جلسه 221 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
221
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1385
ماه
3
روز
18
متن کامل (خام) ‌ جلسه 221 - شرح زیارت عاشورا

بحثمان در جلسه گذشته درباره ي صدق بود و عرض كرديم كه منظور از صدق فقط در لسان نيست و اگر هم صدق در انسان بگيريم بايد در لسان ارتباط معصومين با خدا هم لحاظ شود. اين جور نيست كه ما بايد بگوئيم در سخن گفتن با ديگران بايد راست بگوئيم امّا اگر در صدق گفتن با ائمه وقتي داريم سخن مي گوئيم دروغ هم بگوئيم اشكال ندارد. مهم ترين سخنان يك انسان سخناني است كه با معشوق خودش (خداوند) مي زند و با معصومين (عليه السلام) كه واسطه ي رسيدن ما به خداوند تبارك وتعالي هستند. جدّي ترين سخنان يك شخص لحظه اي است كه با معشوق خودش، با حقيقت خودش، با معبود و مقصود خودش، روبرو مي شود. بنابراين ميزان انسانيت يك انسان به ميزان صداقتي دارد كه هنگام سخن گفتن با خداوند تبارك وتعالي پيدا مي كند. يعني وقتي دعا مي كند. زيارتي مي كند احساس هاي خودش را بيان مي كند براي خداوند و براي معشوقش، اين احساس ها احساس هاي صادقانه اي باشد يعني واقعاً قلبش هم، وجدان گواهي دهد كه وقتي به خداوند دارم عرض مي كنم كه اين گناه را به تو دارم، اين ميل را دارم به تو، اين احساس را دارم به تو، دوست دارم تو اين كار را با من بكني، دوست دارم من اين جوري باشم، اين صادقانه باشد. خدايا ! من را از كساني قرار بده كه به من اين گونه نگاه مي كني. مرا به كمك خودت، اين خيلي زيبا است كه انسان بتواند با معشوق خودش اين جوري حرف بزند. بگويد: خدايا! من مي خواهم يك كاري كنم، تو يك كاري كن با من كه دوست دارم اين جوري باشي خدايا. يعني بين هر دو نفري كه همديگر را دوست دارند اين مسأله وجود دارد كه طرفين دوست دارند براي هم خدمتي بكنند. خدا هم چون مي داند ما دوست داريم به ما مي گويد براي ما فضاي خدمت باز كرده كه ما خدمت كنيم. اگر نكنيم كه مي ميريم ما. خودش هم اين جوري به ما خدمت مي كند مي گويد شما نگاه مي كنيد ولي من خيلي از گناهانتان را نمي بينم و اصلاً به رويتان هم نمي آورم و بازخواستتان هم نمي كنم و مي بخشم اصلاً. « وَ يغيرُ عَن كَثيرٍ» بسياري از آن ها را نمي گذارم شما به ذهنتان بيايد وقتي مي گويد براي اينكه بنده ام خجالت زده نشود از ذهنش گناهانش را پاك مي كنم كه يك موقع شرمنده نشود. اين خدااست، خدمت كردن از اين بهتر. اينكه دنيا را برايت خلق كردم، انبياء را برايت خلق كردم، انبياء را كه فرستادم عزيزترين كسان من هستند. خدا مي گويد كه اين ها را فرستادم و همه را كشتم به خاطر تو. دانه به دانه اين انبياء را سر يريدند و بعضي هايشان را با ارّه نصف كردند پيغمبر خدا را و مي گويد من به خاطر شما اين كار را كردم اين كاري است كه خدا دارد با ما مي كند. بعد مي گويد شما اگر مي خواهيد براي من كاري كنيد راه را برايتان باز مي گذارد. خود خدا دارد روزي ما را مي رساند ولي مي گويد من از اين روزي كه براي شما فرستادم و به شما مي دهم « أنفقوا ممّا رَزَقناكُم وَ ممّا رزَقناهُم يُنفِقون» از آنچه كه خودم به شما دادم انفاق كنيد. از همين چيزي كه خودم به شما دادم عوض آن يك چيزي از آن به خودم برگردان. مثل يك پدر و مادر مهربان كه كمك مي كنند به بچه شان كه درآوري ندارد ولي اين بچه احتياج دارد كه روز پدر و مادر به پدر بگويد دوستت دارم، به مادر بگويد دوستت دارم، چه جوري مي خواهد بگويد، مي خواهد يك هديه اي بدهد واين كار ا بكند. مادر خودش يك جوري پول مي دهد، پدر خودش يك جوري پول مي دهد كه اين بچه برود و يك هديه اي را بخرد. دقيقاً همين است. شما پولي را كه مال خودت است به تملك بچه درمي آوري مي گويي اين پول خودت، پول جيبي خودت، پول من است. اين پول مال تو. وقتي شد مال او خوب حالا از مالت مي خواهي هديه بخري براي روز پدر و مادر، برو بخر. بچه آن موقع با پول خودش مي خرد و حس قشنگي هم پيدا مي كند كه براي مادرش يا پدرش يك چيزي خريده است، خدا هم مي خواهد ما اين كار را بكنيم. مي گويد از چيزي كه روزيتان كرديم انفاق كنيد يا وقتي درباره ي مومنين مي گويد: « ممّا رَزَقناهُم يُنفقون» از آنچه كه ما روزيشان كرديم و خودمان به آن ها داديم اين ها انفاق مي كنند.در مناجات شعبانيه كه تنها مناجاتي است كه همه ائمه مي خواندند. خوب دقت كنيد از بس اين مناجات مهم است. كلمات زيبا و قشنگي دارد. خيلي حرف زدن با خدا شيرين است. بخصوص در اين مناجات. مي گويد: خدايا مرا از كساني قرار بده كه من را به كمك خودت فراخواندي. منم آمدم كمكت. خدايا مرا از كساني قرار بده كه »«معرفتك» كه مرا خواندي به معونت و «اطاعتك» و اطاعتت. به من بگو بيا كمكم‌، منم بيام كمكت. به خدا مي گويد. در قرآن هم فرمود: « إنّ تنصرالله ينصر» اگر خدا را كمك ياري كنيد خدا هم كمك مي كند. يعني نيازي ندارد خدا به ياري ما، ‌ما همه قوه مان از خداست. ازخودمان كه چيزي نداريم همه قوه مان از خداست. بعد مي گويد با همين چيزي كه به شما دادم بيائيد كمك من. همه قضيه سر اين اختيار ما است كه خدا داده است. همه اش قشنگي اش اين است كه تو اختيار داري كمك به من كني يا نكني. من اين جوري راراده كردم كه تو موجود مختار باشي و با چيزي كه به تو دادم مي خواهي كمك بكني يا نكني. مثل ايتكه مادر يا پدر ‌بچه اش پول مي دهد قشنگ اين است كه بچه با تصميم خودش براي پدر و مادرش كاري بكند. ارزش هم دارد. بچه هم اين حس قشنگ را مي گيرد كه رشد مي كند در آن. حالا اگر بايستي جلوي خدا و بگويي كه خدايا مرا از كساني قرار بده كه به كمكت فرا خواندي (دعوت كردي) من هم كمكت مي كنم. خوب راست باشد واقعاً ببين چقدرخوب است آدم براي خدمت به خدا آماده باشد و راست بگويد. وقتي آماده هم باشد برود و به خدا بگويد من آماده ام واقعاً ‌آماده ام. « اللهم اجعلني من جندك» مرا از سربازانت قرار بده. « إجعلني ممن تنتصر به لدينك و لا تستبدل بي غيري» مرا از كساني قرار بده كه دينت را به وسيله من ياري مي دهي كسي را هم بر جاي من نمي گذاري. ماحصل يك زندگي انساني به اينجا مي رسد كه انسان با خدا راست حرف مي زند. امام زمان من سربازت هستم، پسرت هستم،‌ واقعاً ‌احساس پسري دارد نسبت به پدرش. واقعاً‌ تعصب ها و غيرت ها و عواطف يك پسر يا يك دختر را نسبت به امام زمان دارد و مثل يك فرزند نسبت به پدرش. واقعاً‌اين جوري است. يعني واقعاً‌دردهاي امام زمان براي شما دردناك است. واقعاً‌تنهايي ها،‌غصهها،‌اضطرار امام زمان آزارش مي دهد. يعني اين برايش مهم است. كه خداوند ازاو چه چيزي مي خواهد و اين مهم است كه در مقابل امام زمان‌، امام حسين، فاطمه زهرا(سلام اللهعليها) مادرمان چه كار بايد بكنيم. اصلاً ‌آدم وقتي مي فهمد كه مادرش فاطمه زهرا است،‌فكر كنيد شما مادر ما فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است دوست دارد هزاران جان داشته باشد كه فداي اين خانم بكند. فداي مادر بكند. مادري كه يك زماني بهچند تا از شما احتياج داشت هيچ كدام از شما اطرافش نبود. حتي به يكي از شما هم احتياج داشت نبوديد و شما صادقيد و بچه هاي صادقي هستيد و در دفاع مقدس نشان داديد كه حاضريد براي نائب امام زمانتان چه كار بكنيد. راست مي گوئيد واقعاً‌شما آدم هاي راستگويي هستيد. حالا چقدر خوب است كه شماها كه اهل صداقت هستيد و واقعاً‌راست مي گوئيد و صداقتتان راثابت كرديد الان ببينيد و فكر كنيد كه مادرتان با شما ها چه كار دارد. فاطمه زهرا (سلام الله عليها) چه كار دارد با ما بدون اينكه احتياج داشته باشد به ما. چه مي خواهد از تو. همينامشب كه رفتي حرم وفاطمه زهرا را ديدي و يا شب خوابش را ديد به تو گفت: عزيزم،‌ پسرم،‌دخترم اين كار را بكن. آماده باش اين كار را بكن. واقعاً ‌اگر الآن بهترين پيغام مادرمان چيست الآن؟ يعني از مافرزندان چه انتظاري دارد؟ غير از اينكه ميگويد باباتون را ياري كنيد. امام زمانتان را ياري كنيد. فشارهاي او راكم كنيد. او را از زندان غيبت نجات دهيد. خودتان را به زندان برسانيد ونجاتش دهيد. غير از اين مي گويد به ما. اين را مي خواهد بگويد. حالا ما بايد چه كار كنيم براي خدمت به امام زمان. اين را بايد فكر كند درباره اش. خيلي خوب است آدم صادق باشد. من يك دعا برايتان بخوانم و اين دعا را شما شايد بارها خوانديد. خيلي دعاي زيبايي است. امشب هم وارد شده دعاي كميل. ببنيد يك آدم صادق وقتي با خدا حرف مي زند چگونه مي گويد. اين خواسته ازروح چه كسي بلند شده است. روح اميرالمومنين. البته از دعاي خضر است ولي از زبان اميرالمومنين (عليه السلام) براي ما نقل شده است كه مي گويد: وقتي مي خواهي با خدا حرف بزني اين جوري بگو:« ياربّ، ‌ياربّ، ياربّ » چقدر قشنگ است اين جمله تكرار مي شود. اگركسي بفهمد انتسابش به خدا چيست همين گفتن كلمه «يا ربّ‌،ياربّ» مي دانيد چيه؟ مثل مامان گفتن يك بچه است. هيچ وقت يك بچه به مامان و بابايش نمي گويد آقاي فلاني،‌خانم فلاني،‌اين چي مي شود؟ غريب و دور مي شود. وقتي مي گويدمادر‌، مامان مي گويد يا بابا مي گويد يعني من از تو هستم. من پاره تن تو هستم. توهمه كار مني. تو روزي دهنده مني. چون فرمود: پدر و مادر روزي دهنده بچه هستند. رازق هستند. اصلاً‌شما كلمه مامان يا بابا را به كار مي بريد معني آن خودش باخودش است. يعني وقتي مي گويي مامان من اين را مي خواهم. در جلسه هم همين طور است خاله است،‌ عمه است،‌مادربزرگ است،‌كه كمي از مادر ندارد ولي بچه مادر را صدا مي كند. همه هم حق مي دهند كه مادر را صدا كند. توقعش از مادر بالاست. همه هم مي دانند كه مادر كاري كند. بابا در ميانجمع‌،بابا راصدا مي كند. اين را خوب دقت كنيد كه شما وقتي مي گوييد يا رب يعني مالك من،‌مدبر من،‌ خالق من. همه كاره من تويي. من عين فقر و ربط محض به تو هستم. خيلي زيباست. يا ربّ،‌ يا ربّ، يا ربّ تكرارش خيلي قشنگ است. تكرار در دعاهاي يكجايي كه خيلي لذت دارد و معصوم نمي تواند ازكنارش راحت رد شود آنجا تكرار صورت گرفته است. يعني اگر شما بايستي و تكرار كني خيلي لذت دارد. يك موقع مي بيند حضرت سر نماز از حال رفت بعد بهوش آمد گفتند چه شد؟ گفت: آنقدر اين «إياك نعبد و إياك نستعين» را تكرار كردم كه از زبان خالق اين را شنيدم. اين خيلي مهم است. نحوه حرف زدن،‌يك ادبيات قشنگي دارد اين نحوه حرف زدن. امام سجاد (عليه السلام) وقتي مي خواست تكبير بگويد هق هق مي زد زير گريه،‌امام سجاد با آن عظمت و جبروتي كه دارد. امام سجاد(عليه السلام) يك طوري بود آنقدر اين مرد عظمت داشته كه وقتي مي آمد در جمعيت،‌جمعيتي كه هزاران نفر ايستاده اند حجرالأسود را استدلام كنند كسي نمي توانسته كنار نيايد هر كس برمي گشته ايشان را ميديده خود به خود مي كشيد كنار. نمي توانسته مقاومت كند وقتي اين جبروت حضرت را مي ديدند. در روايت داريم: حضرت سجاد تا زماني كه لبخند نمي زد كسي جرأت نمي كرد با حضرت حرف بزند. حضرت براي اينكه ديگران چون خيلي تحت تأثير جبروتش قرار مي گرفتند ائمه همه شان اين جبروت را داشتند يكي اصلاً‌آنقدر تحت تأثير قرار مي گرفت كه شاكي مي شد و به حضرت صادق (عليه السلام) عرض مي كرد اين چه وضعيتي است كه شما داريدجلوي ما ظاهر مي شويد تكبر مي كنيد به ما. حضرت فرمود: والله تكبر نيست. اين جبروتي است كه خدا به ما داده است. اين امام سجاد كه به وقل فرزدق كسي نمي توانست يك كلام حرف بزند اگر حضرت لبخند مي زد و ترس طرف مي ريخت. وظيفه يك بزرگ است. كهحجاب بين خودش و ديگران را بردارد. اجازه بدهد بخندد. شوخي كند بالآخره فضا را باز كند چون اگر فضا را باز نكند ديگران جرات حرف زدن پيدا نمي كنند. ابهتش ديگران را اذيت مي كند. نبايد اين طور باشد. براي همين خدا هم همين كار را مي كند. خدا هم اين همه فضار را باز مي كند تا بتواني با او صحبت كني. والا شما تصور كنيد به قول امام سجاد (عليه السلام) :« و من أعظم نعم علينا جريان ذكرك علي النستنا و اذنك» بزرگترين نعمتي كه به ما دادي اين است كه ما مي توانيم با تو حرف بزنيم نترساندي ما را. حجاب قائل نشدي. اجازه دادي تسبيح و تقديست كنيم. تنزيمت كنيم.اگر خدا اجازه نمي داد چه كسي جرات مي كرد. ذكر بگويد. مگرشوخي است ذكرخدا. خداست كه حجاب ها را برمي دارد. مي گويد بنده من به عزت و جلالم كه دوست دارم. به عزت و جلالم تو هم دوست داشته باش مرا. چه كسي اينجوري حرف مي زند. خيلي مهم است اين حجاب را برداشتن. نحوه حرف زدن،‌فوق العاده اين قضيه مهم است كه بگويي. چه جوري حرف بزنيد درفرمايشات امام سجاد از اين ظرافت ها خيلي زياداست. صحيفه را مي خوانيم خيلي از اين ظرافت ها زياد است براي ما. يا ربّ، ياربّ، ياربّ. بعضي جاها بيشتر هم داريم ما. تكرار‌، تكرار اين تكرارها خيلي كار مي كند براي ما. نمي شود رد شوي از آن. يعني دوست داري بگويي بعدرويش تمركز نكني. «يا ربّ،‌ يا ربّ،‌ ياربّ أسئلك بمنك و قدسك و أعظم صفاتك أن تجعل دوقاتي من اليل و النهار بذركرك معموراً». اميرالمومنين داردحرف مي زند. ببين بزرگترين خواسته ها را چه جوري بيان مي كند. مي گويد خدايا رب من، پروردگار، پروردگار، پروردگار ببين يك كسي كه ايستاده با خدا جلّ‌ و جلاله كه روبه رو شده و ازاو چيزي مي خواهد. حالا ببين چه مي خواهد. مي گويد ازتو مي خواهم قسم مي دهدد بهعظيم ترين صفاتت به قدست و را قسم مي دهيم اينكه اوقات مرا اين جوري باشم. صداقت را نگاه كنيد. در شب و روز من اين جوري باشم. اوقات مرا با ياد خودت آباد بكني. عزيزان شما را تكيد و سفارش مي كنم كه نگذاريد وقتي از شما خالي شود. تمرين دهيد خودتان را. بارها اين راعرض كردم كه به محض اينكه فضاي خالي پيدا كرديد زود ذهنتان را به سمت خدا برگردانيد تا شيطان پرش نكند. تا خيالات نيامده و پوستتان را نكند. قلبتان را كدر كند زود برويد به سمت خدا و با خدا مشغولش كنيد. آنقدر اين مسئله مهم است كه مي گويد درخوابيدن هم اين كار ا بكن. « الذين يذكر الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم» ايستاده،‌نشسته،‌خوابيده، آنقدر اين مهم است كه نگذري فضاي ذهنت راخيال پر كند. شيطان پر كند درتوالت هم براي شما ذكر گفتند. گفته همان جا كه نشستي و داري تخلي مي كني اسم خدا را آنجا ببر و ذكر بگو. نگذار خالي شو چون « النفس إن لم تشغلها شغلت» نفس رامشغول نكني او مشغولت مي كند. اين يك قاعده است سعي كنيد انس بگيريد با ذكر خدا و تند تند بگوئيد و هرجا توانستيد بگوئيد. اصلاً‌جاي محدودي نداريم هرجا ذكر بگوئيد. «و أعمالي عندك مقبولة» اعمال مرا نزد خودت مقبول كن. « حتي تكون أعمالي و أورادي كلها ورداً واحداً» اينكه اعمال و اورا من ذكرهايي كه مي گويم همه آنها يكپارچه شود. يعني يك غلام بي اختيار‌، يك غلامي كه از خودش هيچي ندارد. فقط منتظر است ببيند مولايش چه مي گويد. خودش را وقف او بكند. « و حالي في خدمتك سرمداً» چقدر قشنگ است اين كلمه را دو بار آورده است. احوال مرا كاري بكن كه هميشه مال تو باشد. هميشه در خدمت تو باشد. اين كار را با من كن. صدق يعني اين عزيزمن يعني خودت را وقف بكني. امام صادق (عليه السلام) فرمود: اولين قدم براي عبوديت اين است كه براي خودت برنامه ريزي نداشته باشي. تدبير نداشته باشي كه تورا از بندگي خدا بيندازد. نگذارد بندگي خدا را بكني. يك جوري درس نخواني، يك جوري مهندس نشوي. يك جوري شاغل نشوي. يك جور كارخانه دارشوي. يك جور نماينده مجلس نشوي. يك جور معلم نشوي. يك جور همسر و مادر نشوي. يك جوري شوهر و پدر نشوي. يك جوري... بالآخره هيچ شأني پيدا نكني تو را ازخدمت خدا باز دارد. يك كاري كني كه اگر شوهري،‌شوهر بودنت خدمت به خدا باشد. اگر همسري همسر بودنت خدمت به خدا باشد. اگرمادري، پدري‌ ،مادر بودن و پدر بودن خدمت به خدا باشد نه يك همسر غلط و اشتباه با نتايج غلط. اگر شاغلي كارگري خدمت به خدا باشد. يك كاري بكن مال خدا ما الان آنقدر براي خودمان تشدت و فروعات و كارها و تدابيري داريم كه مرده ترين وقت هايمان را مي خواهيم براي امام زمان بگذاريم. بي خاصيت ترين زمان هايمان را مي خواهيم براي امام زمان بگذاريم. حاضر نيستيم ازخودمان فداكاري كنيم. كار كنيم جدي. وقف كنيم خودمان را. امام زمان كه نيازي ندارد. قرآن مي فرمايد: « من بخل فإنما يبخل عن نفسه» هركه بخل بورزد دارد از خودش بخل مي ورزد. خودطبيعي دارد بخل ميكند براي خود فطري. و مانع رشد آن مي شود. ما چقدر بخيل هستيم براي خودمان. ما چه كسي هستيم طبيعتمان. خودمان چه كسي هستيم. فطرتمان. خيلي بخل مي كنيم به خودمان يعني كم مي گذاريم. قطره اي به خودمان محبت مي كنيم. قطره اي براي آخرت خودمان كار مي كنيم. اعتقاد به خدا و معصوم نداريم كه اگر غلام و كنيز آنها شديم و خودمان را وقف آنها كرديم آنها خيلي عرضه دارند زندگي ما را خوب بچرخانند. همه اين كم گذاشتن ها باعث مي شود در زندگي مان هزار جور نكبت و گرفتاري و درد سر در آن پيدا شود. كارهايمان هميشه عقب بيفتد. هميشه هشت مان گرو نه مان باشد. اين مال اين است كه خودمان بخل مي كنيم. امروز يك آقا پسري سوار كرده بود مرا و يك آقايي هم پريروز سوار كرد مرا و همين را به هر دوتاي آنها گفتم گفت آقا من ناشكري نمي كنم و نمي دانم چرا گره مي خورد همه كارهايم همه اش يك تومان مان مي شود پنج ريال. سوال كردم از او. گفتم نمازت را اول وقت مي خواني گفت نه گفتم تو وقتي كم مي گذاري ازخودت با خدا اين جوري هستي كه خدا صدايت مي كند و بيا نماز اول وقت را چهار بعد از ظهر مي خواني كم مي گذاري و كارهايت گره مي خورد. تو به خدا بگو چشم خدايا دنيا نه،‌ماده نه، هيچي نه. اگر تو كار داري من مي دوم و مي آيم اول وقت. ببين خدا بقيه كارهايت را سر را مي اندازد يا نه. تو به خدا مي گويي وقت ندارم. خدا هم مي گويد من هم وقت ندارم. من هم همين طور. كارهايت گره مي خورد. شما هر جا كار خدا،‌ دين، امام زمان را معطل مي گذاري امام زمان هم معطل مي گذارد كارهايت را. وقتي كار نفس خودت در واقع كار خودت را ،‌امام زمان كيست حقيقت خودت است. توچه كسي هستي. نفخه امام زمان هستي. وقتي به اين كم مي گذاري نمي تواني از اصلش كمك دريافت كني چون داري ظلم مي كني به خودت. دروغ داري مي گويي با دروغ داري زندگي مي كني. وقتي دروغ مي گويي داري سر خودت را كلاه مي گذاري . يكسره در كارت گره مي افتد. هروقت به امام زمان بگويي كار دارم، زندگي دارم،‌زن و بچه دارم، شوهر دار‌، گرفتاري دارم خوب همين جوري مي شود. بايد 20 سالگي، 22، 23 سالگي زن مي گرفتي حالا شده 30 سالش و هشتش گره نهش است. نمي تواند گرفتار دارد. مي گويد هنوز هم آمادگي ندارم. نمي فهمد از كجا دارد مي خورد. خودش هم نمي داند. بيائيد وقف كنيم خودمان را. راست بگوئيم. اينكه در زيارت عاشورا خدا مي گويد هروقت مي خواهيد با سيدالشهداء حرف بزنيد راست بگوئيد اين است كه : « أن يثبت لي قدم صدق» اي امام حسين من از خدا مي خواهم كه قدم راستي به من دهد. راست بگويم در ارتباطم با شما. شما اگر يك نفر به يك جايي برسد كه با امام حسين (عليه السلام) حرف بزند راست بگويد مي داند يعني چه؟ مي گويد وقتي كسي با امام حسين، با امام رضا، با امام زمان حرف مي زند بگويد بله. تصديقت مي كنم. راست مي گويي تو. خيلي حرف است. مي بينيد دارم خيلي تأكيد مي كنم. بعضي ها براي من نوشتند كهقدم صدق تكرار است اينقدر نگو. برو سر بعدي. گويي كه ما كنترات گرفتيم كه زيارت عاشورا را تمام كنيم يك جايي ما مي خواهيم بفهميم. ببينيد اين قدم صدق آنقدرمهم است كه دو بار يكي در سجده مي آيد. «ثبت لي قدم صدق» يكي هم قبل از اينكه به سجده برسيم. صداقت،‌ صداقت،‌ قدم صدق. چقدر مهم است كه اينها از ما خواستند. حالاشما مي خواهيد قدم صدق پيدا كنيد به همه چيز رسيديد. اگر كسي به صدق رسد به همه چيز رسيده است. بين او و خدا دروغي نيست. راست با هم مي گويند. تمام تلاش ما بايد اين باشد كه راست بگوئيم. وقتي به يك جايي خودمان را برسانيم. نمازمان،‌روزه مان راست باشد. دعاهايمان راست باشد. هر چقدر اين كارها راستي زياد تر باشد شما موفق تر هستيد. انسان تر هستيد. پس مبنا در اينكه چقدر شما رشد مي كنيد اين نيست كه چقدر عبادت مي كنيد. چقدر روزه مي گيريد، چقدر حج مي رويد‌،چقدر جبهه بوديد. اينها عمل خوب است. مبنا اين است كه چقدر مي تواني حرف خوبي بزنيد. و عملت هم حرفت را تصديق كند. اميرالمومنين: «المحسن من صدق أقواله أفعاله» اعمال يك نفر اقوال او را تصديق كند. راست مي گويند واقعاً اين جوري است براي امام زمان اين جوري است. يك بنده خدايي در مسجد نشسته بود مي گفت: خدايا خير دنيا و آخرت و بهشت را به اين برادران من عطا كن. داشت براي برادرانش دعا مي كرد. بعد يكدفعه به او گفتند يك پول كلاني آوردند مسجد و به او گفتند اين به تو به ارث رسيده بعد او آقايان را صدا كرد و گفت: هر چقدر مي خواهيد برداريد. گفتند اين چه كاري است. من تا چند دقيه پيش بهشت را براي اينها مي خواستم ازخدا خدا به من مي گويد اگر راست مي گويي پس چرا خودت براي اينها كم مي گذاري. اگر مي گويي اين كار خوب است پس خودت بايد پيش قدم شوي. جلوتر از همه بايد بروي. جلوتر از همه بايد كمك كني. تو وقتي مي گويي خدا خيرت دهد خدا خير دنيا و آخرت دهد،‌خدا در دو دنيا عوضت دهد،‌وقتي مي تواني تو خودت كاري كني چون كه صرف دعا كاري نمي شود كرد. همين كه قدمي برداشت بايد قدم برداري. ادعاي دوستي بدون عمل ادعاي دروغي است. ببينيد سيدالشهداء چقدر قشنگ مي گويد. ما خدمت حضرت سيدالشهداء عرض مي كنيم كه آقا ما إنشاءالله ما با تو هستيم خدا به ما قدم صدق دهد حالا ببينيم خود حضرت سيداشهداء چه عرض مي كند. عرض مي كند به خداوند دعاي عرفه است البته اين قسمت الحاقي دعاي عرفه است. مي فرمايد كه :« منك أطلب الوصول إليك» خدايا از تو مي خواهم كه به تو برسم. اين را من بايد توضيح دهم به شما. از تو مي خواهم كه به توبرسم. اين مال آدم فهميده و با شعوري است. هر چقدر رشد پيدا كند آدم مي فهمد هيچ كاره است. مي فهمد همه كاره خداست. خدايا من ازتو مي خواهم كه به تو برسم. از تو اين را مي خواهم. يعني شما واقعاً‌اگر جدي فكر مي كنيد كه برويد پيشنهاد يك شبي‌،يك صبحي،‌ يك سحري،‌به خدابگويي خدايا من جدي دوستدارم. واقعاً‌مي خواهم به توبرسم. واقعاً‌ مي خواهم دوستم داشته باشي. خيلي قشنگ است. يك موقع است كه شما مي آئيد مي گوئيد خدا را دوست داشته باشي. صادق باش. اين كارها را بكن. فلان و فلان. يك موقع است كه امام سجاد (عليه السلام) مي گويد مي خواهي با خدا حرف بزني بگو خدايا يك كاري كن كه دوستتداشته باشم. « اللهم الرزقني حبّك و حبّ‌من يحبّك» خدايا تو يك كاري بكن. روزيم كن كه دوستت داشته باشم. « وبك استدل عليك». يعني خودت مرا سوي خودت هدايت مي كني. ازتو مي خواهم كه خودت مرا به خودت برساني. آقا شما يكجا نشستهايد. اين اتفاق زياد مي افتد كه اصحاب مي آمدند مي ديدند يك موقع اميرالمومنين،‌ حضرت سجاد ديگران دارند مناجات مي كنند. اين مناجات ها را مي نوشتند بعد نحوه حرف زدن. حالا شما دقت كنيد كه حضرت سيدالشهدايي كه در زيارت عاشورا داري خطاب مي كني رفتي خدمتش وايتادي درمحضرش. حالا حضرت دارد با خدا اين جوري حرف مي زند. « بك أستدل عليك» نحوه حرف زدن را ببينيد. «فأهدني بنورك إليك» خدايا با نور خودت مرا به سوي خودت ببر. با نور خودت. « و أقلني بصدق العبودية بين يديك» يك كاري كن وقتي مي ايستم جلويت براي خدمت به تو. براي حرف زدن با تو. با صدق بندگي،‌ بنده راستگويي تو باشم. مي بينيد بعضي ها چقدر قربان آدم مي روند. به پاي آدم پا مي شوند. دلا مي شوند. دست آدم را مي بوسند. خيلي اظهار تواضع مي كنند. اما هيهات از عمل. از صداق و دوستي. مي گويد نه يك كاري كن،‌تومرا بايستان. تو مرا نگهدار. با صدق بندگي (بندگي صادقانه در برابر تو). چه كسي مي تواند اين طوري حرف بزند. كسي كه به يقين رسيده كه « لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم» بزرگترين گنجينه ي كه چون داريم كه خداوند به هرپيغمبري يك گنجي داد،‌گنج پيغمبر اين بود:« لا حول و لا قوة إلا بالله العلي العظيم». يعني كشف اينكه من حول يعني: حائل بين انسان و گناه، آنچه كه نبايد انجام دهد را حول مي گويند. در مناجات شعبانيه در هفته ي گذشته گفتيم كه الهي« لَم يَكُن حَولٌ وَ أن يقِلَ بهِ عَن مَعصيتهٍ» خداوند من هيچ حائل و مانعي ندارم كه گناه تو را نكنم.« الا في وَقتٍ أَيقظتَ لَمّحبتك» مگر تو بيايي و به مرا به محبت خودت بيدارم كني و اين محبت بين من و تو مانع از اين شود كه به تو ظلم كنم. دقت كنيد يك وقت شما وسوسه مي شويد كه اذيت كنيد عزيزترين كسانت را، حالش را بگيريد، ناراحتيد مي خواهيد يك جوري به بابا ، مامان، بگويد، به خواهرت بگويي، به برادرت بگويي، 2تا خواهر و برادر هستند كه از يك چيزهايي از هم خبردارند. رازهايي كه پدرو مادر نمي دانند، خواهر و برادر رازهاي همديگر را مي دانند، مي خواهد برود به مادر بگويد كه اين چه كاره است، او هم مي خواهد برود به پدر بگويد اين خواهر چه كاره است ولي علاقه نمي گذارد اين محبت نمي گذارد، مي گويد كه كشف سرّ بي محبتي است. آبرو بردن بي محبتي است.« حَولَ يا لاحولَ» كار را انجام دهي كه بايد، پس حول مربوط به نبايد است و قوه مربوط به بايد است. خدايا! من نه عرضه دارم كه گناه نكنم و نه عرضه دارم كه كاري انجام دهم، اين ثروت پيامبر بود، پيغمبر اين را شهود كرده بود. براي همين وقتي مي آئيم در دعاها چيزهايي مي خواهند كه ما 30 سال اين را از خدا نمي خواهيم. برويد سراغ همه يخواسته هاي خودتان و 99 درصد مردم، وقتي دارند حرف مي زنند اصلاً دغدغه هايي كه در زيارت عاشورا است ماها نداريم. يعني ما نه برايش گريه مي كنيم، نه برايش غصّه مي خوريم. نه نقشه داريم بريزيم. «وَأَن يَجعلَني مَعَكُم في الدنيا والآخرة» چند نفر در برنامه ريزي هايي روزانه، شبانه از صبح تا شب فكر اين هستند كه پيش پيغمبر و آل باشند و دور نشوند از امام زمانشان، درچادر امام زمان باشند. چند تا، ماها، من كه دارم اين حرف هات را مي زنم چقدر واقعاً اين صداقت را دارم. كه واقعاً صبح تا شب غصه هاي من اين ها باشد. «أَن يَجعَلَني مَعكُم في الدنيا و للاخرة، أن يرزُقني طَلَبَ ثاري مَعَكُم، ءن يرزقني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ إمامٍ هُدي» اين ها واقعاً دغدغه ي چند تا آدم است در روز، يعني چه كساني اين دغدغه هاي بزرگ را دارند. خوب نگاه كنيد مسئله چيست؟ مسئله نگاه به خودتان است، درست نگاه كردن به خودت استو ما مثلاً يك خواسته هاي خاص يا مسائل مالي است يا ازدواج و زناشويي يا مريضي است و از اين حرف ها، توسلات و ادعيه هايمان از اين حرف ها است. دغدغه ها يبزرگ اصلاً نداريم ما. معصوم است كه مي داند هيچ كاره است، هرچه است خدا است و بعد به خدا مي گويد تو به من نماز بده، تو به من محبت بده، تو به من روزه بده، تو به من ذكر بده، تو به من عبادت بده، دل مرا تو پاك كن، زبان مرا تو ذاكر كن. « انسنا بِذِكرِ الخفي» خدايا! ما را با ذكر خفي (پنهان) مونس كن. انس بده دل ما را، انس بده با ذكرت. ما اصلاً اين ها را مي خواهيم . به سلمان گفتند تو كه مستجاب الدعوة اي، اين چه جور زندگي است چرا از خدا نمي خواهي، گفت: من چه چيزي كم دارم كه نداشته باشم، يك زبان ذاكر مي خواستم كه دارم. حالا چندتا از شما به اين فكر مي كنيد. ماها نگاه كن اگر بتوانيم 2تا ماشين بخريم، مي خريم، اگر بتوانيم 2تا خانه بخربم مي خريم، بتوانيم لباس هايمان را زياد كنيم مي كنيم، بتوانيم مادياتمان را زياد بكنيم اين كار را مي كنيم تا ذكر نتوانيم بگوئيم. ببين فرق بين من و شما و سلمان چيست؟ سلمان مي گويد كم مي كند اين ها را تا بتوانيد آن ذكر دائم را بگويد و انس به ذكر بگيرد، ما نه، ما داريم افزايش مي دهيم تعلقات مادياتمان را تا ذكر نگوئيم. تا خدا را فراموش بكنبم. تا كمتر ياد خدا بيفتيم. تلويزيون مي خريم، همراه مي خريم، ماهواره مي خريم، اينترنت وصل مي كنيم تا يك موقع خدايي نكرده، خلوت كنيم با خدا، وحشت مي كنيم از خدا، آنقدر سر خودمان را شلوغ مي كنيم حتي شده با درس و كتاب و... كه مبادا يك موقعي برويم و سر سجاده بايستيم. حال و حوصله ي خدا را نداريم. آن وقت يك كسي مي گويد خدايا بگير، بگير از من شب را من بتوانم با تو باشم، تا سحر با تو باشم، اين ها را از من نگير، شب جمعه را نگير، سحر را نگير، جمعه را نگير، اگر يك مؤمن واقعاً صادق باشد حالا مجبور است مسافرت برود. حالا مجبور است بچه ش را ببرد بيمارستان، از همسرش مريض داري بكند. مجبور است خدمتي به كسي بكند ولي عشقش اين نيست، عشقش اين است كه برگردد و پيش خدا، با خدا انس داشته باشد. يعني اين جزء دغدغه هاي ما نيست. ما اصلاً اين ها خواسته هايمان نيست. سلمان مي گويد من هر چه خواستم دارم. در اين دنيا من چه مي خواستم. غير از اين بوده كه خواستم دلم هيچ لحظه اي از خدا خالي نشود. بين من و خدا فاصله نيفتد، خوب دارم اين هارا. چه چيزي بخواهم، حالا اگر ما مستجاب الدعوة بوديم چه مي خواستيم؟ ما اگر مستجاب الدعوة بوديم دائماً چيزهايي را مي خواستيم كه بين ما و خدا، نماز ، فاصله مي اندازد. الآن هم داريم اين كار را مي كنيم، الآن هم داريم مي دويم و به جاي اينكه از خودمان كم كنيم، ببخشيم در راه خدا و فارغ كنيم و بار خودمان را بزنيم كنار تا فارغ باشيم براي خدا، ما نه، هي داريم چيزي را مي كنيم و اضافه مي كنيم به خودمان. قساوت مي آورد ديگر، داريم دور مي شويم. صادق بودن ببينيد عزيزان، باز دارم تأكيد مي كنم فهمش كار سختي نيست، در همين روابط انساني صادق بودن يعني چه؟ همين رابطه را با خدا داشته باشيم اگر بگويي دوستت دارم واقعاً راست بگويي و دوستش داشته باشي. اگر بگويي محبتت را نصيب من كن. حاضر باشي قدمي براي محبت برداري، ببين من وقتي مي گويم خدايا! تو را مي خواهم، فناء تو را مي خواهم، لقاء تو را مي خواهم، شهادت در راه تو را مي خواهم، انس با تو را مي خواهم، محبت با تو را مي خواهم، خلوت با تو را مي خواهم، معنايش اين است كه از غير خدا بايد فاصله بگيريم، از معشوق هاي حسي، خيالي، وهمي بايد فاصله بگيريم. وقتي من اين شهوت در دلم است كه مثلاً به فلان مقامات دنيايي خوب براي خدا كه نمي خواهم بروم تبليغ كنم. يك موقعي است كه من مجبورم، يكي از بزرگان و اساتيد ما چند وقت پيش رفتم پيش او ديدم حالش خيلي بد است گفتم چه شده، گفت: من مجبور شدم (اين برايم شيرين است) مجبور شدم به خاطر اينكه آدم نابابي در مجلس خبرگان را پيدا نكند، بزرگان، مراجع، علما مرا داوطلب كردند، به من گفتند كه بايد شما براي مجلس خبرگان داوطلب شوي، من گوشه ي خانه خودم نشسته ام و دارم صفا مي كنم با اين كتاب ها با اين خدا با اين جلسات، الآن بايد پاشوم و بروم مجلس خبرگانه، ببينيد اين درست است، يكي مي رود خودش را داوطلب رياست جمهوري مي كند ولي تمام شهوتش در خدا است مثل خيلي از فرماندهان ما، من نماينده ي مجلس را مي شناسم كه همين الآن هم اين جوري هستند كه اگر كانديد شده و در مجلس رفته تمام عشقش خداست. چقدر داشتيم از رئيس جمهورهايمان كه چقدر شيفته يخدا بودند، فرماندهان، بزرگان، وزراء كه در اين ها خيلي زياد بودند و مسئولين الآن خيلي زيادند اين جوري و خيلي از اين ها را مي شناسم و واقعاً شهوتي نسبت به مقامشان ندارند. اگر فردا بگويي برو كنار ميرود كنار، قند در دلش آب نمي شود كه اگر به او بگويند رئيس شدي جايي. اصلاً رئيس شدي مي داني يعني چه؟ يعني اينكه ديگر با خدا نمي تواني باشي. يعني مشغله، يعني شلوغي سر، يعني فراق كشيدن، ببينيد اين چه مصيبتي ات براي يك آدم فهميده، دردآور است. آيت الله حسن زاده ي آملي خيلي جالب مي گفت: خدا را شكر ما هيچ كاره بوديم در اين مملكت. خدا به ما خيلي لطف كرده كه ما هيچ مسئوليتي نداريم. اين ديوانگي است كه آدم خودش را بزند و برسد به كجا. خيلي انسان بايد احمق باشد كه تلاش كند خودش را برساند به يك كثرت، بيندازد وسط چيزي كه بعداً نتواند خودش را جمع كند، بعداً نتواند انس را به دست بياورد. خيلي ديوانگي است، اين صدق ندارد. تو مي گويي من دوست دارم من ميگويي بايد وقت بگذاري و وقتت را تنظيم كني. مي گويد من دوست دارم خدمت امام زمان كنم. عزيزي براي من نوشته بود كه من خيلي عاشق عرفان هستم، مي خواهم اين كار را بكنم و بعد هم خدمت به امام زمان كنم. گفتم برنامه بريز، برنامه اش را نوشته و ديدم همه يبرنامه اش پر است، بعد هم به او برنامه دادم مي گويد من نمي توانم. چه مي گويي تو، راست مي گويي يا دروغ. آقا من دوست دارم تايپيست شوم، خوب بايد برايش برنامه بگذارم. دوست دارم ورزشكار باشم ورزشكار قوي شوم و بروم جام جهاني، بروم المپيك و.... وقت بايد برايش بگذارم. دوست دارم مهندس شوم، دكتر شوم، خطاط شوم، هنرمن شوم، همه ي اين ها وقت مي خواهد. اين سير علمي و عملي دارد. بعد طرف آمده و براي مسائل مهمش وقت ندارد پس كجا مي خواهي بروي، چه كاري مي خواهي بكني، وقت ندارم، پس راست نمي گويي تو. مي دانيد ما مشكلمان چيست؟ مشكل ما اين است كه مي خواهيم مفت مفت به عالي ترين درجات انساني برسيم بدون اينكه از شهوت دنيايي و از امور حسي و خيالي و همي مان كم كنيم. به مديريت و مدير كلي مان و حقوق چند هزار تومان در ماه، خيلي بخور بخورها و ديگر شهوت ها صدمه اي وارد نشود. مقروض نشويم، گرفتار نشويم، فشار به ما نيايد، و اين هم شدني نيست. « ليس لِلانيانَ إلاما سعي» پس چقدر صادقيد؟ به ميزاني كه ساعي هستيد. سعي مي كني واقعا، واقعاً تلاش داري.