جلسه 007 - علم و یقین
شماره جلسه
7
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 007 - علم و یقین

یعنی نوع تولدمان به برزخ و نوع زندگیمان در برزخ نوع حشر ما در قیامت نوع گذران روز قیامت که پنجاه هزار سال هست و بعد از قیامت تماماً بستگی به آن دارد که ما در دنیا چطوری زندگی کرده باشیم اینها همه را میدانیم صدها آیه قرآنT هزاران روایت گواهی این قضیه است.@ با وجود این یقینی که برای ما هست طبیعت میاید در زیادهطلبیهای خودش که همه ظنی و گمانی هست یعنی اینطور نیست که شما فکر بکنی که اگر این مسیر را بروی به یک نتیجهای میرسی میاید یقینهای تو را از تو میگیرد یا غلبه میکند.@ آنقدر این گمانهای طبیعت زیاد هست نفس زیاد هست که انسان یقینهایش را کنار میگذارد عمرش را جوانیش را وقتش را تلف میکند در گمانهای خودش به گمان اینکه ثروتمند بشود به گمان اینکه یک روزی صاحب شهرت بشود به گمان اینکه یک روزی صاحب قدرت بشود معلوم هم نیست بشویم.@ تازه وقتی هم انسان بشود با هزار و یک جور نکبت و آلودگی توأم هست ما میدانیم که هر لحظه ممکن است بمیریم یقین است یعنی یقین داریم که هر لحظه ممکن است بمیریم میدانیم که با برزخ و با حساب کتاب شب اول قبر خیلی فاصلهمان کم است.@ بنده خودم را میگویم الان 37 سالم هست اگر به آن که پیغمبر گفته باشد ایمان آورده باشم که متوسط عمر امت من 60 سال هست من قسمت اعظم عمرم را طی کردم معلوم هم نیست بعدش چه بشود(وَ ما سَیَأتیکَ فَأَین) آینده از کجا معلوم که بیاید شاید شما آخرین شبی باشد که من را میبینید.@ یقین دارم که خیلی با شب اول قبر فاصله ندارم از ما جوانترها که رفتند اخوی من 21 سالش بود رفت یعنی من اگر بخواهم به این حساب بکنم حدود 16 سال از او بیشتر عمر کردم اینها را میفهمیم یقین داریم ولی عمرمان وقتمان استعدادمان اندیشهمان در این هست که میخواهم این آینده دنیایی را چکارش بکنم سرمایهمان اینطوری میرود.@ هیچ کارکرد مثبت سازندگی و آمادگی برای شب اول قبر نداریم و دائماً داریم توانمان را میگذاریم برای آباد کردن دنیا، این یکی از مصادق این فرمایش هست که(اِیّاکَ) بپرهیز از اینکه نفست گمانهایش را بر تو تحمیل بکند با وجود اینکه تو یقین داری یعنی گمانهای نفست بر یقینهای نفست چیره باشد.@ (فَاِنَّ ذلِکَ مِن اَعظَمِ الشَک) این بدترین نوع است بزرگترین بدیها همین هست که شخصیت انسان ظنهایش گمانهایش به یقینهایش بچربد یعنی ما امور یقینی را، مسلم را، مثل تولد به ابدیت، تولد به آخرت، خود ابدیت، مشروط بودن ابدیت به دنیا، اینکه (اَلدُنیا مَزرَعَۀُ الآخِرَۀ) هست.@ اینکه ما نسبت به تمام روابطمان مورد بازخواست قرار خواهیم گرفت اینکه(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) همه این یقینهایی که داریم مثل صراط که سه هزار سال راه هست مثل جهنم مثل بهشت مثل ابدیت و خیلی چیزهای دیگر را اینها را که نگاه کنیم میبینیم بله به اینها اعتقاد داریم اینها را قبول داریم.@ اما چقدر برایش سرمایهگذاری بکنیم؟ برای این چیزی که این همه به آن اعتقاد داریم و جدی هم هست چقدر آمادگی داریم؟ چقدر ذهنمان را در طول روز مشغول میکنیم؟ چقدر از 24 ساعتمان را اشغال میکند یک همچین حیاتی؟.@ ولی امور گمانی خیلی وقت ما را میگیرد اموری که مطمئن نیستیم برسد طرف میدود لیسانس و فوق لیسانس و دکترا بعد میمیرد قبل از اینکه اصلاً بخواهد تکان بخورد بخواهد کاری بکند با این پزی بدهد پولی جمع بکند میبینی مُرد تمام شد رفت.@ تلاش میکند خودش را میرساند 40 سالگی 50 سالگی تازه پول را جمع کرده میخواهد یک نفسی بکشد میبینی تمام شد ناگهان بانگی برآمد خواجه مُرد اصلاً خیلی عجیب است ما برویم در این بهشت زهرا نگاه بکنیم.@ چند روز پیش یک جا سخنرانی داشتم جشن به مناسبت نیمه شعبان بود رفته بودم در یک مجتمع ساختمانی چند طبقه، اول که از در وارد شدم طبقه دوم سوم بود رفتم حواسم نبود که الان جشن است ظاهر ساختمان و آپارتمان به جشن نمیخورد دیدم همه سیاه پوشیدند و جلوی در ایستادند.@ بعد فهمیدم اشتباه نشستم اینجا یک نفر مرده همه دارند عزاداری میکنند بعد آمدند ما را درآوردند گفتند طبقه بالاست رفتیم طبقه بالا دیدیم تزیینات زیاد زده بودند و چراغانی جشن است یک طبقه عزا یک طبقه جشن، حالا جشن میگفتند ما عزا گرفتیم چطوری جشن بگیریم صدایمان پایین میروند آنها اذیت میشوند.@ یک فاتحه خواندیم و سخنرانی کردیم و رفتیم فردا شب که آمدند دیگر آنها مراسمشان تمام شده بود به عکسی که روی در زده بودند نگاه کردم دیدم یک جوانی هم سن و سال خودم با خانمش و یک بچه تمام شده هر سه تا مرده بودند یک تصادف جزئی در میدان راهآهن هر سه مرده بودند.@ خیلی عجیب است برویم در بهشت زهرا امثال خودمان زیاد میبینیم با مختصات شبیه خودمان زیاد میبینیم این یقینی است ولی واقعاً چقدر وقت از ما میگیرد اینکه علی(ع) امام ماست فردای قیامت همه توسل به او خواهیم کرد میزان الاعمال است او قسیم الجنۀ و النار هست ببینید چطوری برای آخرتش حرص میزد.@ (آه آه مِن قَلّۀِ الزاد وَ طولِ الطَریق) آه آه از کمی توشه و طولانی بودن راه، این یقینها یقینهایی هست که ما نمیتوانیم از خودمان جدا بکنیم زور هم بزنیم از ما جدا نمیشود یعنی هر کار بکنیم بیاییم نسبت به آن بیاعتقاد هم بشویم تلاش بکنیم بلکه باورش نکنیم نمیتوانیم کارش بکنیم با فطرت ما همراه هست ذاتی ماست جدا شدنی نیست.@ با وجود این که این همه آمیخته است با گوشت و پوست و خون ما بخواهیم هم نمیتوانیم از خودمان جدایش بکنیم حتی یک لحظه بخواهد از ما جدا بشود ما را وحشت برمیدارد باز میبینیم که نفس گمانهایش را بیشتر به ما تحمیل میکند تا این درجه از یقین یعنی عمر و جوانی ما را در راه چیزهایی که معلوم نیست به دست بیاید احتمالی هست بیشتر توقف میکند.@ تحصیلات، رشتههای آموزش عالی، نمیگویم اینها بد است میخواهم بگویم ما باید حواسمان جمع باشد که حرکتمان باید حرکت جنینی باشد سراغ هر چیزی میخواهیم برویم باید براساس یک حرکت سالم و بر مبنای تولد سالم حرکت بکنیم.@ ولی ما مثلاً برای هر چیزی وقت داریم برنامهریزی داریم وقتهای سنگین هم میگذاریم اما برای این چیزی که باورش کردیم ابدیت مگر شوخی است شما ابدیت را جلوی دنیا بگذار دنیا چه درصدی از ابدیت هست؟ نمیشود روی بینهایت حسابش کرد.@ (ساعَۀٌ) قرآن چه تعبیر قشنگی دارد لحظه است سراب است، میگویند چقدر در دنیا بودید؟ میگوید ما یک روز یا نصف روز در دنیا بودیم، ولی کجاست وقتگذاری، کجاست باورش، کجاست انس با آن، کجاست دوست داشتنش با همه قشنگیهایش، با همه زیباییهایش با همه لطافتهایش.@ اینجاست که علی(ع) میفرماید بپرهیز بترس از اینکه نفست ظنهایش و گمانهایش را بر تو تحمیل بکند و تو نتوانی یقینت را بر او تحمیل بکنی تعبیر دقیقش را بخوانم بپرهیز از اینکه غلبه بدهد بر تو نفست با گمانهای خود و تو غلبه ندهی بر او با یقینهایی که داری.@ فطرت باید با یقینهایش سوار طبیعت بشود یعنی باید بگویی من میدانم کجا دارم میروم تو میخواهی عمر من را جوانی من را در چیزهای احتمالی بدرد نخور وقت تلف کن بگیری و یک زمانی من به خودم میایم میبینم که خیلی دیر شده آنطرف برای من کاملاً جدی است به آن غلبه بدهی.@ یعنی از چه مقولهای است؟ وقتی میگوید(ایاک) بپرهیز یعنی اختیاری است یعنی دست خودت است میتوانی این کار را بکنی وقتی میگوید به آن غلبه بدهی یعنی باید زور بزنی یعنی مبارزه است یک مبارزه شیرین جذاب و واقعی.@ ولی ما به جای اینکه مرد میدان باشیم و دوست داشته باشیم مبارزههای واقعی و جذاب و شیرین را یعنی مبارزه فطرت با طبیعت که جایزهاش یک جایزه عجیبی هست قمار بزرگی هست یعنی یک قماری هست که اگر طرف ببازد ابدیت را باخته اگر ببری ابدیت را بردی.@ ما از مبارزههای حقیقی خوشمان نمیاید ما دوست داریم بنشینیم فوتبال نگاه بکنیم مبارزههای کشکی نگاه کنیم دوست داریم بنشینیم فیلم سینمایی نگاه کنیم جریان مبارزه پلیس با یک گروه تبهکار را ببینیم برای ما بیشتر جذابیت دارد.@ مبارزههای وهمی را خوشمان میاید از مبارزههای خیالی لذت میبریم از غلبه قهرمان وهمی بر دشمن وهمی خیلی لذت میبریم اما هیچ سراغ جذابیت و مبارزه حقیقی نیامدیم یعنی با خودمان درگیر نشدیم همیشه گفتیم ما نوکر تو هستیم ما زمینخوردهات هستیم بیا سوار بشو برویم.@ حاضر نشدیم یکبار بگوییم من کولی نمیدهم من سفت میایستم کولی نمیدم سوارت میشوم پیاده هم نمیشوم یک پوزهبند محکم میزنم سفت تو را نگه میدارم فطرت باید با یقینهای جدی که دارد بتواند سوار یک نفس پیزوری ضعیف با ظنها و گمانهایش بشود.@ ظن و گمان چقدر قدرت دارد که بتواند بیاید سوار یقین بشود، میدانید فاجعهای که دارد اتفاق میافتد در وجود ما و جامعه انسانی چیست؟ هر کس میگوید من معتقد به آخرت هستم آخرت را قبول دارم اصلاً طرف دارد از سر قبر عزیزترین کسانش میاید باز هوشیار نمیشود.@ (ما اَکثَرَ العِبَر وَ اَقَلَّ الاِعتبار) چقدر مایههای عبرت زیاد هستند و چقدر عبرت گرفتن کم است مستی خیلی زیاد است برمیگردیم این بچه بسیجیها را نگاه میکنیم فیلمهایشان را بنشینید نگاه بکنید حرفهایشان را بنشینید بشنوید چقدر جدی، گردان تخریب ما حدود پانصد ششصد تا قبر داشتند اینقدر آخرت باوری، برنامهها همه آنطرف بود آدرسها همه آنطرف بود.@ خدا رحمت کند مرحوم علامه طباطبایی یکی از شاگردان ایشان هم از دنیا رفت میگفت این لحظات آخر چند روز آخر فقط یک گوشهای نشسته بود با کسی حرف نمیزند زل زده بود به گوشه دیوار گاهی وقتها از حال میرفت به هوش میامد کارش همین بود.@ علامه اهل چایی بود گفت به او گفتم که آقا سماور روشن کنم چایی بخوریم؟ گفت نه دیگر بس است، گفتم آنطرف سماور را روشن کن فطرت اگر سوار بشود به نفس میگوید بیخیال بشو صبر کن آنطرف همه چیز هست یکبار هم ما بگوییم آنطرف یک کم صبر کن.@ بچه بسیجیها اینطوری بودند یعنی همه وقتی آدرس میداند با آنها حرف میزدی همهاش از آنطرف حرف میزدند اصلاً منطقش در صحبت با شما بر این مبنا بود گفتم آنطرف سماور را روشن کنند هر چه میگفتی آدرس آنطرفی میدادند یک حرف جدی هم که داشتند راجع به آنطرف بود.@ خدا رحمت کند قاسم شب عملیات مرحله پنجم رمضان بود نزدیک غروب نشسته بودیم در خاکریز من آن موقع این کتاب سرای دیگر شهید دستغیب را مطالعه میکردم با هم میخواندیم راجع به مهمانیهای بهشت بود بعد میخواندیم که سه نعمت هست در آخرت از خود آخرت بالاتر است از خود بهشت بالاتر است یکی نعمت ابدیت بهشت، یکی مهمانیهای بهشتی بود.@ که همه بهشتیان شنبهها مهمان حضرت آدم(ع) هستند یکشنبهها مهمان حضرت نوع(ع) هستند دوشنبهها مهمان حضرت ابراهیم(ع) هستند سهشنبهها مهمان حضرت موسی(ع) هستند همه بهشتیان میروند در بهشت این انبیاء آنجا مهمانی و پذیرایی، چهارشنبهها مهمان حضرت عیسی(ع) هستند پنجشنبهها مهمان رسول خدا(ص) هستند جمعهها مهمان خود خدا هستند.@ هر روز هفته مهمانی، چه آب و تابی در آن بود خیلی حال میداد آن لحظاتی که میدانستیم چند ساعت بعد قرار است عملیات برویم به خیال خودمان با این چیزی که داریم میخوانیم فاصلهمان چند ساعت بود قاسم زار زار گریه میکرد خیلی حال میداد.@ به قدری از روایت مست شده بود که حالتهای خیلی عجیبی به او دست داد بیقرار شده بود مغرب شد و نماز را خواندیم گفتند فردا شب عملیات است قاسم نصف شب آمد سر وقت ما، گفت شجاعی چند نفر دیگر را هم برداشت آورد گفت بیایید یک قولی به هم بدهیم فردا شب هر کس شهید شد بقیه را هم شفاعت بکند.@ بیچاره فکر میکرد ما آدم حسابی هستیم فردا مثلاً ما شهید میشویم هیچی رفتیم عملیات قاسم رفت و رفت در آن مستیش در قهقهه مستانهاشان(عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) هستند امام فرمود شهدا اینطوری هستند همه آدرسهای آنطوری میدادند برایشان جدی شده بود یعنی آخرت را باور کرده بودند.@ هنوز هم از آن بچه بسیجیهای آنطوری که ماندند هنوز هم من وقتی نگاهشان میکنم میبینم خلقیاتشان همینطوری هست روحیاتشان همینطوری هست طبیعت جاهلی نتوانسته یقین اینها را از اینها بگیرد در هیچ شأنی از شئون زندگی اجتماعی که وارد شدند جاهلیت مدرن و طبیعت مسلح یقینهایشان را از آنها نگرفته.@ با چهار درس دانشگاه خواندن چهار تا سفر خارجی اسم مدیر روی او گذاشتن یک ماشین زیر پایش انداختن، این میدان میدان ارزشمندی هست برای ورود مرد باید واردش بشود که کاملاً گمانهای خودش را کنترل بکند مواظب باشد نفس به او دروغ نگوید بگوید بله به نظر من تو بیست سال دیگر زنده هستی نه تو پنجاه دیگر زنده هستی تو حالا میخواهی بچهدار بشوی تو از اول در آخرت باشی حالا زندگی بودی بودی.@ قاعدهاش هم حضرت فرمود(کُن لِدُنیاک کَأَنَّکَ تَعیشُ اَبَدا وَ کُن لِآخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَدا) برای دنیایت چنان برنامهریزی کن که انگار حالا حالاها هستی همیشه میخواهی زنده باشی اما برای آخرتت چنان باش انگار فردا خواهی مُرد ما قسمت اول حدیث را خوب بلد هستیم به آن عمل بکنیم.@ چنان برنامهریزی میکنیم که انگار همیشه هستیم اما برای آخرت نه برنامهریزی نداریم که اگر ما فردا مُردیم آماده باشیم اگر گفتند فردا میمیریم ککمان نگزد همچین قند در دلمان آب بشود اگر گفتند فردا میخواهید بروید خیلی خوب است آدم اینطوری باشد که وقتی به او گفتند فردا میخواهی بروی کیف کند بگوید آخیش راحت شدم.@ خدا رحمت کند شهید چمران را مناجاتهای قشنگی دارد حتماً شما این را شنید زیاد تلویزیون این را میگذارد به پاهایش میگوید میدانم خیلی از دست من خسته شدید به بدنش میگوید به دستانش میگوید، میگوید من خیلی شما را اذیت کردم ریاضت زیاد کشیده بود در طاعت خدا اینها را حسابی به کار گرفته بود.@ آن لحظات آخر میگوید چند دقیقهای صبر بکنید دیگر از دست من همیشه راحت میشوید دیگر برای همیشه استراحت میکنید خیلی خوب است آدم اینطوری سوار طبیعت بشود و نگذارد طبیعت بگوید بله به نظر من مثلاً من سوار اسبم بشود بدانم کجا میخواهم بروم اسبم به نطق بیاید بگوید فکر کنم اینطرفی هم میشود رفت بگوییم حالا برو ببینیم کجا میخواهی بروی.@ به نظر تو الاغ خوب من ما چکار بکنیم مثلاً بگوید ما فلان جا برویم حالا هر جا میخواهی بروی برو دادن افسار دست الاغ حماقت است خودش خریت است. برای اینکه یک نحوه مشغله است علی(ع) وقتی که فلسفه شکاکیت را بیان میکند میگوید شهوت تنبلی اینها باعث میشود که شک ایجاد بکند.@ طرح سؤال میکند تا اینکه معطل بشود تا اینکه به کار جدی نزند تا اینکه مجبور نشود یک روز رویش را برگرداند جلوی مرکبی که چند سال سوارش بوده و بایستد بگوید که بس است دیگر زیادی کولی خوردی نمیخواهم دیگر کولی بدهم چون شجاعت مبارزه را ندارد اصلاً مردش نیست زهر چشم از او گرفته نمیتواند جلویش بایستد بگوید نه حرف نزن.@ ما باید گفتگو را یاد بگیریم اهل گفتگو بشویم یعنی فطرت آرام آرام این شجاعت گفتگو و طبیعت را به خودش بدهد و با آن حرف بزند کسانی که حرف میزنند ولو در خلوت خودشان با خودشان حرف میزنند جلو میروند با آن حرف بزنیم روبهرو بشویم با ما چکار کردی خیلی زبان روایات زبان قوی هست.@ در روایات گفتگوی بین اعضا هست گفتگوی فطرت با طبیعت هست زبان قشنگی هست در روایات یک زبان جدی و واقعی، دو تا موجود باشعور بااراده هر کدامشان برای خودشان برنامههایی دارند هر کدامشان در تسلط بر وجود انسان دارند با همدیگر مبارزه میکنند دو رقیب.@ (جاهِدوا اَنفُسَکُم کَما تُجاهِدُونَ اَعدائَکُم) ببین چقدر زنده است چه کسی میتواند اینقدر حیات به انسان بدهد چه کسی میتواند اینقدر زندگی انسان را به یک صحنه مبارزه حقیقی اینقدر قشنگ این صحنه مبارزه را در زندگی انسان نشان بدهد ما تا داریم صاحبان مکاتب مختلف ما را به بیرون از خودمان پرت میکنند هیچ وقت داخل نیاییم که بفهمیم چه جنایتی دارد سر ما میاید چه فاجعهای دارد اتفاق میافتد.@ دائماً دارند ما را با بیرون مشغول میکنند با هنر با ورزش دیگر خیلی خوبهای ما را، که آدمهایی هستند که توانستند به شهوات شیطانیشان غلبه کنند مشغول مثلاً علم میکنند ریاضیات فیزیک کامپیوتر نجوم مشغول اینها میکنند که یک موقع به خودشان سری نزنند.@ به هر حال نمیخواهند بگذارند که ما در خودمان برگردیم مطالعه بکنیم به خودمان سری بزنیم دچار خودفراموشی میشویم باید مراقبت بکنیم که هرگز از یقین کوتاه نیاییم یقینهایمان را جدی بگیریم و با آن محکم جلو برویم قولهای دروغ طبیعت زیاد به ما میدهد خیلی قول میدهد.@ بروید بهشت زهرا همین ابن بابویه بروید نگاه کنید چند صد متر که با ما بیشتر فاصله ندارد بروید نگاه کنید سنگ قبرها را تاریخها را بخوانید تولد و مرگ را ببینید چقدر به آنها دروغ گفته سرشان کلاه گذاشته روی آن سنگ قبرها نوشته که چقدر به اینها دروغ گفته چقدر فریب داده.@ یعنی سرمست مسائل مختلف کرده در مسائل خارجی از شهوتهای خیالی شهوتهای وهمی شهوتهای مادی و شهوتهای عقلی آنقدر اینها را سرگرم کرده که هیچ وقت سری به خودشان نزنند من آدمهایی را میشناسم یک عمر از شهوتهای مادی دست کشیدند و سراغ شهوتهای عقلی رفتند.@ فلسفه چنان مستشان کرد که رفتند که رفتند بعدها سر از جاهای دیگر درآوردند سر از شهوتهای طبیعی درآوردند سر از شهوتهای خیالی درآوردند سر از شهوتهای وهمی درآوردند چنان مست بیرون و فلسفه شدند که دچار خودفراموشی شدند.@ عظیمترین مخلوق خدا را و بزرگترین مخلوق خدا و شبیهترین مخلوق خدا به خدا را یعنی نفس را ول کردند عشقشان هست که بروند دنبال مطالعات دیگر، سرمست دنبال آنها، پنج دقیقه به خودشان سر نزدند پنج دقیقه نیامدند بگویند من کیستم که میتوانم شبیه خدا بشوم من کیستم که میتوانم مظهر تمام اسماء و صفات خدا بشوم.@ تا این ترس را کنار نگذاریم تا شجاعت پیدا نکنیم تا با خودمان رفیق نشویم خودمان را دوست نداشته باشیم تا نخواهیم با خودمان انس بگیریم همیشه به این اعظم الشر دچار هستیم آدم باید عاشق خودش بشود یعنی من را که اینقدر خدا قشنگ زیبا کامل آفریده که میتوانم مثل خودش بشوم.@ نامه خدا را در قیامت به بهشتیان نگاه کنید چقدر قشنگ است(بسم الله الرحمن الرحیم مِنَ الحَیِّ القَیّومِ الَّذی لا یَمُوت اِلَی الحَیِّ القَیُّوم الَّذی لا یَمُوت) استفاده بکند. آنوقت من برای خودم جالب نیستم.@

از شمس مغربی هست داریم یکی از بزرگان یادم نیست خیلی شهرها و کشورهای دنیا را گشت وقتی برگشت پسرش به او گفت عجیبترین چیزی که دیدی چه بود در این سفرهایی که سالهای سال رفتی و جهانگردی کردی؟ گفت عجیبتر از خودم نبود.@ چه موقع میشود ما عاشق خودمان بشویم از خلوت با خودمان نترسیم چه موقع میشود ما اینقدر خودمان را دوست داشته باشیم که غریبهای را دیگر نپسندیم در خلوت خودمان با ما باشد.@ شما یک وقتی میخواهید یک چیز زیبایی را ببینید یا با یک عزیزی خلوت بکنید دوست ندارید یک کس دیگری باشد یک فیلمی که خودت فکر میکنی یک فیلم خیلی خوبی است وقتی میخواهی ببینی دوست نداری در شلوغی ببینی دوست داری خودت یک جا باشی یک ویدئو با تلویزیون با تمرکز بنشینی نگاه بکنی.@ شده تا به حال از خودمان خوشمان بیاید از خودمان نه از ناخودمان خوشمان بیاید و بعد بخواهیم بنشینیم خودمان را تماشا بکنیم صفا بکنیم لذت ببریم سرمست بشویم پیغمبر چنان مست مطالعه خودش که بزرگترین آیه خدا بود میشد که عرض میکرد(رَبِّ زِدنی تَحَیُّرا) خدایا حیرت مرا بیشتر کن سرمستی بیشتر داشته باشم.@ ولی ما دوست نداریم از عجائب یک همچین موجود عظیمی بنشینیم مطالعهاش بکنیم و لذت ببریم ما ترجیح میدهیم مثلاً اگر تلویزیون دارد در مورد یک اتم صحبت میکند یک فیلم سه ساعت هست از آن لذت ببریم در مورد یک مولکول لذت ببریم در مورد یک جنین لذت ببریم در مورد یک برگ لذت ببریم در مورد موش و مار و خر و خرس لذت ببریم ولی هیچ وقت از خودمان لذت نمیبریم این حدیث خیلی حرف دارد.@ بپرهیز از اینکه غلبه بدهد بر تو نفست با گمانهایش و تو بر او غلبه نکنی با یقینهایت که این از بزرگترین بدیها است آخرتباوری خیلی خوب است آنچه که به آن یقین داری برایش وقت بگذار سرمایهگذاری کن خودت را برایش فارغ کن همه چیز را براساس این تنظیم میکنیم دیگر همه کارها روی روال میافتد.@ چون جنین وقتی حرکت سالم دارد یعنی حرکتی دارد که به تولد سالم است طبیعیترین حرکتش هست خیلی با آرامش با لذت بیدغدغه بدون دردسر و بدون درد حرکت میکند تا به تولد سالم برسد ما همه گرفتاریهایمان در اینجا مال این هست که معلوم هست آنطرف میخواهیم با درد متولد بشویم یا با ضعف متولد بشویم یا با بیماری متولد بشویم.@ چون اگر درد نداشته باشیم باید این بیدردی در اینجا احساس بکنیم مثلاً آدم وقتی سالم است باید سلامت را احساس بکند بفهمد که راحت است و درد ندارد ولی ما ظنون و شکها و گمانهایمان آنقدر برای ما درد ایجاد کرده که یقینمان نمیتواند به ما سلامتی بدهد نمیتواند ما را قوی نگه دارد.@ همهاش با گمان، میدانیم فلان کار حرام است میدانیم فلان کار اشکال دارد میدانیم فلان لقمه حرام است میدانیم فلان وظیفه شرعی را دارم باید انجام بدهم یقین هم داریم که این وظیفهام هست درست هم هست یقین هم داریم که باید انجام بدهیم اگر انجام ندهیم معصیت کردیم زورمان نمیرسد گمانهایمان میگوید نه حالا ول کن حالا بعد.@ یک مثالش حاجآقاهای خودمان، حاجیهای ما خیلی من از این حاجیها دیدم دَم حج مثلاً تمام ریشهایش سفید شده میخواهد حج برود حاجآقا تشریف آوردند مسجد، آقا چکار دارید؟ من آمدم مالم را پاک کنم تا الان با این مال آلوده چکار میکردی نطفه تشکیل میدادی لقمه میدادی به زن و بچهات میخوردند هنوز سال خمسی ندارد.@ تازه آمده حساب بکند چون میخواهد حج برود آن هم مجبور است چون حج زوری که نمیشود جهنم میرود حجش هم باطل است برای اینکه حج برود تازه میخواهد بیاید حساب بکند این همه سال تو کجا بودی.@ نه از این باورها در زندگی ما نیست(رُبَّ عَقلٍ اَسیرٍ تَحتَ هَوَن اَمیرٍ) چه بسیار عقلهایی که اسیر هستند در دست هوایی که امیر هست یعنی چه بسیار یقینهایی که در حصار زندانهای گمان اسیر شدند و این یقینها کمکی به صاحبش نمیتواند بکند میلههای زندان گمان این را اسیر کرده نمیتواند کمکش بکند.@ ما خیلی خوراک خوردیم بس است دیگر چه خبر است خوراک داریم میخوریم یک ذره عمل بکنیم یک ذره جلو برویم یک ذره نسبت به این یقینهایی که پیدا کردیم جلو برویم ببینیم چقدر شفاف است یک نفسی بکشیم همهاش تعریف شیرینی را نکنیم یک مقدار از این شیرینیها بخوریم مزهاش را احساس بکنیم.@ خدایا به حق محمد و آل محمد شیرینی یقین را به ما بچشان، خدایا به حق محمد و آل محمد یقینی را به ما ارزانی دار که هرگز از ما جدا نشود.@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@