جلسه 005 - شیطان و سوار مقدس
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - شیطان و سوار مقدس

بسم الله الرحمن الرحیم/الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین

جلسه ی گذشته بحثمان پیرامون خصوصیت و خلق شیطانی بود که صور مقدس را برای انحراف انسان به استخدام خودش در می آورد، و گفتیم که این خصوصیت به آن خلق خود شیطان برمی گردد که او حاضر است برای نافرمانی خداوند تبارک و تعالی به صور مقدس پناه ببرد به این معنا که حاضر است سجده ی به آدم نکند و برای جبران این عدم سجده عبادت کند، عبادت سنگینی بکند بیشتر از و سخت تر از عبادتی که عبادت کننگان دیگر انجام می دهند، یعنی حاضر است، فشار بیشتری را تحمل کند، فشار سخت تری را تحمل کند، اما پا روی خودش نگذارد، که بعد با بحث مختصری که هفته ی گذشته کردیم، به این نتیجه رسیدیم که یکی از معیارهای رضای خداوند تبارک و تعالی و انجام عمل صالح این است که با میل شخص با خود شخص مخالفت داشته باشد. یعنی فشار بر ناخود است، یکی از معیارها فشار برناخود لزوماً، به معنای آن روایتی را که قبلاً عرض کردیم، کسی که بدنش را به سخّت بیاورد و یا فشار به بدنش بیاورد، پروردگار خودش را راضی کرده این جنبه ی بدنی است یعنی امر ظاهر است، به بدن فشار بیاورد، این خصوصیت شیطان که حاضر است پا روی خودش نگذارد، اما فشار بیشتری را تحمل کند، این فشار شامل بدنی هم می شود، یعنی گاهی وقت ها انسان ریاضت هم می کشد، ریاضت به بدن خودش هم می دهد، روزه هم می گیرد، فشارهای سختی به بدنش می آورد، اما این فشار و این ریاضت، مورد رضای خداوند نیست، خداوند راضی نیست به این ریاضت و به این فشار بدنی عرض کنم که طبق یک بخصوصی است که « من اسخت بدنه ارضا ربه» هرکس بدنش را به سخت بیاندازد و فشار به بدنش بیاورد، پروردگار خودش را راضی کرده، نه با هر فرمولی، درهر شریطی اینگونه نیست که ریاضت که ریاضت ولو صورت شرعی هم داشته باشد، مورد رضایت خداوند تبارک و تعالی باشد. صورت شرعی داشته باشد یعنی چه؟ یعنی مثل قواعد شرع انجام گرفته باشد. مثلاً روزه مثلاً کم سخن گفتن، فشار به بدن است، فشار بعد نفسانی است. صورتش هم شرعی است، اما دلیل نیست همیشه مورد رضای خداوند باشد، معلوم نیست که مورد رضای خاوند باشد، بلکه تنها فشار به بدن و ریاضتی مورد رضای خداوند است که در آن مبارزه به معنای واقعی با ناخود وجود داشته باشد. این یک معیار، البته معیارهای دیگری هم ضمیمه می شود. چه بسا کسی به بدنش فشار بیاورد، ریاضت هم بکشد، اما با همین فشار آوردن ها و ریاضت ها، نفس پروری می کند، نفس چرانی می کند، همین فشار به بدن و همین ریاضت و یا عبادت و یا نماز شب و یا جبهه رفتن و جنگیدن و یا مجروح شدن و شهید دادن و یا نفاق در راه خدا و زحمت کشیدن، شب بیداری، اینها همه ضمیمه بشود، مقدسه بشود برای اینکه نفس قوی شود، در آن ریاضت است، اما ریاضت که نفس دارد قوی می شودف حالا فرمولش را عرض می کنم که چطورمی شود نفس بپردازد. به صور مقدس اما نتیجه اش شیطانی باشد، حتی نفس بپردازد به فشار بر نفس و جنبه های نفسانی، فشار بر جنبه ی بدنی اما نتیجه اش باز هم شیطانی شود. پس اینکه صحبت کردم و جلسه ی قبل این نتیجه را گرفتیم مبنای اینکه پرداختن به صورتی که مورد رضای خداوند است یا نه، این است که در آن کراهت نفس باشد، فشار به ناخود باشد. باید بدانیم که در یک شرایط بخصوصی عرض کنم در روایتی که خداوند حق تعالی در آن حدیث قدسی به موسی (علیه السلام) می فرماید: «انّ رضای فی کرهک» رضایت من در کراهت توست. باید این کره هم مورد تأیید خداوند تبارک و تعالی باشد. یعنی نه هر کرهی، خیلی وقت ها افراد کرهی را به خودشان تحمیل می کندد، اما این کره نتیجه اش رضای خداوند نیست. همانطور که شیطان حاضر است عبادت سنگینی بکند، سنگین تر ازآن عبادتی که هرکس دیگر انجام می دهد. بیشتر ازهرعبادت دیگری اما در آن رضای خدا وجود ندارد، چون مبنایش مخالفت با خداوند تبارک و تعالی است. پیرامون این معیار بعداً بیشتر توضیح خواهیم داد. مشکل بعدی که کار را شاید سخت تر کند این است که ما باید یاد بگیریم، رضایت خدا فقط دراین نیست که ما صور مقدس را انجام بدهیم، یعنی فقط اینطور نیست که همیشه از پرداختن به صوری که مقدسی است و می توان به رضای خدا برسد. گاهی وقت ها رضای خدا در انجام کارهایی است که صورت مقدسی هم ندارد، درست است که کاری که صورت مقدس و خوش آیندی ندارد مثلاً مباح است. و یا حتی صورتاٌ حرام است مورد طبع و پسند انسانی نیست. اما خداوند گاهی وقت ها این را از ما می خواهد وقتی خداوند خواست این را از ما یعنی انجام عملی را که صورتاً مباح است و مقدس نیست و یا صورتاً حتی حرام است وقتی خداوند از ما خواست، خود به خود همان امری که صورتاً مقدس نیست و مباح و یا حرام است خود آن تبدیل به یک صورت مقدس می شود. یعنی واقعاً تقدس در آنجا ظهور می کند، تقدس در صورتی، پیدا می کند که آن صورت ظاهراً مقدس نیست، یعنی به حکم اولیه مقدس نیست، اما به حکم ثانویه که خداوند تبارک و تعالی از ما خواسته مقدس شده، سجده بر هیچ موجودی جز خداوند تبارک و تعالی درست نیست، فقط سجده بر خداوند است که پسندیده است، اما وقتی خداوند می فرماید که بر آدم سجده کنید آن سجده بر آدم، سجده بر خداوند تبارک و تعالی است و واقعاً هم همینطور است سجده بر آدم سجده بر بعد الهی انسان است سجده بر همان کمالات است که همه اش از خداوند تبارک و تعالی است. پس معیار برای تقدس و یا عدم تقدس امر، فرمان خداوند تبارک و تعالی است در رضای خداوند تبارک و تعالی است. این به این معنا نیست که بحثی را که در جلسه ی قبل کردیم که صورت مقدسی ندارد که اسلام همیشه مجبور باشد حفظش کند این به این معنا نیست که در اسلام واقعاً صورت ثابت وجود ندارد، چرا ما صورت داریم؟ نماز صورت ثابتی است؟ روزه صورت ثابتی است؟ حج صورت ثابتی است؟ اینها مقدس است. این به این معنا نیست که یکی بگوید حالا قلبت پاک باشد، مشروب هم خوردی، خوردی؟ قلبت پاک باشد نماز هم نخواندی، نخواندی یا به جای نماز بنشین ذکر خداوند تبارک و تعالی را بگو، با حضور قلب، به جای نماز بنشین قرآن بخوانف خیر، ما مواظیم آن صورتی را که از ما خواسته است در حد واجبات انجام بدهیم. ما نمازمان را مواظبیم بخوانیم با همان صورتی که خداوند تبارک و تعالی گفته، کسی هم انکار نمی کند. همین نمازی که ما داریم انجام می دهیم با همین صورت مقدسی که دارد بپردازیم انکار نمی کند که گاهی ممکن است باعث انحراف انسان شود ولی هیچ کس حق ندارد که به صرف اینکه ممکن است این نماز برای مت ریا بیاورد، عجب بیاورد و یا دردسری کند، نخوانم، نه، واجب است و باید بخوانی. در واجبات نمی شود دست برد. شخص نمی تواند دست بیاورد به هیچ وجه، می گوید تو برو مشکلت را حل کن، کسی انکار نمی کند که مانع عجب و ریا شود، یک نفر یک حج واجب دارد، اما این حج واجب دلیل نمی شود که متکبر شود، وقتی حاج، آقا شد متکبر شود، کسی انکار نمی کند جهاد واجب انسان برود و بعد خود خواه شود، متکبر شود کسی این را انکار نمی کند، نمی گوید که جهاد نرو که بعداً ممکن است دردسر درست کند برایت، نمی گوید نماز نخوان که بعداٌ دردسر درست می کند برایت می گوید برو مشکلت را حل کند و مواظب باش برایت دردسر درست نکند، والا اگر اینگونه باشد هیچ کس به کاری نمی پردازد چون همه کارهای واجب و همه ی صور مقدس احتمال دارد که بعداً برای انسان مشکلات نفسانی ایجاد کنند، پس این به آن معنا نیست یک بنده ی خدایی یک مدت نماز نمی خواند، می گفت نماز نمی خوانم، می دانم که همین صورتش برای من خطرناک است، من نمی خواهم در قید و بند صورت ها باشم یعنی 50 درصد کار را فهمیده که ممکن است صورت وسیله ای برای انحراف انسان باشد. صورت رهزن انسان باشد، اما 50 درصد بقیه را توجه نکرده که ما حقی نداریم دست در واجبات ببریم، ترک واجبات عملاً خودش بک امر شیطانی است. اصلاً دقت نکره که بدل خورده از شیطان درهمین جا، پی بردن به رازهای شیطان بدل هم دارد. یعنی ما وقتی پی بردیم که ممکن است صور مقدس آلتی برای انحراف ما باشد این رمز شیطانی را فهمیدم که گول نخوردیم فقط صورت مقدس امر متحرف کند، ما را به جهنم بیندازد اما شیطان از همین درک ما هم استفاده می کند یعنی چه؟ یعنی آنجا که می خواهد شخص را به کفر بکشاند همین زمزمه را هم به گوشش خواهد کرد، که خود شیطان به ما می گوید، که شیطان برای انحراف افراد به صور مقدس پناه می برد، پس برای اینکه افراد منحرف نشوند. صور مقدس را باید رها کنند که منحرف نشوند، پس تو نماز نخوان همین مشکل توازنماز خواندن است پس نماز نخوان مشکل تو از روزه گرفتن است، از جهاد رفتن، نکن که منحرف می شوی خوب شخص هم به هوای اینکه دارد برخلاف نفسش عمل می کند، دارد تربیت می کند خودش دارد از جنبه های انحرافی دوری می کند به این خیال دیگر آن عمل را انجام نمی دهد. بعد هم شیطان می نشیند در گوشه ای و می خندد به اینکه توانست یک نفر را از واجبش جدا کند. « ما بین الکفر والایمان الا ترک الصلوة» بین کفر و ایمان فاصله ای بین ترک نماز نیست، می خواهم بگویم داشتن همین تاکتیک های شیطانی هم خودش بدل است و امکان دارد اشتباه شود. پس مشکل ما را دانستن هم فقط حل نخواهد کرد، یعنی اینکه ما بیاییم یا خودمان فکر کنیم یا بگردیم دنبال آیات و روایات و تاکتیک های دشمن را پیدا بکنیم این صرفاً کمک نخواهد کرد. بلکه نیفتادن در دام مهم است که معیار دارد، یکی از معیارهایش این است که شرطش این است که فشار به ناخود بیاید شزطش این است که با میل همراه نباشد با شهوت همراه نباشد. پس باید بدانیم که گاهی اوقات رضایت خداوند در این است که بنده ی او صوری را که ظاهراً مقدس است و این تقدس هم خود خداوند یاد داده به او رها کند و به امری مباح و یا حتی صورتاً حرام بپردازد، اینجا است که خیلی ها امتحان خواهند شد، اینجاست که خیلی ها خداوند را با صورت مقدس اشتباه می گیرند، رضای خدا را با صورت مقدس اشتباه می گیرند یعنی مقدس بون صورت کاری یا امری آنها را گول می زند و ترجیح می دهند که به تقدس آن صورت لطمه ای وارد نشود. اما خداوند معصیت شود این ترجیح را می دهند، حالا چند مثال می آوریم برای توضیح بیشتر این نکته: خداوند تبارک و تعالی می خواه ما از هر منیتی از هر انایتی بعد هر وابستگی به خودمان دربیاییم یعنی اینکه خداوند می خواهد « رضای فی کرهک» یعنی تو پا روی خودت بگذاری حالا این کرهی گاهی وقت ها رها کردن یک امر مقدس است که به آن عادت کردیم یا علاقه داریم گاهی رها کردن یک امر حرام است مثل گناهان که کلاً ندارد همیشه همین طور است. گاه پرداختن به یک امر مباح است یا رها کردن یک امر مباح است. سوار شدن به ماشین ضد گلوله طبق دستور رهبر. الآن ماشین ضد گلوله سوار شدن متعلق به قوای وهم است به خیال هم مربوط می شود. اما وظیفه می شود دستور رسیده که شما سوار ماشین ضد گلوله شوید. حالا ما بین دو چیز ماندیم یکی بر تنفرمان از ماشین ضد گلوله تنفرمان از این امر و وهمی خیالی چون ما داریم فرار می کنیم و پناه می بریم به عقل و فوق عقل و یک دستوری که رهبر داده ولی فقیه داده یعنی خداوند تبارک و تعالی داده. ماندم بین اینکه من سوار این ماشین ضد گلوله نشوم و قداست و زهد و ساده زیستی که قبلاً داشتم و ساده زیستی که وظیفه ام بوده طبق دستورات شرعی اجرا کنم. این را حفظ کنم یا به دستور رهبر اسلام آن هم برای چه؟ برای اینکه من ماشین ضد گلوله سوار شوم که جانم محفوظ باشد و کسی من را نکشد. مردم دیگر نباید سوار شوند. به من گفتند باید ماشین ضد گلوله سوار شوم. اصلاً برای چه باید سوار این ماشین شد؟ چون من آدم مهمی هستم. من به درد این جامعه می خورم من را نباید بکشند اسلام به من احتایج دارد. جمع کردن خود این بحث خیلی مشکل است که اسلام به من احتیاج دارد و حالا تو بیا در دیدگاه توحیدی که « لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم لا موثر فی الموجود إلا الله» با اینکه خودت را موثر ندانی این بماند که بحثی دیگر است جمع کردن این دو دیدگاه که من باعلم به اینکه مفید برای اسلام هستم باید در این ماشین ضد گلوله بنشینم ضمناً می دانم که برای اسلام مفید هستم. باید درخودم جمع کنم این دو نکته را که من خداوند هیچ نیازی به من ندارد این در جای خودش حالا این بماند. اینجا مسئله این است که من تقدسی دارم بین مردم که بخاطر ساده زیستی ام حفظ کردم. مردم به من می گویند فلانی ساده زیست است. زهد طلبگی دارد معروف هستم من به زهد به مردمی بودن با مردم نشست و برخاست کردن من اگر فردا بروم و بنشینم درماشین ضد گلوله مردم فحش خواهند داد. یک عده مسخره خواهند کرد. حتی دوستان ونزدیکان خودم که مشمول این فرمان رهبر قرار نگرفته اند فردا حسادتشان نسبت به من تهدید خواهد شد. بدبین خواهند شد به من. مردم دیگر حرف من را گوش نمی کنند. فردا می گویند تو که مثل ما نیستی مردمی نیستی چرا رفتی در ماشین ضد گلوله نشستی، تقدمی و اعتبار سی یا چهل ساله ام از بین خواهند رفت. من اصلاً این اعتباری را هم درجامعه پیدا کردم، درجمع پیدا کردم، این معروف بودن و شهرتی که پیدا کردم از همین ساده زیستی ام است. این رأیی که مردم به من دادند این توجهی که به من می کنند همه اش از همین ساده زیستی است. ببینید تعلقات وقتی که این دستور صادر می شود صف می کشد برای انسان تعلقات به مردم عوام زدگی، شهرت طلبگی، جاه طلبگی صف می کشد. حالا از این طرف فرمان رهبراست که تو باید بروی و سوار ماشین ضد گلوله شوی. پس دو بحث شد. یکی اینکه فرمان نشستن درماشین ضدگلوله به من داده می شود. خودم از ضد گلوله نشستن تنفر دارم. به عنوان یک امر وهمی و خیالی اینجا بحث سر این است که من طبعاً بدم می آید بحث سر شهرت نیست. بحث سر دعوای مردم نیست بحث سر تهمت ها نیست، بحث سر حسادت دوستان نیست که دو ستان حسود می شوند و چنین و چنان نیست اصلاً برایم مهم نیست که من ازچشم مردم بیفتم. بحث سر این است که بنده الان بخاطر معنویت حاکم بر روحم به خاطر سیر و سلوک نفسانی، روحانی و معنوی خودم دوست ندارم. اصلاً بیام و توجه به این امور کنم، توجه به این امور نفس انسان را ممکن است پست کند این یک درگیری است. اینجاست که علاقه معنوی به مسائل معنوی و سیر و سلوک ممکن است جنجالی بشود برای خود من. یعنی رهبر فرمان داده ولی فقیه جانشین امام زمان (علیه السلام) است. دستور رسیده که باید برویم در ماشین ضد گلوله بنشینیم. من حالا باید معنویتم را بچسبم. اینجا اثر وضعی دارد درآن ماشین و با آن ماشین تشکیلات و با آن طرز نشستن و محافظ باشد موتوری پشت سر و دو ماشین جلو برود. برایم ذاتاً سنگینی می آورد. اثر وضعی دارد. من این اثر وضعیی را بپذیرم که فرمان ولی فقیه است و یا نه به معنویت خودم بچسبم که معنویتم به خطر نیفتد و این کشمکش است که بین خیلی از افراد وجود دارد و در تاریخ وجود داشته است. افراد نفسانی نبودند انصافا آدم های خوبی بودند. انصافا آدم های معنوی بودند ولی بین این کشمکش وجود داشتند که ما چه بکنیم. خوب اینجا از آن جهت که فرمان است فرمان ولی فقیه است و من موظف شدم که به این فرمان اطاعت کنم درهر شرایطی موظف هستم و باید اطاعت کنم و ما شبیه به این دستورات هم ازناحیه خود خداوند تبارک و تعالی هم داشتیم. ازطریق ائمه هم یا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم داشتیم که شخصی دوست داشته معنویت داشته باشد دوست داشتم ذکر بگوید. دوست داشته قرب داشته باشد اما حضرت او را مأمور به کار دیگری کرده و با وضعیتی که داشته جور در نمی آید. پس یک جا شخص باید از معنویتش بگذرد از گرایش های معنوی برای خدا خداوند امر کرده که من آن صورت را انتخاب کنم اینجا دیگر همان دستور مقدس است. در ماشین ضد گلوله نشستن مقدس است. نه حفظ معنویت خدا. گاهی وقت ها انسان معنویتش را خدا نمی خواهد کند می خواهد صورتها اعتبارهای اجتماعی اش را فدا کند. یعنی یک موقع است که مردم می گویند نه حالا که رهبر گفته و دستور دادم بیاد بنشینم در این ماشین ما هم تأئیدت می کنیم و دفاع هم می کنیم و بدت را هم نمی گوییم و خیلی هم پشتیبانی می کنیم. اینجا شخص بخاطر معنویتش از بین نرود گرفتار است. می گوید حالا شما هم تأیید کنید من خوشم نمی آید. طبعم نمی گیرد به این اینجا یک کشمکش دارد. گاهی وقتها نه بحث، بحث معنویت نیست شخص می فهمد که باید پیام رهبریت را گوش کند می فهمد که ولو به قیمت اینکه پا روی طبع خودش بگذارد باید برود و در این ماشین بنشیند اما مردم را چکار کنم؟ من طرفدارهایم را از دست می دهد؟ من محبوبیتم را از دست می دهم. دیگر مردم نمی آیند به من سلام کنند و دورم جمع شوند حرفم را گوش کنند؟ این هم یک گرفتاری است که اینجا ایجاد می شود. این در یک سطح بالاست برای یک نفر که مشمول فرمان رهبر گرفته است. در سطح های بالا هم همین طور است وابستگی ها به امور مقدس خیلی وقت ها کار دستمان می دهد. یا کاخ نشینی طبق دستور رهبر، رهبر دستور داده. حالا که شما آمدید و رئیس جمهور شدید، وزیر شدید، فلان موقعیت را گرفتی و رئیس مجلس شدی باید بروی و درکاخ بنشینی کاخ مخصوص ریاست جمهوری بنشینی. درهمان کاخی که شاه می نشست و شما باید بروید همانجا بنشینید یکی بگوید نه من می خواهم در همان خانه و طبقه و یا یک طبقه بنشینیم در کلبه بنشینیم اینجا در کلبه نشستن با اینکه چیز خوبی است با اینکه دیدن هم تبلیغش راکرده تأئیدش هم کرده اما آن رضای خدا در آن نیست. رضای خدا در این است که تو بروی در همان کاخ بنشینی تو باید درست است که روحانی هستی درست است که بیست سال سی سال عبادت کردی. اهل زهد و تقوی هستی. درخانه محقری زندگی کردی. اما الان همان خدایی که به تو گفته ساده زی باشی. الان به تو گفته که بیا و برو در کاخ بنشین. تو باید بروی در کاخ بنشینی. تو باید بر روی آن مبل بنشینی. روی مبل مخصوص بنشینی. همان خدایی که گفته خودت را در اختیار برادران دینی ات قرار بده که بدون واسطه بیایند نزد تو الان همان خداوند به شما می گوید که از الان اگر کسی بخواهد بیاید پیش تو باید اجازه بگیرد باید وقت بگیرد پنج روز هم معطل شود، ده روز معطل شود برای اینکه تو در موقعیت دیگری قرار گرفتی. الان من باید این وضعیت را بپذیرم. طبق دستور قبلی نمی توانم عمل کنم طبق دستور جدید بایدعمل کنم آنچه که الان صلاح است و مصلحت است. در آوردن لباس روحانیت و پوشیدن لباس بسیجی ما بزرگانی داشتیم مثل مرحوم آیت الله مدنی، آیت الله اشرفی اصفهانی که اینها لباس روحانیت را از تن درآوردند و لباس سپاه پوشیدند و لباس بسیج و نظامی تنشان کردند. اسلحه به دست گرفتند. بعضی از این آقایان بودند در وسط جنگ برخی ها هم ضرورت ندارد که لباس جنگ بپوشند اما نپوشند لباس بسیجی ولی خوب امام موظف نبود بپوشد. یک حکم روی امام و یا اصحاب امام سوار نیست. آنجا که از جامعه روحانیت پسندیده و این انتظار می رفت کلا جامعه روحانیت را می گویم. که لبابس رزم تنشان کنند. خیلی از آقایان بدشان می آمد این لباس را دربیاورند می گفتند این لباس تقدس دارد لباس پیغمبر است. حتی بعضی از آقاین شنیدم می گفتند که اگر این لباس مقدس نبود. لباس رهبر نبود آن قدر جنگ و جبهه مهم است که من حاضر بودم اگر این لباس مقدس نبود این لباس را دربیاورم و لباس بسیج تنم کنم. خب مگر امیرالمومنین (علیه السلام) لباس رزم نمی پوشید. خود پیغمبر هم لبابسش را در می آورد، زره می بست و به جنگ می رفت مگر او هم با ابا و عمامه می رفت جنگ که شما الان سختتان است که این لباس را دربیاورید و لباس بسیج تنشان کنید و اسلحه به دستتان بگیرید. اینجاست وابستگی ها اینجاست تعلق که می تواند شکل بگیرد. اینها با ابا و عمامه یک هیبت دیگری دارند. حالا یا بهانه اش تقدس لبابس روحانیت است و یا مثل گرفتاریهای نوع اول که من اگر این را دربیاورم بقیه به من می خندد یا تحقیر می شوم و یا نماز این طور صفا دارد که من با ابا و عمامه بیایم و نماز بخوانم با لباس بسیج که نماز نیست. با من به لبابس روحانی همه می شناسد که روحانی هستم. تحویلم می گیرند احترامم می گذارند وقتی لباس بسیج می پوشم کسی نمی گوید من روحانی هستم ممکن است دیگر آن احترامات نباشد. می آید خلاصه تعلقات سراغ انسان. مثال بعد: انجام عمل غیر رزمی در شب عملیات اگر ضرورت داشته باشد شب عملیات به ما دستور می دهند که ضرورت دارد واقعاً حیاتی است که امشب به جای اینکه بروی جلو وجنگ کنی امشب بیسم چی شو پشت جبهه امشب درقسمت بهداری کار کن. پشتیبانی باش تعلق به کار نظامی تعلق به عملیات درست است که ظاهراً از روحیه شهادت طلبی حرف است از روحیه های مبارزه طلبی است. اما این هم یک شهوتی است که ممکن است بیاید سراغ ما. خدا نمی خواهد تو الان بروی در جنگ دستور رسیده ضرورت جنگ ایجاب می کند که شما نروی الان آنجا شما بایستی پشت جبهه اگر من نروم تا حالا سی و دو تا عملیات گرفتم و الان آمار عملیاتم کم می شود آلبومم به هم می خورد کلیکسیون عملیاتم به هم می خورد، می گوید اگر من بایستم پشت جبهه می گویند که تو چرا نرفتی تو چرا کار پشتیبانی کردی مورد تهمت قرار بگیرم و یا تهدیدم کنند. تو چرا نرفتی و در پشت جبهه کار اتحادی کردی کار پشتیبانی کردی. وابستگی هات که اسرار می کند باید برود اگر برود می گویند شجاع است روحانی است و بسیجی است فرمانده شجاعی است پزشک شجاعی است که رفته و درعملیات هم وارد شده. اما اگرنروم همه تحقیرمی کنند. مگر کار شما سخت تر از کسانی است که در جلوی جبهه هستند. من نمی خواهم این را بشنوم کار مرا تحقیر کنند پشت جبهه کار آنی که می روی و خون می دهد تعریف کنند. من می خواهم بروم آن جلو که همه بگویند که بالاخره این همه جان فشانی کرده این هم ایثار کرده این هم فداکاری کرده. یک موقع رفتم جلو واجب است و خداوند از تو می خواهد یک موقع نرفتم تو واجب است و خداوند از تو می خواهد هر دویش می تواند مورد رضایت خداوند و مورد غضب خداوند باشد. ما حضرت امام (سلام الله علیه) از این طرف به روحانیونی که به جبهه نرفتند انتقاد می کند وی می گوید اینها نتوانستند روی شهوت علمی شان پا بگذارند و یا روی شهوت معنوی شان پا بگذارند. اصلاً معنویت به این نیست واقعاً معنویت به این است که انسان تسلیم باشد ولو با پرداختن به صورتی که مقدس نیست با پیمودن راهی که دیگران نرفتند. از این جهت هم ما آیه قرآن داریم. آیه نفر را آیه ای داریم در مورد نوع نفر معروف است. که می فرماید چرا ازهر قومی هر دسته ای که می رود به جبهه بک نفر پشت جبهه نمی ایستد که احکام الاهی رایاد بگیرد. درس دینی بخواند که وقتی که رزمندگان از جبهه برگشتند این شخص آنها را نصیحت کند آنها را موعظه کند و احکام دینی را یاد بدهد یعنی چه؟ یعنی احکام دینی بالاخره باید بلد باشند همان رزمنده ای را هم که می بینی باید بلد باشد آن مسائل شرعی را بلد باشد. لازم نیست که همه رها کنند و بروند جبهه یک عده باید پشت جبهه بایستند و احکام الاهی را یاد بگیرند و علوم اسلامی را قوی شوند و آموزش ببینند که اگر رزمنده برگشت کار روی رزمنده بکنند. آنها را تقویت علمی کنند. تقویت معنوی کنند نگوییم که او رفته جانش را بدهد آنجا هیچ معنویتی به آن نمی رسد این ازهر معنویتی بالاتر است. حالا کار من، رزمنده که خط شکن هستم به اینجا رسیده که آنی که پشت جبهه ایستاده بیاید و من را نصیحت کند آن بیاید و به من درس بدهد. آن بیاید و من را موعظه کند و آشنا با دین کند مرد است بیاید و برود و خونش را بدهد. این گرفتاری یک بسیجی خط شکن دارد یک گرفتاری هم آن طلبه ای که باید آن شپت بایستد و درس بخواند دارد یعنی یک طلبه گاهی وقت ها انتقاد می شود که چرا تو درس را رها نکردی و به جبهه نرفتی گاهی وقت ها انتقاد می شود که تو چرا رفتی باید ایستادی و یاد می گرفتی دینت را یاد می گرفتی و قوی می شدی که اینها برگشتند به اینها یاد می دادی سنگر عقیده مسلمان ها را حفظ کنی و یاد بگیری گاهی وقت ها یک رزمنده بجای اینکه برود جبهه همین پشت جبهه بایستد و کلام و فلسفه و غیره را بخواند که شبهات دشمنان را بتواند جواب دهد همین طلبه ای که ظرفیت علمی وعقلی بالایی دارد و رها کند و برود جبهه فردا که می تواند ازاین شبهات دشمن دفاع کند. همان شبهات رزمنده را هم در برمی گیرد. متوجه رزمنده هم می شود. آنجا همین روحانی است که می تواند نجات دهد. همان رزمنده را نگه دارد که رزمنده باشد. با شک به تمام آن سوابق رزم و جهادی اش از بین برود. پس باید دقت کنیم گاهی وقتها رضایت خدا در آن صورت است صورت رزم، مبارزه، آدم کشتن، خشونت، گاهی وقت ها در این صورت است که پشت جبهه بایستی و کتاب دستت بگیری و فقط درس بخوانی اینکه من کدام را انتخاب کنم و کدام وظیفه من است و گاهی وقت ها پای نفس در میان نیست. شخص گرفتاری نفسانی ندارد نه تعلق به جبهه دارد و نه تعلق به درس دارد ولی انتخاب بیجا یکی از اینها مشکل ساز می شود، اینجاست که نقش رهبری و ولایت فقیه دشمن می شود که انسان را چگونه از بن بست ها نجات بدهد چگونه تکلیف انسان را یکسره کند. حالا به این هم می پردازیم. گاهی وقت ها انسان وابستگی ندارند به هیچ صورتی نه به جنگش و نه به مبارزه اش و نه به درسش بلکه دنبال رضای خدا هستند اما نمی دانند چه بکنند. البته ممکن است علاقه شخصی در ضمن اینکه یک علاقه ای وابستگی که مانع انجام دستور خداوند باشد ندارد در وجودش اما اگر گرایشش گرایش علمی و معنوی است می خواهد مطالعه کند می خواهد درس بخواند می خواهد ذکر بگوید می خواهد مسائل معنوی را رعایت کند گرایشش اینگونه است. اما خودش به درون خودش که مراجعه می کند می بیند که به هیچ طرفی وابستگی ندارد و آن طور نیست که گرایشش به علم و مطالعه و معنویات مانع انجام دستور خداوند شود اینجاست که ولی فقیه چقدر نقشش بروز می کند که می تواند شخص را یک طرفه کند وخیالش را ازهر بابت راهت کند، پس گاهی من می مانم بین اینکه به هر حال پشت جبهه بمانم و درس بخوانم که وظیفه شرعی ام را انجام بدهم و آن موقع که رزمندگان برمی گردند، و رفتن جهاد بطلبد که هم بروند یک نفر بایستد، اما آنجایی که من می دانم این وظیفه ی تبلیغی را دیگران هم می توانند انجام دهند و الآن جبهه نیاز به من دارد هم به رزم من و هم به اینکه گاهی وقت ها اصلاً تبلیغ هم در همان جنگ باید انجام می شود، من باید بروم و در همان جبهه تبلیغات بکنم، درهمان جبهه من مبارزه کنم، بلکه یک روز نیست که من نروم و بگویم، اینها می روند و برمی گردند، جنگ هفت ماه، هشت ماه، یک سال، دو سال، هشت سال طول می کشد و همان جا باید وظیفه ام را انجام بدهم، اینجا است که نباید سر خودم را کلاه بگذارم و بگویم که من در همین شهر مقدس قم، کنار حضرت معصومه(سلام الله علیها) بمانم و یاد بگیریم که اگر یک موقع رزمنده ها و یا مردم نیاز موعظه و کار غیر داشتند بتوانم تبلیغ کنم، نه شما همان جا هم می توانید این است که خیلی از روحانیون مورد انتقاد قرار می گیرند، اصلاً ما نعمة الجمع نبوده، خیلی وقت ها طلبه هایی داشتیم که در همان تخریب نوار درسی شان را گوش می کردند، مباحثه شان را هم می کردند موعظه شان را هم می کردند. امام جماعتشان را هم می کردند، شب عملیات به رزمشان هم می آمدند و عملیاتشان را هم می کردند، مثال بعدی، مأموریت به شهر، به قول آن موقع مأموریت شهری در زمان جنگ، اینکه خیلی دوست دارد بایستد جبهه، خیلی دوست دارد، عملیات برود، اما وظیفه اش می شود، یعنی واجب می شود که این برگردد به پشت جبهه، برود آنجا یک کار ستادی یک کار ارادی انجام بدهد. خیلی ها نمی توانستند بکنند یعنی این صورت مقدس اذیتشان می کرد، از یک صورتی که به نام جهاد فی سبیل الله است، باید دست برداری، بر گردی در شهر یک کار عادی اداری دردست بگیری، در واقع، جهاد فی سبیل الله اولین است که بیاید درهمین پشت جبهه، پشت خط، بیاید در شهر، کار ستادی انجام بدهد، مثلاً بیاید و بنشینید و آموزش ببینید و یا آموزش بدهد. رزمندگانم را آموزش نظامی بدهد و تربیت کند و در پادگان ها و یا یک کارعلمی نظامی را انجام بدهد و یا بیاید اینجا مسئولیت یک پادگان نظامی را به عهده بگیرد، که رزمنده در آن تربیت شوی، خودت باید بایستی در یک پادگان در شهر، پشت جبهه و رزمندگان را تربیت کنی که آنها بیایند و بروند و شهید شوند، بیایند و بروند، افتخارات کسب کنند، خیلی ها بودند و می گفتند، ما دوست داریم برویم عملیات ما دوست داریم برویم و بجنگیم، همین طور پذیرفتم کارها در جنگ هم همین طور بود، بعضی ها می گفتن آرپیچی زن باش و به یکی می گفتی، کمک آرپیچی، می گفت من دوست ندارم، من نمی گویم کار عملیاتی با کار ستادی یکی است نه واقعاً اینطورنیست، واقعاً درس خواندن، حوزه ماندن، نماز شب خواندن، ذکر گفتن با کار خشن، رزم و جنگ و آدم کشی و اینها یکی نیست، کسی این را انکار نمی کند،؛ بحث سر این است که وظیفه در یک یک چیزی است و در زمان دیگر یک چیز دیگری است، او را باید انجام داد. خداوند هم انکار نمی کند که بله کاری فضیلت دارد به یک کار دیگر، خداوند هم قبول دارد این را اولی می گویند الآن من از تو آنرا می خواهم، آنی که به ظاهر فضیلت کمتری دارد در این راه من از تو می خواهم آن را انجام بدهی، مثل پذیرفتن قطعنامه، یکی از مثال های واضحش، پذیرفتن قطعنامه خیلی ها ناراحت شدند. همه ی آن جنگیده ها به همه ی آن بسیجی ها، همه ی آن خط شکن ها و به وقول خود حضرت امام (سلام الله علیه) پیشکسوتان جهاد و خون هم ناراحت بودند از پذیرش قطعنامه. چرا ناراحت بودند؟ برای اینکه برای اهدافی جنگیده بودند، هشت سال برای هدف هایی جنگیده بودند، دشمن اسلام را می خواستند سرنگون کنند، می خواستند به کربلا بروند، می خواستند که اسرائیل را نابود کنند، با عملیاتشان، برای اسلام بود. ناراحتی شان برای همین بود، ما مجبور شدیم که بپذیریم قطعنامه را، خیلی فشار آمد، من یادم می آید که فرمانده ها گریه می کردند روز پذیرش قطعنامه، ناله می کردند و چقدر برایشان سخت بود، امام فرمود که شما غرور مقدسی دارید، و نمی خواهید پا روی غرور بگذارید. کسانی بودند که هشت سال با عزت سرکردید و دشمن همیشه از شما فراری بوده و الآن باید تن به صلح بدهید، تن به پذیرش قطعنامه دهید برای یک نفری که همیشه پیروز بوده، سخت است یک موقع بیاید و بگوید بس است، من قطعنامه را می پذیرم، صلح را می پذیرم، واقعاً سخت است، برای کسی هم که پیروزی اش از خدا بوده و برای خدا پیروز بوده و اصلاً می خواسته این پیروزی را برای خدا، امامی که به بچه ها می گفت: نگویید جنگ جنگ تا پیروزی، بلکه بالاتر بگویید: جنگ جنگ تا رفع کل فتنه، یعنی نبرد همیشه ادامه دارد. این جنگ همیشه ادامه دارد، جنگ ما جنگ عقیه است و جغرافیا و مرز نمی شناسد، جمله ی حضرت امام (سلام الله علیه) بعدش بیاید و بگوید: بپذیرید قطعنامه را، الآن آتش بس هیچ کس انکار نمی کند که از بین بردن صدام، از بین بردن اسرائیل، فتح کربلا، فتح قدس، فتح مکه، ذاتاً با ارزش است. هیچ کس ارزش آنها را به نبودنش و یا به پذیرش صلح، فضیلت آنها را به صلح اقرار نمی کند، اما وظیفه این است که صلح کند، همان طور که هیچ کس انکار نمی کند، نبودن معاویه با بودنش یکی نیست، نبودن بنی امیه با بودنش یکی نیست. خدا هم می خواهد بنی امیه نباشد. اما الآن دستور خدا وظیفه و مصلحت اینگونه اقتضا می کند که امام حسن مجتبی (علیه السلام) برود صلح کند و قرارداد با معاویه کند پس این اشتباه نشود یا موقعی که ما از صورت مقدس روی برمی گردانیم و یک امری که جنبه ی مباح و یا حرام دارد انکار نمی کنیم که اولی بهتر است ولی آلان برای رضای خدا داریم می آییم و این کار را انجام می دهیم. اینجا خداوند به ما دستور داد، اینجا اگر ادامه بدهیم، همان صورت مقدس را دیگر آن صورت مقدس نیست که دیگر آن حجاب است یا مثلاً دروغ گفتن، بعضی ها خوب طبعشان را عادت دادند که دروغ نگویند، اصلاً آدم های صادقی هستند، یک موقع است که لازم است شخص دروغ بگوید، بعضی از این مقدسین نمی توانند دروغ بگویند می گویند، نه ما طبعمان نمی کشد. صداقت و راستگویی فتنه انگیز را به قول خودشان مقدس می شمرد وافتخار می کنند و فتنه ای درست می کنند و یا جهنمی را خاموش نمی کنند. جلوی فتنه ای را نمی گیرند که می خواهد راستگو باشند که راستگویی خوب است و مقدس است.« ان الله یحب الصادقین» نه دیگر آلان اینجا. « انّ الله یحب الصادقین» نیست. اینجا « انّ الله لا یحب الصادقین» است یعنی دوست ندارد خداوند صاددق را نباید اینجا صداقت داشته باشد. اینجا باید تقیه کنی تو. دروغ راست نما باید بگویی. حتی بالاتر از آن گاهی وقت ها باید دروغ بگویی. فتنه ای درست شد و بین دو نفر، بین یک جمعی، با یک دروغ مشکل حل می شود. دستور دادند که شما به این وسیله بروی و جلوی راه را بگیری که فتنه بخواند اهم و مهم دارد کارها. اینطور نیست که بگویم چون برای مسائل خودم دروغ بگویم و بگویم چون مصلحت بالاتری است، اهمیتش بیشتر از این است که من دروغ بگویم، این نه این نفس چرانی است. برای خدا برای اینکه فتنه ای بخواند این را باید انجام دهید، این را طبعاً نمی توانی به کار ببری. به شخصی که عادت کرده به کارهای ظریف و لطیف و شما مثلاً در روحیه ی اولیاء خدا را نگاه کنید، اینها مسیرشان را در کوچه تغییر می دادند که مبادا زیر پایشان مورچه برود و این تشخیص داده که اگر از اینجا رد شوم، ممکن است یک مورچه بیاید زیر پای من در اینجا لانه مورچه ها است نمی رفتند، راهشان را دور می کردند که پایشان را روی مورچه نگذارند. آنقدر ظرافت است در شرم حال مرحوم آقا میرزا جواد آقای تهرانی (ره) داریم که ایشان سبزی خریده بود، بعد آمده بود خانه دیده بود روی این دسته سبزی یک مورچه است برمی گردد تا سبزی فروشی سبزی را از زمین می گذارد که این مورچه بیاید پایین و برود نزدیک لانه اش چون بخاطر اینکه ایشان سبزی را خریده و دور شده، مورچه هم از لانه دور شده، اینقدر ظرافت اینقدر ملاحظات و باید هم باشد این خیلی پسندیده و زیبا است. اما اسلام در عین حال که این حد از درجه، لطافت، ظرافت و عاطفه و محبت و مهربانی را از ما می خواهد، گاهی وقت ها می گوید تویی که اینطور هستی، باید بیایی و بروی دستت را بگذاری روی ماشه و بزنی و بکشی، یک عده را، خانواده را یتیم کنی. همین هم بود. همین جواد آقا تهرانی می آمد جلو خمپاره می زد. پیرمورد با سن زیاد، بدن نحیف و ضعیف می آمد آنجا خمپاره می زد، می دانست که خمپاره بخورد که به کسی چه بلایی سرش می آید، آنجا با مورچه آنگونه رفتار می کند، اینجا که می آید اینگونه است، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شما ببینید، می گوید حیدر کرار یعنی کسی که در هر رفت و برگشتش ده نفر می افتادند آن در جنگ آنگونه و بعد پشت جبهه می بییند که با یک یتیم وقتی می بییند زانوها یش به لرزه در می آید، به گریه می افتد، کسی انکار نمی کند که ظرافت و لطافت و مهربانی و عاطفه واقعاً فضیلت دارد به آدمکشی به یک خانواده را یتیم کردن، بی سرپرست کردن به جان یک نفر را گرفتن به دست یک نفر را قطع کردن، اما بحث این است که ما اصلاً حق نداریم به این حرف وابسته باشیم ما خیلی وقت ها باید روی همین حالتمان برای خدا پا بگذاریم، اصلاً بنا این است که انسان از خودش دربیاید از پوست خودش کنده شود، از تعلقاتش دربیاید، تو با همه ی این لطافتی که داری، با همه ی این عاطفه ای که داری باید بیایی و بروی کارد بگذاری گلوی دشمنت و ببری، یک نفر که دارد زیر کارد شما دست و پا می زدند و تکان می خورد باید همان جا بکشی اینجا است که فقط ارزش کارها از خداوند است. خداوند اینجا این را ارزش می داند، از تو اینجا این خشونت را می خواهد اینجا از تو می خواهد که تو برندگی داشته باشی، اینجا دیگر عاطفه را می خواهی چکار؟ تو با مورچه آنطور رفتار کردی باید اینجا با این شخص اینطور رفتار کنی، بگذارم بروم مثلاً پیش خانوادش، بچه اش منتظر است. نه اینجا این عاطفه اصلاً مورد رضای خدا نیست. با این عاطفه و با این مهربانی خشم خدا را تو برانگیختی. (صلوات) در معاشرت، افرادی خارج از دین هستند گاهی وقت ها آقایانی را می بینیم که با مؤمنین و متدینین خیلی خوب هستند اما گاهی وقت ها وظیفه می شوند که انسان به روی، افراد بی دین و یا ضعیف دینان بخندد، وظیفه می شود برای تربیت آن برای هدایت آن نمونه ای داریم. (49:21)