید، شوخی نیست، امام سجاد (علیه السلام) کسی است که می آید می ایستد به آسمان نگاه می کند می بیند شد اذان. آقا نماز شب نخواند، وقتی چشمش در چشم خداست می خواهد چه کند، دارد خدا را نگاه می کند، دارد حرف می زند. (کان اکثر عباده ابیض التفکر) عبادت است دیگر، نماز شب چیست، دارم نگاهش می کنم حرف می زنم، برای همین شما اگر شب ها بیدار شدید دیدید حوصله ی نماز ندارید، چون نماز سخت است واقعاً، (لکبیره الی علی الخاشعین). آدم باید کار بکند روی خودش تا بتواند نماز بخواند، نماز خواندن کار هر کسی نیست، برای این که واجب است باید بخوانیمش، ولی اگر کسی بتواند نماز بخواند، قدرت هایی می آید در دستش. نماز مثل یک هواپیمای پیشرفته است که باید بروی دوره اش را ببینی بتوانی بلندش کنی، وقتی کردی خیلی کارها می توانی باهاش بکنی، نماز، انها لکبیره. الا کسی که به خشوع رسیده باشد، کسی که "من" اش را حذف کرده باشد، عظمت را درک کرده باشد و به خشوع رسیده باشد. ولی نماز که واجب است، همان حداقل بی روحش و بی توجهش هم کلی روح دارد، ادا درآوردن و دولا راست شدن پلاستیکی اش خیلی کاربرد دارد برای جوامع، خدا رحمت کند امام را می فرمود شما بروید زندان، ببینید چندتا نماز می بینید در زندان ها، همین نمازهای اینجوری، خیلی عصمت می آورد، خیلی کمک می کند، طهارت می آورد، نمازش خیلی مهم است، (بین الکفر و الایمان الی ترک الصلاه). کفر و ایمان با نماز معلوم می شود. اگر نماز نخواند کافر است. کفر عملی دارد. ولی باید دعوت بشویم، کار کنیم نماز بخوانیم، باید رویش کار کنیم، خدا می گوید من نماز گذاشتم، اگر می خواهی پرواز کنی، دوره ی این هواپیما را ببین، خدا می آورد معراج المؤمن. این نماز تو را تا آغوش من می آورد. من بچه بسیجی ها را در کوه، زمستان سرد، موقعی که رفتند در کوه، گردان ما را رفتند دیدند، پشت کوه، چند کیلومتر پیاده بروی می شود، گردان ما. ببینید 200، 300 تا قبر اطرافش کنده شده، بچه ها می رفتند در این قبرها می خوابیدند تزکیه می کردند خودشان را. ناله داشتند، گریه داشتند، کاری که آیت الله ها می کردند بچه ی 16، 17 ساله هم می کرد، همه قبر برای خودشان داشتند، کار می کردند این بچه ها، ساعتی در قبر می رفتند تمرکز داشتند، چون تمرکز داشتند، بریده بودند از غیر، حرفی بهشان می زدی تا عمق جانشان می رفت و کار می کرد، با یک روایت، با یک ذکر، با یک حدیث، تمام بود کار این، می رسیدند. تفکر، خلوت، خلوت، خلوت، خلوت. بزرگان ما می نشستند ساعت ها، یک کسی آمد چندتا سوال ناجور داشت، بدبین هم بود به مرحوم آقا، یکی دوبار هم نه، بدبین بود به مرحوم قاضی، بعد، سوال در ذهنش بود، رفت در خدمت مرحوم قاضی، می گفت چرا مرحوم قاضی می رود در قبرستان می نشیند سکوت می کند، کار می کند، فکر می کند، یعنی چه چه کار می کند، ما یک ساعت هایی باید تمرکز داشته باشیم، لازم نیست شب نماز شب بخوانیم، من الآن نمی توانم، حسم نیست این نماز را بگیرم بروم باهاش، صحیفه را باز کن برو، ذکرهایت را شروع کن، نگو خوابم می آید حالا که نمی توانم بروم نماز بخوانم می روم می خوابم، نه، آبی به صورتت بزن، چایی بخور، قهوه ای بخور، میوه ای بخور، تسبیحت را بگیر دستت، با ذکرهایت برو بالا، من اینجوری با خدا بیشتر حال می کنم، خب بنشین ذکرهایت را بگو، تسبیح را بگیر دستت برو، نماز هم همین است، می خواهی ذکر بگویی، اقم الصلاه لذکری، خب من می توانم بی نماز هم یاد کنم، نه اینکه نماز شرعی را نخوانیم، بگوییم خب حالا من که خدا را یاد می کنم، آن نه، بحث فقهی و شرعیش را نمی گویم، الآن در بخش شریعت نیستیم، در بخش طریقت و حقیقت داریم حرف می زنیم، در شریعت نماز واجب است باید خوانده شود، کاری با نماز واجب نداریم. یک موقعی می بینی نه من مفاتیح می خوانم آتشم می زند، مفاتیح خیلی کتاب قدری است، خدا رحمت کند آقا شیخ عباس، روحش شاد، چه خدمتی کرد، آن مباحث عرفانی سنگین و دعاها که فقط علماء بهش دست داشتند را رفت عادیش کرد داد دست همه ی مردم، با نیازهایشان هم تطبیق دارد. مفاتیح بخوان، بعضی ها قدرت دارند صحیفه می خوانند، مناجات می خوانند، بعضی ها همه را می گذارند کنار، می توانند فکر بکنند، خیلی مهم است کسی بتواند بگیرد سر نخ را و برود، اسم را بگیرد و برود، خیلی قدرت دارد، ما باید با اسماء کار بکنیم، باید با این لذتش را ببریم، ملاقات اتفاق بیفتد. اینکه می گویند (انها فی مریه من لقاء ربهم انا بکل شیئا محیط). یعنی تو این گل ها را نگاه کن، به این قشنگی، این رنگ سبز. زیبایی، شما به ندرت می توانید یک گل پیدا کنید، 10، 15 سال سرکار بودم، یکی از علماء به من گفت شما گل سبز دیدی؟ گفتم نه گل سبز ندیدم، چون گل ها برگ هایشان سبز است، لذت می بریم. از کجام می توانیم گل سبز پیدا کنیم. بنشین نگاه کن، یواش یواش یواش تمرکز بگیر، حالا مثل همین حالتی که در فیلم دیدید، از پوسته، از گیاه، در اردوهای قبلی، از گیاه رفتیم تو، دیدیم چه خب است، چقدر اسم آنجا کار می کند، از این برو در باطن، تا برسی به ملکوت، باطن یعنی چه، ملکوت، وجود، حق تعالی یعنی چه، آیا نگاه نمی کنید ملکوت آسمان و زمین، گل ملکوت دارد، باطن دارد، همین الآن نگهش داشته همین را، حیاتش پوسیده می شود چندوقت دیگر، این حیاتش، هم نشاطی که الآن دارد، زندگی ای که الآن دارد، همین الآن دارد دمیده می شود، یک نفر همین الآن دارد همین کار را می کند، پس تمرکز بگیر برو به ملکوت، ملکوت را نگاه کن. اسماء را ببین، با اسماء لذت ببر، انس بگیر، ببین چه اتفاقاتی می افتد برایت. ملکوت که می گویند همین است، ملکوت زمین و آسمان، ملکوت همان اسماء الله است، اسم ها باطن هستند، چون خداوند با چی دنیا را آفریده و با چی اداره می کند؟ با اسماء خودش. بعد از جبروت چی بود؟ در پایین وسط، ملکوت بود، ملکوت و فرشته ها هستند که دارند اینجا را داره می کنند، هزاران فرشته الآن با من و شما و در بدن ما و با این گل ها کار می کنند، ما مملؤ از فرشته های خدا هستیم، سلام خالص ما به همه ی فرشته های الهی که دارند ما را اداره می کنند با رافت، با مهربانی، به عشق خدا دارند با ما سر می کنند، ما را تحمل می کنند، گناهان ما و بوی گند ما را، در روایت داریم کسی که گناه می کند، بوی گندش ملائکه را آزار می دهد، دارند ما را تحمل می کنند، لطف می کنند در حق ما، به محضر مقدس همه ی فرشته های عالم، به خصوص حضرت جبرائیل، حضرت عزرائیل، حضرت اسرافیل، و حضرت میکائیل (علیه السلام)، همه ی انصارشان در همه ی مراتب عالم صلوات ختم بفرمایید. پس اسماء را وقتی شما در ذات می بینید غیب هستند، ذوب در ذات هستند، فانی در ذات هستند، خارج از ذات که نگاهشان می کنید تفکیک می شوند، محیی همان ممیت است، ممیت همان قابض است، قابض همان باسط است، باسط همان رازق است، رازق همان کریم است، کریم همان غفور است، همه با هم یک نفر هست، یک چیز است، یک حقیقت یکتاست که جلوه های مختلف به تناسب ظرفیت جلوات دارد. این را فراموش نکنید. خب، حالا وقتی این اسم ها را می گیرید، دقت بکنید، اسم ها را که می گیرید اسم عام است، اسم عام است، یعنی این جمیل است، رازق است، رزاق است، حی است، حیات می دهد، قدرت می دهد، قوام می دهد، فاصل است، واصل است، اسم دارد کار می کند، این همه اسم دارد کار می کند، جلیل است، جلال است، همه اسم ها دارند درمی آیند، لطیف است، اما تقسیم که می کنیم می بینیم که این ها بعضی هایش رحمانی هستند، بعضی ها رحیمی هستند، آدم وقتی با اسماء کار می کند باید برود دنبال اسم های رحیمی، یعنی ارتباط ویژه با آن است که ظهور کرده، مثل این که شما می روی سر کلاسی دوره ای ببینی، دوره ی خط، نقاشی، هرچی، دانشگاه می روی، همه ی شاگردها و استادان رابطه ی شان چیست؟ یکسان است، همه شاگردند، ولی به مرور زمان بعضی از شاگرها رابطه ی خاص با استاد برقرار می کنند، چون درسشان را خوب می خوانند، استاد درس خاص بهشان می دهد،درس قویتر هم برایشان می گذارد، دوست هم می شود باهاشان، خانه شان می رود، خدا می گوید از این ها استفاده کنید، عشق را بپرورانید، نه اینکه بگویی خب خداست دیگر، آفریده که چی، بوی گند گل و زلزل بلبل و شر شر آب نگذاشت بخوابیم. انقدر آدم زمخت، می گوید بابا من برای تو آفریدم من دارم خودم را در این نشان می دهم. تو که یک جمال کوچک می بینی در خیابان، در تلویزیون، در عکس، دلت می رود بیچاره ات می کند، به ذلت می کشاندت، من کلش هستم، من اصلش هستم. این اصل است، نگاه کن، اینجاست که واهمه نمی گذارد ما حرکت بکنیم، دقیقاً مثل زمانی که می گوید من می دانم مرده کاری ندارد، خب حالا مرده کاری ندارد این جسم است می گوید حالا برویم پیش مرده، نه نه، من نمی آیم، برویم جهاد، برویم جنگ، می بینی منطقش درست است، تئوری را قبول کرده ولی در عمل این نمی تواند برود جبهه، نمی تواند بچه اش را، شوهرش را بفرستد، می ترسد، آره می دانم خدایا، دوستم داری ولی من نامزد دارم. اینجوری است، آدم با خدا اینجوری است داستانش. فهمیدم تو من را به جمال خودت و به ابدیت و عشق خودت، به هم نشینی با خودت، به تشبه خودت، دعوت کردی، مرافقه، آن هایی که در دعا می خوانیم، رفاقت گفتم ماه رجب که می آید شما دعا می خوانید، امام زمان قربانش بروم، این ها چقدر مهربانند، ولی من فهمیدم زیارت عاشورا می گوید (ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخره) (ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله). این ها را فهمیدم، پس چرا رغبت نمی آید درت، چرا تغییر برنامه نمی دهی، چرا مسیر زندگی ات تغییر نمی کند، سبک زندگی ات مثل همیشه است؟ اخلاقت، رفتارت، انخابات، چینشت، شغلت، هیچ تکانی نمی خوری چرا؟ ای دل چراغ کوی دوست گذر نمی کنی، اسباب همه جمع داری، کاری نمی کنی. همه را خدا بهت داده هیچ کاری نمی کنی، همه چی خدا می گوید بهت دادم یالا راه بیفت بیا، مثل آدم های بدبخت گیر کردیم در باتلاق و لجن طبیعت، هوس های طبیعی، حالا جمادی است، پول و ماده و خاک و خانه و مبل و تجملات و چیزهای گیاهی است یا حیوانی، زن دارم، شوهر دارم، نمی توانم، زن و بچه دارم، خانه زندگی دارم نمی توانم، فعالیت اجتماعی سیاسی دارم نمی توانم، هنرمندم، استادم، لیسانسم نمی توانم، ارشدم، دکترم، نمی توانم، یک موقعی که نگاه می کنی می بینی پسرفت هم دارم مثلاً 20 سال پیش خیلی خوب بوده الآن یک جور دیگر شده، هیچ حرکتی نیست، آدم روز به روز ذلیل تر، ضعیف تر، به طبیعت و مظاهر طبیعت وابسته تر، روز به روز به جای اینکه به غنی نزدیک شود و کنده شود از عالم، شوهرت را دوست داری دوست داشته باش، بچه ات، زنت را، خدا نمی گوید این ها را دوست نداشته باش، اتفاقاً هرچه به خدا نزدیک تر شوی، بیشتر دوست داری این هارا ولی، وابسته نباش، ذلیل نباش، اینطوری نباشد که گرفتاری ها و نیاز های طبیعی نگذارد تو با خدا انس بگیری، وقتی چیزی نمی گذارد من با خدا انس بگیرم، می شود کوفت، زهرمار، نغمت، فتنه و قرآن می گوید دشمن. این تمام فضای ذهن این مشغول نیاز های اینجوری است، نه می تواند نماز بخواند، نه می تواند ذکر بگوید، خلوت داشته باشد، گریه کند و هم آغوشی با خدا داشته باشد، نه با فرشته ها، نه با اهل بیت، همه را هم که نگاه می کند، با این دریچه ی همین نیاز طبیعی اش نگاه می کند، یا پول است، شفای بدن است، شوهر است، زن است، بچه است، یک چیزی، دنبال همچین چیزهایی می گردد، تمام ذهنش درگیر این مسئله است. والحمدالله رب العالمین.
جلسه 016 - کارگاه تفکر
متن کامل (خام) جلسه 016 - کارگاه تفکر