جلسه 004 - علم و یقین
شماره جلسه
4
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 004 - علم و یقین

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.@ در مورد یقین و فوائدش و نقشش در حرکت انسان به سمت ابدیت احادیثی را از غرر الحکم از امیرالمؤمنین(ع) خدمتتان تقدیم کردیم و گفتیم که بدون یقین ما هیچ حرکتی نمیتوانیم به سمت آخرت و ابدیت داشته باشیم و اساسیترین چیزی که انسان باید از آن پاسداری بکند یقینش هست.@ چون با نبود یقین قطعاً در حرکت توقف حاصل میشود و چه بسا سیر قهقرایی انجام بشود جنین را عرض کردم به عنوان یک مثال، جنین از زمانی که تشکیل میشود تا زمانی که متولد میشود با یقین به دنیا دارد حرکت میکند برای همین هر 40 روز مقام میگیرد از نطفهگی علقه میشود از علقه مضغه میشود او دائماً دارد رشد میکند.@ هیچ دو ساعت و دو روز با هم مساوی نیست یکسره دارد خودش را میرساند به شرائط زیستی مرحله بعد که قرار است به آن متولد بشود در حرکت به سمت آخرت گفتیم که حقیقتاً یک شرائط زیستی واقعی و حقیقی وجود دارد.@ در آنجا که روح باید مطابق با آنجا باشد با آن شرائط تطابق بکند اگر تطابق نکند کم میاورد یا ناقص متولد میشود یا بیمار یا ضعیف متولد میشود و هر کدام از اینها دردسرها و احکام خاص خودش را دارد که قبلاً مبسوط خدمتتان عرض کردم بنابراین همانطور که در روایت فرمود کمترین چیزی که انسان احتیاج دارد یقین است.@ یعنی از یقین کمتر اگر کسی بخواهد داشته باشد دیگر حرکتی صورت نمیگیرد در واقع یقین نمره 10 هست که بدون آن ما رد هستیم هیچ کدام از کارها فایده ندارد برای همین بیشترین سرمایهای که یک نفر باید در زندگیاش بگذارد این هست که سطح یقینش را بالا ببرد.@ اگر کسی سطح یقینش را بالا ببرد خودبهخود سایر اعمالش کیفیتدار میشود بعضیها تلاششان در زندگی این هست که سطح اعمالشان را بالا ببرند یعنی حجم عمل را زیاد کنند یا روی کیفیت خاصی از عمل سرمایهگذاری میکنند در حالی که زیرکها اینطوری نیستند.@ زیرکها برای اینکه میدانند یقین یک اکسیری هست که به هر چیزی میخورد او را تبدیل به یک گوهر غیر قابل ارزیابی میکند روی آن سرمایهگذاری میکنند یعنی فکر را بالا میبرند برای همین نبی اکرم(ص) میفرماید وقتی مردم را میبینید که زیاد به عبادت مشغول هستند(عَلَیکَ بِکَثرَۀِ العَقل) تو دنبال عقل باش.@ دنبال این باش که سطح شناخت و معرفتت را بالا ببری این مهم است خودبهخود اگر سطح معرفت بالا برود همه آن چیزهایی که به عنوان یک وسیله به کارمان میاید در حرکتمان به سمت ابدیت خودبهخود به آن مسلح خواهیم شد.@ بعضیها مثلاً خیلی تلاش میکنند که یکطوری این قضیه نماز شب را راه بیاندازند بالا و پایین کنند که این اجرا شود یک کاری کنند که این قرائت قرآنش خوب شود خوب است این بد نیست اما اگر بیشترین سرمایهگذاری روی یقین و کیفیت یقین برود.@ یقین خودبهخود این چیزها را میاورد اصلاً موانع را کاملاً برطرف میکند یقین مثل نور است که هم روشن میکند و هم همه تاریکیهایی که جلوی شما هست از بین میبرد خودبهخود شما میدانید میخواهید چکار بکنید همه چیز شفاف است هم روشن میکند هم قدرت میدهد.@ خواندیم در مورد یقین که هر چقدر انسان سطح یقینش بالاتر میرود قدرتش هم بیشتر میشود به یک کسی بگویند مثلاً ساعت دو نصف شب هر کس فلان جا برود آنها به او یک کیسه طلا میدهند، چه کسی خوابش میبرد؟ هیچ کس، اگر باور کرده باشد خوابش نمیبرد بیدار میماند تا برود آن را بگیرد.@ این همه افرادی که شبها بیدار هستند برای مادیات و دنیا، یقین دارند که میخواهند به چیزی برسند وقتی آخرت باور نشود حالی هم نیست انسان کسل است جدی هم نمیگیرد پس ما به جای اینکه بیشتر روی اعمال سرمایهگذاری کنیم باید روی کیفیت یقینمان سرمایهگذاری کنیم معرفتمان را بالا ببریم.@ هر چقدر روی معرفت کار بشود خودبهخود سایر امور اصلاح خواهد شد رذائل برطرف میشود و فضائل جذب میشود یقین هم توضیح دادم یعنی چی، یعنی آن باور قلبی که باید باشد اطلاعات نیست علم نیست از مقوله علم و اطلاعات نیست که کسی بگوید من بروم این را با مطالعه به دست بیاورم.@ میگویند من رفته بودم بهشت زهرا یک مردهای دنبالم کرد از قبر بلند شد دنبال من کرد ما میگوییم حرف احمقانهای مرده همچین کاری نمیکند همین که شما این قضاوت را میکنید پنج دقیقه بگوید برو پیش این مرده بخواب همین که کاری نمیکند در تابوت در قبرش بخواب، باور ندارید که با ما کاری نمیکند از او میترسی.@ یقین یعنی آن باور قلبی که آثار خاص خودش را دارد اینکه ما کیفیت را بالا ببریم یعنی یک مجموعه کار هست سطح معرفت باید بالا برود بنابراین راهش هم همین هست که انسان به محض اینکه اطلاعاتی به دست آورد دنبال عمل باشد عمل بالاتر، روح قویتری را ایجاد میکند و خودش یک علم جدیدی را برای انسان ایجاد میکند.@ دوباره این علم جدید ما را به یک عمل قویتری رهنمون میشود باز آن عمل قویتر به یک اطلاعات و بینش قویتری، نباید اطلاعات را معطل بگذاریم. نقطه مقابل یقین همه چیز هست یقین به آخرت نقطه مقابلش یک چیز خاص نیست هم ظن و گمان است هم جهل است وقتی یقین نداریم در همه این صورتها ناقص هستیم.@ جهل عدم اطلاعات هست وهم و خیال شک کمتر از 50%، ظن و گمان هم زیر بالای 50% و زیر 100%، هر چه باشد دیگر خیلی نمیتواند به ما کمک زیادی بکند. حالا چند روایت بخوانم در مورد شک و مضراتش، از امیرالمؤمنین(ع) (الشَّکُ ثَمَرَۀُ الجَهل) جلد 1 صفحه 189 شک میوه جهل است.@ کسی دچار تردید میشود که اطلاعاتش کم است شما الان فرض بفرمایید که در کلاس میایید این جلسه مینشینید بعد میروید از شما سؤال کنند هفته قبل آقای شجاعی صحبت میکرد لباسش چه رنگی بود؟ یقینی کمتر کسی میتواند بگوید چون شما دقتی نمیکنید.@ حالا از این دفعه دقت میکنید مثلاً میگویید عبایش مشکی بود لباسش خردلی، شتری بود این برای شما میماند وقتی بیرون رفتید به شما میگویند لباسش چه رنگی بود؟ شما میگویید عبایش مشکی بود، میگویند نه عبایش زرد بود، میگویی نه من میدانم صد نفر هم که جمع شوند نمیتوانند در شما تردید حاصل کنند.@ چون شما از اول به یک بینشی رسیدید توجه داشتید این سیاه بوده میگویید سیاه بوده تردیدبردار نیست اما اگر دقت نکرده باشید یا بیرون از کلاس نشسته باشید یا در کلاس طوری نشسته باشی که توجه نداشته باشی وقتی به شما بگویند چون نمیدانی از اول دقتی نداشتی جهالت هست جهالت شک ایجاد میکند.@ (أضَلُّ النّاس المُرتاب) جلد 2 صفحه 381 پستترین مردم کسی هست که شکاک است. یک مسابقه دو یا مسابقه رانندگی گذاشتند یک نقشه جلوی طرف میگذارند میگویند با این نقشه جلو بروید هر کس زودتر رسید برنده است حالا یکی از این رانندهها نقشه جلویش است میرود بعد میگوید نکند این درست نباشد ترمز میکند.@ دوباره جلو میرود و ترمز میکند نکند اشتباه میروم این آخر همه میرسد(أضَلُّ النّاس) پستترین مردم، یعنی هیچ رشدی در حیات انسانی نمیتواند بکند چون دائماً در آن چیزی که میخواسته به دست بیاورد تردید کرده برایش جدی نبوده که بخواهد به دست بیاورد.@ انسان زمانی چیزی را کسب میکند که میداند لازم است و باید به دست بیاورد قطعی هست نقشش را فهمیده باشد باحوصله دنبالش برود چون به هر حال نظام خلقتی انسان یکطوری هست که در مبارزه بین فطرت و طبیعت باید انسان فضائل را کسب بکند و وقتی این چنین هست صبر و حوصله میخواهد.@ بدون یقین هم کسی صبر و حوصله نمیتواند داشته باشد یقین به انسان حوصله و قدرت به انسان میدهد حالا یک کسی میاید شعار میدهد که میخواهم چنین و چنان کنم چهار روز بعد که یک مقدار فشار به او میاید در میرود چون خیلی جدی از اول هم نبود.@ یک کسی میگوید من میخواهم به راه خدا و ملکوت و خدا برسم انسان و عارف بشوم بعد میایی دو سه سال فرمول در اختیارش قرار میدهی که باید این چیزها را رعایت بکنی چهار روز رعایت میکند چون مطمئن نیست نسبت به هر چیز شک دارد رها میکند.@ یک جبهه میرود میبیند مثل اینکه در آنجا همه چیز جدی است مثل اینکه تیر و ترکش و اسارت و معلولیت هست کنار میگذارد در میرود چون باور ندارد آن کسی که یقین و باور دارد تردید نمیکند.@ دشمن از آنطرف تیر میزند این از اینطرف به طرف دشمن میرود دشمن میدان مین میگذارد این خودش را روی میدان مین میاندازد تردید ندارد مطمئن است که وقتی این روی میدان مین رفت در لحظه بعد در آغوش امیرالمؤمنین(ع) هست این به او قدرت میدهد هیچ تردیدی ندارد پستترین مردم که مرتاب است.@ یعنی این امکان کسب فضائل و حرکت برایش امکان ندارد لذا وقتی متولد میشود از نظر کیفیت تولد به آخرت کممایهترین افراد هست پستی را دقت کنید که به کجا برمیگردد یعنی از نظر فطرت رشدی، امتیازی، درجهای ندارد مرتبهای را احراز نکرده، پستترین یعنی(وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ) یعنی میزانش آنجا سبک است.@ کسی که در میزانش کمترین وزنه هست اما کسی که یقین دارد(ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ) موازینش سنگین است چون یکسره جمعآوری کرده میدانسته. مسأله پستی فقط در مسأله آخرت نیست در هر یک از کمالات دنیایی هم همینطور است.@ در هر یک از کمالات مثبت دنیایی را اگر کسی بخواهد کسب کند و رعایت کند باید شک نکند یک نفری که سه بار ترک تحصیل میکند با یک نفری که تردید نمیکند که باید درس بخواند درسش را خوب میخواند مثلاً چهارتا بهبه و چهچه در میدان ورزشی به او گفتند از درس خواندن او را نمیاندازد من هر کاری بکنم درس را میخوانم.@ درس را میخواند دیپلم را میگیرد میگوید باید دانشگاه شرکت کنم شرکت میکند بعد مراتب عالی را میخواهد طی کند او تردید نمیکند میرود میبینی که در کمترین زمانی عالیترین درجات علمی را احراز میکند اما یک نفر نه میگوید دیپلم به چه درد من میخورد؟ بگیرم؟ نگیرم؟@ دانشگاه چه میشود این همه لیسانس و بیکار؟ از این حرفهایی که همه تنبلها و حسودها و بیظرفیتها میزنند، برای چه درس بخوانیم، این 40 سالش شده هنوز تصمیم نگرفته که بالأخره دانشگاه برود یا نرود از این آدمها اطرافم هست میشناسم.@ تازه در 50 سالگی تصمیم میگیرد بعد از 50 سالگی کلاس شبانه برود و ابتدائی را شرکت کند تازه تصمیم گرفته یعنی از آن کسرات به وحدت آمده تصمیم گرفته آن کسی که اصلاً شک نکرده وقتی به او گفتند برو درس بخوان، گفته چشم، اینکه دارد به من میگوید برو درس بخوان حتماً یک چیزی میفهمد که به من میگوید برو درس بخوان.@ پدرم حتماً میفهمد بزرگترها حتما میفهمند من شک نمیکنم میخوانم میرود عالیترین مدارج را طی میکند و از بقیه مردم جلوتر میافتد چون در کارش تردید نمیکند میخواهد برود یک صنعت و فنی را یاد بگیرد مثلاً میرود شروع کند زبان بخواند.@ چون از اول قضیه زبان را خواندنش را برای خودش یقینی نکرده لزومش را، داغ شده یکجایی دیده چهار نفر انگلیسی صحبت میکنند من هم بروم کلاس زبان ثبتنام کنم برای خودش هوسی آنجا رفته چهار روز میرود قیافهای میگیرد و کلاسوری زیر بغلش بعد تمام میشود.@ یک نفر را میبینی با هر خون دلی شده این زبان را میخواند تردید نمیکند که باید بخواند یک کسی میخواهد مداح بشود مثلاً چهار نفر به او گفتن تو در حمام میخوانی صدایت خوب بود بیا برو تو هم مداحی کن چهار جلسه مداحی میرود فکر میکند آنجا مثل حمام است میرود میبیند که مشکلات دارد باید بنشیند شعر حفظ کند.@ استاد به او میگوید تو هفته بعد این یک صفحه را حفظ کن اینجا را باید اینطوری بخوانی این اینطوری هست اینجا صدا را باید قطع بکنی، میگوید ای بابا دَنگ و فَنگ دارد این چهار جلسه کلاس مداحی را میرود بعد ول میکند نه حال دارد حفظ کند نه قواعد را یاد میگیرد نه تمرین میخواهد بکند.@ یک کسی حفظ قرآن میرود یکجا داغ میشود مثلاً تلویزیون محمد حسین طباطبائی را نشان میدهد این هم داغ میشود که حفظ قرآن کند شروع میکند میرود چندتا قرآن میخرد پول خرج میکند اینطرف و آنطرف میگذارد بعد هم که تمام میشود.@ به او گفتن که طلبه رفته چهارتا آخوند دیده آدمهای خوشحال و شنگول و بامعنویتی هستند من هم بروم حوزه درس بخوانم حوزه میرود سال اول میخواند میگوید مثل اینکه کار میبرد باید فشار بیاورد کم بخوابد درس بخواند سال دوم، سوم، شما نگاه کنید که ما چقدر طلبه ورودی داریم و چقدر بریدن دارد برای اینکه یقینی نیست.@ برای اینکه شخص برای خودش از اول قضیه را حل نکرده من در دانشگاه که درس میخواندم یک آخوندی را دیدم سر کلاس آمده بود به او گفتم حاج آقا ما خدا در سرمان زده دانشگاه آمدیم نمیتوانستیم در تهران درس بخوانیم و در سپاه گرفتار بودیم.@ اجازه درس خواندن نداشتیم از صبح در محیط کار بودیم زمان جنگ هفت هشت سال که دوران درگیری جنگ بود بعدش هم گرفتاری، شما برای چه اینجا آمدید؟ گفت حالا که چی؟ گفتم درست را میخواندی، گفت به چه دردم میخورد.@ درس خارج میخواند میگفت به چه دردم میخورد این تا آنجا هم آمده هیچ فایدهای برایش نداشت آقا آمده لیسانس بگیرد کسانی که دانشگاه میروند چون یقین کردند بالأخره این اسم کارشناسی یک نان و آبی برایشان دارد یک اسمی دارد از صد نفری که دانشگاه میروند چند نفر میبُرند؟@ با هر بدبختی و کلاه کلاه کردن و هر طوری شده این پول دانشگاه را تهیه بکنند هر چه دارند بفروشند حالا دانشگاه آزاد یا پیام نور یا هر چه که هست دنیا و آخرتشان را میگذارند که این دانشگاه را تمام کنند از صد نفری که حوزه میروند چند نفر بالا میایند؟@ نود نفر میبُرند پایین میریزند چون برایشان یقینی نیست در درجات دنیایی هم همینطور است یک کسی سر کلاس داغ میشود میگوییم بیایید عربی بخوانید مثل این کلاس عربی صرف همه میایند پول میریزند جمع میکنند کتاب میخرند.@ مثلاً دوتا هفتصد هشتصد تومان پول میدهند برای کتاب، ببین در خانههای هر کدام ما چقدر کتابهایی هست که ما هوسی خریدیم و آنجا گذاشتیم و نخواندیم اگر همه آنها را خوانده بودیم الان خیلی وضعمان خوب بود کتابهای زبان، عربی، کتابهای مختلف، کتابهای ورزشی.@ روایت بعدی جلد 2 صفحه 466 (أهلَکُ شَیءٍ الشَّک وَ الإرتِیاب) هلاککنندهترین چیز شک و تردید هست چون توقف ایجاد میکند و دیگر کسب و اکتساب از بین میرود شما این را بیاورید در حرکت جنین، جنین اگر بخواهد در این فرصت نُه ماه تردید بکند که بالأخره قلب، چشم، مغز، گوش تهیه کند یا نه، ببینید چه به دنیا میاید.@ عکسها هم که نشانتان دادم جنینهای ناقصی که متولد میشوند یک موجود داغونی که هیچ شباهتی به انسان ندارد یکی از جنینها اگر یادتان باشد در عکس دیدید که هیچ شباهتی به انسان نداشت یک لخته گوشتی بود که یک دُم بسیار درازی داشت.@ ببینید تردید با انسان چکار میکند چه در زندگی دنیایی اینطوری هست هم در مسائل آخرتی، اگر بزرگان به شما گفتن این کار را انجام بده این راه را برو تردید نکن. ما دوتا شاگرد داشتیم یکی از آنها روز اول آمد گفت من میخواهم همچین کاری بکنم گفتم این نوارها را که به تو میگویم به این نحو گوش کن برای دیگری هم این را تجویز کردم.@ یکی از آنها تحصیلات عالی دانشگاهی داشت وقتی برایش گفتم که این کار را باید بکند پذیرفت و سفت به آن چسبید شروع کرد مرتب نوارها را گوش کرد یکی از آنها خیلی هم درس خوانده نبود ولی خیلی ادعایش میشد این هر بار میامد از من سؤال میکرد سؤالهای ابتدائی، هر وقت میگفت گفتم این را در فلان نوار گفتم مگر گوش نکردی؟ گفت نه.@ گفتم برای چی؟ یک چیزی میگفت، بعد کار به جایی رسید که این بنده خدایی که نوار گوش کرده بود سطح معرفتش بالا رفته بود وقتی بحث میکردیم بحثهای علمی درست و حسابی میتوانستیم بکنیم و آنوقت این وسط بحث میامد سؤالهای ابتدایی میکرد که بیمزه بود نباید سؤال میکرد شخصیت خودش هم کوچک میشد.@ گفتم من آن موقع به شما گفتم کار کن یک کسی میاید سفت میگیرد و میرود یکدفعه شش ماه بعد برای خودش کارهای شده وارد و خبره شده این یکی با شک و تردید و بکنم و نکنم برای خودش گرفتاری درست میکند.@ یکی از بزرگان یکی از اولیاء خدا خدمت یکی از این آقایان روحانی ذکر خیرشان شد یکی از این آقایان گفت این همحجرهای ما بود با هم درس خواندیم آن شده بود یک فیلسوف، عارف، فقیه، شاعر، این شده بود یک آدم کم سواد.@ نهایت جایی که رفته بود امام جماعت یک مسجد شده بود نمیخواهم بگویم که امام جماعتی حتماً شأن پایین هست، نه این همه اولیاء خدا ائمه جماعت مسجد بودند ولی از نظر حیطه کاری حوزهای که میتوانست در جامعه خدمت بکند همین بود نهایتاً امام جماعت بشود.@ ما الان داریم که عارف است مرحوم بهاء الدینی که مسجد داشتند نماز میخواندند الان هم داریم اولیاء خدا که امام جماعت هستند آیت الله بهجت امام جماعت هست اما فقط این شأن را که ندارد که اگر امام جماعت نبود نشود کاری بکند، نه یک فقیه است درس خارج میدهد هزارتا کار از او برمیاید کتابهای ارزندهای میتواند بنویسد.@ حوزههای علمیه بزرگی را میتواند بگرداند در رشتههای مختلف، اما این را اگر از امام جماعتی کنار بگذاریم هیچ کاری نمیتواند بکند در صورتی که با هم بودند در یک حوزه درس خواندند زیر نظر یک استاد بودند یکی از آنها دل میدهد حرف گوش میکند کار میکند در حرف استادش تردید نمیکند.@ یکبار به او میگویند این کار را بکن میکند ولی یکی نه تردی میکند و شش ماه بعد به دستاندازهای زیاد میافتد میاید میگوید من فلان مشکل را دارم، میگوییم موقعی که به تو گفتیم این کارها را بکن کردی؟ میگوید نه وقت نشد گرفتار بودم فکر نمیکردم لازم است.@ اینطوری نمیشود اگر واقعاً مشکل داری سؤال داری برو حل کن مثل مریضی هست شما سی دفعه دکتر برو هی نسخه بنویسند هر بار دکتر همین را مینویسد بعد میگوید ما هر بار پیش دکتر رفتیم همین را نوشت مشکل و دردت را همین حل میکند تو هم یکذره بخور بعد کنار بگذار، خوب نمیکند.@ تو آخر روال مداوا را بگیر برو تا به یک جایی برسانی تردید نکن البته لازم هست از کسی هم که میخواهد دستورالعمل بگیرد سراغ کسی از اول برود که بتواند به او اعتماد کند نه مثل موش آزمایشگاهی بگوید حالا برویم ببینیم این چه میگوید، بعد وقتی گفت بگوید نه، اینطوری نمیشود برو یک کسی را پیدا کن که بتوانی به او اعتماد کنی.@ وقتی پیدا کردی دیگر(وَ أخَذَ بِحُجذَۀ حادٍ فَنَجی) کمربندش را بگیر تا آخر برو تا نجات پیدا بکنی. به هر حال کسالت، تنبلی، بیهمتی، تردید خطرناک است(الکَسَلُ یُفسِدُ الآخِرَۀ) کسالت و تنبلی آخرت را فاسد میکند، چرا بحث کسالت را مطرح کردم؟ برای اینکه خیلی وقتها نفسچرانی انسان را به شک میبرد نه اینکه آدم واقعاً شک دارد.@ هوسبازی مانع یقین میشود برای همین گفتن یقین از مقوله علم نیست طرف تن به شهوت و نفسچرانی میدهد نفس یواش یواش میگوید ول کن از کجا معلوم راست باشد، یقین دارد قرآن میگوید بعضیها با یقین به حق انکار حق را میکنند(وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ) شهوت نمیگذارد کور میکند.@ (حُبُّکَ لِشَیءٍ یُعمی وَ یُصِم) شهوت نمیگذارد تمام یاران پیغمبر بدون شک یقین داشتند که امیرالمؤمنین(ع) تنها کسی هست که لیاقت جانشینی پیغمبر را دارد با وجود یقینی که داشتند اطرافیان خود پیغمبر یقین داشتند که این پیغمبر به حق هست هوای نفس نمیگذارد.@ پس دقت کنیم آنچه که یقین ما را میگیرد صرفاً کمبود اطلاعات و معرفت نیست ممکن است بیاییم همه آن چیزها را حل کنیم اما چون آدم متکبر و حسود و تنبل و نفسچران هستیم یک شهوتی بالأخره میاید کار را خراب میکند تردید میکنیم.@ طرف میداند معلمش خبره کار است دارد به او میگوید این کار را بکن این کار را انجام بده ولی چون خودش را گرفتار کرده یا تنبل است یا حسود است نمیتواند قبول کند میداند پیغمبر حق است به او میگوید این را به عنوان امیرالمؤمنین با او بیعت کن بعد از من فتنه نکنی اذیت نکنی، نمیتواند بعدش دوباره همان کار را میکند.@ هیچ کدام از کسانی که بعد از پیغمبر فتنه کردند نبودند مگر اینکه پیغمبر زمان حیاتش به آنها گفته بود که شما این کارها را بعد از من نکنید تاریخ و ساعت و زمانش را هم گفته بود ولی کردند عدم مراقبت باعث میشود انسان روی یقین خودش پا بگذارد.@ جلد 4 صفحه 172(شَرُّ الأمُورِ أکثَرُها شَکً) بدترین کارها این هست که بیشترین شک در آن باشد چون به نتیجه نمیرسد مثلاً میاییم تصمیم بگیریم یک کاری انجام بدهیم اولش ذوق زده میگوییم یک شرکت تأسیس کنیم یک شرکت تأسیس میکنیم چهار روز بعد منحل میکنیم.@ چون هیچ کدام از زوایایش برای ما روشن نیست در ازدواج همینطور، طرف با شک و تردید در کار میرود پنج تا شش تا ده تا نقطه ابهام دارد بعد میگوید انشاء الله که چیزی نیست بعد جلو میرود و به بنبست میخورد بدترین کارهای این هست که در آن تردید وارد میشود.@ این چند جهت دارد یکی اینکه اصلاً کاری که تردید در آن هست واردش نشو اول شفافش کن برای خودت، نه انشاء الله حل میشود بعداً معلوم میشود بعداً به شما میگوییم، میبینی که سر از یک جای دیگر انسان در میاورد، یکی هم اینکه انسان وقتی کار حقی را شروع کند نباید در آن یکسره تردید بکند.@ جلد 5 صفحه 223 (مَن أخیَبَ بِمَن تَعدَّی الیَقینَ إلی الشَّکِ وَ الحَیرَۀ) چه کسی زیانکارتر از کسی است که یقینش را تبدیل به شک و حیرت میکند خودش زیر پای خودش را سست میکند این حالت زیاد است که خودمان برای خودمان در انجام کاری تردید ایجاد میکنیم. میایید مشهد برویم؟ بله ما میاییم، چه کسانی ثبتنام میکنند؟@ ما ثبتنام میکنیم اسم ما را بنویس، چند نفر ثبتنامی دارید؟ چهل نفر، روز حرکت چند نفر هستند؟ شش نفر، چون اصلاً روشن تصمیمگیری نکرده همینطوری کیلویی با وقت و عمر و برنامهریزی دیگران هم بازی میکند این در کار دنیایی است.@ در کار آخرتی هم همینطور است کارهای حق، اعمال خیر، اعمال صالح یکسره انسان در آنها تردید میکند شیطان بیکار نمینشیند، از کجا معلوم، شاید، نکند، ما را از کار میاندازد چقدر خوب است آدم طوری زندگی بکند که برنامههایش همهاش شفاف باشد راحت و بیدردسر و بیدغدغه تصمیم بگیرد و عمل کند.@ چرا زیانکارترین شخص کسی هست که یقینش را تبدیل به شک بکند؟ برای اینکه یقین حالت قدرت و سرعت هست وقتی تبدیل به شک میشود کُندی حرکت و توقف یا خدای نکرده سیر قهقرایی میشود مثل کسانی که تا وسط راه میایند و برمیگردند.@ اگر یکجا خوب است دیگر تردید نکن اگر یکجا دعوتت کردند برو نگذار خواستهها وابستگیها معطل بکند. یک بنده خدایی مجروح شده بود تعریف میکرد میگفت در عملیات پسر عمویش شهید شد خودش مجروح شد گفت قبل از اینکه عملیات برویم خواب دیدم که فرشتهها آمدند گفت من هم خیلی ادعایم میشد که من اگر شهید شوم(اللهم ارزقنا توفیق الشهادۀ) مد بود همه میگفتند ولی چند نفر راست بگویند این مهم است.@ میگفت پسرعمویم را فرشتهها آمدند ببرند دست من را هم گرفت گفت بیا برویم بعد یکذره دستم را به او دادم بعد گفتم زن و بچهام چی، بعد وسط راه پشیمان شدم دیگر از آن حالتی که دستم را داده بودم خارج شدم و یواش یواش دستم را میخواستم آزاد کنم آخر کشیدم سقوط کردم.@ همینطوری که داشتم روی زمین میامدم محکم به زمین خوردم از خواب پریدم شب تفسیر شد وابستگیهای من نگذاشت من بروم و یقین او او را برد حالا تو باش با این زن و بچه چکار میکنی ته قضیه ببینیم چه گلی به سرشان میزنی چه گلی به سرت میزنند.@ در عاشورا چیزهایی هست سیدالشهداء سراغ بعضیها میرود و مِن و مِن میکنند برویم یا نرویم، تا کربلا هم با امام حسین میایند شب که سیدالشهداء میگوید من بیعتم را برداشتم میروند، سیدالشهداء سراغ یکی میرود به او میگوید بیا.@ میگوید من دائماً از حسین فرار میکردم اصلاً منزلم را جایی انتخاب میکردم که نخورد اتفاقاً جایی به هم خوردیم مانده بودم چکار کنم در رودربایستی گیر کرده بودم دیدم امام حسین یکدفعه یک کسی را فرستاد حالا در رودربایستی چکار کنم حضرت صدایم کرده من هم میدانم که اگر آنجا بروم میخواهد به من بگوید باید کمک من بیایی.@ شخصیت معروفی هست زنش به او میگوید زهیر پسر پیغمبر دنبالت فرستاده چرا تردید میکنی، میرود، خیلی محکم میاید میگوید آمدم طلاقت بدهم خداحافظ من رفتم یکی کسی اینطوری، یک کسی هم به قول برادران تا ظهر عاشورا هست ظهر عاشورا فرار میکند.@ این خطر الان هم ما را تهدید میکند در مسائل غیبت امام زمان(ع) وفادار ماندن به امام(ع)، ثابت ماندن محکم بودن به شرائط ورع و تقوا عمل کردن، قضیه را مثل ظهور دانستن، پای ولایت، پای ولایت فقیه سفت ایستادن ما کسانی را داشتیم که سنگ ولایت فقیه را به سینه میزدند الان خودشان میگویند ولایت فقیه استبداد است.@ زمان امام با وجود امام و اینکه یک عالم مدعیهای شهوتطلب قدرتطلب زمان امام جرأت نداشتند خودشان را نشان دهند و الان خیلی صریح جلو آمدند مثل زمان امیرالمؤمنین و پیغمبر، همه آن موقع در لاک خودشان بودند همه دُم در آوردند.@ هر کسی برای خودش یک قدرتی میخواست ادعای خلافت داشتند با اینکه این همه پیغمبر راجع به علی(ع)، از آنها بیعت گرفته بود خیلی جالب است آدم بیاید با یک نفر بیعت کند پیمان ببندد آن هم به دستور پیغمبر به دستور خدا، بعد دوباره بگوید نه من به این سِمَت اولی هستم.@ الان کسی ایمانش را نگه دارد بتواند روی خط بماند پیروی رهبری بماند نبُرد بدبین نشود بتواند دفاع بکند کار راحتی نیست ولی اگر کسی روی یقینش ماند خیلی چیزها نصیبش میشود(وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً) انسان بتواند مقاومت بکند خیلی چیزها گیرش میاید تردید نکند.@ آخرالزمان یکطوری است که شخص صبح مؤمن بیرون میرود و عصر کافر برمیگردد یعنی شکوک و ظنون تردیدها آنقدر زیاد است که شخص مؤمن میرود غروب این همه تردید همه گذشتهاش را از او میگیرد گفته بود ما چقدر ساده بودیم که نماز میخواندیم.@ یک آزادهای را من میشناسم که میگفت من چقدر ساده بودم جبهه رفتم بیخود ده سال عمرم تلف شد، این خیلی بدبختی است. (مِن شَقاءِ المَرءِ أن یُفسِدَ الشَّکُ یَقینَه) از بدبختی انسان این هست که شک یقینش را فاسد میکند.@ اینجاست که انسان واقعاً میفهمد کارهای نیست باید پناه ببرد به خداوند تبارک و تعالی، از صمیم قلب بگوید(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) این را جدی بگوید این دائم خواستن یعنی باید بماند(یا رَحمنُ یا رَحیم ثَبِّت قُلُوبَنا عَلی دینِک) (رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً).@ حالا میرسیم شبهای ماه رمضان انشاء الله ادعیه ماه مبارک را در مورد یقین زیاد داریم از بزرگان دین داریم در این رابطه که انشاء الله این ادعیه را مورد بررسی قرار میدهیم که واقعاً باید خواست که دلم نلرزد دلم را سفت نگه دار.@ خدایا بهترین یقین را به من بده خدایا من را از شک و تردید نجات بده این را باید از خدا خواست چون اصلیترین چیزی هست که ما داریم بزرگترین ثروت و دارایی ما هست اگر این باشد همه چیز حل است و بدون این هیچ چیز سر جای خودش نیست ولو تو تمسک به اعمال صالح زیادی داشته باشی.@ این همه حاجی داریم که حج میروند اعتقادی به حج نیست ولو اینکه پرستیژش حفظ شود و به او حاج آقا بگویند میخواهد برود به هر حال برویم نگاه کنیم من میشناسم آدمهایی که مخصوصاً حج میروند برای اینکه بچه حزب اللهی خلع سلاح کنند تا آنجا هم رفتیم پول میگذارد آنجا میرود که بیاید مشتش پر باشد برگ برنده داشته باشد.@ ما حج و کربلا رفتیم برای اینکه برگ برنده را رو کند وقتی میاید یک مهمانی دو هزار نفره هم شام میدهد که قشنگ بکوبد که حاج آقا شدیم کربلایی شدیم عجیب شیطان نقشه میریزد شخص برای خودش سابقهسازی میکند برای اینکه برگ برنده داشته باشد ولی اعتقادی به حج نیست.@ آمده میگوید میخواهم حج بروم، میگویم باید مالت را تخمیس کنی مالت اشکال دارد میگوید برو بالا دلت خوش است حجش هم میرود با پول خمس نداده پول حرام حج میرود و میاید فکر میکند چشمش را ببندد کسی او را نمیبیند انشاء الله چیزی نیست.@ نه باطل است خیلی باید التجا کنیم به خدا که خدایا دل ما را حفظ کن و نگه دار شعاری نه، فیلم بازی کردن نه، اینکه حتی بخواهیم آدابی انجام بدهیم نه، حتی بخواهیم تقلیدی از معصومین بکنیم نه، معصوم اینطوری فرموده ما هم اینطوری بگوییم نه.@ انسان باید خودش را در قعر جهنم ببیند بعد به خدا بگوید خدایا نجاتم بده آنطوری که پیغمبر شبها گریه میکرد(اِلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی) حضرت گریه میکرد که یک موقعی پیغمبر میفهمید سقوط را معنایش را میدانست جهنم را باطنش را میدانست بعد گریه میکرد التماس خدا را میکرد که من لغزش نداشته باشم.@ (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) را درست میگفتن ما رد میشویم ما قرآن میخوانیم مؤمنین میگویند(رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً) برای اینها اینطوری میگویند ولی یکبار شده اما تا حالا شده یکبار این آیه را وجود تو بگوید آیه از نفس خودت بیرون بیاید.@ یعنی خودت به یک جایی برسی که بگویی خدایا حفظم کن و تا آنطوری نشود ما اصلاً معنی قرآن را نفهمیدیم یقین به راه نداریم کسی که یقین به راه دارد دائماً ترس دارد اینکه داریم(المُؤمِنُ یُصبِحُ وَ یُمسی وَ هُوَ ظَنُونٌ عِندَ نَفسِه) مؤمن صبح و شب دائماً به خودش بدبین است برای اینکه یقین دارد میفهمد آنطرف چه خبر است و به خودش شک میکند که آیا من درست عمل کردم یا نه.@ نفس من کار را خراب نکند با قدرت جلو میرود این شک و تردید که گفتم تردیدی هست که دائماً قدرت ایجاد میکند میخواهد اطمینان را بالا ببرد این تردید تردید خوبی هست مثل اینکه شما میخواهید با یک ماشینی سفر بکنید تردید میکنید در روغن و روغن ترمز و بادش، این خوب است.@ محکمکاری میکند که مطمئن جلو بروید زاپاس برداشتم یا نه، در حد معقولش، این تردیدها قدرت ایجاد میکند حالا بعد بحث تقسیم شکها را میرسیم توضیح میدهم وظائفی که در مورد شک داریم در عملکردش که آیا متناسب آن چیزی که من یقین دارم عمل کردم یا نکردم متناسب این مسیر وظیفهام را درست انجام دادم یا نه.@ امتحان را دادم میدانم باید میرفتم امتحان میدادم باید م خوب میخواندم خوب هم خواندنم نمیدانم این امتحان را درست جواب دادم یا نه، در اصل کار شک نمیکند در خودش شک میکند که این نفس گذاشته کار سالم برسد به آن گند نزده خراب نکرده این مهم است.@ آدم تا یقین نداشته باشد از ته دل نمیتواند بگوید خدایا نجاتم بده دستم را بگیر برای همین هم موقع مردن خیلی چیزها با او جدی نمیرود خیلی چیزها از او کَنده میشود یک کسی که یقین دارد موقع مردن خیلی حواسش جمع است.@ ما استادی داشتیم کارگر کارخانه همکار پدر ما بود ما را میفرستاد پیش این قرآن یاد بگیریم یک کارگر معمولی، دانشمند نبود معلم قرآن بود اما آدم مهذبی بود ماشین به او زد داشت میمرد همان حالتی که داشت جان میداد اشاره کرد قلم و کاغذ آوردند نوشت که تقصیر من بود راننده مقصر نبود امضا کرد و مُرد.@ باور کرده که این بیچاره به خاطر گناه این میخواهد گیر بکند این همین که دارد مینویسد دارد میگوید(أشهد أن لا إله إلا الله أشهد أن محمد رسول الله) دارد تصفیه حساب میکند و خودش را راحت میکند یقین دارد خدایا به حق محمد و آل محمد بالاترین درجات یقین را نصیب ما بفرما.@ و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@