جلسه 010 - شکر
شماره جلسه
10
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1378
ماه
12
روز
22
متن کامل (خام) ‌ جلسه 010 - شکر

بحثمان در شرح زیارت عاشورا در مورد شکر بود و این نکته را عرض کردیم که زیارت عاشورا یک سیر عرفانی هست و باید وقتی برخورد با سیدالشهدا می کنیم و این ملاقات صورت می گیرد حرفهایی که زده می شود حکایت از کیفیت و رابطه ی مرتبه انسان با وجود مقدس سیدالشهدا و سایر کسانی که زیارت شان می کنیم دارد. ما اگر خودمان باشیم و خودمان اگر به ملاقات سیدالشهدا برویم کمااینکه اکثراً اینطور هستند از جایگاه نه یک فرزند نه یک انسان بلکه از جایگاه یک حیوان یک جنسیت زن یا مرد با سیدالشهدا علیه السلام برخورد می کنیم یا با معصومین علیهم السلام برخورد می کنیم اما برخورد شایسته چیست؟ یعنی چطور برخوردی وقتی که ما ملاقات می کنیم شایسته است. شما اگر به مباحث زیارت عاشورا که در طول این سالها تقدیم کردیم توجه بفرمائید می بینید که آنها از یک افق بی نهایت بلندی ما را دیدند و یک ملاقاتی که شایسته ی یک انسان هست را به ما معرفی کردند. لذا کلماتی که در زیارت عاشورا به کار برده شده نوع کلماتی که شما در زیارت عاشورا و در زیارت جامعه می گویید و در زیارتهای دیگر، خیلی وقتها کلماتی که در زیارت می گوییم گنگ است برای ما این است که نوع جایگاهی که برای ما در نظر گرفتند با نوع جایگاهی که داریم فرق میکند. یعنی بین جایگاه حقیقی و جایگاه فعلی که الان اشغال کردیم تفاوت وجود دارد. این تفاوت مرتبه باعث می شود که ما نفهمیم در زیارت چه می گوییم. چون او دارد از منی صحبت می کند که در عالی ترین افق با امامش قرار گرفته و دارد صحبت می کند. ولی ما از یک منِ نازل یک من پایین صحبت می کنیم یا نگاه می کنیم. بنابراین خیلی متوجه نمی شویم. خیلی وقتها بسیاری از کلمات زیارت نامها و آیات قرآن هم همین طور هست آدم وقتی می خواند او از عالیترین افقها سخن می گوید برای ما، ما چون از یک نگاه پایین داریم خودمان را نگاه می کنیم خیلی وقتها هم خیلی صحبتها را نمی فهمیم. ولی وقتی که انسان مدارج را طی می کند می رود بالا می بیند که این حرفها همان حرفهای خودش است و می تواند واقعاً این کلمات را بکار ببرد. بعداً می فهمد که اصلاً همین کلمات به دردش می خورد. شایسته ترین کلماتی که باید به کار می برده همینها بوده. اصلاً شما نگاه کنید شما در زیارت جامعه کبیره شما می گویید که (بأبی انتم و أمی و نفسی) و در زیارت عاشورا (بابی انت و امی) پدر و مادرم جانم به فدای همه ی شما. (فما احلی اسمائکم و اکرمکم و انفسکم) چقدر اسمهای شما شیرین است و چقدر شما وجود شما، انفس شما جان شما گرامی است. اینکه شما چقدر عزیزید اسمهایتان شیرین است زمانی برده می شود که شخص به یک ادراک بالایی از شیرینی و گرامی رسیده باشد. اما ما تقیدا می خوانیم اما اینکه انسان خودش برسد این گرامی بودن نفس را شیرین بودن آنها را بچشد تا از وجودش درآید یک مرتبه است یک درجه است که انسان باید طی کند تا به آن ذائقه برسد. مثل یک بچه است که ادای پدر و مادرش را در می آورد ولی آن حسها را ندارد. جدی نیست. فقط نقش بازی می کند. مثل یک پسری پسر جوانی هست که گریم می شود و نقش یک همسر یک پیرمرد یک پدر را بازی می کند که آنها را نداشته تا بحال اصلاً حقیقتاً نچشیده آنها را. اما وقتی کار می کند روی خودش، سیروسلوک را انجام می دهد، در خودش این مسیر اتفاق می افتد به طور حقیقی حرف می زند. حالا در زیارت عاشورا شما وقتی سجده را می خواهید بجا بیارید، سجده ی شکر را، مراتب دارد. یعنی انسان تا مراتب شکر ار طی نکرده باشد نمی تواند یک سجده که عالیترین قسمت زیارت عاشورا هست را خوب به جا آورد. یعنی در نهایت کسی به این وصال می رسد که آن مدارج را طی کرده باشد. «اللهم لک الحمد» خیلی حرف بلند است. ادعا خیلی بزرگ است که جلوی خدا بگویی حمدت می کنم و شکرت می کنم «اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم». این کار هر کسی نیست. بنابراین ما باید درجات شکر را آهسته آهسته طی کنیم و جزء این مقام شویم. یعنی اینکه انسان یک مقامی را بهعنوان یک مقام شاکر احراز بکند و داشته باشد که فردای روز قیامت بتوانند روی سینه اش بزنند که این شاکر است. جز شاکرین بوده یا مثلاً مقامهایی که در مناجاتهای پانزده گانه خمس عشر از امام سجاد علیه السلام داریم از مفاتیح اینها هر کدام یک مقام، حالا ما می خواهیم و توصیه شده که ما بخواهیم که کم کم ادعاهایی که داریم به آن برسیم و آشنا شویم و به مقامی برسیم. یکی از آن مناجاتها، مناجات چی هست؟ مناجات شاکرین است که دوستان به آن مراجعه کنند و هی بخوانند تا کم کم حسهای شکر بیاید در وجود آنها. کسی که نمی تواند در مدارج پایین شاکر باشد اصلاً نمی تواند شاکر باشد به نعمتها، این نمی تواند ادعا کند که من به مصیبتها می توانم چی باشم؟ شاکر باشم. باید حتماً خودش را شاکر در نعمتها بکند. بینایی و بصیرت ویژه در نعمتها را پیدا کند تا یواش یواش به مدارجی برسد که بتواند بفهمد که بین نعمت و بلا هیچ فرقی نیست و بلا و نعمت هر دو قابل شکرگذاری هستند و یک درجه بالاتر از این هم وجود دارد که باید طی شود ان شاءالله و آن درجه این هست که انسان بسیاری از مواقع، وقتی نعمتها را می بیند می ترسد. خیلی مهم است (اذا رأیت الله تتابع علیک بنعم فحذره) وقتی می بیند خدا تند تند نعمت می دهد خیلی خطرناک است اینجا. آدم بینشش زیاد می شود اینجا که هر وقت پشت سر هم نعمت می آید بگویی خدایا شکر خیلی ها نمی گویند خدایا شکر. مست نعمت می شوند بحث مستی نعمت را در جای خودش کردیم در جای خودش مراجعه کنید. پشت سر هم نعمت که می آید خیلی خطرناک می شود. گفتم یک درجه بالاتر این است که انسان خیلی وقتی مشکل می آید مصیبت می آید آرامش دارد. وقتی پشت سر هم نعمت می آید یک ذره در دلش می ترسد. یعنی حدس می زند که خدای نکرده ممکن چی باشد؟ این استدراج باشد. یعنی هی قاقا می دهند که سر ما گرم شود. ذائقه ما شیرین شود دنیا به کام ما شیرین شود و حواس ما پرت شود. پشت سر هم که به ما نعمت می دهند دعاها مستجاب می شود گره ها مشکلات حل می شود خیلی راحت می رسی، زندگی ات روی روال می افتد، انسان باید ترس برش دارد. چون حضرت می فرماید: بپرهیز «فحذره» حواست به خدا باشد که این برای چی انقدر پشت سر هم نعمت می دهد. پشست سر هم برای من می فرستد. مشکلاتم زود حل می شود. دعاهایم مستجاب می شود. نذرهایم ادا می شود تند تند. ولی می فرماید که (اذا رأیت الله) اگر می بینی خدا پشت سر هم دارد بلا می فرستد «فاشکره» شکر کن. چه کلمه ای اینجا انتخاب کرده؟ شکر را انتخاب کرده. می گوید شکر کن. پس ما از یک وضعیتی باید دربیایم. یک وضعیت این است که ما نعمت چی هست؟ اول از اینکه نعمت ها را نمی بینیم. نسبت به بلاها هم جیغ و داد می کنیم. حتی نمی بینیم که نعمت را داریم برای همین رابطه ی مان با خدا صمیمانه نیست عاشقانه نیست با خدا. با معصومین هم همین طور. ما باید بینش پیدا کنیم به نعمتها که اول نعمتها را ببینیم. اینها را شکر بکنیم. اینکه داد می کنیم یک بحث دیگر است. ولی فعلا ببینیم نعمتها را چکار کنیم؟ شکر کنیم. شکرگزار باشیم. ببینیم نعمت ها را دقیق و همیشه یادتان باشد نسبت بلاها و نعمتها یکسان نیست با این معنا. یعنی ما همیشه غرق نعمتها هستیم یک تعدادی هم سرمان چی می آید؟ بلا می آید سرمان. ولی همیشه آنچه که خدا به عنوان نعمت می دهد به ما، به عنوان اینکه تو رخاء هست بیشتر هست. این را ما ببینیم. بعد یواش یواش که دیدیم بلاشناس شویم. فوائد بلا را بدانیم که مباحثش را قبلاً کردیم و از شما توقع داریم مراجعه کنید قبلاً این مراحل طی شده قبلاً رشد و قدرت طی شده و بلاها در سایه سختی ها آن دو مباحث را کسانی که نشنیده اند حتماً خودشان را برسانند. تا انسان قاعدتاً آن بلا را بشناسد، مصیبت را بشناسد تا بتواند آن زیباییها و نوازش های خدا را، خنده ی خدا را و محبتها و الطاف الهی را در بلاها ببیند. بعد یواش یواش برایش چی می شود؟ به یک سکون و آرامش می رود شخص. مصیبت و نعمت هر دو یکسان هستند یعنی خیلی آرامش دارد یعنی هر چی پیش بیاید. شکر می کند این را. رابطه اش هرگز با خدا خراب نمی شود. هرگز با معصومین با ماوراء طبیعت اصلاً به هم نمی ریزد. یک آدمی است استقلال و ثبات شخصیتی دارد استقرار شخصیتی دارد راحت است. خیلی آرامش می آورد برای انسان. فوق العاده آرامش می آورد. بعد از یک مدت چون می خواهد مدارج را طی کند، می داند رسیدن به مدارج بالا و پیدا شدن اسماءالله در وجود شخص جز با کاهش فشار طبیعت ممکن نیست، این نه اینکه بلاخواه می شود -یادتان باشد انسان نباید بلاخواه، باشد. در دعا آدمهای بالاخره آدمهای خوبی نیستند. نه آدم بلاخواهی نیست. آدمی است که نعمت می خواهد همیشه. شما نگاه کنید در دعاها به ما می گویند چی بخواهید؟ طول عمر بخواهید عافیت بخواهید از همه جهت سلامتی جسمانی بخواهید. پول بخواهید. برکت و روزی بخواهید. عرض کنم خدمت تان که محبت بین اعضای خانواده «واعزنی فی عشیرتی و قومی» دعای روز یکشنبه، خدایا مرا عزیز کن در بین عشیره و قومم. همه اش چیزهای خوب بخواهید. اصلا بلا نخواهید. نه. این سر جای خودش که ما اصلاً حق نداریم بلا بخواهیم. ولی این خیلی آدم هوشیاری است. ضمن اینکه همه ی اینها را می خواهد دلبستگی هم به آنها ندارد. اگر بلا به او دادند هدیه می دهند آن را. مثل یک گلی که به آدم هدیه می دهند. چطوری به آدم هدیه می دهند آدم تشکر می کند خوشحال می شود. بلا را هدیه می داند. اصلاً ناراحت نمی شود. ضمن اینکه همیشه دعایش دوری از بلاهاست، آسایش، آرامش و طول عمر، رفاه است. برای اینها هم تلاش باید بکند حتما ولی اگر آن آمد آن را نعمت می داند. از یک طرف وقتی می بیند که پشت سر هم دارد نعمت می آید و رفاه می آید، ترس برش می دارد و می گوید خراب می شود روحیه ی من، پشت سر هم آسایش، پشت سر هم نعمت، پشت سر هم هر چی می خواهند بدهند، خطرناک است.

نبی اکرم صلی الله علیه و آله رفته بودند منزل یکی از اصحاب از روی طاقچه تخم مرغ افتاد نشکست خیلی تعجب کرد که از ارتفاع طاقچه تخم مرغ افتاد و نشکست. سر سفره هم بود داشتند غذا می آوردند. پیغمبر در فکر رفت صاحبخانه گفت یا رسول الله الحمدلله در خانه ی ما هیچ مشکل و مصیبتی در خانه ما نداشتیم. می بینید تخم مرغ هم می افتد نمی شکند. حضرت زود بلند شد از سفره و گفت من سر همچین سفره ای نمی نشینم. یعنی این آدمی که اصلا مصیبت نمی بیند، در زندگی اش مشکل ندارد، این معلوم است که کفاره ی گناهانش و گرفتاریهایش مانده برای کجا؟ شب اول قبر به بعد. خیلی خطرناک است همچنین آدمی که بلا نمی بیند، دردسر نمی بیند، مریضی نمی بیند، بدهکاری بالا نمی آورد، ورشکسته نمی شود مشکلات برایش پیش نمی آید، غم برایش پیش نمی آید، کسی از او نمی میرد. این خیلی خطرناک است. لذا از این شخص می ترسد. لذا آدم یک موقع هایی بیند پشت سر هم بلا می آید، حضرت می فرماید: «فحذره» ضمیرش به خدا برمی گردد. یعنی از خدا پرهیز کن مواظب خدا باش تند تند به تو می دهد یک ذره خطرناک دارد می شود. می فرماید اگر می بینی که پشت سر هم بلا دارد می آید آرامش داشته باش. چرا؟ پژمرده نشو. له نشو .افسرده نشو. که چرا مرتب بلا می آید. چون هر کدام که بیاید هدیه است. هر کدام دارد می آید دارد یک جنبه از تو را تکمیل می کند. اسمی از اسماء خودش را به تو می دهد. در تمام بلاها یا دارند چیزی را از ما می کنند، جهنمی را از ما جدا می کنند یا دارند به ما بهشت عطا می کمند یا دارند صفت شیطانی صفت نفسانی صفت حیوانی را از ما می‌گیرند یا یک اسم از اسم‌هایش را خدا دارد به ما می‌دهد. بنابراین، به هیچ وجه در آن باخت وجود ندارد بلکه آرامش دارد تا جایی که مثل حضرت زینب مثل خانواده شهدا به جایی می‌رسند که دلترسی آن‌ها ایناست که دیگر به آنها بلا ندهند. می گوید:

مستی اکبر ز یاران بیش بود جام را از دست ساقی می ربود

خدا رحمت کند مرحوم عمان را گنجینه الاسرار را که آقای مجاهدی هم اینجا بیان می کردند و می خواندیم، می بینیم که خدا دنبال یک کسی می گشت در بندگانش که بتواند کامل جام بلا را چکار کند؟ سر بکشد که سیدالشهدا بود که توانست این کار را بکند عرضه می خواهد لیاقت می خواهد بزرگی روح می خواهد شرافت می خواهد، ظرفیت بزرگی می خواهد که کسی بتواند این طوری باشد. اینکه می گوید:

مستی اکبر ز یاران بیش بود جام را از دست ساقی می ربود

هر چه می از دستش می ریخت او می شنید از او که ساقی باده کو

یعنی هی می خواست. اینکه کسی می طلبد این جوری که یک همچین چیزی را و می گوییم یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظیما. ای کاش من هم با شما بودم به شهادت می رسیدم. یک بنده خدایی می گفت من همیشه دعایم همین بود شب خواب دید عاشورا است. سیدالشهدا به او گفت خوب بسم الله برو جلو ببینم گفت می خواهیم نماز بخوانیم برو جلو بایست. اگر تیری زدند بخورد به تو. گفت ما بایستیم. گفتند بله. گفت جلو ایستادم با ترس و لرز تیر اول را که زدند جا خالی دادم خورد به حضرت. گفت خیلی ضایع شد. دومی را دیگر می ایستم. گفت دومی هم آمد دوباره جا خالی دادم. گفت حضرت تیر باران شد. از خواب بیدار شدم. دیدم از آدمی هستم که حرفهای ناصادقانه می زنم. من با شما بودم. کار هر کسی نیست. طلبه ها اصطلاحی دارند که می گویند برای جنگ و جهاد خدا مردهای را آفریده برای تیلیت خوردن هم خدا مردهایی را آفریده. یک مردهایی هستند برای تیلیت خوردن و... یک مردهایی هم هستند برای جنگ و جهاد. هر کس کار جهاد که نمی تواند بکند. اما اگر کسی راست گفت به امام حسین علیه السلام،. ای کاش من با شما بودم و پایش ایستاد بارک الله. حالا کاملترین شخص سیدالشهداست. پیروان سیدالشهدا طبق همان مراتب عزادار که توضیح دادم هر چقدر این مراتب را طی می کنند نزدیکتر می شوند تا یواش یواش زیارتهای شان صادقانه می شود. حرف زدنهای شان صادقانه تر می شود و سجده ی شان خیلی مهم است. راست می گویند در سجده (اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم) یعنی ترجمه اش این می شود (و ما رأیت الا جمیلا) دیروز من، دیشب جمکران بودیم جای شما خالی با دوستان موسسه یکی از همین بچه های کلاس بود آمد گفت ما داریم با این کاروان راهیان نور می رویم مناطق جنگی آورند اینجا یک زیارتی کنیم و برویم به من گفت من چی بخواهم آنجا از شهدا، از خدا گفتم صدق بخواه صدق در طلب شهادت بخواه چون اینها یکی از چهار گروهی هستند که ما در نماز می گوییم صراط الذین انعمت علیهم. راه شهدا راه انسن است که هر روز سر نماز می خواهیم آن را یکی از چهار دسته ی انبیاء صدیقین و صلحا و شهدا این راهی هست که ما باید بطلبیم و طی کنیم بنابراین حتماً باید یک نفراگر می خواهد به ثبات برسد حتماً باید صدق در شهادت را یعنی طلب شهادت داشته باشد. وای به حال کسی که به این نرسد. قرآن می فرماید این فاسق است. درسی که ما باید از زیارت عاشورا بگیریم این هست که ما باید طلب شهادت داشته باشیم و در طلب شهادت صادق باشیم صدق داشته باشیم یعنی وقتی بر می گردی تا آخر اول عمرت تا الان از این لحظه هیچ لحظه ای از طلب شهادت خالی نباشی، هیچ لحظه هم پشیمان نشوی بالاخره یک معیار هست که انسان معصیت می کند بالا و پایین می رود اما یک شاخص مهم که انسان می تواند در این شاخص مهم خودش امتحان کند که من هر لحظه حاضر هستم که جانم را فدای خدا، امام، پیغمبرم، فدای دینم، فدای رهبرم بکنم یا نه این آمادگی را دارم یا نه این خیلی مهم است که انسان این آمادگی را داشته باشد. این قدم صدق، حالت صدق که امام باقر علیه السلام می فرماید اگر کسی که طلب شهادت را صادقانه بخواهد «مَن طلب الشهاده بصدق النیّه مات شهیداً علی کل فراش» در رختخوابش شهید است در هر حال که بمیرد شهید است با سرطانی، با تصادفی، با مریضی بمیرد این شهید است چون خداوند با قلب کار دارد. می گویند این بنده یمن بنده ای بود و لو در رختخواب مرد اگر من می خواستم به خاطر من جانش را بدهد حتماً می داد بنابراین این شخص روز قیامت با شهدا محشور می شود. چقدر خانمها دارند که این حس را دارند جبهه و جنگی هم پیش نمی آید. جز شهدا محشور می شوند. چقدر آقایان هستند که رفتند جبهه عملیات هم رفتند اما وابستگی داشتند دوست هم نداشتند کشته شوند آن ها هیچ وقت این جوری نیستند. پس مهم این است که در قبر واقعاً چه می گذرد. ما واقعاً شهادت طلب را صادقانه داریم یا نه. این خیلی مهم است. مضافاً اینکه این حالت همیشه شما را متعادل نگه می دارد. یعنی هر چی معصیت هم که می کنید چون هنوز آمادگی جانفشانی دارید، همان غفرانی که شامل حال رزمنده و شهید می شود شامل حال تو هم چیه؟ هست. همیشه این را دارید. این خیلی ارزش دارد که انسان خودش، خانواده اش، دیگران همیشه این آمادگی را برای این کار داشته باشند. بچه هایش را فرزندانش را همینجوری تربیت بکند. پس باز دارم تأکید می کنم که چرا چند جلسه ای باید روی شکر کار کنیم تا آهسته آهسته ان شاءالله قدرتمند شویم به حق خود سیدالشهدا علیه السلام به حق ائمه علیهم اسلام خداوند ما را به مقام شاکرین برساند.

ما اگر قرار باشد در این ساعت، در این لحظه، در این درسها و در این رفت و آمدها و در این جلسات این مدارج طی نشود کی می خواهد طی شود. فایده ای ندارد. باید طی کنیم این مدارج را ان شاءالله تا وقتی که محشور می شویم خداوند ما را با عنوان عبد شاکر که فرمود: «فقلیل من عبادی الشکور» کم هستند بندگان شاکر خدا. ان شاءالله ما از بندگان شاکر خدا هستیم و سعی کنیم این را احرازش کنیم.

این را من هی می گویم می گویم برای اینکه این مقام جلوی چشم تان باشد و مهم نیست که ما از نظر موقعیتهای دنیایی به کجا برسیم. اصلا اهمیتی ندارد. مهم این است که زمانی که می میریم این نشانه را داشته باشیم و خودمان را به این نشانها رسانده باشیم. شما ببینید یک نظامی تلاش می کند که اگر به او بگویند عمرت چطوری گذشته از عمرت راضی هستی یا نه، می گوید آره من الان دیگر تمیسار شدم، سرلشکر شدم، آدم حسابی شدم در اجتماع می گویند این آدم حسابی است، موقعیت دار شده، سرلشکر این مملکت برای خودش موقعیت دارد، یعنی از سربازی آمده درجه گرفته دلش هم خوش است سیری را طی کرده ولی واقعیت این است که معلوم نیست پیش خدا این قیمت را داشته باشد یا نه. اصلا معلوم نیست. ما باید آن درجاتی را که حالا در ارتش هست در پزشکی هست در مهندسی هست در درجاتی که دنیایی هست، باید تبدیلش کنیم به درجات انسانی و درجات اخروی. «فتنافسوا بدرجات» حضرت می فرماید: شما شیعیان ما بالاخره از بهشت سر در می آورد. دیر یا زود بالاخره می رسید به بهشت. ولی چی؟ «تنافسوا بدرجه» سعی کنید مسابقه بگذارید در درجات، بنابراین ما نباید در مسابقات دنیایی بیافتیم. باید به مسابقات آخرتی بیافتیم. قرآن ما را دعوت به مسابقه های آخرتی می کند. اینکه من شاکر شوم، صبور شوم، حلیم باشم، تواب بشوم، مطهر بشوم، پاکی را دوست داشته باشم، توبه را دوست داشته باشم، اینها خیلی خوب است. اینها شاکر باشم. این شکر را همی ور برویم. چند وقتی که داریم کار می کنیم مقام شکر را در دلمان داشته باشیم. شبها خواب شکر را ببینیم خواب شاکر بودن را ببینیم اصلاً تا اینکه برسیم به مقام شکر و هی تمرین شکر کنیم از زبان هم شروع کنیم تا یواش یواش چی بشود؟ این حقیقت شکر در قلب ما قرار بگیرد.

روایتی از امام صادق علیه السلام خدمت تان عرض کنم: «ما انعم الله علی عبد بنعمه صغرت او کبرت فقال الحمدلله... الا ادا شکرها» فرمود خداوند هیچ نعمت صغیر و کبیری را به بنده اش نداد که بنده اش بگوید الحمدلله مگر اینکه همین گفتن الحمدلله شکر نعمت است. در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام می فرماید: «تمام الشکر قول الرجل الحمدلله رب العالمین» می گوید همه ی شکر این است که انسان چکار کند؟ وقتی نعمتی به او می رسد، در مقابل نعمت ها بگوید چی؟ بگوید: الحمدلله رب العالمین. وقتی مصیبت می رسد چی؟ باز هم بگوید «الحمدلله رب العالمین» آن وقت می رود بهشت «و آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالمین» اصلا الحمدلله خودش بهشت است. وقتی می خواهد بهشت شود «الحمدلله الذی اذهب عنا الحزن انّ ربنا الغفور الشکور» ما الحمدلله می گوییم بعد می گوییم خدا شکور بود ما الحمدلله گفتیم. کسی می تواند الحمدلله بگوید؟ کسی که الحمدلله را درک کند و سعی کند مثل خدا شکور شود ان شاءالله. وقتی هم در بهشت غرق نعمت هستند ادراک نعمتهای بهشت را می کنند باز هم آخرین لذتشان و بالاترین حرفشان چیه؟ الحمدلله رب العالمین. بنابراین کسانی که با الحمدلله انس می گیرند ذکر الحمدلله رب العالمین انس می گیرند اینها در بهشت هستند. از همین الان در بهشت هستند.

روایت بعدی از امام باقر علیه السلام هست می فرماید که: «من انعم الله علیه بنعمه ثمّ عرفها بقلبه فقد ادّا شکرا» هر کس که خداوند نعمتی به او ارزانی کند، شخص بشناسد نعمت را؛ این شناخت نعمت مهمترین مرحله است. اگر کسی عرضه پیدا کند نعمت را بشناسد به شکر هم می رسد. به حمد هم می رسد. حتی حضرت فرمود اگر به زبان هم نیاورد، دیگر مهم نیست. نه اینکه مهم نیست. بگوید باید هم بگوید. ولی می فرماید قبل از اینکه به زبان بیاورد همین که شناخت خداوند قبل از اینکه حمد کند از او میپذیرد.

مشکل بزرگ ما که نمی گذارد ما به مقام شاکر برسیم. مقام شاکرین هفته قبل هم گفتم یک مقامی هست که وقتی به آن می رسی، آن چهار تا حمله شیطان نسبت به تو چی می شود؟ خاموش می شود کم می شود. هر چه انسان شاکرتر شود آن حمله های شیطان ضعیفتر می شود. دیگر خود شیطان دارد می گوید. راهکار خودش را نگه داشته میگوید. بنابراین مهمترین مسئله و خرسنگ در رسیدن به مقام شکر، و شاکر بودن، مرحله شناخت نعمت ها است. اینکه هی انسان ذهنش را تمرین بدهد، تا این نعمتها را به بشمارد تا ببیند که «ان تعدّوا نعمه الله لاتحصواها» نمی تواند حسابش را بکند اصلاً، به هیچ وجه.

«والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئاً علی لکم السّمع و الابصار و الافئده لعلّکم تشکرون» شما وقتی از شکم مادرتان خدا خارج تان کرد، هیچی نمی دانستید. خداوند برای شما گوش که (مهمترین نعمت است) و چشم بعد فؤاد قرار داد. فواد یعنی چه؟ یعنی یک دل پاک به شما داد: «لعلکم تشکرون» شاکر باشید. الان شما اینجا نشستید دارم خدمت تان مطالبی را عرض می کنم شما دارید می شنوید. می دانید الان بعضیها که نمی شنوند میلیونها حاضر است هزینه کند برساند خودش را به شما. دهها میلیون حاضر است هزینه کند تا برسد به شنیدن. دهها میلیون هزینه کند به چی برسد؟ به دیدن برسد. به اینکه بتواند بنشیند الان یک عده هستند که نمی توانند بنشینند. باید همیشه تا آخر عمر خوابیده باشند. شما در نظر بگیرید همینطوری چقدر باید شکر بکند اینها را، مثل شما تعادل ندارند نمی توانند آرام بنشینند و گوش کنند. سرشان تکان می خورد.

چند وقت یش رفتم در مسجدی نماز بخوانم. در صف نماز بودم این نفر جلویی من که یک آقایی بود ایستاده بود این هی شانه هایش می رفت بالا با شدت. تصور کنید این چند سال باید با این شدت شانه هایش بزند. ما نمی فهمیم این یعنی چی، طرف پلکش را نمی تواند نگهدارد ضعیف است یک عضله هست یک پلک افتاده چقدر حاضر است پول بدهد که این عضله طبیعی شود برگردد سرجایش پلکش باز شود. عضله ی لب کار نکند لب آویزان شود ببین چه اتفاقی می افتد. لب بالا آویزان شود. عضله ی صورت، ابرو اینها همه عضله دارد. یک کدام شان کار نکند صورت کج می شود. گردن، همه جا. آقا این بنده ی خدا چقدر دلم سوخت. البته حضرت علی علیه السلام می فرماید: «رُبَّ مرحوم بلاء هو دواء» چه بسیار بلایی که شما دلتان می سوزد به خاطر بلا. این همان درمان اوست. این دارد درمان می شود. ولی می گوید اگر یک موقعی دیدی، حضرت فرمود در حدیث قبلی دو هفته پیش خواندیم، شما وقتی کسی را این جوری مبتلا می بینید، زود شکر کنید که شما آن جوری نیستید. باید سه مرتبه آهسته بگویید بدون اینکه کسی بشنود: «الحمدلله الذی عافانی ممّن تلاک به و لو شاء علیه» حالا شما فارسی بگویید: خدا را شکر از آنچه که ترا به آن مبتلا کرده مرا به آن عافیت داده. حالا شما فکر کنید بیست سال هی شانه هایتان بالا بپرد. دیگر چی؟ شما عزیزترین آدمها را نگاه کنید خدا رحمت کند مرحوم علامه را می فرمود: من المیزان را شبها ساعت یک نصف شب به بعد می نوشتم که لرزش دستم کمتر بود. لرزش دست.

من چند روز پیش یک اداره ای رفتم. یک خانمی آنجا کار می کرد. خانم جوانی هم بود. یقینا 30 ساله اش هم نمی شد.این بنده خدا آمد یک چیزی به من بدهد این همین جوری دستش می لرزید. پیر و جوانی هم ندارد. اگر آسیب ببیند همین جوری می شود. شما با دست لرزان چه کار می توانی بکنی؟ می خواهی بنویسی نمی توانی، یک دوستی دارم چشمش اینطور هست. این چشم همین جوری می زند. یعنی نمی توانی نگاه کنی همین جوری. تمرکز نمی گیرد که بخواهد چیزی را ببیند. حالا شما تصور بکنید ما چقدر باید شاکر باشیم . وقتی آدم اینها را می بیند می گوید اینها که نشستند غصه می خورند برای غصه هایشان خوشی زده زیر دلشان.

بعد می خواهد با من حرف بزنید می گوید : سلام آقای شجاعی، سلام علیکم بعد می خواهد با من حرف بزند یک ذره فکر می کند جمله اش را بگوید یک کلمه از کل جمله اش یادش می آید بقیه جمله یادش نمی آید؛ یعنی خداوند نعمت خیال را اگر از آدم بردارد شما نمی توانید کلمات را به کار ببرید. چون از آن سیر صعودی و نزولی را توضیح دادم وقتی که استاد از آن مقام فوق تجلی خودش می خواهد تجلی کند بیاید پایین تا بلکه به شاگرد برساند تا علم مجرد را تبدیل به صوتش کند؛ یعنی مجرد را تبدیل به ماده کند باید بتواند هر چه که می خواهد بگوید را اول چکار کند؟ تصور کند که چه می خواهد بگوید. بفهمم و بعد آن را یواش یواش بیاورم در قالب لفظ به شما تحویل دهم. فکر کن در یک مرحله از این مراحلی که من می خواهم بیایم پایین برسانم به عقل و فوق عقلم که ادراکش کنم قاعده مندش کنم فرمول دارش کنم بعد توهم و تصورش کنم فکر کن اینجا توهم و تصور من کار نکند چه اتفاقی می افتد؟ من می خواهم تجلی کنم یعنی می خواهم افاضه کنم بعد می خواهم حرف بزنم تعقل هم می کنم می دانم که می خواهم چی بگویم. به شما می خواهم بگویم، بعد که می خواهم بگویم چون نمی دانم که می خواهم در قالب تصور بیاورم آن را این نعمتها مخفی می ماند.

نعمت خیال چه نعمت باعظمتی است. همین الان من می دانم کی هستم، چی هستم ، چی می خواهم بگویم می آیم بگویم نمی توانم تصور کنم. بنابراین کلمات من بریده بریده می شود. بنابراین شما نمی توانید بفهمید من چه می خواهم بگویم. من هم نمی توانم بگویم. درک درستی ندارم. شما فکر کن الان از کلاس بیرون بروی می خواهی به خانه بروی ولی یادت برود کجا می خواهی بروی. همین. یادت برود خانه ات کجاست و کی هستی چند لحظه حافظه را خدا از انسان بگیرد. یادش برود من کی هستم؟

یکی از هم محله های ما چند وقت پیش بیرون رفته بود. بعد گم شد. زن و بچه اش گفتند که نیست. رفته . چند روز نیامده. مثلا در این محله صفائیه. بعد کجا رفته؟ شهرستان رفته. بعد آنجا از اتوبوس پیاده شده و گیج شده، بعد هی به مردم می گفته که ببخشید صفائیه کجاست! صفائیه شهرری! بعد لطف خدا یکی از همشهریهایش دیده بود. گفته بود اینجا چکار می کنی؟ گفت هیچی دارم میرم خونه. خانه شما که تهران شهرری هست. گفته بود مگر اینجا کجاست؟ من ببر صفائیه. من یادم رفته صفائیه کجاست. دوباره ماشین گرفته هفت ساعت بنده خدا را تهران برگردانده. تلفن زده بیاد ببریدش. گاهی وقت شما هم این جوری می شوید.

مثلاً فرض بفرمایید چیزی دست شماست کلیدی سوئیچی چیزی عجله هم دارید، با عصبانیت می خواهید برید، دیرتان هم شده، می بینید کلید نیست. هی بگرد اینطرف و آن طرف بعد می بینی که دست خودت است. برای من هم اتفاق افتاده.برای من هم اتفاق افتاده. امروز می خواستم فیش بحث ها را بنویسم. یک فیشی نوشته بودم، بعد گفتم فیش درس را با خودم بیارم. سه بار کیفم را گشتم. کامل گشتم. کجاست خدایا؟ من در کیف گذاشته بودم. دیگه ناامید شدم. گفتم از نو بنویسم. دوباره فیش جدید را برداشت آمدم بنویسم، خودکار توی کیف بود. دست کردم خودکارم را دربیارم دیدم فیشم کنار خودکارم هست. سه بار گشتم. شما فکر کن خدا حافظه را 5 دقیقه از انسان بگیرد ببین چه فاجعه اتفاق می افتد. گاهی وقت ها فاجعه در زندگی انسان اتفاق می افتد با 5 دقیقه گرفتن حافظه. یک موقعی در خانه کار داشتم. آن موقع که جوان بودیم. کار خیلی مهم با چه سختی مرخصی گرفتم از محل کار که دو ساعت به من اجازه بدید من بروم خانه کار مهمی دارم. خیلی احترام گذاشتند به ما اجاازه دادند سوار موتور شدم چند کیلومتر از ترافیک و شلوغی گذشتم رفتم خانه یک چای خوردم و برگشتم سر کار اصلاً یادم رفته کارم را انجام دهم. خدا اینجا روی آدم را کم می کند یعنی من یک لحظه توجه نکنم اصلاً تو هیچی. ما داشتیم در بین علما، مجتهد، مرجع تقلید صبح از خواب بیدار شده دیده هیچکدام از علومی که خوانده یادش نیست. چهل سال کار علمی کرده صبح بلند می شود هیچ بیماری هم ندارد. صبح بلندی می شود زنش را می شناسد ولی علمش نیست. کجا رفت؟ ما فیلسوف داشتیم فلسفه اش رفته. شب فرشته ها فلسفه را برده بودند. صبح بلند شد دیده فیلسوف نیست. صبح بلند شد مرجع تقلید نیست، مجتهد نیست. اصلاً هیچی ندارد. باید شکر کنیم خدا را. خیلی ابلهی است انسان وقتی غرق نعمتهای بیشمار خداست بعد بنشیند چهارتا مشکلی که برایش پدید آمده را ببیند و برای آن غصه بخورد. بعد هم خدا می بیند حالی اش نمی شود که من تو را غرق نعمت کردم حالا اگر 4تا مشکل دادم به نفع خودت است. وقتی ناشکری می کند خدا هم مشکل روی مشکل می دهد تا هی شعورت زیاده تر شود. دوباره مشکل روی مشکل. بفهم. انسان بفهمد. لذا مهمترین گردنه در مسیر انسانیت که انسان بتواند جلوی شیطان بایستد، تبعات این حمله چهارگانه را کم کند، معرفت است. معرفت از عبادت از نماز از هر کاری برتر و بالاتر است. تمام نمازها و عبادتها و ذکرها برای این است که به چی برسد؟ به معرفت برسد: «ما خلقت الاجن و الانس الا لیعبدون» مقام شاکر با مقامهای دیگر خیلی فرق می کند. اگر انسان به مقام شاکر برسد، خیلی چیزها با او آمده. برای همین عزیزان روی شکر خیلی کار کنند. خیلی تمرین کنند.

من هر وقت این روایت را می خوانم به وجد می آیم و خیلی متأثر می شوم. از ابی عبیده حظا، می گوید: من کُنت مع ابی جعفر، با امام باقر علیه السلام بودم. فی طریق المدینه در راه مدینه می رفتیم. فوقع ساجداً لله، دیدم همینطوری که داشتیم می رفتیم حضرت افتاده به سجده. چقدر این صحنه قشنگ است. آدم در حالت طبیعی که یک کار طبیعی انجام می دهد بیفتد به سجده، الان ما داریم فرد آیه سجده دار می خواند جایی که واجب است به سجده بیافتد خجالت می کشد سجده کند می گوید الان می گویند من خول هستم، من در خانه نشستم یا در جایی آیه سجده دار شنیدم باید سجده کنم باید یک چیز عادی باشد. قشنگی کار این است که این صحنه ها در زندگی اهل بیت چیز عادی بوده. یک دفعه از اسب می آمده پایین می رفته سجده. چند لحظه سجده می کرده. ببین مثلاً یک نفر از ماشین پیاده شود برود بچه اش را ببوسد. برادرش را ببوسد. سلام علیک کند. روبوسی کند . احوالپرسی کند. خیلی چیز طبیعی هست یا یک عزیزی را دیده با او ملاطفت داشته باشد ارتباط داشته باشد. معانقه کنند ببوسند همدیگر را ولی ما نسبت به خدا اینطور نیستیم. ببین چقدر حالت قشنگ است یک موقعی است دارد می رود در رانندگی یک لذتی قشنگی از نعمتهای خدا یادش بیفتد. ترمز کند. دستی را بکشد، بیاید پایین و برود روی خاک سجده کند. بعد دوباره سوار شود بعد دوباره بیاید سوار بشود و ادامه دهد و برود. چقدر این صحنه دلنشین است. می روم خانه بعداً دو رکعت نماز شکر می خوانم. اصلاً نماز شکر . ما نماز شکر کمتر می خوانیم. مسئله باید خیلی بزرگ باشد که آن هم در زندگی خیلی ها نمی کنند. نهایتاً می گویند خدایا شکرت، الحمدلله. آقا دو رکعت نماز شکر ما این کار را نمی کنیم. اصلا عادت نیست در ما که من یک ادراکی قشنگی از یک نعمت دارم: نعمت معنوی، نعمت الهی، برایش دو رکعت نماز بخوانم، خدا از من نگیر آن را حداقل. خدایا من می فهمم که تو داری با من چه کار می کنی. من می فهم که تو داری چقدر به من افاضه می کنی و لطف می کنی. من نوازشهای ت ورا در قالب مشکلها و مصیبتها می فهمم که تو مرا دوست داری. من می فهمم که خیلی دلشادم، خیلی خوشحالم از اینکه تو را دارم. از اینکه هر کس از من بدش بیاید به خاطر بدیهایم به خاطر آلودگی هایم. تو هیچ وقت از من بدت نمی آید. هر قدر من گناهکارم تو مرا دوست داری همیشه. از اینکه پشتم را خالی نمی کنی. از اینکه تو بهترین رفیق برای من هستی. «یا رفیق من لا رفیق له»، ای رفیق کسی که رفیق ندارد. ای پناهگاه کسی که پناهگاه ندارد. ای بهترین کسی که آدمهای طرد شده و تنها به او میتوانند پناه ببرند. هر که مرا رها کند یقیناً تو مرا رها نمی کنی. خدایا از اینکه تو هستی خیلی ممنونم. از اینکه تو هستی.

یکی از قشنگترین خبرهایی که قرآن داده و واقعاً دل انسان قند آب می شود، خیلی خبر خوشی است. این خبر آنقدر خوش است که بقیه اتفاقات بیفتد انسان خیلی اضطراب براش نمی دارد. اینکه «الحمدلله رب العالمین الله لا اله الا هو...» چقدر خبر خوشی است. معشوقهای شما منم. شما غیر از من کسی را ندارید در واق.ع قیمتهای دل همه تان من هستم. خیلی مژده ی بزرگی است. بالاخره آدم تکلیفش روشن است. من باید در این دنیا عاشق چه کسی وچی باشم؟ چه جور دلدادگی داشته باشم؟ دلم را به کی بسپارم؟ در نظام محبتی من باید تکلیف دلم روشن بشود دلم را به کی بسپارم. چقدر خوب است خدا تکلیف ما را مشخص کرده. می گوید دلت را به من بسپار. عاشق من باش. من بهترین رفقم برای تو. بهترین معشوق برای تو هستم. هیچ وقت تنهات نمی گذارم. به بلندایی که خلقت کرده ام دوستت دارم. چقدر ابراز علاقه و عشق خدا به ما قشنگ است. آدم به وجد می آید این خبرها را می شنود. «الله لا اله الا هو الحیّ القیوم» دیگر از این قشنگ تر که حی القیوم است؛ یعنی دلبری هست که هیچ وقت نمیمیرد. همیشه هست. خدایا شکرت که تو هستی. خدایا شکرت نمی کنیم بری نعمت هایت فقط، ازت تشکر میکنیم که تو هستی. تو مال مائی. تو ما را خلق کردی. ما را با خودت آشنا کردی. از اینکه ما را دوست داری از تو ممنون هستیم. از اینکه اجازه دادی دوستت داشته باشیم بشناسیم ترا، راجع به تو بشنویم راجع به تو مطالعه کنیم. از این که اجازه به نماز دادی،، مسلمانیم، رسول الله را به ما دادی، قرآن را به ما دادی، اهل بیت را به ما دادی. اگر آدم همینطوری بشمارد چقدر شادی می آورد برای آدم.

از اینکه ما ولایت داریم، از اینکه حضرت عبدالعظیم را داریم، حضرت معصومه داریم امامزاده ها را داریم شهدا را داریم زیارت شان می آییم. می گوید شما یک زیارت که بروید آن مزور را مدیون کردید. مزور هم باید بیاید به زیارت شما. ادبش این است دیگر. ادبش اینکه آنها هم باید بیایند به زیارت شماها، اینجا خودشان قبرهایشان را کاشتند در دل ماها. اول آدم باید قبرها را در دل خودش گیر بیاورد تا بعد در خاک و زمین. قبرها را کاشتند: «قبورکم فی القبور» در شرح جامعه کبیره می رسیم، «قبورکم فی القبور» قبرهای شما در قبرهاست «انفسکم فی النفوس» جان شما در جان آدمهاست. یعنی خدا سیدالشهداء را همین جا گذاشته است. پیغمبر را همین جا گذاشتند امیرالمومنین را همین جا گذاشتند. چه سینه ای! خیلی مبارک است. قدر سینه هایتان را روح هایتان را بدانید. خیلی بزرگ است که خدا در آن است. خیلی بزرگ است که محبت اهل بیت، فرشته ها در آن است. تک تک این محبتها همه ی شماها را طلبکار می کند. یعنی این محبتها نه اینکه طلبکار به معنای طلبکار، بلکه نمی شود شما آنها را دوست داشته باشی، آنها دوستت نداشته باشند. می شود؟ شهدا را دوست داشته باشی، با آنها انس بگیری رفیق شوی، چقدر عظمت دارد اینها. وقت گذشت. می خواستم حدیث کامل بخوانم برایتان. بماند برای بعد.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.