الّلهم خُصّ اَنتَ اَوَّل ظالمٍ بِالّلعنِ منّی وَ ابدَأ بِهِ اَوّلاً ثُمَّ الثّانی وَ الثّالثَ وَ الرّابع ، الّلهم العَن یَزیدَ خامساً .
بحث ما رسیده است به لعن های پایانی زیارت و در این مرحله حضرت می فرمایند : خداوندا اختصاص بده اولین ظالم به حق پیامبر (ص) و آل او به لعن از طرف من و از اولی شروع کن و دومی و سومی و چهارمی را لعن کن و در مرتبه پنجم یزید را لعن کن . ما هم در این جلسه به ترتیب راجع به این شخصیت هایی که مورد لعن قرار گرفتند مقداری صحبت خواهیم کرد . در جریان بزرگترین خیانت تاریخ یعنی غصب خلافت و تغییر مسیر هدایت تخصصی انسان ها و خارج کردن هدایت انسان ها از دست معصوم و سپردن آن به دست کسانی که هیچگونه آگاهی و تخصصی در این زمینه نداشتند ، اولی و دومی با هم مشارکت کردند . آنها چند بار در دوران بعثت پیامبر (ص) بت پرستی ، نفاق و شرابخواری آنها ثابت شده بود ، اما با این وجود به نفاق خود ادامه دادند تا در غدیر خم که رسید آنها اولین کسانی بودند که با امیرالؤمنین (ع) بیعت کردند . نج نج لک یا ابن ابی طالب اَصبَحت مولای و مولای کُلِّ مؤمنٍ و مؤمنة ، آفرین ، آفرین بر تو یا علی که تو امروز مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن هستی . و با این کلمات بیعت کردند . قبل از اینکه عمر از دنیا برود چند چیز را اعتراف کرد و آرزو می کرد که ای کاش این کارها را نمی کرد . یکی از آن چیزها این بود که : با وجود اینکه با علی (ع) بیعت کردیم اما با دوستان خود همداستان شدیم که به هیچ وجه اجازه ندهیم خاندان پیامبر (ص) به ولایت و حاکمیت و خلافت برند . این عهدی بود که قبل از ماجرای غدیر خم یا در حین آن ماجرا ( قبل از بیعتشان ) بسته بودند و به این کار خود اعتراف کردند . البته این اعترافات و ماجراها را خود علمای اهل سنت در کتاب های خود ذکر کردند . بلافاصله بعد از رحلت پیامبر (ص) و اینکه می دانستند او در حال وفات است ، ایشان لشگر اسامه را آماده کرده بود و فرموده بود خدا لعنت کند کسی را که به لشگر او نرساند. اما آنها تخلف کردند. عمر در لحظات مرگ خودش از همین موضوع اظهار پشیمانی می کرد که ای کاش به لشگر اسامه پیوسته بودم و من تخلف کردم با وجودی که پیامبر (ص) امر کرده بودند و لعن کرده بودند. با این تخلف در شهر ماندگار شدند و به محض اینکه پیامبر (ص) به رحمت خدا رفت در محلی به نام سقیفه بنی ساعده چند نفر جمع شدند و جلسه ای تشکیل دادند، به این بهانه که مبادا بین مردم فتنه و اختلاف شود، سریعاً یک نفر را برای خلافت انتخاب کنیم، و انگار نه انگار که همه آنها قبلاً بیعت کرده بودند و تکلیف خلافت مشخص بود . همه هم می دانستند چه آنها که در مدینه بودند و چه آنها که در شهرهای اطراف و خارج از مدینه بودند ، حداقل صد هزار نفر بیعت کرده بودند. همه می دانستند که برای خلافت مشکلی نیست و اما آنها بهانه کردند که زودتر یک نفر را تعیین کنیم و خودشان را به نادانی و تغافل و تجاهل زدند، مثل اینکه اصلاً واقعه غدیر اتفاق نیفتاده است و همه هم بیعت کرده اند! مسئله کوچکی هم نبود. بیشتر اسناد واقعه غدیر در کتاب های اهل تسنن است تا کتاب های شیعیان. با چنین جنایتی و فریب مردم، ابوبکر را جلو انداختند و او هم با فریب شیطان و شهرت طلبی که داشت این کار را پذیرفت و از مردم خواستند که با آنها بیعت کنند. بعد از بیعت گرفتن برای ابوبکر ، عمر در جلسه ای به ابوبکر می گوید : همه بیعت کردند جز این مرد. چند بار سراغ امیرالؤمنین (ع) می فرستند که خلیفه رسول خدا تو را به مسجد خوانده است که بروی و بیعت کنی. امیرالمؤمنین (ع) جواب نداد تا اینکه عمر با قنقز که پسر عموی اوست و با خالدبن ولید و چند نفر دیگر هیزم و آتش بر می دارند و در خانه امیرالمؤمنین (ع) می روند و آن ماجرای تلخ را که همه تان می دانید ایجاد کردند. بعد هم طناب را گردن امیرالمؤمنین (ع) انداختند و ایشان را به مسجد کشاندند و در آن حال که حضرت را به زور به مسجد می بردند ، فاطمه زهرا سلام الله علیها مانع شدند، قنقز به دستور عمر با غلاف شمشیر و شمشیر (هردو یعنی شمشیری که در غلاف است خیلی سنگین است) به بازوی حضرت زدند و ایشان را پرت کردند. بعد حضرت علی (ع) را به مسجد بردند. آن ماجرای آتش زدن که در را سوزاندند، همه می دانستند که پیامبر (ص) همیشه و همیشه جلو آن در می ایستادند و سلام می دادند: السلام علیکم یا اهل بیت و به آن تکیه می دادند. خود علمای اهل سنت نوشته اند که هروقت ایشان به سفر می رفتند آخرین جایی که برای خداحافظی می رفتند در این خانه بود و اولین جایی که بعد از سفر سراغ آن می رفتند و سلام می دادند در این خانه بود بعد به خانه خودشان می رفتند. اینها، این خانه را که مشهور هم هست و علمای اهل سنت هم مطالبی را راجع به این خانه نوشته اند، این خانه معروف و مشهور و این در را که پیامبر (ص) بارها و بارها به آن سلام کردند و تکیه دادند آتش زدند. کاری که در این خانه به غیر از آتش زدن کردند ضربه ای بود که این نانجیب به حضرت زهرا سلام الله علیها زد و فرزند او را که محسن بود و نام او را خدا تعیین کرده بود سقط کردند . در واقع یک سوم نسل سادات قطع شد.
از کارهای دیگر آن دونفر این بود که طبق آیه قرآن فدک را که به فاطمه زهرا سلام الله علیها سپرده شده بود از خانم گرفتند ، عمال ایشان را از آنجا بیرون کردند و تصرف کردند . این موضوع را هم نوشته اند که آیه نازل شد : و اتِ ذالقربی حقّه ( سوره اسراء ) حق خانواده خودت را بده . جبرئیل علیه السلام نازل شد و گفت : منظور از حق ، خداوند امر کرده است که فدک را به فاطمه بدهی . همه هم می دانستند که فدک مال ایشان است . در تمام مدتی که پیامبر (ص) بودند ایشان کارگرهای خودشان را در آجا مسلط کرده بودند و امیرالمؤمنین (ع) درآمد آنجا را صرف فقرا می کردند . به همین دلیل جمعی از فقرا نیازمند به این کمک و پول حضرت بودند . آن دوم برای اینکه بتوانند دور حضرت را خالی کنند تا کسی سراغ ایشان نرود فدک را گرفتند . فاطمه زهرا سلام الله علیها خودشان شخصاً به ابوبکر شکایت می برد . اینجا هم چند تا داستان خیلی تلخ اتفاق می افتد . اینکه تو چرا زمین فدک را از من گرفتی این را پدرم داده بود و مال من است . او به حضرت نسبت دروغ می دهد ، با اینکه آیه تطهیر در مورد حضرت نازل شده است و همه دانشمندان و علما چه اهل سنت و چه اهل شیعه معتقدند که ایشان معصوم هستند و هرگز گناهی نمی کنند . با وجود اینکه چنین آیه ای در شان ایشان آمده است و در مورد عصمت ایشان پیامبر سخن گفته بودند و در کتاب های اهل سنت مملو است و در احادیث آنها بسیار است ، می گوید من حرف تو را باور نمی کنم ، تو دروغ می گویی شاهد بیاور . این خیلی عجیب است که می گوید : چون به حرفت اعتماد ندارم شاهد بیاور . حضرت هم امیرالمؤمنین (ع) ، ام ایمن و کس دیگر را می آورد و آنها شهادت می دهند ، بعد قانع می شود و می نویسد این زمین را برگردانید و مال فاطمه (س) است. خانم فاطمه زهرا علیها سلام بیرون که می آیند با عمر روبرو می شوند ، او داستان را می پرسد ، حضرت می گویند . او نامه را به زور از دست خانم می گیرد و پاره می کند و ماجرای سیلی زدن و چه چه در آنجا اتفاق می افتد و بعد هم خلیفه اول را تحت فشار قرار می دهد که به هیچ عنوان حق نداری فدک را به ایشان برگردانی . چون پشتوانه قدرتمند بود و آنها می خواستند به هر صورت آنها را زمینگیر و اذیت کنند .
کارهای دیگری هم کردند که من یکی دو تای آن را فهرست وار گفتم و اگر فرصت بود از زبان خود خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها را می گفتم . ولی حتماً خطبه معروف حضرت را در مسجد مدینه بخوانید . ایشان دو خطبه دارند که خیلی مهم است . چند سخنرانی است که حتماً مراجعه کنید . حداقل کتاب فرهنگ سخنان فاطمه زهرا سلام الله علیها را از مؤسسه بگیرید و متن سخنان و سایر کلام ایشان را در هر موردی به صورت موضوعی ذکر شده مطالعه کنید . در ایام فاطمیه مفصل تمام سخنان ایشان را شرح کردم . امام صادق (ع) نقل می کنند که : قال جدّی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم ملعونٌ ملعونً مَن یَظلِم بعدی فاطمه ابنتی و یَغضِبها حَقَّها وَ یقتلها . خدا لعنت کند ، لعنت کند کسی را که بعد از من به دخترم فاطمه ظلم کند و حق او را غصب کند و او را بکشد . ایشان خبرها را زودتر اطلاع دادند که چه اتفاقاتی می افتد . این حدیث در جامعه احادیث شیعه جلد سیزدهم صفحه 382 آمده است .
حالا من چند تا مطلب راجع به نفر اول که : اللهم العن – الّلهم خصّ انت اوّل الظالم می گوییم . بگویم ، ایشان نامه ای به پدرشان می هند که علما اهل سنت و شیعه آن را نقل کردند این نامه بعد از غصب خلافت است : به راستی که همه این قوم به من راضی گشتند و مرا به امارت و خلافت خود برگزیدند و امروز من خلیفه خدایم . خوب کلمه را دقت کنید یعنی من جانشین خدا در روی زمین هستم ، مطهر خدایم . اگر پیش ما بیایی بسیار بسیار خوب است و من نیکویی بسیار نسبت به تو اظهار نمایم .( بیا نان ما در روغن است بیا که تو هم بهره مند شوی ) والسلام . پدر ابوبکر ابوقحافه است . ایشان که این نامه را می بیند خیلی عصبانی می شود . به آنکه آن نامه را آورده است می گوید : شما چرا حق علی(ع) را خوردید ، چه مانع شد که شما حق علی را به او ندهید ، مگر ما با او بیعت نکرده بودیم ، مگر او شایسته ترین فرد نبود . چطور شما حاضر شدید چنین کاری را انجام دهید ، مگر خداوند امر نکرد به پیامبرش که علی (ع) را جای خودش بگذارد شما یادتان رفته است . این خطاب های تند را می کند بعد می گوید چرا ابوبکر و سایر مهاجرین و انصار خلاف دستور ایشان عمل کردند . قاصد می گوید : سن علی (ع) کم بود ، چون ایشان در آن وقت حدود سی و سه سال داشتند ، از طرفی هم خیلی از بزرگان قریش را کشته بود و آنها اصلاً راضی نبودند او خلیفه آنها شود . ابوبکر مناسب تر و سن بالاتری داشت . ابوقحافه می گوید اگر مسئله فقط سن باشد و بقیه شرایط را نمی خواهید رعایت کنید و بقیه شرایط لازم نباشد من که بابای ابوبکرم ، اگر به سن باشد باید من خلیفه شوم . بعد می گوید که خدا شاهد است که همه مردم در حق علی (ع) ظلم کردند . بعد تذکر می دهد و یادآوری می کند که پیامبر در تمام مدت عمرشان ، مسئله خلافت علی (ع) را به همه ما گفته بودند (خود ابوبکر این را قبول دارد و بعداً توضیح می دهیم ) در داستانی که ابوبکر خودش توضیح می هد که روز اول پیامبر (ص) ، روز اول بعثت و علنی کردن دعوت امیرالمؤمنین (ع) را به خلافت انتخاب کرده بود . ابوقحافه می گوید : پیامبر (ص) مکرراً از ما در اینباره تأکید کرده بود و بیعت گرفته بود که علی (ع) جانشین من است . به آن بنده خدا که نامه را آورده است ، نامه ای به پسرش می نویسد : از ابی قحافه به ابوبکر ، نامه ات به دستم رسید ( من خلاصه و سلیس می خوانم ، متن سنگین است روان می خوانم ) چون اراده مطالعه آن را کردم و خواستم نامه را بخوانم آن را مانند کتابت احمقان و نوشته دیوانگان یافتم ( این نوشته ای که تو نوشته ای مثل نوشته آدم های احمق و دیوانه است و بعد علت آن را می گوید ) چون این نامه پر از تناقض است . از طرفی می گویی من خلیفه خدا هستم ، از طرفی هم می گویی مردم مرا انتخاب کردند ( چون مسئله جانشینی پیامبر انتخابی نیست بلکه باید از طرف خداوند باشد . مردم بیعت می کنند اما انتخاب نمی کنند ، انتخاباتی نیست . علت اینکه می گوید مثل نوشته احمقان و دیوانگان است همین هست و توضیح می دهی که مردم راضی شدند ) از این بیان تو ظاهر و عیان است که این امر به تو مشتبه و ملبس شده است . باید پیرامون کاری که خروج از آن تو را و دشوار است نگردی . ( ابوبکر سراغ کاری نرو که بعداً نتوانی از آن بیرون بیایی ) تا از شئانت و پستی آن در دنیا و آخرت در امان باشی .( این نصیحت را به پسرش می نویسد) و متحمل ضرر نشوی . ( می گوید ) و یقیناً این عمل تورا از تسلط به نفس لوامه در روز قیامت منتهی و معدی گردد . (یعنی باعث می شود که روز قیامت به خاطر اینکه نفس لوامه را کردی و نفس اماره را پیگیری کردی مورد ملامت واقع شوی ) زود از این کارت برگرد و این کار را کنار بگذار ، بدان که همه کارهای دنیا ورودی ها و خروجی هایی دارند و تو خودت می دانی که چه کسی از تو شایسته تر به امر حکم خداوند غفار و رسول او دارد . ( خودت می دانی که شایسته تر از تو هست ) از خداوند متعال بترس و همیشه او را مدنظر داشته باش . زیرا درسته که تو پروردگار را نمی بینی ولی او تو را می بیند . البته این کار را به صاحب او واگذار و خود را در روز قیامت خاسر و شرمنده نکن .( عجب نامه است ، پدر ابوبکر این طور رسا و قدرت در تاریخ مانده است به پسرش نامه نوشته است . و اگر هیچ دلیل دیگری جز همین نمانده باشد که همه علما هم آن را دارند ، اهل تسنن و شیعیان همه آن را دارند کافی است .) که روسیاهی نزد حضرت جبار به غایت دشوارتر و موجب یأس و پشیمانی بسیار است . امروز ترک این مهم به تو سبک تر و آسان تر از روز حساب و میزان است . ( امروز بگذار کنار که روز قیامت کاری نمی توانی بکنی و ترک کن ) . این نامه را ابوقحافه (پدر) به ابوبکر داده است ولی آیا او کنار رفت ؟ نه !
یک سخنرانی مفصلی هم که یک عده بعد از اینکه او سر جایش نشست . منافقان ، ابوسفیان و... بودند که به حضرت علی علیه السلام طعنه می زدند که چرا گذاشتی او بیاید و خلیفه شود . حتی ابوسفیان به امیرالمؤنین (ع) پیشنهاد می دهد که با این طعنه می گوید : می دانم کسی تو را نمی خواهد و کسی کمکت نمی کند اما من حاضرم برای تو سرباز جمع کنم و تا بجنگی و خلافت را پس بگیری . حضرت به او می گوید تو هیچ وقت برای خدا کاری نکردی و به هر حال همیشه فتنه گر بودی و او را رد می کند . اما این مسئله شایع شد که ابوبکر خود را از علی (ع) بالاتر می دانست که خلافت را پذیرفت . ابوبکر هم این سخن را می شنود و روی منبر سخنرانی می کند و درباره فضیلت امیرالمؤمنین (ع) صحبت می کند و می گوید من هرگز خودم را بالاتر از او نمی دانم و علی (ع) در تمام جنبه ها از من بهتر است . قسمتی از سخنرانی : ای گروه انصار و مهاجر مرا بر کسی برتری می دهید که به نیروی او سید المرسلین بهره مند گردید بعد درباره حق او ، ولایت او اینکه حرفهای بین من و علی می گویند که خودم را بالاتر می دانم حرف منافقان است . می گوید من چنین ادعای بی معنایی را نمی کنم اینکار از عقل و خرد دور است ، او هم سابقه بیشری از من دارد هم قرابت او به خدا نزدیکتر است . علی (ع) از موحدان بود و من از کفار ( خودش می گوید علی (ع) مسلمان و موحد بود و هرگز کفر نداشت و من کافر بودم و بعداً مسلمان شدم ) علی (ع) زودتر از من به عبادت خدا روی آورد ، او دوست پیامبر (ص) بود در حالی که ما قبل از ایمان آوردن دشمن پیامبر (ص) بودیم . او معروف به مولات پیامبر (ص) بود و من معروف به دشمنی به پیامبر (ص) بودم . فضائل امیرالمؤمنین (ع) را می گوید و سخنرانی مبسوطی را می گوید که خیلی مفصل است و برتری های حضرت را بیان می کند . از عایشه روایات زیادی داریم که در شأن حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا سلام الله علیها می گوید . مرحوم علامه امینی در 20 جلد کتاب الغدیر تماماً احادیث اهل سنت را در فضیلت اهل بیت و برتری آنها آورده است و حتی یک روایت هم از شیعه نقل نکرده است واقعاً خواندنی است و یک حجت بالغه بر اهل سنت است که از کتاب خودشان در آورده اند و به خودشان می گویند . او (عایشه) نقل می کند که روزی امیرالمؤمنین (ع) اجازه ورود بر پیامبر(ص) را خواست ، ایشان اجازه دادند. علی (ع) داخل خانه شد پیامبر (ص) ایستاد و علی (ع) را در آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید و فرمود: پدرم فدای آن شهید ، پدرم فدای آن تنها شهید . ( جمله ای است که خود عایشه نقل کرده است ) در این جریان برای اینکه اتمام حجت بیشری شود امیرالمؤمنین و عباس عموی پیامبر (ص) یک صحنه تماشایی درست می کنند . ظاهراً با هم اختلاف لفظی پیدا می کنند و بر سر وراثت پیامبر (ص) می گویند چه کسی به پیامبر (ص) نزدیکتر است و برای قضاوت پیش ابوبکر می روند و می گویند تو بین ما قضاوت کن . عباس و امیرالمؤمنین علیه السلام با درگیری لفظی که می گویند کدام از ما به پیامبر (ص) نزدیک هستیم . عباس می گوید من عموی پیامبر (ص) هستم و علی (ع) پسر عموی اوست و من نزدیکترم و سزاوارتر هستم که ترکه نبی مال من باشد و ارث به من برسد . ابوبکر می گوید : نه حق با علی (ع) است . می گوید برای چی ؟ می گوید : یادت می آید روز اول که پیامبر (ص) خواست دعوت خود را علنی کند همه ما را جمع کرده بود ، پیامبر (ص) مگر نگفتند که هرکس زودتر به من ایمان بیاورد وصی و جانشین . وارث من است ، مگر یادت نیست که علی سه بار این کار را کرد ، پس علی اولی است . بعد آنها وقتی اعتراف را گرفتند عباس می گوید یا ابابکر حقاً چنین است و به غیر امیرالمؤمنین هیچ احدی را تصرف در میراث رسول و خلافت و ولایت او که به قول آن حضرت علی (ع) را قرار دادند جایز نیست . بعد به ابوبکر می گوید : چه چیز باعث شد که الان جانشین پیامبر (ص) شوی ، تو چرا جای او نشسته ای و به چه سبب در خلافت و امارت به علی (ع) تقدم کردی ، چرا خود را جلو اندختی . ابوبکر تازه می فهمد و می گوید شما منظورتان این بود که بیایید من را محکوم کنید .
در یک سخنرانی هم که از امام صادق (ع) است ، وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند و در اطراف او جمع شدند به حضرت علی (ع) (زوم) کرده بود و با حضرت با چهره خندان برخورد می کرد ، اما حضرت علی (ع) خیلی گرفته و عبوس بود و ابوبکر می خواست دل حضرت را به دست آورد . ایشان فرمودند که ابابکر می خواهم با تو خصوصی صحبت کنم . ابوبکر می گوید من نمی خواستم اینطور شود ، دست من نبود نمی خواستم اینطور شود . عمر هم می گوید این ماجرا تصادفی اتفاق افتاد . روی شیطنتی که می کنند می گویند نمی خواستیم این طور شود اما شده است دیگر ! می گوید من نه به این کار سزاوارم ، نه توانایی دارم ، نه مدیریت آن را دارم ولی حالا ما انتخاب شدیم و این تعبیر را به کار می برد . حضرت علی (ع) به او می فرماید : تو اگر میل نداشتی چرا خودت را جلو انداختی ، اگر علاقه نبود چرا خودت را جلو انداختی که این اتفاق بیفتد . حدیث مشهوری هم هست از اهل سنت و شیعه که : همه امت من بر ضلال و گمراهی جمع نمی شوند ، هر وقت امت من بر کاری جمع شدند حتماً آن کار درست است . می گوید علت اینکه من این مسئله را قبول کردم برای این بود که همه جمع شدند و گفتند تو خلیفه شو ، من هم قبول کردم چون اجماع بود ، همه امت من جمع شده بودند . حضرت علی (ع) می فرمایند : مگر من جزء امت نیستم من که بودم آیا سلمان رأی داد ؟ مقداد ، ابوذر به تو رأی دادند ؟ پس تو چگونه اجماع را می گویی ؟ جمعی وجود نداشت یک عده ویژه ای به تو رأی دادند ، این حدیث را نمی توانی بیاوری ، دروغ می شود که همه جمع شدند خیلی ها بودند که به تو رأی ندادند و مخالف داشتید . ابوبکر می گوید: من ترسیدم فتنه شود ( این کلمه ( من ترسیدم فتنه شود ) را حضرت زهرا سلام الله علیها در سخنرانی خود چنان کوبیدند و چنان با آیات قرآن استدلال آوردند که حد ندارد . خیلی عجیب است . حتماً کتاب فرهنگ سخنان فاطمه زهرا سلام الله علیها را بخوانید ) ابوبکر می گوید وقتی همه اجماع کردند بعداً آنها مخالفت کردند. حضرت می فرماید: به هر حال اجماع حاصل نشد . گفت : من ترسیدم اجتماع بی نظم شود ، فتنه ای شود، با خلع نبودن خلافت مجبور شویم خودمان چیزی را برای این مسئله درست کنیم و فکر می کردیم تو هم موافقی . حضرت می فرمایند : اصلاً کار تو اساس و دلیل نداشته است ، بگو اگر کسی سراغ این کار بخواهد برود چه شرایطی باید داشته باشد ؟ ابوبکر می گوید : صفات خیرخواهی ، صریح الهجه بودن ، استقامت ، حسن سیرت ، عدالت ، علم ، آگاهی از کتاب و سنت و حکمت و معرفت و زهد در دنیا و تقوی و اعانت ، طرفداری از مظلوم . امیرالمؤمنین (ع) می گویند بقیه اش را هم بگو . نزدیکی به پیامبر ، سبقت در دین و اسلام را هم بگو . ابوبکر می گوید بله درست است . بعد حضرت ابابکر را قسم می دهد که با این لهجه که : تو را به خدا قسم می دهم که آیا تو این صفات را داری یا من ؟ می گوید البته که شما ! تو را قسم می دهم که بگویی چه کسی اول ایمان آورد ؟ چه کسی از طرف پیامبر (ص) مأموریت یافت سوره برائت را بخواند ( سوره برائت را اول پیامبر (ص) داده بود به ابوبکر بخواند بعد جبرئیل نازل شد و گفت : این سوره را به کسی بده بخواند که خدا و رسول از او راضی باشند . چنین صفاتی را داشته باشند . چند صفت را می گوید . او ابابکر را برمی گرداند و نامه را به امیرالمؤمنین (ع) می دهند تا ایشان سوره برائت را بخوانند . خواندن آن هم کار سختی بود برائت خدا و رسول از مشرکان بود ) می فرماید : چه کسی این کار را کرد ؟ می گوید : شما . حضرت می گویند: آن کسی که موقع هجرت پیامبر (ص) جانش را به خطر انداخت چه کسی بود و از او دفاع کرد و جای او خوابید ؟ می گوید به خدا قسم شما بودید . حضرت می فرمایند : تو را به خدا قسم می دهم که طبق دستور پیامبر (ص) من مولای تو و دیگران هستم یا نیستم ؟ می گوید : بله تو مولای من هستی . می فرمایند : این آیه انمّا ولیکم الله و رسوله و الذّین امنوا الذّین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون ( سوره مبارکه مائده آیه 55 ) این آیه را تمام مفسرین سنی بدون استثناء و شیعیان همه می گویند در شأن امیرالمؤمنین (ع) است انّما = فقط ولی شما خدا و رسول هستند و مؤمنینی که اقامه نماز می کنند و در حال رکوع زکات می پردازند . همه گفته اند آن مؤمنی که در حال رکوع زکات پرداخت کرده امیرالمؤمنین (ع) است . تمام علما اهل سنت بیان کرده اند ، آیه صریح است که ولایت شما به عهده خدا و پیامبر (ص) و مؤمنی است که در حال رکوع زکات می دهد. جالب است که خودشان از عمر نقل کرده اند که : ( من بارها در مسجد در رکوع رفتم و در رکوع زکات پرداخت کردم که یک آیه هم برای من بیاید و آیه ای برای من نیامد) می فرمایند : به خدا قسمت می دهم که راستش را بگو منظور از این آیه کیست ؟ می گوید : تو هستی . می دانم که آیه در شأن تو نازل شده است . می گوید : این فرمایش پیامبر را شنیده ای که فرمودند : انت منّی بمنزلة هارون من موسی . رابطه تو به من مثل رابطه هارون به موسی است . که هارون خلیفه و جانشین و معاون موسی (ع) بود . این حدیث برای توست یا من منظور کیست ؟ گفت : تو هستی . حضرت علی (ع) فرمودند : در روز مباهله که قرار بود در مقابل مسیحی ها مباهله انجام شود آیه مباهله برای من و خانواده ام آمد یا برای تو و خانواده ات ؟ این آیه خیلی آیه سنگینی است . حضرت می فرمایند : آیه انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهرّکم تطهیرا ، درباره من و خانواده ام است یا درباره توست ؟ می گوید : درباره توست .
می گویند در جریان کساء پیامبر (ص) در زیر کساء دعا کردند مگر نگفت که خدایا اینها خاندان من و اهل بیت من هستند ، آیا ما را نگفت ؟ گفت : بله شما را گفت . فرمود : آیه ویطعمون الطعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً ، این آیه به این عظمت که در طول تاریخ به چه درخششی است در شأن چه کسی است ؟ گفت : در شأن شماست . ابوبکر : آفتاب داستان ادع شمس که سر پیامبر (ص) روی پای امیرالمؤمنین (ع) بود وقتی بلند شدند حضرت نگران بودند که نمازشان دیر شده است نه اینکه قضا شده باشد ، کمی از وقت عصر دیر شده بود ، حضرت به خورشید اشاره کردند و یک مقدار برگشت . آیا داستان ادع شمس برای تو اتفاق افتاد یا برای من ؟ فرمود : برای تو . فرمودند : روز خیبر پرچم را پیامبر (ص) به دست که داد مگر این نبود که به دست تو داد گفتی من نمی پذیرم . به دست عمر داد نپذیرفت . هیچ کس نبود که قلعه خیبر را بگیرد، به چه کسی پرچم را داد ؟ چه کسی عمر بن عبدود را روز خندق کشت ؟ در روز خندق که این اتفاق افتاد پیامبر فرمودند : تمام اسلام در مقابل تمام کفر قرار گرفت و فرمود : ضربةُ علیٍّ یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عبادَةِ الثقَلین . ضربت شمشیر علی (ع) از عبادت جن و انس بالاتر است . گفت : نه پیامبر این پرچم را دست تو داد . تو روز خندق عمرو را کشتی . آیا کسی از جهت نصب و طهارت اباء با رسول اکرم شریک است؟ من هستم یا تو ؟ گفت : شما . من انتخاب شدم برای ازدواج با دختر رسول خدا (ص) از طرف خداوند یا تو ؟ گفت : شما . آیا تو پدر حسنین هستی که پیامبر (ص) فرمود : سید جوانان اهل بهشت هستند یا من ؟ حضرت خیلی از این سؤالات که از او می کنند ، همه حرف ها که زده می شود ابوبکر به گریه می افتد و می گوید : راست گفتی به من مهلت بده امشب را که فکر کنم . حضرت می گویند : هر چه دوست داری فکر کن . ابابکر برای اینکه بتواند این کار را انجام دهد ، صبح تصمیم گرفت که اعلام کند خلافت را غصب کرده است و امیرالمؤمنین (ع) به حق است . در را هم بسته بود که کسی داخل نشود . شب خواب می بیند ، خواب پیامبر (ص) را می بیند که از او رو برمی گرداند . هر طرف که ابوبکر می رود از او روی برمی گرداند . می گوید : یا رسول الله من چه کرده ام که تو با من قهر کرده ای . می گویند : من چه طور با تو دوستی کنم که تو با کسی که خدا و رسول دوستش دارند دشمنی کردی . برو این امر را به صاحب خودش برگردان. جالب اینجاست که آنقدر کوردل بودند ، در خواب می پرسد که منظور شما کیست ؟ پیامبر می فرمایند : همان که با او صحبت کردی و مفصلاً تو را محکوم کرد . می گوید : چشم . بعد از اینکه از خواب بیدار می شود خودش را به امیرالؤمنین (ع) می رساند و به ایشان می گوید، من چنین خوابی دیدم ، تو ولی من هستی ، دستت را بده که من با تو بیعت کنم . حضرت هم دست می دهند و با او بیعت می کند ، بعد می گوید برویم و در مسجد این را من اعلام کنم . در راه که می رفتند به عمر برخورد می کنند ، ماجرا را برای او می گوید عمر هم می گوید : اگر بروی و اعلام کنی ، داستان همه گناهان و فسادهای تو را ، مشروب خوری ها و بت پرستی های تو را برملا می کنم ، حق نداری که بروی . حضرت در ماجرای دیگری ( در کتاب سمیم خواندم ) به او می خندد می گوید : تو از اینجا بیرون می روی ولی شیطان نمی گذارد که تو چنین کنی و این ماجرا اتفاق می افتد . پدر عبدالرحمن عوف می گوید : ابوبکر در همان بیماری که از دنیا رفت این حرف را می گوید که من از دنیا اندوهی ندارم جز اینکه سه کار را کردم نمی کردم و سه کاری که انجام ندادم انجام می دادم و ای کاش سه چیز را از رسول خدا پرسیده بودم . اما آن سه کاری که ای کاش نکرده بودم . 1-کاش در خانه فاطمه را نمی گشودم . 2- ای کاش فجاة را به آتش نمی سوزاندم و او را به آسانی و نرمی کشته بودم و یا پیروز و کامیاب رهایش می ساختم . 3- ای کاش روز سقیفه من کار را به گردن یکی از دو نفر می انداختم عمر یا ابو عبیده که یکی از آن دو باشند و من وزیر می شدم ( باز برای خودش مقامی قائل بود ) . و آن سه کار که نکردم و ای کاش انجام می دادم : 1- ای کاش روزی که اشعث را به حالت اسیری نزد من آوردند گردنش را زده بودم که به گمانم هر بدخواهی را که می بیند به او کمک می دهد . ( در تاریخ جنایت های اشعث موجود است ) و کارهای دیگر که ضرورت ندارد بگویم . این همه جنایت و ظلم و مسیر هدایتی انسان ها را تغییر دادن برای خبر دقت بود ؟ دو سال و سه ماه خلافت و یک ابدیت عذاب . البته ما ابوبکر را دائم سرزنش نکنیم ، او که جنایت های خودش را کرد و به سزای اعمالش می رسد . این حس در همه ما هست . گاه یک انسان برای یک مدیریت ، یک رأی آوردن ، برای جلسه مجلس رفتن ، شورای شهر نشستن ، رئیس جمهور شدن جنایت ها می کنند . ما در کشور خود این چیزها را ندیدیم ؟! میلیاردها از بیت المال بدزدند که تبلیغات کنند و رأی بیاورند کم نداریم اینها را . آقا برای رأی آوردن چقدر هزینه کردی ؟ سه میلیارد تومان ، چهار میلیارد تومان . از کجا آوردی ؟ مگر اینقدر داری که هزینه کردی ، روی چه حساب این طور هزینه کردی که رأی بیاوری ؟ مگر غیر از این است که هزینه گرفتی که رأی بیاوری بعداً می خواهی سبیلهایشان را چرب کنی . مگر نه اینکه غیر لز این است که رأی بیاوری و بعداً جبران کنی . اینها را مردم باید بدانند و آگاه باشند که به چه کسی می خواهند رأی دهند . برو تا ده دوازده میلیارد تومان آن هم با پول ده دوازده سال پیش . انتخابات و رأی گیری و چه و چه ... ! اگر واقعاً قصد خدمت به مردم را داشته باشد این مقدار را از کجا می آورد ؟ برای مجلس شورا رفتن هزار و یک جور کلک زدن ، دروغ گفتن . آن وقت قصد این است که به مردم خدمت کنند ؟ ما نماینده هایی داشتیم که در چند دور مجلس یک ریال حقوق نگرفتند و هنوز هم از آن نماینده ها من سراغ دارم . برخلاف نماینده هایی که به غارت بیت المال و اشرافیت پرداختند . ( به قول مقام معظم رهبری حفظه الله تعالی ) جلسه بعد به دومی که ثم الثانی .