جلسه 005 - قدم صدق
شماره جلسه
5
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
9
روز
19
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - قدم صدق

بحثمان در سجده آخر زیارت عاشورا است و این جلسه به حول و قوه الاهی جلسه آخر زیارت عاشورا است و إنشاءالله این زیارت شریف را به پایان می رسانیم. پایان بردن زیارت عاشورا از نظر گفتار و شنیدار یک بحث است و از این جهت که ما از این چه برداشتی کردیم، چقدر در ما دارایی ایجاد کرد، بحث دیگری است و برای اینکه ما به دارایی برسیم در سجده که رمز بزرگی هم دارد که بعد از پایان همه مکالمات عاشقانه و صمیمی با سیدالشهداء (علیه السلام) انسان به سجده می رود به بارگاه خدا راه پیدا می کند، آن رمز را در سجده به ما یادآوری می‌کند و آن «قدم صدق» است. اگر در زیارت عاشورا عالی ترین دغدغه ها و عالی ترین مقامات برای انسان مطرح و معرفی شود و انسان خطاب به سیداشهداء خودش را دارای این دغدغه ها می نامد و معرفي می کند همه اینها با قدم صدق و صداقت داشتن حقیقی است. لذا اگر ما بخواهیم زیارت عاشورا را دوره بکنیم، مرور بکنیم، با زیارت عاشوار روبه رو شویم و به محتوایش توجه کنیم، بخواهیم واقعاً از آن استفاد کنیم، بخواهیم زیارت عاشورا بجای دانایی بودن دارایی ما باشد، باید روی این نکته کار بکنیم که ما باید از دروغگو بودن و دروغگویی خارج شویم و به راستگو بودن و راستگوئی برسیم. یعنی دائماً برمیزان صدقمان در رفاقت و دلدادگی و دوستی اضافه کنیم. همین که صدق دردوستی به عنوان رمز درذهن ما باشه و قلب ماجای بگیرد آن چیزی است که ما را به سیدالشهداء نزدیک می کند به اهداف انسانی مان نزدیک و ازحیوانیت و طبیعت خارج میکند و به مقام نورانی و حیات طبیه انسانی می رساند. دائماً باید هی بگوئیم ما با سیدالشهداء با خداوند صدق داشته باشیم راست بگوئیم. صدق .... هی روی این موضوع کاربکنیم. هي دائم سعی بکنیم با مرور زمان مجاز ما کم بشود حقیقت مان زیاد شود. دروغ ما کم، راست ما زیاد باشد. در قدم صدق باید انسان حرکت بکند در مراتب صدق باید انسان حرکت بکند مراتب صدق و مرتبه صدق هم بگونه ای است که قلب خودانسان گواهی می دهد یعنی شما اگر الان یک محبوب انسانی داشته باشید به شما بگویند شما چقدر فلانی را دوست چشم. الان دارید آنچه که به زبان می آورید مهم نیست آنچه که درقلبتان می گذرد جواب سؤال است که من واقعاً فلانی را چقدردوست دارم. یک جوابی به خودتان می دهید. بعد از شما می پرسند شما آیا واقعاً دوست صادقی برای فلانی بوده اید یا نه؟ دوست سر بلندی بوده اید برای او یا نه. شما به قلب خودتان که مراجعه بکنید جواب را می توانید بدهید بگویید نه من دوست خوبی نبودم. درجاهایی بدی نسبت به او کردم در جاهایی از او غیبت کرده ام، حسادت داشته ام، بدی گاهی کرده ام، در جاهایی کینه از او به دل گرفتم. دل چرکین بودهام، وقتی الان به دلم مراجعه می کنم می بینم دوست صادق و کامل برایش نبودم. انسان اعتراف کند. حالا اگرجلوی کسی هم نیست به خودتت که دیگر نمی توانی دروغ بگویی خودت ازخودت سؤال کن. وجدانت را قاضی کن. سؤال کن من برای فلانی چه طور آدمی بودم برای همسرم، فرزندانم، پدرمادرم، برای دوستانم، استادم چه طور آدمی بودم. پیش خودت هم جواب بده. می بینی قلبت کاملاً با تو صادق است. لذا علی (علیه اسلام) می فرماید درمورد دوست داشتن افراد آدم نمی تواند به خودش دروغ بگوید. اگر می خواهید از میزان مودتها و دوستی ها و عشق چیزی دربیاورید و سؤال کنید اززبان نپرسید. از دل سوال کنید. این دل خیلی مهم است. «سلو االقلوب عن المودات» اگر می خواهید درباره مودت سؤال کنید، از دلها سؤال کنید. زبانها قادر نیستند در مورد مودت همه حقیقت را بگویند و هم زبان قاصر است و گاهی دروغ میگوید. می بیند زن و شوهری با هم لج و لجبازی می کنند، پدرو مادری، دوتادوست، پدرو فرزند با هم دعوا و لج و لج بازی می کنند، بدترین حرف ها ناامید کننده ترین حرفها رابه هم می زنند روی لج، کارشان به قهر کشیده می شود. حتی روی لج و لجبازی به جدایی و طلاق و فرار و انفکاک کشیده میشود رابطه شان. ولی وقتی سؤال میکنی حالا این همسری که طلاقش دادی یا از او طلاق گرفتی دوستش داری یا نه؟ در حرفها می گفت میخواهم سر به تنش نباشد. اصلاً تحملش را ندارم. چنین و چنان. خیلی از این حرفها زده می شود. ولی وقتی میگويی که دلت را شاهد کن، از دل خبر بده، من از تو سؤال نمی‌کنم از دلت سوال می کنم. قسمش می دهی میگویی تو را به حضرت عباس، خدا وکیلی حالا بعد از این همه ماجرا ته دلت چه طوری است؟ نسبت به این شخص چطور است؟ می گوید من ته دلم را که مراجعه می کنم می بینم این زده و خوردها،دعواها، جدایی ها، انفکاک ها این حرفهایی که بین ما رد و بدل شد هیچ کدام باعث تنفرم از او نشده، در من تنفر ایجاد نکرده. من هنوز هم همسرم را دوست دارم، هنوز هم وقتی قلباً مراجعه می کنم می بینم با اینکه دردلم خیلی دلخورم از پدر و مادرم اما دوستاشان دارم. خیلی از فرزندم دلخورم، از خانه بیرونش کرده ام اما وقتی مراجعه می کنم می بینم دوستش دارم. و خیلی چیزهای دیگر. شیطان یک موقعی به معاویه می گفت وقتی با هم ملاقاتی داشتند، من هنوز هم خدا را دوست دارم و اصلاً محبت خداوند هیچ وقت از دلم بیرون نرفت. من به لج و لجبازی با او پرداختم. به جنگش رفتم، رانده شدم و درتمام این مدت با او جنگیده ام و می جنگم اما وقتی به دلم مراجعه میکنم می بینم که دوستش دارم نمی توانم دوستش نداشته باشم. قلب گزارش صادقانه ای از مودت و عشق می دهد. صادق است علی (علیه اسلام) اگر می خواهید درباره مودت سؤال بکنید. «سلوا القلوب عن المودات» از دل ها سؤال کنید. زبانها یا نمیتوانند آن حجم محبت را بیان کنند یا اگر هم بگویند دروغ می گویند. اگر بخواهند راست بگویند عمقش را نمی توانند بگویند. اگر هم راست نگویند که دیگر می پوشانند. اما دل ها اصلاً دروغ نمیگویند. ادامه حدیث «فإنّها شواهدٌ لا تقبل الرشاد» دلها شاهدانی هستند که قبول رشوه نمیکنند. یعنی شما نمیتوانی به دلت رشوه بدهی بهت دروغ بگوید که بگوید من فلانی را دوست ندارم. به کسی هم نمیتوانی رشوه بدهی که بگویند من فلانی را دوست ندارم. ممکن است شما به یک نفر رشوه بدهی بگویی فلانی اینقدر بدی کرده به تو آدم بدی است ازاو متنفر باش، دوستش نداشته باش، آدم بدی است مگرنه؟ آدم خوبی نیست. خیلی بهت ظلم کرده. تو هی اینها رابها و تلقین کن و بگو او وقتی اینها راگفتی ورشوه هم به او دادی ممکن است بخواهد بخاطر خوشایند تو اینها را به زبان بیاورد که آری او به من بد کرد ظلم کرد، بد کرد اما ته قضیه دل اصلاً رشوه قبول نمیکند ته قضیه این است که نه با تمام اینها دوستی،علاقه، برقرار است و اینها مشتی توهم بوده که فلانی را دوست ندارم. و او را از قلبم بیرونش می کنم. واقعاً ازاو متنفرم، دل رشوه پذیر نیست. اصلاً نمیشود فریبش داد و به او دروغ گفت. درمورد مودتها و دوستی ها نمیتوانی سرش کلاه بگذاری. معاویه وقتی یکی آمد بد امیرالمؤمنین راگفت او برای اهداف سیاسی خودش پول می داد که مردم علیه امیرالمؤمنین بد بگویند توطئه میچید که مردم متنفر از امیرالمؤمنین شوند اما باطناً نسبت به امیرالمؤمنین حس دیگری دارد. کسی آمده بود که پولی از معاویه بگیرد شروع کرد به بدگویی از امیرالمؤمنین معاویه می داسنت که این برای رسیدن به پول این کار را میکند آخرسربه او گفت بیا این پول را به تو می دم چون تو به طمع پول آمدی ولی تو خیلی آدم خبیثی هستی هرچه گفتی دروغ بود امیرالمؤمنین اصلاً این جوری نیست. این حرف هایی که تو زدی هیچ کدام به علی نمیچسبد. معاویه داردحرف می زند.

خوشتر آن باشد که حسن دلبران/ گفته آید درحدیث دیگران.

دشمن تعریف کند خیلی مهم است. یک موقعی ازاین اصحاب امیرالمؤمنین که به دام معاویه می افتادند و معاویه اینها راتهدید یا تطمیع می کرد یا تحت فشار قرار میداد که درمورد حضرت اظهار نظر کنند آنهایی که با شجاعت اظهار نظر می کردند چیزهایی از امیرالمؤمنین می گفتند معاویه به گریه می افتاد. میگفت آری علی همینجوری بوده ،راست است. یعنی او بین زبان و دلش تفکیک کرده بود دروغ نمیگفت اگرحرف می زد در مورد حضرت و بدگویی و لجن پراکنی می کرد خودش می گفت من برای دنیاییم این کار را میکنم. اما باطناً با شجاعت می گفت نه من خودم اینها را قبول ندارم. علی مردبزرگی است. مرد صادقی است. این علی (علیه السلام) چه کرده که دشمنش هم ازاو تعریف می کند. دل دروغ نمیگوید در دوستی یا تنفر. شما رشوه هم بدهی کسی دیگری را دوست بدارد وقتی متنفر باشد متنفر است. با رشوه نمی شود عوض کرد ممکن است دل عوض شود از محبت به تنفر بیاید، یک از تنفر به محبت برود اما آن حال که الان دارد نمی شود با رشوه عوض کرد که شهادت بدهد متنفر است درحالیکه دوست دارد. لذا خیلی از دعواها، دوری ها، لفاظی ها، فحش و قهرها، ارتباط ها و طلاق ها بچگانه و صوری است. حقیقت این است که دل به راحتی موضع خود را عوض نمیکند. به راحتی به تنفر نمی رسد به محبت هم نمی رسد. لذا وقتی ما میخواهیم راجع به قدم صدق صحبت بکنیم ما زیارت عاشورا را در خلوت بخوانیم از اول «السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک یا بن رسول الله...» و گزاره به گزاره جلو برویم. با توجه به معنایش بعد ببینم که ما نسبت به کدام یک ازاین گزارها صدق داریم . امتحان کتبی وشفاهی نیست که ما دروغ بگوییم برای اینکه استاد خوشش باید یا به ما نمره بدهند بینویسم. مصاحبه رادیو و تلویزیونی نیست. مقاله نوشتن نیست که آدم برای دیگران حرف بزند ولی خودش جور دیگری باشد. خودت با خود حرف بزن ازاول زیارت عاشورا تا آخر آن بخوان عبارت به عبارت. بعد ببین چقدر صداقت داری؟ دلت به تو راست می گوید. راجع به هر گزینه «أن یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخرة، أن یرزقنی طلب ثارک، أن یرزقنی طلب ثاری. مع امام منصور، مع امام هدیً این مع ها راست است یا نه .یعنی وقتی میگویم «مع امام منصور/ مع امام هدی» واقعاً دارم خودم را به امام زمان می رسانم برای انتقام. واقعاً الان در چادر حضرت هستم یا نه. واقعاً خودم را دارم می کشانم در چادر حضرت یا نه اصلاً تلاش ندارم دغدغه ای ندارم. «أن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله» من می خواهم در آن مقامی که شما نزد خدا دارید منم داشته باشم. حالا به قلبت مراجعه کن ببین خداوکیلی واقعاً این هوس را داری این دغدغه ات است. اگر بگویی راست است من واقعاً دغدغه ام هست. بردار این جدول برنامه شبانه روزی که به شما می دهیم رو را یکبار خودت برای خودت بنویس به کسی هم نمی خواهد بدهی. یکبار بنشین از آن پنج صبح که ما جدول گذاشته ایم تا یک نصف شب فرض بگیریم یک تا پنج صبح شما خوابید بقیه اش را دربرنامه وجدول بنویس ببین چقدر از اوقات شبانه روزی تو برای آن مقام طراحی شده. مثلاً شما می خواهی دیپلم بگیری. کنکور شرکت کنی. دکترا بگیری، کامپیوتر، زبان بخوانی یک رشته فنی حرفه ای، هنری قبول شوی. گلدوزی، تایپ، شنا یاد بگیری ببین دغدغه و وقت میگذاری است. چطوری است توجهت،خ لوت و تمرکزت چقدر است. حالا وقتی می گویی «أن یبلغنی المقام المحمود» نگاه کنید ببینیم که درجدول ما چقدر تمرکز و وقت گذاری، خالی کردن و تخلیه خودمان وجود دارد برای آن مقام .یعنی ما داریم برای آن مقام چکار می کنیم؟ می گویی الان داری چه می کنی؟ می گوید من رفته ام باشگاه خوب چه رشته ای می گوید فلان ورزش رزمی خوب تا شما می گویی من می روم فلان رشته رزمی در باشگاه میگویند الآن درچه مدارج و درجه ای هستی؟ می گوید: هنوز مقدماتی ام به درجه نرسیده ام. بارک الله دوره مقدماتی خوبست. شش ماه بعد سؤال بکنی دیگر نباید بگوید دوره مقدماتی هستم. می گویی حالا چه کار می کنی؟ می گوید من الان مثلاً کمربند سفید هستم، یک خط زرد یا دوتا یا سه تا خط زرد گرفتم. چند وقت بعد می پرسی حالا کجا هستی؟ میگوید حالا کمربندم سبز شده یا قهوه ای یا قرمز یا سیاه شده. بارک الله یعنی مدارج. به یک جوان می گویی درس می خوانی؟ میگوید بله. می گویی کلاس چندی؟ ببین! میگوید کلاس هیچی! اصلاً کسی نمی‌پذیرد تو داری درس می‌خوانی. چند سال است درس می‌خوانی؟ اینقدر سال. کلاس چندمی؟ باید جواب بدهد. نمی‌تواند جواب ندهد. باید جواب دهد. دانشجو هستم. چه رشته ای چه کلاسی؟ هدف دار است. همه چیزش مشخص است. طلبه ام. چند سال؟ کدام پایه؟ سطح 1 یا 2 یا 3 چه سالی چه کلاسی چه پایه ای؟ تایپ داریم کار میکنم. زبان دارم کار میکنم، گلدوزی دارم کار میکنم، شنا دارم کار میکنم. همه اش درچه بندی است. مقیاس دارد. ملاک و امتحان دارد. آزمایش و مبنا دارد.

من میخواهم منتقم باشم. کجایی؟ نمیدانم می خواهم به درجه سیدالشهداء برسم. خوب الان کدام منزلی نمیدانم. می خواهم همراه امام زمان باشم. الان چقدر فاصله با چادرش داری؟ توی چادری بیرونی؟ بیرون چادری، چقدرفاصله داری؟ من نمی دانم. میخواهم همسایه فاطمه زهرا باشم. الان کجایی می خواهی باشی، چکار کردی، برنامه ریزی ات چیست؟ برای هم خانه یا همسایه بودن با فاطمه زهرا سلام الله علیها برنامه ات چیست؟ هیچ ، برنامه ای ندارم. کلاس ندارم. استاد ندارم. پله ندارم. باشگاه ندارم رتبه ندارم. خودم هم نمیدانم کجا هستم. پس ما اصلاً شروع نکرده ایم. این فقط اولین درجه است، که تو می گویی من دوست دارم. باز دوست داشتنش هم خیلی خوب است. این هم یک درجه است. روز قیامت به ما می گویند خوب تو این همه سال زیارت عاشورا خواندی گفتی من می خواهم با تو باشم، هم درجه تو باشم، من می خواهم به درجه منتقم برسم، آن هم همراه امام زمان، امام «امام هدی» مقام محمود برسم، «إنی سلم لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»، «اللهم اجعل محیای...» هی گفتی، گفتی... این همه حرف های قشنگ زدی، خوب برایش چکار کردی؟ می گویی خدایا ما کاری نکردیم. ولی دوست داشتیم. خدا می گوید بارک الله. راست می گویی کاری نکردی اما من خدا شهادت می دهم که دوست داشتی. کاری نکردی، دوست داشتی، حداقل بدت نمی آمد. دشمن نمی داشتی. در نظام ارزشی ات یک ارزش بود. حالا برایش کاری نکردی، آن بحث دیگری است، اما این یک ارزش بود. خود این هم خیلی خوب است. آدم بیاید یک عمر به امام حسین بگوید آقا ما قبولت داریم، دوستت داریم، خدا رحمت کند امام را گفت من ورزشکار نیستم ورزشکارها را دوست دارم. یک کسی به امام خمینی سلام اله تعالی علیه بگوید آقا مثلاً شما از آن سالی که گفتی ورزشکارها را دوست داری خوب چکار کردی؟ چقدر ورزش می کنی؟ میگوید هیچی من ورزش نمی کنم. البته امام ورزش هم می کرد. پیاده روی میرفت. بگوید من فقط روزانه نیمساعت یک ساعت، یک ساعت و نیم پیاه روی ام را دارم. همین. دگر بیشتر از این مخ. خیلی خوب حالا ما به امام حسین بگوئیم آقا ما شما را دوست داشتیم کار جدی ای هم نکردیم اما شکر خدا از شما بدمان نمی آمد. ته دلمان که مراجعه می کردیم می دیدیم از شما خوشمان می آمد دوستتان داریم. این هم خودش خوب است. باز از آنکه این دغدغه ها را اصلاً ندارد نمی داند امام حسین کیست چیست؟ فاطمه زهرا کیست؟ آرمانها را نمی شناسد خیلی جلوتر است. اما اگر خواستی راست بگویی، قدم صدق بیفتی توی مرتبه و درجه بالا بیایی، واقعاً به همسایگی برسی، واقعاً جزء منتقمین باشی، این را باید اول از قلبت سؤال بکنی، صادقانه جواب بگیری. درجه ات را تعیین کنی، بعد روش داشته باشی. بگویی من با یک روشی حرکت بکنم شروع کنم بروم جلو ببینم مثلاً 5 سال بعد همین جا نباشم. ده سال بعد همین جا نباشم. من پنج سال پیش که زیارت عاشورا را عبارت به عبارت نوشتم بعد یکبار خواندم بعد دیدم که 20 درصد آن راست است الحمدلله 80 درصد هم دروغ بود. نمی توانستم از ته قلب بگویم می دیدم این کاره نیستم. این جوری نیستم الان بعد از 5 سال خوب خیلی خوب شده. من الان 50 درصد راست میگویم 50 درصد دروغ. 50 درصد صدق نداشته ام. اما 50 درصد که صدق داشته ام. خیلی خوب است. الان شده 15 سال 20 سال می توانم از اول تا آخر زیارت عاشورا را راست بگویم. دفعه چندم است دارم عرض میکنم. اگر کسی زیارت عاشورا را از اول تا آخر راست بگوید خودش هم تأیید کند. امام حسین هم کاری ندارد میگوید خودت تأیید کنی من قبول دارم خدا می گوید اگر دلت قبول کرد. چون گفتیم دل ها درمورد مودت دروغ نمیگویند. قبول رشوه نمیکنند دلت اگرقبول کرد که تو در این حر فها صادق بودی ما هم می پذیریم. اگرکسی دلش قبول کند حتماً باائمه محشور می شود با امیرالمؤمنین با خود سیدالشهداء.

الان جلسه آخر زیارت عاشورا است. بالاخره داریم این سفره را جمع میکنیم. باید بعد از چند سال که مثلاً نزدیک 400 جلسه که هی حرف زدیم. چقدر هم حرف تکراری زدیم ولازم بود هی برویم بیاییم. برویم بیاییم هی خودمان را مرور کنیم. ببینیم حالا بعد از 6-7 سال، 400 جلسه، بعضی ها همه را آمدند بعضی کمتر. مرور کنیم ببینیم ما دارائی مان در این زیارت عاشورا چیست؟ الان کجا رسیده‌ایم؟ پس ما باید دائماً روی صدق کار کنیم. این رمز یادتان نرود. بزرگترین درسی که ما از زیارت عاشورا می گیریم. پیمودن مدارج صدق است. آن اکسیر اعظمی که میتواند ما را در صدق کمک کند چیست؟. ماالان فهمیدیم که باید درصدق حرکت کنیم. آنچه کمک میکند ما صدق را واقعاً داشته باشیم. قوی حرکت کنیم. زود به صدق برسیم فقط یک چیز است. دلدادگی محبت و عشق ما را صادق می کند. حالا سوال، الان داریم همه درسهای زیارت عاشورا رو مرور می کنیم دقت کنید، خوب حالا اگر من فهمیدم باید عشق داشته باشم محبت داشته باشم دلدادگی داشته باشم واسه این باید چیکار کنم؟ جواب: برای این باید معرفت پیدا کنی و به میزان معرفتی که پیدا می کنی عمل محبت آمیز داشته باشی عمل هم ممکن است اولش ناخالصی داشته باشه ضعیف باشه کامل نباشد ولی افتادن در عمل ، همین که انسان خودش را درعمل می اندازد در محبت و دلداگی ،کار می کند، کار می کند، تلقین می کند، کم کم به صدق می رسه و عملشم کم کم قوی میشود و عمل همراه معرفت یک عشق خالص می آورد و یک عشق صادق مارو به صدق می رسونه و دیگر یعنی کاملاً تطبیق پیدا می کنیم. وقتی به صدق برسیم نجات پیدا کرده ایم. «اولئک هم الصادقون إنّ المتقین فی جنات و نهر فی مقعد الصدق عند ملیک مقتدر» اگر رسیدی به صدق آنجایی می رسی که دیگر جایت نه دربهشت نه در جهنم است. بالاتر از اینها قرار داری. بالاتر ازبهشت هستی اگر به صدق برسی. پس ما راه داریم. باید طی کنیم. دیگر معطل نکنیم. سر خودمان را کلاه نگذاریم. وقت راتلف نکنیم. حالا فهمیدیم باید چکار کنیم. تلاشمان را بکنیم که روز به روز صدق مان بالابرود. ببینیم باید چه معرفت هایی کسب بکنیم؟ چه رفتارهایی از خودمان بروز دهیم تا معلوم بشود ما صادقیم؟

تولد خودت می شود حالا من که تولد خودم می شود خیلی عزا می گیرم واقعاً هر سال که سالگرد تولدم می شود واقعاً غصه است برایم که هی سن دارد اضافه می شود، آدمیتی هم حاصل نمی‌شود. حالا بعضی‌ها خیلی از خودشان خوشحالند. خیلی از خودشان راضی هستند إنشاءالله صدق داشته باشند در این رضایت. مبارکشان باشد. برای خودش جشن می گیرد. جشن تولد می گیرد. برای همسرش تولد میگیرد. خوشحال برات کادو می خرد برای فرزندش هزینه میکند، جشن تولد می گیرد. الان جشن تولد می گیری. صدق چیست؟ من یک مثال کوچک دارم می زنم. جشن تولد امام حسین می شود جشن تولد پیغمبر میشود تو چکار میکنی؟ درخانه تان تحولی ایجاد می شود؟ در کوچه و محله تان، هزینه ای میکنی برای جشن تولد پیغمبر؟ تولد امیرالمؤمنین اولیاء الهی؟ تو تکانی میخوری؟ نه من برای جشن تولد بچه ام 50 هزار تومان هزینه کردم برای جشن تولد امام حسین 5 تومان هم هزینه نکردم. پس صدق وجود ندارد. درمصیبت ها چه درمصیبت ها یکی ازاعضاء خانواده زمینی من می میرد پدرم ، مادرم یا فرزندم یا کس دیگر. چه حسی به تو دست میدهد ازفراق او؟ نه یک آدم زنده ای که خیلی دوستش داری مجبوری ازاو جدا شوی چه حالی به تو دست می دهد؟ این فراق چقدر اذیتت می کند؟ بچه ات رفته سربازی، بچه ات است رفته گم شده نمی دانی کجاست. مجبوری به دلایلی از کسی جدا شوی. در دلت چه می گذرد. هر چه که میگذرد این را تصور کنید نگه دارید. الان تو نسبت به امام زمان (علیه السلام) که بابای حقیقی ماست از ما دور است چه دلتنگی هایی داری؟ چه فکرزدگی هایی داری؟ چقدر بیخوابی و سوز داری؟ صدق معلوم می شود. در دعای شنبه می گویی «اصبنا بک یا حبیب قلوبنا فما أعظم المصیبة بک حیث انقطع عناالوحی و حیث فقد ناک» ای پیغمبر ای محبوب دل های ما بینید چقدر حرف قشنگ است. ای پیغمبر عزیز من ای پیغمبر محبوبم من بخاطر اینکه تو پیشم نیستی خیلی داغدار هستم اصبنا بک خیلی مصیبت زده هستم. حیث فقد ناک از دستت داده ام «و حیث انقطع عناالوحی» وحی از ما قطع شده تو را از دست داده ایم. راست می‌گویی؟ یعنی شنبه ها که داری این دعا را میخوانی سوزهم هست؟ غمی هم هست؟ غصه ی هم هست که پیغمبر پیشت نیست؟ پیش پیغمبر نیستی؟ ما یک اشتباهی که می کنیم آن هم چون معرفت مان ضعیف است می گوییم اگر من دلم تنگ شد برای پیغمبر برای حضرت زهرا، برای امیرالمؤمنین می گویم حالا من این دلتنگی را دارم. راست هم می گوید. خیلی خوب. حالا کی آنها را ببینیم. کی با آنها رابطه داشته باشم؟ کی با آنها زندگی کنم؟ می گوییم إنشاءالله می میرم در برزخ این کارها را می کنم. ای بابا مگر آنها در دنیا نیستند مگر نمی شود در دنیا با آنها رفاقت کنی؟ صمیمیت و رفت و آمد برقرار کنی؟ ارتباط حقیقی را می گویم نه ارتباط خیالی و وهمی. ارتباط حقیقی. ولی وقتی معرفت نداری ملاقات را می گذاری برای بعد. بابا همین جا.

در مورد خدا هم ما همین اشتباه را میکنیم. میگوئیم ما یک زمانی بمیریم به لقاء خدا برسیم. خدا میگوید بابا من همین الان کنارت هستم. تو همین الان با من چکار کردی؟ رابطه ات الان با من چطوری است؟ آن طرف خبری نیست اگر اینجا خبری نباشد. اینجا چقدر با خدا چقدرصمیمی هستی؟ چقدر رابطه داری؟ چقدر دلتنگش می شوی؟ چقدر دوست شداری؟ چقدر بی خوابش می شوی؟ آن طرف هم معلوم می شود تو با خدا چه طوری هستی، دروغ که نمیتوانیم بگوییم.

یک حرفی پیغمبر زده آدم خیلی خجالت می کشد این را می شنود. تو به پیغمبر می گویی من خیلی مصیبت زده هستم که تو را از دست دادم. غمگینم که تو پیش من نیستی. -چه دلی می خواهد که آدم برای پیغمبر دلش تنگ شود .- این دل خیلی دل حسابی است دل وقتی به دلتنگی بیفتد بی تاب رسول الله شود واقعاً دل است و دلی که بی تاب رسول الله نمی شود واقعاً یک مزبله است. یک دل هرزه و مریض است اگرکسی برای پیغمبر دلتنگ نشود. کسی برای امام زمان دلتنگ نشود خیلی مریض است. اینها مبنا است. برای اینکه تو بفهمی تا الان چطور زندگی کرده ای؟ چه جورآدمی هستی؟ چه جور آدمی تا حالا بودی؟ کامل میتوانی بفهمی که توی 20 سال 30 سال 40 سال چطوری زندگی کرده ای؟) بعد این را ما به پیغمبر میگوییم این حرف باید باشد راستش همین است. صدقش همین است که ما دلتنگ پیغمبر شویم. اگر نیستیم مریضیم، اگر نیستی دلت ساقط است. دل نیست. لذا پیغمبر به ما می گوید ببینید ما را چطور تسلی داده در فراق دیگران. آنهایی که کسی ازشان مرده یا فاصله افتاده بین آنها و محبوبشان، پیغمبر یک راه گذاشته. این راه حقیقی است. ولی وقتی من این راه را پیغمبر جلویم میگذارد خیلی خجالت می کشم. می‌دانید پیغمبر چه می‌گوید؟ پیغمبر می گوید اگر کسی ازدست رفت و مرد. از یک محبوبی جدا شوی ببین تو و یک محبوبی فراق حاصل شد، میدانی چطور دلت را آرام کنی؟ واقعاً رویم نمی‌شود بگویم. به خدا رویم نمی‌شود. یعنی هر وقت خودم را این را می بینم، یادم می آید، خیلی خجالت می‌کشم. پیغمبر میگوید غصه نخور. می گوید برای چی؟ می گوید تو که عزیزتر از آن را از دست دادی دیگر برای چه غصه میخوری؟ می گوییم عزیزتر از اوکیست؟ مثلاً عزیزتر از فلان معشوق من، فلان محبوب من، همسرم، فرزندم، شوهرم ... میگوید تو مرا از دست دادی. می‌گوید تو چطور دوری مرا تحمل میکنی؟ پیغمبر به ما می گوید میگوید تو چطور دوری مرا تحمل میکنی؟ اینکه بدتر است... اخ اخ آخ. حالا ماییم و پیغمبر. پیغمبر هم شاهد ماست. «وجعلناه شاهداً» شاهداست شاهد قلب ماست اصلاً نمی شود جلویش دروغ گفت. تمام زوایای قلبت را می داند پیش پیغمبر ملق بازی نمیشه کرد. روبه روی پیغمبر می نشینیم می گوییم آقا من اصلا واقعاً تا به حال به این مسئله فکرنکرده ام اصلاً دلم هم برایت تنگ نشده. ازاینکه پیشم نیستی هم ناراحت نیستم. ازاینکه شوهرم نیست بچه ام نیست، زنم، نامزدم، نیست با یک کسی میخواستم ازدواج کنم نشد. یک کسی را دوست داشتم شکست خوردم. موفق نشدم. و .. اینها را حالیم می شود. از اینها دردم می آید. سال های سال هم هست یادم نرفته. اینها را یادم نرفته. هنوز سوز اینکه فلان کس را از دست دادم در وجودم هست. اما نه نسبت به تو من اینجوری نیستم. چقدرخجالت آور است این حرف. پیغمبر چه جوری ما را شرمنده می کند؟ حالا راجع به این قضیه در خانواده آسمانی مفصل صحبت می کنیم. اینها را مثال میزنم که ما ببینیم اگر من می گویم «أن یجعلنی معکم فی الدنیا والآخرة» من اصلاً در دنیا قرار ندارم فقط شما را میخواهم ولا غیر. «فمعکم معکم لامع غیرکم» ببینیم راست میگویم یا راست نمیگویم. اگر نمیگویم یک سؤال کنم. چرا راست نمی‌گویم؟ یک سؤال است دیگر. پس اینها را یا یادداشت کنید یا به قلبتان بسپارید. اولا اصلاً ما راست میگوئیم یا نه؟ شیوه اش را گفتم که چکار بکنید. دو اگر راست نمی گوئیم چرا راست نمیگوئیم. یعنی چه جنایتی با خودمان کرده ایم. مشکل ما کجاست؟ ضعف دل ما کجاست؟ ضعف شخصیت و روح ما کجاست که ما راست نمی توانیم بگوئیم.

«وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین» حسین خیلی دور است. خیلی بزرگ است نورش آنقدر زیاداست که نمی توانی نگاهش کنی. به اصحاب حسین نگاه کن. آن وقت نزدیک تر می شوی. ببین این غلام سیاه چگونه شده ازاصحاب ویژه. ببینید کسانی که یک عمر از امام حسین فرار کردند چهل و هشت ساعت قبل از حسین فرار میکرد. نه تا چند لحظه قبل داشته با امام حسین می جنگیده. در لشگر عمرسعد چند لحظه قبل با امام حسین می جنگیده. یک دفعه چه جوری عاشق شده گفت داداش برویم؟ گفت برویم. رفتند آن طرف وایستادند جنگیدند و شهید شدند. چکارکردند؟ چند ثانیه مسیر را طی کردند؟ ازبی نهایت منفی تا بی نهایت مثبت در چند دقیقه. ما اصلاً راجع به احوالات این آدم ها تا به حال مطالع کرده ایم؟ زهیر بریر، و کسانی که تا شب عاشورا با امام حسین بودند. از آنجا بریدند.

ماجرای اصحاب امام حسین فوق العاده آموزنده است. ما دیگر الان نمی خواهیم بحث را باز کنیم. اگر فرصت بود یکی یکی شخصیت اینها را شخصیت شناسی می کردیم روانشناسی می کردیم. الحمدلله در سال های اخیر به برکت انقلاب اسلامی تحقیقات خوبی در این باره شده راجع به شخصیت شناسی اصحاب عاشورا، بنی هاشم یک طرف، بنی هاشم خیلی بزرگ بودند. علی اکبر بودند اباالفضل بوده کسان دیگری بودند (سلام الله علهیم اجمعین) حالا هیچ اصحاب عاشورا چه؟ امام حسین می گوید نگاه کن نگاه کن. این راست گفت. این دارد راست می گوید. آنها چطوری راست گفتن؟ چطور به قدم صدق رسیدند. اصحاب عاشورا خیلی مهم‌اند. خوشبختانه اصحاب عاشورا کتاب های زیادی برایش آمده. حتی شما باید بچه هایتان را بچه های کوچک، کودکستانی ها در مورد اصحاب عاشورا کتاب دارند. از بچگی می توانیم بچه هایتان را با اینها آشنا کنیم. عبدالله که دستش را از عمه جدا میکند می دود جلو لشگر که دارند همه شمشیر با امام حسین می زنند، این بچه چیست؟ چی دارد؟ می رود زیر شمشیر دستش را می برد زیر شمشیرها که به عمویم نزنید. آن آقا میگوید بعد از ده ها سال، 50-60 سال که هی گفتم یا لیتنی کنت معکم شب که خواب دیدم عاشوراست و امام حسین به من گفت بایست جلو می خواهم نماز بخوانم. تیر را که زدند جا خالی دادم خورد به امام حسین. این بچه چی دارد که از آغوش حضرت زینب (سلام الله علیها) می دود و جلو یک عالم آدم های خطرناک شمشیر و نیزه شوخی نیست. برو آن وسط خودت را روی عمو بینداز که به عمو تیر نرسد.

اینها چه جور آدم هایی بودند. زنشان آن جور، همه صادق هر چه خانم آنجا ماند صادق بود. مردها، بچه ها، دخترها، پسرها، همه صادق. «وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین » آقا اگر فردا عبدالله به ما گفت من این کار را کردم برای امام حسین تو برای امام زمانت چه کردی. من چه بگویم اگر سکینه و رقیه گفت، ما چه بگوییم؟ صدق مبناست دیگر. بگویند ما اینقدر صادق بودیم ما چه جواب بدهیم؟ «أن یثبت لی قدم الصدق عندک مع الحسین و أصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین» مهج خود آن باطن دل یعنی آن خونی است که در خود باطن قلب است. آن خونی که داخل قلبه پمپاژ می کند و می رود و می گوید خود آن خونی که در باطن قلبه را، آن خون دلشان را برای امام حسین ریختند. جانشان، هستی شان، را برای امام حسین دادند و راست گفتند. در جامعه کبیره و در زیارت عاشورا: «بأبی أنت و امی، بأبی انتم و امی و نفسی و مالی و اسرتی» این راست است؟ و ما هنوز به اینجا نرسیده ایم. پس بیبن چقدر زیارت عاشورا شفاف است. یک مکتب کامل عرفانی، انسانی، از پایین ترین درجه تا بینهایت درجه کامل همه را دارد و مسیر را شفاف، شفاف، شفاف مشخص کرده. لذا عزیزان تا میتوانند التزام داشته باشند به زیارت عاشورا. زیارت عاشورا را اصلاً ترک نکنند. با احساس، نه بی حالی نه، باانگیزه، با شور بخوانید. هروقت میخواهید زیارت عاشورا بخوانید بگویید من الان مقابل امام حسین نشسته ام. چشم امام حسین توی چشم های من است. من می خواهم با او حرف بزنم. اصلاً مقام زیارت عاشورا خیلی حساس و خاص است. می خواهم الان با او حرف بزنم. خدایا تو کمک کن من به او راست بگویم. بعد شروع کن بخوان. شروع کن به خواندن إنشاءالله اگر بتوانی یک جمله، دوجمله راست بگویی خدا را شکرکن. بگو امام حسین من بقیه اش را به نیت ورود خواندم. دو تا جمله اش را از دل خودم إنشاء کردم. إنشاءالله چند روز بعد، یک هفته دو هفته یک ماه بعد به به من توانستم سه تا جمله را راست بگویم. خودم فهمیدم راست بود. چون دلم دروغ نمی گوید. و همین جور در زیارت عاشورا انسان سیر و سلوک می کند، طی طریق میکند می آید می آید تا به جایی برسد إنشاءالله که بتواند بگوید من همه زیارت عاشورا را توانستم راست بخوانم. تمام زیارت عاشورا صادق بودم. هر کس می خواهد از یکنواختی زندگی در آید، زیارت عاشورا بخواند. هرکس می خواهد زندگیش پر هیجان، پر شور،جذاب، شیرین بگذرد زیارت عاشورا بخواند. با توجه به محتوایش.

زیارت عاشورا و محتوای آن را دغدغه خود بکند. و این تلاش و دغدغه یک دغدغه حسابی است. آدم گاهی وقت ها تلاش میکند به مدارج دنیایی برسد مدارج علمی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، بعد می فهمند تمام عمرش جنایت کرده ظلم کرده درحق خودش و همه چیز را خراب کرده فقط ی کجا هست که وقتی شما برایش تلاش میکنی مطمئنی که داری درست می روی و چیز گیرت می آید و می ماند برای ابدیت آن سیر در زیارت عاشورا است. سلوک در این آیین نامه و این منشور جاوید زندگی. شما وقتی دغدغه امام حسین و درواقع امام زمان را دارید تا وقتی مهدوی هستی و می خواهی مهدوی باشی تا وقتی داری تلاش می کنی به صورت جدی که درچادر امام زمان (علیه اسلام) باشی خودت را به امام زمان وچادر حضرت برسانی. به اردوگاه حضرت برسانی اگرهم به چادر نمی رسی به لشگر گاه حضرت نزدیک شوی داری تلاش جدی و خوب می کنی. گیرت هم می آید. زندگیت زندگی حقیقی است. درغیر از این مورد داری سر خودت را کلاه میگذاری. خودت را سر کار می‌گذاری خودت را داری دور می زنی. وقت را نباید تلف کرد. شور زندگی، هدف زندگی، نشاط زندگی، شادی دل انسان، معنا دار بودن زندگی انسان فقط با زیارت عاشورا است. و إلا اصلاً نمی ارزد آدم زندگی کند. زندگیش به ضررش تمام می شود. فقط کسانی زندگیشان معنادار است که آرمان داشته باشند. و آرمان سیدالشهداء که رسیدن به حکومت جهانی امام زمان (علیه السلام) است را داشته باشند. اگرکسی آرمان نداشته بشاد. پیوند نخورد و به صدق نرسد در این رابطه با امام زمان (علیه السلام) فقط دارد توی جهنم زندگی می کند. دارد دست و پا می زند. اصلاً به مقام انسانی و حیات طیبه نمی رسد. یک زندگی حیوانی دارد. لذا توصیه میکنم خواهران و برادران گرامی، بخصوص جوان ها اگر می خواهند 10-15 سال بعد موقع مردن پشیمان از زندگی خود نشوند فقط و فقط باید با زیارت عاشورا سیر وسلوک کنند. آن هم در مسیری که سیدالشهداء برای ما ترسیم کرده یعنی رساندن خودم به اردوگاه امام زمان (علیه السلام) به چادر امام زمان درغیر این صورت هر کار بکنی به هر درجه ای برسی باخته ای. هر موفقیتی به دست بیاوری شکست است. هر امتیازی بدست آوردی منفی است و لو دیگران بگویند مثبت است و لو دیگران تعریف و تمجید بکنند. بدان که باطل است. وقتت تلف شده و باخته ای. فقط و فقط درهمین صورت است که تو می فهمی داری زندگی می کنی می فهمی دررحم دنیا داری به سمت تولد سالم حرکت می کنی در غیر این صورت حتماً موقع تولد کم می آوری. یعنی موقع وفات که همان تولد شماست به عالم برزخ کم می آوری. می فهمی اصلاً خوب زندگی نکردی، می فهمی استعدادهای جاودانه خودت را تلف کرده ای. می فهمی با ابدیت خودت بد معامله کرده ای. باخته ای. لذا امشب که إنشاءالله می رسیم خدمت سیدالکریم که درواقع زیارت امام حسین است با التماس از حضرت بخواهیم این بزرگواران در حق ما دعا کنند که ما واقعاً مسیر زندگی مان حرکت به سمت اردوگاه امام زمان (علیه السلام) باشد. به سمت جاودانگی و حیات طیبه انسانی.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علیه و آله الطاهرین