جلسه 008 - شکر
شماره جلسه
8
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1378
ماه
12
روز
1
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - شکر

این ها باید دیده بشود و ما نباید به هیچ وجه کمالات دیگران، ارزش‌هایشان را و تأثیراتشان را بپوشانیم. این پوشاندن که نوعی کفران هست، درواقع پوشاندن خودمان هست و محرومیت خودمان هست. یک اصل در شکر ازمردم این است که اگر ما بخواهیم وظیفه مان را درست انجام بدهیم و خدایی ناکرده دچار کفران نشویم، این است که هر کس که با ما ارتباطی دارد و هر کس که با ما زندگی می کند و هر کس که با ما برخورد می کند، ما باید کمالاتش را ببینیم و آن کمالات را ظهور بدهیم. قیمت های آدم ها و تأثیراتشان را ابراز کنیم و «امّا بِنِعمَتِ رَبِّکَ فَحَدِّث» قرآن می گوید: هر نعمتی که خداوند به تو داد آن را بیان کن. این که الان در اجتماع یک قاری قرآن باشد که با قرائتش گرمابخش یک محفل است، نعمتی است که خدا به من داده است هر چند که شاید تا به حال پای قرائت قرآن او هم نشسته ام. ولی همین که می دانم یک همچین وجود مبارکی هست و وقتی با او برخورد می کنم به سهم خودم باید از او چه کار کنم؟ قدردانی کنم و این را ظهور بدهم. این یک نعمت است. فقط اینجور نیست که ما خودخواهانه کسانی که با ما هماهنگ هستند و به ما خدمت می کنند را ببینیم.

هر کس هر جای این عالم هست، اگر تأثیر خوب و مثبتی دارد، قابل شکرگذاری و قابل تشکر است. باید این را هم ابراز کنیم. فرق نمی کند کافر باشد یا مسلمان، ما باید این ذهنیت و تمرین را داشته باشیم که هر جایی کمالاتی وجود دارد، این کمالات دیده بشود و ابراز بشود و از آن تشکر بشود. همین که یک کسی می تواند یک کمالی را تولید کند،یک کاری را تولید کند که دیگران از آن استفاده کنند ولو قصدش هم پول درآوردن بوده، قصد شخصی داشته است یا هر چی...! باز قابل شکر است.

شما نگاه کنید، مرحوم فیض در کتاب نکاح، کتاب ازدواج "مهجة البیضاء" می‌فرماید: خداوند به هر کسی که ازدواج می کند اجر می دهد. خوب، دختر و پسر می‌خواهند به خاطر رفع نیازهای خودشان ازدواج کنند. ولی خداوند می فرماید: هرکس که ازدواج کند مورد رحمت خداست و اجر دارد. چرا اینجوری هست؟!

خود مرحوم فیض می فرماید: برای اینکه در نظام کلی جهان این ازدواج به هدف خلقت خدمت می کند که تکثیر و نگهداری نسل انسان هاست. بنابراین در نزد خدا یک کار خوب جدای از اینکه شخص چه غرضی داشته باشد، خوب است و خداوند برایش اجر درنظر می‌گیرد، ولی اگر انسان اخلاص داشته باشد و برای خدا کار انجام بدهد، آن یک اجر جداگانه و ویژه‌ای دارد. پس ما باید کفر را در ارتباط با دیگران در خودمان نابود کنیم.

افرادی که به ما نزدیک می‌شوند به جای اینکه تحقیر بشوند و لِه بشوند، قیمتشان را باید بهشان اعلام کنیم. نه اینکه ما قیمت‌های خودمان را به آن‌ها اعلام کنیم، یا کمالات خودمان را به آن‌ها معرفی کنیم. بلکه این روح را باید بر خودمان حاکم کنیم که در ارتباطاتی که با افراد داریم، توانایی ها و کمالات و خوبی های دیگران را ابراز کنیم و آن را نشان دهیم.این شکر است. تشکر هم هست. شما به زبان بیاورید یا اینکه تعریفش بکنید.آن خوبی را اظهار کنید. این شکر هست.

متأسفانه چون همه ی ما از نظر طبیعی گرایش به کفر داریم، نه از نظر فطری. از نظر چی؟ طبیعی گرایش به کفر داریم، معمولاً در برخورد با آدم ها متاسفانه نقاط ضعفشان بیشتر جلوی چشممان می آید تا نقاط قوّتشان. عیب ها معمولاً جلوی چشم می آید، در ذهن می آید، در دل می آید تا خوبی و کمالات آن‌ها. برای همین هم اکثر قضاوت‌های ما در مورد اطرافیانمان از پدر و مادر و همسر گرفته تا فرزند و فامیل و غریبه ها، اکثر ارزیابی ها ما در مورد دیگران غلط است! چرا؟ چون آمیخته با نوعی کفر است. آمیخته با نوعی کوری و پوشاندن است.

در دیدن دیگران توسط ما تنگ نظری و بخل وجود دارد. اینکه انسان تمرین کند که شبیه خداوند تبارک و تعالی باشد. خداوند صفتش در این رابطه چی بود؟ شکور، بسیار شکرکننده. ما هم باید همین طور باشیم. یعنی طوری خودمان را تربیت کنیم که در ارزیابی دیگران بیش از اینکه نقاط ضعفشان را ببینیم، نقاط قوتشان را ببینیم. یعنی در مجموع کمالات را ارزیابی کنیم. همان‌طور که ما فطرتاً این کار را دوست داریم و طبیعتاً این کار را نمی کنیم. چون بیشتر متأسفانه طبیعت‌گرایی می کنیم. اما فطرت ما یعنی آن بعد خدایی ما، کار خدایی را قبول دارد و دوست دارد که همان کار خدایی در مورد خودش بشود. مثلاً شما نگاه کنید اگر ما الان برویم قیامت، همین الان صحنه قیامت بر پا بشود، می خواهند ما را ارزیابی کنند. اگر بخواهند مداقه بکند و ارزیابی دقیق باشد، چیزی برای ما از عمل صالح باقی نمی ماند. ولی ما می گوییم که خداوند تبارک وتعالی سرهم، در جمع، کلی، بالاخره بگردد در ما یک کمالی پیدا کند و آن را دستاویز قرار بدهد که ما را کجا ببرد؟ ما را بهشت ببرد. این کار را با ما بکند. یعنی حس فطری ما به ما می گوید که اگر روز قیامت شود واگر قرار باشد، درحساب گناهان که هیچ،بماند، در حساب همین نماز خواندن های توهین آمیزی که ما به خدا دادیم،همین روزه هایی که درآن پر ازفحش است وعبادت ها وکارهای دیگرمان مداقه می کنند، ما را بیچاره می کنند. کف آن هیچ چیز برای ما نمی ماند. همین ها را اگر بخواهند ارزیابی کنند ما خیلی شرمنده می شویم.خیلی خجالت می کشیم. اما ته قضیه، فطرت ما می گوید خدایا،من که خودم چیزی در خودم سراغ ندارم،بالاخره بگرد ویک چیزی در وجود ما پیدا کن،دست بگذار روی آن.بگو که مثلاً بیا برو بهشت.بعضی ها که اوضاعشان خیلی خراب تراست،یعنی خودشان هم می دانند،چون «إقراء کِتابَک» است دیگر،اصلاً خودش نگاه می کند،نمی تواند بگوید که مثلاً من یک چیزی دارم! خودش می داند که هیچی ندارد و همه اش گناه دارد.

این جور آدم ها دروغ هم نمی توانند بگویند،یعنی آنها تخیّل این که در وجود خودشان یک چیزی باشد را هم ندارند.خودشان را هم نمی توانند گول بزنند.بعضی ها خودشان را گول می زنند! به یک نفر گفتند تو چقدر زشتی! گفت من خوشگل بودم؛در بیمارستان عوض شده ام! این آدم خوشگلی را توهّم می کند. اما به یه کسی می گویند که شما مثلاً فلان طور هستید...! اصلاً خودش می داند،دروغ هم نمی تواند بگوید،توهّم هم نمی کند.

در حدیث داریم این افراد روز قیامت به خداوند عرض می کنند که،خدایا ما که مسلمان بودیم " لا الله الاّ الله " می گفتیم،واقعاً تو را قبول داشتیم. خدا می گوید درست است. می گویند: پس چرا می گویی ما جهنم برویم؟! خدا می فرماید: خوب شماها گناهان زیادی دارید،این همه گناه! این ها را که نمی توانید انکار کنید. می گویند: نه! خداوند می فرماید: برای اینکه گناهکارید و آلوده به گناه هستید،می گوییم بروید جهنم.

اینها می گویند:خدایا ما گناهان زیادی داریم، اما گناه ما بزرگتر است یا عفو تو؟ می فرماید: عفو من. میگویند: گناه ما بزرگتر است یا مغفرت تو؟!میفرماید: مغفرت من. گناه ما بزرگتر است یا رحمت تو؟خداوند می فرماید:رحمت من! آنها می گویند: وقتی اینچنین است به رحمتت،به مغفرتت وبه عفوت ما را ببخش.

دوشنبه ها می خوانیم: "اِنُّهُ لا تّضَرُکّ المَوهِبَهُ و لا تَنقُصُک اَلمَغفِرَةّ " (به تو ضرر نمی زند اگر ما را ببخشی ).

اینجا توسل دیگر به خودم نیست ،به طرف مقابل است. هر دو سیستم،ما فطرتاً این را داریم.بنابراین باید حتماً دقت کنیم که اگر می خواهیم با دیگران برخورد کنیم،اگر می خواهیم خدا با ما اینچنین برخورد کند،ما باید هر دو روش را در برخورد با دیگران داشته باشیم.

اگر واقعاً در آدمی کمالی وجود دارد،زیبایی وجود دارد،آن را بالا بیاوریم.آن را اصل قرار بدهیم.مسلمان بودن،شیعه بودن،لا الله الا الله گفتن،موحد بودن، این ها بالاترین قیمت هاست.بنابراین صرف اینکه یک نفر گناه کار است، معصیت کرده، اشتباه کرده و تقصیر دارد، دلیل نمیشود ما خیلی راحت او را زیر سوأل ببریم یا طردش کنیم.

چون این فرد هر چه که هست یک سلسله کمالاتی دارد که مجموعه ی این کمالات از ضعف هایش بیشتر است.آن کمالات چیست؟ شیعه است، مسلمان است، موحد است، خدا را قبول دارد.اینها خیلی بزرگ است.می گویند خیلی گناه دارد! حالا گناه هم دارد،اما این گناهان در مقابل آن چیزهایی که دارد،آنقدرعظمت ندارد!

بنابراین ما در ارزیابی هایمان از آدم ها و از شخصیتشان حتماً دقت کنیم و ضعف هایشان را نگاه نکنیم. چه چیزهایی را نگاه کنیم؟ نقاط قوّت. گاهی ضعفی هم هست! به خصوص در بحث ازدواج. سوء تفاهم نشود! یک موقع ضعفی هست که با نظام خانوادگی سازگاری ندارد. یعنی اصلاً نباید باشد!

فرض بفرمایید شما رفتید تحقیقات کردید از یک دختر خانم که شرایط خوبی دارد، اما آدم عصبی است. این صد درصد به درد نمی خورد! در بحث میثاق گفتیم،که پسر عصبی است یا سوء ظن زیاد دارد، به درد ازدواج نمی خورد.صفت هایی که خط قرمز شخصیت هاست اصلاً نمی شود برای ازدواج بهشان نزدیک شد.یک آدم است که مثلاً،خیلی بدبین است،خیلی گیر می دهد، خیلی سؤال می کند و خیلی...... این فرد برای ازدواج به درد نمی خورد.

یک موقع است، حالا دیگر من ازدواج کردم،حالیم نبوده ازدواج کردم، دیگر به بیخ ریشمان بسته شده است! باید چه کار کنیم؟ تحمّل می کنیم.خوبی هاشون رو می بینیم. یک وقت هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است. بداخلاقه،یا مثلاً پسره خسیسه، بخیله.در دوران عقد اگر یک کسی بخیل باشد ما می گوییم، همین الان قیچی این رابطه را بزن!چون بخل به راحتی درمان نمی شود.سوءظن به راحتی درمان نمی شود.بداخلاقی به راحتی درمان نمی شود. این جور جاها آدم هرجای ضرر برگردد،منفعت است.در دوران عقد که باشد،اصلاً ما می گوییم جلو نروند.

این عیب ها، عیبهایی است که آدم نظام زندگی را می سنجد،می بیند که این شخصیّت متناسب با این نظام زندگی هست یا نه؟ اگر نه، این بحث دیگری ست.ولی گاهی غیر از مسئله ی انتخاب است،و مربوط به روابط فردی نیست. در روابط فردی چه کار می کنیم؟ می خواهیم. حالا دیگر زندگی شده است،دیگر این پدرمه، مادرمه، خواهرمه، برادرمه، همسرمه. الان همسرم شده است.

در این طور موارد ما باید همیشه چه چیزی را نگاه کنیم؟ نقاط مثبت و نقاط قوّت را ببینیم.حتی در مورد خودتان هم ممکن است اشتباه بکنید.متأسفانه خیلی ها هستند در مورد خودشان هم اشتباه می کنند.یعنی حمله از سمت راستی که شیطان می کند فقط دین نیست.نقاط مثبت هم هست.خیلی وقت ها شیطان از سمت راست که حمله می کند،نقاط قوّت تو را پیش خودت ضعیف می کند. از نظر شخصیّتی تو را پیش خودت کوچک می کند،لِهَت می کند، به خاطر یک یا چند گناه،چند تا اشتباه.

چرا به تو این حمله را می کند و باعث می شود اعتماد به نفست را از دست بدهی؟ چرا این کار را با تو میکند؟ برای اینکه اگر کسی اعتماد به نفسش را از دست داد، دیگر روی پاکی را نمی بیند. کارهای پاک وعالی،کارهای زیبا و معنوی،حرکت های بزرگ و تصمیمات بزرگ را در زندگی اش از دست می دهد،ضعیف میشود.لذا خیلی جاها اگر شیطان به شما حمله کرد و خواست قیمت شما را پیش خودتان هم پایین بیاورد،باید انسان یک خود باوری داشته باشد.

برای همین هم قرآن می گوید: «یا ایها الذین آمنوا» شما می گویید چی؟ لبیک. یعنی من مؤمنم،کافر که نیستم،کمال خودم را می دانم.محبّم،شیعه هستم.رد نکنیم این ها را. یک موقعی فرض بفرمایید چهار تا اشتباه و خطا، چهار تا گرفتاری و آبروریزی ممکن است برای ما پیش بیاید.اینطور نشود که،الان می خواهم دیگر خودم را بکشم! می خواهم آتش بزنم.پس کمالات خودمان را ببینیم بدون آنکه مغرور شویم و فخری به دیگران بفروشیم.

کمالات دیگران هم خیلی مهم است که دیده بشوند. قدرتهایشان، کمالاتشان، نقاط قوّتشان، و خوبی هایشان. تشکر کنیم. ابراز کنیم. اینها را یادمان نرود. مرحلهی بعد، شکر از خداوند تبارک و تعالی است که ما باید به خاطر دیگران که کمالاتی دارند از خدا تشکر کنیم. خدایا تو را شکر می کنیم که، پدر من این کمالات را دارد. مادر من این کمالات را دارد. نه این ضعف ها را، این کمالات را! شکر که همسر من این خوبی ها را دارد. خدایا شکرت که این پدر،مادر،این فرزند را به من دادی.هرکس، هرکس در زندگی ما نقشی دارد از خداوند به خاطر آن نقش تشکر کنیم و نعمت هایی که خداوند نهایتاً به خود ما میدهد، از آنها هم مستقیم تشکر کنیم. شکر خدا را به جا بیاوریم.

فرمایشی از امام سجاد هست،در مورد شخصیّت آدم های شاکر که اهل شکر هستند.آدمهایی که اهل شکر هستند و قدر نعمت های خدا را می دانند. می فرماید که «إنَّ المُؤمِنَ لَیَشبِعُ مِن الطَعام فَیَحمَدُ الله فَیُأتیهِ مِنَ الأَجر ما یُؤتی الصائِمِ القائِم أنَّ الله شاکِرُ یُحِبُّ الشاکِر » می فرماید مؤمنی می نشیند سرغذا، غذا می خورد.نوشیدنی ایی می خورد،خدا را شکر می کند.الحمدالله می گوید، حمد الهی را به جا می آورد.می گوید تا گفت الحمدالله،یعنی فهمید که این نعمت از چه کسی به دستش رسیده است? از خدا. اگر می خواست می توانست نباشد. می شد نباشد.این یادمان نرود که اگر خدا می خواست می شد که نباشد. در همه چیز این سؤال را باید بکنیم.به همه چیز توجّه داشته یاشیم.

اگر به خوبی حمد را به جا آورد،می گوید خداوند به این شخص اجر کسی را می دهد که اصلاً غذا نخورده،روزه گرفته است و شب را هم تا صبح به عبادت پرداخته است.برای خدا این بهتر است که کسی روزه بگیرد و نماز بخواند اما اهل شکر نباشد،یا کسی که همان نمازهای واجبش را بخواند، روزه هم نگیرد (البته روزهی مستحبی)،اما مثلاً غذا بخورد،و خدا را شکر کند.کدام بهتر است؟شکر بکند.

مسئله ی شخصیت شاکر، خیلی کلیدی است در سیر و سلوک درآخرت، که توضیح بیشتری میدهم، فوق العاده مهم است که بدانیم چقدر اهمیت دارد که ما باید تمام شخصیتمان را مشحون و مملوء از شکر وسپاسگذاری کنیم.باید تمرین کنیم،کلمه شکر را، الحمدالله را در هر چیزی، دائماً ببینیم. دائماً فعال باشیم.نعمت ها را،کمالات را ببینیم.

«أَحَقُّ النّاس بِالنِّعَم أشکَرَهُم لَها وَ نِعمَةُ لاتُشکَر خَطیئَةُ لا تُغفَر» حضرت می فرمایند که :شایسته ترین و محّق ترین آدم ها به اینکه خدا به آنها نعمت بدهد،کسانی هستند که قدر نعمت را می دانند و شکر می کنند. شکر نعمت ها را به جا می آورند. اینطور نباید باشد که مدام به ما تذکّر بدهند که تو چه نعمت هایی داری، خودمان فعّال شویم،کار کنیم و نعمت های خدا را به یاد بیاوریم.

اگر کسی همین که بفهمد خدا به او چه نعمت هایی داده است،به زبان هم نیاورد، خداوند می گوید، همین که فهمید قبل از اینکه بخواهد بگوید الحمدالله، من نعمتش را زیاد می کنم. افزایش می دهم. چون گفتیم طبق قاعده، هر وقت شکر آمد چه چیزی پشتش هست؟ زیادی هست. هر وقت کفران آمد چه چیزی پشتش هست؟ عذاب است. غصّه است.فشار روانی و لِه شدن است.

بنابراین باید تمرین کنیم که نعمت ها را ببینیم.خیلی تفکّر خوبی است که انسان بنویسد.اصلاً یادداشت کند.قلم و کاغذ بردارد و مثلاً موقع های عصر شروع کند به نوشتن. از زیبایی های پدر و مادر، فرزندان و همسر و زندگی. همین جور بنویسد...

شغل، تحصیلات، هر چی که هست. هر چی که درخانه هست. اصلاً انسان تمرین بکند. دائماً نگاه کند و شکر کند.نعمت آب، نعمت برق، نعمت گاز و نعمت های دیگر. دائماً ببیند و شکر کند.

می گوید مستحق ترین آدمها برای اینکه خداوند نعمت هایشان را افزایش دهد،کسانی هستند که شکر بیشتری را به جا می آورند. و بعد نکته دوم خیلی خطرناک است.می فرماید: « نِعمَةُ لا تُشکَر» نعمت هایی که شکرش به جا آورده نمی شود،گناهی است که بخشیده نمی شود. گناهی است که بخشیده نمی شود. ماچقدر گناه نبخشیده داریم؟ چرا؟ اصلاً احساس نمی کنیم، نمی بینیم که بخواهیم تشکر کنیم. این خیلی بد است.

یک سؤال دیگر، خود قرآن گفته شما نمی توانید نعمت های خدا را حساب کنید.چه کار کنیم؟ امام سجاد در صحیفه می فرماید که: سپاس خدای را که اظهار عجز از شکر را به عنوان شکر از بندگان خودش می پذیرد. خدایا ما نمی توانیم شکر تو را به جا بیاوریم. هر چه شد به جا می آوریم، هر چه شد می بینیم، هرچه شد می فهمیم، هر چه شد باید این کار را بکنیم.

اما یک سلسله از چیزهاست که نمی فهمیمش، نمی بینیمش. می گوییم خدایا به آنها هم تو را شکر می کنیم. عاجزیم از شکر. « الحمدالله علی کُلِّ نعمة » «الحمدالله علی کلِّ حال » چقدر این کلمات قشنگ است. خدا را در هر حالی شکر می کنیم. خدا را بر همه ی نعمت های نعمت هایش شکر می کنیم.

ولی خیلی خطرناک است انسان نعمت داشته باشد،نعمت مخصوص و ملموس، نعمت مهم، به خصوص و به

خصوص نعمت های معنوی مثل ایمان، خدا، مثل توحید و معنویت، مثل ائمه و امام زمان(عج)، چیزهای دیگر و امکانات معنوی دیگر،و قدردان آنها نباشد. ناسپاس باشد. می گوید این گناهی است که بخشیده نمی شود. چون فردای روز قیامت افراد آنقدر شعور ندارند،اگر هم نهایتاً بگوییم خدایا گناهان ما را ببخش. از گناهانی که کردم توبه می کنم. به ندرت آدمی پیدا می شود که از کفران ها وناسپاسی های خودش استغفار کند.یعنی بفهمد که گناه کرده است.من قدر ندانستم از پدر و مادرم،قدر ندانستم از همسر وفرزندم،قدر ندانستم از خیلی نعمت های زیادی که خدا به من داده است. قدرشان را ندانستم. قدر ندانستم یعنی چه؟ یعنی با وجودی که آنها را داشتم، همیشه احساس بدبختی و شکست، بی چیزی و عقب ماندگی و تاریکی می کردم. اینها ناسپاسی ست. این ها گناه است. این احساس ها احساس شیطانی ست که سراغ ما می آید.

فرمایش از امیرالمؤمنین علیه السلام است در مورد افزایش نعمت ها. می فرمایید: اگر خواستید نعمتی را نگه دارید شکرش را به جا آورید تا برایتان بماند.

« لَن یَقدِرُ أَحَدُ عَن یُحَصِّنَ النَّعَم بِمِثلِ شُکرا » قادر نیست، هرگز قادر نیست،کسی که نعمت ها را نگه دارد به مانند شکر کردن، با چیزی مثل شکر کردن. یعنی شما با چیزی مثل شکر کردن نمی توانید نعمت ها را نگه دارید. نه بدست بیاورید، بلکه چی؟ نگه دارید. اگر می خواهیم از دستمان نرود دائماً شکر کنیم. ببینیمش و شکر کنیم. در یک فرمول دیگر حضرت می فرماید: نعمتهایی که خداوند تبارک وتعالی به شما می دهد، آن چیزهایی که از دستتان رفته است، صبر کنید تا برگردد. آن چیزهایی که الان دارید و می خواهید از دست ندهید، برایش چه کار کنید؟ برایش شکر خدا را به جا بیاورید.

لذا در یک فرمایش دیگری هم از امام باقر (علیه السلام) از قول پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلّم) نقل می کنند که: «أسرَع الذُنُوب عُقُوبَتاً کُفرانُ الِنعمَةَ» سریع ترین گناهان از نظر عقوبت که زود سراغ انسان می آید، نتیجه اش و عقوبتش این است که انسان کفران نعمت بکند. این خیلی خطر ناک است. برای خدا ناز نکنیم. برای هیچ کس. همین که دائماً هر چیزی که به ما می دهند می گوییم نه،یک چیز بهتر... یک چیز بهتر.همیشه در آرزوی چیزهایی هستیم که نداریم،به جای اینکه لذت ببریم از چیزهایی که داریم.

می گوید این شخص به آن چیزهایی که ندارد همیشه نمی رسد ولی یک چیز در او همیشه اضافه می شود.آن چیست؟ حسرت، محرومیت، از دست دادن چیزهایی که دارد. لذا اینطور آدمها وقتی از نظر شخصیتی ارزیابیشان می کنی،همیشه می گویند ای کاش قدر فلان کس یا فلان چیز را می دانستم. ای کاش قدر می دانستم،ای کاش شکر خدا را به جا می آوردم.ای کاش پس نمی زدم وخوبی هایش را می دیدم،ای کاش کمالاتش را می دیدم.و هزار ای کاش دیگر.

می فرماید خیلی عقوبت کفران زود می رسد،عقوبت کفران هم چی هست؟ گفتیم کفران چی دارد؟ عذاب و محرومیت دارد. درد سر وگرفتاری و غم وغصّه با خودش می آورد.برای همین قرآن می فرماید: «لا تَأسَوُا عَلی ما فاتِکُم » هر چیزی از دستتان رفت افسوس نخورید.هر وقت گفتیم فلان چیز از دست رفت،به جای اینکه بخواهی بنشینی وغصّه بخوری که چرا فلان چیز را از دست دادم.بشین در مقابل خدا،بگو خدایا شکرت که این همه نعمت های دیگر را هم دارم. خدایا شکر.

اما اگر چیزی از دست رفت، نشستی و غصّه اش را خوردی،ناشکری کرده ای. خود خداهم می گوید «لاتَعسَوُا عَلی ما فاتِکُم » اگرچیزی رفت دیگر افسوسش را نخور.عصبانی نشو،ناراحت نشو. ماشین است تصادف می کند.ظرف است، می شکند.آدم است می میرد. چیزهای موقّت، هرچی که شد! هر چیزی که اتفّاق افتاد! به چیزهایی که هست انسان باید ببیند وشکر بکند. این رمز شادی یک مؤمن است.

برای همین مؤمن نسبت به آینده اش اصلاً اضطراب ندارد. چرا اضطراب ندارد؟ یک مثال بزنم. ائمه به ما یاد دادند اگر می خواهید اموالتان را نگه دارید همیشه یک جا نگذارید.درکار تجارت می گویند چندتا انبار داشته باشید، جنس هایتان را پخش کنید. چون اگر یک انبار آتش بگیرد همه ی سرمایه از بین می رود.می گویند جاهای متعدد بگذارید،که اگر یک دانه شان آسیب دید یک مقدار،یا حادثه پیش آمد،جای دیگر شما ذخیره داشته یاشید.

این کار عاقلانه ایست دیگر. اگرمی بینی یک حادثه ای قرار است اتفّاق بیافتد،باید چه کار کنی؟ پشتوانه وذخیره داشته باشی.مثل همین کار خوبی که الان در بیمه هست.افراد خودشان را بیمه می کنند.پشتیبانه است.مثلاً می گوید اگر رفتم و تصادف کردم یا خدایی ناکرده زدم به کسی،چون بیمه کردم پشتوانه دارم. خوب آدم آرامش بیشتری در رانندگی دارد.این میگه من آینده بینی دارم.میگویند می خواهی بیرون هم بروی،پولهایت را در یک جا نگذار.یک مقدارش را بذار در این جیب،یک مقدارش را بگذار در آن جیب،یک مقدارش را هم بگذار در کیف.هان! چند جا پول داشته باشید.یک موقعی می بینید کیفتان را می زنند،می گویی من ذخیره دارم،مثلاً در جیب کاپشن و کت و مانتوم پول هست.

قدیمی ها خدا رحمتشان کند من یادم هست،که پیرزن های قدیمی،!می گفت محمّد جان،بیا برو برای من یک دانه مثلاً نون بخر وبیاور.ماهم بچّه ی خوبی بودیم واقعاً.خدا وکیلی بچّه ی خوبی بودیم،می گفتیم باشه.بعد یک دفعه نگاه می کردم،می دیدم چادرش را برمی داشت،گوشه ی چادرش را باز می کرد،چند تا سکه آن موقع مثلاً یک قرون خیلی قیمت داشت.یه دونه یک قرونی یا دو زاری و پنج زاری می داد.می دیدی انقدرسکه گره زده دور چادرش! باز می کرد و پول می داد.یک موقع در جیبشان بود.گاهی این پیرمرد ها ما را می دیدند،صدا می کردند.کلایشان را برمی داشتند ویک چیزهایی را گوشه و کنار کلاهشان جا می دادند. بالاخره جاسازی می کردند.

حالا وقتی آدم چند تا جا دارد،خیالش راحت است.می گوید هست. اگر این نابود شد،آن دیگری هست.مؤمن وقتی خدا را دارد،به عنوان مرکز نعمت هیچ وقت دچار اضطراب نمی شود. فقط آدم های کافر هستند که نسبت به آینده دائماً دلشوره دارند.

مؤمن توکّل دارد.می تواند به خدا تکیّه کند. کافر نمی تواند توکّل بکند.برای همین همیشه بزرگترین حرکت های تاریخ را خداوند به فقیرترین آدم ها و تنهاترین آدم ها داده است.یعنی شما هیچ وقت یک پیغمبر را نمی بینی که خداوند او را با دست پُر جلو برده باشد.اول پدر ومادرش را ازش گرفته است.

اگر زندگی انبیاء را شما نگاه کنید،شروع شان یتیم بوده اند.امیرالمؤمنین یتیم،پیغمبر یتیم،امام خمینی یتیم و... اول این را ازشان می گیرد. یعنی خیالت راحت باشد،پدر ومادر نداری،که هی به آنها تکیه نکن.به این چیزها تکیه نکن.پول را هم ازشان می گرفت.امکانات هم ازشان می گرفت،که خبری نیست.ثروتم نیست پیغمبر.خدا می گوید حالا پیغمبری که باش! می گوید خدایا اصحاب ما گرسنه اند،ما دین آوردیم برای مردم،بالاخره این چه جور خدایی ست که نمی تواند چهار تا پیرو ما را سیر کند؟! خدا می گوید سیر نمی کنم ببریدشان در شعب ابی طالب،خوب حالا چه کار کنیم.یک دانه خرما را ببرید بدهید به ده نفر بخورند. یعنی خرما رو بزنه تو دهنش،بعد اون یکی بزاره تو دهن اون،تا......سه سال.

خودت را لوس نکنی که ما ایمان آوردیم ونمی دانم الان باید چنین و چنان شود. خدا بخل ندارد که به ما کمک کند. چرا ما در تنگنا قرار می گیریم؟ می گوید برای اینکه تو یاد بگیری بتوانی به من تکیه کنی. من را ببینی.بتوانی توکّل کنی. اینکه انتظار نداشته باشی، مثلاً کسی می خواهد برود یک جا کار کند، می گوید همه ی امکانات کاری باید فراهم باشد تا من بیایم فلان کار را انجام بدهم.تو به درد این کار نمی خوری عزیزم.نه! خوب،میگن این قسمت مدیریت فلان با شما باشد.می گوید حقوقش چقدر است؟ امکاناتش چقدر است؟ مزایایش چقدر است؟ و... از این نیروهای اینطوری هست.

اصلاً تو را می خواهیم چه کار؟ تو باید بتوانی با سختی ها بسازی.ائمه،انبیاء، اولیاء خدا،همیشه دست خالی،بی چیز،بی کس و تنها شروع کرده اند.همه همین جوری بودند. بروید زندگی نامه ها را نگاه کنید.خدا می گوید شما باید بتوانید من را ببینید و به من تکیّه کنید.لذا مؤمن اصلاً نسبت به آینده حمله ی (شیطان) از جلو را ندارد.دلشوره ی اگر شوهرم بمیرد.اگر زنم بمیرد.اگه بچّه ام اینجوری بشود.اگر تصادف بکنم،اگر شغلم را از دست بدهم، اگر بیرونم کنند.

اگر اضطراب گرفتی،معلوم است هنوز خدا راقبول نداری.اگر بیرون مان کنند چکار کنیم. دقّت کنید،کسانی که می خواهند ازدواج بکنند،آقایان ما می خواهند ازدواج کنند،متأسفانه خیلی هایشان این کفر درشان هست.می گوید باید خیلی شرایط فراهم بشود تا من ازدواج کنم.باید لیسانسم را گرفته باشم. این کفر در خانواده ها هست که می گویند لیسانست را بگیر بعد ازدواج کن. این الان احتیاج دارد ازدواج کند. لیسانس بگیرد؟ میگویند سربازی باید بروی! ما در میثاق گفتیم سربازی هم لازم نیست کسی رفته باشد. به شرط اینکه شرایط دیگر را داشته باشد،نه از این منگل های خل باشد که فردا برود پایش را بگذارد روی پایش بگوید که مثلاً پدر زنه باید خرج ما را بدهد.اگر نه، آدم فهمید یک جوان شایسته ی کاری است.بچّه ننه نیست.واقعاً ایمان دارد.مرد است.حالا سربازیش هم شش ماه مونده یا نرفته باشد. لیسانس هم نگرفته باشد. الان شغل ندارد. فعلاً عقد بکنید، بعد حالا،با برکت این عقد شغل بدست می آید.اصلاً خداوند برکت را با زن می دهد،با بچّه می دهد.اگر مثلاً می خواست برود در بازار کار شغل گیر بیاورد،مجّرد که بود کمتر احتمال داشت شغل پیداکند. شما اگر متأهل باشی «یَدُ الله مَعَ الجَماعة» در حدیث داریم خدا به زن وبچّه ی مرد رحم می کند که به مرد شغل می دهد و درآمد می دهد.اصلاً خود زن یک شفیع است.

خدایا من این کنیز تو را به ازدواج خودم درآوردم،می خواهم شرمنده اش نباشم و مردی باشم که بتوانم ازش پذیرایی کنم،به درستی خداوند رحمت می کند. این ترس از ازدواج کفر است.می فرماید یکی از بدترین سوء ظن های این است که انسان در ازدواج سوء ظن داشته باشد.نمی شود که در حرکت های خوب زندگی سوء ظن داشته باشد که نمی شود. .مؤمن وقتی شاکر است. وقتی نعمت ها را می بیند. حمله از جلو ندارد.حمله از عقب ندارد. اصلاً حمله ندارد. یعنی کاملاً در امان است.

حالا شما نگاه کنید ظرافتی را که می خواهم بهتان بگویم.خیلی نکته ی مهمی است.خوب دقّت کنید که انشاالله این در تمام عمق و وجودتان برود. «لَأَقعدن لّکُم صِراطَکَ المُستَقیم» سه بار(حتماً) در ترجمه دارد. حتماً،حتماً،حتماً روی صراط مستقیم می نشینم و به مؤمنین حمله می کنم. بندگانت را کجا؟ صراط مستقیم، یعنی آنجایی که تصمیم می گیرد آدم خوبی بشود. آدم حسابی بشود.حزب اللهی باشد.می خواهد مؤمن باشد،من بهش حمله می کنم.

« ثِمَّ لاتینَّهُم » حتماً، حتماً،حتماً سراغشان می آیم. «مِن بَینِ أَیدیهِم » از جلو بهشان حمله می کنم. « وَمِن خَلفِهِم » از عقب بهشان حمله می کنم. « وَعَن أَیمانِهِم » از راستشان و « وَعَن شَمائِلِهِم » از چپ هم به بهشان حمله می کنم. گفتیم این حمله ها چی بود؟ حمله های جلو؟ آینده. حمله های عقب، گذشته.حمله های راست،دین ونقاط مثبت، وحمله های چپ هم نقاط ضعف است و گناهان. شیطان می گوید من به این ها حمله می کنم.ولی می گوید، (این جا را دقت کنید خیلی مهم است) « وَلا تَجِدُ أَکثَرَهُم شاکِرین » عجب ظرافتی دارد. شیطان چقدر روانشناسی اش عالی است، اصلاً روانشناسی اش حرف ندارد.برای همین هم می تواند شخصیت های آدم را بخواند و به تناسب شخصیتشان بهشان حمله کند. یعنی مو لای درز کارش نمی رود.

استاد روانشناسی است. ببین چه جهاتی را قشنگ انتخاب کرده است. خودش انتخاب کرده دیگر! می گوید از جلو حمله می کنم، از عقب، از راست حمله می کنم و از چپ.

خیلی از آدم ها هستند تا آخر عمرشان نمی دانند که حمله ی از جلو دارند. بیچاره ها اصلاً جلویشان را نمی بینند.تا آخر عمر نمی دانند حمله ی عقب دارند، حمله ی راست دارند و حمله ی چپ دارند. اصلاً حواسشان نیست. همین جوری زندگی می کنند از جلو مورد حمله قرار می گیرد. اضطراب و افسردگی،قرص و بیمارستان،زخم معده یا زخم اثنی عشر.از عقب مورد حمله قرار می گیرد دوباره همین گرفتاری ها. از راست قرار می گیرد، ریا کاری، خودکم بینی و اعتماد به نفسش را از دست می دهد.از چپ حمله می کند،هزار جور آلودگی و گناه.

آدم باید جهات وجودی اش را بشناسد.ما باید بیاییم و یاد بگیریم. اینکه بعد از چهل و پنجاه سال تازه به من بگویند که جهات وجودی داری! راست وچپ داری و عقب وجلو داری. شیطان همه را می شناسد و برای آن برنامه ریزی می کند. حالا دقّت کنید چرا شیطان به خدا می گوید که من از چهار طرف حمله می کنم و تو بیشتر مردم را شاکر نخواهی دید. به خدا می گوید

نقش شکر چیست؟ می توانست یک صفت دیگر بگذارد. چرا گفت شاکرین؟ « وَلا تَجِدُ أَکثَرَهُم شاکِرین » برای اینکه اگر شکر آمد،هیچ کدام از حمله های شیطان تأثیر نمی گذارد روی آدم. می خواهد چه چیزی را از من بگیرد؟ آینده را؟ چه اتفاقی می خواهد در آینده برای من بیافتد؟ چه اتفاقی؟ هر اتفاقی که بیافتد یک خدا با من است. موسی علیهالسلام وقتی تنها بود، میفرماید: «إِنَّ مَعِیَ رَبّی سَیَهدین» همراه من خداست،هدایتم می کند.اصلاً رهایم نمی کند.

چقدر قشنگ است دعای کمیل «اَنتَ أَکرَمُ مِن اَن تُضَیِّعَ مَن رَبَّیتَهُ »خدایا تو کریم تر از آن هستی کسی را که خودت تربیتش کردی ضایعش کنی. «أو تُبعِدَ مَن آوَیتَه» یا دور کنی کسی را که خودت نزدیکش کردی،خودت با او آشتی کردی و فراخواندی اش. وقتی خدایی داریم که اینقدر کریم است، دیگر غصّه ی چه را بخوریم؟ اصلاً غصّه ی قیامتمان را هم نمی خوریم. آمد خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلّم) « مَن نُحاسَب یا رسول الله؟ » چه کسی می خواهد ما را روز قیامت محاسبه کند؟ پیغمبر فرمود که الله. گفت: « نَجُونا وَ رَبَّ الکَعبَه » نجات پیدا کردم. خدا می خواهد حساب کند، نجات پیدا کردیم.

آخ اگر خدا ببیند یک بنده ای اینطور نگاهش می کند،به صدق، دروغ هم نمی گوید و واقعاً به صدق نگاهش کند.می فرماید من در نزد گمان بنده ام با خودم هستم.

هر طور به من نگاه کند همان طور با او رفتار می کنم. اگر یک حادثه ای افتاد در زندگی ات،دلشوره ی آینده را گرفتی یعنی خدا را ندیدی! اگر یک سلسله حوادث در گذشته ی زندگی تو بوده و الان داری حرصش را می خوری و غصّه اش را داری، یعنی خدا را ندیدی.

اگر اعتماد به نفس نداری و مدام بهت می گویند، می توانی این کار را بکنی. برو جلو، توکّل به خدا. عرضه ی توکّل نداری، عرضه نداری حرکت های بزرگ و معقول در زندگی ات انجام بدهی. تو خدا را ندیدی. رویش حساب نکرده ای. اما اگر گفتی خدا هست، همه چیز هست. اضطراب هم نداری. دیگر حمله هم نمی آید. نه حمله ی جلو،نه چپ نه راست و نه عقب،هیچی.

شاکر بیمه می شود. نعمت شکر واکسن است.واکسن انسان در مقابل همه ی حمله های چهارگانه است.شکر

یعنی چه؟ یعنی اظهار دارایی ها، اظهار خوبی ها، همه اش به آن چیزی که از دست رفته فکر نکن. به آن چیزی که نداری فکر نکن.دارایی ها را بیاور جلو،نگه شان دار،بگو دارم، این همه را دارم.خوش به حال کسی که بزرگترین دارایی اش خدا باشد.آخ،چقدر خوب است. خدا نگاه کند به دل یک بنده ای،ببیند این بنده اش در همه ی شرایط بزرگترین دارایی اش را خدا می داند.

خدا رحمت کند مرحوم بهلول را ( رحمة الله سلام الله تعالی علیه) می گفت: من می خواستم یکبار از مصر بیایم ایران، هر کاری می کردم مشکلم حل نمی شد.دقّت کردم دیدم ای بابا،من دلخوشی ام به پول هایی هست که توی جیبم دارم. همه اش می گفتم من که پول دارم خرید کنم. هیچ وقت پول نداشتم،همیشه هم درست می شده،این طرف آن طرف هم میرفتم. این بار پول داشتم، خیلی مطمئن بودم که پول دارم،همه در جیبم هست،خوب،بلیط می گیرم میروم دیگر. گفت کارم گره خورد.آخر رفتم این پول را بخشیدم به یک کسی.گفتم خدایا من درمانده ام،حالا من را بفرست بروم.می گوید قشنگ،ویزا و همه چیزم جور شد و ما آمدیم.

حضرت فرمود:به آن چیزی که در دست خداست،بیشتر اعتماد داشته باشید تا آن چیزی که در دست خودتان است.در حدیث داریم بزرگترین دارایی پیغمبر،یعنی بزرگترین اسلحه ای که خدا به پیغمبر داد و او را فرستاد.آن هم خاتم الانبیاء،یعنی یک دین جاودانه، اگر ما هم این ثروت را،این اسلحه را بگیریم چقدر خوب می شود، این است: «لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلا بِالله عَلیِ العَظیم » چقدر این قدرت می دهد. قدرت جسمی می خواهید، یک جا ضعف داری،این ذکر را بگو.بهت قدر جسمی می دهد.قدرت روحی می خواهی،قدرت روحی می دهد. هر چه می خواهی بهت می دهد.

«لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلا بِالله » آمد خدمت حضرت،گفت آقا من غصّه دارم،دلم خیلی می گیرد،فرمود:« اَکثِر أَن تَقولَ لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلا بِالله» زیاد «لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلا بِالله» بگو،غصّه هایت هم بر طرف می شود. واقعاً هم اثر دارد. خیلی اثر دارد. اسم اعظم است کار می کند.«و لا تَجِدُ اکثرهم شاکرین » چه قدر لطیف است،چه قدر دقیق است.